جلسه 122 - معرفت نفس
شماره جلسه
122
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 122 - معرفت نفس

درس 70 بحث عالم امر

درس 70 یک مقدمه ای دارد که شبهه ای را که در درس 67 بود برطرف می کند در درس 67 بحث امتناع انطباع صغیر در کبیر پیش آمد و گفتیم که صور علمیّه ما، اعضایی که در اطراف ما است نمی تواند باشد بعد در درس 70 دربارۀ بعد هوا صحبت فرمودند که به عقیدۀ قدما و محاسبۀ نشان 17 فرهنگ و به عقیدۀ متأخرین 21 فرسنگ هوا بُعد دارد، هوا را به این معنی بگیریم که اگر این کرۀ زمین باشد اطراف کرۀ زمین را هوائی که ما استنشاق می کنیم پوشانده است که تعبیر به جو از آن شده است و تعبیر به اتمسفر شده است که به هر حال به صورت غلیظش ما تنفس می کنیم، در سطح زمین است، که هر مقدار ما از آن دورتر می شویم رقیق تر می شود به طوری که مثلاً کسانی که به ارتفاعات بلند کوه ها صعود می کنند آن جا اکسیژن کم می آورند و از نظر استنشاق هوا دچار مشکل می شوند. مجبورند که با خودشان کپسول های اکسیژن هم ببرند، این را ما اگر هوا بگیریم ما بَعد این را تعبیر به فضا می کنند یعنی به آن فضا می گویند و اشاره کرده است که بعضی اوقات فضا با هوا مساوی است یعنی وقتی می گویند فضا منظورشان هوا است یا وقتی می گویند هوا منظورشان فضا است صحبتی که ایشان می کنند این است که چه محلّ صور ادراکی را هوا تصوّر کنیم و چه فضا تصوّر کنیم باز ما دارای صور ادراکی هستیم که بزرگ تر از هوا، بزرگ تر از فضا است این مطلب را فرمودند، در درس می فرماید: غرض این که انسان در ادراکات خود اشباحی را مثلاً کهکشان را ادراک می کند که محیط بر زمین و هوا بلکه بر منظومۀ شمسی و مافوق آن است و به فرض محال اگر هوا هم برخی از محل تمثّلات صور ادراکی آدمی می بود باز گنجایش همۀ مثال های ادراکی وی را نداشت و اگر هوا را به معنی فضا بدانیم و هوا را به عنوان مثال بگیریم باز همین سخن پیش می آید مثلاً درروایت داریم که وقتی نبی اکرم (ص) در روز اوّل بعثت و وحی جبرئیل (ع) را ملاقات کردند فرمودند که جبرئیل را دیدم در حالی که آسمان و زمین را پُر کرد یعنی یک چنین شکلی خوب وقتی بین زمین و آسمان را پُر کرده باشد قطعاً این تمثل یا تجسم یا هر چند که اسمش را بگذاریم این شکل را به هر حال ما تصورش را الان می توانیم بکنیم که فرضاً که یک چنین شکلی حضرت جبرئیل (ع) تمثل پیدا می کند بعد بین زمین و آسمان را هم پر کند که این قطعاًَ خیلی بزرگ تر از این هوای اطرافی است که داریم می بینیم و یا فضای اطرافی که ما می بینیم، این دربارۀ اثبات این است که ما صور کبیری داریم به این بزرگی که این ها انطباع در صغیر یعنی در مادّۀ مغزی نمی تواند بکند. دلیل دیگر در تجرد برزخی خیال و تجرد نفس ناطقه دلیل دیگری که ذکر کردند بحث اجتماع ضدّین در نفس است که ما در مادّه نمی توانیم اجتماع ضدّین را ببینیم و در ما وجود پیدا کند ضدّ درباره اش داریم که ضِدّ ان أَموانِ وُجُودِیان بَینَهُما غایتٌ الخَلاف، دو امر وجودی هستند که بین آن ها نهایت اختلاف وجود دارد که این ها در یک زمان و یک لحظه بر یک جسم وارد نمی توانند بشوند بلکه پشت سر هم می توانند بیایند فرضاً این صفحه سفید است دیگر سبز نمی تواند باشد سیاه نمی تواند باشد سیاهی ضد سفیدی است ما نمی توانیم در عین حال که سیاه است سفیدی را هم بپذیریم اگر سیاهی داشت سفیدی را از دست می دهد قبلاً