جلسه 143 - معرفت نفس
شماره جلسه
143
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 143 - معرفت نفس

در دروس پیشین اشارتی رفت که جسم و جسمانیت بدون وضع و محاذات با دیگری نمی توانند در آن دیگری تأثیری بنمایند گفتیم که اگر چیزی جسمانی در روابط بین اجسام اگر قرار شد تأثیر و تأثری باشد حتماً نیاز به محاذات است یعنی بالاخره آن جسمی که می خواهد در جسم دیگر تأثیر بگذارد باید جهتی نسبت به او داشته باشد، اوئی که می خواهد اثر جسمی را بپذیرد باید در یک جهتی نسبت به اثردهنده باشد اگر رابطۀ محاذات و وضع بین اثر پذیرنده و اثرگذارنده نباشد رابطه برقرار نمی شود. مثلاً الان این اتاق ما که روشن است راهرو را روشن نمی کند چرا؟ چون لامپ ارتباطی با راهرو ندارد، راه ارتباطی اش بسته شده، به سسالن پشت سرِ خودش ندارد. صحبتی که من دارم با شما می کنم اگر شما در محاذات کلام بنده نباشید، نمی شنوید، کسی که در راهرو است نمی شود کلام من را، یا اگر برادر عزیزمان آقای نیکمرام که پشت بلندگو به فاصلۀ 3 – 2 متری بنده نشسته اند، چیزی بگویند، بلندگو صدای او را ضبط نمی کند. مگر ضبط را آن قدر قوی کنیم که گیرندگی او، صدای پشت سر را هم بگیرد، باز محاذات است ممکن است آقای نیکمرام اگر صحبت کند بلند، این میکروفن صدای او را بگیرد، این بسته به قدرت دستگاه دارد، حساسیّت دستگاه، دستگاه اگر حسّاس باشد صدائی را هم که مثلاً در چند متری خودش است می گیرد ولی کسی که الان در راهرو دارد صحبت می کند یا در واحد سمعی بصری ما دارد صحبت می کند صدای او ضبط نخواهد شد، به هر حال هر تأثیر و تأثّری که بین موجودات جسمانی بخواهد صورت بگیرد حتماً نیاز به محاذات است. وضع و محاذات از خواص و احکام عالم اجسام است که در موجود ورای طبیعت مطلقاًهیچ یک از معانی وضع صادق نیست. آن وضعی که در دروس گذشته خواندیم و نه محاذات، خواه محاذات آن با موجود طبیعی بوده باشد و خواه با موجود غیر طبیعی. فرق مصداق و مصدوق چیست؟ خودشان توضیح می دهند، اوّل من توضیحی بدهم تا مسئله مقداری روشن بشود، ما در منطق تقسیماتی داشتیم، می گفتیم یک چیز ممکن است عَرَضی یک چیز باشد یا ذاتی آن، کلیات خمس را تقسیم کردیم به نوع، فصل، جنس، عرض خاص و عرض تمام که نوع و جنس و فصل ذاتی بودند و عرض خاص و عام عَرَضی بودند. ما یک تعریفی از انسان می کنیم به عنوان یک نوع، می گوئیم انسان عبارت است ازحیوان ناطق، پس قوام و ذاتی انی تعریف ما چه است؟ به حیوانیت و منطق است، این تعریف را داریم یک جا می آئیم در مصادیق انسان ها. در مصادیق انسان حیوانیت و منطق وجود دارد. اگر آن چه در تعریف است در هر یک از افراد انسان باشد می گوئیم این جا ذاتی انسان است الان حیوانیت و منطق ذاتی بنده است، برای ایشان هم همین طور ... پس در یک طرف تعریفی داریم به نام انسان که مساوی است با حیوان ناطق، درطرف دیگر انسان هائی داریم که ذاتیشان حیوانیت و منطق است بعد می گوئیم این انسان ها مصداق این تعریف و کلّی هستند، امّا اگر چیزی به نام خنده داشتیم، خنده ای ذاتی که نیت، یک امرعرضی است به انسان عارض می شود در اثر تعجّب، در ما انسان ها هم خنده وجود دارد، بعد ما نسبت به خنده مصداق آن نیستیم چون عرضی است