درس 71
درس 71 یکی دیگر از دلایل تجرد برزخی خیال است در جلسه گذشته یکی از دلایلی که ثابت می کرد نفس مجردات مسئله اجتماع ضدّین است در نفس، صحبت این بود که اجتماع ضدّین در محل واحد یعنی واحد یعنی عمل یگانه که دو چیز در آن می خواهد وارد شود مثلاً وقتی یک تخته باشد نمی تواند هم سیاه باشد هم سبز (اشکال دارد) بحث امروز هم نیاز به دقّت دارد از یک طرف دیگر. درس 70 این بود که چیزی در نفس امکان پذیر است که در اجسام امکان پذیر نیست امروز چیزی را می خوانیم که در اجسام امکان پذیر است در اشیاء مادّی امکان پذیر است ولی در نفس امکان پذیر نیست استدلال جلسۀ گذشته این بود که اجتماع ضدّین یا اقتدان متقابلین نزدیک شدن دو امر متقابل مثل سردی و گرمی، مثل نرمی و زبری مثل سیاهی و سفیدی، این ها در اجسام در زمان واحد ممکن است امّا در نفس ممکن نیست یعنی مثلاً این میکروفن را وقتی دقّت می کنیم در زمانی که ما به این توجّه می کنیم می بینیم که یک طرفش زبر است یک طرف دیگرش صاف و نرم است یک شیء واحد است که در عین حال دو صفت مقابل خودش را جمع کرده است یک طرفش زبر است یک طرفش صاف است، یا اگر دقت کنید این قسمت را که نگاه کنید می بینید که یک قسمت سیاه است و یک قسمت سفید است ما این را در اجسام داریم، دو صفت متقابل در آنِ واحد پیدا می کند نه دو صفت مقابل دو امر مقابل و دو امر متضادّ را. مثلاً نفس نمی تواند در عین حال که از چیزی بدش می آید در همان چیز خوشش بیاید به هر حال یا خوشش می آید یا بدش می آید، یا در عین حال که چیزی را نمی داند در عین حال همان چیز را بداند ما در نفس چنین چیزی را نداریم این درس نیز در تقریر دلیلی در تجرد نفس ناطقه و تجرد برزخی خیال است فقط این جا یک نکته ظریفی است که این استدلالی که من ذکر کردم با استدلالی که در جلسۀ قبل گفتیم این را ثابت می کند که نفس این خصوصیّت مادّه را ندارد پس مادّی نیست امّا بحث ما اثبات تجرد نفس تنها نیست بلکه تجرد برزخی است یعنی می خواهیم بگوئیم که این تجردش از نوع تجرد برزخی است تجرد عقلی منظور ما نیست تجرد برزخی را می خواهیم ثابت کنیم و یک استدلال هم آن جا دارد که وقتی جلوتر می رویم همان طور که در درس گذشته هم داشتیم در این درس هم داریم که نفس چگونه تجرد برزخی دارد، در درس قبل گفته ایم که اجتماع ضدّین در محل واحد عالم جسم و جسمانی است. در این درس سخن ما این است که اقتدای متقابلین متقابلین یعنی دو امری که تقابل دارند با یکدیگر مثل خوب و بد، زشت و زیبا، نرمی و زبری، سیاهی و سفیدی این ها را می گویند مقابل هم اقتدان متقابلین بلکه متضادّین نه تنها تقابل دارند بلکه ضدیّت با هم دارند در یک جسم صحیح است و این اقتدان در نفس صحیح نیست، پس نفس جسم و جسمانی نیست، اقتدان با اجتماع فرق دارد اجتماع یعنی این که در یک محل واحد یک چیزی جمع شود یعنی یک محلّ واحد مثلاً این تخته هم سفید باشد هم سیاه، اجتماع این ها محال است امّا اقترانشان محل نیست یعنی ما می توانیم یک طرف تخته را سیاه کنیم و یک طرفش را سفید کنیم اقتدان از قرینه