بحث: ادامه درس 70 بحث عالم امر
بحثی که جلسۀ گذشته خدمتتان عرض شد این بود که آن مخرج نفس از نقص به کمال که به آن عقل کل یا عقل مفارق گفته می شد یا عالم امر که اسم دیگرش بود. نفس را هم گفتیم که به خاطر این که ورای طبیعت است آن هم از عالم امر است بحث خزانی پیش آمد که چند آیه را از عالم امر عرض کردیم، یکی دربارۀ روح در سورۀ اسراء بود که از تو دربارۀ روح سؤال می کنند بگو که روح امر پروردگار است در تعریف عالم امر 2 آیه آوردیم که جهات مختلف عالم امر را بیان کرده بود که در سورۀ یس یکی بود که . امر خدا این چنین است که وقتی اراده کند چیزی را همین که اراده کرد و به او گفت کُن، او ایجاد می شود نتیجه گرفتیم که این عالم امر عالم تحقق ارادۀ الهی است. یعنی بین اراده و تحقق فاصله ای نیست به محض این که خداوند اراده ای کند چیزی را،آن چیز متحقق می شود، وَ ما أمرُنا اِلاّ واحِدَةٌ کَلَمحٍ بِالبَصَر، به راستی که امر ما امر یک چیز واحدی است مثل یک چشم به هم زدن، در واقع می خواهد بگوید که موجودات عالم امر دَفعی الوجود هستند یعنی چشم را که به هم می زنی حاضر می شود، در داستان حضرت سلیمان داریم که وزیر سلیمان (ع)، عرض کرد که من حاضر می کنم تخت را برای تو در یک چشم به هم زدن یا قبل از این که تو چشمت را به هم بزنی یعنی سریع تر از یک چشم به هم زدن که به محض این که این را گفت تخت هم حاضر شد، قالَ إفرَیتٌ مِنَ الجِنّ، یک جن گفت که من قبل از این که از جایت بلند شوی این را برایت حاضر می کنم وزیرش گفت نه من قبل از این که تو چشم به هم بزنی حاضرش می کنم قالَ مَن عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتاب، گفت که من این کار را برای تو خواهم کرد، کسی که علمی از کتاب داشت نه عالم به کتاب بود، علمی به کتاب داشت مختصر علمی به کتاب داشت او گفت من حاضر می کنم ملکه را با تختش قبل از این که تو چشمت را به هم بزنی دو سؤال دادیم که دوستان روی آن کار کنند یکی این که معنای این که روح از امر خداوند است با توجه به معنایی که از خود قرآن کردیم یعنی چه؟ معنایش این است که روح دو تحقق چون از عالم امر است نیاز به مقدّمات مادّی ندارد شما در عالم خلق که مقابل عالم امر است شما در خلق هیون اولی یا مادّۀ نخستین حالا به صورت منفرد باشد یا نباشد مادّه را نیاز دارید، قوّه و استعداد را نیاز دارید تدریج را نیاز دارید، حرکت و تحول را نیاز دارید تا در طول زمان چیزی بشوی، خلق این گونه است که زمانی است امّا امر زمانی نیست کَلِمحٍ بِالبَصَر مثل چشم به هم زدن، إذا ارادً وقتی که اراده کند کافی است فیکون می شود پس این نتیجه را می گیریم که روح در عالم امر است یعنی روح در تحققش مقدّماتی طی نشده است دفعی الوجود است و منشأ آن ارادۀ خداوند است به محض این که اراده کرد روح هم متحقق شد، این یک نکته پس مادّی نیست وقتی می گوید قل الروح من امر ربّی از دلایل مجرد نفس همین است آیه قرآن که روح از عالم امر است درست است خدا گفته که از عالم امر است امّا چه دلیلی مجرد بودنش را برساند؟ آن آیات دیگری که دربارۀ عالم امر است که دفعی الوجود بودن و صرف اراده بودن مقدّمات و چیزی، او را معرّفی می کند سؤال دوم هم این بود که گفتیم نمونه ای ازعالم امر را در خود نفس مثال بزنید، نفس خودش نمونۀ عالم امر استف موحبون است امری هم خودشان همین قدرت را دارند یعنی به محض این که اراده کند این تحقق پیدا می کند یعنی نفس این گونه است که این قدرت را دارد نفس بشر که به محض این که اراده کند می تواند چیزی را متحقق کند امّا دین تحقق دامنه اش مختلف است یک وقت است که فقط در شعاع وجود خودش این تحقق را می تواند انجام دهد و ایجاد کند گاهی اوقات هم قدرت نفس به قدری زیاد است که در خارج از وجود خودش هم این تحقق را انجام می دهد در دایرۀ وجود خودش مثل این که شما به محض این که اراده می کنید، تصوّر اشیاء و صور را خلق می شود دربارۀ نفس هم عرض کردیم انتزاع نیست خلق است یعنی شما به محض این که چیزی را می بینید به مطابق او و به وزان او خلق می کنید صورتی را و دیگر با خودتان آن را دارید بحث اتخاذ است ادراک گفتیم که توسعۀ نفس است چیزی به نفس اضافه نمی شود بعضی ها گفته اند که علم اضافه است اضافۀ نفسانی یا کیف نفسانی است مثل این که شما آینه ای که دارید و کسی جلوی آن می ایستد بعد می افتد در آینه، نَه، نفس به محض این که ادراک می کند توسعه پیدا می کند اتّخاذ می کند با آن مدرک خودش، بین ادراک و مدرک اتّخاذ است. شما به محض این که اراده کنید که چیزی را تصوّر کنید برای شما انجام خواهد شدا اراده کردن کافی است. گاهی اوقات یعنی دیگر مقدّمات برای تصور چیزی نیاز ندارید همین که اراده کنید ایجاد خواهد شد این نمونۀ عالم امر است که شما تصوّر می کنید گاهی اوقات این دو اثر توسعۀ نفس و قدرت نفس این در خارج از وجود شخص هم انجام خواهد شد یعنی شخص در خارج از وجود خودش وقتی اراده می کند چیزی را متحقق می کند و خلق می کند این اولیاء و انبیاء که صاحب کرامات و معجزات هستند این گونه بودند به محض این که چیزی را در خارج اراده می کردند از نفس خودشان خلق می کردند با اذن خداوند تبارک و تعالی و آن چیز متحقق می شد این هم عالم امری است یعنی نفس این قدرت را هم دارد گاهی اوقات مثلاً در ارتباط امور خارجی که البتّه دراین جا بحث تربیتی مهمّی هم پیش می آید اگر توجه به این نکته شود که در خارج گاهی اوقات تحقق یک چیز سر را که نفس می خواهد متحقق کند و خلق کند گاهی اوقات با چیزهای مادّی سر و کار دارد یعنی یک امر مادّی را ایجاد می کند یک جسمی یا شی را. گاهی اوقات نَه، خلق یک معنا می کند حتّی توسعه در نفس می دهد نه در نفس خودش، در نفس دیگران توسعه می دهد، نفس دیگران را پرورش می دهد، بدون مقدّمات یکی از راه ها که امروزه مرسوم است مسئله ارتباط افراد با یکدیگر بدون طی کردن مقدمات لفظی، کلامی، بحث التفاتی، بحثی است که الان جا افتاده است به محض این که شخص اراده کند معنایی را در طرف مقابل القاء می کند القاء می کند به هر حال توسعۀ نفس است، شما وقتی چیزی را منتقل کنید، یک معنایی را منتقل کنید به کسی، به او شکل می دهید در شاکله سازی او تأثیر می گذارید و مؤثر است متقابلاً بعضی از افراد هستند که این افراد این ارتباط را با هم دارند و بعضی اوقات این ارتباط یک طرفه است یعنی یک نفر در کسی دیگر چیزی را القاء می کند، مثلاً مرحوم کربلائی کاظم که نمونه اش است در زمان مرحوم بروجردی (ره) که حضرت صاحب (س) به محض این که اشاره می کنند با دستشان به قلب ایشان، ایشان می شود حافظ قرآن، در یک لحظه است مقدمات نیست قرآن بخوان و حفظ کن، مثل ما که چهار تا قرآن می خواهیم حفظ کنیم چهار تا صفحه