دیگر کلمۀ مصداق را به کار نمی بریم مصداق مخصوص ذاتیات است می گویند انسان مصدوق این تعریف است. حیوانی که می خندد، یا نویسنده که ذاتی انسان نیست، راه رونده، کاتب که عرض انسان است، عارض انسان می شود، انسان را وقتی تعریف کنیم در تعریف انسان از آن جهت که انسان است، راه روندگی و نویسندگی وجود ندارد، انسان یکی از مصدوق های نویسندگی است چون نویسندگی جزء ذاتیات آننیست، انسان نیست به خنده، مصدوق خنده است، این ها عرضیات هستند در انسان، امّا ذاتیات نه. انسان نسبت به نطق مصداق ناطق است، نسبت به حیوانیّت، مصداق حیوان است، نسبت به عاقل بودن همین طور. موجودی که ورای طبیعت است موضع و محاذات نه به طور ذاتی وجود دارد و نه به طور عَرَضی، چرا؟ چه هرگاه امری بر چیزی صادق باشد به صدق ذاتی، یعنی آن امر ذاتی آن چیز باشد، در مورد آن چیز مصداق آن امر است و اگر ذاتی امر نباشد مصداق آن است پس اگر ذاتی بود مصداق، اگر عرضی بود، مصدوق. مثلاً انسان نوعی است که این معنی نوعی ذاتی افرادش است (حیوان ناطق). این حیوانیت و منطق ذاتی ما است، حیوانیت و منطق وقتی می گوید ذاتی افراد است، افرادش ما هستیم این معنی نوعی نه معنی فصلی، جنسی نه معنی عرضی. به این معنا نیست که این ها نمی توانند جزء به این معنا نیست که تعریفی که در مورد ذاتیّات است منحصر به نوع است، خیر ما می توانیم تعریف جنسی داشته باشیم این تعریف جنسی جزء ذاتیات ما باشد. انسان نوعی است که این معنی نوعی ذاتی افرادش است. لذا هر یک از افرادش را مصداق انسان می دانند و آن چه عارض بر افراد است، هریک از افراد نسبت به آن عارض، معروض و مصدوق اویند. آن چه عارض افراد است مثلاً خنده، عارض ما می شود، نویسندگی ، راه رفتن هریک از ما نسبت به خنده نویسندگی ... می شود معروض یعنی محلّ عروض و مصدوق. خلاصه مصداق در ذاتیات است و مصدوق درعرضیات. اینک می پرسیم که در طبیعتی مثلاً به نام نطفۀ انسانی، استعداد و قوّۀ انسان شدن تعبیه شدهاست آیا در این مطلب انکار و اعتراضی است؟ قطعاً نه، نطفه اگر این استعداد را نداشت به این سمت نمی رفت، اینکه جواب می دهم به راحتی نه، شما ممکن است بپرسید چرا نه؟ باید برگردید به اصولی که خوانده اید. اولاً از حصول این استعداد در نطفه و ازخود استعداد سؤال پیش می آید که اکنون از آن می گذریم. نطفۀ مستعد مادّه است که نه عالم است و نه عاقل نه مخترع و نه مکتشف، نه می تواند مسائل مشکلی را حل کند و نه تدبیر و رأی داشته باشدو نه و نه و نه، نطفه ای این چنین در قرارگاه به خصوص خود حرکت می کند و حرکت را هم در متن طبیعت و جوهر ذات او قائل شده ایم که طبیعت جوهر در حرکت است در واقع حرکت جوهری را می خواهد بگوید نه این که حرکت خارج از ذات او و عارض او بوده باشد یعنی ما یک موجود ثابت نداریم که حرکتی هم بکند مثل این که فرض بفرمائید دست بنده از این جا تا این جا حرکت کند اصلش ثابت است و یک حرکت هم فقط به آن عارض شده است، هیچی اضافه نشده است. اصلاً خودش درحال حرکت است تمام ذاتش در حال حرکت است یک نطفه تمام وجودش درحال حرکت است تا تبدیل یه انسان شود، نه این که حرکت خارج ازذات او و عارض او بوده باشد، مانند حرکت نقلی و انتقالی. مادّی هم این حرکت را قائل