شدن و نزدیک شدن از قرب می آید که نزدیک هم شوند وگرنه اگراجتماع بود نمی شد بگوئیم که این جسم در عین حال که زبر است نرم هم است هیمن ها قسمتی که زبر است نمی تواند نرم باشد امّا همین قسمت که زبر است کنار او می تواند یک قسمتش نرم باشد، یا صاف باشد در تحلیل آن گوئیم که می دانیم جسم واحد قبول انقسام می کند. ولو انقسام فرضی فرضاً این قلم بنده را در نظر بگیریم این را ما می توانیم تقسیمش کنیم یعنی به قسمت های مختلف می توانیم این را تقسیم کنیم بعد تبدیل شود به دانه های بسیار ریز مثلاً شما فرض کنید یک گندم را می کوبید و تبدیل به آرد می کنید آن دانه های ریز آرد را دقّت کنید باز قابل انقسام هست یک جا می رسد که شاید شما امکانات مادّی به شما اجازه ندهد که تقسیمش کنید امّا آن مادّه هست و قبول انقسام می تواند بکند امّا ما نمی توانیم و حتّی فرضی یعنی آن قدر ریز هست که فرضاً شما نمی توانید مثلاً یک اتم یا یک الکترون یا مثلاً شما در پشت یک میکروب قوی فرض کنید که نوترون ها، پروتن ها، مثلاً الکترون ها را ببینید و وقتی می بینید باز می توانید این ها را در ذهنتان انقسام کنید هر قدر هم که ریز باشد شما انقسام فرضی دارید، یعنی تا بی نهایت انقسام قبول می کند پس می شود که در زمان واحد جسمی یک قسم و یک طرف آن مثلاً سیاه باشد و قسم دیگر آن سفید، که به آن اصطلاحاً ابلغ می گویند سیاه و سفید را ابلغ می گویند که ابلغ باشد یعنی سیاه و سفید که به فارسی سره گویند یعنی به فارسی سره پیسه گویند شما بیماری پیسی هم شنیدید مثلاً می گویند فلانی بیماری پیسی گرفته پیسی شده یعنی بدنش لک لک شده است یک قسمت مثلاً قهوه ای یک قسمت رنگ پوست کمی آن طرف تر هم هست یا مثلاً بدن به نارنجی یا حنایی می یزند پیسی هم یعنی همین سعدی گوید:
هر پیسه گمان مبر محالی است باشدکه پلنگ خفته باشد
یعنی اگر به جنگل رفتی یک وقت فکر نکن یک چیز خال خالی را دیدی فکر نکن که شاید یک گیاه باشد شاید هم یک پلنگ خوابیده است چون پلنگ هم بدنش این گونه است یعنی پیسی است و همچنین ممکن است در زمان واحد برخی از جسم سرد باشد و برخی دیگر گرم، و همچنین برخی از آن معاذی چیزی باشد و برخی دیگر محاذی آن نباشد بلکه محاذی چیز دیگری باشد محاذی یعنی مقابل مثلاً این قسمت میکروفن را دقّت کنید این محاذی دهان بنده است امّا این قسمت موازی دهان بنده نیست امّا این قسمت که محازی من نیست محاذی این میز هست یا محاذی این برادرمان است پس در جسم واحد اقتدان دو امر متضاد و متناقض در زمان واحد صحیح است که هر یک از آن دو قائم به یک قسم آن در یک زمان باشد، آن دو امر متضاد یعنی صافی این قسمت یا زبری این یکی قسمت به این قسمت قیام دارد یعنی قائل به این قسمت است نرمی این قسمت هم قائم به پشت میکروفن است خلاصۀ سخن این که ممکن است یک جسم در یک زمان هم واجد صفتی باشد و هم فاقد آن باشد، حال ببینیم که در نفس ناطقه ممکن است در زمان واحد هم واجد صفتی و هم فاقد همان صفت باشد آیا نفس می تواند این گونه باشد در تقریر آن گوئیم که همان طور که حرارت و