جلسه 113 - معرفت نفس
شماره جلسه
113
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 113 - معرفت نفس

درس 60

تا اندازه ای آشنا شدیم که علم انسان ساز است که به عبادت دیگر انسان همان خبر است که خبر آگاهی است و آگاهی خود دانش است و دانش حیات. یک نکته ای که دربارۀ همین که اهنسان خبر است مهم است این. در جلسات گذشته در این باره خواندیم که انسان هر مقدار خبر بیشتری داشته باشد، ارزش بیشتری دارد، خبر یعنی همان علم، صحبت کردیم در مورد آن،

هر که را افزون خبر، جانش فزون جان نباشد جز خبر در آزمون.

هر که افزون خبر، جانش فزون. قبل از این که این درس را ادامه بدهیم، این نکته را بگویم که ما در این، حقیقتی است که خبر داشتن انسان در دنیا این مقدار خبر داشتنش در دنیا به کیفیت و سرعت سیرش در آخرت کمک خواهد کرد، انسانی که پیوستگی دارد، به میزان این که، یعنی بستگی دارد کیفیت و سرعت سیر انسان در آخرت به میزان خبرهایی است که وجود دارد. خبر که می گویم، منظورم از خبر فعلاً در تقسیم بندی مهم است که کدام علم است و انسان باید به چه چیزی بیشتر معرفت داشته باشد، منظور از خبر این است که از آخرین مواحد پیشرفت کمالات در دنیا مطلع شود شخص، این تأثیر دارد، یعنی شما کمالات مختلف را در دنیا شناسایی کنید. و آخرین مرحلۀ پیشرفتش را بشناسید، همین مقدار سربسته عرض کنیم که به راحتی نمی تواند از پایش درآید. یعنی این که من بدانم قدرت در این زمان به کجا رسیده است، علم، مطلق علم، در این دنیا به کجا رسیده و بشر چه مقدار اطلاعات دارد. سرعت، زیبایی، تنوع رنگ، مزه، هر کمالی که شما بگویید. قبلاً عرض کرده بودم که کمالات در دنیا سیر تکاملی دارند، این که ما اطلاع داشته باشیم، قبل از مرگمان که چه مقدار تکامل پیدا کردیم، به کمالات در نوع حرکتمان، در آن جا تأثیرخواهد داشت، این جنبه، فقط یک جنبۀ علمی است، کاری با مسائل دیگر نداریم، بقیۀ مسائل درست باشد، شخصی فشار قبری، عذابی، نداشته باشد، یا حالا داشته باشد نجات پیدا کند، وسیرش را ادامه بدهد، در حرکت، در سیر، در تکامل برزخی، این مهم است که شخصی آخرین اطلاعات و اخباری که از دنیا آورده چقدر است، چه مقدار اطلاعات و اخبار دارد، این هم جای بحث دارد که چرا؟ که میزان خبری که الان داریم انسان، همان خبر است، خبر و آگاهی، به میزانی که خبر هستیم، آن طرف رشد داریم، خبر هم صرفاً از جنبۀ معنوی نیست، مثلاً به مقدار این که ما این جا با قرآن انس داشته باشیم، معانی قرآن و معارف الهی را بفهمیم، جای خودش به میزانی که امام را بشناسیم، خداوند تبارک و تعالی را بشناسیم جای خودش، امّا معلومات معلولی دیگر را هم تأثیر دارد. چرا تأثیر دارد؟ این خودش تأثیر دارد که چرا انسان با خبر دیگری از دنیا نوع حرکتش و سرعت حرکتش در آخرت تأثیر دارد. تغییر می کند، چرا این طور است، جواب روشن است، جواب را ما در درس های گذشته عرض کردیم، حالا این نتیجه اش است که عرض می کنم خدمتتان، اگر کسی با دقّت و تعمق درس های گذشته را پی گیری کرده باشد الان جواب این مسئله راحت است. که فردا من دانستم کامپیوتر، این قدرت وتوانایی ها را دارد. یا ریاضیات به این درجه از پیشرفت رسیده است. یا فیزیک، یا شیمی به این درجه رسیده است یا زیبایی هایی که بشر خلق کرده و زیبایی هایی که خداوند خلق کرده، اطلاع بیشتری از آن داشته، این دانستن این ها، در حرکت آخری من تأثیر دارد، چرا این طور است. این یک نکته که روی آن فکر کنید. اثر منفی ندارد، هیچ اطلاعاتی اثر منفی ندارد. مهم اثر منفی که ندارد. نکته ای که شما می گویید، که حالا ما با خدا ارتباط برقرار کنیم حالا این ارتباط را برقرا کردند، ممکن است اثرات منفی داشته باشد، مثلاً من بخواهم مزه ها بشناشم یا همۀ زیبایی را خبر داشته باشیم، این بهانه ای نشود این عرض بنده برای این که حالا ما می خواهیم اطلاع کسب کنیم. برویم و بیفتیم در آن. حرف مهمی است، باید این شرط باشد که شخص آخرین اطلاعات