ادامه درس 81 و درس 82
مطلبی از گفتار فیلسوف شهیر و ریاضیدان بزرگ، حکیم عمر خیام نیشابوری در این که نفس جوهر است و از جنس جسم نیست نقل می کنیم: حکیم نامبرده رساله ای رجیز و عزیز موسوم به درخواست نامه نوشته است که در 1315 ه. ش. در تهران به طبع رسیده است در آغاز آن گوید: «چنین گوید ابوالفتح عمر الخیامی که چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخر الملک بن مؤید الملک میسّر گشت و قربت اختصاص داد». نزدیک شدیم و خدمت رسیدیم و به هر حال ایشان ما را نزدیک خودش فرا خواندند و به ایشان نزدیک شدیم . « به هر وقتی از این دایی یادگاری خواستیم در عالم کلیات». یعنی از من تقاضا کرد در عالم کلیات چیزی بنویسم. رساله ای جزوه ای چیزی بنویسم که یادگار باشد، پس این جزء بر مثال رساله از بهر درخواست انشاء کرده شد، می فرماید ما به مثال رساله، به عنوان یک رساله چون درخواست کرده بود ، انشاء کردیم ، اگر اهل علم و حکمت انصاف بدهند دانند که این مختصر مفیدتر از جملۀ مجلّدات است. یعنی از چند جلد کتکاب هم مفیدتر است. عبارت است از این که نفس جوهر است و از جنس جسم نیست این است که (درخواست نامه، ص 7-8) : معلوم است که جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست و حقیقتِ چرا؟چون جسم مرکب است، بسیط جسم ندارد، جسم جزء دارد، ذاتِ مدرم (روح مردم، نفس ناطقه ی مردم) بسیط است نه قسمت پذیر. یعنی نفس قسمت پذیر است و جسم قسمت پذیر است و حد جسم آن است که او را طولی و عرضی و عمقی باشد و اعراض دیگر، چون خط و سطح، بدو قائم است. «جسم مرکب است بسیط جزو ندارد و جسم جزء دارد. «وحد بسیط (حدّ، تعریف) آن است که مُدرک اشیاست و صورت علم را قابل است.» بسیط در این جا یعنی نفس انسان، می گوید این حدّش است که مدرک اشیاء است و صورت علم را قابل است. «وارونه نقطه و نه سطر و نه سطح و نه جسم است و نه از جمله اعراض دیگر، چون کمیت و کیفیت و اضافه و اَین و متی و وضع و ملک و ان یفعل و ان نیفعل از این هیچ نیست، اما جوهر است به ذات خویش قائم». به هر حال هیچ کدام از این اعراض را ندارد. نه نقطه است و نه مسطح است نه جسم، اعراض و دیگری که در منطق تحت عنوان مقولات عشر خواندیم یا می خوانیم مثل کمیت و کیفیت و اضافه و عین ، متاع و وضع، مِلک و اَنیَفعلُ و اَنیَنفَعِل می گوییم هیچ کدام از این ها را نمی پذیرد. این ها چه هستند؟ این ها مقولات ده گانه هستند که ما در منطق می خوانیم که یک جوهر است و نُه عَرَض دارد. یعنی جسم کمیت دارد برایش کمّیّت قائل هستیم، کیفیت دارد، اضافه دارد، نسبتی با غیر دارد، نسبتی با چیزهای دیگر دارد، عین یعنی مکان دارد، متاع یعنی زمان دارد، وضع که عرض کردیم که مثلاً الان نسبت به این کتاب در وضع بالا قرار گرفته یا نسبت به این میکروفن در وضع پایین قرار گرفته، وضعیت خاصی دراد، دارای چیزهایی از اجزایی است و عملی انجام می دهد و نیز مورد عمل هم واقع می شود، یعنی هم می شود رویش کار انجام داد و هم کاری انجام می دهد، اینفعل و انینفعل نکته ای که لازم است بگوییم. ما در بحث فوق تجردّمان نیاز داریم به مباحث منطقی کسانی که حداقل یک دوره منطق را نگذرانده باشند با مشکل روبرو خواهند شد، و سر کلاس متوجه نخواهند شد و ما هم نمی توانیم در هر قسمتی آن مبحث منطقی را توضیح دهیم. پس نفس جوهر است به ذات خویش قائم. برهان آن که جوهر است یعنی جزء اَعراض نیست. وابسته به چیزی نست، خودش قائم به ذات است که صورت علم بدو قائم است. (یعنی خودش جوهری است که علم به آن وابسته است) و علم به عرض و عرض به عرض قائم نباشد الاّ به جوهر. درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که جسم قسمت پذیر است. این که می گوید جوهر جسم نیست ما جسم را خودش جدا می دانیم، این جوهری است که این می گوید منظور نفس است که خودش یکی از جواهر است، جواهر پنج چیز است. جسم، نفس، عقل، هیولا و یکی دیگر درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که جسم قسمت پذیر بود و او (جوهر، نفس) قسمت شناس است (یعنی نفس تقسیم را تشخیص می دهد یعنی تشخیص می دهد که یک جسمی دارای اجزایی است اما خودش جزء بردار نیست) و او قسمت شناس است نه قسمت پذیر، که قسمت شناس قسمت پذیر نبود، پس آن جوهر را از صفتِ اجسام مُهَذب باید داشتنی و بدین صفت گفتن آن است یعنی به این صفتی که غیر جسم است که تصرف نمی ماند که او را باشد الاّ با جنس خویش، این بود گفتار این دانشمند، در درخواست نامه، مرادش از حقیقت ذات مردم همان نفس ناطقۀ انسانی است. کلمۀ بسیط در کلمات فلاسفه گاهی بر سطح اطلاق می شود چنان که شیخ رئیس در اواخر نمط اول اشارات می گوید: جسم به بسیط خود منتهی می شود و بسیط قطع اوست و بسیط به خطش منتهی می شود و خط قطع اوست و خط به نقطه اش منتهی می شود و نقطه قطع اوست. « این که می گوئیم جسم به بسیط منتهی می شود و بسیط قطع اوست یعنی جسم را که تقسیمش کنیم به چی می رسیم؟ به سطح می رسیم هر جا جسم را ببُریم و تقسیم کنیم به سطح می رسیم در جسم در ماده هر جا را که ببریدبا سطح سر و کار داریم. اولین چیزی که ما سرو کار داریم، حجم و سطح و خود سطح و سطر را ببریم، در نهایت به خط خواهیم رسید یعنی مجموع سطرها می شود خط ها، خط در ریاضیات با این خط فرق دارد،بعد خط هم همین طور، این خط تشکیل شده از مجموعۀ نقطه ها و نقط خط نیز تشکیل شده از نقطه ها و نقطه قطع اوست یعنی یک جا شما شروع خطتان است آن جا اول نقطه است، نقطه است که خط را قطع می کند، در ریاضیات می خواندیم که خط AB را در نقطۀ C قطع کنید، پس نقطه محل قطع خط است، خط محل قطع سطر است، و سطر محل قطع جسم است، این در مورد کلمۀ بسیط،پس کلمه بسیط گاهی به معنای سطح می آید و گاهی بسیط در مقابل مرکب گفته می شود، یعنی وقتی گفته می شود بسیط یعنی جزء بردار نیست و مرکب نیست.« چنان که عناصر اولیه را که مرکبات از امتزاج و ترکیب آن ها صورت می گیرند بسائط می نامند.» یعنی ما یک عناصر اولیه ای داریم بسیط هستند فرض بفرمائید آهن خالص، طلای خالص، مس خالص. این ها خالص اند بعد از این ها اجسام مختلف تشکیل می شود با ترکیبات مختلف تشکیل می شود. « و بسیط و مرکب به زبان و قلم می آورند.و گاهی بسیط می گویند و از آن موجودِ مقابل طبیعت را می کنند. «وقتی می گویند بسیط است یعنی مادی نیست.» یعنی گوهری که از ماده و احکام آن عاری و مجردات، بسیط می نامند. و مرادِ حکیم نامبرده از بسیط یعنی اخیر است. «پس وقتی فرمود که معلوم است جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست یعنی معلوم است جسم را با غیر جسم هیچ مناسبتی نیست. » که فرموده جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست و حقیقت ذات مردم بسیط است، ناقسمت پذیر و جسم قسمت پذیر است. و در دروس پیشین دانسته شد که قسمت یکی از احکام و اوصاف ماده است، یعنی فقط ماده است که قسمت پذیر است قابل تقسیم است و نفس ناطقه قسمت پذیر نیست یعنی بسیط و ساده است. حافظ شیرین سخن گوید: چیست این سقف بلند سادۀ بسیار نقش زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست.
ساده است یعنی بسیط است و بسیار نقش نقوش علوم و معارف است. و اگر نقش ساده نمی بود، این همه نقوش علوم و معارف را نمی پذیرفت چه جسم هرگاه نقشی را پذیرفته است به پذیرفتن نقش دوم، نقش اول زایل می شود. «گفتیم که ماده ملاک غیبت است، اجزاء ماده از یکدیگر غایب هستند و هیچ کدام از یکدیگر خبر ندارند ملاک خبر داشتن و علم و آگاهی این است که پای ماده در میان نباشد.» اگر نفس ساده نمی بود یعنی بسیط نمی بود، یعنی غیر مادی نمی بود این همه نقوش علم و معارف را نمی پذیرفت. چرا؟ چون اگر جسم بود، جسم یک صورتی می پذیرفت بعد از این که صورتی را پذیرفت برای پذیرفتن صورت دوم، باید صورت اول از بین برود. و سقف بلند بودن نفس از این روست که این بسیط یعنی نفس، از جهت اعتلای وجودیش بر بدن سقف بلند است و به هر حال نفس نسبت به بدن سقف استف همان طور که شما در درون ما نفسی را آسمان می شمارییم نسبت به عالم ماده و طبیعت می گوییم آسمان، که از ماورای طبیعت است و بدن از عالم طبیعت است. در این جمله که فرمود: حد بسیط آن است که مدرک اشیاست و صورت علم را قابل است دقت بسزا بفرمائید و آن را قدر بدانید، که مدرک اشیاء باید گوهری از ورای طبیعت باشد، چه آن که اشارت رفت که ادراک همان علم، و مُدرِک عالم، و مُدرَک معلوم است و علم مطلقاً از ماورای طبیعت است. پس وقتی گفته می شود مدرک اشیاست یعنی مطلقاً از ماورای طبیعت است. و وعاء آن باید از سنخ وی باشد که غذا و مغتذی مسانخ هم اند، و دانستی که یکی از معانی صورت حقیقت است. وقتی می گوئیم فلان چیز صورتش این طوری است یعنی حقیقتش این طوری است مثلاً وقتی می گوئیم ان الله تبارک و تعالی یا ان الله خلق آدم علی صورته یعنی چی یعنی علی حقیقة، و نفس ناطقه حقیقت علم را ادراک می کند، و هر بسیط این چنین است، و بسیط است که قابل صورت علم است قابل، یعنی قبول کنندۀ صورت علیم است و علم به او قائم، پس خود گوهری است قائم به ذات خویش یعنی شریک جوهر، گوهر که ما می گوییم یعنی همان جوهر است. فارسی به جوهر می گوییم گوهر. و شیرین تر از جملۀ فوق این است که دربارۀ بسیط بودنِ حقیقتِ ذاتِ مردم فرمود: درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که جسم قسمت پذیر بود و او قسمت شناس است، نه قسمت پذیر، که قسمت شناس قسمت پذیر نبود، این که فرمود: قسمت شناس قسمت پذیر نبود علتش این است که شناسائی دانش است و قسمت شناس دانشمند است. و دانستی که محال است ماده وعا و علم بوده باشد و آن که وعاء علم یعنی حامل و قابل بلکه مدرک آن است موجودی ورای ماده است از جسم و جسمانیات نیست خارج از طبیعت و احکام