به درست سی و سوم تا سی و هفتم نگاهی بفرمایدی. ما از آن دروس به دلیل و برهان و بحث و فحص نتیجه گرفته ایم که وعای علم، به خلاف همه ظرفهای مادی، هر چه علم در او بیشتر قرار گیرد گنجایش او بیشتر می گردد درس پنجاه و سوم را ما قبلاً خوانده ایم بحث چون می خواهیم درس 54 را بخوانیم قسمتی از درس 53 را نیز برایتان می خوانیم. من برای اینکه درس سرعت پیدا کند درسهای آینده را نیز تماماً نمی خوانیم فقط بعضی از قسمتها را که لازم باشد می خوانیم بقیه درس را خودتان بخوانید اگر متن را اشکال داشتید سوال کنید. کل درس را توضیح خواهم داد. البته هر چند خواندن متن خودش یک ارزش دیگری دارد. در 53 راجع به این است که البته چند اصل را بیان می کند یکی اینکه وعای علم از دروس گذشته هم مطرح می کند وعای علم غیر مادی است و اینکه ظرف علم با خود علم یک سنخیت دارد اینکه به اصلاح غیر مادی است و نکته سوم این است که مخرج نفس از نفس به کمال هم غیر مادی است یعنی از نفس ناطقه و مخرج او از نقص به کمال هر دو از موجودات ماورای طبیعت اند؛ بعد این چند درس اخیر هم در مورد تجرد برزخی و صور خیالی عرض کردیم که صور خیالی تجرد برزخی دارد و صورت خیالی تجرد برزخی داشت ظرف آن هم با خودش سنخیت دارد یعنی قوه خیال هم تجرد برزخی دارد اصل 45 را از این چندتا مطلب درآورد که اصل 45، هر یک از قوه خیال و صور خیالی را تجرد برزخی است.
بعد بحث می کنیم راجع به اینکه آیا قوه خیال که مستقل است و مستقلاً عمل می کند و یا اینکه یک شعبه ای یا یک چیزی جدایی است برای خودش. یا اینکه یک شعبه ای از شعب نفس است. البته در قبل راجع به این صحبت کرده ایم که نفس دارای وحدت است و یک موجود ممتد است که از انزل المراتب یا اعلی مرتبه یک هویت و شخصیت است. و قوای مختلف هم قوای نفس هستند نفس در عین اینکه وحدت دارد واحد است و یکی است دارای قوای مختلفی است برای همین کارهای مختلف را به یک من نسبت می دهیم مَن دیدم و همان من شنیدم، گفتم، خوردم، عصبانی شدم، خوشحال شدم تعجب کردم، فکر کردم همه را به یک مطلب نسبت می دهیم. قوای مختلف کار کرده است اما در نهایت به یک موجود بر می گردد یک موجود واحد بر می گردد در حالی که این کار با قوای مختلف شده است خیال کردم همان که می گویم خیال کردم یعنی فکر کردم تعقل کردم به نتیجه رسیدم و احساس کردم و چیزهایی از این قبیل، پس همه بر می گردد به یک نفس و خودمان متوجه هستیم که با توجه به یک وجود هستیم دارای افعال مختلفی هستیم که هر کدام از این فعلها از این فعلها را یک قوه مخصوصی انجام می دهد. بعد مثالی را انتخاب کرده که قبلاً هم خوانده ایم که مثال زیبایی است که در بالای این درهایی هست که در آنها شیشه های مختلفی به کار می گذارند مثل پنجره هایی که بالای خانه ها هست یا بعضی از درهای که چارچوب بندی شده شبکه بندی شده و بعد در هر قسمتی از هر سوراخی یک شیشه کار گذاشته شده است.
شیشه آبی، شیشه زرد، شیشه قرمز بعد وقتی از پشت در نور می تابد نورها از این طرف در که ما نگاه می کنیم یک نور سبز، قرمز، آبی دیده می شود. در واقع باطن قضیه یک نور است اینکه ما به نورهای مختلف می بینیم به رنگهای مختلف می بینیم علت این است که شیشه ها رنگهای مختلف دارد حتی اینکه ما برای نورها حد می بینیم خوب دقت کنید ما نورها را حد برایشان سراغ داریم در بازارهای سرپوشیده اگر دقت کنید می بینید یک موقع یک ستون نور دیده می شود که از آن بالا که می آید چقدر دو ساعت است پایین که می آید مثلاً دو متر است ولی حد دارد یعنی از دو سانت یا دو متر. مثل نور چراغ قوه در تاریکی حد دارد مثل ملثی شکل است اینکه حد دارد مثلاً نور می تابد این حد به خاطر این نیست که خود نور حد دارد بلکه به خاطر این است که ما الان جلوی آن نوری که همه جا را می تواند روشن کند نور خورشید روشن می کند جلوی آن چیزهایی قرار دادیم که خود به خود نور را حد بندی می کند یعنی پنجره هایی قرار دادیم چیزهایی ضد نور قرار دادیم و آن به شعبه های مختلف آن نور را تقسیم می کند. پس آن بالا حدی وجود ندارد. محدودیتی وجود ندارد کثرتی وجود ندارد وقتی به پایین می رسد به حدود و موجود که برخورد می کند که اینکه حد دارند آن نور زیاد و واحد تبدیل به نورهای کثیر و مختلفی می شود با رنگهای مختلف با اندازه های مختلف.