و اخبار را جمع کند، و این آلودگی در او حاصل نشود. حالا بحث از کمال می کنیم، آن هایی که نهی شده اصلاً کمال محسوب نمی شود. برای نفس داشتن یا نداشتن. وقتی شما بخواهید، ریاضیات و فرمول های ریاضی را بفهمید این آلودگی نمی آورد برای نفس. انسان با دانستن این ها طمع نکند. چون گفتیم هوس و طمع، منبع آگاهی قبلی است، طلب مجهول مطلقاً محال است اصل سی و نهم این بود که نفس ناطقه و مخرج او از نقص به کمال هر دو ازموجودات ماوراء طبیعتند، و اصل چهل و چهارم این بود که وراء تحقق صور معقوله موجودی مبادی از مادّه اوصاف و احوال ماده است و نیز دانسته شد که معطی شیء، خود واجد آن است وا صل بیست و دوّم این بود که آموزگار و اندیشه و خواندن و نوشتن به آن چه که از این گونه چیزها همه معدّات و مقرّمات تحصیل علم است. نه علّت تامه که مخرج نفس از قوه به فعل یعنی از نقص به کمال و از نداری به دارایی، موجودی وراء طبیعت است که خود حی است و حیات بخش و دانش دهنده است و چون مخرج است باید مستولی و قاهر به نفس باشد. این را هم ثابت کردیم در جلد یک، که چون مخرج است. مخرج غالب باید داشته باشد مستولی باید باشد. جلسات گذشته عرض کردیم. اگر مطیع، اگر نفس ، خواب ندارد و دائماً بیدارات، خودش هم باید خوابش نبرد، این یک نکتۀ بسیار مهمی است که جلسۀ گذشته می خواهیم از نفس خودمان بیرون بکشیم این مطلب را. استخراج می کنیم، می خوانیم یک خط را تا ببینیم دوستان چه چیزی را استخراج می کنند، و چون مخرج است، باید مستولی و قاهر به نفس باشد و از جهتی چون نفس ناطقه به سویش حرکت، استکمالی می کند، معشوق و محبوب نفس است و نفس که دوستدار دانش است، معنایش این است که دوستدار آن معلم حقیقی است، و مرّبی واقعی است این یعنی چه؟ کدام اصل است این. این یعنی توحید دقت کنید: و چون مخرج است، باید مستولی و قاهر به نفس باشد و از جهتی چون نفس ناطقه به سویش حرکت استکمالی می کند، معشوق و محبوب نفس است و نفس که دوستدار دانش است، معنایش این است که دوستدار آن معلّم حقیقی و مربّی واقعی است یعنی نفس در همۀ حرکاتی که دارد انجام می دهد، دنبال آن محبوب حقیقی می گردد، در همۀ حرکت استکمالی دارد انجام می دهد، هر حرکت کمالی که می خواهد، ممکن است مصداق را گم کند، امّا در باطن چه را می خواهد، در باطن مخرج اصلی را می خواهد. یعنی چه را می خواهد ؟ یعنی یکی را می خواهد، دنبال معدن است، دنبال کمال مطلق است و دارد دنبال آن می گردد، آن را می خواهد، یعنی جز آن در واقع محبوب و معشوقی ندارد. اگر هم دنبال هر معشوق و محبوبی می گردد در باطن و در واقع دارد دنبال او می گردد. دنبال کمال مطلق می گردد. همۀ انسان ها با هم همین طور هستند، این یعنی ترجمۀ لا اِله اِلا الله، ببینید ما لا اله الا الله را از کجا درمی آوریم، لا اله الا الله را داریم از خودمان درمی آوریم. دقت کنید، خیلی فرق است. بین این که انسان بفهمد که عشق به خداوند تبارک و تعالی، خدا خواهی و خدا جویی، فطری و ذاتی انسان و نفسش است نه این که بیاید و تعلیم کنند، بگویند نه خدا یکی است و تو هم خدا را دوست داشته باشی، یا بیایند و بگویند اِنا لله و اِنّا الیه راجعون. ما همه برمی گردیم به آن سو، این را بدانیم که ما همه برمی گردیم به آن سو، فرق دارد، معرفت نفس این قدر شرافت دارد که آدم از خودش اصول رادرمی آورد، لا اله الا الله از این جا در می آید که اِله واقعی من آن است. من اله دیگری ندارم، نیست برای من، در واقع چه است، معنایش این است که دوستدار آن معلّم حقیقی و آن مربّی واقعی است. این یعنی این. لا اله الا الله، حالا من وقتی لا اله الا الله را از خودم درمی آورم، حالا می توانم چه بگویم، می توانم، راست راستی بگویم. اشهد اَنَّ لا اله الا الله، یعنی شهادت بدهم، چون وقتی من می گویم، اشهدُ، شهود کی شهادت بدهد؟ کسی چیزی را ندیده می تواند شهادت دهد؟ این که ما دروغ می گوییم اشهد ان لا اله الا الله. شهادت می دهیم ما در واقع ما فقط زمانی می توانیم شهادت واقعی بدهیم که نفس خودمان را پیدا کرده باشیم، یعنی مشهود ما شده باشد تا ما بتوانیم شهادت بدهیم. ما الان مشهود ماست این قضیه، اگر دقت کنیم و تعمق کنیم متوجه می شویم که این مشهود ماست. الان داریم شهادت می دهیم، نفس ما خودش دارد، شهادت می دهد، دارد می گوید: اشهد ان لا اله الله، و چقدر مزه دارد که نفس خودش بگوید اشهد ان لا اله الا الله، انسان با همۀ وجودش شهادت بدهد. این است که اگر شما نگویید لا اله الا الله، نفس خودش می گوید لا اله الا الله، این است که بزرگانی که اهل مکاشفه هستند، می گویند که ما کشف کردیم که همۀ دنیا به عبارت بود از لا اله الا الله، یعنی همۀ حرکت عالم دارد لا اله الا الله، یُسَبِّحُ لِلّه ما فیِ السَّمواتِ و ما فِی الاَرض، این را ما خودمان پیدایش می کنیم و هیچ چیز بالاتر از این نیست. من این را در خودم کشف می کنم و واقعاً می گویم اشهد ان لا اله الا الله، غیراز این که به من بگویند، بگو اشهد ان لا اله الا الله . قُولُوا لا اِلهَ اِلاَّ الله. اولّیش ودم است ، بدانم که نفس من دارد می گوید، فقط باید بشنوم، یک ذرّه این حجاب را بزنم کنار، بعد ببینم، نفس من همین را دارد به من می گوید. نیایند عشق خدا را از بیرون به من غالب کنند، بگویند تو خدا را دوست داشته باش پرده را بزن کنار، خودش معلوم می شود. از درون این را درمی آورم، این همان معناست. خیلی باید دقت کنیم به این معنا که راحت از کنارش رد نشویم، که من بگویم لا اله الا الله دیگر بقیۀ لا اله الا الله که در قرآن آمده تمام کلماتی که ائمه (ع) گفتند. نبی اکرم (ص) گفتند، همه در این اصل نگاه داریم یعنی نیامدند، یک اصل از خارج تحمیل کنند، من قبلاً این را عرض کردم، دوستان باید دقّت کنند. تمام چیزهایی که در شرع آمده مبنایش این است اگر کسی خواست شرع را بشناسد، نفس را بشناسد، شرع را هم می شناسد، عرض کردم جلسۀ گذشته، مراتب نفس، همان مراقب قرآن هستند، تو اگر نفس را نشناختی، قرآن را هم شناختی، انسان قرآن هم است خودش چرا بابت این لفظ به ما بگوید لا اله الا هو، وحده لا شریک لَه، نفست را مطالعه کنی، خودش به تو می گوید. خودش آیه برایت می فرستد، این ده ها آیه ای که توحید را در قرآن بیان کردند، نفس من دارد آیه می گوید. می گوید که لا اله الا هو، خودش دارد می گوید بعد، می آییم سراغ آن آیات خطی و کتبی که می شنویم از اساتید، از بزرگان که بگویند لا اله الا الله این خیلی مهم است و مهم تر از این هم کسی نگفته هیچ کسی هم مهم تراز این حرف نداشته بگوید در دنیا و مهم ترین اصلی است که خداوند در آن قرار داده، حقیقت عالم همین است. این حقیقت است. کذب نیست. قرارداد هم نیست. یعنی خدا نیامده قرار بدهد این را، حقیقت عالم یعنی همین لا اله الا الله، حقیقت وجود یعنی لا اله الا الله، قرارداد نیست، این یک حقیقت است. من باید این را کشف کنم در وجود خودم. داریم کشف می کنیم در وجود خودمان با مطالعۀ نفس این خیلی مهم است که من در درون خودم. آن وقت وقتی که این عالم در می آید از وجود خودش در این کلماتی که ما می رسیم در قرآن، آن وقت می بینی که چه مفهومی دارد، و تدبّر در آیات چقدر معنا پیدا می کند، این که انسان در آن آیات برسد، اشک بریزد، شاد شود با شناخت به نفس چقدر این معنا پیدا کند. نفس ما دارد به ما می گوید که گشتم نبود، نگرد نیست. تو نگرد، دارد نفست به تو می گوید آیۀ خیلی زیبایی است در قرآن که خیلی خوب است زمزمه کنید این آیه را هر وقت کم می آوردیم واقعاً خودمان با خودمان زمزمه می کنیم. خیلی آیۀ قشنگی است این آیه را ما در بحث معاد هم مطرح کردیم ولی آن جا جنبۀ علمی و معادش را نگاه می کردیم با جنبۀ توحیدیش کاری نداشتیم در حالی که عرض کردم که توحید اصلش به کجا برمی گردد. معاد به مبداء برمی گردد. معاد بدون مبداء که فایده ای ندارد. معنا ندارد لذا این جا یک دیدگاه جلوی ما باز می شود. که هر وقت بخواهید معاد را مطالعه