درس 67: بحث ما در مورد تجرد خیال است که هنوز سخن زیادی در مورد آن گفته نشده است که این بحث وضعیت ما را به خوبی مشخص می کند و ما هنوز راه زیادی در این مورد داریم و حقیقت هم این است که ما هنوز در حال یادگیری الفبای معرفت نفس هستیم و باید تلاش کنیم که بتوانیم این الفبا را یاد بگیریم و با ترکیب این حروف بتوانیم کلمات و جملات و کتاب وجود خودمان را مطالعه کنیم که این دروس معرفت نفس در مقایسه با هر درس و رشته دیگر و هر علم و فنی که یاد می گیریم قطعا مفصل ترین دروس است چون ما در حال مطالعه با عظمت ترین مخلوق خداوند هستیم که همان نفس است که حضرت علی هم در این باره فرمود: ((أتضَعَمُوا انّک جِرمُ الصَغیرَ وَ فیک انطوی الظلمُ الاَکبر ))یعنی تو فکر کردی که همین بدن صغیر و جرم کوچک هستی در حالی که عالم اکبر سر در تو پیچیده شده است که هرچند این عالم اکبر به جسم تعلق می گیرد که در واقع جسم انسان پیچیده ترین دستگاهی است که بشر تاکنون شناخته است و پس از هزاران سال فقط به اندکی از حقایق آن پی برده است و نفس انسان چیزی است که سر جای خود دارد و قطعا ناشناخته تر و پیچیده تر استو به خاطر همین هم است که کسانی که می خواهند معرفت نفس را فرا گیرند باید علاقه و حوصله بیشتری به خرج دهند تا بتوانند که چیزی به دست بیاورند. تجرد نفس به این معنی است که موجود مجرد و مطابق این عالم طبیعی است و به عبارت دیگر باید بگوییم که جسمانی نیست و در مورد تجرد خیال هم باید بگوییم که در موطن خیال ناطقه است و در واقع خیال شأنی از شئون نفس است و وقتی که می گویند که خیال تجرد یا تجرد برزخی دارد منظور این است که نفس در موطن خیال دارای تجرد برزخی است و بحث در تجرد خیال در فهم بسیاری از مسائل مهم انسان شناسی و شرح احوال و اطوار وجودی انسان و همچنین دیگران ، افعال ، نیّات ، ملکات و کیفیت ضروری و لازم است و ما باید با این قوه خیال زیاد کار کنیم و به خاطر اهمیت همین قضیه است که واقعا عالم مهمی است و اگر ما این چیزها را نشناسیم در شناخت انسان ناکام خواهیم ماند و اگر در شناخت انسان هم ناکام باشیم در شناخت ریشه بسیاری از احکام ناکام هستیم. چنانچه در بحث تجرد، روح انسانی در مقام قوه عاقله نیز مستلزم کشف بسیاری از هستی بیکران روح انسانی است و ملاصدرا شیرازی که از فلاسفه بزرگ و علمای به نام عالم علم است قوه خیال را مجرد به تجرد برزخی می داند و در کتاب اسفار و دیگر کتابهایی از فصل در تجرد برزخی خیال عنوان کرده است و چند برهان هم در اثبات آن آورده است و ما هم در این بحث ثابت خواهیم کرد که قوه خیال و سایر قوای باطنه، قوای عاری در اجسام نیستند بلکه عاری و برهنه از ماده اند و بین قوا و آلات جسمانی آنها باید فرق گذاشت یعنی شنوای و بینایی ما چیز های جدا از هم دیگرند و نفس جدای از اینکه گوش یا چشم داشته باشد قوه بینایی و شنوایی هم دارد به عنوان مثال ما در هنگام خواب هم این چیزها را می بینیم و اصولا بشر در خواب بسیاری از امور را می بیند و می شنود و یا بو می کند و احساسهای دیگری هم دارد حتی بدون اینکه از گوشش که در خارج از آن استفاده می کند و یا در بیداری استفاده می کند و یا از چشم استفاده می کند حتی اگر نفس قوه بینایی نداشته باشد و یا افرادی که ناشنوا و لال است در