حفظ می کنیم چقدر بالا و پائین می شویم و آخر هم اگر یک ماه تمرین نکنیم از یادمان می رود این جوری نَه، حضرت اراده فرمودند ایشان شوند حافظ قران. همه جا هم حتّی عربستان هم رفتند امتحان دادند آن ملک فِعسَعد از ایشان دعوت کرد و به عربستان برد و از ایشان امتحان گرفت و بعد گفت این یک معجزه است که یک نفر این گونه حافظ قران شود، یا در درمان بیماری ها و خیلی چیزها می بینید که این ها به محض اراده صورت خواهد گرفت، شاید یکی از نمونه های کوچکش در خودمان در این تکلّم ما باشد شما در تکلّم به محض این که اراده کنید تکلّم می کنید یک وقت که مثلاً سخنرانی می کنید چون گفتیم که فاقد شیء معطی شیء کم نیست خدا هم که خلق می کند می فرماید نَفَختُ فیهِ مِن روحی، از روح خودم در او دمیدم یا خلق کردم یا خلق یا امر یا اعطای روح پس روح خودم انتساب به خداوند دارد انسان هم این طور است وقتی می خواهد چیزی را خلق کند باید داشته باشد که خلق کند نفس باید آن قدر مایه دار و قوی باشد که بتواند خلق کند، شما در یک بیان یک مطلب در یک سخنرانی که می خواهید مطلبی را به شاگرد القاء کنید، تفهیم کنید روح شاگردان را باور کنید و رشدشان بدهید و تعالی به آن ها بدهید می آئید و صحبت می کنید امّا نمی نشینید فکر کنید که من فلان کلمه را اوّل بگویم بعد فلان کلمه را بگویم، بگویم مثلاً (از- و- من- به- که) هیچ یک از این ها را نمی گوئید به محض این که اراده می کنید که یک مطلبی را تفهیم کنید به شاگردان آن لفظ مطابق آن معنایی که می خواهید القا کنید خودبه خود می آید و شما همین را می گوئید که نمی شود سخنرانی، این ها آیات الهی است و باید به این ها توجّه کنیم ما سرسری از کنار این ها ردّ نشویم، مقولۀ صحبت کردن خیلی حرف ها در آن هست که یک نفر می آید بدون این که ترتیبی بدهد می نشیند که مطالبش را منتقل کند و طرف مقابل هم می فهمد که آن چیست؟ ساده از کنار این نگذشتیم عَلَمَهُ البَیان، که کار الرحمن است ساده از کنارش رد نشویم خداوند کاری می کند که بشر درون خودش را اظهار کند و انتقال بدهد طرف اصلاً صوت به گوشش می خورد اصلاً شاکله تغییر می کند وجود یک وجودی دیگر می شود یک کلام یک چیزی از دهانش درمی رود یک چیزی می گوید که اصلاً طرف زیر و رو می شود حضرت کاظم (ع) رد می شدند از جایی دیدند که صدای آواز و ساز و از این چیزها می آید، کنیزی از آن جا می آمدند که گویا آشغالی، چیزی را می خواستند خالی کنند یا کاری داشتند حضرت می فرمایند که صاحب این بیت آزاد است یا بنده است کنیز گفت آزاد است حضرت فرمود آزاد است و این کارها را می کند اگر بنده بود این کارها را نمی کرد کنیز همین را منتقل می کند به ارباب و ارباب آدم دیگری شد، به دنبال حضرت پای برهنه که بود آقا من می خواهم بنده شوم، شخصی یک شاکله دارد چهل سال پنجاه سال این شاکله ساخته شده است یک حرف می آید و به او که می خورد طرف اصلاً عوض می شود خود این عوض شده یعنی چه؟ مثلاً طرف یکدفعه از باطل ها بسوزد، درست است که باطل است امّا تبدیل شده به امر وجودی، اگر تبدیل به امر وجودی نشده بود یعنی وجود باطلی نبود جهنّم نمی سوزاند، باطل به معنای معدوم که نیست باطل یعنی به حقّ نیست امّا به هر حال وجود است وجود است که منشأ اثر نیز هست خباثت یک امر وجودی است منشأ اثر هم هست هر چند ریشه اش را ما از این درمی آوریم که امری است عدمی، خباثت و قساوت، نبود بحر را می گویند قساوت ولی به هر حال منشأ اثر است یعنی طرف شاکلۀ قساوت را به خودش گرفته است و بعد می بینیم در یک کلام در روز عاشورا به لشکر عمر سعد برگشتند خیلی باید به این دقّت بکنیم ساده از کنار این ها رد نشویم داستان است از کرامات حضرت نقل می کنیم می گوید بله حضرت صاحب کرامات بود این داستان این جوری شد پس آدم باید توبه کند و بندۀ خدا باشد امّا از جهت درس خودمان که کار ما این است که این جا این را تحلیل کنیم و دقّت کنیم از جهت نفس نباید ساده از کنار این رد شویم که مسئله تأثیرگذاری، تغییر ماهیّت، تغییر شاکله یعنی چه؟ یا مرحوم ملاحسین قلی رحمة الله که وقتی ایشان ازجایی رد می شوند و ساز و آوازی بود ایشان از آن جا رد می شوند اصحاب گفتند که الان آقا مشمئز می شود چه می شود و چه نمی شود؟ دیدند که آقا مسیرش را کج کرد و رفت به طرف آن ها، حالا کلامی بین این ها رد و بدل شد آقا اعتراضی کرد یا نکرد آن ها به هر حال این شعر را می خواندند که شعر حافظ بود که گر تو نمی پسندیدی تغییر ده قضا را به هرحال متلک به آقا انداختند که اگر تو خوشت نمی آید تغییر می خواهی بدهی بده ما این هستیم، و این کار را داریم انجام می دهیم اگر نمی پسندی خوش آمدی، آقا هم گفتند که تغییر دادیم قضا را، همین را گفتند و رفتند، آن جا شد ماتم خانه به جای این که ساز و آواز بخوانند توی سر خودشان زدند و گریه کردند و همان جا شد عزاخانه، به محض ارادت هست. یک قاسمی بود آن جا در نجف گویا همان جا که مرحوم آقا میرزا علی آقا بوده است حالا کربلا یا نجف را نمی دانم از همان لات های آن جا بوده است نَه نمازی و نه چیزی از اوباش و لات ها بوده است، آقا میرزا علی آقا هر وقت او را می دید می گفت که قاسم نمازت یادت نرود او هم احترام قائل بوده و چیزی نمی گفته است فقط می گفت چشم مخلصیم و این حرف ها، بعد توی دلش هم شاید می خندید که حاج آقا می گویدنماز بخوان، نه نمازی، نه چیزی، هر وقت مرحوم قاسم را می دید می گفته که نمازت یادت نرود، بعد یک روز می گوید قاسم نماز شب یادت نرود، نماز معمولی را هم او نمی خوانده، بعد می گوید نماز شب بخوان، بعد این شاید در دلش هم خندیده باشد مثلاً من نماز شب بخوانم شب می آید خانه می بیند که خوابش نمی رود و جور دیگری است مثل این که او را گرفته اند اصلاً هیچ کاری نمی تواند بکند حال و هوای دیگری است، خلاصه یا مُحسِنُ قَد اَتکَ المیسی، آمد و مشغول نماز شد، خلاصه او از عُباد آن جا شده بود و تغییر کرد، این ها زیاد داشتند با یکی از این بچّه ها ملوک عرب هم مرحوم ملاحسین قلی همدانی رحمة الله یک چنین کاری کرده بود یک کلمه چیزی گفته بود فردایش مُرد، این ها قدرت روحی است و نمونه هایی است از عالم امر در روح که به محض اراده متحقق می شود، آن چیزی که می خواهند می شود، اراده می کنند می شود نمونه های دنیایی اش را هم که گفتیم در بحث تربیتی این نتایج را ما باید بگیریم، خیلی اوقات از نظر تربیتی ما ناامید نباید باشیم باید تلاش کنیم یک وقت می بینیم که یک حرکتی، یک امری تحوّل ایجاد کرد، نه در خودمان، نه دربارۀ دیگران، و همین که نباید دربارۀ دیگران ناامید باشیم نشان دهندۀ این است که نباید با دیگران خدای ناکرده با تحقیر و بدبینی و این ها رفتار کنیم، ممکن است یکی مقصد باشد و