درس 81
دربارۀ حدیثی که ذکر کرده بودند یعنی جمله ای که از مرحوم الهی طباطبایی نویسنده محترم نقل کرده بودند که فرموده بودند که انسان ها معادن هستند، باید معادن را درآورد، حدیثی هم که در پاورقی آمده بود توضیح دادیم، در مورد یکی از معادن و معدن سطر آخر. صفحۀ 242 می فرماید: فرض آنجناب این که همچنان که کوه ها دارای معادن طلا و نقره و الماس و فیروزه و غیره ها هستند، انسان ها نیز مانند کوه ها دارای معادن گوناگون حقایق و معارف اند، این تعبیر دیگری است آن تعبیری که ما کردیم که النّاس معادنٌ یعنی کل مردم معدن هستند، مثل معادن مختلف هستند، یعنی شخصیت های مختلف کان های مختلف هستند، نکته ای که ایشان برداشته خوب برداشت معرفت نفس کرده که خود شخصیت هر فرد، معادن است و در او انواع کان ها وجود دارند. باید هر کسی کوه وجودش را بشکافد و آن معادن را استخراج کند، یعنی در روان شناسی بکوشد تا آب زندگی از او بجوشد، البته این سخن را عمقی دیگر است، صبر کن تا صبح دولتش بدمد، به هر حال یک بحثی است که خیلی مهم است و انسان شناسی، روان شناسی، آن این است که بحث علاقۀ به کارها و حرفه های خاص مطرح است مثلاً می گویند به فلان کار علاقه داری، می گوید: نه، یا به کار و شغل دیگری علاقه دارم، بعضی ها به این اصل خیلی بی توجه هستند، جهانیان و حتی کسانی که با انسان دارند کار می کنند، در روان شناسی، غفلت است و باعث می شود که حکم های یک بُعدی درباره انسان کنند، همین بحث علاقۀ انسان به امور مختلف است در معرفت نفس ما، بحث تخصصی ما این مسائل مشهود است. دیگر ما بعد از این مدّت متوجه شدیم که انسان ذاتاً عاشق کمال مطلق است و همۀ کمالات را علاقه دارد و دوست دارد به آن برسد. پس انسان به مطلق کمالات می تواند علاقه داشته باشد و میل پیدا کند، در واقع وقتی برخورد می کنیم با انسان های مختلف، به خصوص در تربیت باید بدانیم که این موجودی است که قابلیت علاقه مند شدن به هر چیزی را دارد، که این انسان این قابلیت را دارد، حالا بعد در فهمیدن خارجی که می بینیم اصلاً این طور نیست، عملاً خود ما هم به همه چیز علاقه نداریم، ما به کمال مطلق علاقه داریم، امّا از نظر شغلی به یک شغل خاصی علاقه داریم؟ از نظر فنی و حرفه ای مسائل مختلف، تحقیقات، هنر، صنایع به چیز خاصی علاقه داریم، این به چه معناست؟ این به این معناست که ما در خارج به این قضیه اصالت بدهیم و قبول کنیم در خارج این طور است و بپرورانیمش یا این که، نه. ما راه دیگری داریم که از همان فرمول اوّل استفاده کنیم. بحث این است که انسان از آن جهت که به کمال مطلق علاقه دارد، می تواند به هر چیز به هر کمالی هم علاقه داشته باشد. ولی در خارج که این مسئله ظهور ندارد و افراد به شغل ها، فعلاً به هر شغلی علاقه ندارند، به هر صنعتی علاقه ندارند، به هر کاری علاقمند نیستند کارهای خوب، نه کارهای شریر و پست که مثلاً یک نفر علاقه نداشته باشد، طبیعی است چون درجات پایینی است، نه کمال بالاتر علاقه نداشته باشد مثلاً یک نفر نانوا است، قصاب است، بقال است، یا دانشجوی زبان است، دانشجوی فیزیک است، دانشجوی کامپیوتر است، بعد ما می خواهیم بگوییم آیا این برای مثلا بیاید الهیات بخواند، نمی آید الهیات بخواند، می گوید علاقه ندارم، می گویی روان شناسی بخوان می گوید علاقه ندارم، می گوییم جامعه شناسی بخوان می گوید علاقه ندارم، می گویم قرآن بخوان، معرفت بخوان، معنویت بخوان، می گوید علاقه ندارم، آیا بحث این است که این ذاتاً همین طور است ما با این چه کنیم می گوید علاقه ندارم، در خارج هم، همه ی انسان ها این طور هستند، علاقۀ خاصی