صحبت کردیم که هر صورتی را که مادّه قبول کند منجر به هست به از دست دادن صورت قبلی یعنی نمی تواند دو ضدّ را با هم بپذیرد و در مادّه امّا در نفس این گونه نیست یعنی شما در نفس می پذیرید سفیدی و سیاهی و سردی و گرمی، نفس امر واحدی است هویّت واحدی دارد و این ها را با هم می پذیرد پس نفس مادّی نیست که می تواند دو ضد را با هم بپذیرد، ما حکم می کنیم که سیاهی ضد سفیدی است و داور میان دو چیز باید آن دو را نزد خود حاضر داشته باشد پس سیاهی و سفیدی نزد ذهن حاضرند و بدیهی است که اجتماع دو ضد در یک محل جسمی و مادّی محال است پس آن داوری که سوا و یعنی سیاهی و بیاض یعنی سفیدی نزد او اجتماع کرده اند جسم و جسمانی نیست و این صور جزئیه مثلاً این سواد جزئی در این موضوع مادّی و این بیاض جزئی در این موضوع مادّی امتناع از کلیّت و شرکت دارد، پس مدرک آن ها عقل نیست، بحث دیگری که مطرح می کند این است که ما صور اضدادی را که داریم تصوّر می کنیم در خودمان مثلاً شکل یک صندلی سفید را با یک صندلی سیاه یا یک چیز گرم را با یک چیز سرد وقتی ما این سفیدی و سیاهی را تصوّر می کنیم این سفیدی و سیاهی که تصوّر شد تصوّر ما همان طور که قبلاً خواندیم آن صوری که ادراک کردیم خصوصیّات مادّه را ندارد یعنی حتّی ما شکلی را که تصوّر می کنیم یک مادّه خارجی که درآن نیست که ما تصوّر می کنیم شکل و اندازه دارد امّا مقدار و مادّه ندارد یک ادراک دیگر داشتیم که آن ادراک کلیّات بود که فرقش با ادراک خیالی و وهمی این بود که گفتیم که کلیّات حتی شکل هم ندارند، مقدار هم ندارند مثلاً 4 = 2 × 2 یا صورت کلّی که ما از انسان داریم و تصوّر می کنیم این صورت کلّی که از انسان داریم شکل ندارد، مادّه ندارد، حدود ندارد و برعکس صندلی که تصوّر می کنیم حالا این خصوصیّت امر کلّی است امر کلّی مانع از شرکت شبیه به خودش نیست یعنی شما اگر این میکروفن یا این تختۀ خاص را تصوّر کردید یعنی مخیل شما می شود تخیلی که کردید این تصویر خاص یعنی این تختۀ خاص اجازه نمی دهد که شما تخته های دیگر را با آن تصوّر کنید همین یک تختۀ خاص است بنده را که تصوّر کنی یک فرد است به نام شجاعی این می شود جزئی نمی گذارد چیزهای دیگر به ذهن شما بیاید وقتی می گوئی شجاعی، ده تا شجاعی در ذهن شما نمی آید، ده تا تخته با شما نمی آید تختۀ کلاس معرفی نفس، همین یکی است امّا وقتی گفتم شما انسان را تصوّر کنید این مفهوم انسان مانع از شرکت بی نهایت عضو در شما نیست همان شعر منظومه است که در تعریف جزئی و کلّی داریم در منطق که مفهوم و مِنها ما لَم یَعبَما کُلیٌ مفهوم اگر مانع اِبا داشته باشد از شرکت مفاهیم دیگر جزئی می گویند این تخته را وقتی تصورش کنیم ابا دارد که با آن چیز دیگری تصور کنید شما فقط همین یک تخته را تصور می کنید امّا اگر گفتند تخته سیاه به طور کلّی شما تخته وایت بُرد هم می توانید با آن تصور کنید اگر تصور نگذاشت که شما تصور دیگری با آن بیاورید می شود جزئی اما اگر گذاشت بی نهایت تصوّر را با خودش بیاورد می شود کلّی. خصوصیت کلی این است که حالا وقتی ما اجتماع ضدّین را تصور می کنیم یعنی مثلاً تخته سیاه و سفید را با هم داریم تصوّر می کنیم. دو چیزی را تصور کردیم که این ها کلی نیستند پس مدرکشان هم عقل نیست یعنی اصلاً مادی نیستند چون خصوصیت ماده را ندارند ثانیاً کلی نیستند پس مدرکشان عقل نیست باید بین عقل و ماده باشند که آن