برای این که زودتر پیش برویم من قسمت هایی از درس شصت و دوم را نمی خوانم، خود دوستان بخوانند اگر مشکلی داشتند بپرسند، کل درس یک مطلب را می خواهد بگوید که در قسمت آخر آن جمع شده و آن بحث صورت نوعیه و صورت و ماده ای است که قبلاً خواندیم و آن این است که اشیاء هر کدام را که ببینیم صورت نوعیه مشخصی دارند اگر شما قرار شد صورت نوعیه اش را تغییر دهید یا قرار شد صورت نوعیۀدیگری را علاوه بر آن که دارد بپذیرد قطعاً صورت نوعیه اول را باید تغییر دهید. مثلاً اگر شما این ماده را در نظر بگیرید یعنی قند و الکل که مادتاً یک چیز هستند این ها اگر بخواهند تبدیل به هم شوند، اکسیژن و کربن و ئیدروژن تعداد آن ها و نوع آرایش آن ها مثلاً قند را ایجاد کرده است حالا اگر قند بخواهد تبدیل به الکل شود باید صورت وآرایش آن به هم بریزد تا تبدیل به الکل شود مثال ملموس تر این که اگر این میز چوبی را بخواهید تبدیل به صندلی کنید، نمی تواند در عین این که صورت میزی دارد صندلی باشد یاتخت سیاه شود، خوب نمی شود شمااگرصورتی را خواستید تحمیل کنید به یک شی مادی باید صورت اولیه اش را به هم بریزد تا صورت دومی که شمامی خواهید بپذیرد، این در مواد می باشد، اما نفس این گونه نیست، شما درنفس وقتی نفس صورتی را قبول می کند، صورت بعدی را می خواهد بپذیرد بدون این که صورت اولیه دستبردی در آن شود و دستخورده شودصورت را می پذیرد،شما الان نگاه کنید صورت ضبط را نفستان می پذیرد و این قدرهم قوی هست که می تواند به وزان آن و به مثل آن خلق کند در خیال و صدها صورت دیگر را هم می تواند بپذیرد و هیچ کدام از آن ها با قبول صورت دیگری به هم نمی ریزد، این استدلالی است که در مورد تجرد نفس کرده اند، در بند آخر درس شصت و دوم می فرماید : "حال دربارۀ آن حقیقتی که به نام روان و جان و عقل و نفس فاطمه و روح و قلب و ازاین قبیل اسماء درخود داریم چگونه حکم می فرمائید نه این است که هزاران صور حقائق گوناگون ازمادی و معنوی یکی پس از دیگری دراو منقش می شود بدون این که صورت نخستین زائل و یا صورت ها در هم و برهم و آمیخته گردند و یا خود آن گیرنده و پذیرنده که نفس ناطقه است تباه شود که به کون و فساد، صورت دوم حادث شود." کون یعنی ایجاد و فساد یعنی نابودی ما وقتی صورت یک چیزی را تغییر می دهیم فاسدش می کنیم یعنی صورت اولیه را فاسد می کنیم از بین می رود، فساد یعنی از بین رفتن مثلاً وقتی می خواهیم صورت این صندلی را تغییر دهیم و تبدیل کنیم به چهار پایه دیگری شکل آن به هم می ریزد اگر از این صندلی خواستید میز بسازید باز باید شکلش را تغییر دهید به هر حال صورت اول فاسد می شود و صورت جدید ایجاد می شودو ایجاد صورت جدید را کون گویند یعنی ایجاد شدن، روند طبیعت روند کون و فساد می باشد. پس این طور نیست که نفس اگر خواست صورتی را بپذیرد، صورت اول زائل شود. " پس این حقیقت را که به نام روح و روان است ورای جسم جسمانی است که احکام جسم بر وی جاری نیست. در زبان دانشمندان بزرگ و حکمای بنام، عالم ماورای طبیعت به عالم غیب نامیده می شود و هرگاه عالم غیب می گویند یعنی آن عالم ورای این عالم محسوس و مشهود ما." آن چیزی که مشهود و محسوس ما نیست به آن عالم غیب گویند. منظور از محسوس که می گوئیم