به بند دوم رسیدیم در درس 95 صفحه 295 در مورد کلمات دکارت بود و توضیحی که جناب مصنف در مورد کلمات ایشان مرقوم فرمودند آنکه گفته است توجه کرده ام به اینکه چه هستم الی آخر.
دکارت گفت توجه کردم به اینکه چه هستم و دیدم هیچ حقیقتی را درباره خود نمی توانم به یقین قائل باشم جز فکر داشتن زیرا تا فکر دارم می توانم خود را موجود بدانم و اگر فکر (شعور) از من زائل شود دلیلی بر وجود داشتن نخواهد بود علت اینکه نوشته شعور این است که اگر فکر را به معنای منطقی بگیریم حرکة الی المبادی و من المبادی الی المراد غلط درمی آید استدلال ایشان به معنای مطلق شعور اگر بگیریم درست درمی آید . چون وجودم یعنی وجود نفس یا ذهنم فقط مبتنی بر فکر داشتن است تا آخر. در مورد اینکه گفته من هیچ حقیقتی را در مورد خودم نمی توانم ثابت کنم جز اینکه فکر دارم ایشان می فرماید که پس از اثبات واقعیت و حقیقت خود که سوفسطائی را رد کرده است اکنون شروع کرده است در اثبات نفس که آن حقیقت و واقعیت اندیشمند نفس است. یعنی اول گفت ما مثل سوفسطائی نیستیم که به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشیم به هر حال در هر چیز شک کرده باشیم در یک چیز شک نمیکنیم جز در خودمان برای اینکه ما فکر میکنیم شعور داریم بعد میخواهد بگوید که پس من که حالا فکر می کنم و شعور دارم پس دارای نفس هستم. یعنی اثبات نفس را نیز مبتنی بر فکر کرده است. یعنی چون فکر می کنم و فکر دارم پس چه دارم؟ نفس دارم. چنانچه در بعد تصدیق می کند که پس اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن الی آخر و چنانچه فروغی گفته است پس از اثبات وجود نفس و متعلقات آن نخستین حقیقی که دکارت خود را ... حالا می خواهید مطلبی را که فروغی در این باره گفته بخوانم جمله اش تکمیل شود مشکلی هم پیش نیاید. اینکه فرمود چنانکه در بعد.... می کند که پس اثبات وجود مفس محتاج به اثبات بدن بعد از بدن این است که محتاج به بدن و مکان و لوازم دیگر نیست، این یک نکته بعد می فرماید چنانکه فروغی گفته است پس از اثبات وجود نفس ومتعلقات آن نخستین حقیقتی که دکارت خود را بر اثبات آن توانا دیده وجود صانع است. حالا جناب آقای حسن زاده می فرمایند که پس دکارت از داده اندیشه که شعور نفس به خود و حضورش در نزد خودش است دوچیز ثابت کرده یکی اینکه او را واقعیتی است یعنی من یک واقعیتی دارم چرا؟ چون فکر می کنم آثار دارد و دیگر اینکه نفس ورای بدن است. و به نتیجه دوم نیز تنصیص کرده است یعنی صریحاً اشاره کرده بدان چگونه تنصیص کرده؟ این گونه که پس اثبات وجود نفس محتاج به اثبات بدن ومکان و لوازم دیگر نیست و به این نتیجه مادی را رد کرده است. یعنی من نیازی ندارم که از راه بدن بیایم و نفس را ثابت کنم من همین الان به هر چه شک کنم به خودم شک ندارم اینکه اندیشه دارم پس نفس دارم پس بدون اینکه بخواهم با بدن کار داشته باشم یا اثبات بدن کنم اثبات این کردم که ما نفس داریم. آنکه گفته است و اثبات این وجود در حالی میسر شد که هنوز وجود بدن و اعضای آن ثابت نگردیده این همانست که از شیخ الرئیس در درس 22 از اشارات شفا نقل کردیم. شیخ الرئیس چگونه ثابت کرده؟ همان برهان انسان معلق یا انسان پرنده و محققین از فلاسفه اروپا مانند والیور فرلانی بر این اعتقاد بودند که دکارت این دلیل را از فیلسوف ایرانی ابن سینا گرفته است و اینجانب گوید شاید توارد خاطرهم باشد آن موقع در زمان دکارت و قبل از آن می دانید که آثار در قرون وسطی آثار مرحوم ابن سینا منطبق شده بود به غرب و منشا تحولات زیادی هم شده بود آنجا و آنها می شناختند آثار ابن سینا را قبلا هم یک بحثی ما کردیم این مورد که گاهی اوقات در نظر تعدادی از دانشمندان در طول زبان های مختلف نظریاتی را می بینیم که شبیه به هم است. مثلا در مصر کسی نظری داد در هند هم کسی یک نظر داده در ایران هم همین طور بعد می بینیم که این سه نظر شبیه به هم هست. بعضی ها از نظر تاریخی آنها که با مسائل روانشناسی و انسان شناسی کمتر آشنا بودند و صرفاً می خواستند تکیه کنند به مستندات تاریخی گفته اند به هر حال یک طوری اینها به هم وصل بودندکه نظریاتشان شبیه هم بوده یک جور اثبات کرده اند ما هم عرض کردیم که علم این جور نیست. علم یک روشنائی است یک حقیقتی است که ممکن است دو نفر در دو نقطه مختلف و دور از هم به این فکر کنند و به کشف این حقیقت هم نائل شوند و دلیل نمی شود که حتما کسی نظرش را از کسی دیگری گرفته باشد البته در مورد غربی ها هیچ نظراتی وجود ندارد که ما بگوئیم وقتی این نظر را کسی ذکر کرده به خصوص متاخرین برای خودشان است یعنی وقتی نظری را ذکر می کند خیلی ها ممکن است بگویند که این نظر جدی من است و اشاره نمیکنند که این را از کجا گرفته اند منشا این فکر از کجاست؟ بعید هم نبوده که دکارت از ابن سینا گرفته چون نظر ابن سینا قبل از دکارت در اروپا بوده وبه هر حال عده ای هم شجاعت این را داشته اند که بگویند ما این فکر را از ابن سینا گرفته ایم. بعضی ها هم مطالعه کردند ریشه و اصل را گرفته اند بعد به اسم خودشان تمام کرده اند ما شبیه این قضایا را در مباحث ریاضی تمان در مباحث دیگر علوم مان هم داریم که مسلمان ها اینها راابداع کردند اختراع کردند. اختراع کردند به اسم دیگران درآمد و الان هم به اسم دیگران است. چیز تازه ای نیست که یک نفر چیزی را طرح میکند. کشف می کند یا اختراع می کند ولی به اسم کس دیگری تمام می شود حتی در میان خود اروپائیان هم این مباحث بوده و یعنی خودشان هم با خودشان اختلاف داشتند. بعد در مورد یک مسئله یکی می گفتند من مثل لایبنیتس و نیوتون در بحث حساب دیفرانسیل که لایبنیتس می گفتند نظر خودم بوده نیوتون می گفته این برای من است و آن از من دزدیده ولی به هر حال می تواند این طور باشد که الهام گرفته باشد از آن یا مستقیما از آن استفاده کرده باشد یا نه، خودش رسیده باشد. خودش استدلال کرده باشد پیش می آید انسان خودش مطالعه کند مخصوصاً وقتی در یک رشته خاصی میافتد مطالعه میکند. چون شبیه به هم هستند. من خودم وقتی داشتم کارهای معرفت نفس را انجام میدادم. دلائلی را برای یا قبل از آن حتی که با معرفت نفیهم آشنا نبودم. دلایلی را برای اثبات نفس مطرح می کردیم برای شاگردهای خودمان که بعد می دیدیم ابن مسکبی هم گفته این را یا من حزوه راهشناسی را که خودم تمام کردم بعد دیدم تمام چیزهایی که من از اول تا آخر مبنای راهشناسی قرار دادم یکسال بعد خیلی هم خوشحال شدم این را دیدم که حضرت صادق (علیه السلام) در یک حدیث چند خطی در کافی این را ددیم که استدلال کرده بودند. آن نحوه استدلال که با خودمان در راهشناسی برای اثبات نیاز بشر به دین انتخاب کردیم آن کاری بود که خودمان کردیم ولی بعددیگران هم کردند بعد می دیدم که کسان دیگر هم کرده اند این کار را فقط ما نکردیم. می شود این طوری هم باشد آگه گفته است و از کلمات دکارت برمی آید که مرادش از فکر، همه احوال ومتعلقات نفس است از حس و خیال و شعور و تعلق ومهر و کین و اراده و تصور وتصدیق و غیر آنها می فرماید که از درس 22 