جلسه 126 - معرفت نفس
شماره جلسه
126
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 126 - معرفت نفس

درس 73

درس 72 را جلسۀ گذشته به مثل رساندیم درس این بود که ما اگر یک شکلی را تصوّر کنیم که کیلومترها بزرگ شود مثلاً یک دایره ای را تصور کنیم که کیلومترها و صدها کیلومتر بزرگ شود این شکل در کجا قرار دارد؟ صحبت شد که در مادّۀ دماغی قرار ندارد چون دماغ خودش مادّه و اندازۀ مشخّصی دارد، شکل دماغ و مغز مشخص است و اگر این شکلی که ما تصور می کنیم در مغز باشد لازمه اش این می آید که مغز در عین حال دو شکل را می گیرد بحث در این بود که ارتباطی که بین این شکل هست با قوه ای که این را تصور کرده چه ارتباطی است و علاقه ای که بین این ها برقرار است چه علاقه ای است، در جلسۀ گذشته خواندیم که این قوّه دراکه را با آن شکل لا محاله علاقه ای است چنان که هر قوه دراکه با مدرکات خود این چنین است حال ببینیم که این علاقه آیا وضعی است مانند علاقۀ مجاورت و معاذات و جاری متجری آن ها که در بین اجسام خارجی است علاقۀ مجاورت و معاذات در اجسام خارجی هست مثلاً این جعبۀ نوار را در نظر بگیرید به عنوان جسم خارجی با این ضبط رابطه دارند رابطۀ موازات دارند یعنی رو به روی هم قرار گرفتند یا درمجاورت یکدیگر قرار گرفتند به هر حال وضعی را نسبت به یکدیگر دارند، یا غیر وضعی است، قسم اوّل که وضعی است محال است زیرا که شکل مفروض در هیچ جهت انسان در خارج تحقق ندارد نه در سمت بالای انسان نه در سمت پائین آن و نه در یمین و یسارش و نه در جلویش و نه در پشت سرش پس قسم ثانی است که غیر وضعی است، آیا علاقۀ نامبرده میان قوۀ دراکه و شکل متخیّل قابلیّت است، چند نظر داده شده که از این به بعد می خوانیم یکی این که به قابلیّت باشد یکی هم این که به مقبولیّت باشد قابلیّت یعنی این که شکل مفروض صورت آن قوّه باشد به این بیان که قوه قابل و شکل مفروض مقبول باشد و چنان که مادّه صورتی را می پذیرد مثلاً چوب در دست نجّار صورتی را، همچنین قوۀ دراکه آن شکل را پذیرفته و به صورت آن متصوّر شده است این میز که این جاست چوب است صورت رومیزی را به خودش پذیرفته است و یا آن میزی که آن جاست صورت میز را به خودش پذیرفته است آیا قوۀ دراکه قابلیّت دارد یعنی حالت قبول کنندگی داشته و این صورت را قبول کرده است که این ارتباط بین آن هاست و آیا آن شکل صورت قوّه است، قوه به آن صورت درآمده است این علاقه در این مقام متحقق نیست، زیرا صورت خواه به معنی عرض و خواه به معنی صورت نوعیه جوهری بوده باشد قوّۀ دراکه اگر جسمانی باشد باید در دماغ تعبیه شده باشد و بدان شکل متشکل و حال آن که دماغ را صورت و شکل خاصّی است و یک چیز مادّی در عین واحد به دو صورت متغایر نمی تواند بوده باشد اگر بگوئیم که قوۀ دراکۀ ما این صورت را پذیرفته به صورت شکلی را که تصوّر کردیم پذیرفته است پس لازمه اش این می شود که ما قوۀ دراکه را مادّی بگیریم در آن واحد خود قوۀ دراکه، که خودش شکل خاصّی دارد، در عین حال بتواند این شکل را هم بپذیرد می فرماید آن نمی تواند یک صورت از این قوه باشد که آن قوه به صورت آن شکل درآمده باشد صورت را هم گفته که اگر به معنی اَرض بگیریم و یا خواه به صورت نوعیه جوهری بگیریم، صورت نوعیه جوهری همان است که خواندیم و مثلا زدیم در مورد الکل و قند و مواد دیگر، که مواد مثلاً با هم مساوی هستند ولی صورت نوعیۀ آن ها متفاوت است و آن تغییر در صورت نوعیه باعث تغییر در خواص و آثار می شود فرض کنید که الکل با صابون همۀ آن ها کربن و اکسیژن و ئیدروژن