کنید و آیات و روایات معاد را مطالعه کنید یک دیدگاه توحیدی هم رویش داشته باشید. و صرفاً به عنوان پایان کار نگاه نکنیم. می فرماید. وَ لا تَدعُ مَعَ الله اِلهَ آخِرِ لا اِله اِلاّ هُو کُلِ شیء هالکٌ اِلاّ وَجهِه وَ اِلَیهُ تُرجَعُون. ما در معاد که می خوانیم، فقط همین جنبۀ معادش را نگاه می کنیم. کُلٍ شیءٍ هالِکٌ یعنی در معاد این طوری است که دو چیزی هالک می شود اما برگردیم یک مقدار نگاه کنیم، خدا می گوید: لا تَدعُ مَعَ الله اِلهَ آخِرِ ، تَدعُ یعنی نخواه، عوض نکن، هوس نکن به ما می گوید. اِلهِ دیگری نخواه معبود دیگری نخواه. معشوق دیگری را نخواه که کل شیءٍ هالک اِلاّ وَجهه، چون اگر خواستی از وجهش است هر چیزی فانی خواهد شد جز وجه خدا. که ابدی است، چون او است، چیز دیگری را نخواه خراب هستند، از بین می روند. کُلِ شیء هالکٌ اِلاّ وَجهِه می گوید ما داریم به شما می گوییم. بندگان من نیست، نگردید لا اله، من که دارم به شما می گویم که لا تَدعُ مَعَ الله اِلهَ آخِرِ این یک حقیقت است. نه این که من خدا رو کرده باشم به شما اما شما میانتان، فطرتتان تمام ذاتتان همین است. که جز من را نمی خواهد، من که دارم می گویم لا اله الا هو، به این خاطر است که لا تَدعُ مَعَ الله اِلهَ آخِرِ اصلاً نیست. که ما بخواهیم برای این که دیگر خیالمان هم راحت شود، کلِّ شیء هالک عواقب هوس بازی های خودمان را بکنیم. با این تذکر که تَلَنگری بزنیم، می فرماید: کُلِ شیء هالکٌ اِلاّ وَجهِه فقط وجه خدا خواهد بود. راجع به وجه هم بحث مفصلی خواهد بود که بعداً عرض می کنیم لَهُ الحُکم و اِلَیه تُرجَعون، خیلی حرف دارد این آیه. بگذارید کنار هم ببینید که خیلی حرف دارد که لا اله الا هو. این کع لَهُ الحکم یعنی چه؟ ظرافتی که دارد در این حکم. وَ اِلَیه ترجعون. به سوی اوست بازگشت خب وقتی به سوی او بازگشت داشته باشید به سوی دیگر گره خورده باشید که سراب است. آن وقت این بازگشت چطور بازگشتی است. وقتی شما گره خورده باشید به چیز دیگر و در نهایت گذر پوست به دباغ خانه می افتد. یعنی چه؟ خب در این کلمات دقت کنید. جلو نمی رویم که دوستان یاد بگیرند که دوستان بفهمند چگونه استخراج کنند چون نفس ناطقه به سویش حرکت استکمالی می کند، معشوق و محبوب نفس است و نفس دوستدار دانش است و معنایش این است که دوستدار آن معلّم حقیقی و مربّی واقعی است. لذا در قرآن می فرماید که علاقه وحبّ به خدا را مطلق ذکر می کند. . مثل علاقه ای که به خدا دارند، معشوقشان را هم دوست دارند، بعد می فرمایدآیه 165 سورۀ بقره است که مردم شریک های زیادی را می گیرند برای خدا، آن شریک ها را دوست دارند، مثل این که خدا را دوست دارند و مؤمنین حبشان بیشتر است این جا که می گوید مؤمنین حبشان بیشتر است. نه این که آن ها حب ندارند فقط مؤمنین عاشق خدا هستند. عشق به خدا عمومی است. دقّت کنید، این ها را تا انسان ندارند، نمی داند معنی این آیات یعنی چه؟ تا نفس را نفهمی، قرآن را هم نمی فهمی. ، معشوق ها و شریک ها و محبوب ها را مثل حبّی که به خدا دارند، دوست دارد. یعنی در واقع خدای خودشان را در آن ها می بینند. ما در علاقه مان به این چیزها دنبال چه چیزی هستیم، چه می خواهیم از محبوب ها و معشوق ها آرامش را می خواهیم، احساس کمال ، آرامش، این که من او را به دست آوردم. مال من شده این را می خواهیم، این ها که محبوب های مختلف را دوست دارند، از محبوب های مختلف انتظار خدا را دارند، می خواهند کار خدا را برایشان کنند، زنش، خانه اش، ماشینش، ثروتش، پُستش، مقامش می خواهد که این کار خدا را برایش کند، مثل محبتی که به خداوند دارند آن ها را هم دوست دارند. اما کسانی که ایمان آوردند، شدیدتر از حبشان به خداست. (به هر نامی که درخور و شایستۀ مقامش است بنامیم و آن را بدان نام بخوانیم، مجازیم). فرقی نمی کن که آن معلّم حقیقی و مربّی واقعی کیست. هر اسمی می خواهد برایش بگذاری، بگذار. گویی که اسمش را نمی دانست می گفت