مغایرت نفس بابدن دانسته شد از دو درس 90 و 98 معلوم شد که نس مدرک ذات خود است و همیشه شاعر به خود نه خوب او را فرا می گید. «لا تاخذوه سنة و لا نوم» و نه پینکس (پرت) و این همانست که می گویند انسان هیچ گاه خالی از فکر نیست یعنی انسان یک سره و مادام بدون اینکه استراحت کند در حال فکر است یعنی همیشه به خود آگاه است و در درس 91 دانسته شد که فعل نفس مطلقاً خواه فعل خاص و خواه فعل عام اثبات نفس نمیکند. چون فعل متقدم بر نفس نیست. فعل متاخر بر نفس است اول نفس باید باشد که فعل انجام دهد ما نمی توانیم چیزی که در مقام متاخر وجود دارد دلیل بگیریم برای ما یعنی از معلول بیائیم سراغ علت به این معنی که در صورت نخستین دور لازم میآید چرا؟ چون وقتی ما بگوئیم فعل را ثابت کردیم.از کجا ثابت کردیم؟ میگوئیم فاعل دارد. میگوئیم فاعل را از کجا ثابت می کنید؟ از فعل این دور می شود. در صورت دوم اثبات فاعل مطلق می کند و خلاصه این بود که اثبات انسان، نفس خود را بواسطه فعل نفس محال است که قبلا در این مورد در درس 91 مفصل صحبت شد. منظور نویسنده محترم (حفظه الله تعالی) این است که آنچه دکارت گفته و به آن رسیده و می گوید ما در فلان درس و فلان درس خواندیم اینها چیزهای است که قبل از دکارت هم برای ما مسلم و مسجل بوده و می دانستیم و اثبات هم شده برای ما هم تازه ای هیچ کدام ا زحرف های دکارت ندارد. پس اگر مراد از فکر در طرق دکارت فکر به اصطلاح منطقی باشد که فعلی از افعال نفس است اشکال بر او وارد می آید که از این فعل آیا فعل خاص را وسیله اثبات نفس قرار داده ایم یا فعل عام را و در هر صورت محال لازم می آید توضیحش را هم قبلاً دادیم. اما اگر مراد از فکر، مطلق شعور نفس و علم و آگاهی او به خودش باشد. یعنی مثلاً اینکه میگوئیم من فکر می کنم پس هستم منظور دکارت این باشد که وقتی میخواهد از خودش به وجود خودش پی برد حالا اصل قضیه که از فعل به فاعل نمی تواند این کار را کند باید حتما اول بگوئیم که نفس تقدم دارد نگوئیم که من فکر می کنم پس هستم که دارم فکر می کنم اما این طور که من فکر می کنم پس هستم. غلط است کاری ب این نداریم. اینکه حالا ایشان الان دارد می فرماید که فکر آیا منظور از اینکه من فکر می کنم یعنی قیاس منطقی می پینیم؟ یعنی صغری و کبری می کنم. یعنی الفکر حرکة ال المبادی ومن المبادی الی المراد منظور است. یا نه ایشان وقتی گفته فکر میکنم یعنی مطلق ادراکات؟ خبال می کنم. توهم می کنم. می ترسم. دوست دارم، نفرت دارم، منظورش از فکر این نحو ادراکات بود؟ مطلق شعور بوده. اما اگر مراد از فکر مطلق شعور نفس، و علم و آگاهی او به خودش باشد که شیخ نیز در فرض مذکور هوای مطلق و انسان معلق آورده و که در آن حال انسان ا زهر چیز غافل است جز از ذات خود اشکال مذکور دیگر پیش نمی آید چنانچه فروغی توضیح داده است که مرادش از فکر، همین معنی دوم بوده نه اصطلاح منطقی که فعل از افعال نفس است و چنانکه خود دکارت تصریح کرده، نتیجه گرفته بود که گفت: پس حقیقت و ماهیت من یعنی نفس من جز فکر چیزی نیست. اینکه گفته حقیقت من جز فکر چیزی نست کسی نمی تواند بگوید حقیقت من جز استدلال منطقی چیز دیگر نیست چون ما می بینیم غیر از قیاس منطقی ادراکات دیگر هم داریم کارهای دیگر هم انجم می دهیم اما اینکه گفته حقیقت من جز فکر چیز دیگر نیست پس معلوم است منظور این فکر مخصوص منطقی نیست. مطلق ادراکات است. یعنی انسان همان شعور و ادراک است و اندیشه و بینش و دانش همان نفس است و به قول رومی: ای برادر تو