خیال است یعنی تجرد برزخی دارند پس اوّلاً چون مادی نیستند و شرایط مادی را ندارند، خصوصیت مادی را ندارند مادی نیستند و مجردند و ثانیاً چون کلی نیستند تجردشان تجرد برزخی است تجرد خیالی است. و این صور جزئیه مثلاً این سواد جزئی در این موضوع مادّی و این بیاض جزئی در این موضوع مادی امتناع از کلیّت و شرکت دارد، پس مدرک آن ها عقل نیست، تصوّرات عقلی و امور معقول امتناع از کلیّت و شرکت ندارند شما 4 = 2 × 2 وقتی تصور کنید یا انسان کلی را که تصور کنید هم کلی است و هم مانع شرکت مصادیق مختلف از انسان نمی شود پس مدرک آن ها عقل نیست زیرا که عقل مدرک کلیات است و گفتیم که خصوصیات کلیات شرکت در مصادیق مختلف است بی نهایت مصداق شرکت می کنند در آن. پس باید مدرک آن ها قوۀ خیال باشد و از این بیان نتیجه حاصل می شود که علاوه بر این که نفس جوهری است ورای طبیعت، قوه خیال که شأنی از شئون آن است تجرد برزخی دارد. خلاصۀ برهان این که در نفس و خیال اجتماع ضدّین صحیح است و در هیچ شی ای از اجسام صحیح نیست پس نفس و خیال از اجسام نیست. تبصره: از مباحث و ادّلۀ تجرد نفس ناطقه دانستیم لذا هیچ مدرکی جسمانی نیست خواه مدرک کلیات باشد مثل عقل و خواه مدرک جزئیات باشد مثل خیال و هواس. هواس هم مادی نیستند عمل احساس امر عادی نیست وسیله اش ماده است چشم یا مثلاً گوش اما خود احساس امر مادی نیست ما در خواب هم احساس داریم در خواب هم بینایی و شنوایی داریم آن جا خبری از چشم و گوش نیست پس متوجّه می شویم که بینایی و شنوایی هم امر مادّی نیستند دانسته شد که نفس ناطقۀ انسانی از عالم طبیعت نیست بلکه موجودی است ورای آن و نیز آن گوهری که نفس را از قوه به فعل می کشاند موجودی است ورای طبیعت. پس هم خود نفس ناطقۀ انسانی موجود ورای طبیعت است و هم مخرج نفس از قوه به فعل یا از نقص به کمال که این هم ماورای طبیعت است و چون مخرج نفس از نقص به کمال است قاهر بر نفس است چون مخرج یعنی بتواند آن را از خیال بکشاند از قوه به فعل از نقص به کمال بکشاند پس باید غلبه داشته باشد که بتواند او را خارج بدهد، و بر وی استیلاء دارد، پس این نتیجه را گرفتیم که مخرج نفس از نقص به کمال هم قاهر بر نفس است و هم بر نفس استیلاء دارد چون مخرج است و مخرج این توان را دارد و پیش از آن وجود دارد این خیلی مهم است اگر نفس ناطقۀ بشری چیزی ورای خودش هست مافوق بر او هست، مسلّط بر او هست که او را از نفس به کمال هدایت می کند و از قوه به فعل درمی آورد پس نتیجه می گیریم که مخرج باید خودش قبل از نفس حضور داشته باشد یعنی خودش وجود داشته باشد قبل از نفس که بتواند نفس را حرکت بدهد ، نمی شود که نفس به وجود بیاید و مدّتی هم از آن بگذارد یعنی از قوه به فعل هم درآید بعد مخرج نداشته باشد این نمی شود مخرج باید قبل از نفس باشد، پس نتیجه می گیریم که مخرج نفس تقدّم بر نفس دارد، پس دقّت کنید استدلال ما چه مقدماتی داشت که به این نتیجه رسیدیم که مخرج نفس از نقص به کمال پیش از آن وجود دارد پس باید پیش از این که نفس باشد مخرجش موجود باشد پس تا حال فهمیدیم که مخرج نفس تقدم بر نفس دارد استدلال بعدی این است که چون جمیع نفوس بشری در این جهت حکم واحد دارند در این جهت یعنی جهتی که توسّط مخرج از نقص به کمال خارج می شوند پس آن مخرج نفس باید حائز بر جمیع علوم باشد تا هر نفس مستعد را به فراخور استعدادش به کمال لایقی او برساند، حالا