جلسه 109 - معرفت نفس
شماره جلسه
109
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 109 - معرفت نفس

در مبحث اتحاد عاقل و معقول عرض شد که اتحاد عاقل و معقول در دو چیز است. یکی بحث علم ذات به ذات و یکی علم ذات به غیر. در مورد علم ذات به ذات در حقیقت اتحاد عاقل و معقول اتحاد نیست زیرا در علم ذات به ذات یکی ذاتی به خودش علم دارد و این درواقع وحدت است. عرض کردیم جلسهی قبل این مطلب را که این وحدت است و اتحاد نیست اما مسامحتاً به آن لفظ اتحاد گفته می شود. این جلسه را می پردازیم به مراتب علم که باز از کلام شهید مطهری استفاده می کنیم. نفس مقاماتی دارد. نفس در مرتبه ی حس احساس است. یعنی در واقع آنی که در مرتبه ی حس احساس می کند نفس است. من الآن این شئی را لمس می کنم من دارم لمس می کنم. اثر لمس را من احساس می کنم با من است. این را نفس این کار را می کنم والا بدون نفس بدن معنا ندارد احساس برایش. که یعنی چه احساس یک ماده ای است که آگاهی ندارد و در مرتبه ی مخیل توده ی متخیله است و در مرتبه ی تعقل، قوه ی متعلقه است. پس نفس در هر ادراکی خودش حضور دارد. ادراک میکند.«النفس فی وحدته کل القوا» نفس در عین وحدتش عین قواست. او خودش یک حقیقتی است دارای مراتب. در هر مراتبهی آن شاخه ای از نفس که یک چیزی را ادراک می کند با آن صورت مدرکه خودش یکی می شود. دقت کنید در هر مرتبه. در هر مرتبه که ادراک می کند انسان. نفس چیزی را ادراک می کند با صورت مدرکه ی خودش یکی می شود. یعنی حس با محسوس، نفس با محسوس درواقع، حس کیست؟ نفس است دیگر. نفس با مدرک خودش. نفس با مخیل خودش. نفس با موهم خودش. نفس با معقل خودش و با بالاتر اتحاد برقرار می کند، ولی در عین حال نفس در مقام شامخی که احراز کرده است مثلاً مرتبهی تعلقات چنین نیست که مرتبهی تعقل تنزل پیدا کند و مرتبهی حس شود. یک بحثی را در سیر شد ولی استاد و سیر صعودی شاگرد خدمتتان عرض کردم. استاد عبارت است از یک حقیقت. یعنی استاد صاحب حقیقتی است که می خواهد آن حقیقت را به نفس شاگردان برساند و حتی می خواهد به نفس شاگردان برساند، خودش از حقیقتی برخورداراست حالا. اتحاد پیدا کرده با آن حقیقت. حالا در مرتبهی عالی نفس که اتحاد پیدا کرده اگر بخواهد این را به شاگرد برساند چگونه باید برساند مجبور است تنزل پیدا کند. این طور نیست استاد مرتبه ی تعقلش هرچه است این را در مرتبه ی تعقل بدهد به تخیل و از تخیل بدهد به مثلاً تارهای صورتی و تبدیل به ماده کند یعنی تبدیل به فرکانس کند و بعد بع گوش شاگرد برساند. نه. استاد در همان مرحله ای که هست می تواند طوری تنزل کند که از روح خودش چیزی کاسته نشود تداخلی نکند جا خالی نکند از مراتب خود. در اوج مرتبه ای که دارد می تواند خلقت هایی را ایجاد کند یعنی به خیال می آورد آن چه را که می خواهد بگوید. بعد آن را تبدیل به لفظ کند بعد به گوش شاگرد برساند. آیا استاد وقتی که دارد چیزی را به تنزل می دهد از آن نقطه ی عالی روح خودش به گوش شاگرد بصورت ماده و لفظ می رساند خود مقام میآید پائین. کاهش پیدا می کند. هیچ کس این را قبول نمی کند که استاد خودش از آن مقام می آید پائین. نفس است دیگر. نفس ایجاد می کند خلق می کند. خالق است به گوش شاگرد می رساند و شاگرد هم آن سیر صعودی را طی می کند. حالا ایشان اینجا می فرماید که در عین حال نفس در مقام شامخی که کرده است مثلاً مرتبهی تعقلات چنین نیست که از مرتبهی تعقل تنزل پیدا کند و مرتبه ای حفظ شود. بگوید آمد آن اصل عالی شد محسوس و بعد به گوش شاگرد خورد. نه. آن اصل عالی در استاد حفظ است استاد به الزام آن به متعاقب آن اصل عالی که با آن اتحاد دارد و به میزان آن صورت هایی را خلق می کند و این لفظ حاکی از آن حقیقت است. حقیقت سرجای خود محفوظ است خیلی این مسائل اگر رویش فکر شود حقایق زیادی را به روی انسان باز میکند. بلکه در هر مرتبهی که نفس به چیزی علم پیدا میکند معنایش این است که این از حالت بالقوه به یک حالت بالفعل تبدیل می شود. حالا مثالش را توضیح دهیم. قوه ی حس من از حاس بالقوه به حاس بالفعل تبدیل می شود. حس چیزی را ندارد بعد آن را ادراک و احساس می کند. به دستش میآید نفس در مرتبهی حس از ادراک چیزی فقیر است چیزی را ادراک نکرده و وقتی ادراک کرد. ادراک آن چیز را دارد مثلاً می گویند مثال بزنم مثال پائین تر که بیاید در نظر ما که یعنی چه از بالقوه به بالفعل. یک موقع وضعیت دارد احساس چیزی مثلاً دیدن چیزی. خیلی وقت ها شما میگوئید دوست دارم کعبه را از نزدیک ببینم یا مقام معظم رهبری را ببینم. دستشان را ببوسم. در آغوشم بگیرم یا مثلاً یک چیز مقدسی را ببینم. یا یک چیز جالبی را ببینیم. ما تا آن چیز را ندیده ایم بالقوه است چیزی در حس نداریم. به محض اینکه دیدیم ما در حس خودمان این حس را از بالقوه به بالفعل تبدیل میکنیم بعد چشمان مقام معظم رهبری را میبیند صورت مقدس پیامبر را ببیند در خواب آنجا بالفعل میشود حس من از محرومیت و احساس فقری که داشته تبدیل می شود به یک قوه ه به فعل تبدیل می شود. دارم آن را با خودم. آن ولعی که دفعه ی اول از دیدن از چیز داشتم میبینم که در دفعهی بعد چنین چیزی وجود دارد. قوه ی حس من از حاس بالقوه به حاس بالفعل تبدیل می شود.