همه اندیشه ای/ مابقی خود استخوان و ریشه ای. و دکارت در مقدمه دوم که از او نقل کرده ایم گفت به جز نفس آنچه من ادراک می کنم جز احوال نفس یعنی آنچه من ادراک می کنم جز احوال نفس یعنی آنچه بر ضمیرم می گذرد چیزی نیست. سراغ جمله بعد می رویم از ایشان آنکه گفته است در ضمن این تحقیقات یک اصل هم بر من مسلم شد و آن نیست که هر چه را بقیه از روی درس 93 می خوانیم هر چه را عقل روشن و متمایز دریابد حق است و چنانکه یقین من بوجود نفس از این بجهت میسر شد که آن را روشن و متمایز دریاففتم و این حکم را برای تحصیل علم در دست من قاعده کلی است و دکارت قائل است برای اینکه ما به یقین برسیم در مورد چیزی باید آن چند شرط داشته باشد. یکی از شروطی که ایشان می گذارد تمایز است. به این معنی که بدیهی باشد. یک چیزی که بدیهی است به قول منطقیان بدیهی یا ضروری اگر چیزی بدیهی یا ضروری باشد ایشان به اسم متمایز میشناسد. چیزی که روشن و متمایز است دکارت گفته من تحقیقاتی که در مورد نفس کرده ام متوجه شدم که آنچه را که عقل بصورت متمایز و بدیهی درک کی کند آن حق است. پس ملاک حقانیت و درستی یک چیز (حق نه در مقابل باطل و ظلم نیست من ظور وجود برداشتن است) تمایز داشتن آن است نویسنده محترم حفظه الله تعالی این گونه ادامه دادند در مورد کلام دکارت که: این اصل در کتب اساتید حکمت بسیار اهمیت دارد که انسان آنچه را ادراک می کند معیار تمیز میان حق و باطل آن چیست؟ بحثی داریم ما در چند فصل اول روش رئالیسم یک قسمتی را الان برایتان در بحث اتحاد عاقل و معقول خواندم راجع به این است که ملاک ادراکات چه هست؟ ملاک اینکه حق و باطل هستند کدام است؟ ما مثلاً سراب را هم ادراک می کنیم. حس خطاهای زیادی دارد. حواس کلاً عقل خط دارد. بالاخره ما از کجا می فهمیم این حق است و این باطل؟ ملاک ادراکات چه هست؟ حتی ملاک استدلال ها چیست؟ یکی بگوید خوب این ادراکات شما شاید خیال است و خطا. مگر عقل قبلاً خطا نکرده در هر حال ایشان می فرماید در میان فلاسفه ما این یک بحث قدیمی و مفصلی است که ملاک حق بودن اندیشه ها چه هست؟ از کجا القائات روحی خود را مطابق با واقع تشخیص می دهد و آن را وسوسه نفسانی. بازیچه های قوه خیال و بافته های آن نمی داند ولی این زمان بگذار تا وقت دگر که مقداری بیشتر و بهتر به زبان همدیگر آشنا شدیم. عنوان می کنیم انشاء الله. اگر هم کسی خواست مراجعه کند می تواند 3-2 فصل اول روش رئالیسم را بخواند. با شرح آیت الله مطهری (ره) و مرحوم علامه آنجا خیلی بحث شیرینی است و لازم و واجب است برای دوستان چون ما بالاخره از کششها و از اعتقادات دینی مان که بگذاریم یک جائی بالاخره گیر کسانی که این طور فکر میکنند می افتیم و در غرب الان شما فکر نکنید مثل ایران است که وقتی شما بگوئید دو ضرب در دو می شود چهار او هم بگوید بله. دو ضرب در دو می شود چهار مثال عرض می کنم خیلی از چیزهائی که الان ما اینجا بدیهی می دانیم و روشن می بینیم و در موردش خیلی ساده استدلال می کنیم آنجا اصلا مبانی تفکر ما را قبول ندارند یعنی می گویند این فکر شما جز خیابافی چیز دیگری نیست، شما آنجا اگر فرضاً بگوئید خورشید این ساعت می آید آن ساعت می رود پس نظم دارد می فرماید نه. این طور نیست این شاید یک بی نظمی است لذا اگر بخواهید غلبه کنید به یک چنین مغلطه هایی که آنها می کنند لازم است حتماً چند جلسه اول روش رئالیسم را بخوانید. البته ما مقدار زیادی را در همان جلسات اول معرفت نفس که بحث سوفسطائی بود توضیح دادیم به هر