است، فعلاً نه از قرارش در قرارگاه می پرسیم و نه در بحث تفصیلی جوهر وارد می شویم، همین قدر که شفاهاً برای شما توضیح دادیم اکتفا می شود تا هنگام بحث تفصیلی کتبی آن فرا رسد. مادّی حرف تکامل را به زبان می آورد، می گوید تکامل پیدا می کند از رشد حیوانی و نباتی از نظر مادّی حرف می زند، آیا گوهر معرفت را کمالی برای انسان می داند یا نمی داند، این که مادّی از رشد صحبت می کند آیا چیزی به نام گوهر معرفت آیا انسان کمالی دارد به نام گوهر معرفت قبول دارد این را یا ندارد، و به دانشی قائل است یا نه البته او سوفسطائی نیست یعنی مادّیون سوفسطائی نیستند قائلند چیزی هست به نام دانش می پرسیم که مادّۀ ناتوان چگونه علّت پیدایش چنین کمال و توانائی و دانائی که بر همۀ طبایع چیره شده است و فیلسوفی بزرگ و مخترعی شگرف گردیده است خوب شما می گوئید این مادّه بوده، این مادّه رشد کرده و دارای چیزی به نام علم و معرفت شده است و طوری هم دانشمند شده که انسان را غلبه داده بر همۀ طبایع بر نبات و گیاه و جماد و حیوان و زمین و آسمان غلبه داده، آن قدر قدرت پیدا کرده بر طبیعت قاهر شده، این مادّه چگونه می تواند چنین معرفتی رادارا شده باشد؟ جز این است که به تکامل دردانش و بینش به این پایه های بلند رسیده است علّت تامّۀ این متکامل کیست؟ چه کسی این متکامل را که به تکامل شونده است علت تامّه این است؟ به معنی علت تامه توجه کنید یا باید خودِ مادّه باشد و یا قوّه و استعداد در آن و یا امری ورای آن پس به سه تقسیم کرد علّت ماده، شما می گوئید مادۀ نخستینی بوده، هم درمورد پیدایش جهان می گویند هم دربارۀ انسان دربارۀ انسان می گویند مادۀ نخستین، ماده ای است که رُشد می کند و تبدیل می شود به انسان بعد می شود موجودی دانشمند با این خصوصیات، عشق دارد، تنفّر دارد، عاطفه دارد، احساسات دارد، تعقّل دارد، غضب دارد، شهوت دارد، این همه خصوصیات در انسان است، در مورد اصل جهان هم مادّۀ نخستین بوده متکامل شده، جهان شده، سؤالی که شده دقت بفرمائید علت این از کجاست؟ قبل از مرحلۀ ماد ّۀ نخستین بودن چه بوده؟ ریشه و منشأ آن کجاست، سه تا نظریه داده اند: 1- خود ماده: خودش، خودش را ایجاد کرده است؛ 2- قوّه و استعدادی در آن بوده که این تکامل را ایجاد کرده و این حرکت را؛ 3- چیزی خارج از مادّه. امّا ماده که طبیعت است وعاء علم و معرفت نمی تواند باشد در قبل ثابت کردیم که ماده وعاء معرفت نمی تواند باشد ما می گوئیم این مادّه شده دانشمند شده محقّق، شده فیلسوف، شما می گویند اصلش مادی بوده، می گوید مادّه چطور ظرف علم شده ما گفتیم بین ظرف و مظروف اثبات کردیم که باید سنخیّت وجود داشتهباشد و چنان که از زبان گویا و شیوا و رسای براهین گذشته ثابت شده است، قول دوّم: قوه و استعدادی در ماده بوده که چنین چیزی را ایجاد کرده مثلاً استعدادی که در نطفه تعبیه شده است و منطبع در مادۀ و باز ماده است که وعاء آن معارف نیست، چون وقتی شمامی گوئید قوه ای درماده است خود آن قوه هم مادی است پس علّت تامۀ این تکامل امری ورای ماده و استعداد است که چون خارج از طبیعت و احکام آن است وعاء علم و معلم و مکمّل مستعد است پس ثابت شد که آن گوهری که منشأ آن علّتی که بارِ ماده است نه خود ماده می تواند باشد نه قوّه ای در ماده، بلکه باید امری خارج از مادّه باشد که بدهد به او این کمال را وبه فرض محال اگر ماده علت تامه بوده باشد محال است معلول اقوئی ازعلّت تامه خود و بر او چیره و قاهر گردد چرا؟ چون انسان دانشمند به واسطۀ پیدا کردن یک گوهری به نام گوهر معرفت، برماده غلبه کرده است اگر بگوئیم علّت تامه خود ماده است یعنی چه؟ یعنی مادّه یک چیزی را خلق کرده است که در نهایت به خودش غلبه کرده، نمی شود چیزی خودش تامه باشد و خودش مقصور و مغلوب قرار بگیرد و فرع براصل خود مزیّت یابد، یعنی مزیّت فرع بر اصل خود ممکن نیست، اصل که علّت تامه و فرعی که معلول آن. در دفتر نکاتم یعنی همان هزار و یک نکته که کتاب بسیار نفیسی است مطالبی را معنون یعنی عنوان دار به نکته تحریر کرده ام، یعنی اسم هر مطلب را یک نکته گذاشته اند از آن جمله جسم و جسمانیّت، جوهر آنها که طبیعت ذات آن ها است در حرکت است و به عبارت دیگر طبیعت، جوهر سیّال است. طبیعت جوهری است که دائماً در حال سیلان و حرکت است. به براهینی چند که در جای خود مقرّر است، چگونه ثابت می کنید این طبیعت جوهر سیّال است؟ می گوید به براهینی که درجای خودش ثابت شده است حرکت تبدّل و تغیّؤ است این اصل قضیه ، نگاه کنید پس صورت قضیه چه شد؟ صورت نکته ای که می خواهد بگوید یعنی مقدّمه و موضوع نکته این است حالا عملش بماند تا برسیم می خواهد بگوید هرچه جسم و جسمانی است، جوهر آن که طبیعت ذات آن ها است در حرکت است یعنی طبیعت جوهر سیّال است و حرکت، تبدّل و تغیّر است لذا جسم عالم به خود و غیرخود نیست زیرا علم ادراک است و ادراک حضور صورت شیء در نزد مدرِک بلکه علم که صورت مدرکۀ با لذّات است شأنی از شئون نفس و طوری از اطوار وجودی اوست و متبدّل به جوهر به طبیعت را چون قرار و ثبات نیست حضور نیست و چون حضور نیست ادراک نیست در قبل این مطلب را خوانده بودیم یک مرتبه دیگر بگویم، اوّل از خارج توضیحی بدهم ثابت کردیم در بحث اتّحاد عاقل و معقول که علم عبارت است از حضور- گفتیم دو امر مادی هر مقدار هم کوچک باشند از همدیگر غایب هستند، هر چقدر کوچک باشند، با هم وقتی چون چند نظریه دادیم، گفتیم اگردو ذرّۀ مادّی را کنار هم بگذاریم یا حجم تشکیل می دهند تا نمی دهند، اگر تشکیل ندادند یعنی در هم داخل می شوند پس از جمع آوری بی نهایت مادّه ریز، هیچ گاه مادۀ بزرگی تشکیل نمی شود این هم امری است محال است و ما می دانیم مواد بزرگ از موادّ ریز تشکیل می شوند پس تداخلی در مواد صورت نمی گیرد کنار هم چیده می شوند و حجم هر کدام مانع از نفوذ حجم دیگری در او می شود پس از حجم های ریز ولو هر چقدر هم ریز باشند، بالاخره حجم های درشت و بزرگ تهیه می شود پس این ها تداخل در همدیگر ندارند وقتی نداشته باشند قرار باشد این ذرات کنار هم قرار بگیرند فقط سطح های خارجی این ها کنار هم قرار می گیرند، که حجم را تشکیل دهند پس خودشان از همدیگر غائب هستند، اطلاعی از همدیگر نمی توانند داشته باشند، گفتیم مادّه ملاک غیبت است ولی علم حضور است پس علم با مادّیت سازگاری ندارد، علم با تجرّد سازگاری دارد حالا این جا نکته ای که ایشان آورده اند خیلی ظریف است این است که جسم و جسمانیّت حرکت در آن ها راه دارد. یعنی یک جوهر سیال است و یکسره در حال حرکت است، بعد نتیجه گرفتند که چون این طوری هست جسم نمی تواند عالم به خود باشد چرا؟ چون علم عبارت است از حضور ولی جسم و جسمانیت یک موجود سیّال و متحرک است و درحال تغییرو تبدّل است لذا جسم عالم به خود و به غیر خود نیست زیرا علم ادراک است و ادراک حضور صورت شیء درنزد مدرِک، بلکه علم که صورت مدرکۀ با لذات است شأنی از شئون نفس و طوری از اطوار وجودی اوست که این را هم ثابت کردیم و متبدّل به جوهر و طبیعت را (جسم) چون قرار و ثبات نیست پس حضور نیست و چون حضورنیست ادراک نیست پس جسم عالم به خود و به غیرخود نیست و آن که عالم است موجودی ورای ماده است و بر همین مبنا جسم را حیات نیست زیرا حیات بودن شیء است به حیثی که ادراک کند و فاعل به اراده بوده باشد و اراده، ادراک می خواهد و ادراک علم است و علم را حضور باید پس حیات در ماورای مادّه است و ازاین جا معلوم می گردد که هر چه وحدت شیء شدید باشد حضور او قوی تر زیرا علم وحدت و یگانگی می خواهد و علم و حیات او شدیدتر است تا اگر موجودی وحدت حقّۀ حقیقیّه دارد یعنی خداوند تبارک و تعالی باید حیات محض باشد و به تعبیرتازی "هو الحیّ" یعنی زندۀ حقیقی و واقعی فقط اوست.

اینجا مطالبش خیلی عالی است یعنی آن قدر حرف در این ها هست. نکات عالی است در همین دلیلی که الانما می خوانیم یعنی آن قدر باطن های زیبا و عالی دارد که اگر ما حوصله کنیم به جای خودش برسیم، پروازخواهیم کرد و چون مادّه متفرّق است و حضورو جمعیّت ندارد لاجرم آن ها را جامعی باید. مادّه خودش متفرّق است، احتیاج به این دارد که یک نیروئی او را جمع کند و به آن قوام وشکل خاصی دهد، این همان ترکیب بدن را داریم در مورد انسان می گوئیم که انسان وقتی می میرد بدنش چه می شود؟ هر موجودی که روح از آن خارج می شود و قطع علاقه کند،تجزیه می شود. و همچنین چون مادّه متفرّق است و حضور و جمعیّت ندارد لاجرم آن را جامعی باید (جمع کننده) و این جامع، مادّه نتواند بود پس جامع ماورای مادّه است یعنی یکی از نام های ماوراء طبیعت، جامع است یا جامعی که درجوشن کبیر می خوانیم و همچنین چون طبیعت مادّه در تصرّم و تجدّد است، اشکال انواع و صور دلربای طبیعت را مصوّری باید یکسره شکل ها دارد تغییر می کند ما با بی نهایت شکل الان روبه رو هستیم، این که می گویم بی نهایت، بی نهایت نسبی است نه مطلق و بنابراین خیلی جای شگفت است که کسی به احوال نشأت طبیعت، معرفت یافته باشد یعنی بشناسد احوال طبیعت را و منشأ ماورای آن ها را که حیات بخش و جامع و مصوّر آن است انکار کند در واقع ایشان می خواهد بفرماید که کسی که انکار ماورای طبیعت را می کند، طبیعت را درست نشناخته است اگر کسی طبیعت را درست بشناسد محال است اقرار کند به ماورای طبیعت، خود به خود، تصور این آن تصدیق را خواهد آورد اگر درست بشود طبیعت را تصوّر کرد، پس دقت کنید چقدر مادّه شناسی و طبیعت شناسی، آشنائی با طبیعت اهمیّت دارد به طور دقیق. هم مادّی قائل به حرکت در جوهر طبیعت است و هر غیر مادّی و اگر مادّی آن را انکار دارد به ادلّه ای سخت استوار اثبات خواهیم کرد. کیف کان یعنی هر طور که باشد مطلب مذکور را بسطی باید که در دروس بعد عنوان خواهیم کرد.

