جلسه 114 - معرفت نفس
شماره جلسه
114
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 114 - معرفت نفس

درس 61 دربارۀ این است که روح چیزی غیر از بدن است و دلیل آورده اند برای آن، ازجمله دلایلی که هست این است که ما در خواب بدون این که با این بدن کاری داشته باشیم، این بدن را رها می کنیم و کلیه کارهایی که با این بدن انجام می دهیم با یک بدن دیگری انجام می دهیم پس معلوم است که نفس می تواند جدای از این بدن زندگی کند و مستقل از این بدن می باشد، به آن بدن، بدن مثالی گویند و بعد بحث سر تعداد بدن ها است که انسان بدن هایی را در طول هم نه در عرض هم استفاده می کند از آن ها، این که می گویم نه در عرض هم، بسته به مطالب کتاب است والا دربارۀ استفاده از چند بدن در عرض هم، مطلبی هست که باید برایتان بگویم. "یکی از ادله در تجرد نفس و مغایرت آن از بدن گفتار شیخ اشراق سهروردی بود که در درس پنجاه و چهارم از کتاب اسرار الحکم حکیم سبزواری نقل کرده ایم و آن جناب این دلیل را در شرحر مثنوی نیز آورده است و عبارتش این که: یک دلیل بر تجرد نفس ناطقه غنای اوست از این بدن طبیعی در نوم و شبه آن." یعنی غنای و بی نیازی نفس است از بدن طبیعی در خواب و شبه خواب، و شبه خواب یعنی چه؟ یعنی حالت های غیر از خواب را مثل بیهوشی، یا بیداری انسان می تواند از بدنش بی نیاز شود، مسئله خواب چون همه تقریباً این تجربه را دارند مهمّش راحت است، به هر حال همه خواب می بینند در خواب تجربه کردند که بدن را رها می کنند و کاری با آن ندارند، غنا دارند از بدن در حالت خواب، اما در شبه خواب نه همه به این مسئله عادت ندارند اما این توان وجود دارد که انسان در غیر از خواب هم با این بدن کاری نداشته باشد، مثلاً مرحوم علامه رحمة الله علیه بنده از قول استادم شنیدم که شاگرد ایشان بود، می فرمودند مرحوم علامه وقتی عملش کردند 45 دقیقه حدوداً چشمشان را باز نگه داشتن تا روی چشمشان عمل جراحی بکنند، این برای ما فهمش مشکل است، الان برای ما نشدنی می باشد یا کسانی که تمرین می کنند می توانند بدنشان را در حالت غیر خواب هم رها بکنند، که به آن خروجی از بدن می گویند که به حال ارادی روحشان را قطع تعلق می دهند از بدنشان، حال این که اصطلاحاً می گویند خارج شدن از بدن، اصطلاحی است که جا افتاده والا روح توی بدن نیست که بگوئیم خارج می شود ولی اصطلاحاً می گویند خروج از بدن، کسانی هستند که خارج می شوند از بدنشان، و بدنشان را رها می کنند و اصطلاح دیگر آن موت اختیاری است یعنی مدت ها بدنشان را رها می کنند، بدن که سراغش می روی می بینی که مرده است کاری نمی کند، مرتاض ها در هند در اثر تمرین این کار را می کنند بعد می آیند نتیجه تمرین خود را به نمایش می گذارند و می فروشند، نمونه آن را در تلویزیون می بینید چشم بندی نیست واقعیت دارد، آن شخص ریاضت های بسیاری کشیده، سال های زیادی تمرین کرده و آن را به صورت نمایش ارائه می دهد و پول می گیرند، نکتۀ مهمی که باید نتیجه گیری کنیم، آن این که این کارها ربطی به دین و تقوی افراد ندارد، یعنی رابطۀ آن عموم و خصوص مطلق است، ممکن است افراد بر اثر تقوا و دینداری به این قدرت برسند، که بدنشان را رها کنند، اصطلاحی که بزرگان ما به کار می برند عبارت است از خلع بدن، بدن را خلع می کنند، مرحوم میرداماد می فرماید: ما حکیم را حکیم نمی دانیم مگر این که خلع بدن برای او به صورت عادت درآمده باشد، ایشان اصطلاح ملکه را به کار می برند یعنی انکار برایشان ملکه شده باشد، بزرگان دین ما بر اثر عبادت و تقوا خدا این قدرت را به آن ها بدهد اما هر کسی این قدرت را داشت دلیل بر تقوا و دیندار بودنش نیست.