به حالت طبیعی چشم نیست ما الان مثلاً تا ماه و ستارگان را بیشتر نمی توانیم ببینیم اما وقتی تلسکوپ قرارمی دهیمتا عمق معنا را می توانیم ببینیم، منظور این نیست، بلکه منظور این است که اگر قوی ترین تلسکوپ های جهان را هم داشته باشیم باز عالم مشهود است عالم غیب ورای این عالم است آن که با چشم مسلح و غیر مسلح دیده می شود "غیب در مقابل شهادت است و مجموع دار هستی را به دو کلمه نام- می برند و می گویند عالم غیب و عالم شهادت". قرآن هم همین است می فرماید یردون الی عالم الغیب و شهاده. " از ادله ای که در تجرد نفس ناطقه آورده ایم دانسته شد که این گوهر نفس و مخرج او از نقص به کمال هر دو از عالم غیب اند و در حقیقت راهی به سوی غیب یافته ایم بلکه گاهی در کوی غیب نهاده ایم. دوست دارم که قلم بابا افضل کاشانی را درتقدیر دلیلِ مذکور در این درس ببینید و از شیوائی گفتارش و رسائیِ بیانش بهره ببرید و به سبک خامۀ توانایش آشنا شوید. آن جناب دلیل نامبرده را به این عنوان چنین تحریر کرده است: نفس ناطقه ازعالم غیب است دلیل بر آن که نفس ناطقه جز تن است: هر چه جسم و جسمانی بوَد جز یک نقش نپذیرد از آن که چون نقشی پذیرفتی به آن نقشِ دیگر آمیختی و هر دو باطل گشتی و لوح روح هزار نقش پذیرد و آمیخته نشود، مثل آن که صورت آسمان ها وستارگان و سایر چیزها در خاطر حاضر باشد، چنین احوال مردمان و صفات حیوانات در صفیر ظاهر باشد و همۀ آن نقش ها صافی باشد. پس معلوم شد که نفس موجودیست جز بدن و از عالم غیب است." حتی گاهی وقت هابشه شده می گویند گاهی وقت ها کارنفس مثل نوارست، نوار را می بینیم که در آن صوت ضبط می شود وجهی به آن اضافه نمی شود به سبب ظاهر این طور است، نوار را می بینیم که در آن صوت ضبط می شود وجهی به آن اضافه نمی شود به حسب ظاهر این طور است، فیلم به حجمش اضافه نمی شود، ولی نوار فیلم هم این طور نیست شما روی فیلم اگر بخواهید ضبط کنید باید صدای قبلی را از بین ببرید ولی لوح نفس این گونه نیست، لوح نفس- هرگز احتیاج به پاک کردن ندارد که بخواهد چیز دیگری بپذیرید، نکته ای که لازم است توجه به آن شود آن است که در بالا گفته شده " از ادله ای که در تجرد نفس ناطقه آورده ایم دانسته شد که این گوهر نفس و مخرج او از نقص به کمال هر دو از عالم غیب اند و در حقیقت راهی به سوی غیب یافته ایم بلکه گاهی درکوی غیب نهاده ایم. یعنی این که نباید گیج بود حالا این غیبی که می گویند این برزخی که می گویند کجاست چه جوری است آنجا؟ این خدای که می گویند چه قدرتی دارد ما اگر نفس خودتان را مطالعه می کنیم فهم خداوند تبارک و تعالی، قدرت خداوند تبارک و تعالی، چگونگی تدبیر عالم خلقت، فهم عالم برزخ برای ما راحت تر می شود، چرا مابگوئیم یعنی ما نمی دانیم، بله حالا ما باید بگوئیم وارد برزخ شدیم، خیلی وارد برزخ می شویم ما،ما اصلاً بیشتر از هر چیز دیگر با آن عالم سروکار داریم ما خودمان از آن عالم هستیم، آن جایی هستیم، کارهایمان براساس آن جا صورت می گیرد خیلی از کارهایمان، نفس را اگر مطالعه کردیم به خیلی از مسائل آخرتی در فوق آخرتی پی خواهیم بُرد و نیاز نیست بگویند شاهد بیاورد، من خودم شاهد هستم، خودم گواهی می دهم که همۀ این ها راست است و بهترین آن همین است و اما