دارند امّا نوع صورتی که این ها با هم گرفتند در الکل یا در صابون طوری شده که الکل در الکل خواص الکلی دارد و صابون هم خواصّ صابونی خودش را دارد، حالا می گوید که به هر معنا که این صورت را بگیریم که این، آن صورت را پذیرفته یعنی مثلاً این شکل شده صورتی برای آن قوّه و قوه در آن غالب شکل گرفته، یا این که بگویید که به معنی عرضی که شکل دار است بگیریم فرقی نمی کند به هر حال اگر ما قوه را مادی بگیریم لازمه اش این می شود که قوه به شکل آن صورت درآید که این طور سرهم نمی تواند باشد، پس جای آن در مغز نمی تواند باشد، چون علاقۀ آن ها را نمی توانیم تنظیم کنیم مغز مادّی است و آن شکل تحقّق مادی ندارد آیا علاقۀ مذکور به مقبولیّت است؟ که قوّۀ دراکه صورت آن متخیّل، مُشکل بوده باشد، این نحو علاقه در این مورد نیست، زیرا قوۀ دراکه بالفعل مدرک است و آن شکل مفروض بالقوه مدرک و محال است که مدرک بالقوّه صورت چیزی شود که مدرک بالفعل است پس باید علاقۀ بین آن دو به فاعلیّت و مفعولیّت باشد که علاقه به علیّت و معلولیّت است اگر ما بگوئیم که این صورت آن ها قابلیت نیست و مقبولیت است یعنی قوه ی دراکه صورت برای آن شکل شده است می گوید اگر بخواهیم این گونه تصور کنیم ایرادی پیدا می کند ایرادش این است که قوه ی دراکه بالفعل یعنی الان و هر وقت ما بخواهیم دراکه است همیشه باید درک کند آن شکل بعد مستحق شده است وگرنه متحقق که نبوده است که همیشه باشد ما یک زمانی تصمیم گرفتیم که آن را ادراک کنیم شکلی که نبوده خودش نمی تواند بیاید تقدّم پیدا کند به ذهن، اوّل باید ذهن باشد تا بعد بتواند آن را تصوّر کند عکسش که درست نیست، این نحو علاقه در این مورد نیست زیرا قوه دراکه که بالفعل مدرک است و آن شکل مفروض بالقوه مدرک یعنی آن شکلی که ما تصور کردیم و هفتۀ پیش معرفی کردیم هزاران شکل مثل آن هست که می توانیم تصوّر کنیم بزرگ تر از آن یا کوچک تر از آن و یا به صورت های مختلف می توانیم تصور کنیم خوب همه ی این ها مدرک بالقوه هستند یعنی در قوۀ ادراک ما قرار دارند و ما می توانیم این ها را ادراک کنیم می فرماید که محال است که مدرک بالقوه صورت چیزی شود که مدرک بالفعل باشد یعنی آن است که به ذهن صورت می دهد، یعنی برای من ذهن درست می کند، قوه درست می کند، آن بالقوه است و این بالفعل است، محال است که مدرک بالقوه صورت چیزی شود که مدرک بالفعل باشد پس نه علاقۀ قابلیّت است و نه مقبولیّت علاقۀ آن ها باید بین آن دو به فاعلیّت و مفعولیّت باشد یعنی یکی فاعل باشد و یکی مفعول، یکی کننده باشد و یکی شونده که علاقه ی علیت و معلولیت است یعنی ذهن علت است برای تشکیل آن شکل یعنی آن شکل را ایجاد می کند و خلق می کند اکنون بنگریم که آن مقدار و شکل اعنی شکل مفروض می تواند فاعل قوۀ دراکه باشد، البته نمی تواند چون قابلیت را که گفتیم، مقبولیت را هم گفتیم حالا اگر فاعلیت را بخواهیم بگوئیم باید مفعولیّت را هم بگوئیم رابطۀ آن ها رابطۀ فاعلیّت است از طرف قوۀ دراکه، آن فاعل است می گوید آیا می تواند عکس باشد یعنی آن شکل فاعل باشد برای قوۀ دراکه می فرماید البته نتواند زیرا مقادیر فعل فاعلی امر مباین یعنی جدای از خود نمی توانند بوده باشند، مثلاً این جعبه ای که دست من است یک مقدار است یک مقدار مادّی است این می تواند خودش علت باشد برای یک امر خارج خودش یعنی خودش یک امر خارج از خودش را خلق کند که نمی تواند، مقادیر علل فاعلی یعنی عللی که خلق کند چیزی و ایجاد کند چیزی را، پس آن شکل نمی تواند باشد، هستی داشته باشد بعد بیاید ذهن مرا تشکیل