عالم خواب هم از چیزهایی که در بیداری ندارد می تواند استفاده کند پس نتیجه می گیریم که در این حالت خواب نیازی به این قوا ندارد و ذاتا این قوا را به دست می آورد و احتیاجی به این آلات ندارد که آلت در موطنی که آن آلت متناسب با آن موطن است که یعنی موطن عالم ماده در عالم ماده برای او کارایی دارد یعنی اگر چشم یا گوشمان از بین رفت نفس هم توان دیدن و شنیدن در عالم ماده را از دست می دهد اما به این معنا نیست که قوه دیگر توان دیدن و شنیدن نداشته باشد که اگر ما بخواهیم این مطلب را ثابت کنیم مثل استفاده از دور بین است و اگر چشم ما هم ضعیف باشد و ما در آن نگاه کنیم دیدمان چند برابر می شود که در اینجا معلوم می شود که انسان ذاتا توان دیدن را دارد و مشکل آن مشکل جسمانی است که نمی تواند ببیند و باید آن جسم را قوی کنیم و نفس آن فرد از دیدن عاجز است و یا گوش آلت جسمانی است ولی قوه سامعه از شئون نفس است و ماوراء عالم جسمانیست پس بین گوش و قوه سامعه فرق وجود دارد که اگر موجودی را سمیع بگوییم معنی آن این است که شنواست و به این معنی نیست که فقط دارای گوش است و شنوا غیر از گوش است و همچنین بصیر یعنی بینا و به این معنی نیست که چشم دارد که اگر موجودی چشم نداشته باشد ولی بینا باشد می توان گفت که این نیرو را دارد. در اینجای بحث متوجه شدیم که (( اِنَّ اللهَ سَمیعُ بَصیر ))یعنی خداوند سمیع است یعنی شنوا است و بصیر است یعنی بینا است ولی چشم و گوش ندارد که این یعنی اینکه از مطالعه نفس پی می بریم که خداوند چگونه می تواند ببیند و بشنود، ما انسانها نباید بگوییم که خدایی که چشم و گوش ندارد چگونه می بیند و یا می شنود بلکه می توان گفت که نیروی شنوایی و بینایی که به این چشم و گوش مادی تعلق گرفت از اقتدار و اشتدادش شکسته و کاسته می شود و هرچه نفس و قوای آن از عالم طبیعت برکنار شود سلطان وحدت و جمعیت آن بیشتر و آثار وجودیش قوی تر می شود. ما در عالم ماده با محدودیت سر و کار داریم و در عالم ماده سعه وجودی و کمالات اندک است و حدود و نواقص زیاد است و از ماده که بالا می رویم و به خیال و عالم برزخ که وارد می شویم بصورت آنی سعه وجودی و کمالات بیشتر می شود و اعدام و نبودی و نیستی ها کمتر می شود به عنوان مثال وقتی در عالم بیداری و عالم ماده بیدار هستیم در عمل هایمان محدودیت داریم که اینها شامل دیدن، شنیدنو راه رفتن می شود ولی زمانی که به عالم برزخ وارد می شویم می بینیم که اقتدارمان بیشتر می شود و اشتدادوجودی بیشتری داریم یعنی وجودمان از شدت و قدرت بیشتری برخوردار است مثلا می توانیم پرواز کنیم و یا سرعت زیاد و سرسام آور داریم که در عالم ماده ما اینچنین تصوری نداریم که بتوانیم چنین سرعتی داشته باشیم و قادر باشیم که از روی ساختمانها پرواز کنیم و به آسمان برویم و آسمان اول و دوم را سیر کنیم و در یک زمان اندک ما به جاهای زیادی پرواز کنیم و این مسئله هم است که ما در برزخ دیدنی و خوردنی و شنیدنی بیشتری داریم. عالم وجود طوری است که هرچه به بالا برویم این عوالم حد کمتری دارند و از اشتداد وجودی بیشتری برخوردارند و دارای کمالت زیاد هستند و به حدی می رسند که فوق همه حدود می شوند که آن بی نهایت و صرف الوجود است و هیچ ضعف و نقص و سستی در آن راه ندارد و این