جلسه 134 - معرفت نفس
شماره جلسه
134
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 134 - معرفت نفس

ادامه درس 80

در جلسۀ گذشته بحثی که رویش صحبت شد و نتیجه گرفتیم این بود که اگر ما چیزی را ادراک کردیم آن چیز چه معقول باشد و چه محسوس باشد در حین ادراک جزء دارایی های نفس است. یعنی نفس آن را دارد، این طور نیست که ادراک چیزی جدای از نفس باشد، اگر ادراک صورت گرفت ملکیت هم صورت گرفته در واقع اگر بخواهیم، ادراک را تشبیه بکنیم، می توانیم بر خوردن تشبیه کنیم، یعنی چیزی تا خورده نشود چیزی هضم نمی شود. ادراک یعنی خوردن، مباحث تغذیه براساس همین است وقتی صحبت از تغذیه می شود، چرا ما اسم مباحث را می گذاریم، مباحث تغذیه که بعداً صحبت خواهیم کرد بر این است که ادراک عبارت است از تغذیه آخرین نتیجه ای که گرفتیم این بود که: مدرک مطلقاً خواه معقول باشد و خواه محسوس در حال ادراک امر موجودی در نزد مدرک است، به این معنا که مدرک واجد آن است مطلب دیگر این که هر یک از قوای ظاهری (مطلبی که قبلاً عرض کردیم که الان ایشان به صورت برهان ذکر می کنند، این است که هر یک از قوا عملش بسیط است، یعنی ما وقتی چیزی را ادراک می کنیم، فقط همان چیز را ادراک می کنیم به همراه او چیزهای دیگری را معانی دیگری را ادراک نمی کنیم، مثلاً وقتی ما دستمان را می گذاریم روی میز، سردی صرف را ادراک می کنیم یا گرمی صرف را ادراک می کنیم، زبری صرف را ادراک می کنیم، وقتی چیزی را داریم می بینیم، می بینیمش، امّا قضاوت خاصی در موردش نمی کنیم؟ چشم کارش قضاوت کردن نیست، چشم کارش دیدن است، معمولاً مردم این طور فکر می کنند که وقتی ما داریم چیزی را می بینیم حکم کننده در مورد آن چیز که مثلاً این چیز زشت است، زیبا است، بزرگ است،کوچک است، این روابط دیگری که بین اشیای مُبصَر است. مثلاً آن عقب قرار گرفته این جلو قرار گرفته، این طور است، آن طور است، فکر می کنند این خود چشم دارد در موردش قضاوت می کند، چشم این طور نیست و فقط کارش این است که ببیند یعنی یک کار بسیط دارد و آن دیدن است. گوش یک کار دارد شنیدن است حالا این صدای خوش است یا این صدا زیباست، یا زشت است، این ها قضاوتش با گوش نیست، گوش فقط کارش شنیدن است. یعنی یک امر بسیط یعنی ادراک از چیزی می خورد به آن و ما ادراک می کنند . چشم دقیقاً مثل دوربین است که عکس را می گیرد و نشان می دهد همین، هیچ تفاوتی در مورد عکس ندارد چشم، یا ضبط صوت، فقط صدا را ضبط می کند، فرقی نمی کند به هر حال چه صدایی فقط ضبط می کند، حساسیت دارد هر یک از قوای ظاهری آن چه را که با آن تماس پیدا کرده است مثلاً صدق شده است، ادراک می کند. ملاصق یعنی الصاق پیدا می کند، چسبیده است، و نه غیر. مثلاً قوۀ لامسه در دست آن چه را که با او برخورد کرده است لمس می کند، اما این که آن چیز از دور یا نزدیک یا از جهت راست یا چپ است بدان شعور ندارد و توجه پیدا نمی کند و می دانیم که قُرب و بُعد از معانیند با حواس ظاهره مفهوم نمی گردد می بینیم که یک چیز دور است، یک چیز نزدیک، دور و نزدیک یک امر محسوس نیست که یک امری است که به حس در نمی آید جز معانی است. که بگوییم این چیز دور است یا این چیز نزدیک یا مثلاً شما دارید اول یک خیابان نگاه می کنید به آخر خیابان که نگاه می کنید می بینید که این خیابان با این که مطمئن اید موازی است ولی آخرش به هم می رسد، درخت داشته باشد یا تیرهای چراغ برق را، می بینید که به ترتیب کوچک می شوند تا ریز می شوند. اصطلاحاً