حال ما آنجا پایگاه محکمی داریم از این اندیشه، دکارت بنانگذار فکر غربی است یعنی یکی از ریشه های اساسی در فکرهای غربی که الان ظهور پیدا کرده بصورت این اعجوبه و اژدهای عجیب و غریب درآمده بنیانش را دکارت گذاشته باید یک درس تحت عنوان دکارت مطالعه کنید به دوستان توصیه می کنم حتماً این کار را بکنید یعنی وقتی را بگذارید حداقل در حد این کتاب سیر حکمت در اروپا مرحوم فروغی یک آشنایی به هر حال با نظرات اینها پیدا کنید دکارت بنیانگذار مکانیک است درغرب و به هر حال الگوی اساسی او یقینی ترین الگوی او که او را به قول ما وحی منزل می دانست هیچ شکی در آن نداشت نظر نیوتن بود. از نظرات نیوتن استفاده کرد آن مکانیسم را بنا گذاشت و بحث کمیت از اینجا کمیت از اینجا ناشی شد. ریشه کمیت گرایی غرب که غرب با کمیت و مقدار سروکار دارد وقتی می کشی او را به مست چیزی که غیر مادی است اصلاً با تو راه نمی آید. آنجا در می رود و اصلاً نمی خواهد بماند. بنیانش را آنجا دکارت میگذارد. کلاسهای دانشگاه هم آزاد است. به هر حال کارتی را نگاه نمیکنند زمانی که ما درس می خواندیم این طور بود. اگر می توانید از روی برنامه نگاه کنید کسانی که فرصت دارند که چه موقع فلسفه دکارت درس داده می شود یک ترم است بروند شرکت کنند. میشود مکاتبه کرد اجازه گرفت. ببینید چه می گویند. ماحصل صحبت های دکارت چه هست؟ و عمده نظر ما در این دوس اخیر این بود که فکر و اندیشه در گفتار دکارت حمل بر فکر با صطلاح منطقی نشود تا اعتراض بر او شود که از فعل نفس اثبات نفس کرده است و آن محال است. این ایرادی است که ما گرفتیم به دکارت می گوئیم اگر بخواهد این کار را بکند. نمی تواند اثبات نفس کند حتی شهید مطهری در روش رئالیسم این ایراد را به دکارت گرفته بود که دکارت به جای اینکه توجه به خودنفس بکند به فعل نفس توجه کرده مطالبی را که از دکارت نقل کردیم. التفات فرمودید که همه آنها در فلسفه پیشین ریشه دارد و من آنچه را در آراء و افکار فلسفی این دانشمند بنام فحص کرده ام تازه ای از او نیافته ام. اگرچه اندیشه های بلند دارد و ما کلمات سودمندش را در طی مباحث نقل خواهیم کرد. و با علم و عالم دشمنی نداریم و از روی تعصب حرف نمی زنیم شگفتا که امروز دوشنبه چهاردهم خرداد 1358 هجری شمسی مطابق نهم رجب 1309 هجری شمسی در نسخه های مخلوط جناب استادم علامه شعرانی روحی فداه سیر می کردم در رساله ای که بنام تاریخ فلسفه نگاشته است شرح حال دکارت و آراء فلسفی او را موجز و مفید بیان فرموده دیدم که اظهار داشت ما وقتی طریقه دکارت را می خوانیم تعجب می کنیم که مطالب وی سخن تازه نیست. جز چیزهایی که می دانیم و پیش ما مسلم است و معذالک مردم اروپا سخنان او را چیز تازه و در مقابل اقوال قرون وسطی دانسته اند به هر حال می دانید که فکر این جوری در غرب درست است الان شما د رتاریخ هم مطالعه کنید. آنچه مشهور است که فکر فلسفی ریشه اش در یونان و غرب شروع می شود شاعر وقت بخواهید تاریخ فلسفه بخوانید می برند تان همان جا که سقراطی بوده یا قبل از آنها امپدکس بوده. چه بوده و چه بوده همان هایی که در اوائل دروس معرفت نفس خدمتتان عرض کردیم بعد هم می رسند به فلاسفه...... و سقراط و بعد شروع می شود بعد شاگردش افلاطون و ارسطو، ولی حقیقت قضیه این است که به هر حال فکر فلسفی وقتی می گوئیم فکر فلسفی ما داریم در مورد بشر صحیت می کنیم بحث معرفت نفس را می کنیم برای اینکه ما داریم راجه به انسان صحبت می کنیم. انسان هم به غربی و شرقی ندارد. انسان از آن