کار نفس هم این چنین است یک موقع وجود ما حد است که وقتی می آید کارش را متوجه چشم می کند یعنی از طریق چشم می خواهد عمل کند تبدیل به دیدن می شود از گوش که استفاده می کند تبدیل به عمل شنیدن می شود. از طریق لامسه می آید لمس می کند سردی، گرمی، زبری و نرمی را ادراک می کند در قوه خیال تخیل می کند با قوه عقل تعقل می کند پس موجود واحد است که وقتی به قوای مختلف می خورد اعمال مختلفی را انجام می دهد اگر ما یک حس دیگر بیشتری داشتیم مثل حس این پنج یک حس ششم و ظاهری دیگری داشتیم باز هم آن کار را می کرد یا نمی کرد؟ باز هم نفس از آن حس استفاده می کرد. یعنی یک نفس است که توانش تقسیم می شود بین قوای مختلف. در صفحه 169 از شیع رئیس نقل می کند مرحوم بوعلی سینا رحمت الله علیه، شیخ رئیس در فصل ششم نمط سوم اشارات در این خصوص می گوید: این جوهر در تو یکی است و در نزد تحقیق، او تویی و مَر او را فروع و قوایی است یعنی خود تو هستی و دارای قوای مختلف است در اعضای تو پراکنده یعنی این قوا در اعضای تو پراکنده شده است هیکل انسان را که نگاه کنی دارای قوه های مختلفی است پس چون با یکی از اعضایت چیزی را احساس یا تخیل یا میل یا غضب کردی علاقه ای که بین او و بین این فروع است هیأتی (یعنی کیفیت و صفتی) در تو القا می کند. حتی اینکه به تکرار آن افعال، اذعان و اعتقادی بلکه عادت و خلقی در نفس چون تمکن ملکات متمکن می گردد (یعنی نفس از بدن متأثر می شود) شما فعلاً یک صدایی به گوشتان می رسد متأثر می شوید یا نمی شوید این صدا وقتی به گوشتان خورد. بعد یک رابطه ای بین شما و صدا برقرار می شود شما تأثیری از بیرون می پذیرید حالا این صدا لطیف باشد یک تأثیر می پذیرید صدای موسیقی خوب باشد صدای بدی باشد ناموزون باشد ناراحت می شوید صدای دلنواز باشد خوشحال می شوید صدای محزون باشد غمگین می شوید. نفس از صدای بیرون تأثیر می پذیرد. یکبار خوشحال می شود یکبار هیجان شدید دارد یکبار غمگین می شود و یک بار شاد، یک بار حالتهای مختلف به او دست می دهد مثلاً با موسیقی حالتهای مختلف ایجاد می کنند در شخص.
خوب انسان تأثیرپذیر است و روح تأثیر می گیرد. می فرماید چه احساس کنی چه تخیل کنی چه میل کنی و یا چه غضب کنی به هر حال از هر کدام قوا استفاده کنی یک علاقه ی بین روح و آن قوه و آن چیزی که از خارج ادراک کرده است برقرار می شود. به تکرار افعال، اذعان و اعتقادی بلکه عادت و خلقی در نفس چون تمکن ملکات متمکن می گردد یعنی نفس چیزی را که زیاد به آن سر و کار داشته باشد و تکرار داشته باشد برایش به صورت عادت در می آید. ثابت و راسخ در نفس می شود و می ماند. یک عملی را انسان زیاد تکرار کند می ماند. مثلاً زیاد خط بنویسد تمرین که می کند خوش خط می شود اینکه تمرین می کند این ملکه که در دست انسان نمی آید ملکه خوش خطی در دست نمی آید بلکه در نفس است و انسان می تواند خوش خط بنویسد زیبا بنویسد. بعضی ها می گویند که مثلاً با قلمی که در دستش می دهی زیبا می نویسد بعضی ها که خط شان خوب نیست فکر می کنند که این زیبایی در آن قلمی است که در دستش گرفته است می گوید ای کاش آن قلم را می گرفتم و می دیدیم می توانیم بنویسیم یا نه. باز هم زشت می نویسند این یک ملکه در نفس ایجاد شده که نفس توانسته آن را به دست آورد که دست را طوری حرکت دهد که خط زیبایی را تحصیل کند. اینجا از بیرون دارد یک عادت می دهید که دست مدام تمرین می کند و استاد می گوید این کار را انجام بده یعنی نفس باید یاد بگیرد که دست را به گونه ای خاص حرکت بدهد تا یک خط زیبایی را روی کاغذ درآورد. سایر مهارت ها و فنون و کارهای دیگر هم همینگونه است رانندگی و ... تمکن پیدا می کند در نفس و استقرار پیدا می کند که نفس اینگونه است و این کارها را به راحتی انجام می دهد. خلقیات هم همینطور است فقط این مربوط به فن و دبیری نیست. خلقیات هم همینطور است انسان که عادت می کند به یک خلقی و یک خلق را یکسره ظهور می دهد روحش با آن انس می گیرد و به همان صورت است. چنانکه به