می گویند پِرسپکتیو. بزرگ نمایی یا دورنمایی یا چیزهایی از این قبیل چشم فقط همین را می بیند، اما آنی که قضاوت می کند بله آن درختی که ما آن ته می بینیم کوچک شده یا آن خیابانی که در نهایت به هم رسیده به هم نرسیده در واقع این دو تا خط موازی هستند که تا آخر ادامه خواهند داشت و ادامه دارند این را چیز دیگری دربارۀ این قضاوت می کند پس این طور مسائل از معانی هستند. جزء محسوسات نیستند مثلاً نسیمی به شما می وزد، صدایی به گوش می رسد، بویی به مشام می رسد، بگویید این بو از دو متری است یا پنج متری، منشاء بود را این نسیم از دور می وزد یا از نزدیک و یا آن صدا از دور هست یا از نزدیک. در مورد همین حواس مختلف ما این مسئلۀ نزدیکی را تقریباً داریم. قضاوت در مورد دور و نزدیکی محسوسات و منشاء اثر محسوسات و معدن آن اثر کار خود حس نیست. حال شروع به تقریر و دلیل می کنیم، صوت را مثلاً می شنویم. خواه بگوییم که صوت در خارج وجود دارد ندارد. و از مُلامَست هوای مُتِهَیوج در حس سمع حادث می شود، چند تا نظر هست در مورد صوت، این که می گویند صوت وجود ندارد، صوت خالی، یعنی سکوت و سکون است. صدایی نیست این صدایی که است و ایجاد می شود این است که هوا یک موجی ایجاد می کند این موج با گوش ما ملامست پیدا می کند، ارتباط پیدا می کند، این را لمس می کند و ملاصق می شود با گوش ما و ما به صورت صوت یک همچنین چیزی را می شنویم، موج است که تَمَوُج هوا علت تقریب و قلع و قَرع عَنیف علت بعید حد و شی صوت بوده است. تموج هوا یعنی موجی که هست، مثل صحبتی که با شما می کنم، موج سخن در هوا تموج پیدا می کند و می آید تا به گوش شما برسد پس می گوییم این صوتی که ما می شنویم علت نزدیکش، همین صوتی است که هست، یک علت بعید هم دارد، علت بعیدش این است که خوب این صوت یک منشاء دارد که موج ایجاد کرده منشاءَش این است که دو چیز سخت را به هم می زنم صدایی ایجاد می شود و از قلع و قرع یعنی کوبیدن، کندن و کوبیدن را قلع و قرع گویند. عَنیف یعنی چیز سخت چیزهایی درشت و سخت را عنیف می گویند. و خواه گفته شود که در خارج وجود دارد و در این صورت نفس تموج را صوتبدانند و یا نفس قلع و قرع را کیف کان یعنی هر جوری که می خواهد باشد مهم نیست می پرسیم که صفت قرب و بعد صوت با چه قوه ای ادارک می شود. یعنی گوش ادراک می کند که این صدا دور است یا نزدیک است یا نه، دور و نزدیکی صدا را قوۀ دیگری ادراک می کند و شاید همین سؤال در جهت صوت هم پیش آید که ادراک جهت صوت به چه نحو خواهد بود یعنی بگویید ما صدایی داریم می شنویم، اما تشخیص بدهیم که این صدا از سمت راست است یا از سمت چپ این صدا از بالا دارد می آید یا از پایین دارد می آید از روبرو است یا از پشت سر است. صدایی که من دارم می شنوم تشخیص این با چه است خود گوش تشخیص می دهد این را واقعاً. طبیعی و بدیهی است که این طور نیست ما وقتی بخواهیم فکر کنیم که این صوت از کجا می آید چرا به کار می اندازیم تا فکرمان را به کار می اندازیم که به هر حال چه طور می تواند باشد. اگر گمان بردکه ادراک جهت صوت به جهت هوای متموج حاصل از قلع و قرع واقع در جانبی می شود در رد آن گفته می شود که قلع و قرع اگر مثلاً از جانب راست شخص بوده باشد و گوش راست او کر باشد باز حکم می کند که جهت این صوت از جانب راست است با این که از گوش چپ شنید علاوه این که کار سمع فقط ادراک مسموعات است و لا غیر. یک سؤالی که ممکن است مطرح شود و ایرادی گرفته شود ایشان مطرح کرده اند. ایشان