الآن محسوس من و حاس من یکی است. اما آیا مثلاً بوی فلان گل که ما استشمام نکرده ایم و لذتی از آن نبرده ایم با آن اتحاد داریم ما. وقتی آن بخورد به بینی من، با نفس من در مرتبهی حس با آن بد ارتباط برقرار میکند. قوهی تخیل من و تعقل من هم همینطور است. اگر هزار قوه ی دیگر هم ما داشته باشیم این قوا به این شکل متحد شده اند. 2تا نکته را ایشان توضیح می دهند (مرحوم مطهری) مطلبی که من قبلاً تذکر دادم یکی در مورد علم نفس به غیر اولاً مقصود اتحاد عالم با علم بعه غیرات نه با خود غیر. ما که با این اتحاد برقرار نمی کنیم از این علمی در ما ایجاد می شود ما با آن اتحاد برقرار می کنیم نه با وجود عینی غیر که آن علم به غیر را معلوم به ذات مینامد ایشان میخواهد بگوید که ما وقتی برخورد با چیزی میکنیم. چیزی را میدانیم. مثلاً این جعبه را که ما علم پیدا می کنیم آن چه که در درجه ی اول معلوم ماست آیا خود این است یا علم به این است. ما به چه علم داریم؟ می گوئیم که این از دیدگاه ما مخفی است اما آیا علم به این باماست یا نیست. وقتی دیدمش است دیگر. پس معلوم اصلی و بالذات ما خود شیء خارجی نیست بلکه آنچه که معلوم اصلی و بالذات ماست علمی است که از این حاصل شده صورتی است که از این حاصل شده است. با ماست. و با ما متحد شده، به این می گویند معلوم بالعرض بالذات. معلوم بالذات خرد آن علمی است که همیشه با ماست. مثلاً در تشخیص هویت مرده میگویند آیا این جنازه همان است که تو میشناسی. اصلاً بیا این جنازه را تشخیص بده. می آیی جنازه را می بینی و می گویی بلکه این همان است. مثلاً شهدا را می آوردند به دوستانش میگفتند این تکه تکه شده شما از علائمی که میدانی ببین این همان است. ما با توجه علم ذاتی که داریم شیء خارجی را تطبیق میدهیم میگوئیم بله. این بدن خارجی تطبیق دارد با آنچه که ما میدانیم پس این همان است. پس معلوم اصلی و بالذات ما علم به غیر است. معلوم است بالعرض را میگویند وجود عینی شیء. در مورد علم نفس به غیر اولاً مقصود اتحاد عالم با علم به غیراست نه با وجود عینی شیء که آن علم به غیر را معلوم به ذات مینامند در واقع معلوم بالذات اصلی و ذاتی من علم به من است. معلوم ما علم ماست و آن معلوم خارجی به تبع علم من معلوم است. شما چیزی را که تا بحال اصلاً ندیده باشید. اولین بار که با آن برخورد میکنید نمیدانید چیست. چکار میکند. خاصیتش چیست. یک شکل ظاهری از آن برایتان معلوم میشود اما از خیلی چیزهای دیگر محروم هستید. از این جهت است که معلوم خارجی را معلوم بالعرض میگویند و معلوم ذهنی را معلوم به ذات. نکتهی دوم که اهمیت زیادی دارد این است که معنای اتحاد در اینجا یعنی علم ذات به غیر با اتحاد است در آنجا یعنی علم ذات به ذات فرق دارد در اینجا یک مرتبه ای از مراتب نفس که مرتبهی بالقوه را دارد با آن علم و ادراک یکی می شود چنانکه یک امربالقئه با یک بالفعل یکی می شود و چنانکه یک ماده با صورت بعدی یکی می شود. اتحاد صورت و ماده را در جلد یک توضیح دادیم. که ما در خارج ماده ی خالص محض نداریم ماده هرچه در خارج وجود دارد با صورت نوعیه وجود دارد. و بدون صورت نوعیه نیست. یعنی ماده همیشه به صورت بالقوه وجود ندارد. ماده ای که قوهی محض باشد. ماده را همیشه اگر در خارج پیدا کردیم با یک صورت نوعی وجود دارد مثال الکل را زدیم مثال تند را زدم که مثلاً ماده ای که قند و الکل دارند از نظر تعداد کربن، اکسیژن و هیدروژن از نظر نوعش یکی هستند هر دوی اینها از کربن، اکسیژن و هیدروژن برخوردار هستند اما نوع صورتی که دارند باعث شده که خواصی که در قند وجود دارد در الکل نباشد. پس اینجا آن ماده با این صورت اتحاد برقرار کرده است. چنانچه یک ماده با صورت بعدی اتحاد برقرار می کند. مثلاً شما یک اسید رقیق دارید بعد یک ماده ی دیگر اضافه می کنید می شود یک اسید غلیظ. اسید رقیق خودش یک صورت است یک ماده است که با صورت است اما بعد با صورت بعدی اتحاد برقرار می کند. صورت اسید غلیظ را تشکیل می دهد. یا مثلاً یک شیء یک حالت مخصوص را دارد، می سوزانیمش یک چیز دیگر می شود. ماده ی کربن با گذشت زمان تبدیل به الماس می شود. و از قوه بالفعل در می آید. دیگر آن ماده نیست. یا آن مثال رجل شدن کودک را که مثال زدیم. یا نطفه که بصورتهای مختلف در میآید ماده است نطفه که هر دفعه صورت جدیدی را می پذیرد و در حالت قبلی بالقوه است در حالت بعدی بالفعل می شود، در طول مدتی که در رحم است از یک ماده بالفعل، بالفعل است ولی نسبت به صورت بعدی بالقوه است الآن فعلیت دارد اما نسبت به حالت بعدی بالقوه است. تبدیل می شود به فعلیت جدیدتری.