وقتی این همه نفوس و عقول جزئی که دارند از نقص به کمال می آیند و از قوه به فعل می آیند و صاحب دانش و علم می شوند پس آن مخرج که از آن تعبیر به عقل مفارق یا عقل کلّ کردیم آن باید خودش ورای همه آن علوم باشد که بتواند همۀ نفوس را از قوه به فعل درآورد جلسات قبل هم اثبات کردیم که مخرج تعدد در آن راه ندارد چون مادی نیست پس واحد است پس یک مخرج واحد بسیط داریم که عقول جزئی مختلف را از نقص به کمال می آورد حالا که به این ها تسلّط دارد و قاهر بر این ها است و این ها را هم از نقص به کمال می آورد پس اولاً باید خودش قبلاً وجود داشته باشد. ثانیاً خودش منبع همۀ علوم باشد پس این جا به معدن العلم پی می بریم، فهمیدیم که علم دارای معدنی است که ما به مرور زمان به آن معدن نزدیک می شویم و گفتیم که آن موجود مخرج را عقل و عقل مفارق نیز می گویند و عالم امر هم می نامند پس یک اسم دیگر که اضافه شد عالم امر است چنان که جهان طبیعت و مادّه را عالم خلق، و چون نفس ناطقه ی انسانی موجودی است ورای طبیعت، پس از عالم خلق نمی تواند باشد از عالم امر است دربارۀ عالم امر در قرآن ما مطالبی داریم یکی همین نتیجه که ما طبق مباحث عقلی گرفتیم که گفتیم که نفس از عالم خلق و ماده نمی تواند باشد و حال این که خصوصیت ماده را ندارد، مخرجش هم همین طور نمی تواند از عالم خلق باشد دربارۀ نفس این نتیجه را گرفتیم که در خود قرآن هم آمده است که خود روح را یا نفس ناطقه را اتصال به عالم امر داده است یعنی مطلب ما در این جا با یک مطلب قرآنی اتّحاد برقرار می کند یَسئَلونک عَنِ الرُوح قُلِ الرُوحُ مِن أَمِرَ رَبّی وَ ما اوُتیتُم مِنَ العِلمِ اِلاّ قَلیلاً، از تو دربارۀ روح سؤال می کنند بگو روح از امر پروردگار من است و به شما علم و آگاهی داده نشده است مگر اندکی یعنی شما روح را آن طور که هست نمی توانید بشناسید در این جا روح اتصال به عالم امر است پس می خواهد بگوید که روح از عالم خلق نیست قُلِ الرُوحُ مِن أمرِ رَبّی از عالم امر است دربارۀ خصوصیت عالم امر که چه عالمی است سورۀ یس این گونه می فرماید که بشود، می شود ارادۀ خدا همان کُن است به محض این که اراده کرد و اراده اش هم همین است که بگوید کُن، می شود یعنی بعدیتی بین اراده و شدن وجود ندارد، این خصوصیت عالم امر است در آیه بعدی که در سورۀ قمر است آیه 51 می فرماید: امر ما چیزی نیست مگر یک چیز واحد مثل یک چشم به هم زدن است شما در یک چشم به هم زدن از نظر زمانی چقدر طول می کشد که بخواهید چشم به هم بزنید می فرماید مثل یک چشم به هم زدن، خداوند تشبیهی از این نزدیک تر که ما بفهمیم نکردند، چشممان را به هم بزنیم چقدر فاصله وجود دارد که آن موجود شود مثل این می فرماید هست ارادۀ شدن مثل این است که ما چشمی به هم بزنیم که دربارۀ داستان حضرت سلیمان داریم که وزیر سلیمان (ع) گفت که من در یک چشم به هم زدن تخت بلقیس را می آورم یعنی به محض این که اراده کند آن تخت این جا حاضر می شود برای تو، این هم خصوصیت عالم امر است من سه تا سؤال در این باره مطرح می کنم یکی این که معنی این که روح از عالم امر است با توجّه به آیاتی که عرض شد یعنی چه؟ وقتی می گوییم روح از عالم امر است یعنی چه؟ به چه معنی است؟ سؤال دوّم این است که آیا نمونه ای درنفس انسانی از خصوصیات عالم امر وجود دارد یا وجود ندارد؟ اگر دارد مثال بزنید؟ روی این کار کنید و جواب دهید و بیاورید.