می گویند خوب حالا که ما تشخیص می دهیم این صوت از سمت راست است به خاطر این که تموج را از سمت راست داریم احساس می کنیم یعنی وقتی داریم می شنویم می گوییم که خوب این دارد موج به گوش راست ما می خورد، بپر از تموجی که که من از سمت راست گوشم احساس کردم خوب همین گوش من تموجی که احساس کرد معلوم است از سمت راست است ایشان می فرماید نه اگر گوش سمت راستی هم که کر باشد باز هم شما تموج را با گوش چپ می شنوید. اما وقتی کر با گوش چپ می شنوید باز هم حکم می کنید که این از طرف کجاست از سمت راست است، پس حکم به سمت راست که یک حکم واقعی است. با این که از سمت گوش چپ شنیده شده است، امّا باز هم حکم درست است. بعد ایشان می فرماید: علاوه این که کار سمع یعنی گوش فقط ادراک مسموعات است ولا غیر. یعنی فقط صداها را تشخیص می دهد، اما این که جهتش از کجاست و دور و نزدیکش چه مقدار است با این کاری ندارد. دو صوت متساوی در شدت و ضعف را می شنویم و مثال های مختلفی ایشان می زند و حکم می کنیم که یکی به راست و دیگری نزدیک و یا دو صوت مختلف در شدت و ضعف را می شنویم و حکم می کنیم که صوت ضعیف نزدیک و قوی دور است و این دوری و نزدیکی اصوات با چه قوه و چه نحو ادراک می شود و حال این که قرب و بُعد در سامعه موجود نیست. یعنی گوش صفت قرب و بُعد را ادراک نمی کند و آن چه که در نزد او حاضر و ملاصق بدان است همان تموّج هواست و قلع و قرع مُبصرند نه مسموع. یعنی باید دید که منشاء آن صدا آن جاست و منشاء آن صدای دیگری آن جا هست ما با گوش نمی توانیم تشخیص دهیم، دانسته اید که مدرک چه محسوس و چه معقول باید نزد مدرک حاضر باشد و مدرک آن را بیابد و هوای متموج است که به صماخ گوش خورده است نه قرب و بعد یعنی ما یک هوا، هوای متموج خورده به گوش، قرب و بعد نخورده که ما قرب و بعد را تشخیص بدهد گوش بگوید الان قرب خورد یا الان بُعد خورد، این را تشخیص نمی دهد، گوش می گوید یک صدایی خورد به من همین پس مدرک قرب و بُعد چه قوه است. و چه نحوه آن را ادراک می کند و در این مقام جناب حکیم نامور آخوند ملاصدرا در آخر فصل دوم باب چهارم جواهر و اعراض اسفار، پس از آن که در حدوس صوت و علت آن بحث کرده است که ما نیز در این درس بدان ناظریم در جواب این سؤال تحقیقی عنیق (زیبا، عالی، شگفت آور) دارد و رامتین در حواشی و تحقیقاتش تعلیقاتش بر اصوات آن را یکی از براهین بر تجرد نفس ناطقه تلقی کرده است که نفس به سبب تکامل جوهری و اشتداد وجودی خود عاری از مواد، مجرد از اَحیاض، (مجرد از مکان است) و سایر اوصاف ماده است پس نفس به سبب تکامل جوهری و اشتداد وجودی خود هم عاری از مواد می شود، هم مجرد از مکان می شود و هم از سایر اوصاف ماده می گردد گفت و آن جناب را نقل به ترجمه می کنیم، تحقیق این است که تعلق نفس به بدن ایجاب می کند که با آن چه متصل به بدن است، مانند هوای مجاور آن یک نفع تعلق ولو بِالعَرَ فی بیاوریم، چه بیاور؟ نفس چون نفس تعلق به بدن دارد و ارتباط دارد این ها با بدن به محض این که بدن چیزی را ادراک بکند، یعنی بخورد به چیزی اتحاد از طریق یکی از حواس بکند در واقع چه چیزی را ادراک کرده، نفس را ادراک کرده، به حیثیتی که نفس با بدن و با آن چه که متصل به اوست کَاَنک یک چیزند. آن چه از قبیل هیئات و مقادیر و ابعاد بین مقادیر و جهات آن ها و جز آن ها که در متصل و مجاور حادث شده است و برای نف ادراک آن به واسطۀ یکی از حواس ممکن باشد نفس آن را آن چنان که هست ادراک می کند. یعنی دقیقاً