در بحث تغذیه نیاز داریم که یک بار دیگر مرور کنیم روی اصولی که در کتاب معرفت نفس خواندیم، برای اثبات بعضی از اصول مبحث تغذیه هم نیاز داریم به اصول دیگر کتاب معرفت نفس که باید بخوانیم و نخوانده ایم، لذا از جلسه آینده که اگر فرصت شد از کتاب هم یک مقدار می خوانیم که وقتی آن حدّ بحث تغذیه رسیدیم که خواستیم آن اصول عالیه اش را مطرح کنیم آن جا اصل های اثبات کنندۀ آن را هم در معرفت نفس تا آن موقع خوانده باشیم. چند اصل که لازم است خوانده شود می خوانم اصل سوم را می خوانیم که : نیرویی داریم که در می یابد و تمیّیز می دهد، انسان نیروی تشخیص و ادراک دارد، اصل هفتم، نفس ها با هم بی پیوستگی نیستند، بلکه هستی ها با هم پیوستگی دارند، اصل هشتم، آن چه اتفاقی نیست هدفی دارد و هدف آن هم بیهوده نیست، اصل نهم، هر آن چه که حرکت از کمال می رسد، آیینی دارد، اصل دهم، که مهم ترین اصول است این است که علم وجود است، در جلسات اول و دوم بحث معرفت نفس ثابت کردیم که علم وجود است این نقش و کاربردش این است که هر کسی که علم بیشتری دارد وجود بیشتری دارد، ما حرکتمان به سمت آخرت و به سمت ابدیت از ما نوع خاصی از وجود را می خواهند نوع خاصی از شاکلۀ روح را می خواهند و این علم است که انواع وجود ما در آن موجود است چون علم خودش وجود است این علم است که انواع وجود ما و شاکله ها را ایجاد می کند و غذای انسان هست، مهم ترین غذایی که انسان می خورد علم است، حرکت در چیزی است که فاقد کمال باشد یعنی اگر کمالی را دارا بود، دیگر به سمتش حرکت نمی کند اصل سیزدهم: حرکت فرع بر احتیاج است، حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد، پس حرکت فرع بر احتیاج است، یعنی چون احتیاج دارد چون چیزی را ندرد پس حرکت می کند به سمت آن که تحصیل کند، فصل چهاردهم: هر چه که غایت و کمال متحرّکی است، برتر و فراتر از آن متحرک است که حرکت ناقصی به سوی کامل است، پس موجودات را درجات و مراتب است، موجودات دارای درجات و مراتب هستند، یعنی هر مقدار که کمال بیشتری کسب کرد، درجۀ بالاتری را احراز می کند، حالا اگر با اصل ده تلفیقش کنیم می شود هر کسی علم بیشتری دارد درجۀ بیشتری دارد چون از وجود بالاتری برخوردار است، هر کسی علم بیشتری دارد درجات بیشتری دارد، حرکت خارج شدن موضوعی است از فقدان صفت و کمال به سوی وجدان آن کمال و صفت به طورتدریج و وجود هر جزء بعد از جزء دیگر و خلاصه این که حرکت عبارت است از خروج شیء از قوّه در امری، به فعل تدریجاً، اگر حرکت به سمت کمال است که خروج شیء از قوه به فعلیّت به صورت تدریجی است، برای متحرک باید مخرجی باشد که وی را از نقص به در بَرد و به کمال برساند، چون خودش که نمی تواند حرکت بکند باید آن را خارج کند که مخرج می خواهد، تا از نقص به کمال برسد اصل 21: که اصل بسیار مهمی است، این است که ما با حرکت و در حرکت و در جهان حرکتی، یعنی اگر تلفیق کنیم این اصل را با اصل نوزدهم این نتیجه را می دهد که یعنی ما همیشه در حال شدن هستیم از قوّه به فعل ما یکسره از قوه به فعل می رویم، این خیلی مهم است یعنی مثل جنین، که یکسره در حال شدن است از قوّه به فعل و همان طور که جنین یکسره در حال شدن است از این جا هم می توانید متوجه شوید که اوّل نطفه است، مضقه علقه و همین طور تا انسان