درس 96 خلاصه ای از درس که خواندیم و توضیحاتی درباره تجرد نفس و مباحث جدید.
درس های این جلسه را دقت بفرمایید درسهای جدیدی می خواهند بفرمایید دریچه ای از معرفت را به روی ما باز کنند. بخصوص که یک اصل مهم در مورد آخرت حیات پس از مرگ است. این را خوب دقت بفرمایید ما در راه دانش پژوهی خودمان از بود که هستی و نخستین مشهود ماست آغاز کردیم. یعنی از وجود و نزدیک ترین هستی به خودمان همان هستی خودمان یافتیم به عبارت دیگر در این مسافرت علمی مبدا آن خودمان شده ایم و تا الان درخودمان سیر میکنیم. ترفه راه شگفتی است که از خود او آغاز کرده ایم و در خود او سیر می کنیم و نمی دانیم این راه را پایان است یا نه، تا توان داریم راه می رویم ببینیم چه پیش می آید. حافظ نویدی داده است که گرچه منزل بس خطر ناکسی است و مقصد بس بعید/ هیچ راهی نیست کورا نیست پایان غم مخور. فقط ما از خودمان شروع کردیم سیر را از خودمان شروع کردیم و نتایجی گرفتیم این خیلی مهم است که از خودمان شروع کنیم باز در خودمان سیر را انجام بدهیم و این نتایح را بگوییم ما نتایجی را که درباره مسائل بیرون گرفتیم باز از کجا شروع کردیم. از خودمان. در خودمان مطالعه کردیم. خوب کاری که ما کردیم یا مولف محترم با این نحوه تالیفش کردند. کاری است آشکار و رک یعنی چه؟ یعنی علناً ایشان فرمودند آموزش دادند، یعنی این پرده را برداشتند که چه که اگر می خواهید به یک علم دقیق برسید باید در خودتان مطالعه کنید کسانی دیگر در رشتههای دیگر وارد شدند بخصوص در رشتههای علوم انسانی همه شان از نفس کمک گرفتند اما هیچ کدام شان تصدیق نکردند که در کارشان محتاج به روانشناسی هستند. شما علم جامعه شناسی را نگاه کنید می بینید که جامعه شناسی نظرات مختلفی در آن است خیلی زیاد و پراکنده در رشته های دیگر که مربوط به مسائل انسانی هست همین طور، اما اینها غالباً در مسائل شان شما اگر یک کتاب جامعه شناسی راباز کنید و مطالعه کنید می بینید که دارید جامعه شناسی می خوانید اما تمام این جامعه شناسی که می خوانید مبتنی است بر روانشناسی. رشته فلسفه باز شما می خوانید باز همین طور، چه در فلسفه اسلامی، چه در فلسفه غربی اش همین طور است. اما اگر اول بیایند سراغ نفس، نفس را بشناسند. یعنی بیایند و بگویند. ما حالا می خواهیم جامعه شناسی بکنیم. جامعه یعنی چه؟ اینکه ما می گوییم محور همه اصول است. در جامعه که ما مطالعه می کنیم جامعه یعنی چه؟ یعنی مجموعه افراد، یعنی مجموعه ارواح، همین طور که داریم جامعه را مطالعه میکنیم. حالت های مردم را مطالعه می کنیم. انگیزه هایشان را در انضباط در کار در چه، و چه و چه و همین مسئله یا روح جمعی شان یا روح فردشان، فرد در جامعه چه روحیه ای دارد. در انفرادی چه روحیه ای دارد و مسائلی از این قبیل، بسیاری اینطوری است که مبتنی بر مسائل روانشناسی است ما اگر آمدیم این را شناختیم. بعد که وارد جامعه می شویم می بینیم که دستمان باز است. بعد که وارد تاریخ می شویم می بینیم دستمان باز است. بعد وارد فلسفه می شویم، می بینیم دستمان باز است در خیلی جاها همین مسئله است. لذا شما هیچ کدام، از این علومی که در زمینه علوم انسانی هست و حتی علوم تجربی همین طور است. شما ظاهراً دارید، فیزیک می خوانید، می گویید ربطی با نفس ندارد ما داریم با ماده و اینها و حرکت ومکانیک و این چیزها سر وکار داریم. بعد می بینیم شخص وقتی می خواهد به کشف نائل شود می خواهد کشف بکند برمی گردد در استقلال بر منطق برمی گردد. باید بنشیند و صغری، کبری کند. خیلی از مسائل روانی تاثیر دارد در بینش کسی که می خواهد این کار را بکند. برای همین هم الان فیزیک ارتباط پیدا کرده با ماوراء طبیعه با متافیزیک. یعنی مثلا در غرب اینطور است. حتی خطرناک هم است ولی خوب این ارتباط را هم را دارد. در غرب این طور است که مثلاً نظرات مهم فلسفی را در مورد متافیزیک را بیشتر فیزیک دانان می دهند. کسانی که وارد