عکس، بدن از نفس نیز متأثر می گردد بدن متأثر می شود یعنی شما یک موقع است که عصبانی می شوید این عصبانیت در صورت مشاهده می شود طرف از کجا می فهمد که شما عصبانی شده اید از صورت شما که ظهور پیدا کرده است. صورت که کاره ای نیست اما اینطوری است که وقتی نفس انسان عصبانی می شود در صورت یک حالتی ایجاد می شود وقتی که خوشحال می شود در صورتش ظهور پیدا می کند تأثیر می گذارد تعجب که می کند همینطور در صورت یک تأثیر خواهد گذاشت غمگین است یک تأثیر خواهد گذاشت بعدها خواهیم رسید به این که انسان مخفی ترین حالتهای او در صورتش تأثیر خواهد گذارد و خیلی از افراد ممکن است متوجه نشوند، حالتهای اخلاق او در صورتش اثر خواهد گذاشت و صورت را شکل خواهد داد برای کسی که اهل باطن است و بتواند باطن را ببیند از نگاه کردن به صورت می فهمد شخص چه پنداری دارد چه خیالی دارد و یا چه تفکراتی دارد چه عقایدی دارد چنانکه بسیار پیش می آید که هیأت و صفت عملی بر اثر همان علاقه بین نفس و بدن اثری از آن هیأت به فروع مذکور منتقل می شود پس به اعضا سرایت می کند. چنانکه در آخر فصل سوم فن هفتم نبات شفا (ص 372 ج یک طبیعیات شفا) گوید: حق این است که نفس واحد است و مر او را قوایی است که از او به حسب وجوه قابل منبعث می شود و این وجوه چون جز نفس است. وجوه قابل یعنی واحدهای قبول کننده قابل یعنی قبول کننده وجوه یعنی وجه ها، از هر طرفی که دست قبول می کند چشم قبول می کند گوش قبول می کند بینی قبول می کند از هر کجا که. این یک بحث در بحث چهارم درس 54 این مطلبی که عرض شد به صورت یک اصل درآورده است اصل 46، اصل 45 این بود که هر یک از قوه خیال و ظرف آن مخیلات و ظرف آن حالت تجرد برزخی دارند در اصل 46 هر یک از نفس ناطقه و مخرج او از نفس به کمال موجودی ورای ماده اند. این یک اصلی است که نتیجه گرفته شده است از درس 54. در صفحه 171 مطلب دیگری را در وسط صفحه سطر 9 مطلبی را بیان می کند که در این باره است که ما دنبال علم هستیم حرکت می کنیم به سمت تحصیل علم. پس علم را نداریم هر کس حرکت می کند به سمت چیزی که آن را تحصیل کند ندارد. فاقد شی معطی شی نیست. و گفتیم که حاصل محال است و گفتیم حرکت فرع بر احتیاج است. حرکت فرع بر احتیاج است یعنی احتیاج دارد که حرکت می کند. اگر داشت تحصیل حاصل محال بود یعنی دنبال آن چیزی که داشت نمی رفت. یک نفر که دیپلم دارد نمی رود دبیرستان خودش را مشغول کند و دیپلم بگیرد دیپلم را دارد تلاش می کند که چیزی را که ندارد. ما یک حرکتی داریم برای تحصیل علم چون علم را نداریم مختصراً شاید داشته باشیم اما ما طالب همه علم هستیم بی نهایت علم هستیم به حدی از آن قانع نیستیم دنبال همه علم داریم می گردیم خوب وقتی داریم دنبال همه علم می گردیم این علم گفتیم خودش مادی است یا غیر مادی؟ غیر مادی، پس ما حرکتمان در واقع به سمت یک چیزی که غیر مادی است. ما طالب چیزی هستیم، هدف ما غرض ما طالب چیزی است که غیر مادی است حرکت ما به سمت غیر مادی می شود به سمت ماورای طبیعت می شود. هر متحرک در حرکت خود به سوی چیزی می رود که فاقد آن است تا از حرکت واجد آن شود و بدیهی است اگر آن چیز را واجد باشد دیگر تحصیل آن بی معنی است و در پیش دانسته ایم که تحصیل حاصل محال است و آن چیزی که متحرک به سوی آن می رود غایت و غرض اوست. من و شما و هزاران افراد دیگر مانند ما به دنبال کمالند و تشنه و طالب علم و در راه تحصیل آن در تکاپو و در جستجو هستند، و دانستیم که خزانه علم موجودی عاری از ماده، و ورای طبیعت است، پس مردم دانسته یا ندانسته به سوی ماورای طبیعت در حرکتند و غرض و غایت علمی همه امری است که بیرون از زمان و مکان و مبرّا از دیگر اوصاف و احوال ماده است. به این جمله آخر که گفتیم دقت کنید مردم دانسته یا ندانسته به سوی ماورای طبیعت در حرکتند و غرض و غایت علمی همه امری است که بیرون از زمان و مکان و مبرا از دیگر اوصاف و احوال ماده است. این یعنی چه که مردم به سوی ماورای طبیعت در حرکتند دانسته یا ندانسته.