مرتبه که یک اعتبار هم اطلاق مرتبه به آن صحیح نیست را واجب می گویند و اینطور نیست که ما فکر کنیم که اگر انسان گوش نداشت، قدرتروحش کم است که البته نفس هم نمی تواند در عالم ماده بشنود و اگر چشم نداشته باشد نمی تواند عالم ماده را ببیند اما نفس دارای قوه خودش است و قوه بینایی و شنوایی خودش را دارد و قوه و توانش نسبت به گوش یا چشم کمتر است لذا اگر ما بخواهیم بهتر ببینیم و بشنویم باید حواسمان را از جاهای دیگر قطع کنیم تا بتوانیم هم خوب ببینیم و بشنویم و سعی کنیم که نفسمان با جاهای دیگر ارتباط برقرار نکند که در حسهای ما تاثیر نگذارد. می توان گفت که نیروی شنوایی و بینایی که به گوش و چشم مادی تعلق می گیرد از اقتدار و اشتدادش شکسته و کاسته می شود و هرچه نفس و قوای آن از عالم طبیعت برکنار شود سلطان وحدت و جمعیت آن بیشتر و آثار وجودیش قوی تر می شود و ما این را به صورت فطری هم داریم و در کودکان هم این مسئله هست که اگر بخواهند حواسشان را جمع کنند و در حال یادگیری درس باشند آنها خود به خود دستانشان را روی گوش هایشان می گذارند که بتوانند درس را بهتر بفهمند و این به خاطر این است که نفس ما اگر به چندین جا تعلق داشته باشد در نتیجه قوه اش کمتر و ضعیفتر می شود و سلطان وحدت به این معنی است که نفس در جایی که تعلق کمتری دارد و به یک جا تعلق می گیرد در نهایت تسلط و قدرتش بیشتر می شود که مثل این است که بخواهیم مطالعه کنیم و کنار پنجره نمی نشینیم که حواسمان پرت نشود و صداهای دیگر را قطع می کنیم تا صداهای دیگر مانع درس خواندمان نشود و نفس وقتی متوجه درس است که قدرت آن بیشتر باشد و وقتی که نفس به چند جا اشتغال داشته باشد در آنجا می بینیم که نفس ضعیف تر می شود که این سلطان وحدت و جمعیت است که جمعیت به معنی جمع شدن استو معنی جمله حواست را جمع کن یعنی اینکه به یک چیز و یکجا متمرکز شدن که بتوانیم بیشتر متوجه شویم. بهر حال این یک فرمول کلی است و همه از این فرمول به طور خودآگاه و ناخودآگاه استفاده می کنیم مثلا وقتی که ما بخواهیم در حالت عادی یک چیزی را از جایی بکنیم و آنموقع است که می بینیم که نمی توانیم این کار را انجام بدهیم اما وقتی که عصبانی باشیم و حواسمان به طور کامل متوجه این موضوع باشد تمام نیرویمان را به آن شی وارد می کنیم که آنموقت می بینیم که توانستیم این کار را خیلی راحت انجام دهیمو چون عالم ماده خود تمرکز می باشد در نتیجه ضد وحدت هم است و کثرت عالم کثرات و ضد جمعیت و ضد تفرقه هم است و آنجا انسان قوایش از قبیل دیدن، شنیدن و بوییدن ضعیفتر عمل می کندو ارتباط و حرکات دیگرش هم رو به ضعف می رود و به محض اینکه انسان ارتباطش با این قطع می شود قدرتش بیشتر می شود. سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودیش به جایی برسد که در قوام خود به ماده نیازی نداشته باشد و در صورتی این حالت به وجود می آید که عداد موجودات مفارق از ماده درآید و بر این حال دائم و ابد باقی بماند که ما در آینده هم می خوانیم که وقتی نفس از مرحله مادیگری در آید و به مرحله خیال برسد چنانچه بدن نابود شود نفس در حال خودش ثابت می ماند و قبلا هم در بحث معاد گفتیم که پیامبر فرمود: قبض روح حیوانات و موجوداتی که در حال تسبیح هستند وقتی که تسبیحشان تمام شود