برودت مثلاً دو امر متناقض متقابل اند علم و جهل نیز این چنین اند، و شهوت و غضب این چنین و محبت و عداوت نیز این چنین حال ببینیم که صحیح است که یک شخص انسان یک نفس ناطقه در یک زمان واحد هم علم به چیزی داشته باشد و هم جهل به همان چیز و یا هم خواهش و آرزو به چیزی داشته باشد و هم خشم و بیزاری از همان چیز و یا هم دوستی به چیزی داشته باشد و هم دشمنی به همان چیز که در وی ایمنی در یک نفس ناطقه هر یک از دو امر متقابل مذکور در زمان واحد اقتران یابد، یعنی در زمان واحد نفس یک چیزی را خوشش بیاید و یک چیزی را بدش آید به یک چیز آگاه بشود و در همان زمان به همان چیز جهل داشته باشد آیا یک چنین چیزی می شود؟ بدیهی است که در عدم صحّت آن شک و تردیدی نیست یعنی چنین چیزی در نفس نیست نفس در یک زمان واحد یا از چیزی خوشش می آید یا خوشش نمی آید یا چیزی را می داند یا چیزی را نمی داند و کسی روا نمی دارد که شخص مثلاً به کتابت زیر عالم باشد کتابت زیر یعنی نوشتن و در عین حال به همین کتابت زیر جاهل باشد پس نتیجه می گیریم که آن قوت ادراکیه و شوقی انسان جسمانی نیست، قوۀ ادراکیه یعنی همین که درک می کند مثلاً خوبی است خوشش می آید یا شوقی است ادراکیه یعنی ادراک می کند مثلاً شما می دانید که این چیزی که در دست من است یا می دانید چیست یا نمی دانید یک وقت است که شوق هست به یک چیزی شوق دارید یک وقت و یک وقت هم شوق ندارید، دو تا گرایش است یک قوه ادراکیه و یکی شوقیّه پس قوۀ ادراکیه و شوقیۀ انسان جسمانی نیست و چون ممکن است که امور مذکور یعنی علم و جهل و تنفّر و محبّت و عداوت و صلح و چیزهایی که گفتیم اضافه و انتساب به اشیاء جزئی خارجی داشته باشند در این صورت قوۀ مدرکۀ آن قوۀ عقلیه نخواهد بود این جا می خواهد تجرد برزخی را اثبات کند به اشیاء جزئی اضافه باشند یعنی می گویند کتابت زیر، به زیر اضافه شده، نوشتن زیر، می گوئیم که ما نوشتن زیر را می دانیم، خانۀ زیر را می شناسیم مثلاً می گویند خانه را بلد هستم، دیگر نمی توانیم بگوئیم که بلد نیست، خانۀ زیر، دشمنی نسبت به شخص خاص، محبت به شخص خاص، آگاهی به شیء خاص، جهل به شیء خاص، چون شیء خاص بود دیگر عقلی نیست چون گفتیم که معقولات کلّی هستند، و قابل صدق بر افراد بیشمار هستند امّا در این صورت که نفس در یک زمان یک چیز خاصّی را می داند یا نمی داند یا نسبت به چیز خاصّی میل دارد یا برخوردار است این ها امور کلّی که نیستند پس وقتی امور کلّی نباشند معقول هم نیستند، مخیّل هستند، این ها امور مخیل هستند، حالا که مخیّل هست پس قوه ادراکیۀ این ها هم عاقله نمی تواند باشد، خیال است پس چون ممکن است که امور مذکور اضافه و انتساب به اشیاء جزئی خارجی داشته باشند در این صورت قوۀ مدرکۀ آن قوۀ عقلیه نخواهد بود زیرا که وی مدرک کلّیات است وی یعنی عقل پس قوۀ ادراکیه و شوقیه مذکور ورای عالم اجرام است یعنی مادّی نیست و مجرد است ولی در حدّ عاقله نیست پس تجرد آن برزخی می شود و به عبارت اُخری این قوه مجرد به تجرد برزخی است. تاکنون چند دلیل اقامه کردیم که