می شود این مراحل را طی می کند، پس در حال شُدن است ما الان چه بخواهیم و چه نخواهیم در حال شدن هستیم، این حقیقت را باید قبول کنیم که اگر انسان این را قبول نکند و درک نکند آن وقت است که حتی اگر کمالات را بشناسد و بفهمد با سهل انگاری روبه رو است با آسودگی خاطر روبه رو است، امّا اگر دانستیم که ما هر لحظه در حال شدن هستیم و هر لحظه از قوه بیرون می آییم و به فعل می رسیم و داریم می شویم و شُدن ما با تولّد ما پیوند دارد یعنی آن چیزی که می شویم را نمی توانیم از خودمان دور کنیم، نوع رفتار ما در شُدن ما تأثیر دارد نوع دیدن و شنیدن ما و خیلی از ارتباطات و همۀ ارتباطات ما، در شُدن ما تأثیر دارد، به این اصل توجه کنید که این اصل ها باطن های زیادی دارند که باز هم ما یک دوره برویم جلو به دیدۀ دیگری به این ها نگاه می کنیم، وقتی که برمی گردیم ما با حرکت و در حرکت و در جهان حرکتی هستیم، اصل 22: کتاب و آموزگار، از وسایل مادیات هستند که دانش دهندۀ دیگری است ، اصل دیگری داریم که اصل 43 و 44 است که در این اصل این بحث است که انسان دارای خیال است و این خیال مخیلات را درک می کند خیال مجرد است و تجرد برزخی دارد، صوری هم که دارد آن صور برزخی دارد، و گفتیم که انسان عقلی دارد که مادّی نیست و غذای عقل هم مادّی نیست پس غذای آن صور برزخی دارد، و گفتیم که انسان عقلی دارد که مادّی نیست و غذای عقل هم مادّی نیست پس غذای انسان از مرحلۀ حسّ به بالاتر هیچ کدام مادی نیستند و خود محسوسات ما چون بحث تغذیه را در بحث خوردن فقط تغذیۀ جسم بود امّا تغذیۀ روح از یک تغذیۀ حس شروع می شود یعنی اگر ما خیالی داریم و مخیّلی داریم که تجرد برزخی دارد، و اگر معقولی داریم که تجرد تام دارد قبل از آن متّکی به یک احساس بوده است یعنی حسّی بوده که شما با یک شیء خارجی در ارتباط هستید، هر چند خود احساس به جای خودش ثابت می شود که خود احساس امر مادّی نیست و نفس است و نفس ارتباط پیدا می کند با یک امر خارج از خودش، امّا از این که از یک وسیله که به نام بدن است استفاده می کند و صیدی می کند با بدنش چیزی را، ما این را مادّی می گیریم یعنی چشم است، با رنگ با طول موج و گوش است با فرکانس در صوت و فرکانس است که ما به این ها فیزیکی و مادّی می گوییم خُب هست امّا در درجات بعدی مقدار این مادّیت کم می شود و تبدیل به تجرد برزخی می شود و بعد در عقل و تعقل تبدیل به یک غذای کاملاً مجرّد می شود، اصل 43: هر صورت معقول فعلیّت محض و مبرّای از مادّه و اوصاف و احوال مادّه است، و این تحول صور معقوله موجودی مبرّا از مادّه و اوصاف و احوال مادّه است. پس خود صورت معقوله مبرّای ماده و احوالات مادّه است دعای صورت معقوله هم همین طور، پس هر دو مبرّای از مادّه و احوالات مادّه هستند یعنی آن چیزی که انسان به عنوان علم در نهایت پیدایش می کند امری است غیرمادّی، اصل ده گفت که علم وجود است و همان طور که قبلاً گفتیم هر مقدار علم بیشتری انسان پیدا کند وجود بیشتری پیدا می کند، آن چه که سعادت انسان را به طور ابدی تأمین خواهد کرد همین علم است یعنی علم و عمل، برای همین هم در قرآن این دو همیشه در کنار هم آمده اند، إنَّ الَّذین امَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحات یا در سورۀ عصر ، إلاَّ الَّذین امَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحات زیاد داریم در قران که ایمان و عمل صالح را در کنار هم آورده است، ایمان همان جنبۀ علم انسان است جنبۀ نظری است و عمل صالح هم که همان جنبۀ عملی هست این دو یعنی تغذیۀ انسان از راه این جا است یا با علم یا با عمل دربارۀ علم شاید محسوس تر باشد که ما در رابطه با عمل می دانیم که یک مدّتی که انسان عملی را انجام می دهد بعد به صورت عادت برایش درمی آید، در واقع در اثر تکرار کاری و عملی مکرر، روحش آن شکل را می گیرد مثلاً اگر شما بخواهید خطاطی کنید، خطاط که دارد خطاطی می کند امری نیست که در دست خطاط نهفته باشد امری است که در روح خطاها نهفته است یعنی خطاط روحش در اثر گرفتن قلم و توسط دست و کشیدن به حالت های مشخص روحیات می گیرد که این قلم را چگونه بگیرد و بکشد که بشود خط زیبایی از کار درآورد، شما در رشتۀ خط می بینید که گاهی خط را انسان خراب می کند می گویید که چرا این جا را خراب کردید می گوید از نظر روحی در موقعیت مناسبی نبودم خط را خراب می نویسد یا آن جایی که در حالات خوش و خوبی است در حالات روحی می بینیم که خط های زیبایی می نویسد، به هر حال عمل این است که وقتی انسان زیاد تکرار کمند روح آن شکل را به خودش می گیرد از ناحیۀ عمل نگاه کردن هم همین طور هرزگی چشم، هرزگی زبان، هرزگی گوش، چه عمل خوب و چه عمل بد انسان نفسش در اثر تکرار می گیرد به خودش شکل را و تغذیه می شود و می شود و کمک می کند در شاکله سازی، دربارۀ علم، منشأ این که علم غذای انسان است و سعادت انسان بسته به نوع علمی است که دارد اصلاً چرا می گویند که علم وجود است و هر کسی علم بیشتری دارد وجود بیشتری دارد علم مگر چیزی به ما اضافه می شود جز الفاظ و کلمات مگر چیزی دیگر است یعنی چه که هر کسی علم بیشتری دارد وجود بیشتری دارد و اصلاً همین که ما ثابت کردیم که علم مساوی است با وجود. چه چیزی را ثبات می کند، ثابت می کند که علم وجودی است که اضافه می شود به وجود ما، اضافه نه این که منظور از اضافه انواع اضافه باشد، بلکه یک وجود ضمیمه می شود با یک وجود دیگر، و اتحاد برقرار می کند، علت این که می گوییم علم اهمیت دارد و نقشش سازنده است در سرنوشت انسان، علتش اتحاد عالم و معلو م است، چون علم وجود است با نفس که وجود دیگری است اتحاد برقرار می کنند نوعی خاص از وجود را ایجاد خواهد کرد، یعنی وجود نفس با وجود علم یکی می شود، و حالا آن علم هر چه باشد نفس هم همان را به خودش همان چیز را به خودش می گیرد و همان خواهد شد و برای همین این دو یعنی علم و عمل سازندۀ انسان هستند و انسان را می سازند چه خوب و چه بد دربارۀ عمل که بعداً خواهیم گفت امّا علم آن علمی که سعادت می آورد چون هر علم برای انسان سعادت نمی آورد آن علمی که سعادت برای انسان می آورد، آن مهم تر و اصلی تر است چون اگر دقت کنیم و ظرافت داشته باشیم متوجه می شویم که خود عمل ناشی از علم است. به این کلام قرآن دقت کنید که کُلٌ یَعمَلُ عَلی شاکِلَةٍ، این فرمول بسیار مختصر و اما بسیار پرمعنا است. کُلٌ یَعمَلُ عَلی شاکِلَةٍ هر کسی براساس شاکلۀ خودش عمل می کند یعنی عمل معلول شاکله است و شاکله یعنی روح آن چه که راسخ شده، روح کمالاتی که گرفته و فضائلی که گرفته و رذائلی که گرفته آن فضائل و