آن است و به همان تعبیر شیوا و رسا بسیط است و چنین موجودِ بسیط که دانا و قسمت شناس است، جسم و اعراض و احوال وی نیست تا قسمت پذیر بود پس هیچ مناسبتی جسم را با بسیط نیست چه نسبت خاک را با عالم پاک او براتی یکی از ادلۀ محکم و مبرم بر تجردِ نفس ناطقه این است که قسمت شناس قسمت پذیر نیست. آن که در اول فرمود: حدّ جسم آن است که او را طولی و عرضی و عمقی باشد یعنی قابل این ابعاد است و گرنه کُره را بالفعل طول و عرض نیست. مثلاً همین کُره ای که داریم اگر طول و عرضش را بخواهید حساب کنید طول و عرض ندارد. کمیّت دارید، امّا اگر بخواهید بگیرید نمی توانید. پس آن جوهر را از صفت اجسام مهذّب باید دانست. شما در کره وقتی می خواهید محیط را حساب کنید در غیر از شکل های دیگرف مثلاً می گویند، طول در عرض یا چنین و چنان ولی در کره این طور نیست به نحوۀ دیگری حساب می شود، پس آن جوهر را از صفت اجسام مهذب باید داشتن و بدین صفت گفتن آن است که تصرف نمی ماند که او را باشد الاّ با جنس خویش. اگر در عبارت تهذیب را نیافته باشد معنی آن این است که آن جوهر مهذب از صفاتِ اجسام آن چه را که تصرف کرده است از مادی و معنوی، آن تصرفی که در حقیقت از آن اوست و برای او باقی می ماند تصرفات معنوی، یعنی علوم و معارف است که به حکم تسانخ و تجانس بین غذا و مغتذی از جنس نفس ناطقه اند. یعنی اگر ما برداشت معنوی کردیم روح برداشت معنوی می کند فرض بفرمائید موهومات، مخیلات که مادی نیستند ولی اگر محسوس هم برداشت کرد بالاخره آن برداشتی که نفس می کند مادی نیست و آن چه را که نزد نفس می ماند یک امر مادی نیست.
والحمد الله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین.
درس 82:
شنا شده ایم که قسمت شناسی، قسمت پذیر نبود، قسمت شناسی منظور همان نفس ناطقه است و نفس حامل بدن است نه بدن حاصل او، چنان که اکثر مردم ظاهر بین می پندارند، یعنی غالباً فکر می کنند که نفس در بدن است و روح در بدن است، جدا شدن هم که فکر می کند باز روح از بدن درمی آید، نفس نه در بدن است و نه در خارج از بدن، بلکه بدن تحت تصرف و تسلط نفس است، نفس است که بدن را حمل می کند، و نفس است که مدّ بر بدن و متصرف اوست و بدن مسخرّ و تابع اوست به هر سویی که می خواهد او را می برد، کلامی از شیخ الرئیس در این موضوع به طور اجمال در درس بیست و هفت نقل کرده ایم و اکنون گفتارش را به تفصیل نقل می کنیم، عبارتش را جناب حکیم سبزواری در تعلیقه اش در اوّل فصل چهارم، باب هشتم جلد چهارم اذکار نقل کرده است. مردم به علّت این که حس به آن ها غالب است، وقتی که می بینند، مغناطیس یک مثقال آهن را جذب می کنند از آن شگفتی می نمایند و آن را غریب می شمارند و از جذب نفوسشان مَر اَبدان طبیعتشان را به سوی راست و چپ و بالا و پایین تعجب می کنند که گاهی بدن ساکن و گاهی در حرکت و گاهی می دود و گاهی می افتد و گاهی اوضاع دگر بدان می پیوندد، چنان در تحت قدرت نفس است که پنداری، گویی در دست چوگان و برگ ها و شاخه هایی در دست باد است، این بود گفتار شیخ. در جلسات گذشته گفتیم که اگر ما از عادات در بیاییم و طبیعت را به صورت غیر عادی نگاه کنیم بسیاری از امور است که متعجب کننده است و حیرت آور است، خود همین جذب مغناطیس، جذب آهن ربا، آهن را در یک فاصله ای این را جذب می کند، به هر حال ما این پدیده را داریم می بینیم، امّا این که حالا این کشش چیست؟ و این نیرو چیست؟ چرا این مسئله ایجاد می شود، همۀ تو این خدا این شگفتی را دارد، بشر کارش این است که این قوانین را، قوانین خدا را، در طبیعت کشف کند و بعد از این که کشف کرد، برایش فکر می کند با همان فکری که خدا داده با همان ذهنی که خود خدا داده است، از خودش چیزی ندارد، همان ها را نتیجه گیری می کند و از آن نتیجه گیری ها در راه رفاه زندگی استفاده می کند، به کار می اندازد و استفاده می کند، مثلاً چگونه بر جاذبه غلبه کند و به فضا برود و یا مسائل دیگر، مغناطیس هم خودش یکی از امور تعجب آور است به جای خودش، امّا اگر این را هم به صورت غیر عادی نگاه کنیم باید تعجب کنیم که چرا این، این طوری می شود ولی می فرماید از این امور شگفت آورتر این است که یک نفس بدن را به استخدام درآورده و بدن می دانید می گوییم جاندار، یعنی یک سیستم است با میلیون ها میلیون قسمت هایی که فعال هستند و حرکت می کنند و شغل دارند، وظیفۀ مشخصی دارند کار ویژه ای می کنند، هدف به خصوصی دارند، ساختمان بدن را در نظر بگیرید که پیچیده ترین دستگاه است از نظر زیست شناس ها که در خلقت است، مغز انسان قسمت های دیگر وجود انسان، چشم انسان گوش انسان، قلب انسان، انسان وقتی فیلم ها را نگاه می کند یا مطالعه می کند، فکر می کند هر یک از این دانه ها و ذره هایی که دارند کار می کنند شعور دارند، می فهمند، یعنی درک می کنند، هدف ویژه ای دارند، در کلیه در قسمت های مختلفش