درس 80
تاکنون در این که نفس عاری از اوصاف طبیعت و نشانۀ مادی است و جوهری ورای عالم طبیعت است براهین متعدد تحریر و تقریر کرده ایم. در این درس دلیل دیگر نیز در این مطلب می آوریم از تعدد عنوان ادلّه، غرض چند در کار کار است یکی این که موضوعی که در پیرامون آن بحث می کنیم خیلی مهم است چنان که در دروس گذشته گفته ایم، معرفت نفس باب جمیع سؤالات و دروازۀ بزرگ از جهان طبیعت به عوالم بی کران ماده ای آن است و آن که خویشتن را به درستی شناخت، بزرگ ترین دفتر کتابخانه هستی را فهمیده تمام کرده است و هر کسی این معمّا را حل کرده است اکثر معمّیات برای او حل شده است واقعاً هم همین طور است ما در مورد نفس یک سره محتاج تذکر هستیم که ما چه کتاب عظیمی را شروع به مطالعه کرده ایم ما الان داریم مقدماتی از این کتاب عظیم را ورق می زنیم کانّه داریم مقدمۀ یک کتاب بزرگ را می خوانیم تازه، بارها عرض کرده ام به دوستان که معرفت نفس را با تحصیل هیچ علمی نباید مقایسه کرد نفس موجودی است که توانائی این را دارد که مظهر تمامی اسماء و صفات خداوند تبارک و تعالی قرار بگیرد نفخۀ الهی است در جلسات معاد عرض کردم که انسان عبارت است از کون جامع، یعنی یک هستی جامع. لذا کسی که محصّل دروس معرفت نفس است هم باید عمیقاً سپاسگزار خداوند تبارک و تعالی باشد که خداوند نصیب کرده جدّی ترین مطالعۀ یک انسان را، راحت ترین مطالعه ای که انسان می تواند بکند. بهترین علمی که یک انسان می تواند تحصیل می کند، انسان باید از صمیم قلب سپاسگزار و شاکر باشد. در مرحلۀ بعد، خودِ شناخت نفس هر مقدار که انسان به شناخت نفس نائل می شود و جلوترمی رود خود به خود باید با همین عظمتی که برخورد می کند با نفس به عظمتی که از نفس می بیند متوجه باشد که دست گذاشته روی بزرگ ترین مخلوق خداوند تبارک و تعالی و مهم ترین مخلوق او، این بدن نیست که شما با 15 یا 30 سال درس خواندن بگویید من در قسمتی از آن، یک شناخت عمومی پیدا کردم، فرض کنید یا 8-7 سال دانش جویان پزشکی می خوانند، می گویند ما طبیب عمومی بدن هستیم یا مثلاً 8-7 سال درس خواندن تخصصّی در قسمتی از بدن پیدا می کنند. بدن نیست، هواپیما نیست که بعد از چند سال تکنسین هواپیما شوید. سفینۀ فضائی نیست که با 20 سال بتوانید آن را طراحی کرده و بسازید. نفس بزرگ ترین مخلوق خداوند تبارک و تعالی است و اَقرب موجودات به خداوند تبارک و تعالی است. هر مقدار برای این ما سرمایه گذاری کنیم کم است و تا آخر عمر هم ما نباید ما ....... شویم از شناختن نفس چون شناخت این موجود، چون حامل آن نفخۀ الهی است یعنی شناخت حق تعالی و بزرگ ترین و مهم ترین معرفتی که انسان می تواند به دست بیاورد و معرفت این مساوی است با سعادت بشر، حالا ما از بَدِ روزگار هفته ای یک ساعت را می گذاریم، شکر می کنیم خداوند را که سال هاست نصیبمان کرده که هفته ای یک ساعت را بگذاریم برای این و این توفیق را به ما داده است که هفته ای یک ساعت برای معرفت نفس وقت بگذاریم از خدا می خواهیم که این وقت را مستمر و مداوم کند، اوقات ما را مشغول به فکر و مطالعه دربارۀ این موجود عظیم الهی بکند. ما الان حدود 130 جلسه هستیم و این زیاد نیست