همان طور که هست ادراک می کند، در ابتدا خودت را به عنوان مثال بدین جهت ذکر کرده ایم که همین سؤال در مبصرات و جز آن ها نیز پیش می آید یعنی همان مثالُ مبصَر را عرض کردیم که یک خیابان را می بینید که دو طرفش در انتهای دیدگاه شما به هم می رسد که تشخیص می دهد که این دو تا با هم موازی هستند و به اصطلاح واقعا ًبه هم نمی خورند. یا در سراب که چشم واقعاً آب می بیند، امّا کسی که حکم می کند چشم نیست، این واقعی نیست. علاوه بر این که صفاتی که معانیند و انحصار به تربت و بعد ندارند، بلکه سؤال در مطلق هَیَئات یعنی شکل های مختلف و مقادیر و ابعاد بین آن ها و جهات آن ها و جز این که در ترجمۀ فوق آورده ایم جاری است. یعنی ما با حواسمان چیزهایی را ادراک می کنیم بعد از این که ادراک کردیم در مورد آن حکم های مختلفی را می کنیم حالا یکی از آن ها قرب و بعد است، یکی دور و نزدیکی، یکی واقعیت یا عدم واقعیت که وجود دارد، که مثلاً این آب وجود دارد یا ندارد و چیزهای دیگری که هست جهت و مسائل مختلفی است که ما بعد از ادراک راجع به خودمان و محسوس خودمان حکم می کنیم در حالی که هیچ کدام از این ها حکم ها کار حسی نیست. خلاصۀ دلیل فوق این است که نفس ناطقه بر اثر تجرد ذاتی خود و ارتباط با بدن که مرتبه نازلۀ اوست با دیگر اشیاء مادی مجاور و یا غیر مجاور بدن ارتباط پیدا می کند و احاطه و سلطه ی بر آن ها می نماید و یک سلسله صفات و معانی که از اشیاء مادّی اعتبار و انتزاع می شوند ادراک می کنند که برای حواس ظاهره امکان ندارد آن ها را ادراک کند. و اگر نفس مجرد نباشد مادۀ مُطَقَوَل ( فرو رفت) و متمکن ( فرو رفته و قرار گرفته در مکان) و حَیِّنی خاص مکان خاص چگونه به موجودات دور از خود بلکه نزدیک به خود احاطه می یابد و آن ها را ادراک می کند در واقع می خواهد بگوید همان طور که در بحث اتحاد عاقل و معقول عرض کردیم ادراک عبارت است از یک امر غیر مادی، گفتیم در ماده ادراک وجود ندارد، به خاطر این که تمام اجزای ماده از همدیگر غایب هستند، ماده مظهر و ملاک و منات غیبت است برعکس تجرد، روح و مجرد مَلاکِ حضور است، پس اگر ما گفتیم حضوری است، ادراکی است، این ادراک مخصوص مجرد است، مجرد است که می تواند این ادراک را بکند و غیب نمی تواند حالا شما امری را ادراک می کنید که از خودتان فاصله های زیادی دارد، اما ادراکش می کنید، با آن ارتباط برقرار می کنید، هیچ ارتباط مکانی هم با شما ندارد امّا شما آن را ادراک می کنید، چه شما از عالم محسوس بگیرید، در خواب که انسان برزخ را ادراک می کند، برزخ کجاست که انسان ادراکش می کند، نفس دارد، ادراک می کند این را و ار می پذیرد، نه تنها نفس اثر می پذیرد بلکه آن اثری را هم که برزخ می پذیرد منتقل می کند به بدن

سؤال نامفهوم: ایشان این جا که مبصر می گویند مُراد قوه است، دقت کنید، یعنی نفس در قوۀ در درس گذشته خواندیم که بصیر غیر از چشم دار، سمیع غیر از گوش دار است. حالا اگر ایشان فرمودند که در حس سمع، حس سمع اگر بگیریم، یا باید بگوییم قوۀ شنوایی که قوه کار نفس است، نفس سمیع است، بدون گوش سمیع است، اگر این جا بگوییم، می گوییم نفس در قوۀ سمع فقط شنیدن است، قضاوت در مورد مسموعاً را شئون دیگر نفس انجام می دهد. امّا اگر این را معنا کردیم، همان طور که عرض کردم به گوش، یعنی قوۀ سمع را به گوش یا چشم معنا کردیم، یعنی همین حواس ظاهره هستند، ادراک شده امّا به هر حال مدرک که است که اثر خواص ظاهر است نفس است، امر بدیهی و مشخص است.