دارند به هر چیز به این کار به این شغل به این حرفه، به این معلومات، به این علوم، علاقه دارند که یاد بگیرند، بحث این است که طبق فرمولی که ما خواندیم در دروس، انسان، همۀ کمالات علاقه دارد، علت این که کمالات بالاتر در خارج علاقه مندی نشان نمی دهد، مثلاً با معارف و زیاد سازگار نیست، بنشیند، فیزیک بخواند، برایش شیرین تر است تا این که بتواند قرآن بخواند، یا الهیات بخواند، مثلاً پزشکی را ترجیح می دهد بر معرفت نفس، روح شناسی، جسم شناسی را به روح شناسی ترجیح می دهد، این ها چرا این طور هستند این به خاطر این است که اوّلاً این بنیۀ علاقمند شدن به معارف و الهیات را در قرآن و حدیث و این ها را دارد، اگر ما یک همچنین دیدگاهی نداشته باشیم اشتباه بزرگی می کنیم، در تعلیم و تربیت، در راهنمایی افراد، در مشاوره، در مسائل مختلف باید ببینیم که این دارد، اما این که الان به شما می گوید خیلی بدم می آید از الهیات خیلی بدم می آید از ادبیات عرب خیلی بدم می آید، از ادبیات فارسی، این چرا این طور است؟ این که این شخص خاص تغذیۀ خاصی شده در خارج، از زمان تولد، در محیط اجتماع، از زمان ارتباطات تغذیۀ خاصی شده و روحش یک بُعدی شده، یعنی یک بُعد در یک چیز خاصی قوی شده و چون آن قوی شده غذای خاصی می خواهد، دنبال فیزیک می رود، دنبال ریاضیات می رود، دنبال الهیات نمی رود، چرا الان به الهیات علاقه دارد، چون اصلاً نگذاشتند شکوفا شود، علاقۀ او، ذاتاً و به اصطلاح از نظر بُنیه روح همه اش این علاقه ها را دارد، لذا ما تعجب نکنیم که اگر مثلاً یک پزشک می تواند بیاید و برود یک روحانی شود یا یک روحانی برود کامپیوتر بخواند، بیاید و برود مهندس شود خوب ما الان داریم کسانی را که پزشک هستند متخصص داخلی هستند، اما روحانی هستند، درس هم خارج می خوانند، یامهندس است، روحانی هم است تعجب نباید کرد، چون انسان استحقاق همۀ علوم را دارد، علاقه به همۀ علوم هم دارد، با همۀ علوم هم سنخیت دارد، وقتی این این چنین است، ما شخصیت هایی هم داریم در طول تاریخ که این طور بوده، مثلاً خواجه نصیر و بوعلی سینا در همۀ رشته ها متخصص بودند، فارابی، خود نویسندۀ کتاب معرفت نفس در چند تا از علوم کار کرده، علاقمند است، آثار دارد، تخصص دارد، این نشان دهنده ی این است که انسان وقتی قرار بشود خلفة الله، یکی از بالاترین درجات انسان همین است دیگر معنا ندارد که بگویم این در این رشته علاقه ندارد، رهایش کنیم، بحث این نیست، بحث این است که طوری تغذیه شده است، الان فعلاً آن شکوفا نشده، مردگی دارد، در انسان لذا ما می توانیم با به کار بردن روش های خاصی یک نوع علاقه را به مردن در کسی زنده کنیم و با آموزش خاصی او را گرایش بدهیم و ناامید نشویم. فرق تمام تعلیم و تربیت ما در مسائل اسلامی در روان شناسی اسلامی در معرفت نفس اسلامی با بقیه این است که در این جا ما بن بست نداریم، ما ناامیدی نداریم، حالا یک موقع ممکن است کسی امکان ایجاد یک روش در او روبه رو شود، یعنی عملاً در خارج این طوری زندگی کرده باشد یا امکانات طوری محدود باشد که ما نتوانیم روش خاصی را در آن اعمال کنیم، اما نمی توانیم اعمال کنیم، غیراز این است که بگوییم، نمی شود، یعنی ما می گوییم می شود شدنی است ولی خب شرایط خاصی دارد، فرض بفرمایید که یک نفر در یک خانوادۀ بی دین، لا مذهب بارآمده، اگر بخواهی این را علاقمند به این بکنی، علاقمند به الهیات بکنی، این راه دارد، مثلاً باید بدانی که این را در قرنطینه نگاه داری، رابطه اش را با غذاهای دیگر قطه کرده غذای شیرین و خوب و سالم به آن خوراند، تا آن چه که در درون فطرتش است که