از هرحالت بالفعلی که نسبت به حالت بالاتر بالقوه است تبدیل میشود و به بالفعل دیگری. یعنی دو چیز یکی میشود ولی در آنجا یعنی در علم ذات به ذات در واقع وحدت است نه اتحاد. پس در باب علم نفس به غیر سخن این است که نفس به علمهای خودش از قبیل رابطهی جسم با اعراض خودش نیست. مثل اینکه شما این تخته را دارید. یک حقیقت خارجی. جسم است اعراضش این است که شما بگوید من سفیدی را جدا کنم بعد تخته بماند، سفیدی هم چیزی باشد در خارج. سفیدی اگر است با تخته است. یعنی این طور نیست که شما بگوئید سفیدی را جدا کنید. مثلاً این شئ را شما گوش کنید بعد گرما از آن جدا شود. سرد شود. گرما جای دیگر باشد این شیئ هم چیز دیگری است بعد این از این جدا شود رابطهی نفس با علم خودش از این قبیل نیست که یک شی گرم است گرما برود، سرما بیاید. سرما برود گرما بیاید. اینطور نیست که نفس بماند علما هم بروند. چیز دیگری شوند نه اینگونه نیست رابطهی نفس با علمای خودش از قبیل رابطهی جسم با اعراض خودش نیست. بلکه نفس خودش در مراتب علم خودش وجود دارد. این نکته خیلی دقیق است. نفس در مراتب علم خودش وجود دارد. یعنی آنجا که داریم حس می کنیم کی حس می کند؟ نفس. کی اتحاد پیدا می کند با محسوس؟ نفس. آنجا که دارد تخیل می کند چه کسی خیال می کند، خیال است که با مخیل خودش اتحاد برقرار می کند در تعقل همینطور است و در بالاتر از عقل هم همینطور است. پس نفس یک موجودی است که در همهی قوای خودش حضور دارد. نفس با قوای خودش است. برای همین است که ما اتحاد شخصیتمان همین است دیگر. شما در نفس اگر ادراک بدی کنید همهی وجودتان ناراحت میشود. در حس- ادراک ناملایمی در حس به شما دست بدهد تمام وجودتان اذیت می شود. در خیال شما چیز بدی بیاید همهی وجود شما اذیت میشود. یعنی نفس حضور دارد دیگر. یک امر واحد است. در خیال وجود دارد. خیالی بیاید در ذهن شما همهی وجود شما ناراحت است مثلاً شما شب خواب میبینید پلنگی، ماری، شیری چیز وحشتناکی چیز وحشتناکی را خواب میبینید این در خیال شما را اذیت می کند اما همهی وجود شما در آزار و عذاب است. نفس خودش در مراتب علم خودش وجود دارد. در واقع نفس همان علمی است که از طریق قوای مختلف ادراک میشود. نفس خودش در همهی مراتب علم خودش وجود دارد. یعنی همهی مراتب علم همهی مراتب نفس است. پس این مطلب مهم. این را آویزان گوشمان کنیم که همهی مراتب نفس مراتب علم نفس است. همهی مراتب علم مراتب نفساند. پس ما نتیجه میگیریم که ما هر علمی را که یاد بگیریم نفسمان صاحب مرتبه ای خواهد شد که این یک جنبه ی مثبت و یک جنبه ی منفی دارد که اولاً علم مرتبه اش بوسیله ی علومی است که کسب می کنیم. در جهت مثبت. نکته ی منفی این است که اگر علم و معلوم بدی را یاد بگیرد، مرتبهی نفس چون اتحاد برقرار میشود نفس در چه مرحله ای قرار میگیرد در مرتبهی پشت قرار میگیرد. خیلی این بحث خام است. اگر پخته شود دریایی از حقائق به روی ما باز می شود. هرکدام از اینها اگر رویش فکر شود.... من توصیه می کنم دوستان را فکر کنند روی این قضایا. فکر زیاد لازم است روی اینها چه بسا شما به چیزهایی برسید که خود بنده که گوینده هستم، نرسیده باشم و واقعاً این است ما اگر برگردیم ده بار دیگر، صدبار دیگر برگردیم چون با یک موجود بی انتها سروکار داریم. برگردیم درس را دوباره دوره کنیم کما اینکه تا بحال اصول را دو مرتبه دوره کردهایم، برگردیم بگوئیم میخواهیم از نو کتاب معرفت نفس را بخوانیم انشاءالله. شما وقتی برگردید با توجه به درس هایی که خوانده اید دوباره از جلد اول شروع کنید می بینید که از همان درس جلد اول حقایقی بروی شما گشوده خواهد شد که نمی دانستید و جدید است برای شما. پس هر مقدار بر معلومات ما اضافه شود نفس ما توسعه پیدا میکند. این هم خیلی مهم است. شما خودتان بعد از یک مدتی که کلاسی را میبینید دوره ای را می بینید احساس می کنید دارایی خودتان را وجدان خودتان به شما می گوید. وجدان می کنید که من دارائی در درون خودتان. این را دارم. همان بحثی که در جلد اول گفتیم که عالم می گوید درس 19-20-21 می گوید من می روم سر کلاس دانا می شوم. ولی به وزن ما چیزی اضافه نمی شود. اما نفس دانا می شود و روشن می شود. در آن محاوره ای که آن دو نفر می کردند اگر یادتان باشد درس19-20-21 این را خواندیم. نفس توسعه پیدا می کند. حالا این توسعه یعنی چه؟ به کجا میرسد این نفس که توسعه پیدا میکند. انسان نفسش توسعه پیدا میکند. کجاها را میگیرد چه خواهد شد. جلسهی بعد هم در درس 57 اگر درست گفته باشم جلسهی بعد راجع به توسعهی نفس که نفس به کجاها می تواند راه پیدا کند باز مطالبی خدمتتان عرض خواهم کرد. اما آنقدر است که نفس محیط بر عالم میتواند باد یعنی آنقدر توسعه پیدا کند که محیط بر کل عالم شود. یعنی محیط بر برزخ شود و همانطور که جلسه ی قبل عرض کردم محیط بر بهشت و جهنم شود. نفس اینقدر جای توسعه دارد یکی از بزرگان فرمود: اگر عرض خدا را یک میلیون برابر کنند در من جا می گیرد. نفس من گنجایش عرش خدا را با یک میلیون برابر دارد و این افراد. نفس توسعه پیدا میکند به برزخ میرسد یعنی چه؟ اینکه می گویند شخص برزخ را میبیند یعنی نفسش توسعه پیدا کرده که به برزخ راه پیدا کرده. نفس توسعه پیدا کرده به قیامت رسیده است. آمیرزا علی قاضی فرمود اگر فلانی (منظورش آیت الله خوینی رحمة الله علیه) بود فلانی تحمل می کرد من قیامتش را هم به او نشان می دادم یعنی من در قیامت هستم. انسان کی می تواند خبر دهد از برزخ موقعی که خودش در برزخ باشد. خودش در قیامت باشد که بتواند خبر دهد. در آنجا قرار دارد موطنش که میتواند به آیت الله دستغیب که شاگردش بوده بگوید شما در آینده شهید خواهید شد. او تمام مرحلهی دستغیب را دارد می بیند که شهید شدنش را هم می بیند. بعد می گوید شما شهید خواهید شد. نفس اینگونه گسترش پیدا می کند. میگویم این مطالب خام است. حالا اگر بعدها بخواهیم به اینها بپردازیم مطلب متوجه خواهیم شد که خیلی خبرهاست. بر طبق نظر ملاصدرا رحمة الله علیه نفس در ابتدا یک حقیقت کوچک بود که به هر اندازه علم پیدا کرد دامنه اش گسترش می یابد. و هر مقدار که علم پیدا کرد دامنه اش گسترش می یابد. نفس هرچه می داند همان شده ای برادر تو همه اندیشه ای. من یادم نیست این جمله را خودم نوشتم اینجا یا مرحوم مطهری نوشته اند. احتمال می دهم از ایشان باشد. این قسمت از شعر مولانا. یعنی انسان مساوی است با اندیشههایش. انسان مساوی است با علوم او. این را دقت کنید بعد به عنوان حقیقت و مطلب اولی داشته باشید. این بعد مقدمه میشود برای بسیاری از مسائل. تمام فهم انسان بسیاری از احکام اسلام. فهم معاد، فهم اعتقادات فهم مسائل قیامت و بسیاری از مسائل دیگر. احکام دین، احکام تشریحی و در احکام عملیه و در اخلاق داریم همهشان مأنوس به این است که ما این را بفهمیم. یعنی اتحاد عاقل و معقول محور همهی این علوم است. اگر کسی نتواند این را بفهمد از باطن بسیاری از احکام سر در نمی آورد. شما اگر اینها را یاد بگیرید بعد بروید رساله را بخوانید می بینید که یک جور دیگر است رساله برایتان. بعد می روید اخلاق مطالعه می کنید می بینید اخلاق یک طور دیگر است. وقتی می خوانید طور دیگر می شود آن موقع. آن وقت شنیدن اخلاق و دانستن این حقیقت ها از خود نفس، چون اخلاق مربوط به نفس است دیگر. انسان وقتی مکانیزم و سازمان را تا حدودی می شناسد این بعد که می خواهد مسائل مربوط به مسائل زمان را بخواند یک جور دیگر است. یک طور دیگر متوجه می شود. مثل یک نفر که مکانیک است. یک نفر که مثلاً با یک موتور سروکار دارد، موتورو سازمان موتور را به خوبی می شناسد بعد علت این که از این بنزین استفاده شود از این ماده استفاده شود. این در این حالت این طوری باشد همه را می فهمد و مقلد است که نگاه می کند که آن مهندس، آن متخصص چه می گوید. سر در نمی آوریم. اما او دقیقاً ساختار موتور را می شناسد. وضعیت تغذیه اش را می شناسد. وضعیت استهلاک و بازدهی و سوخت و خیلی چیزهای دیگر را بهتر می فهمد. چون با آن سازمان با ان ساختار آشنایی دارد. نفس هممین طور است. بعد که می آید سراغ عقاید آن موقع می فهمد که عقاید یک طور دیگر شده برای شما. توحید، نبوت، معاد یک معنای دیگری پیدا کردند. اساساً انسان نوسانات دارد و درجات دارد. مثل نور، شما نور که چند تا ندارید. نور درجات دارد. یک نوری مثلاً از یک شیشه ای می خورد به شیشه ی دیگر و از آن جا می خورد به شیشه ی دیگری ما در سطح و هم شیشه باشیم نور که رد می شود از اینها یک نور است اما به خاطر اینکه تماس پیدا می کند، با اشیاء مختلف مراتب مختلفی از شدت و ضعف را پیدا می کند اما حقیقتش یک نور است. که از یک منشأ تابیده و تا این مرحله آمده تبدیل به این شده است. کسب هرکمالی گسترش نفس است. این هم از آن مطالب بسیار مهم است که هر کمالی باز وقتی صحبت از کمال می کنم بحث، بحث ارزشی نیست اینجا. کمال اینجا یعنی استعداد. هر استعدادی که شما تحصیل کنید اعم از خوب یا بد علم هم که صحبتش را کردیم در آن مرتبه ای که می گوئیم همهی مراتب علم مراتب نفس است علم اینجا فقط به معنای مثبت نیست، بحث ارزشی نیست فقط که آدم معلومات اضافه کرد مثبت نیست، منفی هم نیست بحث مطلق است، نفس هرچه می داند آنچه که ما می دانیم همین طور، اینکه انسانیت دارای مراتب و درجاتی است. درجات، مراتب هم مطلق است. چه بسا منظور درجات پائین باشد یا درجات بالا. بحث سر ارزش نیست. الآن صحبت ارزشی نمی کنیم. نفس کسب هر کمالی را بکند گسترش پیدا می کند این هم همین طور است. هرکمال اعم از خوب یا بد. نفس در آن مرحله گسترش پیدا می کند. نفس بزرگ می