دهد یا قوه را تشکیل دهد، و دیگر این که این قوه در ما باقی است و آن صورت یعنی شکل مفروض و اشباح آن ظاهر می گردد شما شکل به آن بزرگی را تصوّر می کنید هر وقت اراده کردی دیگر آن شکل ها وجود ندارند امّا قوۀ شما وجود دارد پس باید قوۀ خیال فاعل یا واسطه و یا شریک علّت در تحقق آن صورت که شکل مفروض است مثلاً بوده باشد یعنی قوۀ خیال یا باید فاعل باشد و یا لااقل شریک در ایجاد باشد حال اگر قوۀ دراکه مادّی بوده باشد باید تأثیرش یعنی فاعل و یا واسطه و یا شریک نفس بودنش به مشارکت وضع بوده باشد چون گفتیم که مادّی تأثیرش را در وضع می گذارد در صفحه قبل خواندیم که فعل جسم و جسمانی به مشارکت وضع است یعنی اگر یک امر مادی در یک امر مادی دیگر تأثیر بگذارد تا در وضع او قرار نگیرد نسبت به او وضع خاصّی را پیدا نکند تأثیر نمی گذارد شما مثلاً این چراغ را خاموش کنید بگوئید که می خواهیم از چراغ کناری استفاده کنیم نور او لامپ و مهتابی او در موازات خاصّ او که بتواند آن را روشن کند قرار ندارد اگر بخواهد تأثیر بگذارد باید در موازات خاصّی قرار بگیرد الان این لامپ برای این روشن شده که در موازات خاصّی نسبت به فضای اتاق قرار دارد حالا اگر این موازات نبود این لامپ را روی پشت بام بگذارید و بگوئید که از پشت بام نور بدهد خوب نمی دهد مادّه اگر بخواهد تأثیر بگذارد شما بخواهید چیزی گرم شود کنار خورشید یا آتش نگذارید و بخواهید که بپزد خوب نمی پزد مثلاً شعله سمت راست را روشن کنید بعد کتری را بگذارید روی شعله خاموش سمت چپ گاز، بعد بگوئید که من نیسم ساعتی می ایستم تا جوش آید، خوب جوش نمی اید چون شعله خاموش است حالا هر چقدر آتش باشد باید موازات با هم داشته باشد یعنی یک ارتباطی با هم برقرار کنند ماده تا وضع ایجاد نشود مشارکت وضع نباشد تأثیر نمی گذارد پس باید در تأثیر و تأثر است مادی وضع وجود داشته باشد شما مثلاً دستگاه ویدئو دارید می خواهید این را روشن کنید حالا اگر این دستگاه کنترل داشته باشد باید دستگاه را سمتش بگیرید، نمی توانید این طرف بگیرید و این روشن شود بگویی که من این را طرف در می گیرم ویدئو من روشن شود شما کنترل را باید سمت ویدئو بگیرید کانال را بخواهی عوض کنی باید سمت آن بگیری یا بنده می خواهم صحبت کنم باید میکروفن را مقابل دهانم بگیرم که صدای من و صوت من تأثیر بگذارد روی این شبکۀ حساس میکروفن تا ارتعاشات ایجاد شود و ضبط شود حالا اگر من میکروفن را بگذارم طرف پنجره خودم این جا بنشینم که صدای من ضبط نمی شود. اگر قوۀ دراکه مادی باشد باید تأثیرش یعنی فاعل و واسطه و یا شریک علّت بودنش نسبت به آن شکل به مشارکت وضع بوده باشد و ما گفتیم آن شکل نسبت به قوۀ دراکه وضع ندارد و هر چه که تأثیرش به مشارکت وضع است در آن چه که به قیاس با او وضع دارد مؤثر است به قیاس با او وضع داشته باشد به این که اصلاً وضع نداشته باشد شما این چراغ را روی پشت بام بگذاری به هر حال وضع دارد امّا نسبت به این اتفاق وضع خاصّی نیست نسبت به این، این وضع را ندارد با قیاس این اتاق وضع مناسب را ندارد مثلاً آتش گرم نمی کند مگر آن چه را با او در جهتی مجاور است و خورشید روشن نمی کند مگر آن چه را که در جهتی با او مقابله دارد و حال آن که صورت خیالی در هیچ جهاتی از این جهات عالم طبیعت نیست تا قوۀ خیال با او وضعی داشته باشد و در او تأثیر کند بلکه قوۀ خیال ابداعاً آن را انشاء و ایجاد می کند الان من به شما می گویم یک دایره تصور کنید با قطر 500 متر، ذهن شما فوراً خلق می کند و ابداع می کند انشاء می کند و دیگر