در چشم در قمست های مختلفش در مغز همین طور، این ها را دارد می بیند، نفس یک چیز غیر مادی است که یک چیز مادی که با این ساختار است، این ساختار عجیب با میلیون ها میلیون ذرّات متحرک هدف دار و متفاوت این را به استخدام خودش در آورده و دارد همه را اداره می کند عجیب ممکن است این مملکت بدن، خیلی مملکت عجیبی است، آن قدر بزرگ است که هنوز بعد از هزاران سال هیچ کسی نمی تواند ادعا کند که من این موجود را شناختم، بدن را کاملاً شناختم، هیچ کسی نمی تواند ادعا کند، عجیب ممکن است، حالا اگر یک نفر بیاید بگوید من کاملاً یک هواپیما را می شناسم و می توانم بریزم و بسازم، یا کسی که موشک را طراحی می کند آن عظمت یا یک کشتی را یا یک ناو را یا یک زیردریایی را، یک سوپر کامپیوتر را یک نفر می نشیند و طراحی می کند با آن عظمت و بزرگی به هر حال می گوید همه اش در مغز خودم است، شما بریزید و خُرد کنید، من یکی دیگر می سازم، چقدر طول کشیده که انسان به این شناخت برسد که یک سوپر کامپیوتر یا یک زیردریایی یا یک ناو هواپیما بر، بشناسد ذرّاتش را کامل، ساختار او را دقیقاً شناسایی کند، ذراتش را دقیقاً بسازد و چقدر طول می کشد از نظر زمانی. امّا بدن چیه؟ بدن را هزاران سال دارند کار می کنند، هزاران نفر و هنوز علم شناخت بدن جمع نشده در یک نفر، یک نفر بگوید که من بالاخره در جامعۀ پزشکی دنیا بعد از دو یا سه هزار سال نتیجۀ تحقیقاتش را داد و این عبارت است از کلّ بدن با همۀ ابعادش شناسایی شده با مصالح و مضارش ما شناختیم که این است. هنوز کسی نبوده، آن وقت نفس یک چنین دستگاهی را به استخدام می گیرد و تصرف دارد در آن و آن وقت سال ها می گرداندش این طرف و آن طرف، خیلی راحت، مثل مثالی که می زند یک گوی در دست چوگان یا یک برگ شاخه ای در دست باد که هر جا دلش بخواهد می برد، هر کجا ری بخواهد می کند، بخواهد به چپ نگاه کند به راست نگاه کند، به بالا نگاه کند، بالا و پائین بپرد، بخوابد، بنشیند، بدود، بایستد، کاملاً در تصرفش است، نفس لحظه ای و ذرّه ای بدون اجازۀ او کاری نمی تواند بکند، این واقعاً چه است که نفس می تواند به استخدامش درآورد، اگر این را ما بفهمیم دیگر تعجب نمی کنیم که نفس حالا بتواند یک صندلی را تکان بدهد، خوب این چه کاری است، یا از این جا بتواند یک تصرفی به یک امر مادبی در آن طرف، در کی شهر دیگر، در یک کشور دیگر انجام بدهد، خوب این تعجب دارد، ما عجیب تر از این مملکت، مملکت بدنی که در دست نداریم، بگوییم فلان در دستش است. آیا عجیب نیست که این به استعبادی پیدا می کند بدن از این قضیه که ما چون صد آمد نمرد هم کی شناسد، تعجب کنیم که این نفس بدن را چگونه به استخدام خودش درآورده است و دارد می گرداند، همه چیزش را و اگر این را قبول کردیم که نفس متصرف در بدن است محیط بر اوست و بدن تحت اراده ی نفس است، دیگر تعجب نمی کنیم که مثلاً اجزای عالم، مواد عالم که به پیچیدگیِ بدن نیستند، آن ها هم بتوانند یک زمانی نقش بدن را بازی می کنند برای ما، این دیگر تعجب آور نیست، بحث سر این است که آن نفس چگونه باید تعلق بگیرد که او را هم در تصرف خودش در بیاورد. عادّی چنان حسی بر مردم غلبه کرد که به کلّی خودشان را فراموش کردند و از کمال انسانی بازماندند. واقعاً خدا رحمت کند شمس مغربی، این را که گفت مرا به هیچ کتاب دگر حواله مکن که من وجود خود در کتاب می بینم. آن قدر حیرت آور است، آن قدر تعجب آور است که برای آن چیز تعجب آوری نیست. از خودش عجیب تر نیست، واقعاً نیست اگر بخواهد فکر کند نیست. بعد اگر انسان یک چنین چیز عجیبی را بفهمد که عجیب است بفهمد که این شگفتی های زیادی دارد، زیبایی ها و ظرافت های زیادی دارد، دقت کنید اگر این را بفهمیم و باورش کنیم که ما عجیب ترین موجود عالم هستیم زیباترین موجود عالم، شگفت آورترین موجود عالم هستیم، پررمز و رازترین و پر ارزش ترین موجود عالم هستیم، اگر این را فهمیدیم، چه اتفاقی خواهد افتاد، مگر فقط انسان دیوانه باشد که نخواهد بپردازد به یک همچنین موجود عجیبی ، تماشای یک چنین نمایشگاه عجیب و زیبایی ، رغبت نداشته باشد به زیبایی های یک همچنین موجودی، تماشای یک همچنین نمایشگاهی اگر ما این را باور کردیم رغبتمان به خودمان بیشتر می شود، این که خودمان را دوست داریم تماشا کنیم، دوست داریم از رمز و رازهای این موجود عجیب خداوند، این نزدیک ترین موجود به خداوند و این بزرگ ترین مخلوق خداوند سر دربیاوریم، آن موقع چیزهایی که در بیرون است دیگر برای ما خیلی عجیب نیست. حالا این یک نکته : اگر کسی خودش را عجیب ترین یافت توجهش از بیرون معطوف می شود به درون و به خودش، آن موقع چیزهای بیرونی خیلی نمی تواند جلوه گر باشد. برای انسان بکشد انسان را دل ببرد از انسان، مثلاً این هایی که دیدید سیرک تماشا می کنند و فیلم یا یک چیز عجیب را تماشا می کنند و می گویند این خوب