یکی از اَدله های استقلال نفس و تجرد آن از ماده و عوارض آن این است که نفس حروشا جسمانی است و از همین قوای مادی و طبایع موجود در عالم جسمانی تکوین یافته است و در دامن طبیعت پرورش یافته است و با جهان ارتباط دارد و در عین حال در بسیاری از احوال و افعالش از ماده بی نیاز است و از شبکه های صید خود مستغنی است که می شود به خواب اشاره کرد که ما در آن فکر می کنیم اما بدون استفاده از شبکه های صید این کار انجام می شود و بدین ترتیب باید گوهری در ورای طبیعت باشد که این فقط محسوس به خواب نیست و در بسیاری از اطلاعات و الهامات و بینش هایی که خداوند روزی می کند این مسائل وجود دارد. که این مثال در صحبت هایی که شیخ الرئیس در مغایرت تن و جان نقل کرده می بینیم که گفته بود انسان مفروض معلق در هوای طِلق استکه به معنی هوای آزاد است یعنی هوایی که از هر نوع عامل است که در بدن قرار می گیرد و حس خاصی به او دست می دهد و وقتی انسان در آن باشد نه احساس گرمی داشته باشد و نه حسّ سرما داشته باشد و فشاری در هوا نباشد و وقتی انگشتمانمان را در آن هوا باز نگه داریم هیچ تحریکی در بدن ما ایجاد نشود و در یک زمان اگر چیزی را شرح بدهیم باز هم از چیزی آگاهی نداشته باشد که سوالی در اینجا مطرح می شود که با چه چیز و از کدام عالم و قوه ادراکی، ادراک ذات خویش کرده است که در جواب باید بگوییم که این مسئله به وجود نمی آید مگر اینکه از ذات خود به ذات خود آگاهی پیدا کندیعنی علم ذات به ذات و اتحاد عاقل و معقول است و وقتی قرار شد ما تمام راهها را ببندیم بهر حال نفسش یک آگاهی نسبت به ذاتش دارد و ذاتش در درون خودش حاضر است که ادراک فعل خود اوست و مُدرِک خود او استو همچنین مُدرَک خود اوست یعنی سه نوع رابطه است که هم عمل ادراک و هم مُدرِک و هم مدرک یک نفر است. این یک حقیقت است که اتحاد ادراک و مدرک و مُدرَک در وجود واحد است که در اینجا ما به عنوان مثال مسئله تنبیه را که به دلیل تجربی، بر اثبات مغایرت نفس با بدن است را شرح می دهیم که تنبیه یعنی یک چیزی که شما آگاه باشید و یا در کتاب اشارات این را به عنوان وَهم، هم آورده اندکه یک امر باطلی است و بعضی ها تنبیه را در باب لذت بردن می گویند و به ما می خواهند بفهمانند که لذات معنوی و خیالی و وَهمی بالاتر از لذات مادی و بدنی است که همین تنبیه می خواهد یک نکته مهمی را به ما آگاهی دهد. در بحث فرض مذکور که همان معلق در هوا بود می خواست به ما بفهماند که ما در همه حال با چه چیز ذات خود را ادراک می کنیم و مُدرِک و مُدرَکی که در ذات ماست چه چیزی است و مُدرِک مُدرَکی که آن مُدرَک ذات ما است چیست و آیا مُدرَک یکی از مشاعر ظاهر است و یا باطن است که عقل و چیزهای مناسب آن از قبیل خیال و وَهم را می بینیم و یا قوه ای است که غیر از این مسائل است که در جواب باید بگوییم که فکر کنیم که در حال ادراک هستیم حال این ادراک به وسیله ی قوای ظاهری از قبیل چشم و گوش است و یا با قوای باطنی این ادراک انجام می شود و یا مثلا مسئله خیال و وَهم و عقل است حال با کدامیک از اینها می توانیم خودمان را ادراک کنیم، پس اگر آن مُدرِک عقل است و قوه ای غیر از مَشاعِرَت باشد که بخواهی با آنها ذاتت را ادراک کنی آیا در اینجا با وُسطی ادراک می کنی یا با غیر وُسطی ادراک را انجام می دهی که در اینجا وسطی یعنی واسطه است