شود. حتماً آن بحث بزرگی و بزرگواری روح را از استاد مطهری شنیده اید که ایشان روح ها را تقسیم می کند و به روح بزرگ و روح بزرگوار. البته روح های کوچک و پست را هم می گوید. می گوید بعضی از افراد روحشان پست و کوچک است. به یک چیز کوچکی قانع هستند. سرشان توی زندگی خودشان است تا غیراند. بعضی ها روحشان بزرگ است یعنی قانع نیست. یعنی چیزهای زیاد را میخواهد، مثل پادشاهان. مثل نادرشاه که روحش بزرگ است. در حملهها بعضی مواقع 24 ساعت زودتر از سربازان خودش می رفته. سربازها چندین ساعت بعد از خودش میآمدند. ماهها پوتینش را از پایش در نمی آورده تا کشور می گرفته. یعنی این نفسش آرام نمی گرفته که پادشاه است. این روح بزرگ است توسعه پیدا کرده در یک کمالی. آن کمال جاه طلبی، قدرت خواهی است. آن گسترش پیدا کرده دیگه آرام نمیگیرد. یک نفر در شهوت جنسی، نفسش گسترش پیدا می کند. با یک زن و دو زن و ده زن ارضاء نمی شود. مثل پادشاهان قاجار که مثلاً دهها زن می گرفته اند. نفس در این جهت گسترش پیدا کرده آرامش ندارد. بعضی ها در خوراک گسترش پیدا می کنند. بعضی ها در چیزهای دیگر. البته این بزرگی روح جنبه ی مثبت ندارد گسترش پیدا کردنش. آنجا که مثبت با عنوان بزرگواری روح می آورد. مثل سیدالشهدا (علیه السلام) مثل امیرالمؤمنین (علیه السلام) که چقدر اهل عفو هستند. دشمنان خود را عفو می کنند. علی (علیه السلام) وقتی دشمنش تف به صورتش می اندازد نمی کشد او را. مقداری راه می رود تا غضبش از بین برود بعد سر دشمن را می برد که من بخاطر غضبم سر دشمن را نبریده باشم. بخاطر خدا بریده باشم. یا آن چیزهایی که خیلی بلند است ما در زیارت عاشورا از سیدالشهدا و اصحابش می بینیم اینها بزرگواری روح است. لحظه های آخر سیدالشهدا را نگاه کنید در اوج سختی و بلا. «اللهم.. الهی رضأ به رضاک تسلیماً به امرک. لا معبود سواک. یا غیاث المستغیثین. اللهم متعالی المکان...» آن دعای بزرگ را آن دعایی که خیلی محتوا دارد میبینیم در صحنهی جنگ میخواند در عاشورا. در لحظات آخر که دارد جان میدهد حضرت اینگونه با خدا صحبت میکند. روحهای بزرگوار. آن جنبه ی ارزشی بزرگواری. اما بزرگی جنبه ی ارزشی نیست. دقت کنید جنبه ی ارزشی را عرض میکنم. نه این است که نفس خودش یک وجود مستقلی دارد ماوراء این مجموعهی علوم و ادراکات و این علوم و ادراکات در صحنهی نفس ریخته میشود. مثل یک جعبه که همه چیز را درونش می ریزند. بلکه اساساً نفس با همین علم و ادراک ساخته شده. نفس ساختارش علم و ادراک است. عرض کردیم که وقتی متولد میشود صاحب ذهن و چیز دیگری نیست. استکمالی که نفس پیدا می کند. نفس یک انسان 40ساله و نفسی که یک بچه دارد از نظر وجودی یکی نیستند با هم بلکه نفس با همین علم و ادراک ساخته می شود. یعنی نفس با خوراک ساخته می شود. خوراکی هایی که است. مورد ششم را اضافه بفرمائید که نفس با علم و ادراک ساخته می شود. از اول هر علمی که پیدا می شود که همان علم نفس به ذات خودش است نفس پیدا شده است. از همان اول که هیچ چیزی ندارد به خودش که علم پیدا کرده درجه ای از نفس ساخته شده بعد رفته رفته که معلومات اضافه میشود نفس چی پیدا میکند. وسعت و توسعه پیدا می کند. علم به خارج نیز به هر اندازه که پیدا شود نفس پیدا شده است. برای همین است که ما وقتی علومی را یاد می گیریم، حالا من از علوم خارجی مثل فیزیکی، شیمی، ریاضیاتی، مکانیکی یاد می گیریم احساس می کنیم نفسمان بزرگ شده. آن موقع که خودمان دانش داریم با آن موقع که نداریم خودمان را یک ارزیابی نمیکنیم. این بزرگی در برخورد تأثیر دارد. کسی که مثلاً نسبت به علومی علم دارد و در نوع برخوردش تأثیر دارد. علم وجود میآورد و شجاعت می آورد. مثلاً بنده از فیزیک چیزی نمی دانم. الآن بروم پیش 4تا فیزیکدان بنشینم جرأت نمی کنم راجع به فیزیک حرف بزنم. فقط آنجا ساکت هستم. هیچ چیز نمی گویم. چون آنها راجع به چیزی حرف می زنند که من هیچ اطلاعی ندارم. جرأت حرف زدن و اظهار نظر ندارم. شنیدید در عوام الناس میگویند اگر وجودش را داری بگو. وجودش را داری این کار را بکن. وجود داری یعنی واقعاً وجود می خواهد. موقعی که من علمی را دارم به وجودم افزوده می شود. وجودش را که داشتم آن وقت اظهار نظر خواهم کرد. وارد این صحنه می شوم و حرف دارم بزنم. می گویم من مثلاً در عقائد، اخلاقیات، فلسفه، حرف دارم بزنم. چون نفس من صاحب وجود شده. وجود پیدا کرده ام. نفسم گسترش پیدا کرده احساس بزرگی می کنم و می دانم که اینجا صحبت کنم. مثل مواقعی است که در مسائل مادی هم همین طور است. شما وقتی قدرت بدنی نداشته باشی آنجا که پهلوانها و قهرمانان ورزشی هستند شما ابزار وجودی ندارید. اما وقتی خودت قوی هستی می روی توی گود. نقاشی بلد نیستی. آنجا که نقاشان بزرگ هستند، شما فقط تماشاگر هستید. اما اگر خودت هم چیزی در وجودت باشد دستی به قلم می بری. این یعنی