درس هشتاد و یکم 81:

اکثر درس هایی که خوانده ایم در سیر نفسانی بود یعنی در معرفت نفس سخن گفته ایم و به عبارت دیگر در روان شناسی و انسان شناسی بحث کرده ایم و البته اگر به خودمان آگاهی یابیم بسیاری از مشکلات ما حل است که بزرگان گفته اند:

بیرون ز تو نیست آن چه در عالم است از خود بطلب هر آن چه خواهی که تویی

نکته ای بلند از استادم شادروان جناب علاّمه آقا سید محمّد حسن الهی طباطبایی تجویزی که برادر مرحوم علاّمه طباطبایی هستند، جانم به فدایش به یادگار دارم، روزی در شیخان قم به حضور مبارکش افتخار تشرف داشتم شیخان (قبرستان) و هیچ گاه در محضر فرخنده اش یک حکم از دنیا و از کسی گله و شکوه و حرف کم و زیاد مادی نشنیده ام. دنیا را آب ببرد او را خواب ببرد فرمود آقا، انسان ها معادنند، باید معدن ها را در آورد، غرض آن جناب این که همچنان که کوه ها دارای معادن طلا و نقره و الماس و فیروزه و غیره هستند انسان ها نیز مانند کوه ها دارای معادن گوناگون حقایق و معادنند باید هر کسی کوه وجودش را بشکافد و آن معادن را استخراج کند، یعنی در روان شناسی بکوشد تا آب زندگی از او بجوشد البته این سخن را عمقی دیگر است صبر کن تا صبح دولتش بدمد. حدیثی معروف از نبی اکرم (ص): النّاسُ مَعادِنٌ کَمَعادِنٌ الذَّهَبِ الخَفِیّه: مردم معادن هستند. بسیار این روایت بلند است که حالا معانی را هم در کتاب نگفته من توضیحی راجع به آن می دهم اوّلاً این کلام خودش یک معجزه است که نبی اکرم (ص) خبر از یک واقعیتی می دهد که ادراکش کار سختی است یعنی وقتی دارد راجع به مردم گزارش می دهد، النّاس خیلی مهم است یعنی باید ادراک نامی را کرده باشد یعنی باید احاطه به نفوس داشته باشد تا بتواند این حرف را بزند با توجه به معانی که در کتاب آمده که نفوس مثل کوهی است که این کوه دارای معادن مختلف است. این روایت (وجود معنا شد، یکی این که النّاس معادنٌ کَمعادنُ الذَّعب وَ الخَفیه، مردم مثل معادن طلا و نقره هستند، بیشتر جنبه ی اجتماعی ، سیاسی است که این هم باز خودش یک شاهکرای است و آن این است که هیچ وقت یک جنس خاص همیشه به کار نمی آید و انسان بتواند کارش و امور را با یک مادۀ خاصی انجام دهد، شما در ارتباطات مثلاً از ضبط صوت استفاده می کنید کاری که ضبط صوت می کند قلم نمی کند، کاری که قلم می کند ضبط صوت نمی کند، از کتاب استفاده می کند، از ابزار مختلف و هر کدام به جای خودش مفید و لازم هستند، اگر نباشند دیگر اسباب و وسایل جبران آن را می توانند بکنند، یا مثل لباس، لباسی که شما دارید مثلاً پیراهنی که دارید، کت کار پیراهن را نمی کند پیراهن کار کت را نمی کند، شلوار کار هیچ کدام را نمی کند، آن ها کار شلوار را نمی کنند، جوراب کار هیچ کدام از این ها را ندارد و هر کدام به جای خودش لازم است، کفش ، بگوییم قیمت کفش بیشتر است یا شلوار یا کت یا پیران مثلاً ، هر کدام کار ویژۀ خودشان را طی می کند، یکی می بینی کتاب مهم تر است یا قلم. ما به هر حال در یک مجموعۀ کار ابزار، مثل یک ابزار اتومبیل که همه شان مهم است، چرخ لازم است، فرمان هم لازم است یکی از این ها نباشد به هر حال این مجموعه کامل نخواهد بود و به هر حال یک کار مفید صورت نخواهد گرفت به هر حال در مورد مردم یک همچین قضاوتی صورت خواهد گرفت که مردم مثل طلا و نقره می مانند، مجموع این، اگر نقره نباشد، نقره کارآیی دارد که طلا ندارد، طلا کارآیی دارد که نقره ندارد، زغال کارآیی دارد که هیچ کدام ندارد، آن خلاصه هیچ کدام کارایی دیگری را ندارد، چوب کار آهن را نمی کند آهن کار چوب را نمی کند مردم هم این چنین هستند، و همه شان لازم