مثلا ما به یک چیزی نگاه می کنیم و به واسطه تصویر ذهنی مان ما به آن شی آگاه می شویم یعنی یک واسطه ای بین ما وجود دارد و یا اگر کسی در کنار ما یک درد و بیماری داشته باشد ما به واسطه آه و ناله آن فرد درد و بیماری طرف کناری را احساس می کنیم ولی اگر خودمان یک بیماری داشته باشیم بدون هیچ واسطه ای درد را ادراک می کنیم و هیچ وَسَطی و وُسطایی در این بین وجود ندارد که در ادامه این بحث می گویند که فرق مذکور نیازی به وُسطی ندارد چون وُسطی نیست چون مُدرِک در فرض مذکور از هرچه که جز او است غافل است و وقتی که در این حالت است از هر چیزی که غیر خودش است چشمهایش را بسته است و غافل است و در این حال خودش را ادراک می کند که در این حالت دیگر چیزی واسطه نمی شودو اگر قرار باشد که توجه هم بکند در اینجا یک واسطه هم دارد به یک واسطه توجه می کند و از طریق واسطه به خودش فکر می کند که در اینجا قرار شده بود که فرض مذکور به هیچ چیز فکر نکند پس در اینجا باقی مانده ای هم است که ذات خود را بدون نیاز به قوه دیگر و وسطی ادراک کند پس این ادراک به مشاعر ظاهراست یا باطن؟ که در جواب باید بگوییم که بدون وُسطی به باطن است پس نتیجه می گیریم که هر فصلی که حکم آن محتاج به برهان است مُصدَر به اشاره است و آنچه در آثار شیخ است و ما آن را مطالعه کردیم این است که محتاج به برهانیم و آن فصل مشترک و مذهب باطل و سوال باطل است و مُعَنوَن به وَهم است و آن فصلی که مشتمل بر حکمی که به ملاحظه توجه به بَراهینِ گذشته و یا با تجدید موضوع محمول از ظواهر معلوم می شود به تنبیه عنوان شده است و فصل نامبرده از قِسم اخیر است مثلا می گوییم که این سیم سیاه است و یا انسان خودش را به علم حضوری ادراک می کند یا اگر انسان در شرایط هوایی خاص قرار بگیرد و به چیز دیگری توجه نکند و خودش، خودش را ادراک می کند که ما اینها را به موضوع محمول قضیه اضافه می کنیم و وقتی که می گوییم فلان می شود یعنی در واقع همان حرف را بدون لوایح و اضافات به عنوان نتیجه خلاصه کردیم و گفتیم که تنبیه به این معنی می شود. اگر در موضوع محمول قضیه درست دقت شود حکمش این می شود که انسان ادراک نفس خود نمی کند مگر به نفس خود، نه به قوّه غیر نفس خود و نه به توسط شی دیگر.درس90: دانستیم که روح انسانی به اضافه و انتساب به بدن که تصرف و تدبیر بدن می نماید به عنوان نفس موصوف می شود یعنی اگر روح را با توجه به انتسابش به بدن در نظر بگیریم این روح یک بدن را در استخدام دارد و آن متصرف در اوست که به این روح نفس می گویند پس نفس عنوان روح است با پیوستگی به بدن و مثل اتصاف شخصی به ناخدایی که تصرف در کشتی می کند و هم تدبیر در آن می نماید. وقتی اسم یک نفر را بدانیم آن را با همان اسم صدا می زنیم ولی اگر آن شخص سراغ کشتی رفت و ریاست کشتی را در اختیار گرفت دیگر آن را با اسم همیشگی صدا نمی کنند بلکه به آن فرد ناخدا می گویند چون در آن کشتی تصرف دارد و به بقیه افراد آن کشتی که ملوان هستند دیگر ناخدا نمی گویند با این تفاوت که کشتی از نا خدا جداست و ناخدا از کشتی و کشتی مرتبه نازله ناخدا نیست. به خلاف بدن با روح که بدن مرتبه نازله آن و قائل به آن است و به قطع علاقه نفس از وی متلاشی و مضمحل می شود. این مسئله را گفتیم که نفس ادراکی ذات خود به عین ذات خود می کند اما نه به واسطه قوا و آلات آن