عمرشان هم به پایان می رسد و خداوند این حیوانات را قبض روح می کند و حیوانات هم روحشان قوه عقلی ندارد و به مرحله عقلی نرسیده است و در مرحله پایین عقل است اما با این حال قبض روح هم می شوند که با این حساب باید بگوییم که باقی می مانند که می فرماید: کمال و سعادت انسان این است که انسان بتواند خودش را در سیر کمالی اش به جایی برساند که به ماده نیازی نداشته باشد و این در صورتی است که عداد که یعنی در صغار مفارق از ماده درآید و نفس موجود غیرعادی شود که در حالت طبیعی این گونه هم است ولی کمال انسان این طور نیست که انسان در شئون فوق تجرد بدنش جدا شود و این سخن فارابی در عین حالی که ساده و روان است مطلبیست که هرچه در راه نفس شناسی بیشتر برویم به استواری و بلندپایگی آن پی می بریم که همانی است که قبلا عرض کردیم که شاید سوالی در این بحث پیش آید که بهتر هم بود که این اتفاق می افتاد یعنی ابتدا باید دلیل بر وجود قوه خیال اقامه شود و سپس در تجرد یا عدم تجرد آن سخن گفته شود ولی هرکس اندکی به ادراکات باطنی بنگرد در می یابد که او اشباح اشیا است که این یک سوال بجاست که ما اول باید بیاییم قوه خیال را ثابت کنیم و بعد بگوییم که این مجرد است و تجردش برزخی یا غیر برزخی استو یا اصلا تجرد دارد یا نداردو می گوید که اگر انسان یک مقدار ادراک کند و یک مقدار خودش را مطالعه کند و ادراک باطنی را انجام دهد در می یابد که او اشباح و اشیا را در خواب و بیداری با همان طول و عرض و بُعدو حجم و دیگر عوارض آنها ادراک می کند و ما اشیا را همان اندازه ای در خواب می بینیم که در بیداری هم همان را می بینیم. لاجرم قوه ای دارد که قدرت اینگونه ادراکات را دارد یعنی می تواند اشیا را در همان ابعاد خودشان مورد مطالعه قرار دهد و یا ببیند و ادراک کند همچنانکه سامع، اصوات، شامه و بوها را هم می تواند این کارها را روی آنها انجام دهد و اکنون می خواهیم بگوییم که برزخ کجاست که ما به آن راه پیدا می کنیم و آن را می بینیم و مثلا می گوییم که ما دیشبدر خواب یک چیزی دیدیم که این نشان دهنده این است که ما قوه ای داریم که می تواند ادراک کند که اگر این را نداشتیم نمی توانستیم ادراک را انجام دهیم و اصولا انسان هرچه را در خواب ببیند در خاطرش باقی می ماند که از این صحبت معلوم می شود که ورودی داشته ایم و انسان طوری است که از عدم به او چیزی وارد نمی شود و اگر انسان چیزهایی از خواب در خاطرش می ماند این اطلاعات یکجا به او وارد شده است و اکنون می خواهیم بگوییم که این قوای ظاهر و باطن که هریک از آنها یک نوع ادراک مخصوص را بر عهده دارد از شئون نفس است و هیچ یک از آنها مادی نیستند تا قوه ساری در ماده باشند یعنی بینایی اصلا ماده نیست که ما بگوییم که حال در ماده جریان پیدا کرده است اگرچه آلات و ادوات آنها مادی هستند و البته اینها در عالم ماده و طبیعت هم مادی هستند. بحث دیگر ما یکی دیگر از دلایل تجرد نفس است که مرحوم ملاصدرا آورده و فرموده است که افلاطون هم این دلیل را بیان کرده است که سخن در مورد تجرد برزخی خیال است که می گوید که افلاطون در تجرد نفس بر این حجت تاویل کرده است که تاویل به معنی تکیه و اعتماد است و یکی دیگر از دلایل تجرد نفس را مرحوم ابن سینا از قول افلاطون بیان کرده است که