فخر رازی یکی از دانشمندان پیشین و مولف کتب متعدد است و یکی از مولفاتش به نام مباحث مشرقیه است که در آن دوازده دلیل بر تجرد نفس ناطقه آمده است که یکی از دلایل آن که نسبتا ساده و روان است این است که به فارسی نقل می کنیم که اگر محل ادراک، قوه جسمانی باشد باید صحیح باشد که قسمتی از آن جسم و محل آن عدم باشد بدون قسمت دیگر یعنی اگر گفتیم قوه ادراک جسم است یعنی ما علم را یاد می گیریم، پس مقداری از قوه جسمانی ادراک ما که جسمانی است درونش علم می رود و ضبط و ذخیره می شود که آنموقع باید بگوییم چیست و چقدر است و آیا اینطرف ما عالم است و یا اینطرف ما عالم نیست و باید صحیح باشد که قسمتی از آن جسم قوه دراکی است و محل آن علم با شدن دون قسمت دیگر است که دون در اینجا یعنی ((غیر)) است. پس آن جسم که محل علم شد عالم است و آن قسمت دیگر جاهل است بنابراین لازم است که یک شخص در یک حال هم عالم باشد و هم جاهل باشد و همان طور که قبلا گفتیم جسم می تواند در یک قسمت، صفتی را قبول کند و در یک قسمت دیگر صفتی دیگر را قبول کند که در مورد جسم ما این مسائل را داریم ولی در مورد نفس اینطور نیست که بگوییم قسمتی از نفس ما اینطوری است و قسمت دیگر جور دیگر است که اگر نفس صفتی را قبول می کند به تمام وجود همه آن صفت را در همه جای نفس قرار می دهد و اینطور نیست که در یک قسمت نَفس خشمگین و در قسمت دیگر شاد باشدبلکه اگر خشمگین باشی همه خشمگین هستند و اگر شاد باشی همه شاد هستندو اینجور نیست که مثل جسم یک طرفش سرد و طرف دیگرش داغ باشدکه همه اینها مطالبی هست که فخر رازی در رابطه با قوه ادراک بیان کرده است و اجمالش همین بود که عرض کردیم. در بحث جلسه قبل که در مورد تقدم و توخر ماده و روح بود گفتیم که ماده یعنی عالم طبیعت مطلقا پیش از حُرّوسنفس موجود است و نفس بعد از حرّوس در تحت تدبیر و تکمیل کاملی که مخرج او از نقص به کمال است و مجرد و عاری از ماده و خود جوهری مستقل و باقی می گردد و از مفارغت بدون هلاک و زوال به گوهر ذات او راه نمی یابد، چنانکه که به ماده هم همین طور است پس بنابراین نمی توان روح را به این معنی که نفس ناطق انسان است را علت موجِوِه یا ملقیه ماده دانست. پس نفس انسان یا نفس ناطقه انسانی نه علت موجوه است و نه علت ملقیه است که علت ملقیه به این معنی است که بقا می دهد و مانع نابودی اش می شود ولی نفس ناطقه نه علت است و نه تقدمی بر ماده دارد و وقتی تقدمی بر ماده ندارد بطور طبیعی و بدیعی نمی تواند علت موجوه یا علت ملقیه باشد. انفکاک معلول از علت تامه محال است و انفکاک علت تامه از معلول همین طور است یعنی علت تامه همیشه با معلول است و معلول هم با علت تامه خودش هست و هیچوقت ارتباطشان قطع نمی شود. ما الان اگر یک چیزی را در ذهن خود تصور کنیم و به آن فکر کنیم به این معنی است که آن موجود است که این تصور هم در ایجاد نیازمند به شماست و هم در بقاء که یعنی ما نمی توانیم این را خلق کنیم و ایجاد کنیم و رهایش کنیم و بگوییم که من یک تصوری کردم و حالا رها می کنم تا آن تصویر بماند بلکه من باید با معلول خودم باشم و معلول هم باید با من باشد و به محضی که من توجهم را قطع کنم معلول من نابود می شود و از بین می رود و این رابطه علت تامّه و معلول همین است. حال اگر قرار باشد نفس علت تامّه برای نفس ناطقه بشری باشد که باید اولا برای ماده باشد چون علت تامه و معلول انفکاک پذیر هستند