درس 72
درس 72 نیز از دلایل تجرد برزخی قوۀ خیال هست که یک مقدار زحمت علمی بیشتری دارد. در این درس نیز دلیلی بر تجرد برزخی قوه خیال و صورت خیالی اقامه می کنیم که از آن تجرد نفس ناطقه نیز دانسته می شود پیش از این که به تحریر و تحلیل برهان بپردازیم چند مطلب را که در آن به کار برده شده، فهرست وار تقدیم می داریم که شاید برخی از آن ها را باید اکنون به عنوان اصول موضوعه از ما بپذیرید، اصول موضوعه اصولی هستند که قبل از این که وارد بحث شوند افراد به عنوان اصل مسلّم می پذیرند و براساس پذیرفتن آن اصل مسلّم به داخل بحث می روند، معمولاً در هر بحثی افراد که با هم بحث می کنند قائل به یک اصول موضوعه هستند (طرفین بحث) آن را به عنوان اصل قبول دارند که بتوانند به هدف مشخصی برسند و به جواب مشخّصی برسند و به هر حال به نتیجۀ مشخصی برسند. هر چند ما در دروس ابتدایی معرفت نفس اثبات کردیم که آن ها هم در باطن قائل به اصول موضوعه ای هستند ولی به هر حال طرفین این گونه است که یک چیزهایی از یکدیگر قبول دارند، حالا خود اصول موضوعه هم گاهی اوقات امور بدیهی هست فرضاً اصل امتناع اجتماع نقیضین یا اجتماع ضدّین این ها موضوعی است که همه در بحث قبولش دارند و می پذیرند این را، بعضی از اصول موضوعه اصول موضوع علمی است مثلاً ما در بحث مثلثات قبول می کنیم که زوایای داخلی مثلث 180 درجه است یک اصل موضوع است که اثبات می شود و بعد براساس آن انسان می رود به سراغ بقیۀ مباحث مثلثات، یا مثلاً اندازه ی سینوس و کسینوس تا بحثی که به آن برسند، حالا چند اصل موضوعه را می خواهیم این جا بخوانیم، 1- در اصول هندسه محیط شدن شکلی بر شکلی دیگر مبرهن شده است مثلاً بر مثلثی، دایره محیط شود و یا بر دایره ای، مثلث محیط شود و یا بر دایره ای، مربع محیط گردد و یا بر مربعی، دایره محیط گردد و همچنین فحمسی یعنی 5 ضلعی در دایره و یا دایره در فحمسی قرار گیرد که هر یک محیط بر دیگری باشد گاهی اوقات در هندسه این گونه است که می گوئیم یعنی چه، احتیاج به اثبات دارد؟ چه احتیاجی است که مثلاًَ اوّل اثبات کنیم زوایای داخلی مثلث مثلاً درجه است نقاله می گذاریم درمی آید، جمع می کنیم می شود 180 درجه یا می کشیم در می آید امّا این گونه نیست در علوم هر کدام از قوانین و مقرّرات جای اثبات داریم یعنی شما باید اثبات کنید که این گونه است این یک حکم کلّی، قانون کلّی درآوردیم، تمام مثلث ها مجموع زوایای داخلی شان 180 درجه است این باید اثبات علمی شود نگوئیم که احتیاج به اثبات ندارد و دایره در مربع می رود و مربع در دایره ولی واقعاً این گونه نیست این مسائل در مقالۀ چهارم اقلیدس به برهان هندسی مبرهن شده است و شکل هفتم مقالۀ مذکور در احاطۀ مربع به دایره است یعنی مربع می تواند به دایره احاطه کند اُقلیدس برای اثبات آن نخست دو قطر دایره را که در مرکز آن به زوایای قائمه یکدیگر را قطع کنند رسم می کنند یعنی دو قطر دایره را رسم می کنند پس از آن از اطراف دو قطر نامبرده چهار نقطه در محیط دایره که پیرامون است چهار خط مماس به دایره می گذرانند