آن امتناع انطباع کبیر بر صغیر است که در صغیر این اسم امتناع انطباع کبیر بر صغیر برهان است و آن هم این است که مثلا ما در نظر بگیریم که یک پرده ای را که مثلا سر آن اندازه یک کوه است و بالهایش مثلا چندین برابر یک کوه قرار دارد و پنجه هایش چنین و چنان است که اصلا ما چرا وقتی یک رشته کوه را نگاه می کنیم می توانیم تصور کنیم که آن به صورت یک حیوان و ماری است که خوابیده است و یا اصلا مار را می توانیم همانقدر بزرگ تصور کنیم و یا دریای جیوه یا کوه طلا را تصور می کنیم و باید فکر کنیم که این تصور در کجاست و آیا در بدن ما قرار دارد و یا در مغر ما هست و اگر در مغر ما است این تصور یک تصویری است که بسیار بزرگتر از خود مغز است و اگر مغز حامل یک چنین تصوری باشد لازم است که یک چنین تصویر بزرگی بر مغز که کوچک است روی سلول های آن انطباع پیدا کندکه در حال حاضر ما می بینیم که این چنین نیست که در بحث رئالیسم مثالی وجود دارد که نفس را با دوربین عکاسی مقایسه کردند که دوربین عکاسی اشیا را هیچ وقت بزرگتر از آنچه هستند نمی بیند و همه چیزها را همان مقدار که هست نشان می دهد که اما نفس این چنین نیست و نفس را به اندازه طبیعی خودشان می بیند مثلا کوه هرچه قدر بزرگ باشد همان اندازه بزرگی را خواهید دید و حتی نفس کاری می کند که هیچ موجود دیگری قادر به انجام آن نیست و آن این است که مرحوم علامه طباطبایی فرموده است که اگر شما یک منظره 15×10به او بدهید که در آن انسانها هستند که غذا می خورند و درست است که انسان آنها را در 15×10نگاه می کند اما او را به همان اندازه واقعی نمی بیند و انسان وقتی تصویر را تصور و ادراک می کند که به همان بلندی اصلی خودش را ادراک می کند و انسان اگر آن تصویر را جلویش بگذارید او ادراک می کند و نفس آن را دوباره به حالت طبیعی خودش برمی گرداند و صوری مانند دریایی از زنبق و کوهی از یاقوت است که در خارج وجود ندارد و این بحث وجود خارجی ندارد و لیکن ما آنها را تخیل می کنیم و بین این صور خیالی و جز آنها تمییز می دهیم و می گوییم که این یک صورت خیالی است مثلا ما صورت خیالی یک سیمرغ را تصور کنیم که به اندازه یک کوه و بعد هم به یک دریای جیوه تصورش کردیم و بعد آن را به کوه طلا تصور کنیم و بین این صور خیالی و جز آن تمییز دهیم که این صُور امور وجودی هستند و چگونه باید امور وجودی نباشند و حال اینکه ما هرگاه زید را تخیل کردیم و آن را مشاهده نمودیمکه حکم می کنیم که البته بین این دو صورت محسوس و متخیل فرق است یعنی بگوییم که زید است و این وجود ذهنی اش است و اگر این صور موجود نبودند این حکم در کار نبود چون ما درباره عدم حکم نمی کنیم و حکم را در جایی که یک امر وجودی باشد انجام می دهیم که به این معنی است که ما در حال حکم کردن آن هستیم و این یک امر ممتنع است که جای این صور شی جسمانی باشد یعنی صُوَری که این همه اندازه دارد و ما درباره اش حکم می کنیم که این نمی تواند جایش در جسم باشد و با این کار می خواهیم اثبات کنیم که هر مظروفی نیاز به ظرف دارد و هر ادراکی وئای ویژه خودش را باید داشته باشد و هر مدرکی وئای ویژه خودش رامی خواهد یعنی خواهان این است که از این عالم ماده باشد زیرا همه بدن ما نسبت صور متخیل نسبت اندکی با بسیار است پس بنابراین