این که صورت خیالی از آن چیزهایی است که وضعتاً یعنی به یکبارگی حادث می شود و ممکن نیست که قوۀ جسمانی با صورتی که باید به سبب خود او حادث شود پیش از وجود آن صورت نسبتی داشته باشد ما می گوییم قوه خیال خودش خلق می کند مگر می شود که قبلاً وجود داشته باشد بعد نسبت به یکدیگر موازات و وضع داشته باشند آیا این طوری می شود، اصلاً این امکان ندارد، من الان به شما می گویم که یک صندلی به پایه های هزار متر تصوّر کنید الان در همین زمان شما تصور می کنید قبلاً که در ذهن شما نبوده است، پس وقتی قبلاً نبوده هیچ وضع و موازاتی هم با قوۀ درکه نداشته قوۀ دراکه بدواً خلقش کرده و ایجاد کرده است و ممکن نیست که قوۀ جسمانیه با صورتی که باید به سبب خود او حادث شود پیش از وجود آن صورت نسبتی داشته باشد زیرا نسبت چیزی با دیگری که هنوز آن دیگری موجود نشده است غیر ممکن است و حال این که در جای خود مبرهن است که براهین مؤثر جسمانی باید آن نسبت ، قبل از وجود اثرش خواه قبلیت زمانی و خواه قبلیت ذاتی حاصل بوده باشد، یعنی اگر شما تأثیر و تأثر مادّی منظورتان باشد حتماً باید قبل از تأثیر و تأثر هر دوشان وجود داشته باشند نمی شود که یک عامل مادّی وجود داشته باشد امّا متأثر که می خواهد اثر بپذیرد وجود نداشته باشد بعد بگوئیم این ها با هم رابطه دارند این که نمی شود باید حتماً قبل از تأثیرگذاری چه قبل زمانی و چه قبل ذاتی، قبل از تأثیرگذاری در دو امر مادّی وجود داشته باشند قبلیت زمانی مثل این که بنده می خواهم با ایجاد حرارت فلان مادّه را گرم کنم باید هر دو آن ها باشند یعنی باید مادّه باشد، حرارت باشد آن مادّه را هم که می خواهم گرم کنم نیز باشد قبل از گرم کردن و تأثیرگذاردن، نمی شود بگوئیم بله گرم کردن صورت گرفت و تأثیر گذاردن صورت گرفت امّا یکی از آن ها نبود دیگر آن جا تأثیری وجود نداشته، قبلیت ذاتی مثل این که یعنی این قبل از آن وجود داشته باشد بلکه ذاتاً هست فرضاً من می خواهم این انگشترم را حرکت دهم می خواهم روی آن تأثیر بگذارم و حرکتش دهم، حالا حرکت دست من زودتر انجام می شود یا حرکت انگشتر، نمی شود این را گفت چون انگشتر الان محیط بر انگشت بنده است بنده اراده کنم هر دو از نظر زمانی حرکتشان در یک لحظه صورت می گیرد قبلیتی وجود ندارد که بگوئیم این قبل از آن آمد، این آن را تکان داد و این حرکت کرده، نه این قبلیّت ذاتی است چون این حرکت برای انگشت است ذاتاً برای انگشت من است و ذاتاً این قابلیّت دارد انگشت من ذاتاً قبلیت دارد نسبت به حرکت انگشتر امّا زماناً قبلیت ندارد، پس باید آن نسبت وضعیه به قیاس با مادّۀ اثر یعنی محل و موضع اثر پیش از وجود اثر حاصل بوده باشد یعنی قبل از این که حرارت آن را گرم کند باید در نسبت خاصّی این دو قرار گرفته باشند نمی شود بگوئیم این مهتابی را ما روی پشت بام می گذاریم و بعد روشن می کنیم و این اینجا روشن می شود اگر بخواهد روشن بشود قبلاً باید ما وضعش را تنظیم کرده باشیم، اگر بخواهیم صدا ضبط شود باید قبلاً این وضع بین دهان بنده و میکروفن برقرار شده باشد بعد از برقراری وضع تازه اثرگذاری است مثلاً در تأثیر کردن آتش یا خورشید اوّل باید بین هر یک از آن دو با متأثر یعنی آن که تأثیر می پذیرد از آن ها نسبت وضعیه برقرار شود تا در آن ها اثر کند پس بنا بر آن چه نگفته ایم اگر قوۀ خیال را با صورت خیالی وضعی اعنی همان نسبت وضعیه بوده باشد بایداین وضع پیش از حصول صورت خیالیه با مادّۀ آن صورت خیالیه متحقق بوده باشد پس اگر بین قوه خیال با آن صورت نسبت وضعیه باشد باید