نفس ناطقۀ انسانی به ذاته عاری از مادّه و احکام آن است و موجودی است ورای طبیعت و همچنین است مخرج او از قوه به فعل پس هم خودش و هم مخرج او از قوه به فعل هر دو عاری از طبیعت هستند و باز هم چندین دلیل در این موضوع می آوریم این همه اصرار و ابرام ما در تجرد و نفس و مخرج او این است که دانسته شود انسان همین بدن مادّی نیست همۀ این چیزها که می خوانیم برای این است که می خواهیم ثابت کنیم که نفس مادّه نیست و به ویرانی و تباهی آن نفس ناطقه روی نمی آورد زیرا که ورای طبیعت است و در این عالمه طبیعت هم خبری هست یعنی فقط همین عالم مادّه نیست ورای این عالم هم خبرهایی است این مطلب در سیر علمی ما یکی از بزرگ ترین کُتل و گردنه هاست که بدان رسیده ایم و امیدواریم که با تمام اطمینان خاطر و کمال آرامش بدون هیچ گونه اضطراب و وحشت از آن بگذریم، عبور از عالم طبیعت به ماوراء طبیعت واقعاً گردنۀ بزرگی است و خطرناکی هست که احتیاج به ریاضت دارد یعنی باید بیایی سر کلاس بنشینی، یک جلسه، دو جلسه، ده جلسه و 50 جلسه تا بعد ذهنت قبول کند و استدلال شود و بحث شود که تا می آید بگویی بله ماورای این طبیعت هم عقلاً هم یک عالم دیگری است غیر از این عالم مادّه ما عالم دیگری هم داریم برای همین تعبیر به کتل می کند می گوید که امیدواریم که از این گردنه بدون اضطراب رد شویم. این که گفتم این مطلب از بزرگ ترین کتل های علمی مسیر ماست بدین جهت است که این سوی گردنه طبیعت و مادّه هست و آن سوی آن ماوراء طبیعت، مادّیون نتوانستند از این گردنه بگذرند همۀ مادّیون در این گردنه سقوط کردند به درّه و کسی گردنه را نتوانسته که رد کند خدا را شکر می کنیم به برکت این تشیع و معصومین و علمای شیعه، ما از این کتل رد کردیم و اعتقاد داریم به آن ماوراء طبیعت. فرض کنید اگر ما نمی توانستیم و می خواستیم مثل بقیّه زندگی کنیم هیچ ماوراء طبیعت در زندگی ما نقش نداشت ببینید چه بود؟ چقدر سقوط است چقدر محرومیّت است و ما همۀ این را مدیون بزرگانمان هستیم که زحمت کشیدند که ما را از این گردنه به سلامت رد کردند، درود و رحمت و مغفرت و رضوان خدا بر همۀ آن ها باشد مادّیون نتوانستند از این گردنه عبور کنند منتهای سیر علمی آنان تا پای این گردنه است به زبان قرآن کریم ذلک مَبلَغُ هُم مِنَ العِلم. مثلاً می گویند این مبلغش چقدر است مبلغ یعنی آن قدری که می رسد به این، چقدر من پول بدهم که برسد به قیمت این، از بلوغ می آید یعنی رسیدن، قران می فرماید مبلغ سیر علم این ها همین قدر است این راجع به کفار در سورۀ نجم آیه 3 این گونه می فرماید که مبلغ علم این ها همین قدر است یعنی بیشتر از این قمیت ندارد علمشان، علمشان تا پای این گردنه رسیده تا پای طبیعت علم مادّیون آمده است امّا علمشان نتوانسته طبیعت را رد کند، ذلک مَبلَغَهُمُ مِنَ العِلم این قدر علم دارند، یک روایتی هم از امام علی (ع) است که می فرماید اِنَّ الدُنیا مُنتَها بَصَرِ الأعمی لا یُبصِرُ مِمّا وَ رائَها دنیای منتهای بینش یک کور است یک کور بیش از حد یک دنیا نمی تواند