چگونه صور عظیم بر مقدار صغیر منطبع می شود که کلمه منطبع به معنی نقش بسته شده است و مثلا می گویند طبع اول یا ثانی که یعنی چاپ اول یا دوم که همان نقش و چاپ است که این همان انطباع است و این را نمی شود گفت که برخی از آن صور در بدن ما منطبع است و برخی از آن در هوای محیط به بدن ما است یعنی یک مقدار از این صورتها در ذهن ماست و یک مقدارش هم در هوای اطراف ما پخش هستند زیرا که هوا و از جمله بدن ما و همچنین آلت نفوس ما در افعال نفوس نیست وگرنه می بایست که به تفرق و تقطع هوای نفوس ما دردناک شود و می بایست شعور ما به تغییرات هوا مانند شعور ما به تغییرات بدن ما باشد یعنی این چیزی را که ما ادراک کردیم در اصل با شعور خودمان ادراک کردیم و نفس این کار را کرده است و اگر قرار باشد که در هوا باشد و هوا هم تغییر کند و مثلا یک هواپیما و ابرها از آن عبور کند باید این تصور ما هم تغییر کند یا اگر اینکه جز شعور ماست و در هوای اطراف ماست اطلاعات ما نسبت به بدنمان و یا تغییرات جو و دمای هوا باید مثل اطلاعات ما نسبت به تغییرات دمای بدن ما باشد در حالی که ما اصلا هیچ ارتباطی با آن نداریم پس در اینجا روشن است که محل این صور امری غیر جسمانی است و آن نفس ناطقه است و همچنین ثابت شد که نفس ناطقه مجرد است و این حجتی بود که افلاطون در تجرد نفس بدان اعتماد کرده است و این محبت دلیل تجرد نفس ناطقه است از آن رو که قوه خیال شانی از شئون نفس است که در اینجا سوالی پیش می آید که چگونه می توانیم نفس ناطقه را ثابت کنیم که در این مورد ما بحث می کنیم که اگر خیال از شئون نفس نباشد که ما نمی توانیم از تجرد نفسانی مان نتیجه بگیریم پس چون اول خیال شأنی از شئون نفس است و ثانیا مجرد هم است پس به طریق اولی نفس مجرد است و اثبات تجرد برزخی خیال تجرد نفس در موطن خیال ناطقه است یعنی با این تفاسیر نمی توانیم بگوییم که نفس مجرد تام و محضاست و این دلیل آنقدر زور دارد که به ما می گوید نفس تجرد برزخی در موطن خیال خودش دارد و این دلایل و نظایر آن مفارق عقلی بودن نفس را اثبات نمی کند یعنی اینکه نفس تجرد عقلی دارد که هیچ ماده ای در آن راه ندارد که در اینجا اعتراضی هم می شود که مثلا صورت خیالی مقدار و شکل دارد پس چگونه می توان نفس را مجرد دانست که در جواب می گوییم که ما یک کوه طلا یا یک دریای جیوه را یا یک سیمرغ را تصور می کنیم که در اینجا شکل و مقدار دارد و در تجرد شکل و مقدار نیست و این تصوری هم که ما می کنیم هم تجرد برزخی دارد و تجرد خیالی دارد پس نفس در موطن خیال مجرد است. در درس 66 گفتیم که قوه خیال دستگاه عکاسی نفس ناطقه است و چون کار این قوه صورتگری است در کتب فلسفه از آن تعبیر به مصوّره شده است و می گوید که قوه مصوّره این مربوط به خیال است که مرحوم ملاصدرا ( ره ) فرمود: (( قُوهُ الخِیال وَ یُقالُ لَهَا المُصوره )) که به قوه خیال، قوه مصوّره می گویند و مثلا اگر قرار باشد که چشم مادی باشد نمی توانست که ببیند. یکی از اصحاب امام صادق به خدمت حضرت رسید و گفت که آقا از من سوال کردند که خداوند می تواند جهان را بکندو در تخم مرغ بریزدبدون اینکه تخم مرغ بزرگ شودو جهان کوچک شود که حضرت فرمودند که شما به حشمت نگاه کن که الان شما این جهان به این عظیمت را با چه می بینی؟ با یک عدسی می بینید که اصلا این یک امر محال است ولی حضرت می خواست که طرف را تنبیه و آگاه کندکه به جای اینکه ما به این مسئله فکر کنیم بیاییم این امر عجیب را به دقت نگاه کنیم که با چشمی که ما با یک عدسی نگاه می کنیم در حقیقت در حال ادراک جهان به این عظمت هستیم که این خیلی مهم است که در باره اش فکر کنیم که یک ذره چشم را ما اینگونه ادراک می کنیم و کدام دستگاه مادی را ما داریم که اینکار را انجام می دهد. سوالی مطرح شده که اگر کسی سابقه دیدن نداشته باشد آیا باز هم می بیند یا خیر؟ که ما در بحث اتحاد عاقل و معقول و علم حضوری ثابت کردیم که انسان از بدو خلقت نفس جسمانیت الحدود است یعنی نفس حاصل تکامل ماده است و این امر ادامه پیدا می کند تا اینکه به مرحله تجرد برسد و نفس تشکیل شود و وقتی که نفس تشکیل شد ذهن در آن وجود ندارد که ما گفتیم که ذهن در ارتباط باماده تشکیل می شود و نفس تکامل پیدا می کند و اصولا سیر تکامل انسان از ماده می گذرد که این همان معنای در جهنم بودن است و اگر این ارتباطات نباشد نفس تکامل پیدا نمی کند. ما قرار است که از ماده به خیال و از خیال به عقل برویم یعنی سیر وجودمان را پله ای طی می کنیم و این مسئله درست است که اگر کسی چشم نداشته باشد در این قسمت نفسش فعال نیست و وقتی نفس عالم ماده را طی نکند در عالم برزخ هم کاری از دست او برنمی آید که این در بحث انسان هم است که انسان خبر است و هرکه آگاه تر باشد باجان تر می شود و هرچه قدر مسائل دنیایی را بیشتر بدانیم در سیر حرکتمان در آخرت تاثیر دارد چون نفس یکسره سعه پیدا می کند. یک بحثی هم در درس 64 ذکر کردیم که در رابطه با عقل مفارق بود و گفتیم که این عقب مفارقی است که عقول جزیی را تغذیه می کند و معطی شی و کمال و علم است و مخرج نفس از نقص به کمال است و همچنین ما سه مقدمه در درس 64 مطرح کردیم که عبارت بود از این که1- هر صورت معقوله فعلیت محض و مُبّرای از ماده و اوصاف و احوال ماده دارد 2- صورت علمیه که به فعلیت رسید دیگر قوه و حرکت در آن راه ندارد که از این دو می توانیم ثابت کنیم که مثلا 4 2×2صورت علمیه ای است که دیگر هرگز تکامل پیدا نمی کند و در طول زمان این مسئله ریاضی تغییری نمی کند و این فعلیت محض دارد و دیگر هیچ قوه ای در آن راه ندارد 3-معطی علم که مخرج نفس از نقص به کمال است خود واجد علم است که نتیجه می گیریم که معطی علم که خود واجد علم است نیز عاری از ماده و احکام آن است یعنی موجودی برای طبیعت است که فعلیت محض است چون صورت علمیه است و همچنین متوجه شدیم که چنین موجودی قوه و راه رفتن ندارد و حال در تسمیه صورت ژن علمیه فعلیه که نور دانش می بخشد و خزینه جمیع علوم است باید چه نامی را اختیار کنیم و این شایسته است که در کتب حکمای فلاسفه بزرگ و نامدار جهان، دانش چنان موجودی به نام عقل شناخته شد چنانچه روان آدمی به نفس ناطقه کما اینکه نفس ناطقه را روح می گوید آن موجود به نام عقل را هم روح می گویند. این عقول انسانی، اشعه آن شمع فروزانی به نام عقل کل است و چون این عقل نفس ناطقه است تعلق به بدن خاص دارد و آن یعنی عقل کل را و عقل مفارق را بدن شخص جز شما نیست آن عقل را عقل مفارق می گویند و در اینجا سوالی هم پیش می آید که این عقل مفارق از کجا آمده است؟ چون این خودش معطی اوّلی و اَزلی نیست این عقل کل مخلوقی از مخلوقات خداوند تبارک و تعالی است که حال اسمش را روح یا عقل کل یا عقل مفارق بگذارید و حال بر فرض که ما این را قبول کنیم که یک چنین روحی وجود دارد و عقل مفارقی هم هست که سوالی مطرح می شود که خود این چگونه منشأ خزائن جمیع علوم است؟ که ما باید بدانیم که این را خداوند خلق کرده و اگر خزائن جمیع علوم است خداوند آن را قرار داده است حال بر فرض اینکه ما این را هم پند گیریم حالا بیاییم این را حذف کنیم و بگوییم که خداوند تبارک و تعالی این کار را کرده است و کاری با عقل کل و مفارق نداشته باشیم که این اشکالی ندارد که به خدا این نسبت را بدهیم و این را بگوییم که خداوند مخرج نفس از نقص به کمال است که قرآن هم این همه را به خدا نسبت داده است و تکامل و همه چیز در درجه اول نسبت به خدا دارد و اگر به موجودات نسبت داده شود همراه با ذات نیست و نتیجه می گیریم که اگر این واسطه را به نام عقل مفارق یا عقل کل یا روح را حذف کنیم نتیجه اش این می شود که 1- هر صورت معقوله فعلیت محض و مبرای از ماده و اوصاف و احوال ماده دارد 2- صورت علمیه که به فعلیت رسید دیگر قوه و حرکت در آن راه ندارد 3- معطی علم که مخرج نفس از نقص به کمال است خود واجد علم است 4- معطی علم که خود واجد علم است نیز عاری از ماده و احکام آن است یعنی موجودی طبیعت است که فعلیت محض است چون صورت علمیه است و در آن حرکت راه ندارد و اگر در موجودی حرکت راه نداشت حرکت فرع بر نیاز است و این موجود بی نیاز و صمد است و قبلا ذکر نمودیم که ما (( الله الصمد )) را از نفس خودمان در می آوریم و این خیلی با ارزش است که ما حقیقت صمدیت را و بی نیازی را که چرا او بی نیاز است از نفس خودمان خارج است و از مطالعه آیاتی که نفسانی است و آیات هم به صورت خارجی نازل می شود. در مورد تطابق قرآن با نفس هم بحثی وجود دارد که ما اگر واقعا نفسمان را بشناسیم به کل حقیقت و وجود آن رسیدیم و این ریشه همان کلام حضرت علی است که فرمود: (( اِنَّ الجاهِلُ بِمَعرِفَهِ نفسِهِ جاهِلُ بکُِلِّ شیء ))کسی که جاهل به معرفت نفس است جاهل به همه اشیا است و اگر کسی نفس را شناخته باشد کل حقیقت را هم می شناسد و مثلا ماچگونه می توانیم (( الله الصمد ))،(( ان الله سمیع البصیر ))،(( و لا یوده حفظهما لا تاخذه سنه و لا نوم ))،(( هو الاول و الآخر )) را از نفس بشناسیم و این خیلی با ارزش است که روح ما با قرآن شخصیت پیدا کند و حقایق قرآنی عین روح ما شوند که این عالی ترین کمال انسان است که نفسش با این حرکت اتحاد برقرار کند و خوشابحال نفس هایی که با قرآن تطبیق کامل پیدا می کند و آیا ما می توانیم کمالی از این بالاتر برای نفس در نظر بگیریم که انسان در دنیا زحمت بکشد و نفس را مطابق با قرآن کند که بحثی هم داریم که می گوید که قرآن یک امری نیست که به طور ساده و در 1400 سال پیش نازل شده باشد بلکه قرآن یک حقیقت است و برای همین هم می تواند در روز قیامت شکایت کند و ظهور پیدا کند و سوره های قرآنی که انسان حفظ می کند باعث می شود که درجه بهشتی او بالاتر برود چون درجات بهشت با آیات قرآن است و ما باید خیلی به اینها فکر کنیم.
جلسه 119 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 119 - معرفت نفس