از این طرف ممکن است بعضی از دیندارها به این جا برسند شاید به جای گفتن عموم خصوص مطلق بتوان گفت عموم خصوص من وجه را به کار ببریم، بعضی از دیندارها این قدرت را دارند و بعضی از این افراد که این قدرت را دارند دیندار هستند، یک وقت آن را به حساب تقوا نگذاریم، اگر ما دیدیم کسی توانست خودش را از بدنش خارج کند یا برای دیگران این کار را بکند، بگوئیم این آدم باتقوایی است، الان در دوران ما به خصوص به صورت قارچ این جور حرفه ها دارد زیاد می شود و شاگردهای زیادی می گیرند خیلی بیشتر از گذشته، مکاتب زیادی و مختلفی دارد درست می شود، اگر ما یک زمان برخورد کردیم، این را به حساب خوب بودن طرف مقابل نگذاریم، حتی افرادی هستند به میزانی تدیّن دارند اهل نماز و روزه هستند و از این قدرت ها دارند اما این هیچ دلیل نمی شود که ما فکر کنیم که این ها را از راه تقوا و دین به دست آورده اند، به خصوص که بخواهند امر و نهی کنند، بعضی ها که چون این چیزها را می بینند، بعد تحت تأثیر قرار می گیرند، می گویند او هر چه بگوید درست است آن وقت بند بندگی و اطاعت طرف مقابل را به گردن خودش می اندازد، یک دفعه می بینی سر از جایی درمی اورد که نباید در می آورد. "چه در فرم بدن مثالی را مستعمل است" یعنی در خواب بدن مثالی را به کار می گیرد. "و آن را تحریک می کند و به آن فاعل و منفعل می شود و به اکثر قوا به آن تعلق دارد." یعنی بدن مثالی را تحریک می کند درخواب، به وسیلۀ بدن مثالی هم فاعل است و هم منفعل یعنی اثر پذیر است، منفعل یعنی اثرپذیر، هم فاعل است یعنی اثرگذار و هم منفعل است یعنی اثرپذیر است. در خواب مثلاً شما می بینید بدنتان را دارند می سوزانند، این سوزشی را که احساس می کنید با چه چیزی احساس می کنید با آن بدن احساس می کنید، لذتی که می برید با آن بدن احساس می کنید، بعضی وقت ها شدت ارتباط به حدی است که اثر آن بر روی بدن مادی می باشد. "این بود عبارت وی که نقل کرده ایم و در پیش گفته ایم که غیر ظاهر، دست و پای دیگر است، یعنی این بدن در عالم رؤیا بدن مثالی برزخی است که نفس مستعمل آن است چنان چه که این بدن مادی جسمانی است و باز نفس مستعمل آن است." چه در خواب به کار می گیرد آن را، در بیداری این بدن را به کار می گیرد. "عارف رومی در چند جای مثنوی دربارۀ آن بدن مثالی برزخی سخن به میان آورده است. در اوائل دفتر سوم می فرماید:

یعنی این که این بدن را که در خواب می بینی گزاف مپندار زیرا منشاء اثر است، و می گوید خودت را بنگر که بدون این بدن جسمانی در حال انجام کار هستی، پس از جسم بدون روح نترس، جدای از این که ما پس از مرگ باید به فکر این مسئله باشیم که سؤال و جوابی داریم و عقابی، که این خود یک خوف طبیعی دارد اما بعضی ها به این فکر نیستند بلکه از نفس مردن می ترسند، فکر می کنند نفس مردن یک اتفاق خیلی وحشتناک و بدی است، مثلاً کسی را در خیابان می بینند که ماشین او را له کرده فکر می کنند خودشان این طوری له می شوند روح این جوری می شود و مرگ را این طوری تصور می کنند. در