و همچنین مسئله دیگر که نفس ناطقه مدرک ذات خود است و در این ادراک احتیاج به امر دیگر ندارد بلکه به نفس ذاتش مدرک خود اوست و این خود حجتی باهراست بر اینکهیک حجت قوی و مهم است. نفس ماورای عالم طبیعت است و موجودی نوری است که عین علم و شعور است و به ذات او حیات است همچانکه به ذات ماده هم است که این یکی از عجایب خلقت خداوند است که ما انسانها یک موجودی هستیم که یکپارچه ادراک هستیم و در مواقعی با چشم، گوش چیزی را ادراک می کنیم اما باید توجه داشته باشیم که ما یک نسل واحد ممتد بسیط هستیم که یکپارچه ادراک هستیم و این خیلی خوب است که می فهمیم ما خودمان هستیم اما ادراک علمی این مسئله بسیار مشکل است که شیخ ابن سینا بحثی در مورد این موضوع کرده است که می گوید انسان مدرک نفس خود به عین نفس خود است و در مورد تنبیه هم گفته است که نفس محسوس نیست و سخنی هم آورده است که آیا تحصیل می کنی که مدرک به تو پوست توست که بَصَرت آنرا ادراک می کندو این نیست که اگر تو از پوست منصرف بشوی و پوست دیگر بر تو منصرخ گردد پس تو، تو هستی ، اگر پوست تو را عوض کنند و پوست دیگری به تو بدهند باز تو هیچ احساسی نمی کنی که منیّت تو تغییر کرده است، پس تو پوست نیستی، یا مُدرَک تو آن است و تو آنرا با لمس کردن ادراک می کنی و یا آنکه ملموس نیست مگر اینکه از ظواهر اعضا پیدا باشد که در اینجا جواب منفی است چون مُدرَک تو در فرض مذکور و اعضای ظاهر ملموس نیست با این حال که اعضا همان است که از آن گذشتیم یعنی اگر از اعضای ملموس منصرخ شویم و اعضای دیگر بدنمان بر ما متوجه گردند پس ما، ما هستیم یعنی اگر دست و پا و چشممان را از جا کندند باز هم خودمان هستیم و یا اینکه اگر شخصی از اعضای بدنش کم شد انتظار داشته باشیم که شخص دیگری شود و با این وجود در طرف مذکور حواس را از افعالش اغفال داده ایم یعنی شرط گذاشتیم که در فرض مذکور حواس به فعلهای خودش کاری نداشته باشد و غافل از افعال خودش باشد یعنی چشم از دیدن و گوش از شنیدن غافل باشد که در این صورت باید بگوییم که غافل هستیم پس باید مُبَیَن بدانیم که مُدرَک ما در فرض مذکور عضوی از اعضای ما از قبیل قلب و دماغ نیست چون اینها باید وجودشان بر ما پوشیده است مگر اینکه به تشریح دانا شویم. مثلا کسی که درس نخوانده و با سواد نیست و اگر به او بگوییم که مغز کجای بدن است اصلا آگاهی از این موضوع ندارد و نمی تواند جواب ما را بدهد و اصولا اگر به ما هم نمی گفتند که ما یک قطعه ای در کاسه سرمان داریم که مغز نام دارد ما هم نمی دانستیم چون در آن لحظه ما از قلب و مغزمان غافل هستیم و اصلا با اینها کاری نداریم و در حالی به این مسائل دانا می شویم که مثلا سر یا قلب را برای ما بشکافند و به ما نشان دهند و یک موقع هم است که یک انسان از هیچکدام از اینها نیست و به ما نمی گوید که اگر ما این علم را داریم شرایطی را فراهم کنیم که انسان طلق در هوا باشد و نه همچنین یک انسان ساده روستایی که علمی ندارد که از جزییات بشری آن بداند و اگر یک همچنین وضعیتی برای آن فرد پیش بیاید باز هم در حالت خودش، خودش را ادراک می کند. مُدرَک ما فقط بدنمان نیست یعنی آنی است که ادراک می شود و اگر خودمان را بیازماییم برایمان ظاهر می شود که خودمان را داریم ادراک می کنیم و از تفاضیل اعضایمان غافل هستیم یعنی با اعضای بدنمان کاری نداریم پس