اگر نخواهیم قبول کنیم نفسمان شهادت می دهد خداوند دلایل بسیاری در انسان قرار داده که اگر انسان بخواهد به دندۀ لج بیفتد آن ها را هم نمی تواند انکار کند لج بازترین افراد هم نمی توانند آن را انکار کنند، مثال زدم ابولهب را نمی تواند برایتان انکار کند لج باز ترین افراد هم نمی تواند انکار کند در آن جا، اصلاً تمام ذات دارد داد می زند همۀ ذات دارد داد می زند شما بگو انسان ذاتاً خوب و بد را تشخیص نمی دهد اما ذات انسان داد می زند که خوب و بد یعنی چه من یکی از اساتید دانشگاه درس فلسفه داشتیم ایشان داشت تقریر می کرد بحث حسن و قبح ذاتی را از صمد بهرنگی مثال آورد که بله صمد بهرنگی قائل نیست که مثلاً حسن و قبحی باشد مادی گراها را مثال می زند گفتم آقا یک مثال به شما عرض کنم، گفتم آن صمد بهرنگی که این طوری است و چند کتاب نوشته، اگر من یکی از کتاب هایش را که داده چاپ شود، نسخۀ اصلی اش را پاره می کردم و می ریختم توی جوی آب، او اعتراض نمی کرد به این امر که این کار ، کار خوبی نیست ولو قائل به این ارزش ها نیست، خیلی داغ کرده بود، ساکت شد ایشان و جوابی نداشت بدهد. گفتم معاندترین افراد نمی تواند این را رد کند، شما از یک بچه کوچولو یک سیب امانت بگیرید و از بین ببرید دادش درمی آید، می داند این کار، کار زشتی است، بچه می فهمد، این ها شاهدهایی هستند که انسان نمی تواند انکار کند برای همین لازم نیست در قیامت زبان اعتراف کند، زبان را اصلاً می بندند قیامت، بقیۀ اعضا شهادت می دهند لازم نیست آن جا دهانت را باز کنی و بگویی قبول دارم یا قبول ندارم، همۀ وجود فریاد می زند، یعنی همچنین شاهدهایی خدا در وجود انسان گذاشته و انسان نمی تواند اگر بخواهد در دندۀ لج بیفتد آن ها را انکار کند هر کاری کند نمی تواند زایلش کند این ذاتیات را نمی توان از بین برد، هرگز، چون همۀ وجودش را با همین چیزها درست کردند مگر می شود ذاتی شی را از بین برد. حالا ما در خودمان آن قدر شاهد داریم که احتیاج به شواهد دیگر نداریم، هر چند همۀ عالم آیات الهی هستند و سفارش هم به مطالعۀ همۀ آیات شده اما اگر خواستیم پا بگذاریم در برزخ یا قیامت یا دست کسی را بگیریم و ببریم در برزخ یا قیامت از طریق طبیعت نمی توانید به راحتی ببرید، یک مقدار سخت تر است از طریق طبیعت، راجع به این برایتان صحبت خواهم کرد، اما از خودمان راحت می توانیم به آن جا برویم، چون هر فرد نسبت به طبیعت علم حصولی دارد و نسبت به خودش عمل حضوری، علم حضوری مخفی نمی ماند و هرگز کم رنگ نمی شود. درس شصت و سوم صفحه 192 بعد از شعر را بیاورید. در این درس هم از راه دیگر تجرد نفس را اثبات می کند و آن داشتن صفات متضاد بین روح و جسم است، یک صفت متضاد که در درس گذشته گفتند شد و آن این است که روح صور جدید را می پذیرد بدون این که صور قبلی را از بین ببرد، اما جسم این گونه نیست اگر صورت جدید می خواهد بپذیرد باید صورت اول را زایل کند، یکی دیگر از جنبه های که سازگاری ندارد روح با جسم و حکم می کنیم که مادی نیست این است که جسم و بدن هر بار که بخواهد تحمل کند نسبت به پذیرش بار محدودیت نشان می دهد خسته می شود بار را حمل کند یک مدتی بعضی وقت ها می گوید من اصلاً بار نمی توانم بردارم، اما در مورد روح این