اصطلاحاً چه می گوییم؟ در اصطلاحات دینی ما «معاد» گفته می شود یعنی بازگشت. ما داریم به سوی ماورای طبیعت می رویم این معنی انا لله و انا الیه راجعون. مطلب خیلی مهم است باید دقت شود که ما معاد را از کجا در می آوریم از خود نفس درمیآوریم یعنی از خود نفس می توان اثبات کرد که نفس معاد دارد. اینکه می گوییم معرفت نفس محور جمیع علوم است همین است که انسان از نفس خودش می تواند بفهمد. ما 46 تا اصل خواندیم سه تا از این اصول مشخص می کنند یعنی دقیقاً از خود نفس درآوردیم. سه تا از اصول یکی این است که ما طالب علم هستیم و علم موجودی غیر مادی است ظرف علم موجودی غیر مادی است. مخرج نفس از نقص به کمال موجودی غیر مادی است، ما هم طالب هستیم. یعنی آن را نداریم وقتی طالب آن هستیم یعنی داریم به سمت آن حرکت می کنیم که آن چیز غیر ماده است در واقع ما به سمت ماورای طبیعت حرکت می کنیم. ما یک چیزی می خواهیم که ماورای طبیعت است طالب و عاشق چیزی هستیم که در طبیعت موجود نیست مبرا از مکان و زمان است. این را ما دو جور تعبیر می کنیم یکبار تعبیر به مرگ می کنیم می توانیم بگوییم انسان می میرد. حرکت می کنیم به سمت ماورای طبیعت، هر طور می توانیم بگوییم یکی اینکه انسان می میرد. این تعبیر را اگر کردیم یک اثری دارد و آن اینکه وقتی ما فهمیدیم می میریم یک زمانی می آید در همین روزها یک روز از روزهای چندسال آینده یا چند روز آینده یک روزی است که ما نیستیم. در این جا نیستیم ارتباط مان با این جا قطع می شود. با هر چه که داریم و با هر چه که تعلق داریم ارتباطمان قطع می شود با پول و پست و مقام و مدرک تحصیلی و شاگردان و اساتید و زن و همسر و پدر و مادر و دوستان و با خانه و با اتومبیل و با همه چیزی که به آن تعلق داریم رابطه مان قطع می شود و ما از اینجا خواهیم رفت دیر یا زود باید رفت و اینکه ما هیچ شأنی نداریم که شأن جلوی مرگ ما را بگیرد.
اشتغال ما به هیچ شأنی مانع مرگ ما نمی شود و نیست. برخلاف اینکه ما خیلی وقتها خیال می کنیم که اشتغال ما به شئون مختلف جلوی مرگ ما را می گیرد و فکر نمی کنیم که می میریم کسی شب عروسی اش هست فکر نمی کند که می میرد. فکر می کند که الان با این عروس خانم مثلاً یک چهل سالی زندگی می کند می گذارند و می زنند و شب عروسی با بیرون با ماشین بوق بوق مثلاً می بینی در وسط خیابان تصادف می کنند و می میرند. ما هم که بیرون هستیم تعجب می کنیم که چرا شب عروسی؟ فکر می کنیم شب عروسی یک خصوصیتی دارد که در این شب نباید بمیرند. در حالی که شب عروسی با شبهای دیگر فرقی ندارد. فقط ما افسوس می خوریم که ای کاش این دو زوج فرصت داشتند با هم زندگی کنند حیف است شب جشن و سرور بود و به غم تبدیل شد. ولی واقعیت مرگ این است که این شب هرگز انسان را از مرگ نجات نمی دهد. ای! بنده خدا 5، 6 سال درس خواند پشت کنکور ماند حالا که در دانشگاه قبول شده روزی که می خواست به دانشگاه برود اول دانشگاه با موتور تصادف کرد و مُرد.