است انسان در موجودات عالم تفکر کند در طبیعت امر شده که ما تفکر کنیم سیر آفاقی. امّا هرگز سیر آفاقی به اهمیّت سیر انفسی نیست، هیچ آیه ای بزرگ تر از انسان خداوند خلق نکرده است، اگر هم به ما دستور داده اند که ما تفکر در غیر خودمان بکنیم برای این است که بتوانیم از او برگردیم به خودمان یک زمانی، تفکر در غیر بدون این که انسان را متوجه به خود بکند فایده ای نخواهد داشت و حداقل می توانیم بگوییم فایدۀ زیادی نخواهد داشت این ها که عمری می گذارند مثلاً در خارج مطالعه کنند در معدن، در نجوم و گیاهان در حیوانات، در دریا، در رنگ ها، در طبیعت، امّا هرگز متوجۀ خودشان نمی شوند دچار خُسران زیادی هستند، لذا در قران هر وقت امر به تفکر می کنند، در روایات هم اگر امر به تفکر می کند، نتیجۀ تفکر را هم مصراح می کنند که باید نتیجۀ تفکر چه شود، اگر آن نتیجۀ تفکر نباشد، حالا ما تفکر هم بکنیم و بگوییم چیز عجیبی است خوب چه فایده ای دارد که حالا ما فهمیدیم که چیز عجیبی است، این خیلی مهم است. یعنی اگر همۀ این تفکرات بر نگرداند ما را به این که خوب من چه هستم، از کجا آمده ام و به کجا می روم، من این وسط چه کاره هستم؟ چه مختصاتی دارم؟ کجا باید بروم؟ چه باید بکنم؟ از من چه می خواهد به هر حال خداوند؟ بله من ستاره را دیدم، ماه را دیدم، حیوانات را دیدم، عجایب دریا و گیاهان و سنگ ها را دیدم، همه هدف دار هستند و می روند، امّا آیا من که بزرگ ترین هستم، من که اشرف هستم ، من هدف ندارم، من این وسط برای چه خلق شده ام؟ خدا تکلیف همۀ این ها را معلوم کرده، آیا تکلیف مرا معلوم نکرده!، عمل چه می خواهد؟ بعد در فکر فرو بروم که نمی شود خدا از من چیزی نخواهد و من برای چیزی نیامده باشم. برای هدف ویژه ای، بعد می روم به دنبال این که خوب برای چه خلق شدم؟ از کجا باید شروع بکنم؟ با که باید در تماس باشم؟ از که باید بپرسم؟ تا بعد بروم و بیفتم در آن هدف جدّی که در آن هستم وَ سَفرِغ ایّامی فی ما خلقتنه له. حضرت سجاد (ع) می فرماید: فراغت بده به ایام من به روزگار من در جهت آن چیزی که مرا برای آن چیز خلق کرده ای. اگر واقعاً یاد بگیریم که عجیب تر از خودمان نیست و هیچ داستانی شیرین تر و پرماجراتر از داستان خود ما نیست به داستان های دیگر خیلی توجه نداریم که حالا چه می شود و من تعقیب بکنم داستان و ماجرای فلان کس و فلان چیز را چه خواهد شد، ما خیلی خوب است که دنبال داستان خودمان باشیم و پی گیری کنیم داستان خودمان را، سرنوشت این موجود به کجا ختم می شود، به خصوص که نگار ش این را دادند دست خودمان، خودتان تعیین کنید که چگونه ختم شود، هرگونه که می خواهید ختم شود، خودتان بنشینید و بنویسید، تعیین کنید که چگونه ختم می شود و این هنر نویسندگی را باید یاد بگیریم که چگونه باید بنویسیم، اِقرَه کِتابَک بعد می گویند بخوان قیامت این است که می گویند بخوان کتابت را کَفا بِنَفسِکَ الیَوم اَلَیکَ حَسیباً. خواست خودت را محاسبه کن، آن چه را که نقاشی کردی و آن چه که نوشتی و آن چه که نگارش کردی خودت بنشین و تماشا کن و این در حالی است که ما هر چقدر تبحّر در نویسندگی پیدا کنیم و تبحّر در نقاشی پیدا کنیم برای نقش زدن خودمان و رنگ زدن خودمان باز هم کم است، لذا بهتر نیست که ما بیشتر به دنبال تبحّر بگردیم و به تمرین بیشتری بپردازیم، ریاضت بیشتری بکشیم که بتوانیم خوب نقاشی بکنیم، آیا بهتر نیست که چشم اندازهای قشنگ تری را نگاه کنیم، بعد بتوانیم نقاشی کنیم، بگردیم دنبال بهترین مدل ها، بهترین اسوه و اسوه ی حسن، ببینیم او چگونه نقاشی کرده تا می توانیم خودمان را شبیه به اسوۀ حسن الگوی کامل یک انسان نقاشی کنیم، داستان خودمان را نزدیک به داستان زندگی آن ها بنویسیم، اللهُمَّ اجعَل مَحیایَ و مَحیا مُحمدٍ وَ آلِه مُحَمد وَ مَماتی وَ مَماتَ اَلحَمدُلله رَبّ العالمین. آری چنان حسی بر مردم غلبه کرد که به کلی خودشان را فراموش کرده اند و از کمال انسانی باز مانده اند چنان محکوم و مغلوب حس شده اند که طاهر به زینت آرایش و پوشاک لیک پیراسته و آراسته و باطن به انواع جانوران درنده و گزنده انباشته. صورَتُ الاِنسان وَ القَلب قلب الحیوان، وای به حال کسی که از خودش غافل شود یعنی آدم وقتی از خودش غافل شود و دیگر می ماند در تصویرهای بعدی، کسانی را دیدید که وقت ندارند به خودشان فکر کنند، این داستان را بخوان، آن داستان را بخوان، این فیلم را نگاه کن، آن فیلم را نگاه کن، دنبال این ماجرا باش این و این و این، عمری را در این و آن می گذرانند و هیچ وقت ندارند، سری به خودشان بزنند. آدم وقتی از خودش بگذرد در بقیه غرق است. یعنی همیشه در بقیه می ماند، در سراب، در غیر، وقتی غیر ما نیست پس این طرف چیزی نکاشتیم، این طرف کاری نمی کنیم ما، این طرف زمین ما خالی می ماند. داستان کسی بود که گفتند: امشب مجبور بود ساختمان بنا