گرایش دارد چون ما حتماً که درون مبنا داریم، طالب دارد، ولی در این شخص فطرت وجود دارد و هست و باید فقط پرده ها برداشته شود، حجاب ها برداشته شود آیا این شخص شکوفا شود و آن استعداد خاصی که دارد لذا اگر مثلاً یک مبلغ به یک طبیب یک معلم شرطش این است که بداند، یک طبیب رواحنی اگر این دیدگاه ها را نداشته باشد موفق نیست، یک مشاور همین طور موفق نیست، باید بداند که من با انسانی روبه رو هستم که این انسان قابلیت زیادی دارد بسته نگاه نکند که بگوید مرا، این دیگر استعداد در درونش وجود ندارد شما راحت می توانید بروید سر وقت یک مسیحی، امیداور باشید که یک شیعۀ خوب از او در بیاورید، بروید سر وقت یک سنی امیداور باشید، چون امامت بحث اعتقادی خشک منطقی که از خارج تنظیم شده با شرفیت، امامت یک بحث فطری است. نبوّت یک امر فطری است، توحید یک امر فطری، معاد یک امر فطری است. این طور نیست که اعتقادی است و از خارج به ما می گویند حالا شما معتقد باش، خیر این ریشه در ما دارد، همه اش ریشه در خودمان دارد، بدون این که بخواهیم از قرآن استفاده کنیم یا از روایات استفاده کنیم، اگر یک مقدار کمی بتواند کنکاش کند خودش را در خودش جستجو کند به، نفس خودش آگاهی پیدا کند، همۀ این در می آید از نفس خودش که این مَعرفَت النَّفس اَنفَعُ المَعارف اگر کسی نفسش را نشناخت هیچ چیز نشناخت دینداری های ما هم که ضعیف است همین طور است چون ما دینداری ها را هیچ ربطی بین معارف الهی، اصول دین و اعتقادات و احکام الهی با دست خودمان سراغ نداریم، این ها را قبول کردیم به عنوان یک امر خارجی که حالا خدا فرستاده و گفته که رعایت کنید و ما این را خواستیم که این طور باشد می توانید شما بروید طرف یک سنی و بگویید که با او کار کنید و با اطمینان بروید جلو که این مثلاً می تواند، این آمادگی را دارد که یک شیعۀ خوب از او در آورید، یک یهودی ای، یا مثلاً یک کمونیست، یا مثلاً هر کسی دیگر که شما می شناسید، یا اصلاً می روید سراغ کسی که به دین علاقمند نیست، بعد از مدتی می توانید، کاملاً به دین علاقمند کنید. هدف این است که شما بدانید دروس معرفت نفسی که می خوانیم چه دیدگاهی جلوی ما باز می کند؟ وقتی می خواهیم وارد مسائل تخصصی معرفت نفس شویم، چه چیزهایی می شود رویش صحبت کرد، چه چیزهای بِکری که کسی دست نزده و همین طور مانده است. این حالا ما با همین دیدگاه النّاس معادِنٌ کَمعادنٌِ النَهرٍ و الفِضَه: انسان و معدن های مختلف را وقتی گرفتیم، باید این معدن ها استخراج شود، لذا افراد معمولاً به خودشان، به دیدگاه یک تک معدن نگاه می کنند، این اشتباه است، در درون خودش گرایش به سوی کمالات مختلف را احساس می کند، اما فکر نمی کند که این باید بارور شود شکوفا شود، می گوید من اصلاً ساخته شده برای معلمی و کار دیگری از دستم برنمی آید، یا ساخته شدم برای طلبگی، یا ساخته شدم برای مهندسی، یا ساخته شدم برای فلان چیز، نمی داند واقعاً می شود و در یک رشته هایی که آدم فکرش را هم نمی کند و به مخیّلاتش هم نمی آید، برود و یا علاقه مندی هم برود برود و متخصص شود، فقط این کار معلم و مربی است که ماماست و باید بزایاند این را، متولدش کند این را و استخراج کند از وجودش آن کمالات را و راه را نشان بدهد تا بتواند این خودش برود، بگوید این ها در رابطه با طلا هم است، الماس هم است و نقره هم هست، استخراج کند و بیاورد بیرون تا به چیزهای دیگر هم برسد، یعنی در روان شناسی بکوشد تا آب زندگی از آن بجوشد، البته این سخن را عمقی دیگیر است، صبر کن تا صبح دولتش بدمد، نکته ای که گفتم: یکی از اعماقش است والاّ عمق