ببیند، توان همۀ آن کسانی را که نتوانستند آن طرف را ببینند تعبیر به کور می کند می گوید این ها اعمی هستند، این ها کورند و بیشتر از این نمی بینند یعنی هر چقدر زور زدند با علمشان با تکنولوژی خود، مخشان را به کار انداختند رسیدند پای همین گردنه، از طبیعت نتوانستند رد کنند اِنَّ الدُنیا مُنتَها بَصَرِ الأعمی لا یُبصِرُ مِمّا وَ رائَها ورای آن را نمی تواند ببیند، لذا انکار ماوراء طبیعت کردند و گفتند دار هستی تا به همین گردنه است و بعد از آن خبری نیست از ادلّه ای که اقامه کرده ایم و می کنیم تصدیق می فرمائید که این فرقه به جای این که ضعف و ناتوانی خود را اظهار کنند بگویند که ما این قدر فهمیدیم و بیشتر از این را نمی دانیم، این قدرش را فهمیدیم بقیّه را نمی دانیم شاید باشد شاید هم نباشد، در پی انکار برآمدند، و در حقیقت انکارشان اظهار عجز و خواری آنان است، آری، آری، این گردنه ای است که گذشتن از آن کار آسانی نیست و به راستی خیلی صعب العبور است آن که بخواهد سستی و بیچارگی خود را پوشیده بداردر و انصاف و وجدان را زیر پای بگذارد بهترین کار برای او این است که بگوید پس از این گردنه خبری نیست، تا به خیال و پندار خود آسوده زیست کند یعنی از اوّل انکارش می کند تا دیگر مسئولیتی متوجّه خودش نباشد می گوید نیست چه خدایی چه پیغمبری چه بهشتی و جهنّمی چه ماوراء طبیعتی همین که هست. خُب وقتی همین که هست، این جوری شد این جا این طرف مطلق ندارید، دنیا هست، این جا دیگر هر کاری بکنی مجاز هستی، این ها می گویند چون بعد از این گردنه خبری نیست انسان همین جثه و اندام است که وقتی که مُرد، پاشیده شده است و تمام گشته است بنابراین مادّیون پابند به هیچ گونه آداب انسانی نباید بوده باشند که ما در طول تاریخ مادّیون را دیدیم که مثلاً بگویند این ها مثلاً یک جا ترمز کردند برای اصول انسانی، آن هایی که اعتقاد به خدا را کنار گذاشتند در این 15 سال انقلاب دیدیم که چگونه هستند کسانی که هیچ کاری به حساب و کتاب بعد از مرگ نداشته باشند هر کاری که دلشان خواسته کردند در طول تاریخ کشورهای مظلوم بودند که مورد تجاوز و ظلم قرار گرفتند ولی بعد از این که خودشان از استعمار درآمدند و قدرت گرفتند خودشان هم ظلم کردند به کشورهای دیگر تجاوز به کشورهای دیگر کردند، جنایت کردند بر سر کشورها، تعرّض به همسایه ها، شما تاریخ مارکسیسم را بخوانید از همان اوّل هیچ قیدی را شما در زندگی این ها نمی بینید، در برخورد با میلیون ها انسان، آن ها را همین طوری می کشتند دسته جمعی، هزاران هزاران نفر را می کشتند، کشورهای دیگری کاری توانستند کردند الان هم شما می بینید، حدّی ندارند، مادّی که می گویند، فقط کمونیسم نیست مادّی یعنی کسی که اعتقادی ندارد به ماوراء طبیعت ولو مسیحی باشد اسرائیل را شما نگاه کنید صرب ها مگر نیستند صرب ها هم مسیحی هستند ارتدکس هستند ببینید که سَر مسلمانان چه می کنند اسرائیل کمونیسم نیستند و خدا را هم انکار نمی کنند این وضعشان است. کشورهای دیگر را هم که می بینید، آدم هایشان هم همین طور هستند هدف