رذائلی که در نفس راسخ شده و نفس با آن ها اتحاد برقرار کرده آن ها منشأ عمل هستند پس اگر خواستیم ببینیم که چه کسی چگونه عمل می کند باید ببینیم که چه کسی چگونه شاکله ای دارد، خود ما که یک عمل خاصی داریم چون شاکلۀ خاصّی داریم، اگر خواستیم بدانیم که دیگران چرا این گونه عمل می کنند باید ببینیم که چه نوع شاکله ای دارند این در اخلاق و تربیت هم مهم است در تربیت اگر خواستی عملی را از کسی نبینی باید شاکله اش را تغییر بدهی، شاکله باید تغییر پیدا کند، این که حضرت علی علیه السلام فرمود: ینبغی للعاقِل أن یُخاطِبَ جاهِل و مُخاطِبٍ الطَبیب، المریض. برای همین است که شخص عاقل با خود بیمار که عمل خاصی را انجام می دهد روبه رو نیست بلکه مشکل اصلی شاکله است در روانشناسی در تربیت، در اخلاق همین است شما کسی دارد عمل بدی را انجام می دهد، حالا شما بگوئید که این عمل را نکن اگر بگویی نکن باید شاکله اش را عوض کنی اگر بخواهی نکند امّا اگر بخواهید که در اجتماع نکند بحث امر به معروف و نهی از منکر است و بحث تعزیرات و تنبیه و شمشیر و این چیزها است که شما این را فقط می توانید از عمل ظاهری او جلوگیری کنید، امّا تا شاکله تغییر پیدا نکند، ریشۀ عمل از بین نرفته است، لذا طبیب با مریض مشکل دار هیچ گاه دشمنی نمی کند بلکه با بیماری او دشمنی می کند نه با خودش، تنفّر از خودش پیدا نخواهد کرد، برای همین است که در کار تربیت و مداوا خشونت جایی ندارد، در تبلیغ و در هدایت و از این قبیل، پس چون خود عمل هم ناشی از شاکله است ناشی از آن اطّلاعات فرد است. فرد، غذایی که از طریق علم خورده است با آن معلومات خودش اتحاد برقرار کرده است و با آن اساس و بینش خودش وارد عمل می کند. هر نوع غذایی که خورده باشد همان گونه عمل می کند همان طور که هر غذایی اثر ویژه ای دارد هر تغذیه ای هم مصرف ویژه ای دارد، هر علمی هم عمل ویژه ای را موجب می شود هر بینش و هر شاکله ای عمل ویژه ای را باعث می شود. برای همین ما اصالت را می دهیم به شاکله حتی در قرآن هم ده ها ایه داریم که در قیامت افراد براساس نوع عملشان مجازات می شوند، یَومَ یَصدُرُ الناس أشتاتاً لِیُروُا أعمالَهُم. عمل خودشان را ببینند یا جَزاءً بِما کانوا یَعمَلُون در ده ها آیه آمده که این ها به خاطر عملشان جزا داده می شوند خود عمل منشأ آن شاکله بود در واقع جَزاءً بِما نه آن چه که عمل می کردند، جز ایشان به خاطر شاکلۀ خودشان هست، یعنی این چون این شاکله را دارد دارای این عمل است، قرآن که دارد می گوید این ها به خاطر عملشان جزا داده می شوند باید ببینیم که ریشۀ عمل کجا بوده چرا مثلاً این ها این عمل را انجام دادند مثلاً نماز نخواندند، فساد کردند، در برابر حق ایستادند، عمل یک چیز ظاهری است که ما داریم می بینیم عمل منشأ آن در شاکله قرار دارد، پس اگر جزاءً بما کانوا یعملون باید همین عملی هم که قرآن به آن سفارش کرده که مهم است که مردم عملشان را می بینند و با عملشان محشور می شوند، این همان عمل شماست که به صورت مار و عقرب و بهشت و حوری می بینید، در واقع این یعنی ظهور روح خودتان است، ظهور شاکلۀ خودتان است، امّا آن علومی که منشأ سعادت انسان هستند در مورد علم می خواهیم صحبت کنیم آن علمی که منشأ سعادت بشر است، تحت عنوان حکمت از آن ها یاد شده است، حکمت که در قرآن هم بهشت انبیاء را برای حکیم کردن انسان ها معرفی می کند. یُزَکّیهِم و یُعَلِّمُهُم الکِتابَ وَ الحِکمَه. تزکیه هم حتی، مقدّمه ای است برای حکمت که انسان حکیم شود. وقتی انسان به حکمت راه پیدا کرد به آن هدف انبیاء که در واقع هدف خلقت خود انسان هم هست نزدیک تر شده است، حکمت یعنی علم به حقایق اشیاء حکمت را به دو دسته تقسیم می کنند حکمتی که به جنبه های نظری نفس ارتباط دارد و حکمتی که به جنبۀ عملی نفس ارتباط دارد. در حکمت نظری، شما با هست ها و نیست ها روبه رو هستید هست ها و نیست ها مربوط به انسان نیستند، انسان موجودی است برای خودش مستقل و می خواهد شناسایی کند که جدای از خودش چه چیزی است، و چه چیزی نیست، حق چیست و باطل چیست؟ هست و وجود چیست؟ عدم چیست مثل این که خدایی وجود دارد و یک خدایی وجود ندارد عدالتی هست، نیست، نبوّتی هست، نیست، قیامتی هست، نیست. این می شود حکمت نظری، شناخت چیزها و هست ها و نیست ها، نیستی ها نه از آن جهت که نیستند مورد شناخت نیستند، یعنی معلوم نیستند، ولی اگر ما هست ها را شناختیم آن وقت نیستی را خود به خود می آید دستمان، نه این که بگوئیم نیست چیزی است که ما حالا باید بشناسیم. قسمت دوّم حکمت، حکمت عملی است، در حکمت عملی ما بایدها و نبایدها را می شناسیم، ببینیم که چه چیزی باید و چه چیزی را نباید انسان باید چه کاری را انجام بدهد و چه کاری را نباید انجام بدهد، در جنبۀ عملی، مربوط به اعمال انسان است که شما در عمل باید چگونه رفتار کنید مثل این که ما می گوئیم در عمل باید مجبور بود یا مثلاً باید تکبر نداشت تکبر ممنوع است و باید صبور بود، این می شود حکمت عملی، حکمت علمی برعکس حکمت نظری که به چیزهایی تعلق می گیرد که وجودشان در اختیار ما نیست حکمت عملی به چیزهایی تعلق می گیرد که در اختیار ما است، این که ما متکبر باشیم یا صبور باشیم یا مثلاً شجاع باشیم یا مثلاً حسود باشیم در اختیار ماست و به ما مربوط می شود، ما نفس خودمان را باید تزکیه کنیم یعنی نفس خودمان را هم می توانیم آلوده کنیم وجود در اختیار ماست در حکمت عملی، حکمت را در قران خیلی سفارش شده است که فرمود فمن یُؤتی الحِکمَه فَقد اُوتیَ خَیرً کثیراً هر کسی که حکمت به او داده شود خیر کثیر به او داده شده است شما انبیاء را ببینید که خدا وقتی از این ها تعریف می کند به این که آن ها حکمت داشتند تعریف می کند که مثلاً داریم به یحیی در بچّگی حکمت آموخت. آیات متعددی است که بعثت انبیاء را برای حکمت معرّفی می کند، پس کمال انسان در جنبۀ نظری او، در جنبۀ ادراکی، وقتی ما می گوئیم حکمت عملی، حکمت عملی هم همین است اصالت ما همین روح است شاکله است که عمل را ایجاد می کند، پس ما جنبۀ اصالت را می دهیم به علم، یکی از آیات را امروز انتخاب کردم با تفسیر عالی و زیبا از مرحوم خواجه طوسی رحمه الله از آن آیه که دربارۀ همین هماهنگی علم و عمل و تأثیر آن در سعادت انسان است و آن سورۀ مبارکۀ عصر است که می دانید قسم می خورد به عصر که انسان در خُسران است مرحوم خواجه خُسر را این گونه معنا می کند، أی الاشتِغالُ فِی الأموُرِ طَبیعیهَ وَ إستِقراقِ بِالنُفُوسِ الرَحیمیَه. خُسران یعنی این که انسان اشتغال کند به کارهای طبیعی یعنی کارهایی که طبعش که جنبۀ حیوانی اش می طلبد به آن مشغول می شود، نه آن جنبۀ انسانی اش، بعد در تعریف دقت کنید که انسان را از حیوان جدا کنیم، بسیاری از کارهای انسان که ما فکر می کنیم کارهای انسانی است با جنبۀ حیوانی انسان مربوط است از آن جهت که ازدواج می کند، می خورد، می خوابد، کار می کند، تفریح می کند، مسکن می سازد، فعّالیّت اجتماعی دارد، رئیسی و مرئوسی دارد، نظم و بهداشت دارد، از آن جهت که از فعالیت های اجتماعی دفاع می کند از خودش و خانواده اش و حریم همنوعان خودش، همه این ها در حیوانات وجود دارد، باید ببینیم که انسان چیست؟ انسان حامل، روح الهی است، حامل نفخه الهی است، که وظیفه اش این است که در دنیا این غُل ها و زنجیرها را از پای این روح و نفس باز کند که این روح بازگشت کند به آن موطن اصلی خودش و برگردد به جای اصلی خودش این انسان است. لذا خسران است اگر بپردازد به جنبه های حیوانی و وقتی که وقتش را امور طبیعی گرفت این خسران است چون برای این آفریده نشده است. این ها شأن اصلی نیست، کار اصلی انسان نیست، و پرداختن به این ها باعث می شود که انسان عقب بماند از آن استعدادی که باید تحصیل کند، و استعدادی هم که دارد طلبشان را بکند و در نهایت آن تولد خوب را نداشته باشد، إلّا الَّذینَ امَنُوا. مگر کسانی که ایمان آوردند، ایمان جنبۀ عملی و علمی انسان است. جنبۀ نظری انسان مرحوم خواجه می فرماید که منظور از إلاّ الذینَ امَنُوا این است که: أیٍ کامِلینَ فِلقُوِةٍ نَظَریَه. کسانی که در قوۀ نظری کامل شدند، یعنی حقّ و باطل را خوب شناختند خداوند را شناختند، باطل را هم شناختند قیامت و امامت را شناختند در قوّۀ نظری واقعاً هست ها را شناختند و حق را هم شناختند وَ عَمِلُوا الصالِحات، عَمِلُوا الصالِحات از جنبه نظری و ادراکی بیرون می آید و می رود در جنبۀ عملی انسان أیِ الکامِلینَ فِی القُوَةِ العَمَلیَة. منظور از عمل صالحات کسانی هستند که در قوۀ نظری کامل عمل کردند یعنی غذاها و شهوت ها و امیالشان را تحت کنترل حق درآوردند اگر از شهوت استفاده کردند براساس حق استفاده کردند و اگر از غضب استفاده کردند باز براساس حق عمل کردند و تَواصَوا بِالحَق، فرمود این یعنی أیُ الَّذینَ یُکَمِلُونَ عُقَولَ الخَلائِق بِالمَعارِفِ النَظَریَه تواصی به حقّ یعنی کسانی که عقل مردم را با معارف نظریه کامل می کنند، نقش استاد هم همین است اساتید و بزرگان ما این نقش را داشتند که عقل مردم را به معارف نظری کامل می کردند، کار استاد تواصی الحق است یعنی این که حق را بشناسی و از باطل جدا بشود، به شاگرد هم حق را می شناساند و هم باطل را، به او می گوید این باطل است با این گره نخور، این حق است و تو با حق باشی و این تواصی به حق است وَ تَواصَوا البِصَبر. تَواصَوا بِالصَبر یعنی توصیه کردند یکدیگر به صبر، می فرماید أی الذین یُحکَمِلُنَ أخلاقَ الغَلائق و یُهَذِبُونَها. منظور از تواصی به حق این است که اخلاق مردم را کامل کردند و مردم را تهذیب و تزکیه کردند، این تواصی به صبر است. چون صبر در جنبۀ عملی آمده است اصلاً صبر یعنی همۀ کمال و دین، صبر یعنی به بدایتها صبر کن، هست و نیست را وقتی شناختی، حق و باطل را شناختی و سر حق استقامت داشته باش، ملزم به حق باش و به حق بچسب و از حق جدا نشو، إنَّ الذینَ قالُوا رَبُ النّاس ثُمَ أستَقامُوا. استفامت روی حق، الزام روی حق، این که به حق ملزم باشد و از حق جدا نشود می شود صبر، باید بشناسد که به آن چه باید صبر کند اگر باید نماز بخواند، اگر باید، کنترل کند خودش را. اگر باید، زبانش را کنترل کند. گوش و چشم را کنترل کند، نماز بخواند، طاعت انجام بدهد، اگر باید پس صبر باید بکند و این می شود صبر. نباید سراغ این کارها بروی نباید به این چیزها فکر کنی، این هم صبر می خواهد و برای همین در روایت داریم که الصَبرُ مِنَ الایمان بِمَنزِلةِ رَأسِ مِن الجَسد کُلّما ذَهَبَ رَأس، ذَهَبَ الجَسَد فَتَبارَکَ کُلَّما، ذَهَبَ الصَبَر، ذَهَبَ الایمان فرمود رابطه صبر با ایمان مثل رابطه سر هست با بدن همان طور که اگر سر رفت بدن هم می رود اگر صبر هم که می رود ایمان هم می رود صبر، مساوی است با همۀ سعادت، شما این را از دست بدهید، بهشتیان هم وقتی از در می ایند ملائکه می گویند سلامٌ علَیکُم بِما صَبَرتُم. به خاطر این که صبر کردی در احادیث برزخی که انشاءالله در بحث معاد به آن می رسیم داریم که وقتی شخصی را در قبر می گذارند اعمال دیگر آن ها به صورت مختلف می آیند، صبر به نماز و روزه و بقیه اعمال می گوید شما خودتان دفاع کنید در سختی های برزخ و اگر نتوانستید من می آیم یعنی صبر از همه قدرتش بالاتر است، ما داریم که اگر صبر نباشد ایمان ندارد شخص چقدر در روایت داریم که الصَبرُ مِن الایمان، الرَأسُ مِنَ الجَسَد. همه دین و خوبی و همۀ سعادت یعنی صبر، به این که انسان بتواند صبر کندتزکیه و تهذیب یعنی صبر به تلخی هایی که با نفست سازگاری ندارد، صبر با آن چه که با حیوانیّت تو سازگاری ندارد پس ببینید که چقدر زیبا صبر را با تهذیب یکی گرفت، صبر را با اخلاق یکی می گیرد، این نباید فراموش شود، نکته آخر که باید عرض کنیم این که انسان در هر دو قوه کمالاتی را دارد در قوۀ نظری کمالی که انسان دارد که چه کار کند در جنبۀ نظری خودش، این است که کمال هستی چیست؟ انسان وقتی هستی را می شناسد علمش، در جنبۀ علمی، چه علمی بالاتر است. کمال معلومات انسان، کمال علم انسان چیست؟ کمال قوۀ نظری انسان چیست؟ علم شرفش را از موضوعش می گیرد موضوع هر علمی اهمیت بیشتری داشته باشد آن علم اهمیت بیشتری دارد و عالم به آن علم ارزش بیشتری دارد، پس چون خداوند تبارک و تعالی اشرف موجودات است هر کسی که علم به حق تعالی دارد علمش از همه علوم شرافتمندتر است و خود آن شخص از بقیۀ انسان شرافتش بیشتر است چون بهترین موجود را شناخته، عالی ترین موجود را شناخته، لذا فرمودند: کمال قوۀ نظری انسان معرفه الله است که انسان در جنبۀ نظری به معرفه الله نائل شود و در جنبۀ عملی این است که عمل صالح انجام بدهد یعنی طاعة الله این است که در قوۀ عملی اش طاعت خداست و در قوۀ نظری اش شناخت خداوند تبارک و تعالی که همان معرفت نفس است. فَقَد عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه. از این صورت می گیرد اگر بخواهیم به معرفه الله برسیم باید نفس را بشناسیم، در طاعة الله هم که جای خود دارد و در عمل خواهیم گفت انشاءالله خداوند به حقّ خودش و اولیاءاش به ما توفیق عنایت کند که ما به هر دو کمال هم کمال قوۀ نظری و هم کمال قوّۀ عملی نائل شویم.
جلسه 105 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 105 - معرفت نفس