بیشتری دارد این نکته، از درس های گذشته دانسته شد که افعال صادره از انسان حقیقتاً به نفس اسناد می یابد و مجازاً به اعضا و جوارح آن در این اِسناد حقیقی و مجازی که به خوبی دانسته اید، سِرّی دیگر نهفته است که امیدوارم روزی ازآن سرّ سَر در بیاورم، و آن سرّ، این سرایی نیست، آن سرایی است و شما هم که راهی بدان سَرا یافته اید و دری با آن سَرا به روی شما باز شد و آن سرا همان ماورای طبیعت است، که به نام های گوناگون نامیده می شود و جز با نور علم و عَمل بدان سَرا راه نتوان یافت، دانشور نامی، سنائی ازاوّل باب پنجم.... که در فضیلت علم است، نیکو گفته است،
حال که دانسته شد بدن، مرتبۀ نازلۀ نفس است و آثار وجودی روح مجرّد و عاری از مادّه و احکام آن است که در بدن روی می نماید، بلکه از دلیل درسی گذشته دانسته شد که نفس ناطقه بر اثر تجرّد ذاتی اش و این ارتباط خاص با بدن به اشیاء مجاور و متصل به بدن هم ارتباط می یابد، باید به تعبیراتی که علمای بزرگ در میان نفس و بدن دارند، اِنجنائیان و خطابیات را از ایقانیات و برهانیات تمیز دهیم و آن اَعاذِن را به خطا جهل نسبت ندهیم که مطالب عالیه را فهمیدن هنر است نه ردّ و انکار. به هر حال این خصوصیاتی که در انسان است، انسان موقعی که نمی فهمد انکار می کند، النّاس اَعداءُ هُما جَهِلُوا، مردم دشمن هستند، نسبت به آن چیزی که نمی فهمند، چیزی را که درک نمی کنند، می گویند این چه است؟ به درد من نمی خورد؟ می فرماید: هنر این است که نسبت به این که ردش بکند و انکارش کند چیزی را، مطالب عالیه را، ایشان می فرماید، علمای بزرگ تعابیر مختلفی در مورد نفس دارند که بعضی از این تعابیر خطابی است و جنبۀ اِغنائی دارد. بحث خطابه را که می دانید از سَنَوات خمس است در منطق، که در خطابه، خطیب همۀ مطالبش برهانی و مستَدَل نیست خیلی هایش جنبۀ القاء دارد، بحثی است که مثلاً از مثل، ضرب المثل، شعر، یا از چیزهایی که جنبۀ اثباتی و برهانی نیست استفاده می کند، مثلاً می آید و یک سخنرانی می کند و چنان شور در دل مردم می اندازد که مردم به موج، موج حاضرند کاری را انجام بدهند، یا از یک کاری متنفر شوند، با احساس می تواند بازی کند و خیلی از آن کسانی که در سازمان های انحرافی بوند، در منافقین در کسان دیگر، خوب این ها را بحث مستدلّی کسی نمی کرد که این ها را قانع کند که حالا شما باید با رژیم بجنگی یا شما باید یک خانواده را سر ببری و یا فلان جا بمب بگذاری، این ها را با احساساتشان بازی می کردند و از نظر احساسات اِغناء می کردند، و به حساب یک کار خطابی بود، یک تحمیلی بود که از نظر احساس طرف راضی می شده می رفت ، مثل خیلی از خطابه ها که هست، شوری ایجاد می کرد دراین ها با یک بیت شعر چنان شخصی را منقلب می کنند که سراز پا نمی شناسد، شعرهای زیادی هست که مثلاً در مورد کسی شما می خواهید قضاوت کنید معمول هست که می گویند: تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. این را می گویید. یان یک حرف خطابی است، بحث استدلالی نیست، برهان نیست که برهان می گوید ممکن است چیزکی نباشد و مردم چیزها بگویند اما این بحث خطاب می گوید که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. همین می شود یک اصل برای قضاوت، در خیلی از افراد همین طور است که شما وقتی هر چه می شوید، براساس یک بیت شعر، مبنای برهانی ندارد، مبنای دینی ندارد، این یک شعر که از سر زبان که می افتد تا می گوید که مبنا قرار می دهد براساس خیلی از چیزها، همین یک بیت شعر که جنبۀ خطابی دارد می خواهد طرف را غنا کند یک جوری. کار می کند و تصمیم می گیرد، خود ما هم