می شوند بیشتر فیزیک دانان هستند. خیلی از مسائل را فیزیک دان ها نظر می دهند. از یک جهاتی خوب است از یک جهاتی منفی است جهات منفی یکی این است که ما اگر یاد گرفتیم. مسائل متافیزیک را از فیزیک دان ها یاد بگیریم به تبع تغییرات علوم، علوم تجربی مارکنیزم است و محدود است به تبع علوم تجربی به تبع تغییرات فیزیکی نظرات فیزیکی آنها هم می بینیم که متزلزل می شود. لذا می بینید فرض بفرمایید. اگر شما مطالعه کنید تاریخ فیزیک دان هایی را در مسائل ماوراء طبیعت و متادینی نظر دادند. فرض بفرمایید در مورد حلقه وین، یا کسان دیگر که نشستند و چیزهایی را مطرح کردند خیلی هاشان اختلاف نظر ندید دارند و همه شان مبتنی بر فیزیک، بعد یک قانون فیزیک که این طرف و آن طرف می شد. یکباره می دیدی که کلی نظر متافیزیکی اینها تغییر می کرده که البته خوب دستی هم در کار باید باشد. علم کردن خود فیزیک دان ها و دانشمندان در ارائه نظرهای فیزیکی دست ممکن است که در کار باشد که چه؟ ما همیشه یاد بگیریم از اینها مسائل دینی را یاد بگیریم مبتنی بر اینها باشیم مسائل متافیزیکی را. خوب خطرناک است و اگر بخواهد مسائل متافیزیکش را مبتنی کند به اینکه مسائل متافیزیکی را.خوب خطرناک است و اگر بخواهد مسائل متافیزیکی اش رامبتنی کند به اینکه مثلا فلان دانشمند، فیزیک دان، شیمی دان، فلان چیز چه مطالبی را بگوید: در فیلم نسروداموس که نگاه کردید یکی از ایرادهایی که ما همان موقع در تحلیل فیلم خدمتتان عرض کردیم که مغلطه است. این است که یک نظر متافیزیکی را یک نظر انسانی رااز که نتیجه گیری کردند. از یک فضانورد می گویند که به نظر شما می شود آینده را تغییر داد. آن می گوید بله می شود آینده را تغییر داد. چون آینده محصول باصطلاح ذهن ماست. ما ذهن مان را تغییر بدهیم. آینده را تغییر می دهیم. خوب این یک حرف به فضانورد ربطی ندارد که این حرف را بزند. یعنی در فضانوردی و در علوم هوا و فضا و امثال مربوط به این همچین چیزی نخواهد بود. حالا اگر من مثلا یک دکتر دانشمندم در رشته فیزیک، شیمی، فضانوردی بودم. حق دارم بیایم اظهار نظر متافیزیکی بکنم و بگویم چون من در آن رشته متخصص هستم. در این رشته هم اجازه حرف زدن دارم. قطعاً نمی توانیم. خوب الان اگر یک کسی متخصص چشم باشد بعد بگوییم بیا سر قلب حرف بزن. اجازه نمی دهیم به او بیاید در مورد قلب دخالت بکند. می گوییم تو متخصص چشم هستی. تو آنجا مقامت محترم جایگاه خودت راداری، اما حق نداری در مورد قلب چون این چیز ویژه خودش است. خوب فیزیک تا متافیزیک خیلی فاصله است. بعد سر مردم این طور کلاه می گذارند که مسائل متافیزیکی و معنوی و انسانی را می گذارند که اظهار نظر کند در موردش دانشمند علوم تجربی ها، می گذارند اعلام نظر بکنند و خوب این خیلی خطرناک است. کسی اینکه می فرماید از خودمان آغاز کردیم. در خودمان سیر می کنیم. مسئله مهمی است که ما اگر بخواهیم بعدها نتیجه گیری های دیگری را به آن برسیم و مبتنی بکنیم هر نتیجه ای را می گیریم به یک پایه محکم محتاج معرفت نفس خودمان هستیم. باید بشناسیم این نفس راه و سیر انفسی پی بردیم که نفس انسانی گوهری عادی، عاری از ماده و احکام آن است. و آن را مستکمل یافتیم. یعنی تمایل به تکمیل دارد و آغاز او را جسمانی و انجام او را روحانی شناختیم و استکمال به حقیقتی قاهر بر او و مخرج وی از نفس به کمال راه یافتیم که از عالم طبیعت به عالم اله که همان عالم ماوراء طبیعت است. سفر کردیم و حق داریم که بگوییم به همین اندازه الاهی شده ایم یعنی چه؟ چرا گفتیم از مستکمل بودن از استکمال به حقیقتی قاهر بر او راه پیدا کردیم؟ چون گفتیم که اگر کمال را بخواهد کسب کند حتما باید چیزی باشد. کمال دهنده ای باشد، باید منبعی باشد که این دارد کمال را کسب می کند، به ماوراء طبیعت برسد. نتیجه می گیریم آنی که دارد تغذیه می کند باید قاهر برایی و مستولی بر نفس باشد و اصولی چند بدست آوردیم که اکنون چند اصل دیگر در دروس اخیر کسب کرده ایم تحلیل می کنیم، اصل شصت و ششم: مرگ فقط قطع علاقه نفس از طبیعت و ماده بدن است. نه تناهی و زوال نفس. اصل شصت و هفتم: آنچه صورت شئی را مانع از عقل و عاقل شدن و همچنین معقول بالفعل گردیدن است ماده ای که شئی مذکور در آن موجود است. وقتی می خواهیم یک چیزی را تعقل کنیم. با ماده اش که تعقل نمی کنیم که انتزاع می کنیم از آن صورتش را انتزاع می کنیم. ماده اش می ماند. ما صورتش را معقول در آن می آوریم. آنچه که ما الان در نزد خودمان می آوریم. می گوییم معقول ما هستند. صورت های همان اشیاء هستند که ما در خارج می بینیم. اما بدون ماده. ولی ماده. ما نمی شود آنی که الان به صورت نمی گذارد که یک چیزی معقول دربیاید وجود ماده است. حالا اگر ماده نداشتیم. معقول شدن و عقل شدن یک چیز. در واقع می خواهد چه ربا وید. اتحاد پیدا کردن آسان است آنکه نمی گذارد اتحاد برقرار بشود و غیبت در اشیاء ایجاد می کند ماده است که بعد قبلاً توضیح دادیم که ملاک غیبت ماده است و ملاک حضور تجرد است. که قبلا مفصل روی آن بحث کردیم. پس اگر جای پای ماده در میان نبود حضور حتما وجود دارد. حضور را ما می توانیم داشته باشیم.
اصل شصت و هشتم: استدلال اصل بر فاعل که استدلال از معلول بر علت و باصطلاح برهان إن است. استدلال ناتوان و ناقص است. لذا استدلال انسان نفس خود را به واسطه فعل نفس محال است.
اصل شصت و نهم: الفاظ برای معانی اعم و ضع شده است و روزنه هایی به سوی معانی حقیقتی اشیائند.نه مبین ومعرف ها واقعی آنها یعنی معانی را آنچنان که هستند می شود در غالب های الفاظ در آورد که هر معنی را در عالم خودش. حکمی خاص و صورتی خاص است. بعد در دروس تقریر درباره حق تعالی این توضیح را خواهیم داد الان به عنوان لطیفه ای این نکته را عرض می کنم ما وقتی اثبات شد. برایمان هیچ یک از حقائق ماوراء طیعه را نمی توانیم د رغالب لفظ بیاوریم و ادراکش را هم دقیقاً بکنیم قطعاً چیزهایی که فوق اینها هست یک چیزی که فوق اینها است مستولی بر اینهاست. خداوند تبارک و تعالی است او را ما هرگز نمی توانیم. ادراک دقیق و واقعی از آن داشته باشیم. در مرحله ذات که ثابت کردیم اصلا محال است. چون ذات در غیبت کامل به سر می برد در مقام صفات و اسماء هم باز حقیقتی که برقرار است. حقیقت ماوراء طبیعه است. لذا حتی نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) عرض می کند: «ما عرفناک حق معرفة» آن طور که شایسته معرفت است ما را تو را نشناختیم. و لذا نتیجه می گیرد که «و ماعبدناک حق عبادها» حق عبادتت را هم ما نتوانستیم بشناسیم. لذا این سبحان الله معنای مهمی دارد که ما تسبیح می کنیم خدا را در حلوی هر عبادت مان تسبیح می کنیم. یعنی خداوند از اینکه بیاید در حیطه علوم ما قرار بگیرد و در حیطه عبادت ما بصورت کامل قرار بگیرد خنده است. یکی از معانی تسبیح هم همین است که ما سبحان الله میگوییم. یعنی خداوند از همه چیزهایی که ما فکر می کنیم تصور می کنیم. عبادت می کنیم. از دروس و بحوث گذشته به ثبوت رسیده است که اثبات نفس ناطقه مبتنی بر فکر است و انسان همان اندیشه و هوش و بینش است و هیچ گاره شعور و آگاهی از انسان سلب نمی شود و این حقیقت ذات است که خود ذاتا حی است و از پرتو او طبیعت بدن که جسم و ماده است. آثار حیات دارد چه مشاهده میکنید که هر موجودی این خصوصیات و صفت حیات را ندارد. نه حرکت دارد و نه اراده. و نه قدرت و نه هیچ گونه احساسی و این همه آثار حیات از قبیل ادراک و احساس. مثلا که در بدن می نگریم. بدن هیچ استثنا به اقتضای آن صفت حیات و گوهر حی به نام گوهر نفس است. یعنی هر حیاتی که ما داریم مدیون نفس است که حی واقعی است. زیرا خیلی روشن است که حیات آثار آن در جسم عارضی است. یعنی آثار حیات در جسم به صورت عارضی حضور پیدا می کند. یعنی جسم را حیات واقعی ندارد. اگر می بینید جسم حرکت می کند و این طرف و آن طرف