این وضع پیش از حصول صورت خیالیه با مادّۀ آن صورت خیالیه متحقق بوده باشد تا بتواند وضع انجام شود و حال این که صورت خیالیۀ اثر عارض بر مادّه نیست بلکه موجودی برزخی است، که به محض ارادۀ نفس در موطن خیال انشاء می شود. این صورتی که ما تصوّر می کنیم مادّی که نیست یک امر عارض بر مادّه نیست که بگوئیم ماده ای داریم و این شکل رفته روی این ماده سوار شده و این درست شده است، پس نتیجه گرفته ایم که چون علاقۀ قوۀ خیال به صورت خیالیه وضعی جسمانی نیست و نیز عدیم العلاقه با وی نیست عدیم العلاقه یعنی بدون علاقه قوۀ خیال مبدأ غیر جسمانی برای صورت خیالی است چون گفتیم مبدأ مادّی که نمی تواند داشته باشد و چون بدون علاقه هم نمی تواند باشد چون گفتیم بین قوه دراکه و بین مدرِک و مدرَک باید یک نسبتی باشد که این را درک کند اگر این جور نباشد که سنگ روی سنگ بند نمی آید من مثلاً اگر چشمم کار نکند از گوش انتظار داشته باشم که ببیند خوب نمی بیند بین چشم و طول موج بین گوش و فرکانس بین دهان و غذا بین خیال و مخیل بین عقل و معقول ارتباط باید داشته باشد یک سنخیت باید بین مدرِک و مدرَک باشد پس چون این مادّی نیست و از طرفی هم علاقه نمی تواند باشد قوۀ خیال مبدأ غیر جسمانی برای صورت خیالی است پس قوۀ خیال مجرد از مادّه و علائق مادّه است. تلخیص دلیل مذکور این که صورت خیالیه را مثلاً همان شکل مفروض را وضع نیست وضع ندارد و در هیچ یک از قسمت های ما قرار ندارد در هیچ سمتی و هر چه که بلا وضع است ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود، مغز وضع خاصّ دارد چیزی که وضع ندارد، نمی تواند بیاید در یک امری که دارای وضع است قرار بگیرد از این جا نتیجه می گیریم که روح هم که نفس است و خود نفس هم که مجرد است در جسم نمی تواند باشد یعنی توی جسم نمی تواند باشد که بگوئیم این در این رفته است. روح مثلاً در جسم است، در جسم ما روحی وجود ندارد علاقه اش علاقۀ دیگری است بین این و آن جسم، بحث ارتباط بدن با نفس خیلی پیچیده است که قرار گرفته است به هر حال همین نتیجه را هم از این بحث می توانیم بگیریم که هر چه را که بلاوضع است ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود پس صورت خیالیه در قوۀ جسمانیه حاصل نمی شود نه به وجه قبول و نه به وجه فعل و نه به وجه مبانیت وضعیه، پس مدرک صورت خیالیه قوه ای است مجرد و این قوۀ مجرد قوۀ عاقله نیست چون کلّی نیست قوۀ عاقله هم نیست زیرا که مدرکات عقل قابل انقسام نیست و صورت خیالی اگر چه مجرد از ماده است ولی مجرد از مقدار و صورت نیست چه تجرد برزخی دارد و بدین لحاظ قابل انقسام است و نیز عقل که عقل بالفعل شد با معقولات خود متحد می گردد و قوه ای که مدرکه معقول است از این حیث که مدرک معقوله است مدرک متخیل نیست، چون قوۀ عاقله مدرک کلیّات است و نمی تواند اتّحاد برقرار کند با چیزی که خودش کلّی نیست پس قوۀ مدرکه صور متخیله قوّه ای دیگر جز عقل است یعنی جز قوۀ عاقله است پس ثابت شد که قوۀ خیال قوه ای است که مجرد به تجرد برزخی است این دلیل به پایان رسید و چنین می پندارم که به خوبی تفهیم و تفهم شده باشد اگر چه در آن اصطلاحات و نوار تمام شد ولی برای شما دوستان گرامی هیچ مطلبی در این دلیل و در ادلۀ گذشته فرو گذار نشده است و همۀ آن ها را از خارج توضیح داده ایم که اگر به قلم می آورده ایم یک کُراسه می شود البته مطالب علمی و درسی این چنین است باید کسی بالای سر انسان بوده باشد و شرح و بیان دهد و زبان ترجمان باشد و گرنه بی استاد چنان است که ملای رومی گفته است.