و اینها انفکاک دارند چون ماده نسبت به ناطقه بشری تقدم دارد که یعنی جدا از همدیگر هستند یعنی نفس ناطقه بعد از آن و نفس بعد از حرّوس ایجاد می شودکه اینها فاصله است. اگرچه معلول در مقام ذات علت نیست و علت به تمام تار و پود وجودی معلول اشراف و احاطه دارد اما آن حقیقت کامل مکمل و مخرج نفس از قوه به فعل که مسلما قبل از حرّوسنفس و بعد از حرّوساو با او مطلقا موجود است. آیا علت موجده می تواند ماده باشد یا ماده علت موجود دیگری است که در این جا باید به تفضیل شرح داد که ایجاد چگونه است و نسبت ماوراء طبیعت به عوالم طبیعت و به ارواح انسانها و.. چگونه خواهد بود و موجود حقیقی چه کسی است؟ ما این جا با سه موجود سر و کار داریم 1- عالم ماده2- نفس ناطقه و بشری3- آن نفس که اصلی و تغذیه کننده همه نفوس است و مخرج همه نفوس از نفس به کمال است. در این جا بحثی است که آیا آن مخرج نفس از نقص به کمال، سبقتبر عالم ماده داشته است یا خیر و آیا موجِدَش است یا نیست و اگر الان از ما بپرسند که مرگ چیست به خوبی از عهده جواب آن برمی آییم و می توانیم اثبات کنیم که مرگ فقط قطع علاقه نفس از پیکر است و انسان نابود نشده است بلکه این مفارغت روح از پیکر طبیعی که همان قطع علاقه است هیچگاه زوال و فساد بدان راه پیدا نمی کند و خود جوهری مستقل و باقی است، چون عاری از ماده و عوارض و احکام آن است و این خود یک اصل مسلّم و مهم است که از اَدِلّه محکم و واقعی یاد گرفته ایم. اصل چهل و هفتم: هر انسانی یک شخصیت و هویت است که جمیع قوای او شئون همان هویت واحده آن فرد است و همه آثار وجودی است و از آن مُنبَعِث می شوداگرچه مظاهرش مُتِکَسِّر است یعنی یک نفس در قالب رحمت، غضب، شهوت، سخاوت، کرم و شادی ظهور می کند و تظاهرات متعدد دارد که به صورت مُتِکَسِّر ظهور می کند اما یک نفس است و هر فردی فِی البِداهِ در نزد خودش می یابد که یک نفر است و یک موجود است و هر متحرکی در حرکت خود به سوی چیزی می رود که فاقد آن است تا از حرکت واجد آن شود و آن غایت و غرض اوست و همه افراد می دانند که یک نفر هستند و می دانند که افراد دیگر همه با هم آنها یک نفر هستند یعنی همیشه در کارها همه افعال مُتِکَسِّر را به یک نفر اسناد می دهند مثلا به یک نفر می گویند که چرا امروز اینقدر عصبی یا شاد هستی و این بخاطر این است یک چیز را می بینند که این امر فطری است که خدا درون انسان گذاشته است و فقط انسان باید مقداری فکر کند تا این حجاب برداشته شود و این یک محبت الهی است. افراد دارای یک نفس ناطقه و یک نفس واحد بسیج هستند و یک شخصیت دارند و برای همین است که در مورد یک چیز خاص ظهورهای متعددی رخ می دهد،متعجب و ناراحت می شود و به آنها ایراد می گیرد که در این جابحث اعتماد پیش می آیدکه اعتماد یعنی همان شخصی که من قبولش دارم و یک سابقه ذهنی از او دارم و برای همین به او اعتماد کردم. ما در مسائل روزمره زندگی خود آنقدر دلائل بر تجرد نفس می توانیم پیدا کنیم که حدی ندارد مثلا در همین 4 رفتارهای معمولی که مردم دارند بنگریم و می بینیم که همه اینها در درونشان به این حقایق بزرگ که ما آنها را اثبات می کنیم همه آنها بطور فطری، انسانها دارند و خدا در نهاد همه گذاشته است که حتی یک بچه هم این ها را می فهمد و برای این است که وقتی تخلفی از شما می بیند ناراحت می شود و برای آن بچه قابل قبول نیست که به او بگویم من یک شخصیت دیگر هستم و