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت.

اما این همان را می خواست. حالا این جا مفهوم می شود که رئیس جمهوری آمریکا هم عاشق خداست که امام فرمود یعنی چه؟ خیلی بدبختی است که انسان معشوقش کس دیگری باشد، دنبال یک چیز دیگیر بگردد، یک چیز دیگری را بخواهد، اشتباه می کند. به قول طلاب علوم لا مشاخة فی الاِصلاح در استفاده از الفاظ بگو مگو نیست استخدام است، لفظ را استخدام کرده به قول امروزی ها در مثل مناقشه نیست. (این مطالب پیشتر گذشت و بیشتر باز روشن می شود و به طرق عقیده مبرهن و مستدل می گردد. اجازه بفرمایید اکنون تا به همین حد آگاهی و سیر علمی خودمان در گفتار دو تن از دانشمندان نامور و نامداران سخن ور داوری کنیم تا ببینیم کدامیک به صلاح و ثواب رفته اند) این جا باید برگردیم به آن چیز خط اوّل درس که فاقد شیء، مطیع شیء نیست. بحث یک بحث لفظی است. حکیم مَجرد بن آدم سنایی غزنوی، قصیده ای رایح است. زیارت از صد و هشتاد بیت، که عارف جامی در نفحات الانس گوید: آن را رموز الانبیاء و کُنوز الاولیاء نام نهاده و بسی معارف و حقایق و لطایف و دقایق در آن جا درج کرده (کُنوز جمع کَنز = یعنی گنج) این قصیده در دیوان وی به تبع رسیده و مطلع آن دین است.