به نحوی گرفتار هستیم و اگر مرور کنیم در طرز زندگی مان و بعد آگاهی پیدا کنیم به مسائل شرعی و دستورات شرعی می بینیم که خود ما هم خیلی وقت ها با دستورات شرعی هماهنگ نیستیم. بعد نگاه می کنیم و می بینیم، که در پانزده سالگی تحت تأثیر یک شعر، خاطره یک کلام، یک هنرنمائی، یک خیال، یک وَهم قرار گرفتیم، آن جااین منشاء شده برای این که ما اصلاً با برهان و براساس این کار نکنیم، فرض بفرمایید مردسالاری، کسی نزد جوانی یک چیزی می گوید و تخمش در دل جوان کاشته می شود بعد که می خواهد بیاید و مسائل شرعی را راجع به زن و شوهر اجرا کند می بیند که عملاً نمی تواند، رعایت کند، چون تحت تأثیر یک امر خطایی قرار گرفته، یک امر! غنایی قرار گرفته یا مثلاً در مورد مسائل شرعی، خیلی ها برخوردهایشان همین طور است. پدرمان یک غیرت خاصی داشته و درست هم نبوده، این منتقل شده به ما، حالا که ما می خواهیم با مسائل شرعی روبه رو شویم، نمی توانیم بپذیریم، برایمان سخت است و این تأثیر می گذارد تا حتی مسائل واقعی مان را هم نپذیریم، یعنی برخوردهای ناجوری کنیم. امام (س) یک حکمی می دادند که خیلی برایشان سخت بود، پذیرفتنش به عنوان یک حکم شرعی سخت بود و این ها تحت تأثیر همین خطابیات قرار می گرفتند و حتی علمای ما، یا آخوندهای احمق و بی سواد، مثلاً یکی از آقایان تحت تأثیر حکم شطرنج قرار گرفته بود، امام فرمود، شما تحت تأثیر آخوندهای احمق و بی سواد قرار گرفتید، یعنی هستند، در مقدسین ما، به خصوص با توجه به مباحث صور مقدس دقت کنید، زیاد هستند مسائلی که ما داریم عمل می کنیم. اگر چه مبنای برهانی و شرعی ندارد، بلکه یک شعری بوده، یک بندی بوده، یک نصیحتی بوده یا یک داستان بوده، یک صحنۀ فیلم بوده، یک مسئله ی خانوادگی بوده منشاء شده، حالا این طور شد. مثلاً گربه را دم حجله باید کشت، این که خیلی ها این را قبول دارند، متشرهین، متدینین، حتی اهل علم این را قبول می کنند به عنوان یک امر، دقت نمی کنند ، این چیزی را که دارند به خورد این می دهند، این غذایی را که به خورد این می دهند، این یک امری است که خطابی است و حالا معلوم نیست که یک برهان درست و حسابی داشته باشد، برخورد با زن و فرزند، مرد سالاری، خیلی از مسائل دیگر که ما واقعاً گرفتارش هستیم و نمی گذارد قبول کنیم و این می ماند و می ماند، خیلی جاها تعارض ایجاد می کند برای ما. و این تعارضات باعث می شود که ما سنخیت درست و حسابی برقرار نکنیم. محبت ایجاد نشود، انس ایجاد نشود و بالا، پایین شود. حالا این باز هم یکی از مسائل تخصصی بسیار مهم است که تشخیص برهان، برهان شرعی و دلیل شرعی، در اعمال مختلف زندگی که ما داریم انجام می دهیم از خطابیات و اغنائیات که ما خیلی وقت ها تحت تأثیر خطابیات قرار می گیریم، رفتارهای جاهلانۀ پدران و مادران و تکیه به سنت ها و آداب و رسومی که هیچ مبنای شرعی ندارد و ما خود به خود تحت تأثیر آن ها قرار گرفتیم، رفتارمان در شب های عروسی، رفتارمان در جشن ها، رفتارهایمان در عزاها و خیلی از مسائل دیگر که مدرکی و دلیلی هم نداریم ولی متأسفانه تحت تأثیرش هم قرار گرفته ایم و داریم عمل می کنیم. بعدها که چون انس می گیریم و می پذیریم، بعدها که به یک راه شرعی می خواهند برایمان بگذارند، نمی توانیم بپذیریم، سخت است، یک احساس بدی می کنیم، یک احساس ناجوری می کنیم، چون می خواهیم خلاف عُرف هم عمل کنیم، سخت است، بعد خیلی وقت ها ترجیح می دهیم نکنیم، شرع می گوید، می توانید انجام بدهید ولی ما نمی توانیم انجام بدهیم و چه بسا آن هایی که انجام می دهند، یک احساس شرمندگی، یک احساس آلودگی می کنند. فرض