حالی که مرگ فقط تعویض بدن است ما در مراحل زندگی مان به صورت ابدی هم بدون بدن نیستیم و همیشه بدن داریم، اما یک وقت ما این بدن را چگونه در خواب رها می کنیم، به راحتی و وارد بدن دیگر می شویم، چه بسا در یک اتوبوس که هم این کار را انجام می دهیم، در اتوبوس وقتی می خوابیم، خواب می بینیم این بدن را رها کردیم و با بدن دیگر ائتلاف برقرار کردیم، مرگ به این راحتی است این اصل قضیۀ مرگ است حالا اگر مسائلی اعتقادی را به آن اضافه کنیم آن یک بحث دیگری است اما خیلی ها به این مسائل اعتقادی، اعتقاد ندارند ولی ذاتاً از مرگ می ترسند، می گوید این چیزی نیست فقط مرگ یک لباس عوض کردن است، انسان چشم به هم می زند می بیند وارد یک عالم دیگر شده است، بعضی وقت ها به قدری این قضیه سریع صورت می گیرد و متوجه نیست که دارد خواب می بیند، توی یک عالم دیگری است ولی با آن معاملۀ عالم بیداری می کند بعد هم که از خواب بیدار می شود دستی به بدن خودش می کشد دستی به دور و بر خود می کشد و می گوید من خواب بودم واقعاً، بعضی وقت ها افسوس می خورد که این خوابی که دیدم ای کاش مال این عالم بود و بعضی وقت ها خدا را شکر می کند که مال این عالم نبود، این حاکی از این است که این انتقال به حدی آسان و سریع انجام شده که شخص متوجه این انتقال نیست، که در عالم برزخ سیر می کند و متوجه آن نیست، مرحوم شیخ حسنعلی اصفهانی بودند، پسرش می گوید که بعضی از افراد مدت هاست مرده اند ولی فکر می کنند که نمرده اند و زنده هستند، خیلی ها هستند که برحسب عادت در عالم دیگر هم مثلاً فکر می کنند هنوز شاه است و شروع می کند به دستور دادن، یا این قدر علاقه شان به این دنیا زیاد است وقتی منتقل به آن دنیا می شوند علاقه هایشان را با خودشان می برند، برایشان سخت است که جدا شوند فکر می کنند که خبری نیست یعنی متوجه نمی شوند که رفته اند. در بیت سوم نمی گوید که روح شما مثل یک مرغ در قفس است که بی قرار است که اگر آزاد شود خیلی کارها دارد و خیلی جاها باید برود، خیلی کارها است که باید انجام دهد، خیلی دیدنی هایی است که باید ببیند، حالا باش تا مرغ از قفس آید برون، این باش فعل امر است باید منتظر باشی تا بیرون بیاید تا بعد ببینی هفت چرخ زبون آن هستند، این باش به معنای مردن است در این جا ما این طور برداشت می کنیم که باید صبر کنی تا بمیری بعد روحت خارج شود بعد ببینی که همه چیز برایت کوچک است و تو خیلی جاها می توانی سیر بکنی، هفت چرخ این هفت آسمان زبان تو هستند تو فوق آن ها هستی، همه آن جاها را می توانی سیر بکنی، تحت تصرف تو هستند، اما حقیقت این است که این باش می تواند به بیدارها هم باشد به زنده ها هم باشد یعنی کسانی که الان هم زنده هستند، لازم نیست بمیرند، هستند و بودند کسانی که در دوران حیاتشان این تجربه را کردند که هفت چرخ زبون و خوار است، بحث سعه روح را عرض کردم خدمتتان روح وقتی گسترش پیدا می کند دیگر لازم نیست که بمیرد و گسترش پیدا کند، آن هایی که این جا می توانند، این جا گسترش پیدا می کنند می روند بالا، در بحث معاد جلد یک خواندیم که بعضی ها از این جا در قیامت هستند یعنی دیگر با این بدن هر وقت دلش بخواهد می تواند رها کند و برود وقتی رها کرد دیگر محصور عالم ماده نیست هر جا که دلش خواست سفر می کند، تمام برزخ و تمام قیامت را همین الان می توانند سیر بکنند، بروند و بگردنند، سؤال شد که با چنین وضعی چگونه بدن زنده می ماند؟ نفس شئون مختلفی دارد آن شأن حیوانی و روح حیوانی داخل بدن می ماند و کار بدن را انجام می دهد، نفس کشیدن، هضم غذا دم و بازدم و کارهای بدن را او انجام می دهد، شأن دیگرش او را سیر می دهد، بدیده نمی شود ما فکر کنیم یک قسمت را این جا می گذارد بعد بالا می رود، اصلاً نفس احتیاج به بریدن ندارد، نفس در عین حال این که بدن را تصرف دارد می رود، ماده که چیزی نیست که بخواهد تحت تصرفش باشد. پس نفس سعه پیدا نمی کند نه این که تجافی می کند و این جا را رها می کند و به جای دیگر می رود. "و عنوان این چند بیت مثنوی به این عبارات است و این پای حوزۀ پای روح." توضیح می دهد می گوید این متن عنوان آن شعر مثنوی است که تن برای روح مثل یک لباس است و این دست آستین دست روح است، چطور این لباس آستین دست من می شود من دستم را تکان دهم این لباس هم تکان می خورد، این آستین با دست من شکل می گیرد و بالا و پائین می شود، می گوید همین طور که این می تواند آستین را تکان دهد همان طور هم روح هم می تواند بدن را تکان بدهد، و این پای موزۀ پای روح است، موزه یعنی کفش. "در این تعبیر دقت بفرمایید که از ظاهر به باطن و از باطنِ به باطنِ باطن سیر کرده است." از ظاهر به باطن از این آستین به دست، در واقع می خواهد بگوید این ظاهر شما را گول نزند آن چیزی که در واقع تکان می خورد این دست است و این هم شما را گول نزند در واقع روح است. "و نیز در این گفته ها بطون و اسراری است که دروقت مباحث آن ها بازگو می شود، بلندتر از ابیات فوق و مطلب بالا دربارۀ مراتب و مراحل وجودی نفس ناطقه و درجات ارتقائی و تعالی آن و اطوار و شؤون شهودی و فوری آن، این دانشمند بزرگ جهان دانش و بینش را در اواسط دفتر سوم مثنوی ابیاتی چند است که ما اکنون بترّکاً نقل می کنیم و در خلال بیان و تفصیل کلماتِ وجودیِ نوریِ کتابِ بزرگِ نفسِ ناطقۀ انسانی چهرۀ دلگشای یک یک این حقائق و طلعت جان فزای فرد فرد این سیماهای نوری علمی، خود را نشان می دهد:

می گوید تو وقتی می خوابی از پیش خودت به پیش خود می روی در حقیقت جائی نمی روی،

بشنوی از خویش و پنداری فلان با تو اندر خواب گفتست آن نهان

یعنی آن وقتی هم که داری می شنوی از خودت داری می شنوی، فکر می کنی که در خواب کسی با تو چیزی گفت،

تو یکی تو نیستی ای خویش رفیق بلکه گردونی و دریای عمیق

می گوید تو یکی نیستی، یکی همین بدن جسمانی تو است، بعد رها می کنی و با یک بدن مثالی دیگر که باز شما هستید، ما بدن برزخی را هم رها کنیم با بدن قیامتی ارتباط برقرار کنیم آن هم باز ما هستیم،

آن توئی زفت است کان نهصد تو است قُلزم است و غرقه گاه صد تو است.

