جلسه 146 - معرفت نفس
شماره جلسه
146
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 146 - معرفت نفس

هریک از حواس و شبکه وسیله صید معارف برای انسان هستند که به کتاب عالم طبیعت از طُرُق حواس آشنایی می یابد و معرفت پیدا می کند و به هر حال حواس پنجگانه هر کدام غذای خاصی نیاز دارند و به مدت خاصی ادراک و علم پیدا می کنند و ما از طریق حواس است که با جهان ماده آشنا می شویم و شروع آگاهی ها هم از طریق حواس است و انسانی که در آغاز متولد می شود فاقد ذهن است و بعد به مرور زمان که احساسهای خودش را با حواس انجام می دهد دارای ذهن می شود و شناختی نسبت به محیط و طبیعت پیدا می کند و انسان در دامان طبیعت بزرگ شده است و بدان اُنس و علاقه دارد. در روایتی از امیرالمومنین (ع) که در مورد علاقه انسان به دنیا نقل شده است که می فرماید: (( وَ لا طُلامُوا العِلمَ عَلی حُبِّ اُمّه )) انسان فرزند دنیاست و شخص و یا فرد در محبت مادر خودش ملامت نمی شود چون به هر حال انسان مادر خودش را که منشاء اوست دوست دارد و زمین و دنیا مادر ما به حساب می آیند و ما در رحم او پرورش پیدا می کنیم و یک علاقه طبیعی بین ما و دنیا وجود دارد که این علاقه خیلی عُمق دارد و یک موقعی انسان در زندگی خود به جاهایی بهتر از محل زندگی اش می رود اما با این حال دلش برای وطنش تنگ می شود و این به این خاطر است که در آنجا به دنیا آمده است و یک علاقه و پیوند خاص بین او و اصل او وجود دارد حالا اگر مبدا را به عنوان مثال، زمین بدانیم بین انسان و این مبدا از نظر محیطی علاقه ای وجود دارد و اگر به زمین و دنیا از نظر جنبه خلقی نگاه نکنیمو به جنبه امری نگاه کنیم تا منشاء: قُل الرّوحی مِن اَمرِ رَبّی ما به آن مبداء علاقه مند هستیم و برای آن دلمان تنگ می شود و به بهانه های مختلف بهانه آنجا را می گیریم، مشروط به اینکه به هر حال حجابها کنار برود. در مورد دنیا که حضرت می فرماید: کسی ملامت نمی شود چون انسان یک مقدار هم حق دارد که دنیا را دوست داشته باشد و به آن علاقه مند باشد چون حکم مادر را دارد و اگر از انسان بپرسند که آیا مادر شما بافضیلت ترین و زیباترین زن دنیا است یا نه اگر هم اینجور نباشد باز هم نسبت به آن یک علاقه خاص دارید و در مورد دنیا هم همین است که ما در اینجا متولد می شویم و به یک نحو علاقه ای به زمین و دنیا در ما است و این نوع شناخت از انسان در روانشناسی او اهمیت زیادی دارد. وقتی که می خواهیم در مورد انسان به قضاوت بنشینیم باید به یک سری از نکته ها توجه کنیم که انسان فرزند دنیاست و محیطی است که انسان از آنجا شروع شده و در محیط آن تکبر پیدا کرده است و ما باید ببینیم که علاقه های زمینی و دنیایی هایمان ریشه اش در کجاست و اگر این مسائل را ندانیم نمی توانیم در مورد انسانها قضاوت کنیم همانطور که وقتی مبدا امری و خلقی وروح انسان را نشناسیم هم نمی توانیم در مورد انسان قضاوت درست کنیم و با این شناختها است که علل گرایشهای مختلف و متضاد را در مورد انسان می شناسیم و با این شناختها است که می توانیم بفهمیم که انسان اصالت دارد و در نهایت باید به چه گرایشهایی در انسان خلق شود و در انسان ایجاد شود و نباید از کنار این مسائل به سادگی گذشت چون انسان در دامن طبیعت بزرگ شده است و بدان اُنس داردو برای همین دل کندن هم برای او سخت است و یکی از موانع بزرگ برای رشد انسان هم همین است که انسان بتواند به این محبت فرزندی و مادری غلبه کند و بتواند به آنچه در وراء است برسد و این نوع شناخت از انسان که فرزند دنیاست ما را به این مسئله متوجه می کند که در مورد کمال و حرکت انسان ازخاک تا افلاک صحبت کنیم که در اینجا صحبت از جهان و طبیعت و مادیات و وابستگی به حق تعالی می شود که باید خیلی عمیق باشیم چون