مُدرَک ما از جمله بدنمان و همگی آن نیست و ادراک مرکب از ادراک اجزایش که هریک غیر مرکب است منفک نمی شود. اگر ما ادراک مرکب را انجام دادیم یعنی مثلا یک بلندگو را مدرک کردیم این بسیط نیست که یک شی است که مرکب است یعنی اگر مدرکمان بدنمان باشد در حال ادراک خودمان آن ادراک دارای جزهای مختلف است و وقتی ما این را ادراک می کنیم که یک بلندگو است آن ادراک عبارت است از یک پایه، یک دسته، خود میکروفن و چیزهای دیگر که اگر از اینها تصویری برای خود داشته باشید آن تصویر مرکب نیست اما تصویری که نقش در خیال می بندد دارای یک حوو است ولی در جایی که ما خودمان را بسیط داریم و ادراک می کنیم که اعضایی هم ندارد ادراک مرکب است یعنی یک شی مرکب است و ادراک مرکب از ادراک اجزایش یعنی اجزای مرکب که هریک غیر مرکب است منفک نمی شود که به این معنی است که ما در ادراک یک شی مرکب به ترکیباتش توجه داریم که در آخر هم می خواهیم بگوییم که انسان در فرض مذکور از هرچه مغایر اوست غافل است پس مدرک ما در چیز دیگری جز این اشیا است که ما آنها را در فرض مذکور ادراک نمی کنیم و این که مُدرِک انسان مدرِک ذات خود هستی است و در این است که ما، ما باشیم آن اشیا را ضروری نمی یابیم که به این معنی است که وحدت شخصیت خودمان را ادراک می کنیم و در حالی که خودمان را ادراک می کنیم برای خودمان هیچ نیازی به آنها نمی بینیم پس مدرَک ما از عداد چیزی که آنها را با حس ادراک می کنیم و همچنین از عداد چیزهایی شبیه حس پس از اینها می گوییم به هیچ وجه من الوجوهی مُتِخَیِل و موهوم نیست. که منظور این جمله این است که می خواهد بگوید که آن چیزی که ما ادراک می کنیم نه مخیل است و نه موهوم است و نه محسوس است که اگر دقت کنیم می بینیم که علم نفس به ذات خودش جز علوم حضوری است که کاملترین علم حضوری و ادراک نفس از خودش بود یعنی شی در نزد خودش حاضر است و واسطه ای نیست و از تعلل ، وهم، خیال، محسوسات کمک نمی گیردکه از این مباحثی که گفتیم نتیجه می گیریم که نفس ناطقه غیر از بدن مدرِک ذات خود، به نفس ذات خود است یعنی به نفس ذات خود مدرِکذات خود است و هیچگاه از ذات خود غافل نیست چون مجرد از ماده و عوارض و لوالح و احکام آن است و حجاب حضوری و صورت علمی و وجود جمعی و نوری بودن فقط ماده است که برای حضور حجاب می شود و اگر ماده را برداریم علم حضوری تهذیب می شود و صوررتهای علمی حاضر می شود و وجود جمعی و نوری حاصل می شود و این معنی احتیاج به نفس ناطقه ندارد چون هر موجودی عاری از ماده و احکام آن صورت علمیه است و مدرک ذات خود به نفس ذات خود است و جوهر نوری مستقل و قائم به ذات خود است پس آن گوهری که مخرج نفس از نقص به کمال است همان علم و عالم و معلوم است و حیات محض و نور صرف است چون عاری از حجاب مادی است و اگر موجودی به حَسَب وجود و رتبه فراتر باشد موجودی اکمل و در نهایت کمال خواهد بود بنابراین هرچه انسان از ماده برکنار شود و تعلقش بدان کمتر و تجردش بیشتر شود در نتیجه انبساط روحی و انکشاف عقلی و فکریش بیشتر خواهد بود و اگر به تمام و کمال از قطال ماده درآید دچار آثار روحی و بسیار قوی و شدیدی خواهد شد. زمانی که کسی بخواهد تمرکز بگیرد حواسش را از بقیه اشیا قطع می کند مثلا اگر کسی در سر و صدا بخواهد درس بخواند طبیعتا گوشش را میگیرد چون می داند که سر و صدا مانع درس