که به تلاقی خطوط مماس، مربع محیط بر دایره حاصل می شود. 2- ریاضیدانان روسی هر یک از مواد کواکب را فلک می نامند و دوائر فلکی نیز گفته اند مثلاً مدارِ کرۀ ماه به کرۀ زمین یک فلک است یعنی یک دایرۀ فلکی است و مدار کرۀ زمین در گرد خورشید یک فلک و مدار کرۀ خورشید بر یک ستاره الکا یک فلک و گاهی برای سهولت تعلیم و تربیت مبتدی فلک را تجسم می دادند و از آن به افلاک مجسمه و یا علم هیأت را به هیأت مجسمه تعبیر می کردند مثلاً ماکت هایی که می کشند و رسم می کنند که گاهی برای سهولت آموزش که به یک شخص مبتدی بفهمانند که مثلاً زمین مدار دارد و مدار یعنی چه؟ از این ها استفاده می کنند امّا در برهان ریاضی، همان خطوط فلکی مجرد از تجسم کافی است، وقتی می خواهیم برهان ریاضی انجام دهیم نیاز به تجسم داریم چنان چه بطلمیوس در کتاب عظیم محبطی و ابوریحان بیرونی در محبطی اسلامی، قانون مسعودی و همچنین ریاضیدانان در براهین مسائل نجومی به کار داشته است این مطلب را در کتاب درس وقت و قبله عنوان و به تفسیر بحث کردیم یک کتاب مؤلف این کتاب دارد که به نام سینوس وقت و قبله است کتاب ریاضی است که نحوۀ محاسبۀ اوقات شرعی و قبله را نشان داده و مرقوم فرموده است، ستارگان دورۀ فلکی خودشان را به طور متوسط در حدود 25 هزار و دویست سال تمام می کند. 3- دماغ مخروطی شکل است یعنی مغز مخلوطی شکل است و تقریباً به شکل سنگ پا است که قاعدۀ آن قسمت اعظم آن است و رأس آن به طرف قفا یعنی پشت سر، مغز به این صورت در کاسه قرار دارد. 4- مادۀ واحد در آن واحد به دو شکل متباین و متوایر متشکل نمی شود یعنی این ماده ای را که شما الان دارید و به این صورت است در آن واحد به همین صورت است دیگر نمی تواند هم این چنین باشد هم به یک شکل دیگر، در آن واحد یکی بیشتر نمی پذیرد، این ها را دقّت کنید چون برای اثبات تجرد نفس از این ها می خواهیم استفاده کنیم، 5- هر شکلی را که تصوّر کرده ایم به اراده و مشیت نفسانی می توانیم هر اندازه که بخواهیم آن را بزرگ و یا کوچک در خودمان صورت دهیم حکیم ابوالقاسم فردوسی می فرماید
یکی خیمه افراشت خاقان چین که گم شد در آن آسمان و زمین
این یک تصوّر است که مثلاً آن قدر خیمه بزرگ بود که آسمان و زمین در این خیمه گم می شدند مثلاً ما تصور کنیم که خیمه ای را که به این اندازه باشد. 6- هر قوه ای که شکلی را قبول کرده است ناچار در میان آن قوّه و آن شکل کی نحو علاقه باید باشد یعنی یک نحو سنخیت باید باشد مثلاً چشم یک قوه ای است که رنگ و طول موج را می گیرد به هر حال بین طول موج و چشم یک سنخیت باید باشد، چرا مثلاً گوش نمی تواند طول موج را بگیرد یا بینی نمی تواند طول موج را بگیرد به هر حال ارتباطی است ساختمان بینی با بو سازگاری دارد ساختمان گوش با فرکانس سازگاری دارد به هر حال یک سنخیتی بین این قوا و دستگاه هایشان و خود آن چیزهایی که شکار می کنند وجود دارد وضع برای بحث بعدی است که وضع، نیت قرار گرفتن اجزای یک جسم و یک مادّه با یکدیگر مثلاً فرض کنید که این صندلی که در مقابل ماست را می خواهیم صحبت کنیم