منظور کسی جز استاد نیست و استاد باید بداند که شاگردش را از چه مادری می خواهد جدا کند چون یک موقع بدون اینکه ادراک داشته باشیم دیگری را از کاری منع می کنیم چون می دانیم که آن کار خوب نیست و انتظار می رود که طرف مقابل آن کار را انجام دهد که اگر من بدانم نوع ارتباطی که شما با آن شی دارید چه نوع ارتباطی است هم در هدایت شما درست عمل می کنم و هم در تربیت دقت به عمل می آورم و اگر انسان از خودش یک همچنین دیدی نداشته باشد دچار خیلی از خطاها می شودپس اگر ما به دیگران می گوییم که دل به دنیا نبندند به این معنی است که این رابطه یک رابطه محدودی و عمیقی است که از جان انسان کشیده شده است و باید تقوا داشته باشیم و به سوی خدا برویم و با ملکوت آشنا شویم و سر نماز حضور قلب داشته باشیم و ارتباطمان را با دنیا کم کنیم و بدانیم که وقتی باید از آن جدا شویم رابطه ما با آن یک رابطه سست نیست بلکه رابطه انسان با مادر خودش است و اینرا باید بدانیم که می خواهیم از مادر خود جدا شویم و گاهی اوقات رابطه ما با مادرمان رابطه عشق و عاشقی نیست و همان طور که مادر خودمان را بهترین زن دنیا نمی دانیم اما اگر کسی به او توهین کند ناراحت می شویم چون او با هر شرایطی که دارد مادر ماست و یک موقع است که انسان حب دنیا دردلش است و عاشق دنیاست و یا اگر این حب را نداشته باشد با این حال یک پیوستگی درونی و ذاتی دارد و فقط در این حد نیست که انسان رابطه عشق خودش را با معشوق بودن دنیا را کنار بگذارد بلکه باید به این رابطه فرزند و مادری غلبه کندکه این خود ظرافت هم داردو این مسئله وجود دارد که وقتی از مظاهر دنیا به آنها می گوییم، می گویند چیزی ندارد و می شناسد که این خیال است و لذتی هم از این ها نمی برد اما وقتی خود بخود به سمت بالا حرکت می کند و یک مقداری ارتباطش با مادر خود قطع می شود درونش دلتنگی پیش می آید که اینجا لغزشگاه بسیاری از افراد است که بسیار ظریف است و مثل این است که مدتی در جاییزندگی کنی و صاحب امکاناتی شوی ولی بعد از اینکه به جای دیگری می روی می بینی که همان امکانات دیگر در اختیار تو نیست ولی با این حال می بینی که در مجموع جای دومی برای شما از همه نظر سودمندتر استو بسیاری از تغذیه های باطل در آنجا بسته است و خیلی از تغذیه ها پاک است و تغذیه آلوده کمتر است با این حال می بینیم که بعضی افراد با این شرایط به جای اولشان برمی گردند چون در آنجا برایشان لذت عالی وجود دارد که این رابطه عشق و عاشقی نیست بلکه رابطه فرزند و مادری است و اگر کسی نتواند بر این رابطه غلبه کند از بسیاری از فیوضات محروم می شودکه در طول تاریخ بسیاری از موارد دیده شده است که کار دست انسان داده است که مثلا اگر به مادرمان وابسته هستیم و بعد ما را به کاری بفرستند باید از آنها دل بکنیم که دو آیه در سوره توبه است که (( قُل اِن کانَ آبائَکم اَبنائَکُم )) اگر پدر و مادر و همسرتان در آن تجارتی که می ترسید کساد شود و بگویید اینها در نزد شما از خدا و جهاد در راه خدا محبوب ترندمنتظر عذاب الهی باشید که کلمه فسق ظرافت زیادی دارند که به معنی انحراف از اصل و از مبدا است و یک موقعی می شود که همین علاقه و عشق و علاقه هم نیست و علاقه هایی است مثل مادر و فرزند که طرف ارزیابی می کند و می بیند که چیزی ندارد ولی وقتی می خواهی او را از آن جدا کنی احساس دلتنگی می کند و ما انسانها باید این شناخت را در خودمان داشته باشیم که آیا این چنین هستیم یا نهکه اگر به آن غلبه نکنیم خیلی زمین می خوریم. لذا خدا در قرآن کلمه هجرت در راه خدا را گفته است که (( وَ مَن یُهاجِرُ مِن بَیتِهِ عَلی الله و مَن یُدرِک الموت فَقَد وَقَعَ اَجرٌ عَلی الله )) مسلمانان در راه خدا از خانه و کاشانه خودشان مهاجرت کنند و اگر مرگ او را