جلسه 128 - معرفت نفس
شماره جلسه
128
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 128 - معرفت نفس

درس 75

در اشیاء مادی هر اندازه کاوش شود که چیزی بیابیم که از آینده خبر دهد و بگوید که در آینده چه پیش خواهد آمد و یا از گذشته خبر دهد که در گذشته چه گذشت، چنین چیزی نمی یابیم کدام موجود طبیعی خبر از گذشته و آینده می دهد. از همه آن ها زیرکتر و باهوش تر همین انسان است و این انسان هم اگر فقط ماده و طبیعت باشد، می پرسیم که من و شما، طبیعی از فردا چه خبر داریم، بلکه از مدتی کمتر از فردا چه آگاهی داریم. یعنی شخصی است که آینده، ولو چند ثانیه آینده برای انسان مجهول است نمی داند چه اتفاقی برایش می افتد، این امر بدیهی است، یعنی انسان بارها و بارها در طول عمرش تجربه کرده که حادثه ای در چند ثانیه بعد برایش اتفاق افتاده، حوادثی برایش اتفاق افتاده که چند ثانیه قبل هیچ فکر نمی کرد که آن حادثه اتفاق بیفتد. از حرف دیروز و امروز و فردا بگذریم، اکنون که من و شما در برابر هم نشسته ایم از یکدیگر چه خبر داریم. شما الان چه می دانید که من چه آهنگی کرده ام و همچنین من از شما چه خبر دارم که در دل خود چه می گذرانید. به قول ملّای رومی: مرد را صد سال عمّ و خال او، یکسر موئی نبیند حال او. واقعاً عجیب است این ستارالعیوبی خداوند و این برملا نکردن بحث دیگری است. این که قدرت انسان، این طوری است که نمی تواند بفمد و سر در نمی آورد، چه بسا انسان یک نفر را خوب بداند در حالی که احوالاتش چیز دیگری باشد و یک نفر را بد بداند، احوالش چیز دیگری است. نقل است از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که به ابوذر فرمود که در این جمع چه کسی را بهتر می دانی و چه کسی را بدتر: ابوذر معرفی کرد، گفت فلانی بهتر است به نظر من و فلانی بدترین، حضرت فرمود آن که تو معرفی کردی به عنوان بهترین، و بقیه، هیچ کدام به اندازه ی اوئی که به عنوان بدترین معرفی کردی در نزد خدا آبرو ندارد. چه می دانیم ما کی چگونه است؟ از قصه و آهنگ کسی چه می فهمیم؟ این که مولوی می گوید : مرد را صد سال عمّ و خال او ، یکسر موئی نبیند قال او، واقعاً یک امر مشخّص و بدیهی است، آری ممکن است که برخی احوال و اوصاف ظاهری، راهنما به اوصاف روانی گردد، مثلاً کسی که گونه اش سرخ شده است دلیل بر شرمساری او باشد و یا چهره اش برافروخته است. نشانۀ خشمناکی او گردد و یا زرد شده است آن را علامت ترس و بیم یا پُر خواری به او دانت و یا اوضاع واقع شده را زمینۀ رویدادهای آینده دید که این پیش آمدهای چنینی آبستن حوادث چنانی خواهند بود، یعنی تحلیل می کنیم مثلاً تاریخ را دیده ایم که چطور شده بعد می گوئیم در آینده هم این جور خواهد شد، مثل تحلیل گرایان سیاسی که حوادث 3-2 یا 5 سال آینده را پیش بینی می کنند می گویند به نظر ما این طوری خواهد شد، این جا جنگ می شود، این مسئله منجر به فلان چیز می شود، تحلیل های سیاسی را ما مملوّ در روزنامه های خودمان و در صدا و سیما می شنویم، می خوانیم، یا سنت هایی است که اتفاق می