می رود. سلول هایش تغییر می کند و تغییر و تحول صورت می گیرد این به حرکت حیات نفس است که اگر او (حی) ارتباطش را قطع بکند با این جسم، جسم ما دیگر حی نمی شود، مرده است و از بین رفته است و گرنه هر جسمی باید مدرک و حی بوده باشد. خوب ما این طور نمی بینیم هر جسمی را و هر عارضی باید به امری ذاتی منتهی بشود. دقت کنید هر عارضی باید به امر ذاتی منتهی بشود و به قول میرفندرسکی، هر چه عارض باشد او را جوهری باید نخست عقل بر این گفته ما شاهد گویاست. هر چیزی که عارضی است اگر ما مثلاً می گوییم که من ناراحت شدم. ناراحتی به کجا نشسته جوهر می خواهد، یعنی یک وجودی باید باشد که یک وجود مستقلی که چیزی به نام ناراحتی به آن عارض شود. چیزی به نام شادی به آن عارض شود. چیزی به نام تعجب به آن عارض شود. این جوهر را بهش می گویند نفس. جوهرهای دیگری داریم مثل ماده، جسم، ماده یک جاهر است اگر مثلا ماده نباشد ما می گوییم رنگ مثلاً سفید است، سیاه است، رنگ که وجود خارجی مستقل اگر چیزی به نام ماده نداشته باشیم. چه می خواهد رنگی باشد. می گوییم سیاه است و سفیداست. همه اینها برای همین نمی توانیم رنگ را نمی توانیم جدا کنیم از شئی. بگوییم این رنگی است که مستقل از خارج. به هر حال مادی باشد که این رنگ را بگوید. هر چیزی که عارض می شود. عارضی یک ذات می شود عارض یک جوهر می شود. یک جوهر پس باید باشد. ما اگر حیات را داریم. دقت بکنید ما اگر حیات را داریم. اینکه می فرماید. حیات ثار آن در جسم عارضی است. در جسم اثر گذاشته اگر قائل به این نشود آن وقت باید بگوییم همه اجسام حی هستند. ولی خوب این با ادراکی که همه بشر دارند منحصر به همه اشیاء همین را نمی دانیم. و جواب سوال هر موجودی نمی تواند برای مثال یعنی هر کسی نمی تواند رئیس جمهور شود. موجوداتی که داریم می بینیم. تقسیماتی که برای درس معرفت نفس کردیم این است بعضی از موجودات یک مقداری از جمادات هستند. عقل جوهر است. ماده جوهر است. خدا ماوراء جوهر است. خدا از معقولات نیست. آری به تحقیقات دانسته اید که بدن به جان زنده است. و جان ذاتا زنده است. یعنی نفس را حیاتش از جای دیگر گرفته نمی شود. نفس که الان ما می گوییم زنده است. ما روح مان را بدن مان را خوب ادراک می کنیم. این را هر کسی میفهمد که بدنش اگر الان زنده است بخاطر اینکه نفس دارد این را خوب درک میکند اما حیات نفس را ما می گوییم خودش حیات دارد چون خودش اصلا همه اش یک پارچه حیات است. یکپارچه علم است یکپارچه اراده است. یکپارچه قدرت است. یکپارچه شعور است. این را هم که قبلاً اثبات کردیم. که یکپارچه این جوری است نفس خودش ذاتا حیات است. بعد انسان فطرتاً همین را درک می کند. مثلا که به انسان که می گویند هیچ انسانی نمی تواند زمانی را که هیچ است ببیند. دقت کنید. مثلا میگویید که من می روم هیچی، پوچ پوچ میشود. کآن مادی گریست ها، دهریون می گویند این را اینجا و اما در باکنه باطن خودشان را خودشان خارج نمی توانند بشوند. دقت بکنید یک چیزی به نام عدم مطلق را نمی توانند بپذیرند.هر چه به آنها بخواهی تحمیل کنی قبول نمی کنند نفساش عدم مطلق را اما با این اینکه می خواهد بمیرد از این طرف می گوید خوب ما بعد از مرگ هیچ هستیم. اما برای بعد از مرگش سی تا وصیت می کند. اینکه بعد از مرگ من این کار را بکنید و غیره. بعضی ها که اصلاً تصویب میکنند. میگویند تا ما روحمان شاد شود. آخر سرهمه آنچه که خودشان رشته بودند پنبه میشود. می گویند که بعد از من مثلاً این کار را بکنید. اینها اهمیت دارد. آن داستان ابوجهل یادتان است دیگر با ابن مسعود که بعد از مرگ ابوجهل می گوید سر من را از فلان جا ببرد که سر من بالای همه سرها باشد. این یعنی چه؟ یعنی من یک ادراکی دارم بعد از مرگ یک لذتی میبرم. در حالیکه تو مردی و هیچ هستی چه می فهمی سرت بالاتر باشد یا پایین تر باشد انسان وصل به ابدیت است در درون خودش و نمی تواند این را خارج بکند در جاهای حساسی که گیرش بیندازیم توی مخمسه یا یک جا گیر بیفتد مثل همین جایی که ابوجهل الان گیر بیفتد. گیرش بیندازیم دیگر نمی تواند دربیاید یعنی نمی پذیرد اصلاً عدم پذیر نیست. طرد می کند عدم را از خودش ولی جاهایی که راه فرار دارد و عیش و نوش است و عیاشی است و توضیحات این طوری است مفت زیاد می زنند. حرف مفت خیلی می زند. اما آنجایی گیرش می اندازی مادیان می گفتند آقا مثلا انسان همین جسم است. میگفتیم که اگر جسم است خودتان می گفتید در علوم جسم هر هفت هشت سال یکبار تغییر می کند. خوب چرا مجرمین را تعقیب می کند. آقای تبری می گفت من حتی نسبت به حرفی که پنج دقیقه قبل زدم هیچ تعهدی ندارم. شما و من پنچ دقیقه قبل یک کس دیگری بودم. الان یک کس دیگری هستم و تغییر کردم. بعد می گفتید که الان دارید می گویید اما تعهد عملی دادن چه؟ یعنی فرض بفرمایید آقای فلانی دیروز قول داده که امروز برای من کاری بکند من نمی توانم بگویم که آقا چرا نکردی. الان یک میلیون تومان به ایشان بدهم، ایشان ببرد و بخورد بگوید من یک میلیون تومان را گرفتم اما من دیگر آن نیستیم. هیچ کس قبول نمی کند یعنی در روابط شان همان طور که بقیه مسلمانها فکر میکردند و عمل میکردند. اما در مقام حرف، حرف مفت خیلی زیاد است ولی هیچ بشر نفسش نمی پذیرد. می خواهم بگویم همه این چیزهایی که ما داریم می خواستیم خدا به عنوان آیه در ما گذاشته فقط یک ذره این حجابها مانع میشود که این همه مکتب های الکی درس بشود ولی همین که گیر بیندازی در یک جا وادارش کنی که جدای از همه تعلقاتش فکر بکند. همان نتیجه ای که همه گرفتند می گیرند. آخرش همان است شما اگر قائل هستید و می گویید که بدن جسم است چرا این افراد را چهل سال در زندان نگاه می دارید. این با این بدنش که حیات نکرده، چهل سال پیش خیانت کرده الان چرا دستگیرش کردی. می خواهی جرش کند. اینکه جرمی ندارد دیگر. همه چیز ثابتی در این پیدا کردی که می خواهی شکنجه اش کنی. و زندانش کنی و جسمش بکنی. چیز ثابتی در این بود. و جسم بوده که جسمش همه تغییر کرده. می خواهم بگویم که این مکاتبی که این قدر هم قوی آمدند در این میدان یک بلوکی را گرفتند. موقعی که جای بحث علمی پیش کشیده میشد میدیدیم که بیشتر از یکی دو جلسه دوام نیاوردند. آمدند و گفتند ما بحث نمی کنیم همه این فلسفه ای که با آن نصف دنیا را هم می خواستند بگیرند به هیچی بند نیست واقعاً آقای تبری وقتی خودش خدا بیامرزد محسور می شود در زندان منظورم اینکه نه اینکه تحث فشار و شکنجه این کار را کرد نه وقتی از تمام آن چیزهایی که متعلق به اوست بریده و یک جا نشسته و درست فکر میکند. بعد می بینیم که خیلی راحت قضایا برایش روشن می شود. کج راهه می نویسد و نماز می خواند و نماز قضا می خواند. بالاخره کسی هم وادار نکرده بودند. آنها نه نماز خواندند و نه نماز قضا خواندند کسی هم به آنها نگفت و فشار نیاورد. ما این را ذاتا درک کی کنیم حالا ولو بهانه گیری بکنیم. پس چون جان از بدن قطع علاقه کند، بدن را حیات یعنی زندگی نیست. بلکه این مقابل وضع آن است و آن را مرگ می گوییم. وی از اینجا به بعد دارد وارد بحث هایی می شود که بحث جدید و زیباست. به فارسی زندگی و مردگی گویند. حیات و ممات را می گویند و به تازی حیات و موت. آثار حیات را در بدن عارضی یافت که از آن به حیات ذاتی منتهی شده ای که چون جوهری ذاتا حی و شاعر و خبیر و عالم به نام نفس است که حیات به تن داده است و او را زنده گردانیده و زنده نگه می دارد. اینکه می گوید از آن به حیات ذاتی منتهی شده یعنی همین یعنی شما هر جا انا دیدی باید زودتر منتقل شوی به جوهر. یعنی زود وصل کن به آن «و لقد علمتم النشاة الاولی فلولا تذکرون» شما نشئه اولی را می بینید چطور می روید و باطنش را می بینید دیگر این ظاهر است نشئه اولی را که می بینید با نشئه قبلش را حتما به آن هم پیدا بکنید هر کسی بخواهد درست مطالعه کند نشئه اولی را ماورا؟ اولی را حتما باید بداند. اما نفسی که در راه استکمال روز بروز بلکه دم به دم حیات او بیشتر و وجود او آگاهی و بینش او فزون تر می گردد که نه ماده او را از نقص به کمال تواند بود و نه خود که ذات واجد آن است. که ماده را (وقتی که می گوید همه اینها می رود در پرانند) که ماده را معد یافتنی و تحصیل حاصل را محال پس آنکه مخرح نفس از نقص به کمال است و دم به دم او را حیات می بخشد خود حی وحیات محض است و ذاتا حیات و عین حیات است چه معطی شئی فاقده آن نیست و به غواطم و اکمل و اشد و اقوی واجد است. چقدر زیبا نتیجه گیری می کند به حی مطلق ما می رسیم به حی ذاتی. به آن حقیقتی که ذاتاً حیات است یعنی آن موجودی که ذاتاً حی است حال است که موت بر او عارض شود یا خواب و پینکی (پینکی= چرت) بر او دست یا بدونه به زبان قرآن کریم «لاتاخذوه سنة و لانوم» یادتان هست که جلسات قبل چگونه نتیجه گیری کردیم. الان نتیجه گیری «لاتاخذوه سنة و لانوم» از طریق معرفت نفس کردیم واین خیلی ارزش دارد که ما آیات را از طریق معرفت نفس وارد شویم. دریچه اش دریچه ای باشد که صرفاً چون آیه است توجهی به آن نداشته باشیم بگوییم که معنایش کجاست از کجا وارد می شو و دانستنی که یکی از نام های عالم ماوراء طبیعت آخرت است. ماوراء طبیعه را گفتیم آخرت واین دار آخرت را شناختیم که عین حیات است و هر سعادتمندی که تا به این اندازه از درس های ما آگاهی یافته باشد از جان و دل تصدیق میکند که به حد یقین اعتراف و اقرار میکند که ماوراء نشئه طبیعت خیات صرف است و به بیان قرآن «إن دار الاخرة لهی حیوان لو کانوا یعلمون» اگر بدونی میفهمی که إن دار الاخرة لهی حیوان خدا را شکر میکنیم و سپاس میکنیم ما را موفق کرد به اینکه باز به یکی دیگر از آیات از طریق معرفت نفس نائل شویم. کسانی که این را درست ادراک کنند «إن دار الاخرة لهی حیوان» یک وقت ما در حدیث می خوانیم که بله آخرت همه حیات است ولی نمیدانیم که مبنایش چه است که حیات است اما یک موقع است که همین طور که بله پله آمدیم متوجه می شویم که چرا آخرت باید حیات باشد. دیگر الان وقتی من این آیه را می خوانم بعد ازاین مبنای معرفتی برایم راحت است که آنجا اعترف بکنم اگر درخت است درخت چرا حرف می زند، معرفت دارد. تختش چرا حیات دارد و اشیاء آنجا چرا حیات دارد. چرا؟ چون آنجا حیات محض پیدا کرده است. آنجا صرفاً همه چیز حیات داراست. حیات صرف است. که در روایات داریم که در بهشت ادراک دارد. تخت بهشت ادراک دارد. زمین بهشت ادراک دارد. همه چیز بهشت ادراک دارد. «إن الدار الاخرة لهی حیوان» لهی وقتی که این ضمیر فتحه می آید جلو برای چه است به عنوان مطلق بگوید. این است که واقعاً حیوان و حیات آخرت است. مطلق حیات، مرز حیات آنجاست. اینجا که کلمه مطلق را میگوییم و محض را می گوییم این انکار کننده و حیات و اطلاق خداوند تبارک و تعالی نیست. در این مقام بسیار شایسته است که دو مطلب از رساله تاریخ فلسفه جناب استاد علامه شعرانی که در درس پیش از آن نام از شر سقراط تقدیم بداریم. درباره فلسفه سقراط ایشان صحبت کردند. برای تحصیل باید به علومی را اختیار کرد و از همه مهم تر شمرد. و طریقه ای که در تحصیل انسان را بهتر به مقصد برساند چه طریقه ای است این بحثی است که بین خیلی از علما از چند هزار سال پیش بوده که واقعاً ما میخواهیم تحصیل کنیم و علم بیاموزیم از چه طریقی علم بیاموزیم. یک عده از دانشمندان قبل از سقراط توجهشان به جهان بود یعنی شما دانه دانه اینها ارا اگر مکاتبشان و اسم دانشمندانشان یادتان باشد. دانشمندان همزمان با آنها اینها از جهان شروع کردند. یعنی تمام هم و غم دانشمندان تاثیر جهان بود. یکی می گفت جهان از آب تشکیل شده یعنی ماده اولیه اش آب بوده. یکی گفت از خاک بوده، یکی گفت از چه بوده، و چه و چه.. به هر حال نظرات مختلفی داده بودند که از چه بوده. از اول حالا سقراط چه راههایی را تشخصی داده بود. سقراط خودشناسی