خواندنش است و یا می دانیم که در جلوی پنجره نمی شود کتابی را خواند چون ارتباطمان با مطالب کتاب قطع می شود پس می شود نتیجه گرفت که هرچه ارتباطمان را با خارج قطع کنیم و هرچه مقدار کثرت کمتر باشد، وحوت زیاد می شود و اگر وحوت زیاد باشد، قدرت زیاد می شود مثلا اگر شما بخواهید تعداد زیادی قلم را بشکنید ولی حواستان به جای دیگر باشد نمی توانید این کار را انجام دهید ولی اگر عصبانی باشید و تمام حواس و تمرکزتان را روی این کار بگذارید می توانید این کار را انجام دهید و این مسئله ثابت شده که اگر کسی بخواهد روی یک شی کاری انجام دهد ولی بدون اینکه با آن شی ارتباط بدنی برقرار کند روی آن متمرکز می شود و روی آن انرژی زیادی وارد می کند که این فرمولی هم دارد که در کثرت ضعف است و در وحدت قدرت و قوت است که عده ای این قدرت را از طریق تمرکز ایجاد می کند که در مورد تمرکز باید بگوییم که خداوند انسان را طوری آفریده که اگر اهل تمرکز باشد این تمرکز به او قدرت می دهد که این کار را بعضی افراد در فکر کردن هم انجام می دهند و چشمها و گوشهایشان را می گیرند و فقط روی یک مسئله فکر می کنند تا بتوانند آن را حل کنندکه برای همین می گوییم که از علائم اولیای خدا انجام کارهای خارق العاده نیست و انسان اگر این کارهای عجیب را از کسی دید نباید فکر کند که این افراد قرب به علم معنادارند. اما این عالم معنا لزوما خداوند تبارک و تعالی نیست و به معنای قرب که به معنای ماست، نیست و وقتی انسان از عالم ماده بکند به طور طبیعی به منبع نزدیک می شود که این نزدیکی غیر از نزدیکی روحی است و منظور همان نزدیکی آگاهانه است که در اسلام تکیه شده است که یعنی انسان متوجه شود که عبد خداست (( لا حُولَ وَلا قُوه اِلا بالله العَلِی العَظیم ))که اگر کسی بتواند کارهای خارق العاده بکند ولی متوجه این حقیقت نباشد این فرد نزدیک است اما نزدیکی او از روی شعور نیست و فایده ای ندارد لذا بعضی افراد با تمرکز می توانند کارهای عجیب انجام دهند مثلا با تمرکز می توانند بیماری ها را درمان کنند که اینها دلیل بر خوبی افراد نیست. در یکی از بحثهای صُور مقدس توضیح دادیم که اگر کسی در اثر معنویت رشد کند نباید شروع به طغیان کند که آیه ای هم هست که می فرماید: (( اِنَّ الاِنسانَ لَیَطغی عَن لعاصا )) که اینطور نیست که اگر کسی قدرت پیداکرداز آن قدرت برای مادیات و حیوانیت خودش استفاده کندچون ممکن است که کسانی که با تمرکز بتوانند که مثلا کتاب یا قلمی را جابجا کنند مردم فکر کنند که این فرد جز اولیای خدا است و دیگران باید که همه جوره در خدمت این افراد باشند و خیلی افراد تا این مرحله پیش رفته اند که این دلیل نمی شود که آنها آدم ساده ای باشند چون وقتی نفس به کمالبرسد ممکن است که قدرتش هم بیشتر باشد و در اینجا به جمله معروف خواجه که حکم مرکب دارد می رسیم که اگر یک نفر هیچیک از ظهورات این چنینی را نداشته باشد و اصلا قدرت این چنین نداشته باشد ولی به خداوند تبارک و تعالی نزدیک باشد همین برای آن فرد کافی است و خداوند بنا بر حکمت خیلی چیزها را جاری نمی کند که بعضی افراد می تواند با تمرکز خیلی کارها را انجام دهند و خیلی افراد قادر به انجام این کارها نیستند ولی قربشان به خدا زیاد است و مقرب درگاه خداوند است و نباید بگوییم که اگر انسان قرب پیدا کرد باید وسعت نفس هم پیدا کند