جهت که انسان است این سوال ها برایش مطرح است وای تاریخ نگارش که ما الان داریم مطالعه می کنیم آنچه که دست می آِد از یونان گرفته می شود. باید در آثار اسلامی بررسی شود که ما مرحوم ملاصدرا (ره) در یکی از آثارشان می فرمایند افلاطون (بقیه جمله ضبط نشده) ما از دیدگاه قرآنی اگر بخواهیم مورد بررسی قرار دهیم. فکر از کجا شروع می شود. از آدم (علیه السلام) «وعلم آدم السماء کلها» تعلیم اسماء کرده اسماء خیلی مقام بزرگی است اگر کسی بداند اسماء یعنی چه که تعلیم اسماء کرده خداوند به آدم به هر حال به حقائقی راه پیدا کرده ما حداقل این را میدانیم که حقایقی است اسماء که ملائکه نمیدانستند با آن همه قدرت و عقلی که دارند آن همه اطلاعات داشتند ولی طوری بوده که نمی دانستند و وقتی خداوند اینها را تعلیم آدم کرده، آدم عرضه کرده به ملائکه، ملائکه به سجده وادار شدند. یعنی ابزار آن مقام بزرگ طوری بوده که اینها را به سجده وادار کرده خیلی علم آدم اسماء کلها مقام بزرگی است. مرحوم علامه (ره) در این باره میفرمانید که تمام اسماء این جور بود که وقتی حضرت آدم عرضه کرد به ملائکه. ملائکه فقط فهمیدند چیزی حالیشان نیست و به سجده افتادند نه اینکه چیزی یاد گرفته باشند، نه اینکه وقتی آدم عرضه کرد اینها هم گرفته و شدند. شدن از ناحیه ملائکه صورت نگرفت فهمیدند که در مقابل آدم چیزی نمی دانند اینقدر مقام بزرگ بوده علم از اولین انسان شروع می شود. از آدم پیامبر به فرزندانش و نسل به نسل منتقل شد به انبیا دیگر هم همین طور پس ما اگر بخواهیم راجع به فلسفه و فکر درست صحبت کنیم. در مورد هر چیز خوبی صحبت کنیم محال است به ریشه آن به انبیا برنگردد ریشه اش به هر حال برمی گردد به یکی از انبیا. عرض کردم در مورد خود سقراط و کسان دیگر حتی ارسطو و بزرگان دیگر در حد پیامبری اینها مطرح بودند و به هر حال مشکوک هستند اینها به پیامبری به خصوص سقراط که استاد اینها بوده ولی ما این فکر غربی را که می گوید ما چیز جدید نداشتیم قبلاً هم بوده و در غرب به خاطر اینکه به هر حال دور بودند از این مسائل نداشتند بعد هم که با قرون وسطی روبه رو شدند از جهت فکر فلسفی و غرب که می گوئییم نه مثلاً غرب یونان خیر مثلا اروپا کلاً شما قرون وسطی را در نظر بگیرید دوران رنسانس کلاً بعد از آن تا این زمان که ما هستیم از جهت فلسفی قدرت زیادی نداشتند مکاتب فلسفی الی ماشاء الله داده بیرون شما اگر بخواهید اسامی آنها را حساب کنید سرسام آور است اما اینکه ریشه درست و حسابی داشته باشد و قابل نظر باشد و قابل نظر باشد. بشود با او حرف زد. قوی ترین آنها رمان مارتیس بود که خیلی دوام آورد 70 سال هر چند از اول هم پوچ بود و در نزد فلسفه ما اعتبار نداشت اما اینکه بی اعتباری اش برای جهانیان هویدا شود چند سالی طول کشید خدا رحمت کند مرحوم مطهری قسم می خورد که نرفته این تفکرات ما و فلسفه اسلامی به خصوص حکمت متعالیه مرحوم صدرا نرفته به غرب آنها آشنا نیستند با این مسائل طوری است که یک استاد فلسفه دانشگاهشان که می آید هانری کربن از فرانسه که می آید بعد از مدتی که خدمت مرحوم علامه بودند، بواسطه آقای.... برای مذاکره با علامه به تهران آمد. این طور بوده که در مقابل علامه عرض اندامی نداشتند و معذالک مردم اروپا سخنان او را چیز تازه ای در مقابل اقوال قرون وسطی دانستند برای اینکه از قون وسطی درست خبر نداریم و گمان میکنیم که فلسفه اسکولاستیک. توضیح پاورقی: اسکولاستیک یعنی شیوه مدرسه فلسفه به معنایی که الان یا بعد از