بکند، شب کارگر برده بود ساختمان های بنا بکند، بعد از مدتی که رفت این ساختمان را ببیند دیده بود که تمام مدّت داشته زمین بغل دستی را ساختند و آباد کردند زمین خودش این وسط این مدت خالی بوده است. حالا وقتی انسان متوجه خودش نیست، دچار خودفراموشی می شود. دیگر با غیر سر و کار دارد و دیگر کَسرات، رنگ ها و زینت ها، به آرایش و آرلایش ها و مسائل دیگر و از این قبیل ، کاری با خودش ندارد. زبان در دهان بسان مار و کژدم زننده و گزنده، چنان همچون دیوانگان سودایی، آمال و آرزوها، مانند اژدرهای گرسنه از هر سو دهان باز کرده ایم ظاهر بیان ساختمان و پرداختن صوری را کمال انسانی دانسته اند. این جا می توان هم صُوَری خواند و هم صوری، ولی صوری صحیح تر است. صُوَری هم بد نیست به خاطر این که خیلی ها هستند خودشان را در جاهای دیگری خواهند جلوه بدهند، مثلاً عمرش را می گذارد در این که حالا یک نقاشی به یادگار بگذارد، این ها من هستم این دیوار، این منظره، این کوه و این دشت، این ها را من کشیدم، همه اش خودش را تجلّی می دهد در این چیزها، من یک ساختمان بسازم، یک هواپیما بسازم، یک اختراع از من بماند، عمر می گذرد که از این یک یادگار بماند، ولی خودش از خودش بهره ای نمی برد، اَشَدُ البَلاءِ فَقرُ النَّفس، بدترین بلا این است که انسان خودش از خودش الّذین خَسِروا اَنفُسِهِم، کسانی که فی انفسهم، خودشان از ناحیۀ خودشان دچار خسران شده اند، خودشان بی مایه هستند، خیلی ها کار می کنند، اما کار را برای دیگران می کنند، ساختمان را در زمین دیگران می سازند، ظهور می دهند خودشان را در جای دیگر، امّا خودشان و زمین خودشان و این ها بی بهره هستند، فایده ای نخواهد داشت، اگر پرداختن صوری بگوییم همین چیزهایی که ما الان این جا می دانیم خانه مان و لباسمان و سرو وضعمان، میزمان و چیزهای دیگر و مثل بنیۀ مردم که در مسابقۀ وضع زندگی شرکت کردند و کاری با روح نداشتند، کاری با نفس نداشتند و از جمال معنی باز مانده اند و الفاظ پردازی و چند کلمۀ رَتب و یا بِس را با هم تلقیق کردن و یا زبانی و افرا گرفتن کمال انسانی داشتند، الفاظ پردازی یعنی انسان تاجر لفظ باشد، خوب بلد باشد حرف بزند خوب بلد باشد به دیگران بگوید خوب بلد باشد روایت کند، خوب بلد باشد نصیحت بکند، خوب بلد باشد موعظه کند، خوب بلد باشد بنویسد، اما به خودش برای خودش نه، روایتی از حضرت علی (ع) : فرموده بود که یک روایتی را که بفهمی بهتر از هزار روایتی است که بتوانی نقلش کنید. آدم با یک روایت مأنوس شود و انس بگیرد تا تبدیل به آن شود بهتر از هزار روایت است که نقل بکند، یک مقدار هم که رشد کنیم، متأسفانه می افتیم در این قضیه، علم. به قول یکی از اولیای خدا، می فرمود: سواد داشتن کافی نیست. می فرمود اگر دنبال علم می روید، حتماً در کنارش دنبال عملش هم بروید والاّ سواد روسیاهی می آورد، هر چقدر بیشتر باشد روسیاهی بیشتری می آورد و خودش با مزاج و لبخند ملیح گفت: سواد در لغت به معنای سیاهی است سواد بیشتر سیاهی بیشتر، ولی اگر انسان دنبال عملش باشد، عملش بیشتر باشد تا روشن شود مثل زغال می ماند ولی اگر آتش عمل نباشد که ناخود را بسوزاند، تبدیل به روشنایی نمی شود هرگز آن سیاهی و نورانی نمی شود، چند کلمۀ رَتب و یابِس را با هم تلفیق کردند و یا زبانی را فرا گرفتم. بعضی ها را دیدید که هنرش همین است که زبانی بیاموزد، بعضی ها را دیدیدکه می گویند رشتۀ زبان انگلیسی هستند، می گوییم به خودت، می گوید: وقت نمی کنم این رشته، رشتۀ پیچیده ای است باید بسیاری از لغات و واژه ها و اصطلاحات این زبان را یاد بگیرم تا تسلط پیدا کنم، تجربه و متون و محاوره است. حالا اگر این زبان را یاد بگیری ارزشت می شود مثل یکی از آن هایی که این زبان را بلد هستند، ارزش انسانی، یعنی متأسفانه الان یادگیری زبان شده یک ارزشی، یک ابزار مفید است، واقعاً خوب است، می تواند منشاء ارزش های زیادی هم باشد ولی به شرطی که این زبان در استخدام روح باارزشی قرار بگیرد والاّ اگر این زبان خوب در استخدام روح با ارزشی قرار نگیرد، روحی که مایه دارد، روحی که از مقام انسانی بهره مند است و موطنش انسانیت است حالا این برود و زبان را یاد بگیرد، چه می شود، می شود یک حیوانیت بیشتری، یک پول بیشتری درمی اورد، می شود ساعتی هزار تومان و غیره که پول در بیاوری و دنیایت را آبادتر کنی، امّا که چه بالاخره وضعیت مشکل است، در همۀ رشته های دانشگاهی ما متأسفانه داریم که دانشجو تصور می کند که اگر رفت دانشگاه و درفلان رشتۀ فنی شرکت کرد. مثلاً رفت فلسفه خواند ، مثلاً رفت فیزیک خواند، شیمی خواند، کامپیوتر خواند، ریاضیات خواند، ادبیات خواند، چه و چه و چه ، خوانده این یعنی این که این کاره است، دنبال این را بگیرد و برود، خُب خوب است به عنوان یک کار متخصصی و به هر حال به عنوان کاری که اموراتش را هم بگذراند اما