و قدرت داشته باشد چون اگر خداوند اراده اش به فرد تعلق بگیرد می تواند جلوی این کار را بگیرد و افرادی که وسعت نفس دارند این کار را نمی تواند انجام دهند. البته این مسئله در مورد علما هم مطرح شده است که قطعا علمای ما افرادی نیستند که پیرو جن یا یوگا باشند و بخواهند که از این راه تمرکز خود را بدست آورند بلکه این افراد تمرکز خود را از نماز شب و عبادت و تمرکز در نماز بدست می آورند مثل علامه طباطبایی که به قول علامه مطهری به تجرب برزخی رسید و او این را از تمرکزی که در نماز است بدست آورد و اصولا مسلمانها و شیعیان و علما تمرکزشان به خدای تبارک و تعالی است و به خدا فکر می کنند و اصلا به فکر این نیستند که بنشینند و فکر کنند تا یک کتاب را حرکت بدهند و علما و عرفای ما در وقت نماز و در افکارشان حضور قلب دارندکه آیه ای هم وجود دارد که می فرماید: (( اِنَّ ناشیعَهِ اللَّیلَ اَشَدُ وَ طَلع وَ اَعقم مُقیلا ))شما یک شب برخیزید و نماز شب بخوانید آن وقت متوجه می شوید که در این شب از مجموع روزتان حضورتان بیشتر است چون در شب ارتباطمان با خیلی چیزها قطع است و خیلی راحت تر خودمان را در محضر احساس می کنیم ولی در روز اینطور نیست و تا بخواهیم حواسمان را به محضر ببریم می بینیم که وقت گذشته است ولی در شب حتی می توانیم احساس کنیم که ملائکه با ما هستند و اهل بیت و بهشت و جهنم را می توانیم ادراک کنیمپس بدین ترتیب ما از این بحث گفته شده متوجه شدیم که علمایما از راه تمرکز در عبادت، خداوند به آنها یک چنین قدرتی داده است که این حاکی از یک تمرکز در یک عبادت طولانی با خدا است و کارهای خارق العاده ای که از این افراد سر می زند نشانه یک آیه و نشانه ای از قرب این افراد و خوب و صالح بودن اینها است. البته این کارها را هم در صوفیه انجام می دهند ولی دلیلی نمی شود که یک صوفی یک کاری انجام دهد ولی علمای شیعه آن کار را انجام نداده باشدکه نتیجه گرفته شود که آن صوفی برتر است و باید بگوییم که اگر صوفی یک تمرکزی گرفته باشد آن هم از ارتباط با خداوند تبارک و تعالی است ولی از طریق شریعت نیست و شریعت در آن رعایت نشده است و اگر دو نفر یک اینچنین کاری را انجام دادند باید دقت کنیم که به چه کسی برتری دهیم و اشتباه افراد ساده هم همین است که زود مرید می شوند و سریعا قبول می کنند و به یک نفر برتری می دهند و برای همین هم است که گرفتار یک چنین حالتهایی می شوند. نکتهای هم درباره انبساط روحی است که نقل شده که هرموقع تمرکز می گیرید از آن لذت ببرید چون در تمرکز لذت وجود دارد و انبساط هم در آن است یعنی به عنوان مثال نیم ساعت می نشینیم و یک دعای با تمرکز می خوانیم و با خداوند تبارک و تعالی یک مناجات خاص را می خوانیم و از اول تا آخر دعا لذت می بریمو همچنین می فهمیم که چه چیزی به خدا می گوییم که در این حالت آنچنان بهجتی به ما دست می دهد که حاضر نیستیم با هیچ لذتی عوض کنیم که این بخاطر برکتی است که ما ارتباطمان را با بقیه جهات قطع می کنیمکه این در ابعاد مختلف قابل بررسی است مثلا ما یک نگاهی به زندگی از نظر مادی نگاه کنیم که کسانی که زندگی هایشان مرفه تر است به این معنی است که ابزاری که در خانه دارند مورد توجه قرار می گیرند طبعا بیشتر است و این افراد در زندگی شان لذت معنوی کمتری دارند و توان تمرکزشان هم کمتر است که تمام چیزهایی که