زفت به معنی دریا است یا رو بزرگ، یعنی نفس می تواند محیط شود بر اشیاء و به عوالم، عالم برزخ کاملاً تحت محل پردازش باشد و عالم قیامت هم کاملاً محل پردازش باشد، دربارۀ عظمت نفس همین بس که او می تواند خلیفه الله باشد، و این همه علوم و معارف را یاد بگیرید، می گوید این که یک نفر نیست این تو نیستی، بلکه هزاران مثل تو در این نفس جای می گیرد این نفس خیلی وسعت دارد، خیلی سیر می تواند بکند، کسی بتواند محیط شود، ما بعداً عرض می کنیم که اثبات می شود. که جهنم و بهشت در نفس هستند، نفس در جهنم و بهشت نیست، نفس قرآن می شود می تواند همان قرآن باشد این کم چیزی نیست، ساده از کنار آن رد نشود، عادی به این مسئله نگاه نکنید، که ما واقعاً کسی هستیم و چه چیزی می توانیم باشیم. در این دو بیت اخیر می گوید تو یکی نیستی بلکه جهانی و دریای ژرفی، و تئوی تو پر و مالامال است و تو در توئی که این توها اشاره به طبقات عوالم نهفته در تو است و عدد نهصد برای انحصار نیست بلکه بیان کثرت است و این توتیِ تو دریای قلزمی است که صد تو در او غرق است. این مطالب خیلی بلند است و شرح و بسط بسیار رو بحث و فحص فراوان در فهم آن ها لازم است که ما نیز در راه وصول و نیل بدان هائیم. بدن انسانی را که در خواب می بینیم این بدن مادی و طبیعی نیست بلکه بدنِ مثالی برزخی است و حقیقتی مستعمل این بدن هاست. یک حقیقت و آن حقیقت چه چیزی است که مستعمل این بدن است، به کار گیرندۀ این بدن اس، آن حقیقت نفس ناطقه است. صورت واقعیۀ انسان همان حقیقت است که می تواند با بدن های دیگر به غیر از آن دو نیز باشد. منظور بدن جسمانی و بدن مثالی است. اما بدن هایی که همه در طول یکدیگرند و به ظاهر پدید آمده از انشاء و ایجاد آن حقیقت یعنی نفس اند اما بدن هایی که همه در طول خودش خلق و انشاء کرده برای خودش، ما غیر از بدن ایی که همه در طول یکدیگرند ما هم عرض هم می تواند این طور باشد یعنی هم عرض هم چند بدن تولید کند یک نفر، نمونۀ بارز آن از حضرت سجاد علیه السلام است در همین ایام است که حضرت در حالی که در بند بود و از نظر دیگران غائب نبود و آن ها حضرت را در پیش خودشان داشتند فکر می کردند آن حضرت را اسیر کرده اند، اما حضرت به کربلا می آید برای دفن شهدای کربلا، یا اولیای خدا هستند، من مرحوم آقا میرزا جواد تهرانی رحمة الله از شاگردانشان شنیدیم که ایشان مثلاً در یک زمان در جاهای مختلف دیده می شدندف این دیگر در طول هم نیست مثلاً بگوئیم الان بدن جسمانی را رها کرده و به بدن مثالی رفته است، نه در چند جا دیده می شود، لذا همۀ این ابدان قائم به آن حقیقت اند و در واقع صورت انسانی همان حقیقت است. و اشارتی در دروس پیش شد که شیئیت شیء به صورتش است نه به ماده اش و خواهی دانست که روح دارد بی بدن بس کار و بار و این ابدان چون همان آستین روپوشِ بازو و بازو روپوش بازوی مثالیِ برزخیِ و این بازوی برزخی خود روپوشِ بازویِ دیگر است، منتهی این که هر مرتبه از وجود حُکمی دارد و تفاوت به