دربارۀ شناختن بزرگ ترین مخلوق خدانوند تبارک و تعالی علی علیه السلام می فرماید بی حوصلگی و سردی ناشی از جهالت است، انسان از شناخت این موجود دلسرد شود، بی حوصله شود یا بخواهد سستی کند. در هر حال موجودی است که حدّ ندارد، تنها موجودی است که بی نهایت است، بعد از خداوند تبارک و تعالی و شناخت موجودی که بی حد است، قطعاً زمان زیادی را می طلبد و هر مقدار وقت که صرفش شود باز جا دارد و می ارزد. در روایت هم به ماب فرمودند علی علیه السلام، علم بیشتر از آنی است که بتوانید همۀ جنبه هایش را به دست آورید ، سعی کنید. بهترینش را انتخاب کنید. برای این که خداوند ما را موفق کرد بیاییم به سراغ بهترین علم از میان جمیع علوم بشری، شاکر هستیم. که شناختن این هم شناخت خداوند است همه شناخت معصومین است هم شناخت قرآن است و هم همۀ شناخت ها. یک شناختی است که همۀ شناخت ها، محور جمیع علوم است. فقط متأسفیم از این که مشغله های زیاد، گرفتاری های روزگار مانع از این می شود که خودمان را وقف این کار بکنیم. کاش می توانستیم خود را وقف این کار کنیم و با دل و جان بپردازیم به این مسئله که جدی ترین کار عالم است اگر کسی این کار را بکند مولّف محترم می فرماید: آن که خویشتن را به درستی شناخت بزرگ ترین دفتر کتابخانۀ هستی را فهمیده تمام کرده است. و هر کسی این معمّا را حل کرده است. اکثر معمّیات برای او حل شده است. واقع هم این طوری است ما به مقداری که از دروس معرفت نفس فهمیدیم نیازمان را به مطالعه های بسیاری برطرف کرده ایم، خیلی از مسائلی که باید فهم آن ها ده ها جلد کتاب بخوانیم که آن ها را بفهمیم، وقتی معرفت را انسان می خواند، می بیند که از مطالعۀ بسیاری از کتاب ها و شنیدن بسیاری از سخنان، بی نیاز است و دیگر این که می خواهیم در ضمن تحصیل معارف ورزش فکری هم داشته باشیم و به روش احتجاج و استدلال آشنا گردیم و راه جستجو را بیاموزیم یعنی آن هدف اوّل بود و این دومین هدف و دیگر این که بدانیم علمای پیشین در راه معرفت حقایق تا چقدر زحمت کشیدند. الان همین دروسی که ما تا به حال خوانده ایم می بینیم از دلایلی که ایشان استفاده کرده اند از چه کتاب هایی با چه سوابق تاریخی، چقدر علما زحمت کشده اند، چه کرده اند، دانه به دانه آن ها را استخراج کرده اند از مطالعۀ نفس. و تا چه اندازه فکر را به کار انداخته اند که در یک موضوع تجرد نفس و فوق تجرّد بودن آن و تجرد برزخی خیال، مثل دیگر موضوعات چقدر اهتمام به کار برده اند و ادلّۀ متعدّد اقامه کرده اند آن بزرگان همواره مستغرق در بحار معارف بودند و از غوّاصی های آنان دیگران بهره مندند چه بسا از افراد بوالهوس را دیده و شنیده که به ساحت مبارک دانشمندان به یاوه سرائی اساعۀ ادب می کنند. و اسناد تن پروری به آنان می دهند. یعنی می گویند یک مشت بی کار و تن پرور هست می نشینند می بافند این حرف ها را برای خودشان، این که نشد حرف، این که نشد زندگی، و حال این که کتابخانه های شرق و غرب از زحمت های علمی این ناموران به زینت کتب علمی متدیّن و به حلیۀ معارف متجلّی است. باری مثل این مردم ژارخای. مثل آیینه یافتن آن زنگی است که سنائی در نکوهش آن ها در حدیقه، نیکو گفته است.