هستند لذا در برخورد با مردم، انسان باید به خصوص رهبران باید به همۀ اقشار توجه کنند، همه را دوست داشته باشند، به همه عشق بورزند به همۀ اقشار ارزش بدهند، اگر معلم ها نباشند جامعه می خوابد حالا اگر پرستارها نباشند، نانواها نباشند، هیچ کدام هر کدام یک نقشی دارند، حالا می شود بر ایشان تفسیر قائل شد و یکی کم و یکی زیاد، اما به هر حال همه هم همین طور هستند، همۀ شغل ها شریف و خوب و لازم است. هنر یک رهبر این است که بتواند از همۀ مردم استفاده کند موفق بود، اگر می خواست فقط از جوان ها استفاده کند موفق بود، با روحانیت کار نداشته باشد، اگر می خواست با این ها کار داشته باشد از زن ها استفاده نکند باز هم می شد، به قول خود امام، امام که قائل نیست به این می گوید نقش زن ها در این انقلاب بیش از مردان است باید توجه داشته باشد به همۀ اقشار، اصلاً مربّی، معلّم، استاد، رهبر، کسی که دارد یک کار اجتماعی می کند باید توجه داشته باشد و همۀ اقشار را مورد توجه قرار بدهد، چون کاری که شما در یک مجموعه می خواستید کار کنید، یک موقع می بینی عنصر زن کاری می کند که هیچ عنصر موردی توانایی کار آن را ندارد، یا عنصر جوان کاری می کند که پیر نمی تواند بکند، گاهی وقت ها عنصر پیر کاری می تواند بکند که عنصر جوان نمی تواند کند، یا عنصر نوجوان مثلاً این چنین است در برخورد امام (س) نگاه کنید در همین مدّت، می گوید: امید من به شما دبستانی هاست بعد از این طرف با نوجوان ها چقدر برخورد دارد، با دانشگاهی ها، با طلاب، با کارگرها، من دست کارگرها را می بوسم، از پیغمبر گرفته است، امام در جمع نظامی ها، زن ها، عشایر، اصلاً هنر این است که لا اقل کاری هم با اجتماع نداریم، باید این دیدگاه صحیح را داشته باشیم که مردم مثل معادن مختلف هستند و معادن مختلف هم به کار می آیند و همه لازم هستند، لذا باید توجه به همۀ اقشار بشود و از همه استفاده شود. یکی نگوید من کارم طلبه است و فقط با اهل علم کار دارم، نه کسی هم که با غیر اهل علم ارتباط نداشته باشد، توجه نداشته باشد، به این اقشار مختلف در خود کارش شکست می خورد، حتی در کارهای علمی اش هم احتیاج به این ها دارد شما روحانیت و حضرت امام را نگاه کنید، بسیاری از کارهایش را از طریق غیر اهل علم انجام داده تا این انقلاب شده غیر اهل علم آمدند زیر عَلَم، جنگ و جهادش، در عالی ترین سطحش خود جامعۀ روحانیت انجام داده، منظور روحانیت است، زندانی ها، شکنجه ها، مبارزه ها، خط دهی ها، ولی خوب اقشار دیگری هم بودند، هنر یک رهبر این است که توجه کند به هر حال به این مسئله که مردم، از همه شان استفاده شود و همه کارآیی دارند یک معلم یک مربی هم همین طور یک کسی که می خواهد دید اجتماعی قوی تری داشته باشد، اگر به این واقعیت توجه نکند، خیلی شکست می خورد و اشتباهات فاحش خواهد کرد،در برخوردهایش با مردم، در فکرش در تفکراتش در برنامه ریزی اش، در اظهار نظر در قضاوت، الان شما شهر نشین ها را نگاه کنید، تا مشکلات را از جهت شهر نشینی می بینند تلفن و ضعش خراب است، فکس و گاز و غیره، توجه به این ندارند که به کمک روستایی ها این جا می چرخد آن جا هم مشکل دارند، دارند، بذر و آفات و گندم و جو و خیلی چیزهای دیگری است. بله شهری ها می آیند و می بینند مسئولان به روستاها می رسند و غیره نمی توانند جور دیگری فکر کنند. این ها تفکرات عوامانه است به دستور خداوند تبارک و تعالی، شما این اراذل و اوباش دور پیامبر نمی گردد مگر اراذل می گفتند، تو این ها را از دور خودت بزن کنار تا ما بیاییم، خود نبی اکرم فرمود هرگز، خداوند فرمود: نه تو باید با همین فقرا باشی، این