بگیرد اجر آن فرد نزد خداست. با این حال خیلی افراد نمی توانند مهاجرت کنند چون دلبستگی های زیادی دارند و همین مانع از مهاجرت آنها می شود و در مواقعی این رابطه ها مخفی است که خود شخص از این مسئله مطلع نیست چون ممکن است که این ادراک را از خودش نداشته باشد و در این مواقع نمی توانی به آنها بگویی که فلان کار وظیفه تو است و باید انجام دهیو می بینی که بعد از چند وقت تعلل هایش شروع می شود ولی اگر کسی با مبدأ خودش که مادر امری اش است اُنس بگیردهر کجا که برود مادرش هم با او است مثل حضرت موسی ابن جعفر(ع) که وقتی در زندان افتاد می فرمود: خدایا مدتها بود که از شما این محیط آرام را برای عبادت و خلوت با تو می خواستمو شکر که این محیط را بدست من دادی و این حاکی از آن است که او احساس دلتنگی نمی کند چون مادرش با او است و کمال ما باید اینطور باشد که همیشه باید با اصل خودمان به همه جا پیوند پیدا کنیم و البته باید با مادر امری خودمان هم پیوند داشته باشیم و هرجا که با ما باشد در آنجا اُنس و آرامش هم حضور دارد که با این شرایط به انسان فشاری وارد نمی شود چون در موطن خودش استو کسانی که به مسائل زندگی و فردی شان حساس هستند وقتی در مقابل مادر امری خود قرار می گیرند به سراغ موطن اصلی می روند و در آن قرار می گیرند که اینطور علاقه زشت و زننده است ولی اگر هم جهت با آنها هیچ اشکالی ندارد. انسان از همین دنیا اُنسَش شروع می شود و در این محیط تکون پیدا می کند و شناختش هم با این طبیعت از طریق حواس شروع می شود که این نقطه آغاز است ( انسان در دامان طبیعت بزرگ شده است وبدان اُنس دارد چون خود او حروسا جسمانی است و کم کم از جهان طبیعت به ماوراء طبیعت می گراید و متدرجا این زمینی آسمانی می شود ) و همچنین ( انسان در آغاز با طبیعیات محشوراستو در خواص و آثار آنهاست و سیره عملی پیدا می کند و از نحوه پیدایش ترکیبات آنها جستجو می نماید و از پی بردن به نحوه هستی در ترکیب عنصری و زیست معدنی، نباتی، حیوانی و انسانی آنها لذت می برد و هرچه در معرفت پیش رفته است شوق و آز او به کسب علوم و معارف دیگر بیشتر می شود ) که کلمه آز در اینجا به معنی حرص است و ( از جستجو و کنجکاوی در کتاب تکوین فارغ نمی نشیند و این طور است که این سیر را داد ).دکارت فیلسوف فرانسوی است که رساله ای نوشته که محمد علی فروغی آنرا به نام گفتار در روش درست راه بردن عقل به فارسی ترجمه کرد و به چاپ رسانید که در کتاب گفتار در روش درست راه بردن عقل نوشته که چگونه عقل را هدایت کنیم که اشتباه نکند و به آنچه می خواهد برسد که دراولین نظرش نوشته که وقتی می خواست عقل را هدایت کند در همه چیز شک کرد و بعد گفت اگر در همه چیز شک کنم در اصل به خودم شک نمی کنم یعنی اول فکر می کنم که من هستم که یکی از دوستان دکارت حکایت کرده که روزی به دیدن او رفتم و از او خواستم که کتابخانه خود را به من نشان دهد که مرا به پشت اِمارت برد که در آن لحظه گوساله ای را دیدم که پوست کَنده و تشریحش داده است که به من گفت که بهترین کتابها که غالبا می خوانم از این نوع است یعنی تفکر من در این خلق است که معمولا برای انسان ها از سِیر در طبیعت و سفرهای علمی به ماوراء طبیعت این موارد برایش پیش می آید که البته همیشه اینطور نیست چون اگر عقل درست هدایت شود و انسان به سراغ طبیعت برود از طبیعت به ماوراء طبیعت راه پیدا نمی کند که این مسئله در قرآن هم آمده است و قرآن فلسفه اش این است که آغاز را مورد مطالعه قرار دهیم خود بخود به انجام خواهیم رسید و در مورد معاد هم اگر صحبت کنیم باید قلبمان متوجه مبدا باشد و اگر مبدا شناسی خوبی نداشته باشیم در اصل معاد شناسی خوبی نداریم که در سوره واقعه آیه ای هست که می فرماید: (( وَلَقَد عَلمتُمُ نَسَعَه اوُلی