چون فاصله بين درسهايمان افتاد من يكبار ديگر به طور فشرده آن عرايضي راكه پيرامون عجب خدمتتان عرض كردم. عرض ميكنم و در ادامهاش اين نگاهي به رواياتي كه دراين باب وارد شده است مياندازيم راجع به عجب گفتيم كه اين است كه انسان در خودش اين كمالي را ببينيد يعني در خودش چيزي را ببينيد و يك كمالي را ببينيد و يا كمالاتي را و بزرگ شود آن كمالاتش در نزد خودش و براي خودش خيلي مهم شود و حالا اين چيزي كه موجب عجب انسان شده ميخواهد واقعاً كمال باشد و يا نباشد و يا اگر كمال است آيا واقعاً خود آن شخص دارد يا ندارد چه بسا شخص در خودش يك كمالي را كه واقعاً هم كمال انسان است مييابد ولي ندارد آن مال را مثلاً ايمان آن تقسيماتي را كه ما در رابطه با عجب كرديم گفتيم كه 6 قسمت است كه البته يك مرتبه ديگري هم دارد كه عرض نكرده بوديم گفتيم كه شخص ميتواند مثلاً به ايمان و حقايق حق عجب داشته باشد و يا برعكس به كفر عجب داشته باشد و عقايد باطلش ميتواند به اخلاق حسنه عجب داشته باشد و هم ميتواند به اخلاق سيئه عجب داشته باشد ميتواند به افعال و اعمال صالح عجب داشته باشد و هم ميتواند به اعمال زشت و سيئه عجب داشته باشد حالا از ميان اين 6 قسم همه اينها كه كمال انسان نيستند مثلاً ايمان كمال است براي انسان و عمل صالح براي انسان كمال است خلق حسن كمال است براي انسان البته نه هرعملي ونه هرخلقي چون خيلي ازخلقها هستند كه حسن هستند اما خلق انسان نيستند مخصوص انسان نيستند مثلاً غيرت، وفا، امانتداري اينها در حيوانات هم وجود دارد وقتي ميگوئيم خلق حسن درچند كه اين چيزها براي انسان هم كمال دارد و هم ثواب دارد و هم خوب است كه انسان داشته باشد در تعريف اينها هم حديث و روايات زياد داريم حالا چه آن كمالات مخصوص انسان باشد و چه مشترك باشد گاهي اوقات انسان در خودش اين احساس را ميكند كه داراي كمال است حالا آن كمال چه مخصوص انسان باشد و چه مشتر باشد ولي ندارد اينها را فكر ميكند كه ايمان دارد اما ندارد يا فكرميكند كه قرب دارد اما قرب ندارد فكر ميكند عمل صالح انجام ميدهد در حالي كه اعمال صالح انجام نميدهد و اعمالش سيئه است بداست خودش فكر ميكند كه خوب است يعني گاهي اوقات انسان به خاطر جهل و نادانياش عملي را انجام ميدهد كه از آن قصد و قربت هم دارد اما واقعاً آن عمل درست نيست خودش فكر ميكند كه با انجام اين عمل نزديك به خدا ميشود ولي دور ميشود عجب به چيزهاي ديگري هم غير از اين 6 مورد كه گفته شد ميتواند وجود داشته باشد مثل عجب به مقام و زيبايي و هوش و حافظه توي اين چيزهايي كه ممكن است انسان را بگيرد و حافظه و شخصيتش را خراب كند و باعث عجبش شود بعضي از افراد ممكن است زيبائيشان آنها را به عجب وادار كند به هرحال مجموع اينها كه گفته شد شخص در خودش اگر ديد وبه واسطه آنها خودش را بزرگ ديد و مهم شمرد. اين حالت را ميگويند عجب يعني سرمست شد به آن. يادش رفت كه اين نعمتي از نعمتهاي خدا است انتطار زوال نعمت را نداشت فكر كرد كه برايش ميماند و هميشه هست و ذاتي خودش است در عجب اين معنا درد هست شخص فكر ميكند اين كمال را