نقص و کمال در شیء واحد است. یعنی یک شیء واحد نقص و کمالش باعث می شود که این کارها را بکند اگر خیلی کمال پیدا کرد و سعه پیدا کرد این کارها برایش کاری ندارد. این بدن طبیعی مادی را صورت دنیویه گویند و آن بدن در عالم خواب را مثالی برزخی و شاید صورتی دیگر فراتر و بالاتر از این مراحل نیز بوده باشد و همه در طول هم قرار گرفته باشند. این ها را به اشارت ذکر کرده ایم تا تقریبی برای ادراک شیئیت شیء به صورتش بوده باشد. قبلاً بیان شد که شیئیت شیء به صورتش است نه به ماده شما وقتی کربن دارید اکسیژن دارید هیدروژن دارید، درس بعد حالا انشاءالله این قضیه را بیشتر خواهیم خواند، مثلاً اگر قند خواست تبدیل به الکل بشود باید صورت خودش را از دست بدهد آرایشی که دارد از دست بدهد و به یک آرایش دیگر تبدیل شود تا ما الکل داشته باشیم، در این موضوع مطالبی چند بسیار عمیق و دقیق، از آن جمله در اطوار وجودی انسان و در این که شیئیت شیء به صورت است نه به ماده و در این که صورت انسان جهانی عقلی مشابه جهانی عینی می گردد صورت انسان یعنی حقیقت انسان تبدیل به جهان عقلی مشابه جهان عینی می شود جهان مادی فقط نه، دربارۀ حکمت هم همین را گفته اند الحکمه صرورت الانسانعالماً عقلیا مضاهیاً للعالم عینی، یعنی حکمت عبارت است از این که انسان روحاً بشود یک عالم عقلی مثل یک عالم غیبی که داریم می بینیم، این عالم عینی که مراتب مختلف دارد توهای مختلف دارد لایه های مختلف دارد، فس هم این گونه شود، برگردیم به کلام میرداماد که ما حکیم را حکیم نمی دانیم که مگر این خلع بدن برای او عادت شده باشد یعنی در عین حال که در این جا هست و با عالم ماده ارتباط دارد بتواند در عالم دیگری هم حضور به هم برساند. در کتب اسطوانه های علم از آن جا، در همان موضع شرح مثنوی حکیم سبزواری و شفای شیخ رئیس عنوان شده است که در وقتش بیان می شود. تمام قضیه این است که انسان اگر بخواهد با آن عالم ارتباط برقرار کند راهش این است که پایش گیر به آن عالم نباشد شما وقتی می خواهید وارد یک جا بشوید نمی توانید در جای دیگر باشید بند هستید روح را اگر بندش کردی یک جا و نگذاشتی سیر بکند و مانع ایجاد کردی سر راهش خوب سیر نمی تواند بکند راهش این است که تعلقش را با بدن کم کنی وقتی تعلقش با بدن کم شد آن وقت ارتباط با جاهای دیگر پیدا می کند، علی (ع) می فرماید: خذوا من اجسادکم و زودوا بها علی انفسکم یعنی بگیرید از بدن هایتان و به نفس هایتان اضافه کنید، بگیرید از بدنتان و اضافه کنید به روحتان ببینید چقدر لطافت در این کلام است، مسئله خیلی مهم مسئله اضافه کردن است می گوید زودوا بها الی انفسکم یعنی روح سعه پیدا می کند، وقتی شما از بدنتان کم کردید به روحتان اضافه خواهده شد، کم کردید یعنی چه؟ یعنی این که از تعلقاتتان کم کردید، ما دورۀ کامل آن را که در هیچ مکتبی نداریم در اسلام داریم که تحت قانون تشریحی روزه مطرح می شود، در روزه این طوری است که ارتباط را کاملاً یا متعلقات بدن قطع می کند و همۀ حرف در روزه این است که خداوند تبارک و تعالی می خواهد ما سعه پیدا کنیم. ولی چون ما تعلق داریم به مادیات ناراحت می شویم یک مقدار خدا پوزه مان را می بندد ناراحت می شویم، غم دلمان را می گیرد از این روزه بعد افطار جبران می کنیم به وضع دیگری و بعد از ماه رمضان خودمان را خفه می کنیم، عقدۀ حیوانیت دنیا می آید سراغمان در ماه رمضان، بعد این است که روح سعه پیدا نمی کند، خدا سعی کرده یک ماه ما را از این متعلقات قطع کند تا روح سعه پیدا کند و بزرگ بشود ما چون تعلقاتمان قطع نشده حقیقتاً دوباره برمی گردیم سر همان وضعیت، اگر بعد از ماه رمضانی اثری هم بوده از بین می بریم، این که من اسیر چرب و شیرین نباشم اسیر سفت و نرم رختخواب نباشم اسیر بو و رنگ نباشم بتوانم آزاد بشوم از این ها بعد بتوانم جاهای دیگر سیر بکنم ما چون اسیر این ها هستیم رنگ و مدل و مزه، به این ها تعلق داریم نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم با جاهای دیگر اسیریم ما، سی سال بیشتر یا کمتر از عمرمان می گذرد و خدا هر سال به ما این لطف را می کند و این امکان را در اختیار ما می گذارد که ما بعد هم چقدر برایش ثواب ذکر می کند که خوابتان تسبیح است و چه چه چه ما از آن استفاده نمی کنیم، این فرمول همان طور که عرض کردم جنبۀ تقدس ندارد یعنی ما نباید فکر کنیم کسی که این حالت را پیدا کرد آدم باتقوایی است، اگر کسی بر اثر تقوا ارتباطش با امور شهوانی و حیوانی قطع شد این خصوصیات برایش می آید اما اگر کسی دارا بود دلیل بر با تقوا بودنش نیست. بلکه دلیل این است که از جسمش کم کرده مثل کاری که مرتاض ها می کنند یا یک ورزشکار برای این که قدرت پیدا بکند خوب ورزش بکند یا قدرت روحی پیدا بکند در ورزش می بینیم که تمرین هایی را انجام می دهد یک محدودیت هایی به خودش می دهد، این غذاها را نمی خورد مثلاً تا بتواند یک مسابقه را خوب برگزار کند یا فلان چیزها را می خورد که این خود یک نوع محدودیت است. چون دهان بستن دهانی باز شد از جسم کم کردی به روح اضافه می شود و از این هنر بالاتر این است که انسان به خاطر خدا بخواهد بیاید به سراغ وهم و خیال که قبلاً خدمتتان عرض کردیم که چه طور می شود فوق عقل وهم و خیال را به استخدام خودش درمی آورد. انسان برای خدا مجبور شود بنز نشین شود و به حکم خدا برود در کاخ بنشیند و رئیس شود یا به حکم خدا مجبور شود محدودیتی در دیدو بازدید ها انجام دهد یا به حکم خدا مجبور شود برای دیدن دیگران وقت بگذارد، اگر قبلاً راحت تر دیگران را می دید الان نتواند ببیند، مسئولیتی بپذیرید و با وجود همۀ این ها تعلق نداشته باشدو ما داریم از این گونه افراد که این چنین ارتباطاتی دارند ولی تعلقی ندارند فرق نمی کند برایشان که در کاخ بنشیند یا در خانه در بنز بنشینند یا در یک ماشین معمولی، ولی وای به حال کسی که برای خدا به سراغ این ها برود و قدرت مالی واجتماعی و چیزهای دیگر پیدا کند و به سوء استفاده از این ها بپردازد.

والحمدالله.