والحمدالله رب العالمین

توصیه ای که به دوستان دارم این است که هرگز نگذارید ستی در مطالعۀ این دروس سراغ شما آید، من خوشحال هستم بعضی از دوستان این دروس را مباحثه می کنند، و به ایشان این بشارت را خواهم داد که دارند می روند به سمت ابواب بسیار مهم و بزرگی از حکمت و عرفان و شناخت حقیقت و انبساط روح. هر چقدر که ما جلو می رویم بیشتر به اهمیتشان پی می بریم، درهای زیادی روی ما باز می شود و معارف عالی تری خواهیم داشت که از غیر از این راه ما نمی توانیم برسیم به آن ها، باید همین ها را مطالعه کرد و فهمید و خواند. بارها تکرار کنید درس را مباحثه کنید، مذاکرۀ علمی کنید، سعی کنید روی اصول تسلّط پیدا کنید درس هائی در انتظار شماست که وقتی به آنبرسید خوشبخت ترین افراد خود را خواهید دانست و لذّات بسیار زیاد روحی و معنوی نصیبتان خواهد شد و آن جا واقعاً انسان پی می برد به هدف خلقت، چگونه پی می برد؟ یافتنی، به عرفان در مورد علت خلق انسان می رسد من خیلی برادرها سؤال می کنند، خواهرها هم همین طور، می گویند که مثلاً یک جلسه بگذاریم راجع به علت آفرینش انسان که هدف خلقت چیست؟ خدا چه نیازی داشت ما را بیافریند آیا نیاز داشت یا نداشت؟ که چه حالا، ما را بیافریند، می گویم شما از این طریق وارد نشوید شاید ما بتوانیم بحث عقلی کنیم و ذهن شما را قانع کنیم امّا شما وقتی خودتان درمجرای حکمت و علم می افتید به عرفان می رسید در این زمینه یعنی شهود می کنید که چرا آفریده شدید، شهود می کنید، این را هیچ نیازی ندارید کسی بیاید برایتان چیزی را ثابت کند ولی چه کنیم که ما باید پلّه پلّه جلو برویم و با صبر و تحمّل این درس ها را خوب یاد بگیریم نه سرسری خوب، تعمق کنیم تا آن چه من الان دارم مژده اش را به شما می دهم نصیب شود و آن چیز کمی نیست واقعاً هر مقدار من که الان خودم دارم درس های بالاتر از این را می خوانم مطالعه می کنم خدمت استاد می رسیم نگاه که می کنم می بینم جدّی ترین کار همین است که ما داریم الان می کنیم در تمام ساعات هفتهمان، درس های دیگر هم که ما داریم می خوانیم مقدّمه است برای این، اگر درس دانشگاه می خوانیم، درس حوزه می خوانیم حتی اگر قرآن می خوانیم از قرآن هم لازم ترو واجب تر است مطمئن باشید به شما اطمینان می دهم که اگر این ها را خوب نفهمید، بسیاری از آیات قرآن را نخواهید ما معنی قل هو الله احد مقداری اش را در همین دروس معرفت نفس فهمیدیم معنی لا تأخذه سنة و لا نوم را. خیلی از آیات را فقط با دروس معرفت نفس می شود فهمید والاّ فقط باید تعبّدی قبول کرد امّا این که انسان خودش مستقیم ادراک کند آگاه و عارف وعالم به قرآن شود جز ازاین طریق نیست جدّی ترین ساعات هفتۀ ما همین است، این است که ما بنشینیم و در عظیم ترین مخلوق الهی و با شرف ترین مخلوق الهی که عبارت است ازروح و تفکر و تعمّق کنیم که خودمان هستیم، اصل ما است همان گوهری که لیاقت خلیفۀ الهی رادارد این نماز ماست عبادت ماست همین است، این یعنی نماز، آن قدر که در تعمّق این جا گیر ما می آید، در نماز خواندنمان گیر ما نمی آید. و اگر ما بخواهیم به نماز به