بفرمایید از اوّل بحث شده که طلبه باید درس بخواند با این علوم چه کار دارد، باید بنشیند و این ها را بخواند. بحثی است که مثلاً اگر طلبه رفت طرف زبان هم خودش یک احساسی دارد و هم دیگران. اگر باورش کرده باشد که خودش می رود ولی دیگران با یک دیدگاهی نگاه می کنند، اگر مثلاً کامپیوتر یاد گرفت و نشست پشت کامپیوتر طلبۀ احمقی که تحت تأثیر یک مسئلۀ خطابی قرار گرفته و برهان را حاکم نکرده در زندگی اش به کسی که پشت کامپیوتر نشسته به یک دیدگاه دیگری نگاه می کند، فکر می ند که طلبۀ خوب و کار درست کسی است که گوشۀ حجره باشد و عَبا تنش باشد یکسره ذکر بگوید، قران باز باشد و قرآن بخواند، درسش را بخواند و سراغ این مسائل نرود، فرض بفرمایید با زبان آشنا نشود با مکالمۀ غربی آشنا نشود، با کامپیوتر که الان جزء لوازم واجب است که اگر یک محقق بخواهد کار کند، باید یاد بگیرد، آشنا نشود اگر مثلاً یک طلبه ای آمد و رفت که چیزی که عُرف نیست در طلبه ها، این رفت طرفش و به خاطر شرع مجبور شد، انجام بدهد وپشت میزی و فکسی و تلفنی بنشیند خیلی از آقایان به این به عنوان یک فاحشه نگاه می کنند می شود طلبۀ فاحشه علمی، یک و این رشته سر دراز دارد. به حالت تحقیر نگاه می کنند اگر یکی احساس وظیفه کرد که پایش را بگذارد در دانشگاه یک طور دیگری نگاه می کنند، احساس وظیفه کرد که مثلاً علم خاصی را برود تحصیل کند، احساس وظیفه کرد که خارج از کشور باشد یک طور دیگری به او نگاه می کنند. بعد فکر می کنند که این رفت دیگر سالم نیست. این رفت، دیگر از بین رفت و حالا همۀ سلامت در دست این ها است و این ها سالم هستند و کسی جز این ها سالم نیست. و این برخوردهای جَذمی و خشک در مقدسین بسیار زیاد است. بسیار، شما در تیپ بسیج نگاه کنید، این تفکرات خیلی حاکم است، رزمندگان که به خصوص عادت کردند به جنگ و هدف های آن جوری و برایشان خیلی سخت بود پذیرفتن قطع نامه و حتی اعتراض کردند به امام و ریاست جمهوری، حتّی فحاشی کردند، بعد وقتی امام فرمود، حالا خودتان را باید بریا یک مبارزۀ علمی و عملی آماده کنید. خیلی ها نتوانستند این مسئله را بپیذیرند خیلی ها فکر می کنند. الان مقدسین همان حالت های جنگ و دفاع مقدس را دارند، حالا از جهات معنوی نمی گوییم. اما این که حالا درس نخوانی و خیلی از جنبه هایی که الان باید توجه داشته باشید، توجه نداشته باشید، اگر یک بچه حزب الهی رفت سراغ یک کار تجارت می بینی که یک طور دیگری به او نگاه می کنند. تجارتی که معصومین (ع) حضرت نبی (ص)، می فرماید: برکت ده قسم است که نُه قسم آن در تجارت است. اگر یک بچه حزب الهی رفت سراغ کار تجارت آن سیاسیون بی عرضۀ بی لیاقت می گویند که این اسلامشان امریکایی است یا این تنبل ها و کسانی که ذهنشان بسته است و فکر می کنند همه از راهی که این ها می روند به سمت خدا باید بروند و هیچ راه دیگری به سمت خدا وجود ندارد، همین راهی که من الان می روم و انتخاب کردم، نگاه می کنم که این رفت، می گویم حالا این دیگر رفت و خراب شد و فاسد شد. این هم معصومین ما، این هم بزرگان ما، مرحوم آقای ملکی تبریزی (ره) داریم، خود علامه طباطبایی از اشراف زاده های تبریزی است و مرحوم آقا میرزا جواد، خودش از ثروتمندان است. کُل مَن حَرمٌ زینَتَه اللهِ النَّجا لِعِبادِهِ. چرا حرام می کنید چیزی را حلال است و چیزی را که خدا جایز شمرده ما حرام می کنیم، برخوردی که با صیغه شده در همین اجتماع و حاکم شرده یک احمقی، در صدر اسلام خیانت کرده با کاری که پیامبر و دین خدا جایز دانستند، حرام کردند، الان اثراتش در جامعه بسیار وحشتناک هستند افراد زیادی