در مقام فسادش باید با او برخورد کرد و باید سر جایش نشاند، شاخش را شکست، امّا از این که ناامید شود و به راه بیاید نباید ناامید شود، همیشه احتمال بدهیم که بدترین افراد احتمال تأثیر دارند همیشه این احتمال را بدهیم که ممکن است ایجاد شود، در همین دوران خودمان هم زیاد دیدیم از این بچّه های بسیج که بودند که در چه حال و هواهایی بعضی هایشان بودند و بعد کارشان به کجاها کشید و در نهایت شهید شدند، یا زن هایی را دیدیم که مثلاً فاسد بودند بعد یک دفعه کارشان به کجا کشیده، چند نمونه هم ما در تاریخ داریم مثلاً زن های فاحشه در یک شب چنان منقلب شدند، چنان وصل کردند خودشان را به خدا و چنان با توبه و انابه و زاری خودشان را خار کردند که وقتی همان شب مُردند خداوند الهام می کرد و یکی از علماء خواب می دید که بروید فلان دوست ما فلان جاست دفنش کنید یک شبه با خدا دوست می شود نباید نا امید شد، در دوران ما هم بودند من سُراغ دارم خانم هایی را که وضع درست و حسابی نداشتند و یک روزه تغییر و تحول پیدا می کنند یک خانمی بود که خیلی تا سن های زیادی هم که رسیده بود و بزرگ شده بود و شاید فرضاً بیست و چند ساله بود هیچ رعایت مسائل شرعی، جلوی نامحرم و محرم و حتی جلوی مجالس مَردها هم می رفت و ابائی هم نداشت یک دفعه می گفت یک نفر که برای من تعریف کرده بود که از زمین تا آسمان فرق کرده بود چنان معنوی و محجوب شده بود من از او سؤال کردم که یک دفعه چه شد؟ گفت هیچی در خانه نشسته بودم خودم هم نفهمیدم، در خانه نشسته بودم حالم منقلب شد و گفتم که خوب بس است همین فقط گفتم بس است و تمام شد بس است مگر چیز الکی است که ما می گوئیم بگذاریم از امشب امّا به هر حال مسبوغ به یک اراده است حالا کسی برایش دعا کرده یا طوری شده به هر حال در یک لحظه می گفت که بس است حالا این برخوردم هم با کسی نداشته که کسی بیاید به او حرفی بزند خودش در خانه یک دفعه این طوری می شود خودش و خدا. این نمونه هایی است از عالم امر، دقّت کنیم به این مسئله، بیشتر قصد این است که ما از کنار این دروس ساده رد نشویم این دروس به حق دروس معرفت نفس است و ما باید نفس را همین طوری بشناسیم فرمولی هم که پیدا می کنیم ساده از کنارش رد نشویم اکتفاء نکنیم که حالا ما یک فرمولی دربارۀ معرفت نفس پیدا کردیم که این فرمول چه می خواهد به ما بگوید ما از این فرمول چه نتیجه ای می گیریم، و از این مباحث و برای همین تا اندازه ای معلوم شد که انسان هر چه داناتر می شود باشعورتر می شود که در حقیقت شعور همان دانایی و دانایی همان شعور است و به عبارت دیگر علم عقل است و عقل علم، و تفاوت در لفظ است نَه در معنی و به قول شیخ رئیس در یکی از رسائل خود فرقی میان علم و عقل جز به نام نیست امّا در حقیقت یک قوت است که پذیرا و داناست همان که پذیرد داند و همان که داند پذیرد، و شعور همان حیات است یعنی آن موجودی که حائز همۀ معلوم و شعور است حیّ است بلکه حیات است و حیات نفس از اوست و مادّه با قطع نظر از آن حیات و شعور و اراده و اختیار ندارد در بحث اتحاد هم عرض کردیم که لازمه اش همین است که علم، شعور، اراده، قدرت یک امر واحد باید باشد شعور، آگاهی، علم، حیات یک چیز است و حیات و علم و شعور و قدرت و سمع و بصر و دیگر معانی و حقایق در آن یک گوهر مفارق جمع است حالا این را گوهر مفارق نگیریم و مستقیماً