یعنی در هر کاری ما مِن حرکة اِلاّ وَ أَنتَ مُحتاجٌ فیها إلی مَعرِفَة. شما بخواهید ریاضی یاد بگیرید اگر خودت تلاش کنی و ریاضی را از کتاب یاد بگیری تا این که استاد بالای سرت بیاید و به تو یاد بدهد خیلی فرق دارد، این دستگاه را می خواهی طرز کارش را یاد بگیری این را امتحان کنی بگویی حالا این را فشا ردهم چه می شود این را فشار بدهی چه خواهد شد چه تأثیراتی دارد تا این که یک نفر بیاید به شما بگوید که این و این برای این کار است این را این جوری کن و آن را آن جوری کن این خیلی فرق دارد که یک استاد بالای سر انسان باشد و مطلبی را شیرفهم انسان کند با این که انسان بخواهد با عقل خودش و توان خودش مطالب علمی را جلو رود. قسمت آخر هم که ربطی به بحث ما ندارد، درس 73، توضیحات دارد، و مطالب متفرقه فرمودند که هر چند مفید است برای ما تذکر داده است که درس ما از چه طریقی است و در کلام درس از چه طریقی رفتیم اصل درس نیست، اصل درس در نیمۀ صفحه 218 هست که یک دلیل آورده است و چون کوتاه است و فرصت هم هست این دلیل را هم می خوانیم اینک دلیل دیگر در تجرد نفس ناطقه می آوریم، این دلیل را از طَهارَةُ الأعراقِ ابن مِسکِویَه نقل به ترجمه می کنیم تشوُق طباع بدن به لذّات جسمانیه است و تشوق حقیقت به نام نفس به معرفت معارف و حقایق، میل این به اموری است که به مراتب افضل از امور جسمی اند و به طبع از لذّات جسمانی انصراف دادند به قول ملای رومی در دفتر چهارم مثنوی و در دفتر پنجم آن جان گشاید سوی بالا بال ها پر زده در زمین جنگال ها

خونی معده زین که و جو باز کن ، خوی معده یعنی عادت معرده را از کاه و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن،

ایشان می فرماید از دلایل دیگری که برای تجرد نفس است این است که بین تمایلات جسم با روح فرق هست یعنی انسان در خودش تمایلاتی را پیدا می کند که آن تمایلات، تمایلات جسمانی نیستند پس باید مبدأیی دیگر برای تمایلات آن ها وجود داشته باشد یعنی گفتیم باید بین مدرِک و مدرَک و بین عاشق و معشوق سنخیت باشد بین طالب و مطلوب، حالا گاهی اوقات ما مادّه می خواهیم یعنی غذا و آب می خواهیم نان می خواهیم میوه می خواهیم خب این ملعوم است که مبدأش هم چیست؟ امّا گاهی اوقات ما چیزهایی می خواهیم که مادّی نیستند مثلاً شما این جا آمدید از این که غذا نمی خواهید یا نان و آب که نمی خواهید این که شما را به این جا کشانده است چیست؟ مبدأ تمنّاها و مطلوب ها فرق دارد در انسان که انسان مطلوب های مختلفی دارد و از این اختلاف متوجّه اختلاف طالب هم می شویم که طالب ها مختلف هستند که مطلوب ها هم مختلف اند حالا ایشان می فرماید که تشوق طباع بدن تشوق یعنی شوق پیدا کردن، شوق داشتن تشوق طباع بدن به لذّات جسمانیه است طبع انسان بدناً به این صورت است و تشوق حقیقت به نام نفس به معرفت معارف و حقایق یعنی نفس به معارف علاقه دارد با آن رشد پیدا می کند میل پیدا می کند و با او شاد می شود، میل این یعنی به اموری است که به مراتب افضل از امور جسمیه است و به طبع از لذّات جسمانیه انصراف دارد به قول مولای رومی در دفتر چهارم مثنوی و در دفتر پنجم آن که بعد شعر هست که توضیح داده است که همان انسان بالش سوی بال هاست ولی زمین تمنّایش رو به پائین است بعد معده کاه و جو می خواهد و غذا می خواهد و روح چیز دیگری می خواهد ما در بحث لذات که در بحث تغذیه است و به آن می رسیم و خدمتتان می گویم و در روز همین دوشنبه هم مبحث سعادت آن جا که بحث این را