دارند فاسد می شوند و هرز می شوند و یک موقع یک کسی رفت سراغ این کار، همه به صورت یک آدم، فاسدِ منحرف، جنایتکار راجع به آن نگاه می کنند که این چرا خانمی را صیغه کرده است یا ارتباطی داشته ، زن دوّمی گرفته، آن وقت تاریخ روشن جلوی ما است، چه عقد و چه غیر عقد و صیغۀ علمای ما است و هنوز ما نمی توانیم، این بحث خطابه را حالا داریم عرض می کنیم والاّ هر کدام از این ها یک کار تحقیقاتی مفصل دارد، که جدا بشود این واقعاً در زندگی ما. این هم تأثیر خطابه و اغنا، اثراتش را باید بدانیم و استفاده کنیم، نمی توانیم و استفاده هم نمی کنیم، خیلی وقت ها می شود یک نفر را که مشکل دارد و واقعاً گره دارد با یک خطابۀ درست با یک اِغناء درست شکست آن سد را در وجودش. بعد از آن که سد را می شکنی بیایی و پایۀ محکم و استدلالی هم برایش بچینید و بگذارید تا این دیگر شکست نخرود. استفادۀ صحیح از اغنائیات و خطابیات را نمی دانیم و بلد نیستیم، هنرش را نداریم، تأثیر منفی اش را هم نمی شناسیم به صورتی که بعدها می فهمیم تحت تأثیر اغنائیات قرار گرفتیم عمل ما، دیدگاه ما، از یک برهان درست و حسابی اجیر نشده و این را به اسم دین و مردانگی می گذاریم به اسم شرف و غیرت و تقدس و خیلی از اسم های دیگر که غالب می شود به ما و بعد هم تشویقش هم بکنیم و تبلیغش هم بکنیم و دیگران هم این طور فکر می کنند. عدّه ای هم اگر غیر از این فکر کردند ما ارادتمان را هم نسبت به آن ها از دست می دهیم ایشان می فرماید که باید به تعبیراتی که علمای بزرگ در بیان نفس و بدن دارند اغنائیات و خطابیات را ازدیدگاه قانونیات و برهانیات تمیز دهیم، ببینید، مباحثی که در نفس می شود، مثل این دروس که ما الان می خوانیم، هر درس خوب یک برهانی دارد، برهان غیر از اغنائیات و خطابیات است، ببینید مباحثی که دربارۀ نفس شد، خوب این باید اثبات شود فرض بفرمایید در مورد امامت امامت را ما مثلاً پدر و مادرمان گفته، خودمان علاقه داریم، این جنبه های مقدّس امامت، عظمت این ها در دل ما جا افتاده، حالا فکر می کنیم که همه کس با پدرش ما باشد نسبت به امام حسین (ع) و ائمه معصومین (ع) اگر گریه نکرد وعزاداری نکرد، حتی اگر این ها را زیر سؤال برد این کافر است و نجس است و عصبانی هم می شویم و سخت می گذرد، برایمان اگر بخواهیم راجع به مسائل شرعی مان با برهان روبه رو شویم و با برهان برویم جلو یا اگر کسی سؤال کرد درد دارد برایمان که این مشخص است دیگر، امام حسین و حضرت علی ولایتشان مشخص است. خب طرف واقعاً نیاز به برهان دارد. در خیلی از مسائل دیگر هم ما همین وضعیت را داریم، در خداشناسی راجع به اثبات وجود خدا، دیدگاه ما را که ندارند نظر ما را که ندارند، از بچگی در خانوادۀ مذهبی بزرگ نشدند که، باید برایش برهان مشخص کنیم. در نفس هم همین طور است. دربارۀ نفس مطالبی گفته شده که برهان هستند و یقین هستند، ایقانیاتی که این جا آورده و یک عدّه هستند که خطابی هستند و اغنائی است. باید مشخص کنیم که این مطالبی که از علمای مختلف نقل شده کدامشان برهانی است و کدامشان خطابی. باید به تعبیراتی که علمای بزرگ دربارۀ نفس و بدن دارند اغنائیات و خطابیات را از ایقانیات و برهانیات تمیز دهیم و آن اَعاذن را به خطا و جهل نسبت ندهی که مطالب عالیه را فهمیدن را هنر است نه رد و انکار به قول مولای رومی در اوایل دفتر اوّل مثنوی :
نکته ها چون تیغ فولاد است تیز
گرد نداری تو سپر واپس گریز
بیش این الماس پی اسپر میا کز بردین تیغ را نَبوَد حیا
در مطالب فوق مثالی عنوان کنیم تا به نمونه ای از خطابیه و برهانیۀ گفتار بزرگان علم آشنایی پیدا کنیم.