در زندگی دارند ولو اینکه مباح است همه کثرت است یعنی قانونی در معرفت نفس است که اگر کثرت بیشتر باشد ضعف هم وجود دارد و تمام ادراکاتش هم ضعیف است حال چه این کثرت به مباح تعلق بگیرد که این به مکروحات تعلق بگیرد وچه این کثرت به محرمات تعلق بگیرد که اینها علاوه بر اینکه انسان را ضعیف می کند بلکه انسان را تاریک هم می کند و در مباحات قساوت هم وجود دارد یعنی اگر در آن غرق شوی نمی توانی به واجبات و امور حلال و مقدس توجه کنی که این کمی دارد اما نه به مقداری که محرمات و مکروهات دارد و به خاطر همین هم است که یک آدم ثروتمند نمی تواند دو رکعت نماز با حضور قلب بخواند ولی یک انسان با سطح در آمدی پایین خیلی راحت می تواند تمرکز بگیرد و مثلا با اهل بیت صحبت کند و برای همین هرچه مقدار تعلق کمتر باشد انبساط بیشتر می شود و وسعت روح و شادی بیشتر می شود لذا بزرگان ما در این امور زیرک بودند و خودشان را به این امور مادی آلوده نمی کردند و میدانستند که اگر یک چیزی از امور مادی به زندگی شان وارد شود آن یک تعلق اضافه است و ما هم باید حواسمان را متوجه این امور کنیم و اینها را در زندگی شخصی مان رعایت کنیم که البته ما تعلقاتی هم داریم مثل همسر که شریک زندگی مان است و مظهر جمال است و گرایشاتی به زیبایی و مسائل هنری و وهم و خیال دارد و اینها در حقیقت دلخوش زندگی او است که مثلا وسایل زندگی او چه طور باشد که البته مردها باید دقت کنند که خیلی دربند این گونه مسائل نباشند که اینها برای آنها خیلی زشت است که اگر گرفتار این مسئله شود به این کثرت می گویند. در جایی به حضرت زین العابدین عرض کردند که آقا ما در زندگی شما چیزهایی می بینیم که برازنده شما نیست که حضرت فرمودند: من فقط نیستم و در زندگی زنها هم هستند و زنهای ما اموالی دارند و خودشان در خرج کردن آزاد هستند که خب بعضی اموالشان را در امر مباح به کار می برند ولی در هر صورت مردها باید زمام امور زندگی را به دست بگیرند و باید طوری باشد که حق زنها ضایع نشود و مردها نباید اجازه دهند که زنها بیشتر از حد خود قدم بردارند و بخواهند که انسان را آلوده این مسائل کنند و هنر هم همین است که انسان به همه مراحل دلبستگی نداشته باشد حال مراحلی که دارد و چه مراحلی که خدا نصیبش می کند و چه مراحلی که ندارد و در همه حال باید روحیه اش یکی باشد یعنی در روحیه فرد تعلق وجود نداشته باشد که این خود امر مهمی است ولی در یک موقع هم باید مواظب باشد که (( حَیمُ الحُنَّ زینَهِ الحیاهِ الدنیا ))هَمِّ زنها زینت حیات دنیاست که شاید خودشان هم این را نخواهند ولی این از قبیل حس زیبا پرستی و گرایش به زیبایی شان استکه اگر ما حواسمان نباشد ما را غافل می کند و ما را به یک خرجهای اضافی می کشاند که اصلا در شان و برازنده ما نیست مثلا در خانه فلانی یک مبل را می بیند و حال به ما فشار می آورد که ما هم باید این نوع مبل را بخریم ولی یک موقع هم هست که مثلا پزشک به ما توصیه کرده که روی زمین نشینیم و باید روی مبل بشینیم که این یک امر جداگانه ای است و در کل ما باید خودمان را از تعلقات غیر ضروری رها کنیم. امیرالمومنین در نامه اش به مالک اشتر می فرماید: بهترین اوقاتت را برای عبادت با خدا در نظر بگیر که از این صحبت در می یابیم که انسان باید برای مناجات با خدا انتخاب کند که ما به این اوقات نیاز داریم