دربارۀ وضعش صحبت کنیم می گوئیم دسته در قسمت راست و دربان قرار دارد تکیه گاهش در پشت قرار دارد یعنی در وضعیّت پشت قرار دارد، نشیمن گاهش مثلاً در وسط قرار دارد این را وضع می گویند پس نسبت اجزای یک جسم با یک مادّه به یکدیگر را وضع می گویند که مثلاً این در چه وضعی نسبت به عضو دیگر قرار دارد مثلاً می گوییم بینی ما نسبت به چشم ما در قسمت پائین قرار دارد دهان ما نسبت به بینی ما در قسمت پائین قرار دارد این وضع دهان ماست نسبت به بینی، یک وقت است که ما وضع آن چشم را در نسبت به جسم دیگر قرار می دهیم مثلاً می گوییم ما اعضای آن جسم را به یکدیگر کاری نداریم امّا نسبت خود کل آن جسم را با جسم دیگر در نظر می گیریم مثلاً بنده الان روبه روی آقای جعفر ملک هستم، آقای خوشبخت سمت راست بنده است آقای ملکی سمت چپ بنده است یعنی نسبت کلّ با جسم دیگر برقرار می کنیم وضع به معنی قابل اشارۀ حسّی است اگر چیزی قابل حسیّه نبود می گوییم وضع ندارد و به معنی نسبت اجزای چیزی با یکدیگر آمده است همچنان که به معنی نسبت اجزای چیزی با یکدیگر و با خارج هم آمده است وضع، به معنی اخیر را یعنی نسبت اجزای چیزی با خارج را به تمام معنی مقوله و دوّم را یعنی نسبت اجزای چیزی با یکدیگر را معنی جزء مقوله می گویند، این مثل نسبت اجزای انسان به وضع و هیئت طبیعی با یکدیگر است این جز مقوله است و آن یعنی تمام مقوله مثل نسبت همان اجزاء با یکدیگر و با خارج هم که مثلاً در وضعی ایستاده است و در وضعی واژگون و سخن در مقولات خواهد آمد، 8- فعل جسم و جسمانی به مشارکت وضع است فعل یعنی اثرگذاری می گویند فعل و انفعال، فعل و انفعال یعنی اثرپذیری، اگر جسم یا مادّه خواست که اثرگذاری کند قانون اثرگذاری این است که یک جسم، یک مادّه می تواند در مادّه ای اثر بگذارد که آن مادّه ی ثانویه در یک وضع خاصّی نسبت به آن مادّه قرار بگیرد فرض کنید مثلاً من می خواهم با مشت بزنم به این قران، خوب این اگر در وضع آن دست من قرار نگیرد که اثری ندارد و فعلی مثلاً آن قران در کلاس باشد من که کاری نمی توانم بکنم، یا فرض کنید که الان این مهتابی باید اتاق را روشن کند ما به جای این که کلید این اتاق را بزنیم برویم کلید دو تا اتاق آن طرف تر را بزنیم که این اتاق روشن شود خب روشن نمی شود چون در وضع نسبت به آن نور وضع خاصب و لازم نسبت به آن نور قرار ندارد، یا مثلاً این جا آتشی روشن کنیم بگوئیم فلان کس که در کوچه است گرمش شود خوب آن کشی که در کوچه است که گرم نمی شود چون آتش این جا است در وضع مناسبی باید قرار بگیرد که این تأثیر و تأثر صورت بگیرد پس حتماً از شرایط فعل این است که حتماً وضع مشارکت داشته باشد حال بپردازیم به تحریر و تقریر دلیل. یک صورت خیالی مثلاً شکل مربع محیط بر دایره ای که قطرش به اندازۀ قطر مدار یکی از ستاره های کهکشان است، مثلاً فرض کنید این می گوید که یک دور فلکی این مدار 25200 سال طول می کشد یک چنین وقتی روی آن دور بزند یک قطر فرضاً حالا هر چقدر یا مثلاً 20000 کیلومتر یک دایره ای درنظر بگیرید که محاط بر یک مربع است قطر