وسیله شان را توجیه می کند به هر جا بخواهند برسند با هر وسیله ای فرقی نمی کند، و نباید در مکتب آنان سخن از شرافت و حقیقت و ارث و ناموس و حیا و شرم و نیک و بد و علم و جهل به میان آورد تاریخ نشان داده که هیچ کدام پا بند این گونه مسائل نبودند زیرا انسان پاشیده و محو و نابود می گردد و دیگر چیزی از او باقی نمی ماند و هستی و بقائی و کیفر و پاداش و روز دیگری ندارد تا به زشت و زیبا عقیده مند باشد هر کاری کرد و هر طوری شد، شد، هر چه بر سر او آوردند، آوردند، غلط و صحیح در نزد مادّی باید بی تفاوت باشد زیرا انسان باید یکی از جانوران بی شاخ و دُم باشد که تکلیفی به او روی نیاورده است بلکه از جانوری که اندک شعور داشته باشد بپرسیم عاطفه چیست؟ غضب و شهوت کدام است، یا حیات از کجا آمده است؟ تمییز میان این و آن چیست؟ چگونه خودش را فدای بچّه اش می کند و به بچّه ی خود مهر و محبت دارد، و بدان عشق می ورزد و برای او دفاع می کند و برای بچه ی همنوع خود آن گونه فداکاری ندارد این تمییز جانوران چیست؟ این همه مسائل که در حیوان و جانور هست قوۀ تشخیصی که می دهد بچّه ی خودش، بچّه ی دیگری، محبت و فداکاری که نسبت به بچه ی خود دارد با بچه ی دیگری و سؤالات بسیار دیگر. درس تمام شد.
سؤال مفهوم نیست.
ذات نفس مادی نیست اگر بخواهید بحث اندازه را بگوئید ما الان قوه ی خیال را داریم که همه اش اندازه است چون در عالم خیال همه چیز را با اندازه تصور می کنیم، نفستان هم این امور با اندازه اش قرار دارد.
سؤال مفهوم نیست
نفس نمی تواند این را بپذیرد و جا ندارد.
سؤال مفهوم نیست
یک جسم مادی در عین حال که گرم است همان جا سرد باشد در طول زمان عیبی ندارد یک جسم است در چند لحظۀ بعد سرد می شود این مانعی ندارد ما می گوئیم این صفت را که در عین حال همین قسمت زبر است نرم هم هست این نیست. در نفس اجتماع ضدّین ممکن است یعنی شما اجتماع ضدّین را جمع می کنید. مثال هایی را که در جلسۀ قبل داشتیم را می دانید که ما مثال زیاد زدیم که می توانیم این ها را جمع کنیم. بحث جلسۀ گذشته، بحث عمل واحد بود که اجتماع ضدّین در محل واحد جسمانی ممکن نیست ولی در محل واحد نفسانی ضدّین است یعنی جسم در عین حال در آن واحد یک قمتش می تواند زبر باشد و یک قسمتش نرم باشد اصلاً انقسام پذیر است امّا نفس انقسام ندارد و در آن واحد نمی تواند این دو را بپذیرد، نفس مثلاً در عین واحد دو چیز متقابل را بپذیرد، در عین حال بپذیرد یعنی در همان لحظه ای که نسبت به چیزی میل دارد نسبت به چیز دیگری میل ندارد و تنفّر دارد نسبت به همان چیز، آن بحث محلّیت بود این بحث زمان است.
سؤال مفهوم نیست
مثلاً نفس الان چیزهای زیادی پذیرفته است سفیدی دارد، سیاهی دارد، انواع رنگ ها، انواع صفات را می پذیرد پس این ها را در خودش جمع کرده و دارد ولی جسم این گونه نمی تواند باشد عکسش جسم انقسام پذیر است یک قسمت می تواند یک صفت را بپذیرد و یک قسمتش یک صفت دیگر را نمی تواند بپذیرد نفس انقسام پذیر نیست و در یک زمان واحد نمی تواند ادراک یا شوق مخالف داشته باشد.