ها هستند که تا آخر هستند، امیرالمؤمنین (ع) وقتی به مالک اشتر نامه می نویسد می فرماید پرتوقع ترین و کم مصرف ترین، قشر جامعه قشر مرفه جامعه است، هیچ وقت راضی نیستند، همیشه شاکی هستند، شما هیچ موقع رضایت را در چهرۀ آن ها نخواهید دید، در کلام آن ها نخواهید شنید، هرگز، و تو بیشتر ای مالک خودت را با طبقۀ مستضعف و طبقۀ سه به اصطلاح خودمان باش، این ها هستند که در جنگ ها تو را کمک می کنند در مشکلات تنهایت نخواهند گذاشت، می گوید: آن ها هر چقدر هم بهشان برسی چیز دیگری می خواهند و اتفاقاً در سخت ترین شرایط رهایت خواهند کرد و تنهایت خواهند گذاشت، نمی فهمند، تیپ های مرفه نمی فهمند که یک رهبر چرا جلسه برای بسیجی ها می گذارد و با روستایی ها سرو کله می زن و یا هر چند وقت یک بار مقام معظم رهبری به روستاهایی می روند، در کپرهایشان می رود و پای صحبت و درد و دل این ها می نشینند، متوجه نیستند،اصلاً ادراک نمی کنند که این رهبر، چرا پا می شود و می رود آن جا رئیس جمهور چرا می رود سر می زند؟ این بحث مهمی است ولی فرصت نیست، خارج از درس نیست، شما هم توجه کنید به این که، همۀ اقشار مردم را عشق بورزید، دوست داشته باشید، ارتباط داشته باشید، برای کارشان اهمیت قائل باشید ارزش قائل باشید، درکشان کنید که این ها چه وضعیتی دارند، جای یک همچنین ادراکی در جامعۀ ما خالی است، در جامعۀ ما، یا مثلاً نبی اکرم (ص) پیامبر جوان پسند، بیشتر جوان ها به دنبالشان بودند، یا امام عزیز جوان ها بیشتر دورشان بودند، این ها باید مورد توجه باشند، بعضی از بزرگان که مثلاً ما خودمان می رویم و اعتراض می کنیم که آقا این ها که هستند دور و بر آقا با فلان کس، یک موقع می بینی که همان ها کارهایی دارند انجام می دهند که دیگران هرگز حاضر به انجامش نیستند، خود ما اگر بخواهیم آن کار به ما واگذار شود انجام نمی دهیم، ولی آن کارهایی که آن طبق با جان و دل انجام می دهند به هر حال چرخ ها را می گردانند، این دیدگاه به خصوص وقتی تبدیل می شود به یک دیدگاه حکومتی از اهمیّت خاصی برخوردار است، که مثلاً ما در برخورد با اقلیت های مذهبی چگونه برخورد کنیم، همین دیدگاه می گوید با اقلیت مذهبی باید درست برخورد کرد این ها هم معادن هستند که به موقع خودش، عناصری در آن ها هست که به کار یک نظام الهی می آید، کلیمی ها زرتشی ها، یهودی ها و مسیحی ها افراد بی تفاوت ، ضد انقلاب ها، افراد غیر حزب الهی، غیر مذهبیون، افرادی که فقط گرایش های ناسیونالیستی دارند، گرایشات ملی گرایی دارند، در برخورد با این ها این باید مد نظر باشد که النّاس مَعادِنٌ کَمَعادِنٌ ضَحرِ وَل فِضَه پیامبر (ص): از امیرالمؤمنین تا سلمان دورو برش بود، عمر و ابوبکر هم داشت کسانی دیگر را هم به کار می گرفت این نباید اعتراض شود توجه کنیم، یک رهبر الهی، چگونه باید دیدگاه داشته باشد، خود امیرالمؤمنین (ع) هم اعتراض نداشت که پیامبر دارد از این گونه افراد هم استفاده می کند و برای این ها حتی مأموریت داده حضرت تخصص های مختلف را حضرت به کار می گرفت، استعدادهای مختلف راحضرت شکوفا می کرد و به استخدام درمی آورده در یک نظام الهی، برای این که یک سیستم را یک مجموعه را می خواهد بگرداند حضرت امیرالمؤمنین (ع) هم همین طور و همچنین بقیه معصومین (ع) بقیۀ مردم را به کار می گرفتند، بهشان هویّت می دادند ارزش می دادند و به جای خودشان از هر کدام از این ها استفاده می کردند تا کار اسلام پیش برود. شخصیت هایی که در جنگ شرکت کردند ببینید چقدر تفاوت شخصیت داریم ما در دوران جنگ در بسیج همه در قالب یک اسم مقدّس جمع شدند به نام بسیج امّا