و اخلاق را از همه چیز مهم تر میشمرد. گویند وقتی از کنار معبد دل عبور می کرد دید بالای آن نوشته خود را بشناسید. همین کلام را اساس رشته فلسفه خود قرار داد. سقراط می گفت من فرشته معبد جسم را می دیدم و گاهی او برای من پیام می آوردم. سقراط از کسانی هست که نبوتش مشکوک است و حرف است در بین دانشمندان که آیا ایشان نبی بوده یا نه. خودشان کلامی که داشتند. بهشان وحی می رسیده و از آن بیان کردند که از فرشته معبد دل پیام گرفتند. فلاسفه قبل از سقراط تماماً فکر خود را متوجه این نموده بودند که عالم به چه کیفیت و از چه ماده تکون یافته. سقراط گفت: این سخنان بیهوده است و برای ما هیچ فایده در دانستن آن نیست. یعنی واقعاً الان مابه بیهوده گری اش فکر کردیم و رسیدیم. تمام کسانی که رفتند در خارج و از انسان بحث کردند در نهایت استفاده و مرجع آنها درون و نفس بوده. اینکه بیهوده گی نه اینکه در عمل فایده نداشته فیزیک خواندیم فایده نداشته. شیمی خواندیم فایده نداشته کاربرد نداشته اما بیهوده گی به این معناست که انسان را از حقیقت خودش خارج کرد. شما بیاید مطهرش را در اروپا و امریکا نگاه کنید و چه از آنها درآورده پیشرفت کردند اما از حقیقت خودشان خارج شدند در حد یک حیوان تنزل پیدا کردند و بدتر از حیوان تنزل پیدا کردند. همه این علوم را دارند. چرا؟ چون دارند اشیاء را جدا جدا مورد مطالعه قرار میدهند. فیزیک را مورد مطالعه قرار میدهند. ماده است. کاری با شیمی و زیست شناسی و اینها ندارند. ولی فلسفه اسلام این نیست فلسفه انسان این است که یک دیدگاه یکپارچه به کل نظام بدهد. ما کلی نگاه می کنیم به یک چیزی و یک تحصیل کلی تا منتهی بشویم به مبدا متعال و بعد منتهی بشویم به اینکه انسان خودش چه مختصاتی دارد که هست و چکاره است و برای چه خلق شده و چه وظیفه ای دارد این هست که رشد انسانی انسان را جهت می دهد و حیات واقعی انسان را به انسان می دهد ولی آنها از طریق این مطالعات به حیوانیت نزدیک هستند واز حیوانیت دیگر فراتر رفته اند. عمق زیاد و پست تر از حیوان شده اند و برای ما هیچ فایده در دانستن آن نیست و آنچه برای ما مفید است آن است که بدانیم خود ما چه هستیم و برای چه آفریده شده ایم و سعادت ما در چیست و کاری بکنیم که برای خود دیگران فایده داشته باشیم. این مهم است در مورد بشر خیلی ها هستند که متاسفانه اینطور هستند. یعنی از اسلام اتکا کردند به یک صورتی از اسلام، صبح که از خواب بیدار می شوند و دو رکعت نماز می خوانند، ظهر و شب هم دو رکعت نماز می خواند و روزه ای بگیرد و کاری بکند در همین است. اما واقعاً به خودش توجه ندارد. یک رشته علمی را می گیرند و می افتند در آن اصلا تمام پزشان و همت شان و غمشان این است که تا آخر عمر به این مطلب پی ببندند. بزرگترین افتخارشان این است که کشف بکنند در فلان طبیعت، فلان فرمول هم است. ماده را کشف کردم از خودش غافل شده. در می رود از خودش. ما وقتی میآوریم از علم پزشکی، تلاش کنی به تلاش خوب است. بیگانه از خود نشویم. یک موقع می بینی که اصلاً خودت از دست رفتی و هیچ چیز از خودت نمانده. بعد مثلاً می بینی در فلان رشته تبحر پیدا کردی اما وقتی به خودش رسد هیچی این دلتنگی می آورد. بخصوص برای ما ها که شیعه هستیم با فلسفه شیعه آشنا هستیم. دلتنگی می آورد و انسان سنش می رود بالا افسرده می شود. از نظر علمی خیلی پیشرفت کرده شهرت دارد. در جامعه تحویلش میگیرند و به او مدال و نشان میدهند و تبلیغش را میکنند. اسمش سر زبانها میافتد. اما خیلی من با این بزرگان ارتباط داشتم و دیدم زندگی شان را و مطالعه کردم. آخر عمر همه اظهار ناراحتی کردند و گفتند اصلا احساس خوشبختی نمی کنیم. چون اصلی ترین قضیه خودشان بودند و خودشان یا دلشان رفته و فراموش کردند حالا ما بیاییم جهان را تفسیر کنیم و فلان ستاره و فلان مدار را کشف بکنم. و یا در برزخ فلان چیز است. به خود من ربطی پیدا نمی کند. این قضایا