چقدر کشته مرده این دانشگاه بود چقدر بالا و پایین شد، پول خرج کرد، کلاس کنکور رفته بنده خدا، کلی بدهی بالا آورده برای کلاس کنکور حالا می خواهد برود دانشگاه افتاد و مرد. عجب روزگاری! تازه مثلاً کرده اند رئیس فلان جا، اول بهره برداری، اول تفاخر است که می بیند فرصت تمام شده است تازه مجتهد شده بود حالا می خواست به عنوان مجتهد عرض اندام کند رفت تازه رساله اش را بیرون داده بود هنوز رساله از زیر چاپ درنیامده آقا زیر خاک می رود. خیلی از چیزهای دیگر. مرگ مثل اینکه امان نمی دهد اینکه خیلی سفارش شده به اینکه نزدیکی فکر کنید خودتان را آماده کنید برای آن. حالا مطلب مهمی است این حدیثی که می خواهم برایتان بخوانم باطن دیگری دارد. «موتوا قبل ان تموت» بمیرید قبل از اینکه بمیرانندتان. خودتان بمیرید این خیلی مهم است که انسان خودش بمیرد علامت اینکه انسان خودش بمیرد این است که از مرگ نترسد. مرگ را فرض بگیرد از مرگ نترسد هر وقت هم گفتند آقا وقت مرگت است آماده باشد برای مردن. خیلی راحت دراز بکشد و بگوید که من حاضرم این معنای موت قبل ان تموت است.
بحث مفصلی راجع به این احادیث داریم ان شاءالله یک مقدار درس جلو برود یک مقدار جان بگیرد بر می گردیم به این روایات. دانستن این مسئله چه فایده ای دارد تذکر به این مسئله چه فایده ای دارد. این فایده را دارد که ما دنبال باطل نمی رویم به دنبال امور باطل نمی گردیم گناه نمی کنیم. این یک تعبیر است از حرکت ما به ماورای طبیعت، اما یک موقع است که من می آیم و زیباتر از این تعبیر می کنم یعنی به جای اینکه بگویم مرگ و می میرم پس دل نبندم به جای اینکه اینطوری بگویم که ما یک حرکتی به سوی ماورا داریم یعنی می میریم، می گویم معشوق من، مطلوب من، محبوب من آن چه که من طالب او هستم و به دنبالش هستم آنچه که من فطرتاً به آن نیاز دارم و می طلبم آن را عشق به او علاقه به او طلب به او در نهاد من قرار دارد آن چیزی است که ماورای طبیعت است در دنیا پیدا نمی شود در امور مادی پیدا نمی شود این جا وقتی این واقعیت را به این نحو بیان می کنیم این اثر را دارد هر دو لازم است اما انسان باید توجه کند که مرگ حق است «الموت الحق» و همین که توجه کند قبل از مرگ آن چیزی را که طالبش است اینجا نیست در ماورای طبیعت است در صورت تلاشش این است علاوه بر این که دنبال باطل نگردد با حق هم ارتباط برقرار کند؟
یعنی اهل باطل که نیست هیچ به دنبال معارف می گردد کسب معارف پیوند با حق ارتباط بیشتر با حق، وقتی من بفهمم که آن که می خواهد اینجا نیست خیالم راحت می شود از بقیه امور. خیلی مهم است باور اینکه این چیزهایی که هست در عالم ماده خوراک من نیست حالا هرچقدر که بدوم فایده ای ندارد باور این مسئله یک آرامشی به انسان می دهد یک طمئنینه ای به انسان می دهد اطمینان به انسان می دهد که انسان بدون دغدغه وقت می گذارد برای پیوند با حق. راجع به این مطلب ان شاءالله جلسه بعد صحبت خواهیم کرد. یعنی خودِ حسیّون که مادیّونند و ماده را اصل می دانند به سوی اصلی که ورای ماده است رهسپارند جز اینکه در جهل مرکب اند یعنی نمی دانند که نمی دانند. بعد ایشان از ابن یمین شعر فرمودند:
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند آخر خَلَک ننگ به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب الدالدهر بماند