همان بحثی که در جلسات اول معرفت نفس گفتیم. علم مساوی است با وجود. پس انسان هر مقدار علم بیشتری پیدا کند وجود بیشتری پیدا میکند. این نکته هم فراموش نشود. می گویم اینها همه مواد خام است. بعدها می خواهم موارد اصلی علم را هر چند اینها اصل هستند نتایجی که از اینها گرفته می شود بعداً می خواهیم بعداً می بینیم اینها چه چیزهای عجیبی چه نتایج عجیبی خواهد داشت. ولی هرگز این سیر را شما قطع نکنید یعنی بپردازید بهش. حالا برگردیم سراغ مقدمه ای که نویسنده ی محترم درباره ی معرفت نفس نوشته اند. چند بار این مقدمه را خوانده ایم با دیدگاه های جدید که پیدا کرده ایم. هربار باید بخوانیم این قدم را تا بهتر بفهمیم. معرفت نفس ناطقه انسانی قطب قاطبه ی معارف ذوقیه و محور جمیع مسائل علوم عقیله و نقلیه و اساس همه ی خیرات و سعادت است. معرفت نفس. ما تا نفهمیم که تغذیه است که می توانیم خود واقعی آخرتی را پیدا کنیم سراغ تغدیهی سالم نخواهیم رفت. علت اینکه ما اسیر هستیم دلمان خوش می شود به اینکه با دیدن چیزی لذت می بریم می گوئیم کافی است. این است که چشممان به این لذت است. اما اگر بدانیم این لذت به ما شکل می دهد اگر این بد باشد آن موقع ما بدیم. ارزشمان به اندازهی علممان است. «قیمة کلِّ مرءٍ مایُحصل» قیمت ما به اندازهی دانش ماست. دانش اعم از مثبت یا منفی. و به بیان مولی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) «معرفةُ النفس النفع المعارف» باید برسیم به این حقیقت که معرفت نفس نفع معارف است پرسودترین معارف است. معرفت نفس همان روانشناسی وخودشناسی است که اقرب طرق به ماورای طبیعت و صراط مستقیم خداشناسی است. بحث من سراین است. اقرب طرق یعنی راحت ترین راه است. ما یک سیر افاقی داریم یک سیر النفسی داریم. در سیر آفاقی به ما گفته اند شما طبیعت را مطالعه کنید از ماه و خورشید و ستاره و شتر و مورچه و... «انَّ فی خلق السماوات والارض و اختلاف الیل والنهار والفلک التی تجری فی البحر بما ینفع النفس بما انزل............یعقلون» آسمان و زمین و باد و آب و کشتی و... این سیر آفاقی است. ما در اینجا می گردیم به دنبال اینکه علت را پیدا کنیم بگوئیم که این نظم ناظمی دارد. این زیبایی های کمال ویژه ی خودشان. در طبیعت گل را می بینیم، زیباییها را می بینیم می گوئیم این زیبایی ها منشأ دارد آن زیباتراست. بوی خوش را استشمام می کنیم می گوئیم او بهتر است. صحنههای خشن را میبینی می گوئیم اینها جلوههای جلال الاهی است. زیبایی ها را می بینیم می گوئیم اینها جلوه های جمال الاهی است. اما اینها راههای دور است. چون من وقتی با طبیعت ارتباط برقرار می کنم علمم علم حصولی است. چرا می گویند نفس اقرب طرق است چون مادر مطالعه نفس باعلم حضوری سروکار داریم. علتش این است که نفس اقرب طرق است. شما اینجا دیگر خطا و اشتباه نمی بینی خودت در محضر خودتی وقتی شروع کنی به مطالعهی خودت به مراتب نفس خودت، خودت را مورد مطالعه قرار دهی این نزدیک ترین راه به خداست. به خصوص که خود این نفس مظهر اوست. نفخهی اوست. خود این نفس از جنس اوست. اگر بتوانیم کلمهی جنس را اطلاق کنیم. نفخهی الاهی است. ما با مطالعه ی خودمان داریم او را مطالعه می کنیم. بعداً می گویم که نفس به سلب یا ایجاب هر دو ما را به خدا رهنمون می شود به صفاتش. ما این طور هستیم. برای همین این اقرب طرق است. صراط هم که اینجا فرمودند صراط مستقیم خداشناسی است باز آنجا هم می فهمیی که صراط خودمان هستیم قبلاً توضیح داده ایم. این را نباید فراموش کنیم. این هم یک نکته در مورد ارتباط عاقل و معقول و علم حضوری. گفته اند در معرفت نفس سیر انفسی بهتراست. قوی تر است. سریع تر است. نزدیک تر است. بخاطر اینکه کا در سیر انفسی با علم حضوری سروکار داریم و علم حضوری خیلی قوی تراز علم حصولی است که نسبی است. و خطا ممکن است درش ایجاد شود. ما نفسمان در محضر خودمان است. اینکه نزدیک تر است تا من بروم در خارج دنبال خدا بگردم. چرا آنجا. مرا به هیچ کتاب دگر حواله مکن. که من وجود خود را در کتاب میبینم. از خودت شروع کن. نیاز نیست انسان به دیگری بپردازد. خوش به حال کسی که بتواند از خودش شروع کند. از خودش. این است. توجه کنیم به انفع المعارف. ما کاری مهمتر از این نداریم. هیچ کار مهمتر نداریم. باید دقت شود. وقتمان، عمرمان. برای همین من عذر هیچ کس را نمی پذیرم در کوتاهی هایی که در کارهای این چنینی می کند. ما اصلاً آفریده شده ایم برای این. در تمریناتی که به برادران میدهم. در وظایفی که برایشان مشخص میکنیم. در ذکری که داده می شود برای اینکه آمادگی کسب شود. هیچ عذری پذیرفته نیست. من نرسیدم. درس داشتم. کار بود از کارت مرخصی می گرفتی. مگر ما جدید تر از این داشتیم. غذا نمی خوردی. از خوابت می زدی. تکلیفت را انجام می دادی. معنا ندارد من یادم رفت. هیچ عذری در این راه موجه