جلسه 092 - معرفت نفس
شماره جلسه
92
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 092 - معرفت نفس

بحث در مورد درس 55 در مورد خواب است باری بهتر آن است که در کسب معارف بکوشیم و حرف از علم و معلّم و تکمیل و استکمال بیاوریم که از هر چه بگذریم سخن علم خوش تر است و سخن شیخ اشراق را شنیده ایم و به حرف وی رسیده ایم، استادم علامۀ شعرانی را در پیرامون گفتارش بیانی است به عرض برسانیم گفتار شیخ اشراق را گفتیم که مرحوم شیخ اشراق فرمودند که نفس در بیداری بدن جسمانی مستعمل است و در خواب بدن برزخی را، در به استعمال خودش می کشاند و از آن استفاده می کنیم. حالا پیرامون این جمله مرحوم شعرانی رحمه الله مطلبی دارند که قبل از این که این را بخوانم توضیحش را از خارج عرض می کنم بعد مطلب را بخوانم و آن این است که ممکن است این گونه توهّم شود که ما همان مغز و یا اعصاب ماست یا به هر حال مستقر است در مغز و اعصاب ماست آن چه که ممکن است و تلاش های انسان، ایشان جواب می دهند که اگر این گونه باشد در هنگامی که انسان بیهوش می شود به اغماء می رود نه مغز کار می کند و نه اعصاب، هیچ کدام کار نمی کنند انسان بیهوش مثل مرده افتاده است یا بیهوش های مصنوعی که درست می کنند که آمپولی تزریق می کنند به یک نفر که بیهوش می شود به طوری که سینه اش را می شکافند ساعت ها این سینه باز است قلبش را حتّی عمل جراحی می کنند و بعد هم می بندند و سینه اش را می دوزند، و اصلاً برای کسانی که عمل قفسه سینه دارند، قلب دارند، آن هایی که از پشت یا مثلاً از جلوی سینه است این قفسه را کاملاً پزشکان می شکنند و بعد باز می کنند این ها را از هم، شکافتن قفسه و جناق را شکستن، دنده ها را از هم باز می کنند تا راحت تر دسترسی به قلب داشته باشند برای عمل این بلا را به سرش می آورند و دیگران نه حس دارد نه حرکت دارد، نه چیزی یادش می آید، نه مغز و نه اعصابش مرحوم شعرانی می گوید که اگر حس و حرکت بود، یعنی آن چه که در منشاء حرکت های انسان است در حس و عصب و مغز بود آن موقع است که این ها کار نمی کنند پس این نیرو و این توان کجا می تواند رفته باشد و از بین که نمی تواند برود که بگوئیم از بین رفت یعنی معلوم شد اگر به وادی عدم برود اولاً که معدوم شدنی نیست ما قبلاً ثابت کردیم که شیء معدوم نمی شود، فرض بگیریم که معدوم مطلق شد اگر معدوم مطلق شود یعنی آن چه که انسان با آ« است و این کار را با آن می کند معدوم شود، دوباره چگونه به این بدن تعلّق می گیرد و بعد وقتی انسان به هوش می آید تمام خاطراتش را یادش می آید به آن چه که به او گذشته در قبل از بیهوشی همه یادش می آید تمام خاطراتش را یادش می آید، به آن چه که به او گذشته در قبل از بیهوشی همه یادش می آید پس معلوم است که یک تعلّقی حفظ شده است ایشان نتیجه می خواهد بگیرد که این روح ارتباطش را درست است که از روح قطع کرده اما به هر حال در مدتی که ارتباط با جسم نداشته یک موطنی داشته در یک جا استقرار داشته معدوم مطلق نبوده است می توان از بدن مثالی صرف نظر کرد و گفت نفس در حال خواب و اغماء هیچ تعلّقی به اعصاب و دِماغ ندارد با این حال موجود است به عبارت دیگر اگر قوای نفس، اگر نفس از قوای جسمانی، بود و در یکی از اعضای بدن حلول کرده بود لابد در دماغ و اعصاب بود چون حسّ و حرکت در این ها ست، لذا تابعیین که نفس را مادی می دانند محل آن را در دماغ معرفی کردند پس می گوئیم در حال اغماء هیچ یک از ادراک ها به کار نیست، پس اعصاب و موادی از کار می افتند و انسان مغماء علیه هیچ انسان مغماء علیه انسانی که دچار اغماء شده است از خود خبر ندارد و مجروحین تصادم چشم می گشایند خود را در مریضخانه می بینند، در این مدت نفس در اعصاب و سایر جوارح نیست و چون به هوش می آید با همۀ خاطرات گذشته باز می گردد دلیل آن که در مدّت اغماء معدوم نبود، سؤال مفهوم نیست؟ عین همین مسئله را شما در خواب می توانید ببینید شما در عالم خواب مغزتان خوراک نمی تواند بکند از حسّتان مثل همین است ما الان ورودی های مغز را از حواس پنج گانه می دانیم. شما الان به یک نفر که بیهوش است بنشین بالای سرش و مرتب بگو چیزی متوجه نمی شوداو کارد می زنند به بدنش را می شکافند. ده سانت، بیست سانت بدن را می شکافند، مته می گذارند، می بُرند، قطع می کنند حتی، استخوان پایش را، اعصابش را او اصلاً متوجه نیست بلند می شود می بیند که پا ندارد پایش را بریده اند، پس مغزش ورودی نداشته، یا مثلاً کسی که در خواب است اصلاً ورودی ندارد یعنی هیچ چیزی از حواس نمی گیرد امّا وقتی از خواب بیدار می شود با این که هیچ گاه از این بدن استفاده نکرده است یک عالم، اطلاعات کسب کرده است. می گوید من دیشب خواب بودم و این سرم گذشته و این معلوماتی را که در خواب پیدا کرده دارد، پس ما انتظار نداریم که مغز در حالی که انسان بیهوش است از این طریق ورودی داشته باشد یعنی چیزی را کسب کند اگر کسب کرده است روح کسب کرده است، وقتی روح کسب کرده تعلّق به این بدن داشته باشد کافی است، سؤال مفهوم نیست؟ گفتیم که اگر ارتباط با عالم مادّه برقرار کند احتیاج به هواس دارد، فخر رازی در تفسیر کبیرش به نام مفاتیح الغیب چندین محبّت در این که انسان جز این تنه است و موجودی ماوراء ماده و طبیعت است ذکر کرده است پس از بیان ده محبت می گوید محبّت یازدهم این که بسیاری از مردم پدر یا پسر مُرده اش را در خواب می بیند که در عالم خواب به او می گوید برو به فلان جا که من در ان جا برایت زنی دفن کردم و گاهی او را به ادای دینی وصیّت می کند سپس در زمان بیداری آن چه را که در خواب دیده تفتیش می کند و همان طور که در خواب دیده بود بدون هیچ گونه تفاوتی می یابد زیاد پیش می آید که انسان در خواب چیزی می بیند و در بیداری عینش را پیدا می کند و اگر انسان بعد از مرگ باقی نمی بود این چنین نمی شد و چون دلیل ما را دلالت کرد که انسان بعد از مرگ باقی است و حسّ ما را دلالت کرد که جسد مُرده است پس انسان جز این تنه مُرده است دو تا مقدمه است این جا 1- عقل دلالت کرد که انسان بعد از مرگ باقی است حس هم دلالت کرد که انسان جسدش مُرده است، جسد می میرد، پس انسان باید چیزی غیر از جسد باشد، که باقی است چون بدن می پوسد و از بین می رود، این بود حجّت یازدهم که از کتاب مذکور فخر نقل کردیم به راستی موضوع خواب عجیب است و کیست که در مدت عمرش چندین بار بریاش خواب های شگفت پیش نیامده است و تعبیر و به وقوع پیوسته و ان را در بیداری ندیده است، این سلول ها و اتم ها و نوترون ها و پروتون ها که محض مادّه و طبیعت اند و از موطن خود محال است که به قدر خردلی قدم نهاده است از کجا به آن علوم غیبی و بقای آتیه و یا گذشته دست یافته اند مغز در خواب بوده چون در جسم در کلّۀ شماست در جمجمۀ شماست این با جایی که ارتباط نداشته که از این همه اطلاعات که شما کسب کردید دو ساعت خوابیدید و دیدید که اطلاعات کسب کردید از کجا این ها آمده، چه ارتباطی بوده است سلول ها که حرکت نکردند که بروند جایی اطلاعات کسب کنند از کجا به آن علوم غیبی و وقایع آتیه و یا گذشته دست یافته اند چون برای پیشرفت دروس ما به خطابه و اغناء و جدل و جار و جنجال نیست بلکه به نور برهان و راه راست حجت دلیل است همان مسیر علمی خود را می پیماید تا هنگام بحث پیرامون خواب دیدن مطالبی به عرض برسانم و حقیقت امر این است که فطرت و سرشت اینجانب هیچ با ستیزگی و های و هوی و فریاد و فغان سازگار نیست، منطق هم این است که این کارها پیشۀ کسانی است که مایۀ علمی ندارند و می خواهند به چوب و چماق و قلدری و بدگویی و بی ادبی بپردازند، برای راقم الشور چند واقعۀ شگفت در عالم رویارویی آورد که همه را در دفتر خاطراتش ضبط کرده است و اگر موقع مناسب در هنگام بحث از خواب پیش آید شاید برخی از آن ها بازگو شود به هر حال نیازی نیست که ما به خواب ایشان مراجعه کنیم خودمان هم برایمان این چیزها اتفاق افتاده، اطلاعات زیادی را در خواب کسب کردیم. در جلسۀ گذشته عرض کردیم که انسان وقتی می داند که حرکتی به سمت ماوراء طبیعت دارد از این حرکت برداشت های مختلفی می تواند بکند با دیدگاه های مختلفی می تواند نگاه کند و با هر دیدگاه نوع خاصّی از عمل را در پیش می گیرد در مورد همین می خواهیم صحبت کنیم که انسان با وجود این حرکتی که دارد به چه چیزهایی نیاز دارد اگر بخواهد این حرکت را خوب انجام بدهد، اوّلین مرحله در علماء اخلاق که فرمودند برای رشد انسان، انسان قبول کند باور قلبی کند که یک مرحله ای دارد، یک حیاتی به سمت آخرت دارد و نوع زندگی در آخرت را در همان دنیا باید تعیین کند تعبیری که می کنم به یقظه تعبیر می کنم یعنی بیداری، شخص باید بیدار شود، یعنی خواب نداشته باشد کسی که خواب است متوجه نیست در عالم خواب هر بلایی که سر شخص بیاوری او متوجه نیست بعضی ها خوابشان آن قدر سنگین است که در خواب آن ها را جا به جا کنی متوجه نیستند بعضی ها هم خوابشان سبک تر است ولی به هر حال شخص خواب آسیب پذیر است. در حالی که شخص بیدار این گونه نیست، شخص خواب از متوجه خودش خارج است اصلاً متوجه خودش در عالم خواب نیست در عالم خواب انسان فارغ از خودش می شود و از حالت توجه خارج است انقطاع دارد از محیط خارج خودش، وقتی منقطع شد، محیط خارج هر آفتی داشته باشد می تواند به او برساند، مار بیاید سُراغش، عقرب بیاید، سیل و زلزله باشند کسی بخواهد او را بِکُشد، چون او منقطع است یعنی از جسم منقطع است و متوجه جسم نیست بلاممکن است ببیند این غفلت است به خاطر انقطاعی که حاصل شده است دیگر از آن بدن غافل است چون با بدن دیگری کار دارد آن جا غافل است این جا در این گونه موارد که این به اصطلاح خواب است هرکاری که انسان بکند با این بدن خواب یا به تعبیر قرآن بدن مُرده می تواند انجام بدهد و تا بخواهد بیدار شود و متوجه آخرت شود قطعاً ضربه هایی را خورده است علماء اخلاق می گویند شخص باید بیدار باشد بیداری او هم به خاطر این است که بفهمد که این حرکت را دارد به سمت آخرت قبول کند باطناً این مسئله را، نبی اکرم (ص) دربارۀ مردم که اکثر مردم هستند فرمود که الناسُ نِیامٌ اِذا ماتوا أنتَبِعوا، مردم خواب هستند وقتی می میرند بیدار می شوند، در این روایت شریف حضرت بیداری را معلول مرگ می داند می گوید این ها وقتی می میرند بیدار می شوند. در یک روایت دیگری فرمود: مُوتوُا قَبلَ أنت تمُوتوا، بمیرید قبل از این که بمیرانند شما را این روایت معانی مختلفی دارد، که به مرور زمان می گوئیم. انواع مرگ ها است که انسان چند نوع مرگ دارد که بعضی را انشاءالله این جلسه می گوئیم. یکی از معانی این روایت می تواند با توجه به حدیث الناسُ نِیامٌ اِذا ماتوا أنتَبِعوا این باشد که بیدار باشید قبل از این که بیدارتان کنند چون بیداری دوم که انسان را بیدار می کنند فایده ای ندارد، آن موقع دیگر کاری از دستش برنمی آید امّا قبل از رسیدن آفت اگر انسان بیدار شد، متوجه است خودش را آماده می کند نمی گذارد که آفت به اوآسیبی بزند لذا می توانیم این ترجمه را از روایت بکنیم که بیدار باشید قبل از این که بیدارتان کنند و با مرگ بیدار شوید خودتان در این دنیا بیدار شوید در همین دنیا بیدار شوید یعنی این که متوجه باشید که این دنیا محل گذر است و فرصتی دارید این جا برای تحصیل استعدادهایتان در این دنیا بیدار باشیم یعنی ماهیت دنیا را بشناسیم که دنیا محل عبور ماست دنیا رحم ماست. این یعنی بیداری که انسان رحم بودن دنیا را بشناسد و جنین بودن خودش را، رحم بودن دنیا را بشناسد یعنی این که به آن دل نبندد بداند که می خواهد این جا را ترک کند، یک زمانی از این جا می رود و این جا را رها خواهد کرد، لذا به هیچ یک از ساختار عالم رحم دل نمی بندند هیچ چیز از عالم رحم او را گول نمی زند، فقط با نهایت زرنگی و زیرکی عالم رحم را به استخدام خودش درمی آورد تا این که ابزار لازم را برای زندگی در دنیا تهیه کند این شناخت رحم است. رحم را این گونه بشناسیم که ماندنی نیست برای ما و ما هم برای او نمی مانیم. از هم جدا خواهیم شد، لذا حالا که از او جدا می شویم بهترین استفاده را باید کرد و آن هم این است که تغذیۀ کامل را از او بکنیم و استعدد حیات آخرتی برای ما تحصیل شود آیات و روایات زیادی داریم که راجعه به ماهیت دنیا صحبت کرده است همین که فرمود الدنیا دارٌ مَمَر، دنیا دار گذر است، محل عبور است، خانۀ گذرا است، خانه ای است که ما موقتاً در آن اسکان داریم برای مدّت کوتاهی و بعد از این جا خواهیم رفت. بیداری یعنی این یعنی این که انسان توجه بکند که در رحم دنیا نمی ماند این رحم را ترک می کند یعنی یک زمانی این دنیا برقرار است، دنیایی است بدون ما. همان طور که زمانی در رحم است بدون بچّه، بچه از آن خارج شده است امّا رحم پابرجاست، انسان بداند که یک زمانی از دنیا می رود یک زمانی دنیا بدون ما است و می چرخد همان طور که دنیا الان بدون رسول اکرم (ص) و بدون معصومین (ع) جز حضرت صاحب (عج) گشت و هیچ طوری نشد دنیا. آن ها آمدند و رفتند طوری نشُد، 124 هزار پیغمبر آمدند و رفتند چه افرادی، نیکان، بدان، همه آمدند و رفتند و فکر می کردند که همۀ دنیا مال آن ها است. دنیا بدون آن ها هیچ است در حالی که دنیا هزاران سال است که کار خودش را می کند و آن ها هم در دنیا نیستند این را ما بفهمیم که یک زمانی ما در این جا نیستیم. اثر هستیم و بعد تبدیل به خبر می شویم دیگر می گوید فلانی، حرف از ماست خبری از ماست. اثری از ما نیست، می شویم چیزی که عین اعلامیه می خوریم به دیوار و می گویند که فلانی مُرد و تمام شد. حالا کجا رفت و آن جا چگونه جایی است، آن چگونه زندگی ای دارد؟ صحبتی از این دیگر فایده ای ندارد، این یک طرف قضیه. قضیۀ دوّم این است که ماهیّت جنین بودن خودش را بشناسد. یعنی این که علاوه بر این که در دنیا است دنیا را می شناسد به این که ماندنی نیست جنین بودن خودش را باید بداند، خطرناک است که انسان ماهیت دنیا را بشناسد اما ماهیت جنینی خودش را نشناسد یعنی شناخت دنیا به این که دنیا وفا نمی کند به کسی، شناخت خوبی است امّا بعدش را هم باید بشناسیم یعنی باید بدانی که دنیایی هم بعد از این جهان است. اگر جنین نداند بعد از این رحم دنیای دیگری است که تجهیزات نیاز دارد برای زندگی در آن دنیا، و از آن طرف ماهیّت رحم را شناخته باشد که رحم ماندنی نیست، دل به دنیا به رحم نمی بندد کاری به رحم ندارد ازطرفی چون قائل نیست که آن طرف هم یک دنیایی است استعدادی هم تهیه نمی کند این را تشبیهی مثال می زنم که متوجه باشید. مرحوم استاد مطهری رحمة الله دربارۀ این نویسنده ای که خودکُشی کرد و کتاب هایش را هم که هرکسی می خواند، گرایش به خودکشی می کردند و خود را می کشتند (صادق هدایت) مطهری رحمة الله فرمود که این خوب می داند که دنیا پوچ است و این که محل گذر است عیب کارش این بود که آن طرف را نمی دید نصف حقیقت را فهمیده بود اما نفهمیدن آن نصف دیگر حقیقت کار دستش داده یعنی خیلی ها هستند دنیا زده می شوند دل نمی بندند به هیچ چیز دنیا، اما چون آخرتی هم سُراغ ندارند تلاش برای آن نمی کنند، این که می گویند انسان بیدار یعنی انسانی که هم رحم بودن دنیا را درک کند و هم جنین بودن خودش را یعنی باید درک کند که باید استعداد تحصیل کند فقط این نیست که به دنیا نباید دل بست، بلکه علاوه بر این که نباید دل بست باید از آن امکاناتی که در دنیا هست استفاده کرد این استفاده ای که می کنید می شود دنیای بلاغ، که در جلسۀ قبل گفتم دنیای خوبی می شود دنیایی می شود که همان آخرت ماست و هیچ فرقی هم نمی کند. دنیایی می شود که همان بهشت ماست این می شود دنیای خوب، یعنی به استخدام در آوردن تمام امکانات رحم، تمام امکانات دنیا برای تحصیل استعداد، برای زندگی آینده یمان در جهان دیگر. این می شود مفید و دنیای خوبی است. این همان دنیایی است که حضرت علی (ع) می گوید من ساعتش را به هزاران سال آخرتی نخواهم داد این قدر این دنیا ارزش پیدا می کند. پس ما باید ماهیت جنینی خودمان را بشناسیم یعنی این که ما باید چیزی را تحصیل کنیم و قبول کنیم که آن چیزی که باید تحصیل کنیم یک چیز جسمانی و مادّی نیست، بلکه امر روحی است یک شاکلۀ خاصّی است که انسان باید تحصیل کند. شما یک نیّت دارید یک شاکله، مثلاً شما یک وقت نیّت می کنید می گوئید که مثلاً من می خواهم بروم حضرت عبدالعظیم زیارت کنم برای خدا، یا نماز می خوانی می گویی چهار رکعت نماز می خوانم قربة الی الله برای قربت خدا برای نزدیکی خدا، یک است که انسان ممکن است که کار خوبی هم بکند اما نیت بدی داشته باشد در بحث شیطان و صور مقدّسی عرض کردیم که چگونه شیطان می تواند صور مقدس را به استخدام خودش درآورد یعنی شخص آن کار خوب آن صورت مقدس را با نیّت غیر خالص انجام می دهد. وقتی صحبت از نیت می شود منظور کارهایی است که کارهای خردی است خردی یعنی مقطعی کاری انسان می خواهد انجام بدهد می گویند نیت خوبی داشته باشد مثلاً کسی که می خواهد دفاع کند برای دفاع نیت قربة الی الله لازم نیست چون واجب است و باید انجام دهد چه نیّت قربة الی الله داشته باشد چه نداشته باشد. واجب است که تو به جبهه بروی و دفاع کُنی. امّا نماز مثلاً باید قربة الی الله باید داشته باشید لا اقل یکی از شرایطش از شرایط خوبش قربة الی الله است یعنی ما می توانیم بالاتر از قربة الی الله هم نیت کنیم برای نماز، نیّت قربة الی الله یکی از نیت های خوبی است در نماز و حداقل نیّتی است که لازم است امّا نه به این معنا که انسان بالاتر از قربة الی الله نیت کند بلکه می شود بالاتر از قربت خداوند نیّت کرد، اما به هر حال نماز شرطش این است که قربة الی الله باشد اّما دفاع شرط نیست که بگوید. یک وقت است که بحث شاکله است شاکله یعنی نیت عمومی و کلّی انسان، آن نیت روحی که برانسان حاکم است و با آن روح سراغ همۀ کارها می رود، از صبح تا شب که می خوابد با آن روح و آن شاکله می رود، یعنی روح، این شاکله که روح است یک ترکیبی است چون گفتیم که این روح ما یک بسیط است اما دارای قوای مختلف و شعور مختلفی است که از راه های مختلف قابل تغذیه است. مجموع تغذیه هایی که انسان از انزل مراتب آن یعنی جسم تا اَعلی مراتب آن نفس یعنی فوق عقل که انجام می دهد مجموع این تغذیه ها معجونی را تهیّه می کند به نام شاکلۀ انسان و روح انسان. شما در نظر بگیرید که می خواهید دو نوشیدنی درست کنید با مواد مختلف، در یکی از این نوشیدنی ها شما از بیست مادۀ مقوّی استفاده می کنید مثلاً شیر و بستنی و مربا و تخم مرغ و انجیر و پسته و بادام و فندق و موز و چیزهایی از این قبیل بیست ماده می ریزید می شود یک معجون، محصول این هر چه باشد تمام این مواد را که در آن به کار رفته در خودش دارد. یک معجون هم مثلاً با پانزده مادّه درست می کنید یعنی به جای این که بیست مادّۀ مقوی بریزید پانزده ماده می ریزید این هم می شود یک معجون. کدام یک از این دو معجون قوی تر است؟ آن که با بیست ماده ساخته شده است. پس این معجون هر چه هست از مجموع چیزهایی که تغذیه شده ساخته شده است یعنی ترکیبی که این معجون را درست کرده تمام آن ترکیب در تأثیری که آن معجون می گذارد تأثیر می گذارد مثلاً دکتر می گوید برای قوّت بیشتر پزشک می گوید که این دو نوع آمپول را با هم تزریق کنید تا یک معجون قوی تری درست شود و بعد استفاده کنید، پس اجزا وقتی با هم ترکیب می شوند یک واحد قوی تری را درست می کنند وقتی بیشتر جز به کار رفته باشد تا مرکب توان بیشتری دارد روح ما هم همین طور، یعنی شاکلۀ انسان که بعد باعث می شود انسان با آن شاکله سراغ کارها برود نیّت های مختلفی داشته باشد این هم محصول یک ترکیب است از تغذیه که از انزل مراتبش می کند یعنی جسم. مثلاً نوع غذایی که می خورد، حلال یا حرام این تأثیر می گذارد اثر معنوی می گذارد روح را می سازد و میزان غذایی که می خورد از این جهت که سازنده در جسم است، ما در بحث تغذیۀ جسم تأثیر جسم را در روح عرض کردیم، از ابن سینا تأثیراتی که جسم و روح در جهت متقابل برهم دارند، پس جسم به عنوان انزل مراتب هم غذایش که چه غذایی است حلال است یا حرام و هم پاکیزگی و آلودگی او و نوع غذا از این جهت که بدن را می سازد و تأثیر دارد یعنی می خواهم بگویم که بدن قدرتش و ضعفش و نشاطش و کسالتش در روح تأثیر می گذارد بیماری اش تأثیر می گذارد این تأثیر در شاکلۀ انسان دارد، بعد غذاهایی را که ما از طریق دیدنی ها می خوریم از طریق شنیدنی ها، از طریق بوئیدنی ها، از طریق لمس کردنی ها، غذاهایی که ما با خیال ادراک می کنیم، غذاهایی که ما با واهمه می خوریم غذاهایی که از عقل استفاده می کنیم معقولات ما از طریق عقل و غذاهایی که با عالم اله با خداوند تبارک و تعالی در عالم معنویت، خواب هایمان، کسب می کنیم همۀ این ها مجموعاً می شود شاکلۀ انسان، اعتقادات انسان می شوند شاکلۀ انسان، اعمال هم همین طور، اعمال هم آن را تشکیل می دهند. علومی که انسان می گیرد و اعمالی که انجام می دهد همۀ این ها، علم و عمل این شاکله را می سازند، این می شود یک شاکله. شما مثلاً دربارۀ بعضی از شاکله ها دارید که این شاکله ها اساساً بد هستند به درد نمی خورند، اصلاً به درد نمی خورند، تماماً میکروب هست، تمام بیماری است مثل شاکله ای که در کافرها است کفر چیزی است که ضمیمۀ روح که شد یعنی روح که کافر شد، ذاتاً نجس می شود برای همین جسم کافر هم نجس است شما دست به جسم کافر بزنید نجس می شوید چون با جسم های نجس فرق نمی کند، امّا چون شاکله کافر است این کفر نجاست باطنی که دارد به ظاهرش هم سرایت می کند اگر شاکله عوض شد و به ایمان روی آورد به اسلام روی آورد جسمش هم طاهر می شود، شاکله ای که مثلاً ما سراغ داریم در مناطق در مشرک در کسی که ولایت حضرت علی (ع) را ندارد، مثلاً می گویند اگر کسی ولایت نداشت هیچ یک از اعمالش قبول نیست یعنی شاکله اگر ولایتی نباشد ولو هر کاری انجام بدهد، نماز بخواند، حج برود، جهاد برود، این فایده ای برایش نخواهد داشت. چون شاکله اصلی ترین چیزی که باید داشته باشد را ندارد و آن ولایت حضرت علی (ع) است. ولایت انسان کامل است بحث سر این است که این شاکله هر چه باشد از ما یک نوعش را بیشتر نخواستند و آن شاکلۀ سالم است یَومَ لا یَنفَعُ مالٌ وَ لا بنون اِلاّ مِن أتی الله بِقَلبٍ سَلیم. قلب سلیم یعنی شاکلۀ سلیم یعنی انسان شاکلۀ سلیم داشته باشد، این را از ما خواستند. بیدرای وقتی می گوییم که توجه کنید به این که ما ماهیّت جنینی داریم یعنی این که ما یک شرایط خاصّی را باید ایجاد کنیم برای روحمان، این را قبول کنیم که ما این را باید در دنیا تحصیلش کنیم و نباید از آن غفلت بورزیم. نباید به خواب برویم که ما با یک چنین حقیقتی روبه رو هستیم. با یک مرگی روبه رو هستیم، با یک محاسبه ای روبه رو هستیم نباید فراموش کنیم که ما نوع زندگی ما در آخرت بسته نوع زندگی ای است که در دنیا داریم، این را اگر فراموش کردیم شاکله را بُردیم به سمت بیماری به سمت مریضی، باید توجه داشته باشید به این قضیه که ما از ما به عنوان یک جنین در رحم دنیا تحصیل یک شاکله و روح سالم خواستند، شرایط سلامت را چه کسی مشخص می کند؟ خداوند. اوست که می گوید سالمی چیست. یعنی اوّلین سؤالی هم که در این باره پیش می آید که اِلاّ مَن أتَی الله بِقَلبٍ سَلیم. برای شنونده قلب سلیم وقتی سؤال می کند می بینیم که قلب سلیم یعنی چه؟ سلامت چیست که قلب با آن معیار سالم است و بدون آن معیار بیمار است این سؤال پیش می آید؟ حالا که سلامتی در چیست کاری نداریم و آن چه که مهم است این است که ما می دانیم این را اجمالاً که آن چه که سلامتی را برای ما می آورد اطاعت از خداوند است این که ما مطیع خداوند باشیم مطیع دستورات او باشیم دستورات او را اجرا کنیم تا روحمان سالم باشد. خداوند دین را آورد برای این که روح ما را آماده کند برای حیات ابدی، دین برای این است که انسان و انسانیت که اصلی ترین بُعد انسانی است. با عبادت خالصانه و اطاعت بی چون و چرا از خداوند تبارک و تعالی است که انسان به سمت سلامت می رود و این ها را باید قبول کنیم قبول کنیم که هر مقدار که در اطاعت ضعیف تر باشیم در شاکله سازی صحیح ضعف داشتیم به میزان ضعفی که انسان در عبادت خالصانه و اطاعت خالصانه از خداوند دارد به همان میزان در شاکله سازی ضعیف است (شاکلۀ سالم) و باید بدانیم که به هر میزان که بیماری بُردیم به آن طرف به همان میزان دردسر داریم چون آن جا فقط یک چیز را می خواهند آن هم سلامتی است. این خیلی مهم است اساس سعادت انسان را شاکلۀ او تشکیل می دهد تا شاکله چه شاکله ای باشد. همۀ کارهایی که انسان در دنیا می کند رفتارهایش همه براساس شاکله ای است که شده است مجموع تربیتی که شده است محیط قبل از تولّدش و محیط بعد از تولدش، این دو می شوند شاکله انسان، محیط قبل از تولدش وراثت و نطفه و تأثیر پدر و تأثیر مادر، و بعد مهم تر از ان و خیلی قوی تر از آن مسأله محیط بعد از تولد است تمام تغذیه ای که بچه از منزل مراتبش یعنی جسمش تا اعلی ترین مراتبش در مدت عمرش تغذیه می کند این را می گویند شاکله، و افراد براساس همین شاکله عمل می کنند، یعنی اگر شما نمک را که شاکله اش را همان شوری اش تشکیل می دهد از نمک جز شوری نمی توانیم انتظار داشته باشیم. ترکیب او، ترکیب اتم های او، مولکول های او، نوع ماده ای که در آن به کار رفته است طوری است که جز شوری نمی توانیم انتظار دیگری داشته باشیم، چربی خاصیت ذاتی اش چرب است و شما نمی توانید ذاتی اش را از او بگیرید اگر بگیرید یعنی همه چیز را از او گرفتید، روح هم همین طور است، قرآن می فرماید: کُلٌ یَعمَلُ عَلی شاکِلِه، همۀ انسان ها براساس شاکله یشان عمل می کنند و به قول حضرت صادق (ع) هر چه بکاری همان می دروی و هر نوع عملی که بکنی همان نتیجه را می گیری، فَمَن یَعمل مثقالَ ذرَةٍ شَرً یَره، فَمن یَعمل مثقالَ ذرَةٍ خیراً یرَه، این ها را داریم عمل هر طوری که کردی همان طوری می بینی، یعنی این شاکله هر چه ایجاد کرد خودش بعداً با خودش روبه رو می شود در برزخ، ممکن است این شاکله را انسان در پرده های زیبای جسم، با جسم زیبا، با لباس قشنگ، با مقام، با ریاست، با اتومبیل، با دنیا، با مسائل دنیایی، با مسکن، با خیلی از اعتباریات بپوشاند و مخفی نگه دارد و چیز خوبی را به نمایش بگذارد اما به هر حال نمی توانید این را پنهانش کنید، به محض این که انسان ارتباطش با تمام اعتباریات قطع کرد تمام حقیقت خودش را نشان خواهد داد. وقتی انسان مُرد شاکلۀ روح خواهد شد، از نام های قیامت همین است که یَومَ تبلَیَ السَرائر، روزی که سریره ها و باطن ها برملا می شوند نمایان می شوند، یعنی همۀ این اعتباریات می روند کنار و آن چه که ساختی به عنوان شاکله آن اصل کار است و با آن براساس هر جوری که هست آن گونه ای که هست رفتار خواهند کرد همان را می بیند اصلاً اثر همان است. کُلٌ یَعملُ عَلی شاکِله، ما هر چقدر که این را پنهان کنیم می بینیم که نمی توانیم، اصل قضیه ثابت است. این یکی از اصول مهم مباحث تغذیۀ ماست و از اصول مهم روانشناسی است البتّه نه روان شناسی که شما مثلاً در دانشگاه روان شناسی می خوانید این نوع روان شناسی ها خیلی عقب هستند از بحث های اسلامی، از معرفت نفس، منظور من روان شناسی در اوج خودش را می گویم که افراد براساس شاکلۀ شان عمل می کنند در مسائل تربیتی خیلی راحت می توانیم بفهمیم که چرا کرد؟ چرا کسی چنین عمل کرد، آن موقع تاریخ را می توانیم خوب تحلیل کنیم. چون تاریخ مجموعۀ عمل کرد شاکله ها است این که نویسندۀ محترم می فرماید محور جمیع علوم عقلی و نقلی است همین است شما تاریخ را باید با معرفت نفس تحلیل کنید اگر معرفت نفس نداشته باشید تحلیل خوبی از تاریخ نمی توانید بکنید، چرا عمر سعد این گونه عمل کرد؟ چرا شمر این گونه عمل کرد؟ هیتلر چرا این طور شد؟ صدام چرا این طور شد؟ تاریخ یعنی تبلور شاکله ها، شما مسائل سیاسی هم بخواهید تجزیه و تحلیل کنید همین است جامعه شناسی بخواهید کار کنید همین است و بقیۀ علوم، بسیاری از چراهای ما را در مسائل تربیتی و علوم دیگر همین اصل جواب خواهد داد کُلٌ یَعملُ عَلی شاکِله، این اعجاز قرآن است، در سه کلمه اصل را بیان می کند که بسیاری از مجهولات انسان را حل می کند پس بیداری یعنی این که ما متوجّه این حقایق باشیم .این ها را با قلب خودمان قبول کنیم، سلامت بیداری چیست؟ از کجا بفهمیم که ما بیدار هستیم یا نیستیم از این جا بفهمیم که اگر ما با اصل لزوم سلامتی برای حیات آخرتی قبول کردیم آن جا فقط سلامتی به درد ما می خورد، ظهورش در این است که ما از بیماری بیزاریم، عاشق سلامتی هستیم، دنبال سلامتی می گردیم، و از میکروب و آلودگی فرار می کنیم بدمان می آید همان طور که از میکروب های ظاهری فرار می کنیم شما از جایی رد می شوید بوی گندی به مشامتان می رسد بوی بدی به مشامتان می رسد، دولست ندارید از این جا رد شوید، با تنفر رد می شوید، فردا که خواستید از آن جا رد شوید سابقه دارید که من از این جا رفتم بوی بدی می آید بوی بدی را استشمام کردید، ناراحت شدید، اما این که مثلاً خطری شما را تهدید کند مشکل هادّی نیست، که انسان بگوید الان ما را تهدید می کند یا می کُشد ما را، ولی انسان وقتی می داند که محلّی که می خواهد رد شود بوی بدی می دهد سعی می کند مسیرش را عوض کند و از آن جا رد نشود، می داند که اگر من از این جا رد شوم چنین بویی به مشامم می خورد سُراغش نمی رود، باید شامۀ قوی داشته باشیم بو بِکشیم ببینیم که بوی گند از کجا در می آید و تنفر از بوی گند داشته باشیم اعمال واقعاً بو دارند در روایت داریم که ملائکه وقتی انسان عملی را انجام می دهد بوی گندش ملائکه را اذیّت می کند و ملائکه واقعاً آزرده می شوند. ببینیم که چه چیزهایی بوی گند دارد. چه چیزهایی را به عنوان پلیدی حاضر کردند در روح، وقتی پلیدی بود بوی گند می دهد بد است، پلید است. چه چیزهایی بیماری محسوب شده است چه چیزهایی میکروب محسوب شده است بیزار باشیم از آن ها، فرار از بیماری بسته به این است که ما چقدر عاشق سلامتی هستیم، چقدر سنخیّت دارد با این اصل. بعضی ها گفتیم که وقتی می شنوند می شوند. یعنی همین که شنیدند آن قدر بیزار هستند از میکروب و آلودگی، همین که سر کلاس رفتند به آن ها گفته شد این و این و این میکروب است همان جا اتحاد پیدا می کنند که این میکروب است و همان جا تنفر از آن در دلش قرار می دهد و وقتی بیرون رفت پرهیز می کند، سر کلاس نشسته طبیب به او می گوید که این ها این مضرّات را دارد این ها میکروب های کشنده هستند ( و سر کلاس همان جا که استاد می گوید اتحاد پیدا می کند، همان که استاد گفت، وقتی می آید بیرون از آن نوع خوراکی ها، نوشیدنی ها، لمس کردنی ها، چشیدنی ها، فرار می کند، بدش می آید، علامت کسی که بیدار است این است که از میکروب فرار می کند یعنی اگر آمد رحمة الله علیه، رحمة الله علیه، باز برای بارها اسم این شهید سعید به زبان من می آید شهید صمد مُرادی، که واقعاً وقتی می شنید، می شُد. لذا تسلیم محض کرد خودش را. خیال مقاومت نداشت، عاشق سلامتی بود هیچ چیزی را مَد نظرش جز تحصیل سلامتی قرار نداد. گفت مهم ترین کاری که من می خواهم بکنم حفظ سلامتی است، تحصیل سلامتی است جدی ترین مسأله اش جز تحصیل سلامتی همۀ مسائل دیگر ارزش خودشان را از دست می دهند سراغ هر چیزی که می رود با حفظ سلامتی می رود با هر چیزی که ارتباط برقرار می کند اصل در آن ارتباط حفظ سلامتی است. که به سلامت ما لطمه نخورد، خیلی کم هستند کسانی که آن قدر تسلیم هستند که با شنیدن، می شوند. این که استاد کلامش تأثیر می گذارد در بعضی از شاگردان در همین کلاس باطلی را در وجود شاگرد ذوب می کند، دلیل این است که آن شاگرد قابلیّت زیادی دارد فقط کلام، کلام گوینده نیست. آن یک بحث است امّا شنونده هم قابلیّت دارد بعضی از شنونده ها هرگز تأثیر نمی پذیرند، همان طور که نبی اکرم (ص) بهترین گوینده بود و مؤثرترین گوینده بود. کلام او مؤثرترین کلام بود، امّا هیچ تأثیری در قلب خیلی از افراد نمی گذاشت چون قابلیتی نداشتند، مُرده بودند، عاشق کثافت بودند سنخیت جز با بیماری نداشتند. این اصلاً حرف در او تأثیر نمی کند حکایت شخصی است که در بازار عطارها بیهوش شده بود، وارد بازار عطارها می شود بیهوش می شود هر چه گلاب می پاشند به سرو صورتش به جای این که بهتر شود بدتر می شده است چون سنخیّت با گلاب و عطر ندارد دوستش می داند که او چه شده است می آید یک مقدار از این پِهن می مالد جلوی بینی او، بوی پهن را که استشمام می کند حالش خوب می شود چون فقط سنخیت با آن چیزها دارد، آن ها سرحالش می آورد بعضی ها با گلستان راهی ندرند بعضی ها این گونه هستند، بعضی ها کمتر، بعضی ها تا می شنوند می شوند، بعضی ها هم یک مقدار دیرتر است. باید دو دفعه به آن ها بگویی. بسته به این است که انسان چقدر بیدار باشد چقدر جدّی گرفته باشد مسئله، سلامتی را او از بیماری فرار می کند و بیزار است و افرادی که واقعاً جدّی گرفتند بیماری زود از آن ها کنده می شود. بعضی ها به صرف شنیدن، کَنده می شوند به صرف این که می فهمند که چیزی بیماری زا است یا خودش بیماری است پرهیز می کنند از آن فرار می کنند از آن. بعضی ها هم می دانند امّا خوب نمی توانند کَنده شوند علّت دارد که نمی توانند از آن بیماری جدا شوند یا دیر جدا می شوند یا اصلاً جدا نمی شوند، همۀ این ها در مسئلۀ اصلی یعنی شاکله است. آن شاکله است این کار را می کند، بعضی ها شاکلۀ شان این گونه است، همین که نمی توانی زود تبدیل شوی این است که مقاومت می کند، خیلی وقت می دانستی که فلان چیز نباید بشود امّا هنوز آن را داری، این یعنی بیماری، کسی که واقعاً طالب است از همین جا شروع می کند ناامیدی هم که ندارد بله من این را شروع می کنم خیلی مهم است انسان بیماری را این نقطۀ پیروزی انسان است نقطۀ رشد انسان است که انسان بیماری را به عنوان یک واقعیّت در وجود خودش بپذیرد قبول کند و از آن فرار نکند و بعد هم در مقابلش شکست نخورد یعنی زانو در مقابل آن بیماری نزند، بگوید فرصت دارم می توانم برطرفش کنم، می کنم به حول و قوّۀ الهی، از تضرّع به درگاه خدا از توسّل به اهل بیت (ع) استمداد کند و ریشۀ آن بیماری را بِکَند و از بین ببَرد برسد به سلامتی و مداوای بیماری ها راه های مختلفی است بعضی از راه ها است که بسیار مؤثر است انسان وقتی آن راه ها را می رود زود و طوری می تواند در زمان کوتاهی چندین بیماری را با هم از بین ببرد، بعضی از راه ها است که با این که مفید هستند، امّا انسان کُند پیش می رود و کم کم و یکی یکی این بیماری ها از بین خواهند رفت باید گشت و ببینیم که کدام راه مهم ترین راه است. بهتر از همه است و بیماری ها را خوب می کند. یا مَن أسمُه دَواء و ذکره الشفاء. اگر این پیوند برقرار شد خیلی از مشکلات انسان حل خواهد شد. پیوند خوب برقرار کند تمام مشکلات برطرف خواهد شد. لذا در قران هم کسانی که بیمار و مریض هستند کسانی را معرفی می کند که خداوند از دین او دور هستند. از اطاعت به دورند، این ها را به عنوان بیمار و مریض ذکر می کند البته عرض کنم که بعضی از مردم یعنی شاکله را که می پذیریم و اصل هم هست و تأثیر پذیر است امّا یک مطلب را انسان هیچ گاه نباید فراموش کند که اگر شاکله را شناختیم که بیمار هست باید بدانیم که برای دوای بیماری زمان لازم است و اگر انسان زود نجنبد و فرصت نداشته باشد تا مداوایش کند این جا است که خیلی تلخ می شود. بد متولّد می شود، اما خوشا به حال کسی که بیدار شده باشد و بخواهد خودش را مداوا کند، خداوند به فضل و رحمتش می بخشد اگر انسان نتوانسته باشد در این دنیا مداوا کند بسیاری از بیماری ها را خداوند به فضل و رحمتش می بخشد و شفاء می دهد انسان را. مسئلۀ مهمی که عرض کردم و در بحث بلا گفتم این است که خداوند شفای روند مداوای مؤمنین را از همین دنیا شروع کرده است روندش را از همین جا شروع کرده است. مسئله این است که می شود شاکله را تغییر داده جهنم هم همین است جهنم برای کسانی که شاکلۀ شان ذاتاً خراب نشده ، کفار، منافقین و مشرکین جهنم برای همین است که شاکله را تغییر دهند و تبدیل به بهشت کنند، شاکله پاکسازی می شود تمام با طل هایی که در او هست جهنم می سوزاند و بعد شخص که شاکله اش پاک شد وارد بهشت می شود بعضی ها در قبر شاکله شان پاک می شود بعضی ها در صراط، بعضی ها در حساب و کتاب و بعضی ها در جهنم شاکله شان پاک می شود، ما باید تلاش کنیم که شاکله مان را پاک کنیم شاکله مان را سالم کنیم این روند سالم سازی را از همین الان شروع کنیم این خیلی مهم است و باید به آن توجه داشته باشیم. یک وقت است که انسان متوجه می شود اما دیر متوجه می شود تا بخواهد بیاید که چه کار باید بکند، پیش کدام دکتر بروم؟ چه دوایی را بخورم، از چه چیزهایی پرهیز کنم می بینم که وقت تمام شد و دیر می شود. بعضی از بیماران را دید که وقتی می برندش می گوید که اگر چهار روز جلوتر آورده بودی می شد کاری کرد یک ماه جلوتر آمده بود مشکلش حل می شد ولی گذشت و دیگر مداوا شدنی نیست، تمام است، خیلی از بیماری ها هست که جزئی است اما وقتی به آن نمی رسی کُشنده است. کشنده می شود یعنی اگر اول مداوایش کنی راحت حل می شود ولی بعد اگر بگذاری بماند می بینی که مرض لاعلاج کشنده می شود بعد یک اسلحه بسیار مهمی را که باید از دست ندهیم همین واقعیت است که ما ذلیلیم. ما بیچاره ایم، ما نمی توانیم به تنهایی حریف این بُت نفسمان شویم این جا است که باید پناه ببریم به مالک یوم الدّین، آن قادر متعال به آن کریم که بنده هایش را دوست دارد و کمکشان می کند به آن کسی که از همه کس مهربان تر است. انسان عاجزانه پناه ببرد به خدا، انسان اگر بدبختی خودش را فکر کند بعد دستش را به زاری بلند کند و به خدا التماس کند، بنده ای که هیچ چیز از خودش ندارد. لا یَملکُ لنَفسِه نفعاً وَ لا ضراً وَ لا مَوتاً وَ لا حَیاتاً وَ لا نُشورا. خدایا به این بنده رحم کن ، یا مَن لَهُ الدُنیا و الآخرَه إرحَم مَن لیس لَه الدُنیا و الآخره، ای کسی که هم دنیا و هم آخرت برای تو است رحم کن به کسی که نه دنیا را دارد و نه آخرت را. دل انسان این گونه است که بسپرد به دست خداوند تبارک و تعالی، در این دعای روزهای هفته ما توسل می کنیم أنا ضیفٌ لکم من مهمان شما هستم به ائمه می گوئیم. فَأضیعونی، پس از من مهمانی کنید و پناه می برد خوب است که ما روزهای هفته توسل کنیم به پیغمبر شنبه ، یکشنبه به امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه (س) این دعای توسّلی که در مفاتیح است زیارت روزها، این ها را ما می سپاریم عاجلانه خودمان را می سپاریم به اینها، هیچ وقت نباید ذلّت و خاکساری را و گریه و التماس را از دست بدهیم. چون این مهم ترین اسلحۀ ماست. وَ سِلاحُهُ البُکاء، سلاح ما گریه است از حضرت علی علیه السلام است. گریه و زاری و این که این ذلّت را، تا وقتی که این گونه هستیم عُجب نمی آید سراغ ما، که به دیگران فخر بفروشیم ما چه می دانیم؟ شاید بیماری هایی داریم که خودمان خبر نداریم. چه عجبی چه تکبّری چه فخری چه خود بهتر بینی نسبت به دیگران برای چه آخر؟ به فکر این باشیم و وقتی به فکر این بودیم طوبی لِمَن شغلَهُ عَیبُه عَن عیوب الناس، خوش به حال کسی که عیبش را از عیب مردم مشغول می کند، بی نیاز می کند از پرداختن به عیب های مردم به عیب های خودش می رسد، وقتی انسان این گونه است وقتی که دارد امر به معروف و نهی از منکر می کند مجرم را بدتر از خودش نمی داند خودش را بهتر از مجرم نمی داند، آن جایی که نصیحت می کند، حتّی آن جایی که دارد کسی را می کُشد به خاطر این که ظلم مرتکب شده، خودش را بی آبروترین می داند، مشغول خودش است. آن وقت با دیگران راحت می تواند زندگی کند چون خودش را این گونه می بیند با دیگران خوب می توند زندگی کند کمتر تکبّر دارد کمتر اذیّت می کند و فخر دارد، توقعش کم می شود دیگران را راحت می تواند تحمّل کند در زندگی، آن وقت زندگی شیرین و خوبی هم خواهد داشت.