در خودش دارد و ذاتي خودش است در واقع زشتي عجب به همين است كه شخص ارتباط آن مال را با خدا قطع ميكند بله از خودش هم ميداند اين مرحله را ميگويند عجب اين مرحله بالاتر از عجب است كه اين شدت عجب است جايي است كه عجب شدت ميگيرد و آن اين است كه انسان اين مال بقدري در او نفوذ پيدا ميكند و زياد ميشود در جلوي ديد خودش و بزرگ ميآيد كه شروع ميكند به منت گذاشتن مثل اينكه منت بر سر خدا ميگذارد براي نمازهايي كه خوانده به خاطر جهادي كه رفته بخاطر عباداتي كه انجام داده است پس وقتي انسان بر خدا منت بگذارد فكر كند حقي گردن خدا دارد و انتظار داشته باشد كه به وسيله اين عملي كه انجام ميدهد خيلي مقرب باشد انتظار دارد كه مثلاً خداوند به خاطر اين پاداش بزرگي به او بدهد و يا اينكه انتظار دارد كه انتظاراتش زود برآورده شود مثلاً كسي كه مدتي را صرف عبادت مخصوصي كرده است يا يك عبادت ميكند به صورت علم انتطار دارد كه هروقت دستانش را بالا برد دستش برنگرد يعني دعايش صددرصد مستجاب شود بعد هم اگر مستجاب نشود ناراحت هم ميشود وبه او بر ميخورد و بلاهايي كه ممكن است سرش بيايد برايش طبيعي نيست. عادي نخست فكر ميكند كه حالا كه من اين وضعيت را دارم نبايد هيچ مشكلي داشته باشم مشكل مالي نبايد داشته باشم دشمن نبايد داشته باشم كسي به من توهين نكند و يا اگر كسي به او توهين كرد انتظار دارد كه مثلاً به اين بلائي دچار شود كه به او توهين كرده است به خاطر اينكه در خودش اين چيزها را ميبيند و امر مقدسي را مورد توهين ديده است يعني همان خودش اين تقدس هم بخاطر عبادتهايي كه انجام داده كارهايي كه انجام داده به خاطر اينكه در خودش است قائل است حالا اگر يكي غيبتش را كرد تهمت به او زد مثلاً حالا طبيعتا انسان ناراحت ميشود حالا اين ناراحت شدن كه چيزي نيست اما انتظار دارد كه خدا مثلاً يك برخوردي با اين شخص بكند شخص را نابود كند يا اينكه ميگويد خدايا من كه اين چنين هستم چرا بايد اين بلاها سرم آيد اين بخاطر عجبي است كه شخص از عملكرد خودش دارد اينها را ميگويند مدل يعني ناز كردن در روايتها و دعاها هم داريم در عجب اين عواقب و اثراتي است كه به مرور به آنها ميرسيم و من خدمتتان عرض خواهم كرد كه يكي از آنها اثر كبر است كه اين هم يكي از رذايل اخلاقي كه ممكن است به اين دچار شويم كبر يعني اين است كه وقتي در شخص ميآيد شخص خودش را بزرگ ميداند اين بزرگ ديدن هيچ ارتباطي با ديگران ندارد فقط خودش را خيلي محترم و بزرگ ميداند و ارتباطي است كه خودش با خودش دارد اما اگر اين شدت گرفت و خواست كه خودش را از نظر كمال با ديگران مقايسه كند وقتي كه مقايسه كرد و كمالي خودش را برگرديد اين را ميگويند كبر يعني خود برتربيني عجب عبارت است از خود بزرگ بيني اما كبر خود برتربيني است يعني شخص خودش را بالاتر از شخص ديگري ميداند يعني پاي مقايسه در ميان است وقتي حالا خودش را برتر ديد بعد از اينكه برتر ديد اين خود برتربيني اين اثرات خارجي دارد يعني ظهور خارجي دارد كه به آن ميگويند تكبر يعني ظهور خارجي كبر تكبر ميشد اين يكي از اثراتي است كه عجب