آن دایره مثلاً این قدر است آیا صورت شکل مذکور در خارج ذهن ما وجود دارد تا بگوئیم ذهن، چنان چه شکل درخت خارجی را زا آن اختراع می کند و یا به مثال او در خود انشاء می کند همچنین شکل صورت نامبرده از خارج اختراع و یا به مثال آن درخود ایجاد کرده است گفتیم که دو نظر است بعضی ها می گویند که نفس وقتی متوجّه چیزی می شود شکل را اختراع می کند و آن شکل را می گیرد تصویری است در نفس ایجاد می شود نظر دیگر که صحیح تر است این است که نفس به مثال چیزی که با آن برخورد می کند از خود مثل آن را خلق می کند و می سازد حالا می گوید آیا این شکلی که شما در نظر گرفتید، یک دایره ای که محاط در یک مربع است و قطرش 20000 کیلومتر است آیا این مثل آن درخت خارجی است که نفس یا انتزاع کند آن صورت و یا خودش خلق کند در حالی که این گونه نیست ما در خارج چنین چیزی نداریم و حال این که چنین نیست، آیا صورت مذکور در مادّۀ دماغی است که مادّه ی دماغی حامل آن است یعنی یک چنین صورتی در مغز است آیا جای می گیرد گفتیم که امتنایع انطباع کبیر در صغیر این قضیه ممکن نیست، و جای نمی گیرد و حال آن که مادّۀ دماغی خود دارای شکل مخروطی است چون اصل 3 گفت که مغز خودش مخروطی است اگر این شکل بخواهد در مادّۀ دماغی قرار بگیرد آن وقت اصل چهارم باطل می شود که مادّۀ واحد در آن واحد به دو شکل متبایر و متوایر متشکل نمی شود، مغز خودش مخروطی شکل است اگر قرار می باشد که یک چنین شکلی که ما تصورّش کردیم در مغز باشد در عین حال مغز باید دو حالت داشته باشد که این نمی شود پس در مادّۀ دماغی هم که یک چنین شکلی نیست و حال این که مادّۀ دماغی خود دارای شکل کوچک مخروطی است که غیر از شکل مخروطی است و مادّۀ واحد در آن واحد نمی تواند حامل دو شکل و یکی به این خُردی و دیگری به آن بزرگی باشد و یا یکبارگی به دو شکل متبایر متشکل شود و نیز شکل دماغ و مقدار آن طبیعی یعنی مادّی است و شکلی که سخن ما در آن است به ارادۀ نفس به هر اندازه که بخواهد صورت می گیرد و همچنین دیگر صور و اشکال. شکل مغز، شکل طبیعی است و اندازه اش هم تغییر نمی کند اگر هم تغییراتی در مغز انجام شود بسیار ناچیز است فرض بفرمایید چروکیدگی مغز و این ها ولی آن قدر نیست شما الان یک شکل را می توانید با بی نهایت بار کوچک یا بزرگ کنید و در حالی که مغز خودش مادّی است و آن شکل به ارادۀ نفس می تواند تغییرات زیادی انجام دهد و نیز مقدار مشکل حاضر در خیال آن چنان که نفس بخواهد زیاد و منبسط می شود و هر جسم طبیعی، نما و ازدیاد آن، جز به اضافه نما یعنی رشد نما و ازدیاد آن، جز به اضافۀ مادّی خارجی به آن امکان ندارد، مثلاً شما این کتاب را دارید می خواهید حجمش را زیادتر کنید باید مادّۀ خارجی به آن اضافه کنید نمی توانید بگوئید این اضافه می شود این خودش که اضافه نمی شود این همین مقدار خواهد ماند، اگر بخواهید قطر را اضافه کنید یا اندازه را اضافه کنید باید مادّۀ خارجی اضافه شود، حالا اگر چیزی مادّه باشد باید مادّه اضافه شود شما مثلاً شکلی را با قطر 20000 کیلومتر تصوّر کنید در همان