با خداوند هم کار داشته باشیم همین است در خداوند تبارک و تعالی فهم این که خداوند علمش عین قدرتش است و قدرتش عین اراده اش است، همۀ صفات عین ذات هستند و ذات عین صفات است درکش مشکل نیست چون ما در خودمان هم حقیقتاً همین را می یابیم یافتن ما هم به صورت تصوّری نیست علم حصولی نیست بلکه علم حضوری است ما خودمان در نزد خودمان به قدرت، حیات، شعور، علم، آگاه هستیم خودمان در نزد خودمان حضور داریم، و یک جوهر است که مفاهیم و معانی همۀ این الفاظ بر وی صادق است، و تکثر با لذات در وی راه ندارد و اوست که نگهدار مادّه است و آن چه را به هر صورت که بخواهد درمی آورد، حالا وقتی می گوییم در خدا ترکیب راه ندارد متوجّه می شویم یعنی چه؟ مرکب نیست؟ و ترکیب و تألیفش می دهد و موجودات عالم ماده بدون گزاف به هر شکل و صورتی که هستند پرتوی از اویند و نسبت به او چون سایه به صاحب سایه می باشند و به حقیقت در دار هستی شعور مقدم است این را دقّت کنیم که در دار هستی شعور مقدم است یعنی چه؟ یعنی شما هر چیزی را که در عالم مادّه یا در عالم هستی ببینید چه موجودات خلقی مثل مواد و مادّه، ستاره ها، کهکشان ها، طبیعت، گل ها، گیاهان، حیوانات، دریاها، کوه ها، معادن، آسمان، چه عالم امری مثل خودمان را نگاه کنیم می بینیم که قبل از این ایجاد شعور مقدم است یعنی اگر فکری نشده باشد شعوری قبل از آن نباشد ما نمی توانیم نظم، ترتیب، حکمت، اثر را به همین صورت ببینیم، پدیدۀ ضبط، نوشتن کتاب، قبل از این فقط یک شعور بوده است بعد تبدیل می شود به مادّی و این بدیهی است یعنی یک بچّه با تمام بچگی یا یک نوزاد متوجّه است این مسئله را، دنبال علّت گشتن را متوجّه است که ما داریم حکمت را در کل خلقت می بینیم چطور شعور را مقدّم ندانیم اکثر این مطالب اکنون مانند فهرستی که بازگو کرده ایم و تا حدّی حجاب از روی برخی از آن ها برداشته شد و دیگری ها نیز یک یک با نور برهان روشن می شود و پردۀ شک و تردید از چهرۀ جانفزای آن ها برکنار می رود و با دیدۀ بینا طلعت زیبای دل ربای آن ها را دیدار خواهیم کرد نیکبخت آن کسی است که روان روشن به دست آورد و از معارف و اسرار دار هستی آگاهی یابد که به حقیقت عالم علم انباشتۀ روی هم است. یعنی شما دست روی هر جای عالم که بگذاری شعور بر او مقدّم است و از آن اگر ذرّه ذرّه را بشکافی برگ درختان سبز در نظر هوشیار، هر ورقش دفتری است معرفت کردگار، به حقیقت عالم علم انباشته روی هم است ببینیم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. سؤال مفهوم نیست؟ شما می گوئید من فردا می خواهم سخنرانی کنم این مقدّمه نیست دربارۀ آن فکر هم که بکنی مقدمه نیست اصلاً نیّت مقدمه نیست، در خلقش مقدّمات بوده، گل و طبع مصنوع و چه و چه و چه و آب و ... مخلوط شده پیکر انسانی ساخته شده این مقدمات کار است امّا در خلق و روح یک چنین چیزی نبوده است سؤال مفهوم نیست؟ نَه بدن که نمی خواهد جانشین خدا شود همان روح است. سؤال مفهوم نیست؟ البته ما در رابطه با نفس انسانی نفخۀ الهی که بحث دیگری است در رابطه با روح مقدمات آن می گوئیم که جِسمانیهُ الحُدُود روُحانیهُ البَقاء. یعنی مادّه طبق این نظریه که ملاصدرا رحمة الله دادند مادّه تکامل پیدا می کند و در یک لحظه استحقاق تبدیل شدن به روح را پیدا می کند و تبدیل می شود در سیر تکاملی تبدیلی می شود.