ما اگر کاری بکنیم. مواظب باشیم خودمان از دست نرویم در این وسط این خیلی بد است. چرا که آتشش، دودش به چشم خودمان می رود، فردا خودمان فقیر هستیم اینکه قرآن می فرماید: «و من خفت موازینه و ثقلت موازینه» هر کی می خواهد میزانش تمثیل باشد. جز با توجه به خودش نمی تواند این کار را بکند. توجه به غیر میزان را سنگین نمی کند. حتی توجه به ناس هم اینقدر صواب دار خدمت به خلق هم که اینقدر ثواب دارد بدون توجه به خودتت باز هم فایده ندارد. لذا این «و من ثقلت موازینه» را دقت بکنیم که سنگین بودن میزان را باید خودمان و توجه به خودمان اینکه خودمان را از دست ندهیم. پیدا بکنیم. شغل جدید و مقام و تحصیلات عالی و باب تحقیقات وسیع رویمان باز شود همین طور یک زمانی باید من با خودم باشم. شبی و ساعتی و وقتی و صبحی و سحری. بچه حزب الاهی باید توجه کنند که کار بصورت عادت برایمان درنیاید. برای همین در دین در روایات امام صادق (علیه السلام) نماز خواندن ملاک نیست. خیلی ها نماز میخوانند که به صورت عادت شده برایشان می فرماید این یک عادت شد برایش نماز اما آنکه ملاک است برایش همین میزان توجه انسان به خودش است. والا ما خیلی سر خودمان را با صور مقدس کلاه نگذاریم که جنگ است و گرانی است و جمهوری اسلامی است و کار سیاسی است و کار فرهنگی است خالص ترین فرهنگی است حتی نباید این را از خودمان جدا کنیم. حواس مان باشد یک موقع از خودمان جدا نشویم بعضی از دوستان می گویند کسانی که می آیند کار می کنند و کمک ما می کنند می گویند آقا ما نارحتم، حالم گرفته است دلم می گیرد، زود تغییر و تحول ایجاد می شود. اصلا حالت ثابت ندارم، اصلا بعضی از دوستان می گوید ما اضطراب داریم. آنی که کمک می کند به شما و آرامش می دهد تنهایی خود شما با خودتان است. باید وقتی بگذارید برای ماوراء طبیعت نه وقت بگذارید مثل این درس که ما می گذاریم وقت خودت باشی و خدا. انس بگیری با خدا. نمازت. بعضی از دوستان از من سوال می کنند خودت چقدر با خودت خلوت می کنی. یا قبر و آخرت یا ائمه. آیا ارتباط داری. اگر توانستید حتما بخوانید این برای ما آب حیات حتما اگر نمی رسید یک وقتی بگذارید و جبران کنید. نمی رسیم نماز شب را بخوانیم، صبحی را بگذاریم برای مناجات، غروبی را بگذاریم برای مناجات جمعه ای بگذاریم برای مناجات و این حالت ارتباط با آن عالم را از دست ندهیم. همه اش آخر همین است. همین که ما معرفت نفس را درس می دهیم. ولی واقعاً این هیچی نیست. آن طرف چه اعتباری دارد؟ ممکن است از نظر نظری کمک کند خیلی به عنوان زمینه کمک کند. اما آخر قضیه آن است که ما یک ارتباطی با اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین) داشته باشیم. ارتباط با خدا داشته باشیم یک خلوت و رفت و آمد با خود خدا داشته باشیم خیلی مواظب باشید از دستتان نرود. این چیز که آنچه برای ما مفید است. آن است که بدانیم خود ما چه هستیم. و برای چه آفریده شده ایم؟ و سعادت ما در چیست؟ کاری کنیم که برای خود و دیگران فایده داشته باشیم دقت کنید. اول برای خود. «هو انفسکم و اهلیکم ناراً» لذا گفته است سقراط فلسفه را از آسمان به زمین آورده است. بعضی از مباحثی که انسان راهی به آن ندارد. منصرف نمود وارد مباحثی شد که انسان می تواند اعمال نظر کند ولی حقیقت این است که سقراط فلسفه را از زمین به آسمان برد. نه اینکه از آسمان به زمین بیاورد زیرا که از اجسام جسمانی وارد عالم روحانی شد. گفت: به جای اینکه بیایید و توجه کنید به ماده و انسان بیایید بالا را توجه کنید. به خودتان توجه کنید. بحث در مورد روش سقراط و همین نتیجه ای که در مورد حیات محض گرفتید. استدلال زیبایی است که سقراط نتیجه می گیرد که حیات محض ابدی است و نابود شدنی نیست. شیوه سقراط شیوه خیلی زیبایی است که مانده همین طور در مورد طریقه ایشان که چگونه اثبات می کند. حیات، مرگ پذیر نیست. می ماند برای جلسه بعد.
والحمدلله رب العالمین