همه بی مغز و دشمن عنبر همه بیمار و عیب جوی هنر همه زشتان آینۀ دشمن همه خفاش چشمۀ روشن
یعنی آیینه را که نگاه می کند چون خودشان را نشان می دهد از آیینه بدشان می آید. دشمن آینه هستند چون زشتی خودشان را نشان می دهد. و واقعاً اگر این ها نبودند و این مباحث را نمی کردند مرا هیچ وقت تکیه گاهی نسبت به عقاید خودمان نداشتیم، اصلاً نمی توانستیم دفاع کنیم از عقایدمان، چطور می توانستیم از توحید و عدل و نبوت و معاد و امامت دفاع کنیم؟ چگونه می توانستیم از مبانی اخلاقی دینمان دفاع کنیم؟ خیلی مهم است مبانی اخلاقی دینی- الان بحث بسیار مفصلی در دنیا راه افتاده. بحث فلسفۀ اخلاق- جار و جنجال زیادی است این وسط. که اصلاً ریشه و فلسفۀ اخلاق چیست؟ چه کسی قاضی است برای خوب و بد. آیا خوب بد زمانی است یا خیر؟ نسبی است یا مطلق؟ اگر ما مسلح نباشیم به این ها نمی توانیم از مبانی اخلاقی- فقه و اعتقادات خود دفاع کنیم. و علما زحمت کشیده اند این ها را چیده اند، صلوات و درود و رحمت خداوند بر جمیع علمای اسلام. به بیان دلیل بپردازیم. هر چه را که ما ادراک کرده ایم آن مُدرَک ما خواه محسوس و خواه غیر محسوس باید در حالت ادراک امر موجودی شود مدرِک باشد بحثی که در دروس اتحاد عاقل و معقول داشتیم تقریباً همان را می خواهد بگوید که ما چیزی را که درک می کنیم وقتی می گوئیم ادراک ادراک یعنی تحصیل کردن و به دست آوردن ما می گوئیم فلان چیز را ما فهمیدیم و ادراک کردیم یعنی چیزی را ما به دست آورده ایم. اگر کسی ادّعا می کند من چیزی را یاد گرفته ام، فهمیده ام و به چه چیزی علم پیدا کرده ام، در واقع باید چیزی نزد او حاضر باشد. بحث بعدی ایشان، بحث معلول با لعرض و معلول با لذات بود که عرض کردیم ما در واقع معلوم به ذات نفس خود آن علومی است که ما تحصیل می کنیم و مدرَکات ما امّا اشیاء خارجی در احساس معلوم با لذات ما نیستند مثلاً ما دستمان را که می گذاریم جانی سردی یا گرمی را احساس می کنیم، آن چه ذاتاً احساس می کنیم خودِ صورت سردی و گرمی است که نفس برداشت می کند امّا این شیء که سرد است و گرم معلول با لعرض ماست. یعنی مدرِک باید آن مَدرَک را بیابد تا بتوانیم بگوئیم که آن را ادراک کرده است در این نکته دقت بفرمائید باز به عبارت دیگرتحریرمی کنم که درست به مقصود برسید. ادراک یک نحو یافتن و رسیدن است ولی نه هر یافتنی و رسیدنی، یعنی تا انسان چیزی را در ذات خود نیافته است و بدان نرسیده است، بلکه به حقیقتاً آن نشده است در واقع آن را نیافته است. دقت کنید به حقیقتاً آن نشده است یعنی همان کلامی که مطهری داشت و آن چه بود: این که سالم شدن نفس چه است؟ او شدن نفس، یعنی ما وقتی عالم می شویم در واقع او می شویم. اتحاد پیدا می کند آن معلوم با ما، اتحاد عالم و معلوم و علم ایجاد می شود. اگر چه به توسّع در تعبیر، هر چه را که انسان به دست آورد- می گوید آن را یافته و بدان رسیده است اما نمی توان گفت که آن را ادراک کرده است، مثلاً کالائی را به دست آورده، و دارای آن هست ولی این دارائی ادراک آن نست. ما می گوئیم من مثلاً فلان مال را به دست آوردم، فلان کتاب را به دست آوردم امّا ادراک با به دست آوردن فرق دارد، ادراک یعنی او شدن به بهترین تعبیر- این می شود ادراک یعنی درکش کنی و هضمش کنی، با تو یکی شود. اگر چه حقیقت را بخواهی، دارای آن کالا هم نیست و این دارائی مجازی است که به او اسناد داده شده یعنی خدا خواست که مالک حقیقی است ولی ما می گوئیم ما این را داریم، مالِ من است. واقعاً مال ما نیست. آن گاه دارای چیزی است که از آنِ او شد و او شد. کشی نمی تواند آن را از او پست ند و یا حادثه ای آن را از او بگیرد. وقتی می گوئیم من مالک او هستم. دقت کنید خیلی است این حرف، وقتی می گویم من مالک چیزی هستم، چیزی را دارم که او جزء من باشد، هرگاه بخواهم، داشته باشم، هیچ کس هم نتواند از من بگیرد. شرط ملک این است که کسی نتواند آن را بگیرد و حتی تصرف کافی همیشه داشته باشد، هرگاه هم بخواهیم برایمان قابل استفاده باشد. گویند دانشمندی را با دولتمندی در گرمابه اتفاق دیدار روی داد، دانشمند گفت من آن چه آموخته ام با خود آورده ام یعنی علم من با خودم هست دانشمند در حمّام هم دانشمند است تو آن چه اندوختی، با خود آوردی؟ دولتمرد زمین دارد، ملک دارد، باغ دارد، کاخ دارد، زن و کنیز دارد. دید هیچ چیز با او نیست آن جائی که عرض کردم. چنین ادراکی که انسان با حفظ عنوان انسان آن را ادراک کرده است همان علم است. که علم و ادراک اگر چه در لفظ مختلف اند ولی در معنا متحدند و هر دو به یک معنا دلالت دارند. پس آن چه را که گوهر ذات ما یافته است، آن در حقیقت مُدرَک ما و علم و معلوم ما و معلوم با لذات ماست. در مقابل معلوم بالعرض معلوم با لذات ماست یعنی ذات ما او را ادراک کرده و یافته پس اگر ذات ما چیزی را یافت، آن چیز معلوم بالذات است. معلوم بالعرض آن اشیاء خارجی است که نفس به نحوی از اتحاد، به واسطه و اعداد تو ای حسّی، به آن ها تعلّق گرفته است و به وزانی آن ها علم در نفس حاص شده است اما نحوۀ حصول آن چگونه است: این زمان بگذار تا وقت دگر. یعنی این که چه طور می شود چشم با شیء ارتباط برقرار کند از ارتباط حس ما یک امر خارجی یک علم در نفس ایجاد می شود امّا می خواهد بگوید به هر حال از طریق ارتباط و حس، ما در اسلام به حسّ اصالت می دهیم علاوه بر این که به عقل اصالت می دهیم یعنی ما می گوییم حس منشاء علم است، اعتبار برای حس قائل هستیم و می گوئیم علوم بشر به فِراز یک سری فطریات، بقیه از حسّیات شروع می شود. خود آن شیء خارجی معلوم با لذات انسان نیست. چنان که گفته ایم. معلوم بالذات آن حقیقتی است که انسان در ذات خود واجد آن است، بلکه در حقیقت آن است. مثلاً دست بر یک قطعه سنگ سرد و زِبر نهاده ایم. آن چه را که انسان به واسطه ی قوّه ی حاسّه ادراک کرده است، سردی و زبری است و این معلوم بالذات ماست که آن را ادراک کرده ایم و حقیقتاً بدان رسیده ایم، و آن را در خود یافته ایم. این صدائی که الان می شنوید صدای هواپیما است چرا شما می گوئید صدای هواپیماست؟ برای این که این صدا نزد شما است، دارید این صدا را صدای این هواپیمائی که الان رد شد معلوم بالعرض شماست اما صدای هواپیما را شما دارید یعنی هر وقت بگویند صدای هواپیما چه طوری است؟ متوجه می شوید. این در نفس شما ثابت است می توانید تشخیص دهید صدای هواپیماست و هواپیما چنین خصوصیاتی دارد. این دیگر با شما یکی شده، هزار هواپیمای دیگر هم رد شود، شما تشخیص می دهید. چون معلوم بالذات شماست. اگر اولین بار صدای هواپیما را بشنوید، رد شود برود شما این صدا را دارید امّا نمی دانید چیست؟ بعد از چند بار که می شنوید سؤال می کنید این صدا چیست؟ یعنی باز هم که شما سؤال می کنید ولو نمی دانید اما اصل صدا با شما هست، یا می گوئید این بوی چیست؟ من هرگاه از این جا رد می شوم این بو می آید. دفعۀ اوّلم هست امّا آن بود با شما برداشته شده ولو نمی دانید چیست قبل از ادراک شما معلومی ندارید که بگوئید معلوم بالعرض یا بالذات، وقتی برخورد می کنید، معلوم می شود. اولین بار که برخورد می کنید آن معلوم بالذات شما هست ولی شما نمی دانید چیست، دقت کنید وقتی می گوئیم کل نفس کلّ و جزء ندارد، نفس بسیط است وقتی می گوئیم نفس به صدای هواپیما عالم شده نمی شود گفت کدام قسمت نفس فهمید این صدا، صدای هواپیما است، کی قسمت نفس فهمیده خدا است، یک قسمتی فهمیده پیغمبر