کردیم که بعضی ها قائل هستند که سعادت مساوی است با لذّت، این که انسان کمال لذّت را ببرد، پس خوشبخت است خوشبختی یعنی بردن کمال لذّت، می خواستیم ثابت کنیم که این گونه نیست، آن جا لذات را تقسیم کردیم که انسان گاهی اوقات لذات مادی را از آن می گذرد مثل لذّت های خیالی و وهمی و عقلی و فوق عقلی که مطرح کردیم در لذّت وهمی مثلاً ابن سینا مثال می زنند که می فرماید مثل یک ورزشکاری که شطرنج بازی می کند فکرش فقط بردن شطرنج است که در آن لحظه اگر شما بهترین غذاها را به او بدهید نمی خورد می خواهد که بِبَرد و یا قهرمانان که می خواهند رتبه بیاورند، تیمشان بِبرد، گُل بزنندف در آن لحظۀ فوتبال، در اوج مسابقه و آن لحظه اصلاً متوجه نیست غذا بدهید نمی خورد هیجانش فقط در این است که آیا بِبَرند یا نمی برَند، اصلاً هیچ لذّت مادی را که به او عرضه کنی استفاده نمی کند الان فقط غلبه است، چه بازیگر چه تماشاگر، چه مربّی اش همه متوجّه به این مسأله دارند که حالا کم و زیاد دارد در آن ها، همه اصلی در آن ها این است که بِبَرند. اگر لازم باشد که مثلاً فرض این که در مسابقه آماده باشند امشب چیزی نخورند، نمی خورند، از خوردن بعضی چیزها اگر بخواهند پرهیز کنند، پرهیز می کنند چون قهرمانی، آفرین گفتن و به به و چه چه دیگران برای آن ها از لذت مادی برایشان بیشتر است این ها لذات موهوم است که این ها توهم است این لذت موهوم برایش شیرین تر از لذت مادی است برای همین راحت از این می گذرد مثلاً سلاطین و رؤسا که مثلاً برای کشورگشایی و برای این که به مقامات بالا برسند از خیلی از لذات مادی نمی گذرند برای این که برسند به آن میز و پشت، تلاش می کنند و می رسند یا این که یکی برای این که در کنکور قبول شود بحث این نیست که می خواهم دنبال علم بروم یک وقت است می رود به کنکور برای این که می خواهد دنبال علم برود اما یک وقت است که می رود به کنکور برای این که به دانشگاه برود و معروف شود، دانشگاه رفته، دانشجو است، دکتر شده، مهندس شده است می بینید که هر کاری لازم باشد برای این می کند اگر علاقه به تلویزیون دارد به ورزش دارد به خوردن و خواب دارد از همۀ این ها چشم پوشی می کند شب و روز می نشیند به خواندن، در ارتباطات، در رفت و آمدش تأثیر می گذارد، می نشیند می خواند تا قبول شود، اگر قبول نشود حاضر است ترک آن همه لذات را بکند تا قبول شود اگر قبول نشود می بینیم که چقدر برایش گران تمام می شود کسی که با این دیدگاه رفته است حالا اگر بگویی که عیبی ندارد حالا بیا کباب بخور و مرغ بخور، پیراهن خوب، ساعت خوب می خرم او حاضر نیست در آن لحظه او را هیچ چیزی آرام نمی کند جز قبولی، بعضی ها کارشان به سکته هم می کشد یا یک فوتبالیست یا کشتی گیری که باخته است در آن لحظه اگر بگویی عیبی ندارد بیا فلان چیز را بگیر، او اصلاً در آن لحظه حاضر نیست با هیچ چیز دیگری عوض کند باختن برایش گرانترین حادثه است برای همین در جام جهانی چند نفر کشته شدند چند نفر سکته ای داشتیم چند نفر مثلاً خودکشی کردند یا قتل کردند، بعضی ها یک نفر را می کشند که چرا این جوری شده مثلاً، خوب این اثر لذت وهمی است یا مطلوب های وهمی مطلوب دیگر مطلوب مادّی نیست پس این حقیقت گوهری است ورای بدن و اجل و اکرم و اعلی از جهنم و تفاوت او با جسم و جسمانیت به حکم سنخیتِ بین ظرف و مظروف چون تفاوت خواسته هایشان است، این دو گونه میل را در خودمان بالبداهه می می بینیم دو گونه منظورش میل های مادّی و مطلوب های مادی و میل