افتد، قرآن سنت هایی را معرفی می کند، انّ الله لا یُغَیِّرُ بِقَومٍ حتی یغَیّرُ ما بانفسهم، خداوند سرنوشت هیچ گروهی را تغییر نمی دهد مگر این که خودشان اقدام به تفسیر سرنوشت خودشان کنند و یا سنّت های دیگری را معرفی می کند خداوند که اگر اهل تقوی باشند مردم، خداوند برکت را بر آن ها نازل می کند. اگر چنین باشند چنان، قوائد شرطی: اگر الف پس ب قانون است، سنّت است از علم به سنّت می شود به عنوان یک قالب و فرمول کلی استفاده کرد و شرایط جزئی را با آن فرمول کلی سنجید و نتیجه گرفت که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. این غیر از این است که ما خودمان خبر از آینده داشته باشیم، حالا ما مثلاً تجربه کرده ایم ، تاریخ امیرالمؤمنین علیه السلام را، تاریخ اسلام یا تاریخ گذشته را، در تاریخ موارد مشابه زیاد می بینیم با یک پدیده ای به نام تکرار تاریخ روبه رو هستیم که تاریخ تکرار می شود. مثلاً ظلم می شود، چنین و چنان می شود، مردم قیام می کنند یا هر جا ظلم شده و خواسته ظالم جدی تظاهرات و وحدت و انقلاب مردم را با سرکوب بگیرد، موفّق نشده و مردم غلبه کرده اند، و چیزهائی از این قبیل، این نوع تحلیل و خبردهی، این که ما بر مبنای گذشته خبری از آینده دهیم، غیر از این است که خودمان علم به آینده داشته باشیم و بدانیم دقیقاً چه اتفاقی می افتد و نمونه های زیادی هست از تخلّف پیش بینی ها، مثلاً پیش بینی هایی که در مورد انقلاب اسلامی تا به حال کرده اند، بسیاری شان غلط از کار درآمده، پیش بینی که در مورد مردم الجزایر کرده اند، غلط از کار درآمد، پیش بینی که در مورد لبنان کردند غلط از کار درآمده، به هر حال همیشه این طور نیست که تکیه به گذشته و مشابه سازی ، مشکل را حل کند و کمک کند به ما که آینده را تشخیص دهیم و دقیقاً ببینیم، مثل این که طبیبی از رنگ رخسار بیمار و از حرکت نبض او درباره ی او حُکمی کند و یا سائسی در مورد احوال اجتماعی حدثی بزند که سرگذشت او چه خواهد شد وبرای او چه پیش خواهد آمد و استادی دربارۀ یک شاگرد کوشا و کاری اش، آینده ای نیک روشن بیند و آتیۀ دیگری را که تنبل و تن پرور است، سخت تاریک و همچنین احوال و اوضاع گوناگون دیگر که زهر بازیچه رمزی می توان یافت. زهر افسانه حرفی می توان خواند و به قول سعدی، ابلهی کو روز روشنِ شمع کافوری نهد، زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ، خوب مشخص است، اگر کسی در روز مصرف کند روغن چراغش را شب دیگر نوری ندارد، این گونه دلالت ها و راهنمائی ها را انکار نمی کنیم، ولی سخن در این است که آیا در این اوصاف و اشباح و نظائر آن فقط و فقط طبیعت حاکی است و به درستی ماده و تبدّلات و تحوّلات آن ها، خود به خود زبانند و یا زبان و بیان و فهمنده دیگری است. در همان دروس اولیه معرفت خواندیم که فهمنده دیگری است و آن دیگری که می فهمد زبان و بیان می شود. ماده است یا غیر ماده؟ خلاصه، آن که حکم می کند چیست؟ کار چشم مثلاً دیدن است و او فقط اوصاف ظاهری را می بیند، اما حاکم کیست که از ظاهر حکم چنانی می کند، چنینی می بینیم که اگر بازتر حرف بزنیم پسندیده تر است. آیا رنگ رخسار بیمار برای همه ی مردم زبان است یا برای افراد به خصوصی، واقعاً این طوری است شما مثلاً می آیید دکتر نگاه می کند، چوب هائی را در دهان می گذارد، دهان را نگاه می کند، ته گلو را نگاه می کند، چراغ قوّه ای می اندازد، چشم را نگاه می کند یک گوشی می گذارد به قلب، همه می فهمند این را؟ قطعاً ما چه می فهمیم از ضربان قلب مثلاً دست بیمار را بگیریم چه می فهمیم؟ زبانش را نگاه کنیم چیزی متوجه نمی شویم ما که طب نخوانده باشیم، اگر اوصاف و احوال هم علامتی داشته باشد برای کسی علامت است که با این علامت و مبنا و معنای آن آشنا باشد یا برای افراد مخصوصی مثلاً پزشک آب دهان مریض و یا بول او. دلیل نحوۀ بیماری اوست، آیا اگر خودِ مریض طبیب نباشد، بولِ او دلیل اوست؟ و یا طبیب است که از قاروره پی می برد که بیماری او چیست؟ قاروره همان شیشه ای است که در آن مثلاً بول بیمار را می ریختند در قدیم. هنوز هم هست در بعضی آزمایشگاه ها از شیشه استفاده می کنند. و از راه نبض به دل بیمار می نگرد، قاروره، شیشۀ آزمایش اطباء است که در آن بول مریض را می بینند، عروضی در مقالۀ چهارم چهار مقاله می گویند، ادیب اسماعیل مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دَخل طبیبی بود و او را از این جنس معالجات نادره بسیار است. یعنی چیزهایی که دیگران تشخیص نمی دادند او تشخیص می داد، شیخ الاسلام عبداله انصاری بیمار شد و در میان مرضِ فُواق پدید آمد. فُواق وضع روده ها و معده کمی به هم می ریزد شکم انسان قارو قور می کند و صدائی از دهانش بیرون می آید اصطلاحاً می گویند سکسکه یا صدای خاصی از دهانش بیرون می آید در اثر تحولاتی که در شکم اتفاق می افتد. و هر چند اطباء علاج کردند، سود نداشت، ناامید شدند، آخر بعد از نا امیدی، قارورۀ شیخ بدو فرستادند یعنی به ادیب اسماعیل و از او علاج خواستند برنام غیر یعنی گفتند این برای کس دیگری است چون قاروره نگرید گفت این آب فلان است یعنی تشخیص داد برای شیخ الاسلام است و فواقش پدید آمده. ملای رومی در دفتر چهارم مثنوی گوید. این طبیبان بدن دانشورند بر سقام تو زتو واقف ترند، تا ز قاروره همین بینند حال، که ندانی تو از آن رو اعتدال هم ز نبض و هم زرنگ و هم زدَم، بو برند از تو به صد گونه سَقَم. مثلاً الان تشخیص داده اند که از طریق مو به بیمای ها پی می برند. الان اعلام کرده اند که از طریق موی افراد به بیماری هایشان پی می برند، حتی مثلاً موی افراد از نظر روحی به بعضی مسائل پی می برند مثلاً نوع خُلق و روحیات افراد در نوع مویشان تأثیر می گذارد و خیلی چیزهای دیگر که ما شاید ندانیم و رفته رفته، علم نشان می دهد. در هر صورت از اوضاع و احوال طبیعی- انتقال زمان قبل و بعد شدن چگونه است. و این که منتقل می شود چیست؟ ماده چگونه از موطن خود، احاطه به موطن دیگر پیدا می کند؟ و حال این که هر طبیعت را موطن و مکان و حیّز به خصوصی است. پس اصل سر آن قوۀ مدرکه ای است که می تواند از احوال طبیعی یک شخص یا شیء به گذشته او و حتی آینده او پی ببرد، الان وضع مریض را می داند، می گوید، این مُردنی است یا این خوب می شود. ولی این که تشخیص دهنده است کیست؟ ماده است؟ البته با بحث اتحاد عاقل و معقول مخصوصاً با بحث علم حضوری مسئله حل است، چون ماده از جای خودش حرکت نمی کند، ماده هر چقدر هم کوچک باشد از ماده ی همجوار خودش غایب است ماده ملاک علم نیست، اصلاً ماده یعنی غیبت، تمام ذرات ماده ار با غیبت از ماده ی همجوار خودش گوئی درست کرده اند، گفتیم ملاک آگاهی تجرد است و این انسان است که از زمان حال به آینده انتقال می یابد و حدث های علمی و نتایج فکری دارد و از گذشته و آینده خبر می دهد، لا اقل خواب های با تعبیر که می بیند که در زمان های پیش از آن به وقوع رسیده است و یا بعد به وقوع می رسد با این که گذشته ها گذشته و آینده هنوز نیامده و از هیچ یک خبر نداشت و ندارد و ماده هم در جای خود است، چگونه به زمانی که ظرف بودِ اوُجائی که مکان طبیعی او نیستند می تواند بوده باشد و به عبارت دیگر چگونه جسم طبیعی را در حالِ واحد بیش از یک زمان و یک مکان می تواند بوده باشد و دیگر این که حکم به آینده جبلی طبیعت این شخص انسان نیست وگرنه باید همواره به آن وقایع قبل و بعد آگاه باشد و حال این که نیست. این که جبلی نیست، یعنی انسان از آن جهت که انسان است (درست است این قوه را دارد، که از احوال طبیعی بتواند به آینده یا گذشته پی ببرد اما هر انسانی این طور نیست و انسان همیشه این جوری نیست. در ذات انسان این گونه نیست که بتواند این کار را بکند بلکه انسان اگر رشد علمی بکند، فعالیت بکند، فکر کند، قوۀ عاقلۀ خودش را بارور کند، می تواند این کار را بکند، طبیب و عالم روحانی می تواند تشخیص دهد، انسان به شرط فعالیت عقلی و فکری می تواند این کار را انجام دهد. و اکنون که در خواب و یا بیداری به آن آگاه شد و علم به آن پیدا کرد، این علم در کجا ثبت بود و چه شد و چه کسی به این شخص انسان داده است، یا وی چگونه از آن گرفته است؟ خیلی سؤال مهمی است و آن این است که ما آن چه که دیدیم در کجا ثبت است؟ کجا بوده که ما دیدیم و با آن ارتباط برقرار کردیم چیزهای تازه ، بدیع، احوال آینده، من بارها اتفاق افتاده تصمیم داشتم کاری بکنم، مثلاً در خواب به من گفتند این کار را نکن یا این جا نرو، تصمیم داشتم، وقت بگذارم مثلاً بروم جائی چند ساعت وقتم تلف شود، خود آن شخص که با او کار داشتم آمده در خوابم گفته من نیستم، این ساعت بیرون هستم، نیا، بارها شده، بنده هم نرفتم، بعداً که می دیدم سؤال می کردم می گفت نه من نبودم، این خبر یعنی چه؟ ما نمی توانیم بگوییم فکر کردیم بعد یافتیم برای خودمان که این گفته نرو، یک بار و دو بار که نیست برای هر کدام از ما بارها این مسائل اتفاق افتاده بارها مسئله برای ما اتفاق افتاده بلد نبودیم جوابش را بدهیم، شب در خواب، جوابش را دادیم یعنی خواب دیدیم به طرفی که قرار بوده جواب بدهیم، دادیم جواب می دهیم، صبح پا شدیم فهمیدیم باید چه بگوئیم آن جا، می رفتیم می گفتیم جواب این جوری است، او هم قبول می کرد.