وقتی نمی داند و نمی فهمد که نمی فهمد نمی داند که جاهل است خودش را عالم و فهمیده حساب می کند این هرگز متوجه نخواهد شد احساس تشنگی نمی کند احساس نیاز نمی کند و به دنبال یادگیری نیست می خواهم عرض کنم این است که این مسئله که مادیون نمی دانند و نمی دانند که نمنی دانند خوب باعث می شود حرکت به سمت آن طرف نکنند. حرکت اختیاری نکنند ولی مشکل ما این است که بدبختی ما می دانیم با اینکه می دانیم حرکت نمی کنیم. یعنی حال و روز ما بهتر از آنها نیست ما هم درست است از نظر اعتقادی، اعتقاد ما شرف دارد به آنها و آنها اعتقاد ندارند و ما اعتقاد داریم اما بدبختی ما این است که اعتقاد کمک به ما نمی کند در عمل دنیایی کمک مان نمی کند با اینکه می دانیم قضیه مرگ حق است و معادی است و قلب سلیمی باید تحصیل کرد اما متأسفانه تأثیری در رفتارمان ندارد ظهور نمی کند زندگی ما یک زندگی مادی است ما هم برای ماده تلاش می کنیم حتی اگر فکر آخرت هم کردیم باز هم فکر مادی هستیم یعنی آخرت مادی. بدنم نسوزد درد نگیرد ماده است دیگر. بدنم نسوزد و درد نگیرد بعد به حوری برسیم به کاخ برسیم. به شراب برسیم، به بهشت برسیم. این هم که تمامش شد ماده. همه ی آن مربوط شد به بدن واینطوری فکر می کنیم یعنی باز هم مادی فکر می کنیم اما واقعاً ما دنبال آن که باید باشیم نیستیم پیوند با آن چه که باید بکنیم نمی کنیم نمی خواهیم به بالاتر از بهشت هم فکر کنیم به آنچه که ما اصلاً آفریده شدم برایش. بحث بعدی در رابطه با این است که حقیقت هر شی به صورت آن شی است نه به ماده ی آن شی. قبلاً یادتان هست که مطالبی را خدمت تان عرض کردیم در جلد اول که راجع به مسائل مادی یک صورت نوعیه گفتیم که اشیاء دارند که صورت نوعیه منشأ تمام آثاری بود که اشیا داشتند و ماده آنها تأثیر نداشت در اثرات آنها بلکه صورت که آن مواد پیدا می کردند تأثیر داشت در آنجا عرض کردیم مثال مختلفی را در امثال مختلف که عناصر مشخص در آرایشهای مختلف و مشخص با صورتهای مختلف اثرات گوناگون دارند مثلاً در الکل در سرکه در قند همه موادشان از کربن و اکسیژن و ئیدروژن تشکیل شده است اما آرایش اینها به گونه ای است که اثرات مختلفی را دارند یعنی قند اثراتی دارد سرکه اثری دارد قند هم اثری جدای از آنها دارد یکی هم نیستند ما با سه تا چیز با سه حقیقت رو به رو هستیم در طبیعت الکل، قند و سرکه هیچ وقت هم اینها را جای یکدیگر مصرف نمی کنیم می گوییم الکل برای خودش یک حقیقت دارد سرکه یک حقیقت دارد قند هم یک حقیقت دارد اما یک حقیقت را مدیون ماده شان هستند یا مدیون صورتشان، آرایشی که گرفتند مدیون آرایش شان هستند. صورت هر چیز آن حقیقت و گوهری است که آن چیز واجد آن است و با هیچ عارضه و حادثه و در هیچ حالی از احوال و موطنی از مواطن از او گرفته نمی شود یعنی هویت و ذاتی شیء که مطلب و ازاله انفکاک شی از ذات خود محال است. شما بیایید این صورت را به هم بزنید و الکل آیا الکل بودنش حفظ می شود اگر صورتش را به هم بزنید دیگر حفظ نمی شود تعداد اکسیژن را بیشتر کنید یا تعداد آن را کمتر کنید دیگر شما الکل نخواهید داشت آن صورت بود که الکل را می ساخت آن صورت را که گرفتید دیگر الکل نخواهید داشت چیز دیگری است و صورت شیئ همان ذاتیات شیئ است. بعد بحث ثبات شخصیت را مثال می زنند که ما در سنین مختلف بدنهای مختلفی داریم هر روزه مقداری از سلولهای بدن ما می میرد و سلولهای جدید جایگزین آن می شود اما با این وجود ما ثابت هستیم مَنِ ما ثابت است ما می گوییم من.
اما یک مسئله ای که است این مَن در گذر زمان اشتداد وجودی و سعه وجودی پیدا می کند یعنی همین من یک زمانی بیسواد هست و زمانی با سواد است. مَن بودن من تغییری نکرده من همان من هستم اما الان سواد دارم و آن موقع نداشتم اما هیچ وقت مَنیت من تغییر پیدا نمی کند شخصیت من همان شخصیت است اما آنجا شخصیت بی سواد است و اینجا شخصیت با سواد. اما مَن ما ثابت است هزار سال که ما عمر هم کنیم باز مَن ما ثابت است این می شود آن حقیقت ما که تغییرناپذیر است. بعد حدیثی در اواسط صفحه 172 نقل کرده اند از امام صادق علیه السلام که «انَّ حقیقه الشی بصورته لا بمادته» حقیقت شی به صورت شی است به ماده شی نیست.
بعد چند سطر بعد از آن می فرماید: شیخ اشراق سهروردی در مغایرت نفس از بدن و تجرد آن از ماده و احکام آن یعنی اینکه نفس ورای طبیعت است دلیلی آورده است که در رساله مذکور از اسرار الحکم حکیم سبزواری نقل کرده ایم و عبارتش این است که: شیخ اشراق می گوید از دلائل تجرد نفس یکی این است که نفس در خواب که این بدن طبیعی کالمیت افتاده است مستعملِ ان بدن مثالی است.
نفس در خواب که بدن طبیعی ما افتاده و کاری از آن بر نمی آید اما نفس ما می بیند که یک بدن دیگر را به استخدام درآورده است ما در عالم خواب با یک بدن هستیم دیگران هم که می بینیم با همان بدن هستند با این بدنمان می گردیم می پوشیم می خوریم می نوشیم می خندیم گریه می کنیم تعجب می کنیم سوال می کنیم می فهمیم جواب می دهیم لذت می بریم فرار می کنیم می ترسیم با همان بدن این کارها را انجام می دهیم. اما با این بدن که نیست و سرجایش است نفس ما با آن بدن استفاده می کند بیدار که می شود آن بدن را رها می کند و سراغ آن بدن برود معلوم است که در غیابش نیاز به این بدن ندارد ما وقتی داریم خواب می بینیم واقعاً غیر ما خواب می بیند یا ما داریم می بینیم خودما در عالم رفتیم برای اینکه اثراتش روی ما هم ظاهر می شود یعنی خنده تفریح و آن چه که دیدیم همه را در حافظه داریم یعنی همه را متوجه می شویم وقتی بیدار می شویم می گوییم ما رفتیم فلان شد ای اطلاعات را کسب کردیم مثلاً شما خواب حضرت صاحب سلام الله علیه را می بینید حضرت سیدالشهدا را می بینید یا رسول خدا صلی الله علیه و اله از خواب که بلند می شوید شاد هستید و روحیه شما انبساط دارد و می گویید من دیدم من شنیدم من مطالبی را عرض کردم. همه را شما دارید، جهنم را اگر شما در خواب بینید می ترسید از خواب که بلند می شوید می بینید که ناراحت هستید و ترس دارید. پس ما هستیم و اثراتش در ما ظهور می کند پس ما هستیم که داریم آن خواب را می بینیم و اثراتش هم در ما ظاهر می شود چه در جسم ظاهر شود مثل احتلام و یا مثل ترسهایی که انسان دارد و یا هولناک باشد در بدنش هم ظهور پیدا می کند مثلاً تب خال می زند. خواب بد دیده بلند می شود یک وقت جوش می زند یا خیلی ناراحت است. و یا در خواب فرار می کند در خواب در بدنش ظهور پیدا می کند و بدنش هم در حال تحرک است. یا در خواب، خواب وحشتناک دیده در بدنش هم یعنی در همین بدن جسمانی هم تأثیر می گذارد هم تکان می خورد و ... در عالم برزخ و خواب داد می زند و دارد خواب می بیند در این جسمش هم تأثیر می گذارد فریاد می کشد و دیگران را از خواب می پرداند. شدت قضیه آنقدر زیاد است که تأثیر روی همین جسمش می گذارد. پس ما هستیم که آن کار را می کنیم ما آن کار برایمان ظهور پیدا می کند بعضی وقتها ظهور آنقدر شدید است که تأثیری روی این بدن مادی هم می کند. جواب سوال یکی از افراد: شدت، وقتی نفس ما قطع ارتباط می کند با بدن قطع ارتباط کلی نمی کند اگر قطع ارتباط کلی کرد بدن مرده است دیگر، قطع ارتباط کلی نیست و یک ارتباطی با نفس دارد و آن شأن حیوانی را نگه می دارد که بتواند تنفس کند برای کاری مادی را انجام دهد و این حفظ علاقه باعث می شود تأثیراتی را بگذارد از عالم برزخ روی آن.
شیخ اشراق می گوید از دلایل تجرد نفس یکی این است که نفس در خواب که این بدن طبیعی کالمیّت افتاده است مستعمل آن بدن مثالی است. به ان می رود یعنی بوسیله آن می رود و می آید و فعلها می کند و ملتذّ و متألّم و مُدرِک است نه به این. این یعنی بدن جسمانی پس در قوام ذاتش نه به این بستگی دارد و نه به آن و این دوتا مثل دو مرکب اند، برای نفس و مجرد است هر دو. دقت کنید مسئله خواب خداوند این را به عنوان آیات خودش گذاشته وقتی ما می فهمیم که در خواب می توانیم از این بدن مثالی به بدن جسمانی قطع ارتباط کنیم بدون اینکه هستی خودمان را از دست بدهیم و حقیقتمان از دست برود. فهم مردن برایمان راحت است که مرگ یعنی چی، ما هر روز داریم می میریم در روایت هم همین است حقیقت قضیه هم همین است واقعاً مرگ است ولی مرگ موقتی است انسان در موقع خواب مرده است موقت است این مردن، بر می گردد لذا در سجده داریم خدایا شکرت بعد از اینکه من مرده بودم من را زنده کردی. بعد از اینکه از خواب بر می خیزیم مستحب است انسان به سجده برود خدا را شکر کند که من را زنده کرد بعد از اینکه میرانده بود ما واقعاً مرده بودیم می توانست این نفس در قرآن می فرماید خداوند خارج می کند نفس را از جسم قطع علاقه می کند. اگر کسی قرار باشد بمیرد دیگر این نفس بر نمی گردد اما اگر قرار شد برگردد و عرمش مجدداً تعلق می گیرد. در قرآن هم همینطور آمده است. پس فهم مسئله مرگ چیز سختی نیست که چطور می شود بدن ما باشیم بعداً این بدن له می شود زیر ماشین خوب له شود، در دریا غرق شود، در آتش بسوزد، درنده بدن را بخورند، به خودما که لطمه ای نمی زنند به حقیقت ما لطمه ای نمی زنند چون ما در طول عمر می فهمیدیم که حقیقت ما غیر از ماده ی ما است. این هم یک بحث.
قسمت آخر می فرماید در صفحه 173 در آن جمله گفتارش در دلیل مذکور که فرمود نفس در خواب مستعمل بدنِ مثالی است تأمل بسزا لازم است یعنی خیلی از مطالب است که می توانیم از این دربیاوریم که مثال و خیال به یک معنی است یعنی رائج در السنه عام که صِرف پندار است و بگمان بی اساس گفته می شود نیست. یعنی چه منظور به خیال بر می گردد می گوید خیال و مثال یکی است. خیال یک عالم واقعیتی است یک عالمی که واقعیت دارد و هست حقیقت دارد خیال و تخیل ظرف خیال، ظرف مخیلات وجود دارد عالم خیال هم وجود دارد می گوید این خیال آنطور که راجع در السنه عام که صرف پندار است و بگمان بی اساس گفته می شود نیست. بعضی وقتها یکی گمان بی اساس می کند می گوییم تو چه کار کردی خیال کردی. یعنی بی اساس است. ما وقتی خیال کردیم یعنی یک چیزی که معنای واقعی ندارد. اصلاً نیست. ایشان می فرماید خیال هست عالم خیال هم است پس یک موقع خیال را با ان خیال که در السنه عام است یکی بگیریم و به معنای اینکه واقعیت ندارد بپنداریم. ببینید بدنِ مثالی ساخته کیست و کجایی است؟ چقدر خوب است انسان مشغول اینگونه مطالعات باشد مشغول این تفکرات باشد و فکر کند در مورد اینها. چنانکه این بدن ظاهری هم. و آن را از این روی مثالی گویند که مثال این بدن مادی است از این دلیل شیخ اشراق هم استفاده می شود که نفس ناطقه انسانی گوهری ورای طبیعت است و هم دانسته می شود که شیئیت شیئ به صورتش است نه به ماده اش و در بعد نیز تفصیل داده می شود. ما الان حدود 54 درس خواندیم با بیش از 90 جلسه همه ی اینها فکر می کردیم در خودمان است، اینهمه معلومات را از کجا کسب کردیم این 46 اصل را از کجا کسب کردیم از مطالعه خودمان و هر چقدر هم فکر کنیم بینهایت می توانیم از آن دربیاوریم حدی ندارد. نفس حدی ندارد و بینهایت است. لذا تا هر چقدر که عمر داریم به این بپردازیم جا دارد و مدام از آن شگفتیهایی در می آوریم آنقدر یعنی، نمایشگاهی است از عجائب و زیباییها که انسان هرگز به انتهای این نمایشگاه نخواهد رسید و مهمترین و زیباترین نمایشگاهی است که خداوند خلق کرده است. و خوش به حال کسی که خودش را مصروف و وقت خود را مصروف این کارها کرده باشد. فکر در خودش چرا؟ چون با شناخت این است که معنای واقعی به شناخت رَب خواهد رسید. ان شاءالله خدا قسمت کند که بتوانیم روز به روز به معرفت خودمان نسبت به خودمان بیفزاییم و به اعمالی هم که اقتضای این معرفت است بپردازیم به طور خالصانه.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علیه و آله الطاهرین.