لحظه آن را 40000 کیلومتر می کنید با این چیزی اضافه نمی شود مادّه ای به آن اضافه نشده است پس ظاهر شد که شکل مذکور ماده ی دماغی و غیر آن از اجسام خارجی نیست این ماده ی دماغی به جایش می توانید بنویسید به مقدار ماده ی دماغی برای این که بهتر فهمیده شود پس باید به نسبت قوه ی دراکه که با آن غیر از نسبت قوه ی حامله و غیر از ذی وضعی با ذی وضعی بوده باشد ذی وضعی یعنی چیزی که دارای وضعی است، چیز دیگری که دارای وضعی است باشد یعنی قوۀ دراکه به آن شکل نمی تواند چون نه ارتباط حاملی دارد که بگوئیم قوۀ دراکه حامل آن است چون اگر حامل بود گفتیم این ماده ی مشخص دارد و نمی تواند یک شکل دیگری باشد در آن واحد پس رابطۀ آن رابطۀ حاملی و حملی نیست، رابطۀ وضعی هم نیست چون شکل مذکور در هیچ وضعی نسبت به قوۀ دراکۀ ما قرار ندارد، گمان مبر که می شود اجزاء و جهات جسم محاط بسیار کوچک با اجزاء و جهات جسم محاط بسیار بزرگ را وضع و مجازات بوده باشد یک چنین چیزی نیست فرضاً یک قطره را ما بگوئیم در یک اقیانوس نسبت به یک اقیانوس دیگر مثلاً آرام یک قطره در اقیانوس آرام با یک قطره در کل اقیانوس در چه وضعی است این جا اصلاً وضع معنا پیدا نمی کند و به همین بیان می شود یعنی ممکن است که اجزای دماغ را با شکل مذکور وضع و موازات بوده باشد می گوید گمان نکنید که این گونه است بگوئیم اجزای مغز را با شکل مذکور وضع و موازات است وضع و موازات نیست خودمان این را هم می فهمیم در رفع این گمان گوئیم که وضع در میان اجسام و اشیائ طبیعی صورت می گیرد و در گمان مذکور به طرز این که دماغ مدرک باشد باز گوئیم که اگر چه یک جانب که دماغ است ذی موضع است مغز وضع دارد ذی وضع است، دست بند، در جلوی مغز بندۀ قرار دارد الان در پشت مغز بنده قرار دارد ولی جانب دیگر که شکل مفروض است در خارج وجود ندارد تا دماغ را با آن وضع و موازات باشد و تازه سخن در این است که این شکل در چه موطنی متقرّر است و آیا دماغ می تواند مدرک باشد و یا مدرک قوه ای ورای جسمانی است و در غیر جسمانی بودن قوۀ مدرکه که هیچ جای تفوه یعنی سخن گفتن وضع و موازات میان آن و شکل مفروض نیست، دلیل مذکور را دنبال می کنیم، این قوۀ دراکه را با آن شکل لامحاله یعنی ناچاراً علاقه ای است. به هر حال یک چنین شکلی است و درکش هم کردیم باید ببینیم قوۀ دراکه این را درک کرده و قطعاً هم علاقه ای بین آن ها هست چه نوع علاقه ای است چرا که هر قوۀ دراکه، با مدرکات خود این چنین است، حال ببینیم که آیا این علاقه وضعی است مانند علاقۀ مجاورت و موازات و جاری مجری آن ها که در بین اجسام خارجی است جاری مَجری یعنی مثال و نمونه، قائم مقام و یا غیر وضعی است بحث در علاقه است که آیا وضعی است یا غیر وضعی. قسم اوّل که وضعی است محال است، زیرا که شکل مفروض در هیچ جهت انسان در خارج تحقق ندارد، نه در سمت بالای انسان نه در سمت پائین و نه در یمین و نه در یسارش و نه در جلویش و نه در سرش و نه در پشت سرش پس قسم ثانی است که غیر وضعی است.
حالا باید ببینیم که چه علاقه ای است که بماند برای جلسۀ آینده.