باید توجه کند که در کنار یک همچنین تحصیلی به تحصیلات بسیار بالاتر نیاز دارد، یادمان نرفته که نبی اکرم (ص) فرمود: اِنَّ الله تبارک و تعالی یبغض کلَّ عالِمٌ مِن الدنیا جاهِلٌ بالاخِرةِ. هر عالم به دنیایی که جاهل به آخرت است خداوند بدش می آید، حالا اگر فیزیکدان هم باشد، شیمی دان هم باشد، انسان غیر از این است، یعنی انسان واقعاً تکلیفش چیز دیگری وقت گذاری برای او چیز دیگری است، اگر هنرمند باشد، می توند از رشته اش کمک بگیرد، برای آن چه که باید بشود ولی به هر حال آن چه که باید یاد بگیرد و باز هم غیر از آن چیزی است که دارد، می خواند و آن کاری که دارد می کند غیر از آن کاری است که باید بکند، وقت جدایی می خواهد، تربیت جدایی می خواهد که غالباً از این مسئله غافل هستند، و این مسئله را داریم روایت نقل می کنیم یا در دروس داریم می رسیم و چیزهایی می گوییم، امّا باورش برای خیلی ها مشکل است، بعضی وقت ها برای خود ما هم مشکل می شود که بیفتیم دنبال این کارها و به هر حال برویم دنبال این کارها، خدا لعنت کند کسانی را که ریشۀ جدایی این علوم را از معارف اسلامی کاشتند، طوری که الان من می بینم، دوستان دانشجوهایی که به خاطر گرایش های پاکی که دارند، ضمیرهای پاکی که دارند، گرایش های معنوی زیادی دارند، ولی خوب این رشته ها طوری تنظیم شده در دانشگاه که انگار نطفۀ این را خراب گذشتند از اوّل، از اول این به این فکر نمی افتند که این یک تخصص جدایی است که باید تحصیل شود و باید کسب معارفش حتماً در کنارش باشد، بعد دچار گیجی ها، گُنگی ها و افسردگی های زیادی می شد که آن وقت دربدر می شوند و اذیت می شوند ، نمی دانند باید چه کار بکنند، چه طور خودشان را تغذیه کنند، پیش که بروند؟ چه کار کنند؟ قدیم این طور نبود، قدیم طلبۀ حوزۀ علمیه همین که فقهش را معرفتش را عرفانش را می خواند، با رشته های دیگر هم آشنا بودند، اصلاً یکی بودند و باید به هر حال اگر ما بخواهیم، جزو جامعه را درست بکنیم. نظام فرهنگ خودمان را درست کنیم و چه برای دنیا الگوی خوبی باشیم چیزی به نام حوزه و دانشگاه، جدا، مرزی بین این ها باشد معنا ندارد، چون انسان هم یکی است همه انسانند و همه به این خوراک نیاز دارند، قرآن برای آخوندها نیست، قرآن برای روحانیّت نیست، معرفت نفس مختلص به این ها نیست. نماز شب، مراحل ذکر معنویت، این ها مخصوص همۀ انسان ها است، خداوند پیغمبر را فرستاده تا بلکه برای این که همۀ مردم را از مِنَ الظُلِمات اِلَی النُّور هدایت بکند. بسیاری از دانشجوها شاید قابلیتشان شاید بیشتر از روحانیت باشد برای پیمودن این مسیر، خانم ها همین طور باید برود به سمت این که یکی شود و این علوم باید با هم یک جا باشد، یک دانشگاه باشد یک چیزی باشد، همه بنشینند و همه جا مرسوم باشد، دانشجو بداند که چه کاره است و برای چه خلق شده است، حالا اگر دنبال فیزیک و شیمی و چیزهای دیگری می رود بتواند، درست در راه، انسانیت از این ها استفاده کند، نیست متأسفانه، به هر حال اینها چند تا از موهومات و خیالات است که به سر انسان ها می زند، زبان یاد گرفتن و شعر گفتن، و چند کلمه کنار هم چیدن و آرزوم این است که نویسندۀ خوبی باشم، آروزیم این است که مقاله خوب بنویسم، قلم خوب بزنم، نقاشی خوب بکنم، ماشین خوب بسازم، و هیچ وقت متوجه ساخت باارزش ترین مخلوق نمی افتم که این را خودمان باید بسازیم و شکلش بدهیم، کاری با این نداریم، و از حقیقت ذات خویش و قابلیت گوهر گران بهای نفس انسانی غافل مانده ایم، ولی به قول شیخ شبستری:
بُرو اِی خواجه خود را نیک بشناس که نکوبد فربه ای مانند آماس
باید انسان حقیقت خود را بداند تا به مقصود برسد آن که از این حقیقت روی برگردانید از همۀ سعادت ها باز ماند. از هر سعادتی، وقتی انسان از خودش منصرف شد و خودش را فراموش کرد، باخته، تمام شد دیگر، وقتی وقتی که انسان دچار خودفراموشی شد که ریشه اش به کجا برمی گردد، خودفراموشی؟ از خدا فراموشی، و لا تَکُونُوا، کَالَّذینَ نَصرُلله فَاَنساهُم اَنفُسَهُم. مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده و خدا هم آن ها را دچار خود فراموشی کرده و خودشان را از یاد خودشان بردند. این که انسان باید حقیقت خود را بداند تا به مقصود برسد یعنی ما اگر توانستیم برای خودمان و برای دیگران که می خواهیم دعوتشان بکنیم و تبلیغ برای آن ها بکنیم یک ترسیم خوبی را ارائه بدهیم از چهرۀ واقعی انسان و بگوییم که این جا جایگاه توست، این ها همه وسط راه است، یک موقع فکر نکنی این مقام توست که مثلاً بشوی یک شاعر خوب، یک نویسندۀ خوب، یک نقاش خوب، یک زبان دان خوب، یک سخنران خوب این ها که چیزی نیست، اصلاً هیچ چیز نیست، تو یک چیز دیگر هستی، تو راز کنگرۀ عرض می زنندت سفید نَدانمت در این دامگه چه افتاده است. این را اگر ما توانستیم بفهمانیم و به جوان هم با زبان خودش بفهمانیم.