نیست. من یادم رفت. درس داشتم. کار داشتم. زن و بچه داشتم. معنی شما ذی المقدمه را فدای مقدمه کرده اید. اینجا جایی نیست که ما عذر بتراشیم نسبت به خاطر کوتاهیمان. نرسیدیم ده دقیقه خلوت کنیم با خدایمان حرف بزنیم. ده دقیقه می خواستیم ذکر بگوئیم نرسیدیم. حالا یک موقع است انسان الآن نمیرسد مثلاً استثناء می آید. اما اینکه من عادتاً نمی رسم قرآن بخوانم. عادتاً نمی رسم اذکارم را انجام دهم. عادتاً من نمی رسم ده دقیقه، بیست دقیقه با خدا حرف بزنم. جدای از همه ی این چیزها بگویم خدایا من با تو حرف دارم. چه مزه ای هم دارد که انسان خودش با خدا حرف داشته باشد. احتیاج به هیچ موعظه کننده ای ندارد آنجایی که خود انسان، خودش جدای از هر چیز دیگر می رود پیش خدا. بعد ذلت خودش را آنجا احساس می کند که چقدر ذلیل و چقدر حقیر است. به سجده می افتد. اصلاً وقتی انسان مطالعه میکند این مطالعهی نفس انسان را به سجده وادار می کند. به تسبیح وادار می کند که تسبیح بگوید. وقتی خودش نگاه می کند فقر مطلق در برابر تمنای مطلق. بعد می گوید بیائید با من حرف بزنید. «اذکر الله ذکراً کثیراً» و این فقیر تا متوجه آن غنی نشود به جایی نمیرسد. هیچ معنا ندارد که من نرسیدم. ممکن است کسی شب مریض شود نتواند دو ساعت بعد جبران کند. ولی این معنا ندارد تعطیلی. این تعطیلی یعنی تعطیلی در سعادت. در انسانیت. آقا من 20واحد گرفتم این ترم نمی رسم. شما اشتباه کردی 20واحد گرفتی. 12 واحد می گرفتی که برسی.14 واحد می گرفتی چرا 20واحد می گرفتی. حول بودی. پس خودت چی. بعد از همه کار می افتد. خوب اینها فاصله می اندازد. یک موقع می بینی انسان در همین یادگیری 20واحد می بینی نفسش جور دیگری شکل پیدا می کند که دیگر اصلاً توفیق برگشت ندارد. نمی تواند برگردد. خیلی از علوم را وقتی انسان سراغشان می رود. با اینکه علوم عجله ای در یاد گرفتنشان نیست اما اگر کسی آمادگی نداشته باشد بدون توجه به ابدیت و آخرت برود سراغ بعضی از علوم چه بسا تمامش فاصله بیاندازد. علوم خیلی هایش مثل یک میکروب، مثل یک ویروس است که انسان را مریض می کند. یادگیری آنها. چه بسا افرادی هستند نمی رود سراغ این تحصیلات خیرشان را پاک نگه می دارند. وقتی می روند سراغ این علوم بجای اینکه این علوم وسیله ای باشد سیر آفاقی باشد برای اینکه اینها را بخدا برساند بدتر حجاب می شود بدتر سایه می اندازد. بدتر کثیف می کند طرف را. آقا اینقدر نمی گرفتی. مگر این کار اصلی ما نیست که من رفتم انقدر واحد گرفتم یا ارتباط های دیگر. هوس های دیگری که در زندگی پیش میآید. این هوسها باعث می شود انسان، خرید بعضی از لوازمی که ضروری نیست در منزل یا انسان در شأنش نیست یا انسان به کمتر از آن هم می تواند قانع باشد. میل و هوس می کند که فرشش باید آن طور باشد ویدئویش باید آن طور باشد، مبلش باید چنان باشد، تلفنش باید چنان باشد، پرده اش باید چنان باشد. اگر بخواهد اینها را تهیه کند باید عمر بگذارد وقت بگذارد. غذایش باید این طور باشد. آن مدل را داشته باشد. این آرایش را داشته باشد. این مواد را داشته باشد. هی قید قید قید. دیگه به کارهای دیگر نمی رسد مگه ما بی کاریم توی این دنیا. مگر ما را بیکار آفریده خداوند. مگر ما را عبث آفریده نعوذبالله ما هدف داریم. سراغ هرچیزی باید با توجه به اینکه ما از اصل صراط جدا نشویم از اصل راه جدا نشویم برویم سراغ وظیفه ای. آقا این شغل مانع است. ولش کن این شغل را. شغل آزاد است. مانع است. تو عرضه اش را نداری ارتباط را حفظ کنی. ولش کن. بعضی ها این عرضه را دارند. اهل تجارت هستند اما این عرضه را هم دارند خودشان را فارغ کنند. شما نیستی ول کن برو سراغ کاری که درآمد پائین داشته باشد. تو آزاد شوی یا چیزهای دیگر. این همان بحث ارزیابی محاسبه است که جلسات قبل خدمتتان گفتم که انسان دائماً باید خودش را ارزیابی کند. محاسبه، محاسبه مختصات گیری، تشخیص و عمل کردن. اما ما نه کانه این مسائل برایمان واجب شرعی است. از آسمان آمده که حتی این کار را بکنیم بعد اصلی ترین کارها را نکنیم. بگوئیم نرسیدیم. گرفتاریم. مشکلات روز، درس، زن و بچه نمی گذارد این خیلی خنده دار است اگر انسان بفهمد که دارد توجیه میکند. کی انسان می فهمد توجیه کرده؟ موقعی که گذاشتنش در قبر. زودتر برو توی این قبر بفهمی اینها همه اش سر خود را کلاه گذاشتن است. کدام اینها به داد من می رسد توی قبر. نه این که می گویی من بخاطر خدمت به جامعه این کار را می کنم. نه این همسر، نه فرزند، نه شکم، نه خانه و نه هیچ چیز دیگری. حفظ آن چیزی که خودت کسب کرده ای چه بسا خدمت به جامعه خودش جزو کسب های انسان شود. انسان خودش عرضه داشته باشد. ارتباطش را طوری حفظ کند که با جامعه که جزئ کسبیات نفس شود. حزب خیلی بهتر. جزء خودش می شود این. اما آیا همه این فهم را دارند. که ارتباطشان را با اشیاء و اشخاص طوری تنظیم کنند که ارتباطات منجر به سازندگی نفس شود. هیچ عذری در کوتاهی در وظائف معنوی پذیرفته نیست. نرسیدیم کتاب را بخوانیم. این اذکار را گفته بودید نتوانستیم بگوئیم. این مراقبت ها را نتوانستیم. گرفتار بودیم. یادم رفت. یعنی اصلاً تو یادت خودت نبودی که یادت رفته است. اگر یاد خودت بودی یادت نمی رفت. چرا یادت نرفت بخوابی یادت نرفت بخوری. یادت نرفت پش زن و بچه ات باشی. اینها را احساس نیاز می کردی که اینها غذاست و باید انجام دهم. پیش مادرم بروم پیش همسرم بروم. باید مثلاً بچه ام را ببینم. چرا دلم برای بچه ام تنگ می شود. آن وقت دلم برای خدا چرا تنگ نمی شود. دلم چرا برای امام زمان (علیه السلام) تنگ نمی شود. احساس نکنم که من باید باهاش حرف بزنم چند دقیقه. آن وقت می گویم بچه را ندیدم هر طور شده باید بیایم. زن و بچه را ببینم. ولی به خودم نه برای خودم حاضر نیستم مرخصی بگیریم. دلم برای خودم تنگ نمی شود که بروم ده روزی هم مرخصی بگیریم، خودم بروم سر به خودم بزنم. ده روز من مثلاً دلم برای امام زمان تنگ شده، ده روز دلم برای خدا تنگ شده می خواهم گپی بزنم، حال بیشتری کنم. حرف بیشتر یبا خدا بزنم. می خواهم با امام رضا مناجات بیشتری کنم. این یعنی این که ما خودمان را فراموش کرده ایم. «ولا تکون کالذین نسوالله فانساهم انفسهم» به هرحال اینها را باید جدی بگیریم. خیلی هم جدی بگیریم. این چندمین بار است که من توضیح می دهم. خود بنده بیش از شماها «والله العلی العظیم» محتاج هستم که به من تذکری بدهند. اینقدر مشغله ها ارتباطات بد است که خیلی وقت ها انسان دچار فراموشی می شود. یک سره محتاج به تذکر است. جامعه بقدری حول می کند انسان را که با عجله باید بروم این لیسانس را بگیرم دیپلم را بگیرم. کنکور شرکت کنم. این پولها را بگیرم این کارها را بگیرم. اینکار را کنم. اینها حول می کند ما را نمی گذارد توقف کنیم. نگاهی به خودمان کنیم. نگذاریم جامعه حولمان کند. مردم حول اند همه. توی جامعه ببینید که چقدر است. شماها که این حرف ها را می شنوید اگر به دیگران بگوئید آنها میگویند شما در چه وادی هستید. شکمت سیراست مثل اینکه که داری به این مسائل فکر میکنی. خوب است حالا به این مسائل فکر میکنی. میگویند دیگه. همه حولاند. هیچ کس توقف نمیکند که اوا من خودم چی، کجا دارم می روم. وایستم. نروم با بقیه. اینها کجا می روند با عجله می روند ما را هم دارند می برند. تلویزیون، رادیو، دانشگاه همه اینها برای ما عجله ایجاد می کنند. همه مست. در دانشگاه همه مست علم، شهرت، مقام، میز بالاتر، درجه ی بالاتر. پول بیشتر اضافه کار بیشتر، اضافه حقوق بیشتر و خانهی بزرگ تر. ماشین مدل بالاتر شود. همه حول اصل ما زیر دست و پا دارد له میشود. خودت داری خودت را له می کنی جامعه هم له می کند تو را. بایستم. خودمان را از زیر دست و پا بکشیم بالا. نگذاریم له شویم. خیلی از ارتباطات وقتی انسان آگاه نیست و برقرار میکند منجر به له شدن خودش میشود. حول می کند انسان را. انسانی که یاد خودش است طمأنینه دارد آرامش دارد. عجله ندارد. می گویندفلان پست، عجله ندارد حول نمی کند که بدود. چون عزیزترین چیزش نزد خودش است. به این گوهر لطمه نخورد. ترسم که این تن که حائل است به جانم / سقط کند کودک عزیز روانم. مثل یک کودکی که باید بزرگ کند ازش پاسداری کند که باید بزرگش کند این نفس گسترش باید پیدا کند. راه هم دارد و تا بی نهایت راه دارد که سپردنش دست ما. ما باید غذای درست بهش بدهیم. از بیماری ها و خیلی چیزها آن 6 حالتی که حضرت علی فرمود برای جسم است برای روح هم است. بیماری و صحت خواب و بیداری، مرگ و حیاة. مواظبش باشیم. مثل جسم. جسم چه طور نگهداری می کنیم از آن. ازش پرستاری کنم تا درست بزرگ شود. بالغ شود. تحویلش بگیرند. آنجا که باید تحویلش بگیرند. خیلیها جسمشان بزرگ میشود اما آیا همه تحویلشان میگیرند همهی محافل راه میدهند. نه باید سنخیت با جایی که میخواهی بروی داشته باشی. تربیت میخواهد. و این تنها بالاترین ارزش است، که انسان یاد خدا باشد. به فکر خودش باشد. قبول کند که انفع المعارف است. باز به همین جهت است که هیچ عذری در کوتاهی در انجام تکالیف در این وادی پذیرفته نیست. شب عرفه است از روح مقدس سیدالشهداء مسئلت می کنیم که از خداوند بخواهد از امام زمان (علیه السلام) بخواهیم که بخواهد در حق ما دعا کنند از خداوند بخواهند که در جهت آنچه که او دوست دارد و ما را برایش آفریده حرکت کنیم و موانع را از سر ما بردارد. خودش به ما الهام کند راه ما را. تعلیم کند به ما که باید چه بکنیم. در خطر است. پاسداری کنند از ما و باید التماس کرد.انسان وقتی این مسیر را میبیند و این ارزشهای متعالی که در برابرش است می بیند باید پناه ببرد از خدا که خدایا من نمی خواهم از اینها بیافتم. نمی خواهم جدا کنم. این ذلت نفس خودش. این جهلش خودش این ضعف خودش.