و دانستی که ماده و عاء عام نمی تواند بوده باشد و در تأثیر و تأثیر جسم و جسمانی، وضع و محاذات شرط است. اگر صدای من بخواهد به این بلندگو برسد و ضبط شود باید دهان من مقابل بلندگو باشد پس انسان گیرنده و آن حقیقتِ دهنده عاری از حدود و نواقص ماده و مادیان و دیگر احکام آن هایند، مثلاً به ما چیزی رسیده در خواب، چیزی را دیدیم و ثبت کردیم من محاذاتی با آن حقیقت نداشتم بدن من چه محاذاتی داشته با آن؟ و مجرّد از احیاز و اوصاف و محیط بر زمان و مکان می باشد، فقط موجود عاری از ماده و احکام آن است که محیط بر آفت و بر همۀ آن اشراف دارد و پابند به حدود و قیود نیست، گفتیم حدود و قیود برای ماده است، زمان برای ماده است از ماده که در آئیم دیگر نه مکانی است نه حدودی، و برای او خواب و بیداری نمی باشد به این معنا که همیشه به خود آگاه است و عالم و شاعر به خود است و می تواند از عالَم، علم فرا بگیرد و از علل به معلولات آن ها دست بیابد، این بود دلیلی که در این درس تحلیل و تقریر کردیم، و می توانیم آن را یکی از ادلّۀ تجربی بنامیم و آن را از قلم جناب استادم، عالم ذوالفنون مرحوم میرزا ابوالحسن شعرانی جانم به فدایش استفاده کرده ام و عبارات شیوا و رسای آن را برکأ و تیمّنأ به محضر مبارک شما دوستان گرامی تقدیم می دارم که سخنی سخت پایدار و بیانی بس استوار است، مطلب را امری حسی دانسته اند و بدون هیچ تکلف در تعبیر و اعمال اصلاحات غیر مأنوس فرموده است و ما آن را از تعلیقات و حواشی آن جناب بر اسرار الحکم حکم سبزواری که به تصحیح ایشان (این جانب) به طبع رسیده است، نقل می کنیم این بیان و کلام مرحوم شعرانی است.

وجود نفس و عقل که عالم مجردات است تقریباً به حسّ برای ما معلوم شده و از دلیل و برهان بی نیازیم، امّا نفس: برای آن که می بینیم زنده با مرده فرق دارد و جماد از حیوان و حیوان از نجات ممتاز شد و این امتیاز به امر وجودی است و آن را نفس می نامیم اما وجود عالم مجردات و عقول: برای این که ما بسیاری از اوقات درخواب یا بیداری از آینده خبر می یابیم و یقین داریم در این عالَم جسمانی هیچ وسیله برای درک آن نیست و اگر هست عقل ما از درک آن عاجز است، پس ناچار وقایع آینده در عالمی ثبت شده و موجود عاقلی آن را یافته است که در خواب و غیر آن به سبب ارتباط ما با آن ، از آن خبردار شدیم و اگر کسی بگوید هرگز خواب با تعبیر که حکایت از امور آینده کند ندیده است گوئیم سخن تو افکار بدهیات است. بعضی وقت ها اتفاق می افتد که انسان چند ثانیه بعدش را هم می تواند بفهمد چیست؟ یا حتی حالت هائی می گذرد که انسان، احساس می کند انگار این حالت یک مرتبۀ دیگر برایش اتفاق افتاده، کلام و محبت و نگاه و حرکاتی که در این چند لحظه برایش اتفاق افتاده، می فهمد که این یک مرتبه برایش شده یا یک مرتبه دیگر قرار است، یا حتی می فهمد چند ثانیه بعد چه اتفاقی می افتد.

سؤال مفهوم نیست:

جواب: ما عامل خیال منفصل را صحبت می کنیم، به عنوان تغذیه کننده و معطی خیال یا عالم عقل را همان طور که جدا می کنیم به عنوان تغذیه کننده رویش بحث می کنیم، اما در این زمینه هم می شود بگوئیم که مثلاً در ارتباط با آن است که خبرهایی دست انسان می آید.

سؤال مفهوم نیست:

جواب: خواب را شما می توانید بگوئید با خیال منفصل یا عقل منفصل حتّی.