رنسانس مطرح است در قرون وسطی و قبل از رنسانس مطرح بنوده فلسفه را متولی تعلیم و تعلم در قرون وسطی کلیسا بوده کلیسا هم اگر وارد فلسفه می شد اصلاً وارد فلسفه شد و فلسفه مسیحی را به قول خودشان درست کردند به خاطر این بود که فلسفه مسیحی، مسیحیان در آن زمان و کلیسا از ناحیه بعضی فلاسفه یا متفکرین، ایمان مسیحی را در خطر می دانستند وبرای همین مجبور شدند وارد مباحث عقلی بشوند که دفاع کنند از ایمان مسیحی لذا شما تمام فلسفه چند صد ساله قرون وسطی را که مطالعه کنید می بینید که همه فیلسوفانشان مسیحی هستند بدون استثناء یا کشیش اند یا اسخف هستند همه هم بدون استثنا اعتقاد به مسیحیت دارند و بحث شان این است که عقل با وحی چگونه جمع می شود. کل فلسفه قرون وسطی این است که رابطه عقل و وحی چه هست. ایمان مقدم است یا عقل. کم کم از زمان دکارت تزلزل ها شروع می شود که عقل برتری پیدا می کنند. دکارت دنبال کار را می گیرد و کانت و بقیه فلاسفه آن فلسفه ای که مسیحیت و کلیسا درس داد در school خودشان مدارس مسیحیت درس می دادند. فلسفه scholastic است و آن در باب چیزی گفته میشود که مطابق معمول مدارس بیاموزند یعنی درس مکتبی پاورقی مربوط به مدارس قرون وسطی مولف کتب فلسفی قدیم و فلسفه متکلمین، تعلیمات حکمت و فلسفه مخصوص قرون وسطی و مراد استاد در عبارت فوق همان معنی اول است یعنی چیزی که مطابق معمول مدارس بیاموزند. استاد فرمود چی؟ گمان می کنیم که فلسفه scholdastic مانند فلاسفه قرون وسطی مشرقی بوده اند و در مطلب فوق که گفتار دکارت در اثبات هستی و واقعیت چهارم کتاب دیسکو. دیسکو یعنی گفتار ایشان اسم کتابش را گذاشت گفتار در الهیات است و خلاصه کتاب مزبور از این قرار است که من می توانم در تمام چیزها شک کنم حتی در محسوسات یعنی هر چه می بینم بگویم واقعیت ندارد چون در خواب هم چیزهایی می بینم و گمان می کنم هست و چون بیدار شوم بطلان خیال من معلوم می شود اما اگر در عالم رویا به عقل خود چیزی را واضح و روشن دریابم مثلا 2+3=5 در صحت آن ولو بیدار شوم شک ندارم و یقین دارم من چنین خوابی دیده و چنین چیزی به خاطرم گذشته است. آنگاه می گویم من در تمام عالم شک دارم جز وجود خودم. چون فکر می کنم پس هستم زیرا که مسلماً می دانم چیزی که نیست فکر نمی کند چون نظیر این بیان دکارت در نمط سوم از اشارات شیخ الرئیس موجود است معلوم نیست که او از کتاب اشارات خبر داشته و آن را مطالعه کرده است یا آنکه اتفاقا چیزی به نظر او رسیده و موافق با نظریه شیخ اتفاق افتاده است. شیخ همین نظریه دکارت را مطرح می کند نقد هم همانجا به آن می زند یعنی این نظر را مطرح میکند که ممکن است بعضی ها بدانند من فکر میکنم پس هستم اشتباه است اول من باید اثبات شود. اول اثبات نفس بعد فکر کردن نفس این یقین نسبت به روح است نه بدن زیرا که بدن نیز با حس ادراک می شود اعتقاد بر حس نباید کرد و یقین به وجود روح قبل از یقین به وجود بدن است. ملاحظه می فرمائید که میان تعبیر استاد در موضوع خواب با آنچه فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا نقل کرده است چقدر تفاوت دارد. یعنی آنکه آنجا گفته با این که اینجا گفت خواندیم اختلاف وجود دارد. و هر دو در زبان فرانسه استاد بودند یعنی هم مرحوم شعرانی استاد بود در زبان فرانسه هم مرحوم فروغی و از کتاب دکارت ترجمه کردند و این جانب اکنون که در آمل در حضور شما هستم دسترسی به کتاب های دکارت ندارم باید خود عبارت فرانسه دکارت را دید و نقل کرد خود ایشان فرانسه می