های معنوی و مطلوب های معنوی، معنوی اعم از فوق عقل، خیال یا وهم، یعنی مخیل و موهوم و معقول و فوق عقل، این تقسیم مادی و معنوی می کند بحث ارزش نیست و به یقین می دانیم که به قول ملای رومی هم معدۀ تن داریم و هم معدۀ دل و هر یک را غذای مخصوص است شما الان برای کدام غذا در این زاویه مسجد سبزه میدان آمل گرد آمدید و سبب چیست که میل و رغبت روزانۀ هر یک شما پیش از پیش می گردد و با تمام اشتها و اشتیاق این حرف ها را می شنوید و می نویسید این درس ها و بحث ها غذای کدام معده است اگر معدۀ دل از جنس معدۀ تن بودی، غذای هر دو یکسان بودی، ولی ببین تفاوت میان این دو غذا از کجاست تا به کجا، خود شما الان سه سال است که این جا می آئید برای خوراکی و غذای مادّی که نمی آئید معلّم ثانی ابونصر فارابی نکتۀ جالبی آورده است که ایشان در یکی از کتاب هایشان بیماری ای را به نام بولیموس معرفی می کند که این بیماری عبارت است از بی اشتهایی و بی میلی به غذا در عین نیاز بدن به غذا، شخص غذا نمی تواند بخورد، بی اشتها و بی میل به غذاست و بدن روز به روز لاغر و ضعیف می شود در حالی که این غذا نمی تواند بخورد، نیاز به غذا دارد (بدن) امّا او نمی تواند بخورد بعد بدن احتیاج دارد، میلی وجود ندارد، بدن لاغر می شود می فرماید بعضی اوقات در روح هم چنین مریضی ای هست که بعضی اوقات روح غذا دارد، غذا نیاز دارد امّا به بیماری ای دچار می شود شبیه به بولیموس روحی، که دنبال غذایش نمی رود، میّت به غذا بی میل است غذا که به او عرضه کنی حالش به هم می خورد من خودم یک مدّت مبتلا بودم که هیچ نوع غذایی را دوست ندارند و حال تهوع انسان به او دست می دهد از غذا، فرقی هم نمی کند، نمی تواند بخورد روح هم این گونه است غذا احتیاج دارد ولی هر غذایی که به او عرضه می شود استفاده نمی تواند بکند، و پناه می بریم به خدا از این نوع بیماری که ما یک وقت قران نتوانیم بخوانیم یا ذکر خدا که غذای ماست نتوانیم بگوئیم، حال و حوصله اش را نداشته باشیم ، کِسل شویم، خسته باشیم، برای شعر خواندن و تلویزیون نگاه کردن حال داریم اما برای انس و برای این که خلوت کنیم چند دقیقه با قران و صفا کنیم و ... لذت ببریم می خواهیم نماز بخوانیم، نمی توانیم، می خواهیم با سیدالشهدا حرف بزنیم نمی توانیم، می خواهیم با امام زمان (عج) مناجات کنیم نمی توانیم، می خواهیم مطالعه کنیم و کار علمی کنیم نمی توانیم نمی توانیم این که مرحلۀ پائین تر هم هست، پناه می بریم به خدا، در آخر فرمودند: غرض این که همچنان که بیماری بولینوس حالا از ابتدا بخوانیم که معلم ثانی ابونصر فارابی یکی از مفاخر عالم علم است آن جناب موجزنویس است موجز یعنی کوتاه و خلاصه نویسی و رسائل متعدد تألیف کرده است که هر یک در موضع خود خردند، از آن جمله کتاب خصوصی اوست در فصل 24 فصل مفرد فسوس است آن از لذت و اَلَم بحث می کند و به مناسبت بحث از بولیموس نام برده است و آن بیماری است که مبتلای بدان طعام را ناخوش می دارد و حال این که بدنش از گرسنگی آب می شود فرض این که همچنان که بیماری بولیموس معدۀ تن را از اشتها باز می دارد و گرسنگی را حفظ نمی کند و با این که بدن از بی غذایی آب می شود همچنین معدۀ دل را این بیماری عارض می شود که آدمی را از تحصیل گل و ریحان یعنی معارف و سیر به ماوراء طبیعت و انس با عالم قرب و حقایق باز می دارد و به غذای معدۀ تن که کاه و جو است سرگرم می کند به قول ملای رومی او نبیند جز با ابطل و ارض، از شقاوت غافل است و از شرر