چنین نیست، دربارۀ روح هر مقدار معارف که برمی دارد به جای این که خسته شود نشاط بیشتری پیدا می کند، شاداب می شود یعنی جریان عکس دارد یعنی جسم سیر فرسودگی و مستی را طی می کند اما روح نه، روح به قدرت می رود و به سمت قدرت و توانایی می رود یعنی هر چقدر سیر می کند روح به سمت قدرت می رود. این قدرتی که می گویم چه قدرتی است آیا این جا بحث ارزشی مطرح است، نه، وقتی می گوئیم نفس قدرتمند می شود بحث ارزشی نداریم، نفس ذاتاً قدرت پیدا می کند و گسترش پیدا می کند چه در جهت ارزش های مثبت و چه در جهت ارزش های منفی فرقی نمی کند، نفس گسترش پیدا می کند ارتباطات، حالا بستگی دارد به این که مواد ارتباطات چه باشد نوع ارتباطات نفس را گسترش می دهد و معلوم می شود که اگر بخواهیم بحث ارزش کنیم که این سعه، سعۀ مثبت است یا منفی بستگی به مواد خام ارتباطات دارد ولی یکی ارتباطات نفس را گسترش می دهد در درس اتحاد عاقل و معقول ثابت کردیم که عالم شدن نفس اوشدن نفس است، نفس با هر عالم شدنی گسترش پیدا می کند چه مثبت و چه منفی، هر چه روح در حال جوان شدن و گسترش وسعه است، بدن این طوری نیست بدن یک مدتی سعه پیدا می کند قوی می شود بعد افول دارد یعنی می آید پائین، دیگر فرسوده است و نمی تواند کاری کند، در سنین پیری این تضاد بیشتر می شود، در این سنین نفس به جاهایی می کشد و علاقه پیدا می کند، تمنیات و خواهش هایی دارد ولی بدن ناتوانی نشان می دهد، این همان در زبان روایت از قول نبی اکرم (ص) است، حضرت می فرماید: یشبُ بن آدم و تشبُه مع هو خصلتان الحرص و طول الامل، بنی آدم پیرمی شود ولی دو صفت در او جوان می شود حرص و طول امل، فکر کنیم به این مسئله پیر روح قوی دارد روح بزرگی دارد، گسترش پیدا کرده روحش حالا بیشتر می خواهد، مثلاً یک حاکم 50 ، 60 ساله است می خواهد دو تا کشور را بگیرید قانع نیست، بدنی نمی تواند کاری بکند اما اگر او را ازنظر بدن جوان بکنی آیا دنبال تمنیاتش نمی رود، اگر جوان شود مثل حضرت ایوب علیه السلام یا مثلاً حضرت زلیخا که جوان شد آیا امیال هنوز قوی است، امیال قوی است و به دنبال همین امیال می رود، پس در سیر متضاد است بدن اگر روح قرار شد سیر ماده باشد باید عین جسم سیرش رو به افول و ضعف برود اما به سمت ضعف نمی رود و یکسره جوان می شود، باز تکیه می کنم بزرگ شدن نفس و سعه نفس که می گوییم و نفس می رود به سمت قدرت و جوانی بحث ارزشی ما الان مطرح نمی کنیم یزید یک کسی است که روحش بزرگ است و سعه پیدا کرده است و جوان است و معاویه از او جوان تر است با این که معاویه سنی از او بزرگ تر است اما روحاً قوی تر و جوان تر است بیشتر خورده، عمر سعه جوان است، قوی است چرا چون آن قدر اجازه داده به خودش و رشد کرده و این قدرت را دارد که تن به کشتن امام معصوم بدهد پسر پیغمبر بدهد، این جنایت ها را در کربلا درست بکند این را می گویند روح بزرگ، شاه روحش بزرگ است، صدام روحش بزرگ است این ها روحشان بزرگ است، از این طرف هم افراد خوبی هستند که روحشان بزرگ است اما وقتی بحث ارزشی پیش می آید دیگر اطلاق روح بزرگ نمی کند بلکه اطلاق به بزرگواری می کنند آن بحث بزرگی و بزرگواری شهید مطهری را فراموش نکنید، که بزرگواری جنبۀ ارزش است و مثبت است، سیدالشهداء بزرگوار است ضمن این که بزرگ است بزرگوار است، اما دشمنانشان نه، اما حضرت زینب سلام الله علیه می فرماید من تو را تحقیرت می کنم تو برای من خیلی کوچک و بی ارزش هستی، این کوچکی و حقارتی که یزید در مقابل، یا عبیدالله در مقابل حضرت زینب سلام الله علیه دارد این کوچکی و حقارت ارزشی می باشد اما واقعاً روح های آن ها روح های بزرگی است ولی حقیر و پست از نظر ارزشی، این دو تا را باید بتوانیم مرزش را نگه داریم، سؤال شد که وقتی انسان غذای آلوده می خورد و حالا می خواهد غذای طیب بخورد باید تخلیه انجام بدهد و این با مطالب بالا چطور جمع می شود؟ اصلش نفس شکل خودش را می گیرد و سعۀ خودش را پیدا می کند ما نمی آییم تغذیه هایی که قبلاً کرده از او بکَنیم، مثلاً اگر یک نفر فرضاً زنا کرده، لذت زنا که از او گرفته نمی شود که، صحنه هایی که دیده از او گرفته نمی شود که، قیافه هایی که دیده از او گرفته نمی شود که، نفس سعه خودش را پیدا کرده جاهایی را که دیده چیزهایی را که دیده یا شنیده، بعد که می گوئیم باید تخلیه کند این تخلیه غیر از این چیزهایی است که ما می گوییم، به عنوان صورت پذیری و تغییر صورت در ماده، آن به این قضیه اصلاً ربطی ندارد، و ما مثلاً می گوییم تخلیه صورت بگیرد، تخلیه یعنی چه؟ یعنی برگردد لذت زنا را از خودش دور بکند، مثلاً کسی دزد ماهری است و بعد به صدق هم توبه می کند آیا دیگر بلد نیست دزدی بکند، مسلماً بلد است ولی نمی کند، تخلیه یعنی ارتباط را با آن قطع بکنی، این می شود تخلیه یعنی دیگر تمنا وهوس آن را نداشته باشم و قطع علاقه کرده باشم اما وقتی نفس وسعت پیدا کرده نمی شود از آن بگیری، مهارت است، نفس گسترش پیدا کرده مثلا ًیک نفر خطاط عالی است، این دیگر جزء نفس اوست، خط، این که قلم به دست بگیرید و چگونه بکشد این دیگر جزء نفس اوست پس این دو مقوله اشتباه نشود. " عبارت این مسکویه را به فارسی ترجمه می کنم و آن این که تن از حملِ بارش که اثقال جسمانی است خسته می شود و هر چه بارش بیشتر می شود ضعف و خستگی آن بیشتر می شود. بالعکس آن حقیقتی که به نام روح و روان در خود می یابیم هر چه بارش، که معارف است بیشتر شود نیروی آن بیشتر می شود. پس این حقیقت غیر از تن است. این بود یکی از ادلۀ در موضوع مذکور. از این دلیل علاوه بر این که نتیجه گرفته ایم که روان انسان مبرا و عاری از احکام ماده و مادیات است و گوهر او حقیقتی ورای طبیعت است، نتیجه دیگر نیز از آن می گیریم که تفاوت انسان ها در انسانیت به حسب کثرت و قلّت در علوم و معارف و کسب حقائق است." یعنی کسی انسان تر است آن کسی که عالم تر است." هر چه انسان علوم و معارف او بیشتر است، انسان تر است و امتیاز بین افراد انسان از این رو و به این سبب است و اگر کسی بیشتر از دیگری سرمایۀ علوم و حقائق را تحصیل کرده است این کس از آن دیگری انسان تر است." انسان را در اینجا به دو معنی می توانیم بگیریم یکی انسان را به اصطلاح منطقی بگیریم، حیوان ناطق، و بگوئیم انسان عبارت است از حیوان ناطق، ناطق علم و قدرت بیان و قدرت تعقل را بگیریم انسان، این تعریفی است که در منطق از انسان داریم، اگر از این جهت بگیریم هر که عالم تر است مطلق علوم را بگیریم، فیزیک بیشتری خوانده، ریاضیات بیشتری خوانده