می توانیم کمک زیادی کنیم به انسان ها، اگر خودمان بفهمیم که در درجۀ اوّل خودمان و اگر خواستیم بعداً به دیگران بفهمانیم، این را باید نشان بدهیم، حقیقت خودش را نمایش بدهیم که دیگر به دنبال سراب نگردد، اگر می خواستیم کسی را از سراب خارج بکنیم، باید اوّل حقیقت را نشان بدهیم، نه این که یک سراب دیگر را نشان بدهیم، حقیقت را نشان بدهیم، آب را نشانش بدهیم و بگوییم که این که تو داری دنبالش می روی موهومات است مخیلات است، حقیقت چیز دیگری است یک چیز در عالم حقیقت دارد که تو باید او را بشناسی، بقیه اش باطل است راستی این حقیقت به نام روح چه نیرویی است واقعاً وقتی این چیزها را من می خوانم با جوان هایی می نشینم که هاج و واجند، لعنت می فرستم به آن کسانی که ریشۀ این انحراف را گذاشتند در تاریخ که میلیون ها انسان بی بهره شوند ، چه تعداد انسان ها و جوان ها و مردم، ناقص، بیمار و نارس متولد شده اند و خدا لعنت کند کسانی که ریشۀ آن ها را گذاشتند، خود ما هم که الان داریم بدبختی می کشیم و داریم مثل گرسنگانی دچار که سوءتغذیه هستند و انواع بیماری ها را دارند، وقتی خودمان به خودمان مراجعه می کنیم، همین طور هستیم، نارسایی ها، بیماری ها، خاص ها، مشکلات، دردهای روحی داریم. خدا لعنت کند کسانی را که دستمان را از اولیاء خدا و اهل بیت کوتاه کردند، دستمان را از قرآن کوتاه کردند، دستمان را از معنویت حقیقی کوتاه کردند، از اسلام ناب جدا کردند و نگذاشتند که ما بهره مند شویم و سالم شویم و خدا را سپاس می کنیم و شکر می کنیم بارها آن قدر شکر می کنیم که خودش راضی شود، آن قدر که خودش اهل این شکر باشد، به هر حال قسمتی از عمرمان را در دوران این انقلاب شکوهمند اسلامی قرار دارد. و به هر حال چیزی به گوش ما خورد و چیزی فهمیدیم، فهمیدن خیلی مهم است که انسان به حقیقت خودش پی ببرد، نصف کار انجام شده است، اگر انسان بفهمد این را، حال اگر ما در آن رژیم مرده بودیم و کور رفته بودیم، چه وضعی داشتیم و چقدر امام امّت (س) به گردن ما حق دارد و چقدر روحانیت به گردن ما حق دارد و حوزه ها به گردن ما حق دارند، شما این کار و حوزه را بردارید ببینید کار است یا نیست، هیچ کاری نیست هر چه شد بیخود است، فقط همین کار که دست مردم را بگذارند در دست قرآن، بسیاری از تشنگان را به چشمه برسانند که رساندند، هرگز ما نمی توانیم شکرش را به جا بیاوریم، چگونه شکر کنیم از خدا نسبت به این نعمتش که به ما داده؟ چگونه شکر گذار باشیم، اصلاً آیا نعمتی بالاتر از این است؟ مگر در درجاتی بالاتر از این ما بتوانیم مراتبی را طی کنیم والاّ گمان نکنید که به کسی چیزی بهتر از این داده اند اگر به کسی چیزی بهتر از این داده اند که به خودش فکر کند، عاشق خودش شود، تفکر در خودش بکند، اگر ما هم این طوری فکر بکنیم، بزرگ ترین نعمت های الهی دربارۀ خودمان را کوچک کردیم، نمک نشناسی کردیم، قدرناشناسی کردیم، جهالت به خرج دادیم و توصیه می کنم که به دوستان عزیزم که چه در این کلاس باشند یا نباشند، هرگز از معرفت نفس، از این دروس ظاهری از همین دروس رسمی و نظری و مسائل باطنی هرگز دست برندارید در هر جا که هستید، در هر موقعیتی که هستید، مواظب باشید دستتان کوتاه نشود که سقوط است انسان از توجه به خودش که سقوط نمی کند، واقعاً اگر انسان به خاطر خدا سراغ مشغله هایی می رود و کارهایی را انجام می دهد، خودش نباید یادش برود، فایده ای نخواهد داشت، یعنی اگر ما خودمان را فراموش کرده باشیم، سراغ خیرترین کارها برویم، چون بدون خود داریم می رویم، آن خیر چیزی به خود نخواهد داشت. محصولی از آن خیر به خود نخواهد رسید، چون بیخود رفتیم، خود را انسان باید بُرد همیشه و به همه جا. و پرورش پیدا بکند، همه جای خوب البته نه همه جای بد.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد وآله الطاهرین.