هیچ فطرت سالمی را قبول نمی کند و این مسئله ثبات نفس و ثبات شخصیت و وحدت نفس یک مسئله کاملا بدیعی است و همه مردم به این مسائل اعتراف دارند. اصل چهل و نهم: شیئیت شیء به صورت است نه به ماده اش و تنویم مغناطیسی و نُوم هر دو از یک منشعبند و آن در حقیقت انصراف و تعطیل حواس ظاهره از تصرف و دست در کار بودن به این نشعه طبیعت است و این به این معنی است که انسان چه وقتی خوابش می برد و انسان چه وقتی خوابش مغناطیسی است. به نظر شما زمان خوابیدن چه موقعی است؟ زمانی است که انسان تمام حواس پنجگانه خود را از طبیعت منصرف کند و وقتی که منصرف شد انسان خوابش می برد اصل پنجاه و یکم: نفس ناطقه در همه حال خویشتن آگاه و مدرک ذات خود و به خود داناست و هیچ یک از حواس نمی شود که یعنی نفس غیر از حواس است.اصل پنجاه و سوم: قوه متخلیه از شئون نفس است و تجرد برزخی دارد و در خواب و بیداری آگاه است و دستهای عکاسی و صورتگری نفس ناطقه است. اصل پنجاه و چهارم: نفس ناطقه و مخرج او از قوه به فعل عاری از ماده و احکام آن است و یعنی هر دو از عالم غیب است و صرف حیاتند و حیات همان شعور و آگاهی است.اصل پنجاه و پنجم: اشباحی که در عالم رویا می بینیم مطلقا پدید آمده از انشا و ایجاد نفس و قائم به اویند و همه به اَبد آن مثال برزخی اند.اصل پنجاه و ششم : همه آثار وجودی انسان اَطوار ظهورات و تجلیات نفس است و قِوامِ بدون روح و تشخص و وحدت و ظهور آثارش از اوست.اصل پنجاه و هفتم: سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودش به جایی برسد که در قوا به خود ماده نیاز نداشته باشد. و در عِداد موجودات مختلف مفارغ از ماده و به این حال دائم و ابد در آید. و سعادت این است یعنی چه و چرا این طور است؟ چون وقتی ما گرفتار ماده هستیم دارای هزار محدودیت هستیم و فطرتا محدودیت را نمی طلبیمو اگر بتوانیم از این حجاب و ماده قطع علاقه کنیم سعادتمند هستیم و آنچه که می خواهیم به او می رسیم.اصل پنجاه و هشتم: روح انسان چه در مقام خیال باشد و چه در مقام عقل باشد پس از ویرانی بدن تباه نمی شود ولی به هرحال روح باید حداقل به مرحله خیالی رسیده باشد اصل پنجاه ونهم: همه مدرکات انسان برای طبیعت است.اصل شصتم: هرچه که بِلاوضع است ممکن نیست که در چیزی که با وضع است حاصل شود مثلا یک بلندگو وضع دارد یعنی می شود که در مقابلش و پشتش چیزی را قرار داد اما چیزی که وضع خاصی ندارد در ظرف خاصی هم قرار ندارد مثلا بگوییم که محبت من در کجا قرار دارد و یا در مورد غضب که وضع ندارد و بِلا وضع هستند و وقتی بِلاوضع هستند ممکن نیست که با وضع حاصل شود. پس حالتهایی از نفس مثل محبت، دشمنی، لذت و مسائلی از این قبیل که وضع ندارند نمی توانند در جسم جا داشته باشند چون جسم با وضع است و بدون وضع در با وضع قرار نمی گیرند و مظروف یعنی چیزی که وضع دارد. اصل شصت و یکم: صورت علمیه، مطلقا کلیِ وجودی مجرد و عاریه از ماده است. و ظرف تقرر و تحقق او با مسانخ و علم وجودی نوری قائم به خود است که صورت علمیه مثل دو دو تا چهار تا است که کلی است و جزیی نیست. اصل شصت و دوم: اِسناد افعال صادره از انسان به بدن و اعضاء و جوارح مادی وِی مجاز است و حقیقتا به نفس اسناد می یابد و هیچکدامشان واقعا کار بدن نیست و کار نفس است که اِسناد می یابد که اگر این را علم وجودی بخوانیم آنموقع این موجود می شود و وجود دارد. در این جا کلی وجودی مجرد به چه معنی است؟ یعنی ما کلی هایی داریم که وجودی نیست مثل شریک الباری که کلی است ولی وجودی نیست و عدمی است و این چیزهایی که ما تصور می کنیم مثلا ما دریای جیوه، غول، دیو،شانس را تصور می کنیم که کلی هستند اما هیچکدام وجود ندارندو جنبه های عدمی هستند ولی کلی وجودی یعنی هم کلی است و هم وجودی است و دانشش وجودی است و این بخاطر این است که منشاء اثر است و اگر بعد از علم هم ساکن بگذاریم و بگوییم عَلم این وجودی نوری و قائم به خود است و یعنی بگوییم که صورت علمیه علم وجودی نوری قائم به خود است ولی کاری با صورت علمیه نداشته باشیم و عِلموجودی قائم به خود است که آنوقت اگر این را بگوییم باید کسره زیر (ی) را حذف کنیم. اصل شصت و سوم:آنچه را که انسان ابداع کرده است در شُقعِ ذات خود یافته است و آن معلوم به ذات اوست و اشیاء خارجی که به نحوی از آنها به واسطه و اِعدادِ قوا و آلات ادراکی خود با آنها تعلق و ارتباط یافته که از این ارتباط به کسب علم نائل شده است و معلول به عَرَضه است یعنی وقتی ما به چیزی دست می زنیم اولین چیزی که روح من از اثرش می فهمد از خود نفس برداشت می کند که آن مدرک به ذات من استو معلول به ذات من است و در درجه بعد معلوم بالعرحنه می شود یعنی وقتی من به چیزی دست می زنم یک تاثیری در نفس من می گذارد و آن تاثیر است که ادراکش می کند. پس علم معلول به ذات است و آنچه که نفس ما برداشت می کند خود شی خارجی معلوم به عَرَض ما است و معلوم اولیه ما نیست و بدن با همه اعضاء جزء شئون نفس است و نفس احاطه بر شئون خودش دارد لذا اگر شما با پا درک کنید می فهمید که با پا درک کردید و اگر با دست انجام دهید می فهمید که با دست انجام دادیداصل شصت و چهارم: ماده تقدّم عِلّی بر نفس ناطقه داردکه تقدم دارد اما تقدم عِلّی است که یعنی تقدمی که علت بر معلول دارد و تقدمش به این معنی نیست که علت نفس است بلکه مُعِد (وسیله) حرّوس استو یک کمکی است که نفس به او وصل می شود اما علت مُعِدِه (ناقصه) که نفس حروسا جسمانی است و بقاء روحانی است. اصل پنجاه و ششم: هریک از حواس واسطه و مُعِدِ نفس برای رد نفس و تعلق به خارج اوست و کار هریک از احساس محسوس، محسوس است. و الّا خیلی ها اصلا نمی دانند محسوس خارجی است و یا نیست و این حکم کار نفس است. قبلا گفتیم که نفس ناطقه ما تقدم بر ماده ندارد و متوءخراز اوست و ماده مقدم بر اوست اما تقدم این ماده، مثل تقدم خدا بر جهان تقدم عِلّی نیستو مقدم است اما تقدم عِلّی نداردمثلا پدر و مادر بچه تقدّم زمانی دارند و همچنین دارای تقدّم علّی هم هستندکه این علت ناقصه است و ما گفتیم که نفس تقدم بر ماده ندارد چه برسد به علّی یا غیر علّی و موءخر است یعنی بعد از ماده قرار گرفته است و بحث این است که این ماده مقدم بر نفس هست و یا در مورد منیت که می گوییم هست اما تقدمش عِلّی هستو علتی برای نفس نیست و تقدم عِلّی ندارد. نفس قاهر ماده غالب بر ماده می شود که ما می خوانیم که نفس بعد از حدود تحت تدوین و تکمیل کاملی که مخرج او از نقص به کمال است مجرد و عاری از ماده و خود جوهری مستقل و باقی می گردد. عوامل های خارجی تفاوت هایی دارند که این عوامل می آیند و تاثیر می گذارند و بعد ماده ای را که تحت تصرف نفس است را از بین می برند و آن هم به خاطر علاقه نفس نیست و به خاطر یک عامل خارجی است.
جلسه 142 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 142 - معرفت نفس