این انسان تر است چون ما به امتیاز او و حیوانات برتر شده است یعنی تعقل او قوی تر شده و احکام کلی بیشتری بلد است. پس هر کسی کلیات بیشتری و علوم بیشتری را یاد بگیرد از حیوان برتر می شود، بین افرادی که کلیات یاد گرفته اند آن که کلیات بیشتری یاد گرفته انسان تر است البته با تعریف منطق، اگر تعریف دینی کردیم و تعریفی که خدا معرفی می کند این جا وقتی صحبت از معارف می شود که هر کس علم بیشتری و معارف بیشتری دارد شخصاً معرفت الله می باشد و معارف حقۀ الهیه است که اگر کسی بیشتر یاد گرفت آن را انسان تر است." به مثل اگر حقائق و حکم را به نور حسی تشبیه کنیم، می گوئیم همچنان که نورها که از یکدیگر تفاوت دارند تفاوتشان به شدت و ضعف نور است، هر نوری که شدیدتر و قوی تر از نور دیگری است باز نور است و امتیاز آن ها از یکدیگر نیز به اختلاف مراتب نورهاست، همچنین امتیاز انسان ها از یکدیگر در انسانیت از اختلاف مراتب انوار علوم و معارف است. و این بدیهی و فطری ماست که انسان ها به اختلاف و تفاوت هیکل و اندامشان ارزش انسانی ندارند بلکه به اختلاف درجات جانشان در شدّت و ضعف سرمایۀ معارف داشتن." نکته ای که فرموده این که بدیهی فطری ما است یعنی طی این صد و چهارده صد و پانزده جلسه ای که ما بحث کردیم ندارد که این حقیقت را درک کنیم که هر که عالم تر است با ارزش تر است نه، همان بحثی که در اول معرفت نفس مطرح شد که خواندیم هر که عالم تر است ارزشش بیشتر است، می گوید این احتیاج به این ها ندارد و بدیهی است یعنی همه مردم فطرتاً طوری هستند که این گونه عمل می کنند، فطرتاً همه مردم که در خودشان علم کمتری دارند احساس کوچکی، حقارت و تاریکی می کنند و آن هایی که علم بیشتری دارند فطرتاً احساس بزرگی و باارزشی می کنند، احساس قدرت می کنند به قول علی (ع) در شرافت علم همین بس که اگر او را از کسی سلب کنیم ناراحت می شود و اگر به دروغ هم به کسی منتسب کنیم او خوشحال می شود اگر به یک نفر که ثروتمند باشد، پادشاه باشد، صد کشور زیر نظر او باشد به او بگوئی تو آدم جاهلی هستی، تو نمی فهمی، اگر این را به او بگوئی، خونش به جوش می آید، دوست دارد خودش را فهمیده، عاقل، عالم، دانشمند، دانا، اگر یک نفر هم نداشته باشد و شما دروغی بگوئید تو خوشگلی، خودش باور نمی کند، به یک گدا بگوئی تو ثروتمندی، ناراحت می شود، می گوید مرا مسخره کرده ای، اما اگر بگویی تو می فهمی تو آدم عاقلی هستی، خوشش می آید، انسان فطرتاً می فهمد و می فهمد که این مادی نیست، چون اگر بگویی پول داری، خوشگل هستی از ظاهر معلوم می شود، خوشش نمی آید و می گوید این دارد دروغ می گودی اما اگر بگوئی عالم است، چون امر محسوسی نیست می تواند خودش را عالم جا بزند بدون این که نمود پیدا کند این ها که حقه بازی می کنند همین طور هستند، اصلاً همه فطرت ها این را می دانند، یکی حقه بازی می کند و خودش را دانشمند جا می زند، کلمات قلمبه سلمبه می گوید، حرف های قشنگ می زند، از کجایش می خواهی بفهمی که این هست یا نیست، مگر این که امتحانش بکنی غیر از این شما نمی توانید بفهمید، همه انسان ها فطرتاً همین طور هستند وقتی یک عالِم را می بینند برایش احترام و ارزش قائل هستند، اولویت را به او می دهند، هنرمند هر جا رود قدر بیند یا ارج بیند و در صدر نشیند. "در حقیقت وجه امتیاز انسان از سایر جانوران نیز به همین داشتن کمال انسانی است بلکه امتیاز در میان افراد یک نوع و یا انواع یک جنس باز برگشت به همین بینش و هوش و معرفت است." در میان انواع کی جنس یعنی چه؟ ما انسان هستیم و جنساً حیوان هستیم اما در میان انواعش مثل گاو، گوساله و پرنده ها ما هم یک نوع از آن انواع هستیم، آن که عالم تر است ارزشش بیشتر است، در بین افراد یک نوع هم همین طور است یعنی در بین هر یک از ما، فردی از نوع انسان هستیم در بین ما هر که علمش بیشتر است ارزشش بیشتر است. " و نیز از این ادله مذکور نتیجه حاصل می شود که همۀ آثار وجودی بدن از حکات و سکنات و ادراکات حسی آن، از آن حقیقت به نام روح و نفس ناطقه است و به تعبیر دیگر این همه آثار وجودی انسان ها اطوار ظهورات و تجلیات ان مبدأ آثار است و این وحدت و تشخیصِ صورتِ ظاهرِ انسان و ائتلاف اعضا و جوارح همگی از آن گوهر گرامی است." این را توضیح بدهم این جا بس است بقیه را بگذاریم برای جلسۀ بعد، بدن را نگاه کنید، میلیون ها کار می کند، هر کدام از چشم ها، هر کدام از قسمت های چشم جداست کارهایشان، وظایفشان جداست، مژه ها ابروها، موی سر، سلول به سلول، عضو به عضو، چقدر کار در مجموع بدن انجام می شود، اعضای مختلف آن چه که در رگهاست، آن چه که در عضله هاست، آن چه که در استخوان ها می گذرد، در ناخن می گذرد در مو می گذرد، در زبان می گذرد در بینی و چشم می گذرد، هزاران هزار کار است، اما این ها وحدت دارند یعنی همه شان دارند در جهت یک هدف کار می کنند چه کسی وحدت داده به این ها، یعنی این میلیون ها عضو را موجود فعال را به آن ها هدف داده و به آن ها گفته همه تان فعالیت کنیدبرای یک هدف، کی نتیجه از آن گرفته شود و آن رشد بدن است، چه کسی این را داده، نفس، نفس را شما از بدن جدا کنید، بدن دیگر وحدت خودش را ندارد دو روز بماند متلاشی می شود و از بین می رود ولی وقتی نفس با بدن است، 5 روز هم خواب باشد، دو ماه هم در اغماء باشد، اما می بینیم وحدت خودش را حفظ می کند، تلاشی ندارد، اما به محض این که جدا شد وقطع علاقه کرد، دیگر آن وحدت خودش را ندارد و همه اعضاء متلاشی می شوند و از بین می روند، آن چه که این ها را جمع کرده و یک وحدت به آن ها داده نفس است، در نفس چه حقیقتی استوار است، این حقیقت که چو عضوی به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار، چرا این جوری است تا به حال سؤال کردید، در مورد مادیات این جور نیست، چرا در مورد موجود زنده این جوری است که چو عضوی به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار، اگر چشم من درد بگیرد همه اعضاء من درد می گیرد، چه چیزی چشم را به همۀ اعضا ارتباط داده، که درد او در همۀ اعضاء بدن جاری خواهد بود از کجا آمده این وحدت، چه چیزی چه قدرتی چه حاکمی این را وحدت داده این میلیون ها موجود را به هم ارتباط داده و تحت یک بدن شده یک پیکر به طوری که اگر یک قسمت آسیب ببینند بقیه قسمت ها واکنش نشان می دهد، البته دردی را که روح احساس می کند به خاطر تعلقی است که به بدن دارد، و کل بدن در خدمت نفس است.
جلسه 115 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 115 - معرفت نفس