شخصیت هایی که شرکت کردند، اقشاری که آمدند ببینید چه است، یک ارتشی می رفت و مرخصی می گرفت و در قالب بسیجی اعزام می شد، یک موقع شخصیت های ارتشی داشتیم که بسیجی بودند، سپاهی بود بسیجی بود، روحانی بود بسیجی بود، نانوا بود، بسیجی بود، کارگر بود بسیجی بود، معلم بود بسیجی بود، پزشک بود بسیجی بود، مهندس بود بسیجی بود، ظهور معادن در جبهه شخص بود، وقتی می گوییم النّاس معادن کمعادن الذَّهَب وَ الفِضَه، کجا به کار می آید، وقتی می بینی یک جنگ پیش می آید، می بینی چگونه معدن های مختلف اثرات خودشان را ظهور می دهند یک جاهایی کاری از سُرب می آید که طلا نمی تواند انجام دهد، از مس برمی آید ولی از الماس برنمی آید، به هر حال باید این توجه بشود، در طردها باید رعایت شود، یک رهبر، یک معلم، باید اهل طرد نباشد برخورد حق را انجام بدهد اما اهل طرد نباشد، این یک برداشت از اَلنّاسُ مَعادِنٌ کَمَعادِنٌ الزّعب وَلفِضَه.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

سؤال نامفهوم

ما داریم در زمان رسول الله که عده ای از گردن کلفت ها که آزار و اذیت می کردند، ترور کنند و یا بروند در منزل به دستور پیامبر ترور کنند، از این طرف مسلم بن عقیل (س) داریم که یکی از عاملین کفر را از پشت پرده نمی کشد، و می گوید من از پیامبر شنیده ام که این کار را نباید کرد، باید درک کنیم آن ترور را و این کار را، بحث زمان و مکان است، دستور خود امام در مورد آلات موسیقی، امام فرمود ، زمان و مکان در اجتهاد است، حکم در مورد موسیقی، برخوردی که با هنرمندان می شود، شما می بینید هنرمندانی که یک زمان منفورترین اقشار جامعه بودند، این ها را جزء مطرب می شناسیم، خیلی ها ماندند و الان برای ما برنامه اجرا می کنند، این که چقدر تحویل گرفته می شوند و مقام معظم رهبری با آن ها جلسه می گذارد، می رود و از نزدیک در صحنه می بینند، آقای مهرپرور فوت کرد، مقام معظم رهبری پیام می فرستد واعلام فاتحه می کند از قلم و پیام ایشان چه ولوه ای در دل هنرمندان و خانوادۀ این ها می اندازد یا فیلمی بود به نام پاییز صحرا، همه می گفتند چه هست وقتی اعتراض کردند، امام فرمود خوب است به خلاف نظر خیلی از بچه حزب اللهی ها، برخورد این طوری، برخورد راجع به شطرنج، راجع به ورزش، راجع به هنرپیشه ها باید توجه شود، که یک رهبر چگونه این ها را به استخدام درمی آورد، اصلاً برخورد چگونه است، چرا ما همچنین برخوردهایی را از ائمه هم ندیدیم تا به حال، با این که ما می دانیم امام تا هر زمانی عصمت پیش رفته این برخوردی که امام می کند برای اوّلین بار صورت می گیرد در این تاریخ چگونه است و چه مبنایی دارد، مقام معظم رهبری یا رئیس جمهور چرا این گونه برخوردارند این باید توجه شود اگر توجه نشود ما ادراک درستی نداریم از قضیه، آن چه که مهم است ما الان داریم می بینیم که توجه به این روایت است که پیغمبر را موفق می ند و امام امّت را موفق می کند و اگر رهبران می خواستند مثل ما فکر کنند، که مثلاً قشر بسیجی 15 تا 30 را بچسبد و بقیه را رها کند، چه مشکلاتی ما داشتیم، همین بسیجی 15 تا 30 سال وقتی زخمی می شد احتیاج داشت به آن پزشک طاغوتی ریش تراش تا عملش می کرد و ازمرگ نجاتش می داد، به فلان مهندس به فلان خلبان طاغوتی برای حمل و نقل بیماران، این نظام اسلامی احتیاج پیدا می کرد مثلاً به فلان خانم بد حجاب متخصص، به هر حال این هنر رهبری است، هنر یک مربی ، یک معلم است که توجه داشته باشد و خوب استفاده کند در جهت صلاح، البته آن هایی هم که مورد استفاده قرار می گیرند این خیلی خوب است برایشان منشاء هدایت خیلی ها قرار می گیرند.