طلب ای عاشقان خوش رفتار طلب ای نیکُوان شیرین کار

یکی از ابیات این قصیده این است.

عالَمَت غافل است و تو غافل خفته را خفته کند بیدار

شیخ اجل مصلح الدین عبد الله سعدی شیرازی در آخر باب دوّم گلستان که در اخلاق درویشان است گوید:

دارد نقد می راند به گفتار سنایی:

مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار

حرف این است که غزنوی می گوید. یک عالم تا عالم نباشد، شما توجه به آن نکنید چیزی یاد نمی گیرید، مرده نمی تواند به عالم چیزی یاد بدهد، کسی که حیات ندارد نمی تواند به یک نفر حیات بدهد، جاهل نمی تواند به جاهل دیگری علم بدهد. سعدی می گوید: این غلط است.

گفتِ عالم به گوش جان شنو ور نماند به گفتنش کردار

آدم اگر کردار هم نداشته باشد باید حرغفش را گوش کنی، اُنظُروا اِلی ما قال و لا تَنظُر اِلا مَن قال، به آنی که دارد می گوید نگاه نکن ببین چه دارد می گوید می گوید: منظور از مدعی همان سنایی می باشد

باطل است آن که مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار

نه می شود چیزی خفته باشد، خفته را هم بیدار کند، در واقع می تواند فاقد شیء، مطیع شیء باشد.

مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند در دیوار

آن نوشته ای که در دیوار نوشته شده، شعور دارد، آگاه است، عالم است. ولی انسان از این نگاه می کند و پند می گیرد، از کتاب پند می گیرد، از آیات خدا پند می گیرد، طبیعت را می بیند، از رفتار و حیوانات پند می گیرد، این همه ما داستان داریم که از رفتار فلان حیوان کسی آگاه شد یعنی چه؟ یکی از بزرگان می گوید: با دوستانشان داشتند می رفتند که الاغی را نگاه کرد، گفت: می دانید این الاغ به من چه گفت؟ الاغ رسیده بود جایی و بارش را خالی کرده بود. گفت: این الاغ به من نگاه کرد و گفت من بارم را خالی کردم، به مقصد رساندم بارم را. توجه به تو هم به مقصد رساندی بارت را یا نرساندی خُب یک نفر از حالت یک الاغ درس می گیرد. چقدر داریم، مثال های زیاد، شواهد تاریخی صحیحی داریم. که بزرگانی از حالت حیوانات درس گرفتند و سرمشق قرار دادند آن را و پیشرفت کردند، حیوان که نیامده آن را نصیحت کند، حیوان هم که فاقد شیء بوده درس داده است. نوشته ای که روی دیوار است، شما می توانید بخوانید و پند بگیرید، سعدی می گوید: فاقد شیء مطیع شیء است. سنائی می گوید:

عالمت غافل است و تو غافل خفته را خفته کی کند بیدار

اگر عالم تو خواب باشد خودش، آن خواب است دیگر آن عالم نمی تواند، تو را بیدار کند، حالا خودش خوب است. (مردوش از مدعی سنائی است. سنائی می گوید فاقد شیء چگونه می تواند مطیع شیء بوده باشد، و آن که خود غاف است، چگونه به غافل هشداری و بیداری می دهد، غافل را به خفته تشبیه کرده و هیچ خفته ای از آن روی که خفته است. موجب بیداری خفته ای نمی گردد. این گفتاری است به موازین منطق و برهان سخت استوار (یعنی این حرف، حرف خوبی است، محکم است) عالم اگر آن معلّم حقیقی باشد که مخرج نفس از ظلمت به نور یعنی از جهل به علم است. به خوبی روشن شده است که وی خَسی و عاقل است و دانشی که عاقل و عالم به یک معنی است و معلوم که عالم است به این معنی علّت تامّه است) به کدام معلوم؟ به کدام معنی؟ به معنی عالم، علّت تامّه است. نه مُسعِدِ و نه مقدمه. یعنی واقعاً نه مخرج اصلی کیست، عالم اصلی ومخرج اصلی خداوند تبارک و تعالی است که علّت تامّه است. علّت تامّه در مقابل علت مُعِده است، بعضی از عمل، علت مُعِدّه هستند، یعنی علت های، کمکی هستند چند علت جمع می شوند و یک کاری را، علّتی را باعث می شوند، یک معلولی را ایجاد می کنند. مثل این که این ضبط اگر بخواهد کار کند، برق باید باشد، میکروفن صدا را به ضبط برساند تا صدا ضبط شود. خود دستگاه سالم باشد، نوار سالم باشد، همۀ این ها معلول می شوند که چه شوند، یک ضبطی، صورت گیرد، تک تک این ها را می گویند. این ها را می گوید علت مُعِده می فرماید علت تامه خداوند تبارک و تعالی است. مخرج حقیقی علّت تامّه است. (نه مُعِدّه و نه مقدمّه و اگر مراد از عالم به به این معنی نباشد یعنی همین علم های معمولی باشند، استادی، کتابی، نوشته ای، کلاسی، درسی، این چیزها باشد چنان که صیاق عبارت سنائی همین است. در این صورت عالم به معنی مُعِدّ است و باز می گوییم که عالمی که معدّ است از آن جهت مُعدّ است که خود آگاه است و از این حیث که آگاه است، واسطه در آگاهی و اِعداد تعالی مُتعلّم، مستکول می شود.) در اعداد یعنی در شمارۀ رشد و متعلّم کمال. مستکول یعنی کمال خواه می شود. (نه مطلقاً.) یعنی مطلق است. استاد مطلق نیست، استاد از آن جهت که استاد است و آگاه است، یک وسیله است در شمار وسایلی که انسان را آگاه می کند (و این حقیقت بیش از این نیاز به شرح و بحث ندارد). یعنی مشخص است. می گوید حرف سنایی درست است تا این جا. اگر منظور از عالم، عالم مطلق باشد، مخرج اصلی باشد، مربّی حقیقی و واقعی باشد که خداوند تبارک و تعالی است و علّت تامه است، اگر منظور استاد باشد، استاد انسانی باشد، آن هم تا آن جایی که آگاه است وسیله قرار می گیرد.من اگر بخواهم به شما فقه درس بدهم ولی خودم بلد نباشم ، استاد هر چیز دیگری هم باشم باز نمی توانم به شما فقه درس بدهم، تکامل بدهم، پس ازآن جهت که بلدم، می توانم به شما چیزی یاد بدهم و (سعدی می گوید اگر اندرزی به دیوار نوشته انسان آن را باید حلقۀ گوش خود کند و بدان کار بندد، حال آن که دیوار جهاد است و از خفته هم خفته تو، همچنین گفتار دانشمند بی کردار، که گیرم آن دانشمند به منزلت دیوار باشد. امّا دیوار آموزنده نیست. آن نوشتۀ بر دیوار، سخن نوشته دیوار و نوشتۀ دیوار. جماد نیست. بلکه همچون دیگر نوشته هایی که در دفاتر و کتب است که مرکب جماد است و نوشته نقشی بیش نیست و کاغذ هم جمادات چون دیوار. اما آن پند را خفتۀ غافل ننوشته، ( آن پند را هم کسی که خودش دارا بود نوشته) بلکه بیدار عاقل نوشته است که نوشته مُعد است و ارجاء آن مکتوب باز به عقل و بیداری است). پس ما اگر چیزی هم می بینیم و روی دیوار می خوانیم به چه برمی گردیم، به یک شعر و یک شعور برداشته و این کلمه را نوشته، یک باشعوری برداشته و این کلمه را نوشته است. پس درست است که این نقشی که روی دیوار است خفته است اما از آن هت که اتّکاء دارد به یک بیدار، خفته را چه کار کند، بیدار کند. (خفته چگونه می نویسد و بیدار غافل هم در این جهت چون خفته است. پس محال است که خفته سبب بیداری خفته گردد و جاهلی مُعدّ مستکملی شود و عالم غافل از این حیث که غافل است. جاه است). در بحث علم و عمل هم توضیح دادیم که وقتی کسی به علمش عمل نمی کند مساوی است با کسی که علم ندارد جاهل است. (البته مرد باید پند بر دیوار را بر گوش نگیرد، اما آن پند بر دیوار مثل این خط بر کاغذ است که عاقلی بر دیوار نوشته است و گفتیم که عالم مُعدّ است، به آن اندازه که عاقل و بیدار است معد است، نه بدان وضع که خفتۀ غافل است، لذا باید داوری کرد که حکم حکیم سنائی، برهانی است و قول شیخ سعدی خطابی). بحث برهان و خطا را در منطق اگر خوانده باشید شما سنوات خمس دارد. پنج سند دارید در منطق، عبارت است از قیاس (برهان)، خطاب، سفسته ، شعر و مغلطه، برهان یعنی چیزی که دلیل داشته باشد، یعنی دقیقاً به این علّت و به این علّت مقدماتی داشته باشد که ثابت شود، الف = ب، ج = ب الف = ج. این را برهان می گویند، خطا به این طور نیست همیشه برهان ندارد، کسی که می آید برهان می کند برای مردم، خطیب، همیشه از برهان استفاده نمی کند، از مقبولات دینی مردم استفاده می کند، از تحریک عواطف و احساسات محبت می کند، دلیلی هم ندارد، می آید شور می اندازد، در یک جمعیتی ، جمعیتی را وادار به کاری می کند، همه شوق و شور برمی دارند و یک کاری را انجام می دهند، همیشه دلیل ندارد، یک نفر می بینی یک بیت شعر، دو بیت شعر می خواند و آتش می زند به جان مردم، مردم را به یک کاری وادار می کند، خطیب این طور است. هیتلر چگونه در جوان های مردم تحریک ایجاد می کرد، سحرشان می کرد، این آسمان ها را می فرستاد به جبهه های جنگ. اِنَّ مِنَ البَیانِ وَ السِّحر. رسول اکرم (ص) بعضی از بیان ها سحر هستند، یعنی شخص شنونده را کَاَنَّهُ سحر می کنند، و دلیل هم ندارد، بعداً می روی می بینی طرف تحت تأثیر هم بوده و کاری هم کرده و می گویی که چرا این کار را کردی، می گوید من دلیل نداشتم. شوق داشته برای کاری، خطا به این خصوصیت را دارد که می تواند برهان باشد، می تواند غیر از برهان هم استفاده کند، می گوید حرف سنائی که می گوید، خفته را خفته کی کند بیدار، این بحث برهانی است. در برهان اثبات می شود که خفته، خفته را بیدار نمی تواند کند از کدام جهت از آن جهت که خفته است، نه از آن جهت که بیدار است، ممکن است خفته ای باشد ولی از یک جهت بیدار باشد مثلاً نقش روی دیوار خفته است خودش ولی از آن جهت که پیوند با یک بیدار داشته، بیدار می کند شخصی را می گوید اما حرفی را که سعدی زده:

مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار

این خطابی است یعنی حرف راستی است با برهان نیست. یعنی این که تو نصیحت بپذیر. باطن حرف سعدی، همان حرف سنائی است، اما باطن حرف سعدی این را دارد که منظور من این نیست که خفته از آن جهت که خفته است، خفته را بیدار می کند، نه سعدی هم همچین چیزی را قبول ندارد. (و آن که سنائی فرمود صحیح است و سعدی در نصیحتش مُصیب است (مصیب یعنی درست رفته) حق دارد) امّا در دعوایش مُخطی است. (امّا در ادعایی که علیه سنائی کرده اشتباه کرده، نمی تواند علیه سنائی ادعایی کند، سنائی حرفش بسیار محکم است). به روش بحث و فسق که داشتیم بازگشت کنیم. بماند برای جلسۀ بعد که دیگر از ادلۀ نفس را مورد مطالعه قرار می دهیم. این روایت را از نبی اکرم (ص) بخوانم، رُبَّ خامِلٍ فقهٍ و لا فِقهً لَهُ چه بسیار حامل فقه و آگاه فقه که خودشان آگاهی ندارند، فقط حمال هستند، یعنی واسطه است که به یک آدم هوشیار برسد یک چیزی، خودش نمی فهمد، حدیث خیلی بلدند، انوار، حدیث، روایت، آیه شعر، اما خودشان آگاه نشدند و بیدار نشدند خوابند خودشان، یَغلطه که صحبت کردیم یعنی چه؟ رُبَّ خاملٍ فقه و لا فقه له. خیلی حرف دارد که چه بسیار حامل فقهی که خودش فقه ندارد. این از آن متضادهایی است که باید رویش بحث کنیم که چه طور می شود که یک نفر خودش حامل فقه باشد، فقه نداشته باشد. اصلاً این را جز با معرفت نفس نمی توان در آورد، این کمال را. در معرفت نفس است که باز می شود که چه طور می شود و یک نفر خودش حامل فقه باشد، فقه نداشته باشد، فقیه باشد، حامل فقه باشد، اما در باطن هیچ چیز نباشد، چگونه می شود؟ حمّال است برای دیگران می آید و می گوید، یک بیداری می شنود آن بیداری که می شنود رشد می کند و می رود.

والحمد الله رب العالیمن و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین