جلسه 127 - معرفت نفس
شماره جلسه
127
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 127 - معرفت نفس

درس 74

درس 74 یکی دیگر از دلایل تجرد نفس است که بیان فرمودند، ادله ای که در تجرد بقای نفس ناطقه آوردیم همه عقلی بود که اختصاص به گفتار مذهب و ملّتی ندارد یعنی این ادله بنا بر اعتقاد خاصّی بیان نشده است بلکه یک سلسله مباحث عقلی است که همه قبول دارند یعنی هر شخص عاقلی این تجرد نفس را بیان کند می پذیرد، برخورد با سایر متدینین دین خودمان هم همین طور است که اگر بخواهیم مطلبی را دربارۀ دین خودمان اثبات کنیم باید همین طور بحث کنیم البتّه دربارۀ تجرد نفس ادیان دیگر هم کار کرده اند در مسیحیت هم پیدا خواهید کرد در فلسفۀ مسیحی هم پیدا خواهید کرد این که می گویم فلسفه یعنی در آثار فلاسفه مسیحی هم پیدا خواهید کرد که آن ها خواستند با آن ادله نفس و خدا را اثبات کنند، در آثار دکارت در اثر اگستینوس و سایر فلاسفه و دانشمندان هم دلایل تجرد نفس را در اثبات خداوند تبارک و تعالی پیدا خواهید کرد، امّا موضوعی که دربارۀ دین خودمان است اگر بخواهیم ثابت کنیم یا با کسی که ارتباط هیچ دینی ندارد ما باید بحث عقلی بکنیم ما با توجه به معقولات دینی خودمان نمی توانیم بحث کنیم چون آن ها معقولات ما را قبول ندارند، اختصاص به گفتار مذهب و ملّتی ندارد و هر جوانمرد بخرد را به کار آید و به هر زبانی ترجمه گردد بر اصالت خود سخت استوار است و بدون لاف و گزاف جای انگشت اعتراض در آن ها نیست، مگر کسی به مشرب خطائی باشد و بی جهت و دلیل دهان به چون و چرا بگشاید و با چماق خودسری و نادانی با منطق و استدلال بجنگد که شیوۀ نادانان است نگارنده در میدان بحث اسلحه ای جز شمشیر زبان منطق و نیزۀ دلیل و برهان و سپر جدال به نحو احسن ندارد أدعُوا إلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالحَکمة وَ المَوعِظَة الحَسَنة و جاءَهُم بالَّتی هِی أحسن، و ازاین حلقه درس و تدریس دروس نظری جز خدمت به انسان ندارند، چنان چه بذر در زمین های قابل می روید و به کمال می رسد، نگارنده نیز بذره گر سر می کند و این بذرهای علوم و معارف را بر دل ها می افشاند، تا هر آن کسی که مزرعۀ قابل است از آن سبز و خرّم شود و از کشتزار خود بهره بَرد وگرنه به قول شیخ بزرگوار سعدی:

زمین شوره سنبل برنیارد. به هر حال دل اگر آماده باشد معارف عالی است به خصوص این معارف نفس که توجه به معنای این ها زندگی یک معنای دیگری دارد یک مزه و شیرینی دیگری دارد ما خودمان را تصوّر کنیم که آشنا با این معارف نبودیم چقدر دلمان تاریک می شود اگر می خواستیم آشنا نشویم چقدر قلبمان تنگ و تاریک بود، چقدر در فشار به سر می بردیم، خدا را سپاس می کنیم و شکر می کنیم الحمد الله رب العالمین عَلی کُلِّ الائه به خصوص این نعمتی که ما را برای ان خلق کرده است که نصیبمان عوامل و وسائل را کرد و وسایل را در اختیار ما گذاشت و گذر روزگار به جایی رسید که به هر حال این معارف نصیب ما شد اجتماع را نگاه کنید می بینید که واقعاً این نصیب هر کسی نمی شود و چه شد که به هر حال نصیب ما شد جز لطف خدا و فضل او، در خودمان چه می توانیم ببینیم چه چیزی را می توانیم پیدا کنیم که نصیب ما شد و ما آمدیم و این دروس را متوجّه شدیم واقعاً چه نعمتی از این بزرگ تر می توانست خدا به ما عطا کند. اما موضوعی که در رابطۀ دین خودمان است و می خواهیم ثابت کنیم این است که یک وقت است که فرد هیچ دینی ندارد که اگر بخواهیم بحث کنیم باید بحث عقلی بکنیم، به هر حال زندگی با توجّه به معرفت نفس یک معنای دیگری دارد یک مزۀ دیگری دارد یک شیرینی دیگری دارد، ما خودمان را تصوّر کنیم که با این معارف آشنایی نداشتیم چقدر قلبمان تنگ و تاریک بود، چقدر در فشار زندگی می کردیم خدا را سپاس می کنیم که این نعمت مخصوصاً نعمتی را که ما را اصلاً برای همان خلق کرده به ما عطا کرده ما متوجّه این دروس شدیم چه نعمت و لطفی بزرگ تر از این خدا می توانست به ما بکند مگر این که درجۀ بالاتر از این را عطا کند ولی خوب حساب کنیمببینیم که این را با چه می توانیم عوض کنیم با کدام نعمت مادّی و دنیایی عوض کنیم که الان نصیب ما شده است. تا حدودی با خودمان مشغول هستیم و هنوز رگه های غفلت و تغفل و خودفراموشی در ما هست ولی انشاءالله به حول و قوۀ الهی از خدا می خواهیم که همان طور که آغاز کردیم لطفش را همین طور نیز به پایان برسانیم و از خدا می خواهیم که ما را رهنمون شود چون در هر قلبی جا نمی گیرد و هر قلبی این ها را نمی گیرد قابلیّت می خواهد هر قلبی با این ها اُنس پیدا نخواهد کرد اکنون در این که نفس موجودی است غیر طبیعی و از مادّه احکام مادّه عاری است و پس ویرانی خانۀ تن باقی است برهان دیگر عنوان می کنیم، می دانیم اگر چیزی عارض شود یک جزء، حالا مختصر برهان را می گویم بعد درس را می خوانیم، بحث این جلسه ثبات شخصیّت است که ما اثبات این را قبلاً کردیم در دروس آغازین معرفت نفس خدمت دوستان عرض کردیم که ما در خودمان یک بساطت و یک ثبات شخصیت و یک وحدت شخصیت پیدا می کنیم و عرض کردیم که نفس با همۀ قوایش یک شخصیت است النَفسُ فی وَحدَتها کُلٌ قُوا وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت دارد. بحث هم با استفاده از همین است که ما اگر یک شیء مادّی را چیزی عارضش کنیم یا چیزی عارضش شود نمی توانیم بگوئیم همۀ آن قسمت های مادّی چیزی عارضش شده است فرض کنیم که این میز را یک قسمتش را رنگ بزنیم نمی توانیم بگوئیم همۀ میز رنگی شده است فقط این قسمت رنگی شده است و قسمت های دیگر هنوز رنگی نشده است یا بسوزد یا گرم شود امّا در نفس اگر چیزی عارض شود همۀ انسان و همۀ نفس این را در برمی گیرد هر چیزی که عارض نفس شود قسمتی از نفس نمی شود مثلاً نمی گوئیم قسمتی از نفس غم گرفته قسمتی از نفس شاد شد قسمتی لذّت پیدا کرد قسمتی از نفس لذّت پیدا نکرد نفس قسمت بَردار نیست نفس همۀ وجود و تماماً تحت تأثیر قرار خواهد گرفت امّا در مادّی این طور نیست در مادّی هر قسمتی که آسیب ببیند و یا چیزی عارضش شود آن عارضه مخصوص همان قسمت است نه همۀ وجودش و مادّی یکی از عجایب که می خواهم خدمتتان عرض کنم این است که همه گیرش هستند همه مات هستند که این چیست؟ چه طور می شود؟ و آن این است که نفس با همۀ قوا وحدت دارد این کم نیست یعنی در عین حال که وحدت دارد قوای مختلف است و یکی هم هست. یک شخصیت ثابت است قوای مختلف دارد و در عین حال می تواند از چند قوه استفاده کند در حالی که یک موجود استفاده می کند و یک مقدار که عمیق تر می شویم می بینیم که مثلاً شما شیطان را نگاه کنید می بینید شیطان یک وجودی دارد که تماماً شر است، یک فرشته را نگاه می کنیم می بینیم تماماً خیر است یعنی فقط عقل حاکم است امّا ترکیب نفس انسان، چه ترکیبی است ما این را بسیط می دانیم ولی به هر حال هم نفخۀ الهی دارد و هم از فرشته دارد و هم از شیطان دارد و ما کمی به این فکر کنیم که این چه طور می شود؟ خداوند چه کرده است که هم از خودش دارد هم از فرشته دارد و هم از شیطان دارد و بعد هم یک نفس است یعنی یک شخصیت واحد است این کشش را احساس می کند کشش به سوی خدا و فرشتگان و جبرئیل و شیاطین را احساس می کند، و کشش به سمت همۀ خوبی ها دارد و با این حال کشش به سمت شیطان هم دارد خیلی باید فکر کنیم در معرفت نفس، یکی از موضوعات بسیار مهمّ و پیچیده و جالب است که این چه ترکیبی است و در عین حال وحدت دارد. می دانیم اگر چیزی عارض یک جز یا یک گوشۀ جسمی شود اسناد عروضی آن چیز به همه ی جسم صحیح نیست بلکه اختصاص به همان محلّ مخصوص دارد، عروض یعنی عارض شدن مثلاً اگر آب یک برکهای یک گوشۀ آن گل آلود شد صحیح نیست که گفته شود آب آن برکه جملگی گل آلود است و اگر پارۀ چوب نیست ماده شود پس از تمهید این مقدمه گوئیم هر یک از شما در حدّ خودتان کم و بیش معارفی کسب کرده اید و به چیزهایی آگاهی دارید و دانائید اگر چنان چه دانشش شما در جزئی در گوشه ای از شما قرار گیرد باید فقط آن جز شما دانا باشد نه دیگر اجزای شما، اگر مادّی باشد این گونه است وقتی دانش در ظرف مادّی گرد آید باید بگوئیم فقط آن ظرف دانا است چون طبق قانون مادّه هر قسمتش معروضِ، عارضی قرار بگیرد، همان قسمت عارض شده و بقیۀ قسمت ها دارای آن صفت نمی شود، شما دریا را نگاه کنید اگر قسمتی نفتی شود همه جای ان که نفتی نمی شود یا اگر قسمتی گل آلود شود همۀ آن قسمت ها که گل آلود نمی شود باید فقط آن جزء دانا باشد نه دیگر اجزای شما و حال آن که می دانیم این انسان عالم است و عالمیّت صفت جملگی اوست بدون سنت آن به محلّ مخصوص. می گوئیم این شخص آدم فهمیده ای است آدم بارحمی است آدم بی رحمی است آدم دانایی است، آدم غدی است، آدم کریمی است، آدم خوبی است و آدم بدی است، نمی توانیم بگوئیم یک طرف داناست، یک طرف نادان است، ما راجع به انسان این گونه قضاوت نمی کنیم، مثلاً اگر علم در مغزی رسوخ کرده باشد باید فقط همان مغز دانا باشد نه انسان به جملگی و تمامی، چنان چه اگر بیماری یا آسیبی به مغز دست دهد اختصاص به همان مغز دارد نه به دیگر اعضاء مثلاً یک نفر یک ترکش در مغزش است یا می گویند فلانی یک غدّه ای در مغزش است که باید عمل شود خُب آن قسمت غده است درمی آورد همۀ قسمت ها که این گونه نیست چنان چه اگر بیماری یا آسیبی به مغز دست بدهد، اختصاص به همان مغز دارد نه به اعضاء دیگر، چنان چه اگر کسی لوزه اش چرکین شود بیضه اش را عمل نمی کنند، خلاصه این که اگر دانش در جزئی از جسم قرار گیرد باید تنها آن جز دانا باشد نه دیگر اعضاء و حال آن که دانایی صفت جملگی انسان است و در حد مخصوصی احساس ندارد این دلیل اگر چه به صورت کوتاه است ولیکن در معنا بسیار بلند است و به قول حافظ شیرین سخن به دست اندک و به معنی، بسیار، در این جمله کوتاه که گفتیم دانایی صفت جملگی انسان است دقّت بفرمائید که این جملگی چیست، در دروس پیشین هم مغایرت با نفس را با بدن ثابت کرده ایم و هم وحدت آن را، یعنی هم این که بدن با روح و نفس مغایرت دارد و هم این که نفس وحدت دارد و هم تجرد آن را از مادّه در فهم حقیقت جملگی از درس 2 2 و 21 جملگی یعنی تمام شخصیت که در اثبات مغایرت نفس با طبیعت تن به دو دلیل تجربی بوده است کمک بگیریم تا ببینیم که این جملگی یعنی تمام شخصیت که در اثبات مغایرت نفس با طبیعت تن به دو دلیل تجربی بوده است کمک بگیریم تا ببینیم که این جملگی و تمامی کیست که می گوید من دانایم و هم اکنون با فی الجمله توجه به خودتان در اسناد و نسبت مذکور بیندیشید، این جملگی یعنی همین تمام شخصیت این جملگی را که داخل گیومه گذاشته است را دقت بفرمایید شامل دست و پا و دندان و زبان نیست ناخن و انگشت از این جملگی برکنارند گوش و بینی در آن شرکت ندارند و همچنین دیگر اعضای تن از این جملگی بدورند و معذلک تو دانایی، حال بفرمایید که این دانایی صفت چیست؟ و آن جمله کدام است. وقتی قرار شد که گوش و ناخن و انگشت و پا نباشند پس کیست که داناست و می گوید من دانایم، صفت آن که داناست کیست و کیست که می گوید من دانایم، صفت آن امر واحد چیست و کیست صفت علم به عنوان مثال یاد شد چه در همۀ صفات نفسانی دلیل مذکور جمادی است چه یعنی زیرا. و دلیل هم همان دلیل جملگی و وحدت شخصیت، علم به عنوان مثال است در محبت هم شما نگاه کنید می بینید که همه جای انسان محبت دارد تمام شخصیت انسان محبت دارد، نمی گوئیم من یک قسمتم محبت دارد و یک قسمتش محبت ندارد، 50% از من محبت دارد 50% ندارد، محبّت هست، خشم هست، عشق هست، لذت هست. وقتی انسان لذّت می برد همۀ وجودش لذت می برد، حتّی اگر دو احساس متضاد هم در آنِ واحد انسان بکند آن دو تا احساس متضاد هم در همۀ وجود انسان است فرض کنید شما کمی دندانتان یا سرتان درد می کند حسابی هم تشنه و گرسنه هستید در حالی که غذا می خورید و آب می خورید لذت خوردن غذا و لذت خوردن آب را همۀ وجودتان می برد و در عین حال آن درد را هم همۀ وجود می تواند بِبرَد یعنی جزء بَردار نیست، حتّی اگر دو احساس متضاد باشد، هر چه که باشد انسان با همۀ وجود احساس می کند بنگر که چون به دیدار دوستی شادی به تو دست داد و می گویی شاد و خرسندم این شادی و خرسندی در کدام عضو توست، و در کجای تو قرار دارد سخن در این نیست که آثار شادی در چهره و بدن هویدا می شود سخن در جای خود شادی است که شاد شد؟ موطن شادی کجاست؟ شادی که در صورت نیست شادی در انسان ظاهر می شود و اثرش در صورت پیدا می شود سخن در جای خودشان است چون انسان خشم کرده است یا از چیزی شادمان شد براثر ارتباطی شگفت که بین نفس و بدن است آثار صفات نفسانی در بدن دیده می شود و از ظاهر و سر فهمیده می شود که علامت خشم به او دست داد یا ترس و بیم به او روی آورد ولی صفت خوف و صفت غضب و صفت سرور و نظایر آن ها دیده نمی شود. خود صفت دیده نمی شود و در هیچ عضوی از اعضای ظاهر و باطن بدن جای ندارد بلکه انسان به جملگی و تمامی خود آن را داراست مثلاً نمی توانیم بگوئیم که این شادی در شکم من جاری شد این لذّت مثلاً در گلوی من است در دندان من است، یا در سر من است بعضی اوقات چنان آثار نفسانی که بر انسان دست می دهد شدید است تمام بدن از فرق سر تا نوک پا تأثیر پذیر است شما یک وقت عصبانی می شوید فقط در چهرۀ شما تأثیر می گذارد امّا یک وقت است که به قدری عصبانی می شوید که تا گردنتان هم می آید رگ و گردنتان هم باد می کند، بعضی اوقات چنان عصبانی می شود که تمام بدن منقبض می شود، بعضی ها که تحمّلشان کمتر است یک وقت تشنج به آن ها دست می دهد، تمام بدن در کنترل آن حالت قرار می گیرد یا لذّت همین طور گاهی اوقات چنان زیاد است که اثرش در تمام بدن ظاهر می شود یا شادی وقتی ظاهر می شود چنان قوی است که شخص تحمّل آن حالت را نمی تواند بکند، و بدن متوقف می شود یک وقت طرف سکته می کند از خوشحالی یا از ناراحتی سکته می کند، حتّی آن کسی که می نشیند فکر می کند هیچ چیزی از مادّی به بدنش اضافه نمی کند و کم هم نمی کند می نشیند فکر می کند، فکر می کند، فکر می کند تا یک دفعه سکته می کند، فکر و خیال به سرش می زند و می نشیند فکر می کند یک وقت یا دیوانه می شود یا سکته می کند و می میرد، این چه تأثیری است و از کجاست، خیلی باید دقّت شود این ها بحث های تخصّصی معرفت نفس است، از کنار این ها نباید خیلی ساده رد شویم و این ها بهترین موضوعاتی است که انسان راجع به آن فکر کند اصلاً تأثیرپذیری چیست؟ من برای چه اصلاً تأثیر می پذیرم، یک جزء به یک نفر می رسد در او تأثیر زیادی می گذارد و همین خبر که به یک نفر دیگر می رسد اصلاً در او تأثیری نمی گذارد دلیل ارتباطات و حساسیت ها چیست؟ انگیزه ها به کجا برمی گردد، چرا در یک نفر یک حالتی که اتفاق می افتد، یا یک تغییری پیش می آید، ما تأثیر می پذیریم، این تأثیرپذیری از کجاست، و از کجا ظاهر می شود چه ارتباطی ما را با آن شخص پیوند می دهد شما در مقولۀ تنفّر یا نفرت دقت کنید اصلاً چه می شود که یک نفر دیگر بدش می آید حتّی می داند آدم خوبی است و به حقّ است ولی باز هم بدش می آید و تنفّر دارد باز هم نسبت به او بغض دارد حسادت در او هست مقولۀ کینه را شما دقت کنید، ابوجهل مثلاً علیه لعنة، در روایت داریم که امام (س) در یکی از سخنانشان فرمودند که در قیامت پیغمبر (ص) که می آید شفاعت کند او می گوید من شفاعت پیغمبر را نمی خواهم، عذاب برداشته می شود می گوید چرا عذاب برداشته شد می فرمایند که حضرت آمده شفاعت کند او می گوید نمی خواهم، این ارتباط چیست؟ اصلاً این نفس چیست؟ چه شده که این طوری شده است چه گیری در کار این نفس است، ساختار چه ساختاری است که مثلاً با بهشت سازگاری پیدا نمی کند با این که از رسول خدا جز مهربانی و خوبی و راستی و درستی چیزی ندیده حالا ابولهب یا ابوجهل است که می گوید من حتّی می دانم که حقّ با اوست یا کسانی که خلافت را غصب کرده اند آیا نمی دانستند؟ می دانستند، چه می شود که این گونه می شود؟ یا شما مثلاً مقولۀ حسادت را از جهت معرفت نفس بخواهید بررسی کنید چه می شود که این حالت به انسان دست می دهد و تأثیر پذیر است، یک نفر نعمت به او دست می دهد من چشم ندارم که ببینم معنویات دارد من نمی توانم ببینم چرا؟ تعلّق من به خودم یعنی چه؟ من به خودم تعلّق دارم، اصلاً مقوله منیّت چیست؟ که شخصی منیّت دارد خود و ناخود کدام است و ارتباط این ها چگونه است؟ منشأ تأثیرپذیری این ها به کجا برمی گردد، نوع تغذیۀ این ها چگونه است، قوانین حاکم بر تغذیۀ این ها چه قوانینی است، مرا به هیچ کتاب حواله مکن دگر، که من وجود خود را کتاب می بینم، این مثال ها که می زنم برای این که شما کمی تفکّر کنید، شما هیچ موجودی را در عالم ندارید که این قدر مسأله دار باشد، بشود راجع به آن فکر کرد و این قدر چرا جلوی آن باشد؟ این قدر علامت سؤال در او باشد شما نمی توانید چنین موجودی را پیدا کنید دریا با آن عظمت و با همۀ آن عجایب و این چیزها، یا مَن فِی البَحر عَجایِبُه. ای کسی که عجایب او در دریاهاست، این فیلم هایی که شب ها می گذارند نگاه کنید دریاها، ماهی ها، یعنی ما که از دریا عجیب تر نداریم، از انسان صرف نظرکنیم جمع عجایب خدا در دریاست در این کهکشان و آسمان و ستارگان، ولی هیچ کدام مثل انسان چرا ندارد؟ بعضی اوقات یک داستانی را از کتابی یا از قرآنی می خوانیم یک دفعه می بینی 50 تا سؤال از همین داستان درمی آید، ماهیّت این ها چیست؟ این ها چرا این جوری شده؟ چه ارتباطی به یکدیگر دارد؟ چرای قضایا خیلی است، ببینید ما چقدر مطلب داریم که راجع به خودمان بنشینیم، فکر کنیم و مطالعه بکنیم، خیلی های شما وقتی مسلّط به قوانین معرفت نفس بشوید خیلی ازسؤالات را می توانید به جواب هایی برسید، شما در روان شناسی هم حالا هم چه روانشناسی این جا چه خارج می بینید که می گویند این برخورد بد است آن گونه برخورد کنید چرا این برخورد بد است؟ چون در این حالت این گونه می شود و لذا برای این که این طور نشود شما این گونه برخورد کنید خود چرای این قضیه کجاست که چنین حالتی حاکم است بر انسان پس باید این گونه برخورد کرد؟ این از کجا آمده و منشأ این کجاست، این چیزی است که غالباً به سراغش نمی روند می گویند نه این اصلاً این جوری هست، مثلاً وقتی یک جا اشتباهی می شود شروع می کند به دلیل آوردن، توجیه کردن، دلیل تراشی می کند، در روان شناسی بحث مکانیزم های دفاعی است عرض کردم که بشر برای حفظ شخصیت خودش از خودش دفاع می کند چرا دفاع می کند، این همه دلیل تراشی، توجیه کردن، دلیل آوردن و چه و چه و چه این همه مکانیزم های دفاعی برای خودش دارد در مقولۀ برخورد با دیگران و حوادث، چرا این گونه می شود، چرا می خواهد خود را سرا پا نگه دارد، این سراپا نگه داشتن چه کمکی به او می کند؟ چه ضرری دارد؟ چه کمکی به او می کند بالاخره این مکانیزم دفاعی در همۀ انسان ها هست، می گویند خوب بشر این گونه هست که یک وقت دلیل تراشی می کند یا توجیه می آورد، این مشکل من نیست این قضایا به یک مسألۀ خارج از قضیه برمی گردد؟ و این مطلب، از آن جا ناشی می شود مثلاً یک وزیری، کجا کوتاهی می کند قیمت یک جنس یک جا بالا می رود، یک مسئول مملکتی یک کوتاهی در یک جا می کند یک سوء استفادۀ کلان می شود یا نارسائی اقتصادی یا فرهنگی ایجاد می شود مثلاً در ویدئو یا ماهواره و ای چه و چه و چه بعد می نشیند توبیخ می کند که مثلاً شما با پدیدۀ ویدئو و یا ماهواره مثلاً چرا این جوری برخورد کردید مثلاً چرا گذاشتید که آنت صد هزار تا، دویست هزار تا ماهواره برود روی پشت بام ها و مردم فاسد شوند و فیلم های مبتذل به خانه ها بیاید بدون هیچ محدودیتی بعد بیائید در مجلس تصویب کنید که حالا این خوب است یا بد است که اگر بد است مثلاً چگونه جلویش را بگیرید، حالا بروید از هر کدام از آقایان سؤال کنید این وسط چه کسی مقصّر است هیچ کسی نمی گوید که ما مقصّریم ما می دانستیم که ماهواره می آید ما می دانستیم مخالف انقلاب است، مخالف فرهنگ ماست، می دانستیم که جوانان را از داخل می کوبد و پایه های جوانان را و پایه های انقلاب و مردم را سُست می کند ولی خوب معذلک گذاشتیم بیاید هیچ کسی قبول نمی کند شما بروید سراغ هر کدامشان، هیچ کدام قبول نمی کنند، این به گردن آن می اندازد و این می اندازد گردن آن سازمان، بله یک مسأله ی دیگری بوده که هیچی دیگر، پرافکنی یعنی این، یعنی یک جا از جای دیگر ناشی می شود، من مقصّر نیستم و یا من کوتاهی نکردم، این اصلاً این چرا این جوری است این خصوصیّت چرا این گونه است و این مفید است یا مضر است روان شناسی می گوید هم مفید است و هم مضر است و کجا مفید است و کجا مضر است اصلاً منشأ مفید کجاست، منشأ مضر کجاست؟ چرا مفید است؟ چرا مضر است؟ با این ها دیگر کسی کاری ندارد، علت این که ما واردش نمی شویم این است که ما باید الفبای این را تمام کنیم بعد که الفبا را تمام کردیم برویم سراغ کلمه سازی، جمله سازی، تا برسد بعد به کتاب، کسی که می خواهد کتاب بخواند یا بنویسید اوّل الفبا را یاد می گیرد بعد یاد می گیرد که این الف و ب را که بچسباند چه می شود، این با این چه درمی آید، محصول این ها چه درمی آید؟ دکلمه، شعر، فعل، حرف، نهاد، گزاره، صفت و موصوف همۀ این ها را باید یاد بگیریم، فقط دقّت کنیم نفس است یک وقت مغرور نشویم که بله ما الان سه سال است که درس معرفت نفس می خوانیم و درسمان درس 74 است، نفس یعنی موجودی که خدا دیگر با عظمت تر از آن خلق نکرده است بدن نیست، پزشکی نیست که حالا مثلاً شما 15 سال بیایید و بخوانید و متخصّص یک قسمتی از چشم یا از گوش شوید، نفس هست، یعنی موجودی که تمام عالم در اوست، یک موجودی که از خدا در او هست از فرشته در او هست از شیطان در او هست، ساده از کنار این قضیه رد نشویم، حوصله و نشاطمان را از دست ندهیم یک وقت از خدا نبُریم، بگیریم این مقولۀ با ارزش را، همین مقوله ای که شناختش، شناخت خداوند تبارک و تعالی است که بعد از الفبا می نشینیم کلمه سازی می کنیم بعد جمله سازی می کنیم بعد انشاء می نویسیم مثل بچّه ها که بعد از جمله می گویند با این جملات یک انشاء بنویس ابتدا یواش یواش با جمله سازی انشاء می نویسیم کتابی یا چیزی را خوب بخوانید و مطالعه کنید بعد کتاب بنویسید، حالا کار داریم، ما فعلاً در این الفبا هستیم و خداوند انشاءالله نصیبمان کند قطرۀ علمی که بخشیدی ز پیش، متصل گردان به دریاهای خویش، که قطرۀ علمی را که خداوند به ما داده است متّصل به دریای خودش کند انشاءالله اصلاً چه لذّتی دارد که انسان این چیزها را از خدا بخواهد، هر چند عاشق ذات الهی بودن یک ارزش دیگری دارد، از او که صرف نظر کنیم انسان این معارف را بفهمد، روحش بزرگ شود، این چیزها که مثلاً زن زیبا بخواهیم و حوری بخواهیم و قصر بخواهیم و نمی دانم این جور چیزها را از خدا بخواهیم، این کجا و آن کجاست اصلاً نمی شود مقایسه کرد با یکدیگر، و حیف است که این ها نادانسته بماند و ما محروم شویم از این ها، واقعاً در نظر بگیرید، که حیف است که ما محروم شویم از این ها یک وقت نشود که با قاقا سرمان کلاه رود و با این ها مشغول شویم و سرمان کلاه برود، ارزش ما به هیچ چیز خارج از وجود خودمان پخشت این را دقّت کنیم، بهشت هم یک مقوله ای است که خارج از وجود ماست، و اگر دقّت کنیم که بهشت در نفس آن وقت یک جور دیگر با نفس سر و کار داریم یک جور دیگر دنبال بهشت، در درون خودمان می گردیم ولی صفت خوف و صفت غضب و صفت بهجت و سرور و نظایر آن دیده نمی شود و در هیچ عضوی از اعضای ظاهر و باطن بدن جای ندارد بلکه انسان به جملگی و تمامی خود آن را داراست و سخن ما این است که انسان می گوید من دانایم و یا خشم و شادی و بیم دارم و همین در دیگر اوصاف، صفات، جملگی انسانند و همچنین یعنی غضب و محبّت و بخل و حسد جملگی انسانند و جای آن ها در هیچ جزیی از اعضای بدن و عضوی از اعضای آن نیست بلکه حقیقتی ورای این تن و اعضای آن دارای آن هاست. صفات، جملگی انسان خیلی به کار می آید در معاد مخصوصاً خیلی به کارمان می آید، در تفکّر در مورد معاد و جزا و عقاب و پاداش و بهشت و جهنّم و حشر و تغذیه در این ها به کار می آید که صفات جملگی انسانند.