مولای رومی در دفتر دوّم مثنوی می گوید:
جسم ظاهر، روح هحمّی آمده است
جسم همچون آستین، جان همچو دست.
و شیخ اجل سعدی می گوید:
خب این ها شعر است که غالباً جنبۀ اغنائی دارد، آهنگی می دهند به شعر به نحوۀ خواندن شاعر تأثیر دارد. کسی که می خواهد شعر را بخواند باید همچنان بخواند که در عمیق ترین نقاط وجود تأثیر بگذارد و بگیرد و تصرف کند. صدای جوش یک خواننده یک موقع می بینی که در انسان تأثیر زیادی می گذارد ولی خوب برهانی نیست. خیلی وقت ها، به خصوص از موسیقی انسان باید دقت کند، در شنیدن موسیقی، در شنیدن سرود، در شنیدن نوحه، در شنیدن نوا، در استفاده از صدای خوش، حالا بحث تغذیه مطرح خواهد شد که دقت بکنیم که چه چیزی خوراک ماست و این با این صدای خوش می خواهد چه کار کند، هنر به خصوصی در بحث هنر، مطرح است که خیلی وقت ها مطالب، غیر استدلالی در قالب هنر، قالب می شود به افراد و افراد آن را به عنوان یک اصل مسلّم در زندگی شان می گیرند و عمل می کنند، در جامعه ی ما افرادی که تحت تأثیر هستند، روش های نادرستی را پیشه کردند و دارند تلف می کنند عمرشان را، حالا نمونه های اغنایی را که مثال زدند. مولای رومی در بیت فوق بدن را چون آستین ظاهر و جان را چون دست در آستین مخفی دانسته که جسم ساطر جان و جان در آن مسطور است و سعدی تن را چون غلاف و جان را چون شمشیر دانسته است و از ادلۀ گذشته دانستیم که روح مجرد از ماده و احوال آن است و نسبتِ روح با بدن مظروف و ظرف نیست بلکه بدن به روح قائم است و مرتبۀ نازلۀ آن است و کلامِ مجازِ مناسب تر با واقع این است که گفته شود، بدن در روح است، نه روح در بدن. اگر بخواهیم مجازی حرف بزنیم باید بگوییم که بدن است که در روح است، روح فوق است بالاتر از بدن است. اما چنان که گفته ایم، این گونه بیانات خطابی و اغنائی است و در تشبیهات خطابی، تمام خصوصیات و احوال مَشَبَهٌ بِه در مشبهه مَلحوض نیست، مثلاً متکلم می گوید: شیر علی، شیر است، یعنی دلیر است، نه این که آدم هم دارد و یا ریش او برف است، یعنی سفید است، نه این که سرد هم است، و همچنین، مولای رومی دربارۀ نفس و تن به بیان برهانی می گوید:
تن ز جان و جان زتن مسطور نیست لیک کس را دیده جان دستور نیست
نمی تواند ببیند به هرحال بعضی قدرت دیدنش را ندارد. یا می گوید:
پرتو روح است، نُطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش
و سعدی هم می گوید:
تن آدمی شریف است به جان آدمیّت.
این سه نمونۀ برهانی. باید دقت کنیم که قضاوت هم که در مورد بزرگان فرمودند که این ها خطابی است بحثشان یا نه، یک موقع ایراد نگیریم که چرا مولا نمی فهمیده، مثلاً روح را به دست و بدن را به آستین تشبیه کرده است و یا مثلاً سعدی نمی دانسته که این ها مجرّدند و این نسبت ها به آن ها نمی چسبد، دقت کنید که آن ها بحثشان خطابی است و لازم نیست در بحث خطابی همۀ وجوه مشبه و مشبهٌ به با هم دقیقاً منطبق باشند نه نیازی نیست. مثالی است که مناقشه ای هم نیست، بلکه تفهیم شود، مطلب. بقیه بماند، برای جلسۀ بعد.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.