آن معنای عالی اش برسیم که قربانُ کل تَقِیٍّ، معراج المؤمن باید از همین جا برویم، این جا است که وقتی انسان رشد می کند به عظمت خلقت پی می برد به عظمت حق تعالی به نسبت وجود خودش پی می برد نه این که به معنای واقعی پی ببرد و انسان تا وقتی احساس ذلّت به او دست نداده براساس این مطالعات و آن عظمت را درک نکند نمی تواند وقتی می آید در مقابل خداوند تبارک و تعالی به نماز می ایستد احساس کند عبدی در مقابل یک حضرت وجود ایستاده، یک بی نهایت کوچک در مقابل یک بی نهایت بزرگ و چون این حقیقت وجود ماست، ما تا الان هم با آن انس و پیوند درست و حسابی نداشتیم، انسان وقتی هم با حقیقت پیوند ندارد همیشه در اوهام و سراب است یعنی همیشه کار ما توأم با حجاب های زیادی است، زمانی چیز حقیقی گیر ما می آید، واقعاً ما رشد می کنیم که با حقیقت پیوند بخوریم، و آن چه که می تواند به ما بدهد همین دروس است که باید دقّت زیاد رویش بکنیم، توجّه و مطالعه کنیم، پس مطالعه کنیم، مباحثۀ تفکر و تعقل کنیم تا گیر ما آید، یک موقع خدای ناکرده ترسیم به جهاتی که حسرت بخوریم خداوند چند سال نصیب ما کرد جدّی ترین مطالعه را، دست ما را گرفت از میان دست هزاران جوان، میلیون ها انسان چند نفر از ما را جمع کرد که ما این را بخوانیم و ما ضایع و خراب و تباهش کردیم، این فرصت را من گمان نمی کنم که اگر ما در این بحث کوتاهی کنیم قیامت، حسرتی به این بزرگی داشته باشیم، ای کاش جدّی فکر می کردیم در این قضیّه، چند لحظه تصوّر کنید که منتقل شدید به آن عالم، ببینید جز آن که در معرفت نفس گیرتان آمده دارائی دیگری دارید برای عرضه کردن، آن جا که تمام ملاک ارزیابی انسان دانش اوست و معرفت او، من بارها خودم را منتقل کرده ام به آن طرف و دیدم آن جا برایم دیگر قطعی شده است به شهود رسیدم در این زمینه که آن جا آن چه باعث می شود انسان سر پایِ خودش بایستد و قافیه را نبازد و جدّی وارد شود و مات و مبهوت و کور و کر وارد نشود این دانش است و آن چه که فشار در آن طرف به ما وارد شده است و من احساسش کردم، ضعف این مسائل و این دانش و معرفت است، وقتی آن جا بودم می گفتم ای کاش بیشتر گیرم می آمد، حالا ما این ربّ ارجععونی ها را می گوئیم، خدایا بَرَم گردان، خدا هم دارد هر شب ما را برمی گرداند، ولی یک موقع است می بینی دیگر برنمی گرداند و ما آن جا است که دست حسرت بگزیم یوم یعنی الظالم علی یدیه ظالم دستش را می گزد فقط شِمر و یزید نیستند، ماهم خواهیم گزید با چه فشاری هم خواهیم گزید که ما وقت و عمرمان را چگونه داریم صرف می کنیم. خیلی جدیّت به خرج دهند دوستان که فکر نکنند مطالعه ای، چیزی جدّی تر از این در عالم وجود دارد که حالا یک وقتی بگذارند برای آن و این را یک وقت همین طوری تفنّنی.

البته این را به خاطر خودتان دارم می گویم، به خاطر این که تا به این احساسی که دارم می گویم نرسید، ممکن است 10-4-3 سال هم بیائید سر کلاس اما تا این احساس به شما دست ندهد که مهم ترین چیزتان همین است آنی که باید برسید نخواهید رسید چون هیچ گاه جدّی نگاه نمی کنید، و حقیقتی هم ادراک نخواهید کرد.