والّاممکن است که صورتهای مقدس هم باعث غفلت ما بشوند و ما را تاریک کنند که البته این هم همیشگی نیست و خیلی وقتها این تمرکزها انسان را بدبخت و بیچاره می کند همانند کسانی که حال جنگیدن و جبهه رفتن را نداشتند و قدرت سختی ها آن را نداشتند و حاضر بودندکه در حوزه ها بمانند و در همین کتابهای عرفان و تسبیح و ذکر و غیره مشغول باشند که البته اینها بد نیست ولی باید حواسمان باشد که چه موقعی، چه کاری انجام می دهیم. عده ای به آقا امیرالمومنین عرض کردند که آقا ما ما شک داریم که در این نبردی که وجود دارد که اینطرف و آنطرف مسلمانان هستند ما را به یک جایی بفرستید که بتوانیم خالصا عبادت خدا را انجام دهیم که متاسفانه خیلی افراد هستند که این وضعیت را دارند که باید هم در صحنه بمانند و هم در ارتباط خالص با خداوند تبارک و تعالی باشند و نه در ارتباط جمعی که دعای کمیل و زیارت عاشورا است. انسان باید با مبداء متعال ارتباط برقرار کند و فقط خودش و خدا را ببیند و بگوید من همینم که هستم و وقتی که انسان با خدا روبرو می شود بلافاصله خدا هم یک آینه در جلوی انسان می گذراد و انسان هم می تواند خیلی خوب خودش را در مناجات با خدا ارزیابی کند که این خیلی به انسان کمک می کند و بسیاری از مشغله های مقدس هستند که در واقع در کثرت هستند که اگر انسان به خود آنها و فقط برای رضای خدا دلبستگی نداشته باشداینها برای آن قرب می آورد و باعث کمال انسان می شود و برای انسان علم و معرفت می آورد و دلیل آن هم به خاطر نیتی است که روی آن سوار است که نیت بزرگی است اما باید این را انجام بدهد و هم باید آن ارتباط خالص و مخلص را باید با خدا انجام دهد و این به این معنا نیست که انسان دست از کثرتی که خدا دستور داده بردارد به عنوان مثال دشمن الان مردم را قلع و غم می کند و باعث شده که جوانها به گروههایی گرایش پیدا کنند و ما در این حال نباید با قساوت بنشینیم و فقط نگاه کنیم چون باید این افراد را کسانی راهنمایی کنند و برای همین هم است که آیت الله خامنه ای به طلبه ها فرمودند که اگر شما یکجا در درس جا افتادید به هیچ جا لطمه نمی خورد که یک یا دو سال را برای تبلیغ جهان و برای مردم خارج از کشور و داخل کشور و روستاها از وقت درس بزنید و تکلف کنید که به هر حال لازم است که انسان یک امر اینچنینی را کنار بگذارد و راه کمال را طی کنند و غافل از این باشند که همه این کارها و این وضعیت را مدیون کسانی هستند که همین گونه کار کردند و باعث شکل گیری انقلاب اسلامی شدند و این انقلاب منجی ماست که امام را که شخصیتی بود که ما نمی شناختیم باعث شد که در قرن بیستم مقدمات ظهور را آماده کند و یک کشور 50 میلیونی را از دست ابرقدرتها آزاد کند که ما باید قدری فکر کنیم که اگر این نبود ما چه می کردیم پس بدین ترتیب همه مدیون کسانی مثل امام ( ره )، رهبر، ریاست جمهوری و همه کسانی که به کمال رسیدند هستیم و کسانی که شکنجه و غیره را تحمل کردند. امام خمینی در حقیقت حجت را تمام کرد و در تمام رشته هایی که بقیه افراد کار کردند، کار کرد و دست از مبارزه بر نداشت و هگز عنوان نکرد که من می خواهم در فلسفه و عرفان بمانم بلکه همچون امیرالمومنین و سیدالشهدا شمشیر بدست گرفت و با ظالمان زمان خود مبارزه کرد.
جلسه 148 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 148 - معرفت نفس