است، خیرنفس کلاً موجود بسیطی است که اگر با چیزی اتحاد پیدا کرد کلّش اتحاد برقرار می کند. علمی که ما داریم علم بالذات امّا آن چه مثلاً موجی ایجاد شده علم بالعرض آن چه را که انسان به واسطۀ قوۀ حاسه ادراک کرده است سردی و زبری است و این معلوم بالذات ما است که آن را ادراک کرده ایم. یعنی می فهمیم سردی یعنی چه، زبری یعنی چه و حقیقتاً بدان رسیده ایم و آن را در خود یافت هایم و خود سنگ و آن چه که در وعاع خارج در حدّ خود دارد مدرک بالذات ما نیست بلکه مدرک بالعرض ماست. پس آن چه در بیان مدرک بالذات و مدرک بالعرض گفته ایم، دانسته شد هر موجود در خارج، معلوم بالعرض انسان نیست، بلکه آن موجود خارجی معلوم بالعرض است که انسان به نحوی از انحاء، به واسطه و اعداد و قوا و آلات ادراکی که خود بدان تعلّق و ارتباط یابد یعنی به هر حال نفس به نحوی از طریق بدن به آن آگاه باشد الان مثلاً بمب اتم منفجر می شود در آن طرف دنیا، صدایش به ما رسد، نه معلوم بالذات ماست و معلوم بالعرض هم که دارد چون ادراک شده، پس آن دسته از اشیاء خارجی مدرک بالعرض ما قرار می گیرند کهبه واسطۀ بدن، توسط نفس ادراک شود. مثلاً ما که اکنون در این مسجد نشسته ایم و یکدیگر را می بینیم شما که مرا می بینید، وجود خارجی شما معلوم و مبصَر بالعرض من است و معلوم و مبصَر بالذات آن، صورت من و توست که به وزان خارجی است و به واسطه ی قوه ی باصره در ذات مدرِک هر یک ما حاصل شده است.
به هر حال شما صورتی از بنده دارید که غیر از این حالت هم بنده را می شناسید. آن چه از فی نزد شما هست که به واسطه ی من را می شناسید، معلوم بالذات شماست اما آن چه الان دارید ادراک می کنید. معلوم بالعرض است و این سخن مرا که می شنوید آن چه را که از راه قوّه ی سامعه ادراک کرده اید مسمئی و معلوم بالذات شما است و خود صورت خارجی که از تموّج هوا حاصل شده است مسموع و معلوم بالعرض شما است که یک نحو تماس و تعلق و ارتباط از راه چشم و گوش به یان مبصَر و معلوم بالعرض خارجی حاصل شده است. اما فلان شخص که در فلان مکان روی زمین است و حرف می زند و هیچ نحو تعلّق و ارتباط بدان نداریم. معلوم بالعرض ما یعنی مسموع و معلوم بالعرض ما نیست، نه خود او و نه سخن، این مبحث اعلا که فرق میان معلوم بالذات و معلوم بالعرض است از افادات فیلسوف بزرگ آخوند ملاّ صدرا است که در فصل سوم مقاله ی نخستین فنّ سوم جواهر و اغراض اسفار بیان کرده است و اصل بحث در ادراک که در این جا پیش کشیده ایم اشاره به اتحاد عقل و عاقل و معقول یعنی علم و عالم و معلوم و ادراک و مدرک است که به تفصیل بحث آن خواهد آمد که باز آن جناب این مطلب شامخ را در کتاب نامبرده و دیگر مؤلفاتش عنوان کرده است و تحقیق و تثبیت فرموده است و این جانب رساله ای در اتّحاد عاقل و معقول تدوین کرده است که در تألیف آن زحمت بسیار کشیده است و یک دورۀ آن را برای دوستان حلقه درس و بحث شبانه تدریس کرده است امید است که نوبت درس آن به این محفل روزانه هم برسد، این کتاب اتحاد عاقل و معقول کتاب مبسوطی است که در نوع خود کم نظیر است، این یک مطلب که مدرک مطلقاً خواه معقول باشد و خواه محسوس در حال ادراک، امرِ موجودی در نزد مدرِک است به این معنا که مدرِک واحدِ آن است پس وقتی می گوئیم ما چه چیزی را ادراک کردیم، یعنی آن چیز نزد ماست و این نزد حقیقی است نه نزد اعتباری و مجازی فی وقتی می گویم این کتاب نزد فی است در واقع نزد من که نیست به معنای واقعی اش ، نزد کی هست؟ گفتم همۀ اشیاء مادی به خاطر ماده بودنشان از هم غیبت دارند، واقعاً معیّتی بین این ها نیست، نزد، زمانی است که پای ماده درمیان نباشد، حضور زمانی است که پای ماده در میان نباشد.
والحمدالله رب العالمین