فَلو لا تذکروا )) شما نشعهء اولی را شناختید، چطور متذکر آخرت نمی شوید یعنی اگر انسان بطور طبیعی گرایشات نفسانی و آلودگی نداشته باشد و مبدا را مطالعه کند حتما به معاد می رسد و هرکس که طبیعت را مطالعه کند به مافوق طبیعت راه پیدا می کند و لذا در آثار بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی که مطالعه می کنید می بینیم که در فیزیک، نجوم، زیست شناسی و حیوانشناسی ما را به مبدا این تحولات و مخلوقات متوجه می کنند و ما در شگفتیم که کسانی هستند که فقط در میدان طبیعت دور می زنند ولی در عروج و ارتقای آن توجهی نمی کنند که این مشکل خیلی از افراد است. در دین اسلام تکیه زیادی بر روی دانش شده است که ما در ادامه انواع دانشهای مباح را بر می شمریم که این دانش به معنی تفکر در خلق خدا و شناخت طبیعت است که دارای گونه ها و رشته های علمی است که پیامبر اکرم نقل کرده است که اینها انسان را به خدا می رساند که در اسلام تکیه زیادی روری تفکر در آیات آفاقی شده است که در قرآن هم آمده است: (( ثَنُریهِم آیاتِنا فِی الآفاقِ وَ فی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُم اَنَّهُم حَقّ )) که در مورد طبیعت و خلق خدا و صنعت خدا و نشانه ها مطالعه کنید که همه اینها نشانه ها از خدا است که انسان را متوجه می کند و ما را به خداوصل می کند که می فرماید: (( کانَ اَکثَر عِبادَهَ الا بیدَّرَ رَحمَه الله عَلیه اَتَّفَکُر فی خَلقِ الله )). در روایت های زیادی داریم که یکی از چیزهایی که خدا ساخته است، آیات الهی و آیات آفاقی است که درون نفس انسان است که انسان باید در این هم تفکر کند تا به اصل خداوند برسد و انسان باید ارزش مطالعه نفسی را در نفس خودش مطالعه کند چون با مطالعه آفاقی که انسان در طبیعت زندگی می کند بسیار فرق دارد ولی اگر بخواهیم مطالعه آفاقی را در نظر بگیریم، انسان باید همه اینها را به صورت آیه نگاه کند چون در این صورت طبیعت برایش لذت بخش است ولی متاسفانه بعضی افراد با این که در مسیر معنویات و خودشناسی افتادند از لذت این آیات آفاقی عاجز هستند با این که درست است که نفس عالی ترین مخلوق خداست و اولی ترین معارف است و این مشکل کسانی است که وارد طبیعت می شوند و اینجور نیست که این افراد را به خدا برسند و وقتی شگفتی را از طبیعت و حیوانات می بینند هرگز به سجده در برابر خدا به خاطر خلقت دنیا و جانداران نمی افتندو دلهره ای درونشان ایجاد نمی شود و مظاهر جمال و جلال خدا او را جذب خدا نمی کند که این خیلی بد است و ما انسانها باید بدانیم که چه کسی این عالم و شگفتی هایش را خلق کرده است و مثل این است که مثلا یک نقاش چیزهایی که درون ذهنش است را به تصویر می کشد و ما از نقاش های او می فهمیم که درون او چه می گذرد و اگر نقاشی آن فرد زیبا باشد ما را بیشتر به سمت او می کشاند و برای او احترام بیشتری قائل می شویم و ما زمانی که طبیعت و زیبایی های آن را می بینیم باید ما را به اصل یعنی خدا متصل کند و باید حواسمان باشد که آن شگفتی چه منبعی از کمالات است که اگر این کار را نکنیم معلوم می شود که از یاد خدا غافل شدیم که عبارت (( وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ سِبقَه ))این همه صورت و نقشهای مختلف خیلی لطافت می خواهد مثل انواع حشره و حیوان که در علم خدا طراحی و بعد خَلق شده است که این موارد گفته شده نکته اول بودند و نکته دومی که مهم هم است این استکه ما با دیدن خلقت های خدا فقط آنها را نبینیم بلکه باید صانعشان را ببینیم که این خیلی عالی است و به مطالعه آفاقی کمک می کند و به این می رسد که انسان تفکر کند که بالاخره خالق اینها از خلق این ها چه قصدی داشته است و آیا همه اینها برای انسان است و در برخورد با آیات آفاقی ما کیستیم؟ در جواب باید بگوییم که خدا به خاطر انسان این همه تشریفات و تشکیلات عظیم را خلق کرده است که اگر خلق نمی شد انسان نمی توانست به مسیر خودش ادامه دهد و هزاران دانشمند و فیلسوف هنوز نتوانسته اند دریابند که خدا اینها را برای انسان آفریده است و ما انسانهای غافل و جاهل هم متوجه این مسئله نیستیم که مقصدمان خودمان هستیم و این وسط یک رسالتی متوجه ما بوده است و خدا از ما می خواهد که ما خودمان را صرف اینها بکنیم و از آن ها لذت ببریم ولی نباید اَسیر اینها شویم چون همه اینها آیه است و برای ما است ولی ما برای آنها نیستیم چون باید از این جا به جای دیگری برویم چون چیزهای دیگری از ما می خواهند و به خاطر همین است که هروقت به چیزی در طبیعت و در حیوانات نگاه می کنیم و یا مطالعه می کنیم یاد خدا می افتیمکه در دعا داریم که (( یا مَن بَحرَ عَجایِبُ ))ای کسی که عجایب را در دریا قرار دادی که همه اینها برای این است که انسان ساخته شود و رشد کُندمثلا در یک گیاه و یا یک حیوان درسهایی برای انسان است که به سوی کمال برود که این مسئله را خیلی از افراد نمی توانند از آن بهره مند شوند چون همه اینها برای ما پیغامی دارد و ما باید از اینها برداشت توحیدی داشته باشیم که اینها غیر از آن مفهوم است که بگویم برای ما خلق شده است و ما برای چیز دیگر خلق شده ایم چون این امر سر جای خودش است و ما باید دیدمان را عوض کنیم. بشر هم با دیدن خلقت های خدا توانسته که وسیله هایی را ابداع کند مثلا با دیدن پرنده توانسته که هواپیما را اختراع کند و لذا اکثر اختراعات انسان منشأش از طبیعت است ولی معلوم نیست که اینها در زندگی ما چه پیغامی برای آخرت و ابدیت ما داشته اندو جای شگفتی است که انسان سیر در طبیعت برایش پیش می آید ولی فقط در آن دور می زنند و به عروج و ارتقا به اصلآن توجهی نمی کنند و فقط به سیر مادری خود اکتفا کرده اند و در آستانه ماده و مادیات آرامش دل و اطمینان خاطر پیدا کرده اند. انسان باید حواسش را به بعضی امور که خداوند خلق کرده و لذت بخش است را جمع کند ولی یک موقع هم هست که بعضی امور هستند که با انسان ارتباط نزدیک پیدا می کنند که انسان مشکل است که پیدا کند چون مقدس هستند مثل ازدواج که بسیار مهم، لازم و باعث کمال است ولی باید دقت کنیم که باید از انسان عبور کند و امورات دیگر وَهمی هستند مثل موسیقی و هنر که جاذبه بسیار زیادی دارند که همانند یک دریا و اقیانوس است که طرفداران زیادی هم دارد که در اصل این افراد گرفتار عالم وَهم هستندو دیگر نمی توانند از آن بیرون بیایند چون عالم وَهم یک عالم بی نهایت است.همچنین عالم بازیگری و تأتر هم همین طور است که انسان در آن غرق می شود و اگر بازیگران ما می توانستند در اول با بالا انسی می گرفتند دچار این مشکلات نمی شدند و می توانستند روی مخاطب یک تاثیر جادویی بگذارند و مخاطب را به اوج برسانند ولی این افراد همیشه از پایین به بالا رفتند و برای همین نتوانستند که به ما پیام آسمانی بدهند چون این هنر بهترین و نزدیکترین وسیله برای صعود در ماوراء طبیعت و عالم عقل است و یکی دیگر از این هنرها وسیله ای به نام کامپیوتر است که اگر کسی دقت نکند و در آن وارد شود دیگر نمی تواند از آن بیرون بیاید چون در آن هزاران شهوت و برنامه های کامپیوتری و جادویی دارد و امثال این افراد که وابسته به این کار و علم ها هستند چنان غرق در کارشان می شوند که دیگر نمی توانند از آن بیرون بیایند و وقتی درباره یک موضوع دیگر با او صحبت می کنیم علاقه ای نشان نمی دهد چون اُنسی نداردو ما باید بدانیم که همه اینها مظاهر هستند و نباید در آنها غرق شویم که البته به این معنی نیست که اصلا به دنبال اینها نرویم بلکه می توان به دنبال این علوم و هنر رفت اما به شرطی که گرفتار اینها نشویم.