دانند آنگاه داوری نمود و این مشکل ترجمه را ما داریم بخصوص در مسائل اعتقادی و این الان برای ما هم مشکل است شما گاهی داستانی را میخواهید ترجمه کنید بالاخره سر و ته قضیه طوری حل می شود یا خیلی را می خواهید دوبله کنید اما وقتی می خواهید اندیشه را یک احساس اعتقادات را ترجمه کنید همیشه آنچه که در اعتقادات است معادل در زبان دیگر ندارد به خصوص که مرحوم شیخ کتاب را به زبان عربی نوشته اند یعنی با کامل ترین زبان دنیا نوشته اند آن وقت این کامل ترین زبان دنیا می خواهد به زبان هایی که کامل نیستند ترجمه شود معادل آنها را ندارند وقتی معادل ندارند چیز دیگری از کار درمی آید. زبان فرانسه هم بعد از عربی از زبان های خوب دنیاست این وقتی می خواهد ترجمه شود معلوم نیست آن شخص چه جور ادراک می کند از این کلمه وقتی می نویسد ما الان این مشکل را داریم مثلا از یک فیلسوف فرض بفرمائید از ارسطو چند جور یک متن را ترجمه کرده اند. و مثلاً یک گفته اند که اصلا ارسطو معتقدند به فلان مطلب نبوده یک شارح هم آمده بود گفته بوده به همان دلیل افلاطون همین طور ارسطو همین طور. در مباحث کلامی این جوری است. لذا دوستانی هم که دارند زبان کار می کنند بدانند که اگر دارند زبان کار می کنند چه عربی چه انگلیسی صرف اینکه ما مکالمه یاد بگیریم یا مثلا بتوانیم یک مباحثه سیاسی کنیم یا مباحثه اجتماعی کنیم کافی نیست برای اینکه بتوانیم یک بحث عقیدتی کنیم چون در بحث عقیده شما باید کلماتی را استخدام کنید بخصوص وقتی وارد بحث تخصصی فلسفه یا کلامی شوید آنجا دیگر هر واژه معنای خاصی دارد. لذا باید ببینید آنچه شما می خواهید بگوئید به طرف مقابل، در زبان طرف مقابلتان معادل دارد یا چند، اگر معادل دارد دقیقاً همان انتخاب شود و اگر ندارد چند لفظ از زبان طرف مقابل را استخدام باید کرد که این معنی را بدهد و آیا اصلا گنجایش دارد یا ندارد فرض بفرمائید در زبان انگلیس God دارند ما ترجمه به خدا می کنیم اما وقتی بسم الله الرحمن الرحیم می گوئیم الان این اختلاف است که آیا این ترحمه می شود؟ in the name of Allahیا in the name of Go به هر حال آنها که دقیق بوده اند گفته اند باید بشود in the name of Allah یعنی خود الله گفته شود از چند جهت حالا از این جهات که جنبه سیاسی دارد. فرهنگی دارد بماند کنار اینکه وقتی الله می گوئیم وقتی در تفسیر و ترجمه نگاه می کنیم الله که مساوی با خدا نیست. الله یعنی آن ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمال است آنها وقتی می گویند خدا فقط بعنوان آفریننده یا علت فاعل دنیا با او برخورد میکنند. حالا اینکه او خودش چه صفاتی دارد در کلمه God یا حتی خدای فارسی ما وجود ندارد ولی قرآن یک الله می گوید بعد صدها اسم هم از خدا می آورد مثلا در دعای جوشن کبیر 1000 اسم می خوانیم تمام این هزار اسم در کلمه الله است. ما وقتی می گوئیم الله یک نیتی داریم حتی فارسی زبان ها هم وقتی خدا را می گویند برایشان خیلی از صفات حق تعالی حل است اما در انگلیسی معلوم نیست وقتی شما می گوئید God یک چنین چیزی منظور باشد ولادت دکارت در 1596 یعنی قرن 16 میلادی و وفات او قرن هفدهم بود. 1650 است در مسافرتی که به سوئد کرد چون ضعیف المزاج بود و هوای سوئد بسیار سرد است به مرض ریوی ذات الریه در سن 54 سالگی درگذشت. استخوان او را 17 سال بعد از وفاتش به فرانسه آوردند در کلیسای سنداتین دمن دفن نمودند. صدرالمتالهین و دکارت این دو فیلسوف شرق و غرب معاصر هم بودند.
والحمدلله رب العالمین