دارد و باز همين خودش مراحل مختلف دارد مثل همان مراتبي كه در عجب گفتيم كبر هم وجود دارد كه انشاءالله عرض خواهيم كرد مطلب بعد اين است كه شخص معجب گناه خودش را كوچك ميشمارد و حتي فراموش ميكند يعني يادش ميرود كه چكاره بوده و چه كارها كرده است اينها را فراموش ميكند آفت بعدي كه از عجب است اين است كه موعظه را فراموش ميكند و نميشنود و از موعظه بدش ميآيد و چون خودش را كامل ميداند گوشش بدهكار حرفهاي ديگران نيست. عالم و آگاه ميداند و ضعفي در خودش نميبيند كه بخواهد موعظه ديگران را گوش كند خودم ميدانم خودم بهتر ميدانم اينكه چيزي نيست؟ و صحبتهايي از اين قبيل به هرحال موعظه شنيدن هميشه برايش سخت است در روايت هم داريم كه اين گروهي را در قيامت كه مشكلي ندارند در عملكرد يعني بهشتي نيستند فقط بخاطر اين اين رذيله كه نميخواهند موعظه بشنوند و از موعظه بدشان ميآمده است اگر كسي ميخواست به آنها چيزي بگويد خيلي ناراحت ميشدند و به آنها خيلي سخت ميگذاشته است و رگ گردنشان باد ميكرد كه چرا دارند اين چيزها را ميشنوند اينها جهنمي ميشوند به خاطر همين اين صفتي كه دارند و از موعظه فرار ميكنند و آفت بعدي اين است كه شخص بخاطر اينكه همه چيزهاي خودش راحسن و نيكو ميبيند به آفتهاي كارهاي خودش فكر نميكند آفتهايي كه ممكن است خراب كند وبه فرموده امام صادقعليهالسلام60 سال عبادت اين شخص را از بين ميبرد اين توجه نميكند مطلب بعد اين است كه اعتماد شخص به رحمت و فضل الهي از بين ميرود يعني شخص معجب چون خودش عملي كرده است و اهل عمل است و يا رابطهاش را با خودش ميبيند و با خدا نميبيند انتظار دارد يعني فكر ميكند كه اگر خدا بخواهد به اين عملكردهاي من پاداش بدهد من جايم بالاترين درجه در بهشت است من حتماً همسايه پيغمبر هستم در آنجا و از فضل و رحمت الهي خيلي تمنا ندارد بلكه به عمل خودش تكيه دارد به كمالات خودش تكيه دارد در قيامت وقتي سخن از قبر و قيامت ميآيد خيالش راحت است اين راحتي خيال از عملكردها و اعمال خودش است اين وقت است كه شخصي ميگويد من اميدم به معصومينعليهمالسلام است اميدم به خداوند تباركوتعالي است به فضل الهي است آن بحث ديگري است يا صفت خودش را خوب ميبيند اما ميگويد اين را خدا به من داده و شكر ميكند كه خدا به او اين نعمت را داده است ما ائمه را ميبينيم كه وقتي كمالي را كه در خودشان ميديدند خدا را شكر ميكردند زياد از اين چيزهاست نعمتها را ديدن و از خداوند ديدن الحمدلله الذي هدانا لهذا. خدا ما را به اينجا رسانده است حالا اين هذا همه چيز ممكن است باشد با اين ديد و خوشحال شدن به آن اين عيبي ندارد اين عجب نيست كه ما اين صفت را داريم و خدا به ما لطف كرده است هر وقت هم كه بخواهد از ما ميگيرد مال ما نيست بلكه از خداست امانتي دست ماست از آن معدن مال ما داريم لذا با روايتهايي هم كه جنبه فضل دارد جنبه عفو و بخشش دارد و روحيه آنها با اين چيزها خيلي سازگار نيست بدشان ميآيد كه از اين چيزها بشنوند ميگويند ضرورتي ندارد يا مثلاً ميگويد اي خدا مثلاً ما برويم بهشت و تو فلان كسي را ببخشي و برود بهشت مگر فرق ما با او چيست؟ يا صدام مثلاً برود جهنم ما هم جهنميبشويم ما هم جهنميشويم يعني اينكه من دارم در خودم اين چيزي را ميبينم كه در صدام نيست و چون من اين را دارم من را شما نبايد جهنميكنيد مگر اينكه انسان چيزهايي را در خودش ببيند كه آن چيزها را دقت داشته باشد كه از خودش نيست مثلاً بگويد به اين هوا كه من محب اهلبيتعيلهمالسلام هستم بلكه من مورد رحمت قرار بگيرم. بقول مولف همين كتاب جناب آقاي حسن زاده ميگويد كه خدايا نميگويم كه از دوستانم ولي شكرت كه از دشمنان نيستم حالا نگاهي مياندازيم به روايتها كه پيرامون عجب است امام عليعليهالسلام ميفرمايد: "لاوحده اوحش من العجب" هيچ تنهايي وحشتناكتر از عجب نيست "اوحش الوحش العجب" باز از اميرالمومنينعليهالسلام است كه وحشتناكترين وحشتناكها عجب است به نظر شما چرا كلمه تنهايي را براي عجب آورده است چرا شخص معجب را تنها قلمداد كرده است و معرفي ميكند چون ارتباطي كه با خودش دارد يعني بخاطر اينكه چيزها را از خودش ميداند جدا ميشود ارتباطش از منبع كه خداوند هست جداست و از بقيه هم خود به خود جدا ميشود چون يكي از اثرات عجب كبر است يعني خودش را بالاتر ميداند و وقتي هم كه بالاتر شد يعني همرديفي هم ندارد اين است البته اين احتمال هم بعضي از بزرگان و خود حضرت امامسلاماللهعليه نيز دادهاند كه من از ديدگاه درس خودمان توضيح ميدهم در نسبتي كه داشتيم نسبت دنيا به آخرت گفتيم كه رابطه دنيا و آخرت مثل رابطه رحم مادر بود با دنيا در رحم مادر. جنين وقتي در رحم مادر است بايد براي اين شرايط واقعي و ثابت و مشخصي استعداد تهيه كند يعني ما به تولدي تولد سالم ميگوئيم كه استعدادهاي تهيه شده در رحم منطبق باشد با شرايط حيات دنيا اگر چيزي غير منطبق با شرايط دنيا بود نسبت به شرايط زيستي دنيا صادق نيست مثلاً وقتي چشم آورد اين چشم با شرايط طول موج با هم صادق هستند گوش آورد باز فركانس ميخواند يعني اينها با هم جور هستند تطبيق دارند با همديگر ميگوئيم اين حركات با يكديگر حركتهاي صادق و منطبق با شرايط زيستي است اما اگر چيزي با خودش آورد كه با اين شرايط نميخواند با شرايط زيستي دنيا جور درنميآمد آنجا نتيجه عكس ميگيرد اينجا وقتي چيزي صادق ميآورد نتيجه صحيح را برداشت ميكند يعني گوش ميآورد گوش ساختمانش با فركانس دنيا منطبق است ساختمان چشم با طول موج منطبق است اما اگر چيزي آورد كه با اين شرايط منطبق نبود اين به هم نخورد اين در اينجا و بال گردنش ميشود يعني به صورت دردسر برايش ميماند چون منطبق نيست اينكه منطبق نيست اين قانوني هم دارد كه انشاءالله وقتي وارد مباحث اصلي شديم انشاءالله بعد از پايان كتاب دروسي كه دوره ميكنيم مباحث تغذيه و دروس ديگر را آنجا به اين پي ميبريم كه چراوقتي شخص استعدادش صادق است منطبق است احساس راحتي ميكند و چرا زماني كه استعدادي كه ميآورد منطبق نيست احساس ناراحتي ميكند مثلاً وقتي با خودش دانه ميآورد اين دانه برايش ايجاد دردسرميكند يا دو تا كله ميآورد همين دو تا سر آوردن برايش دردسر است با شرايط زيستي انسان كه در دنيا برايش تنظيم شده است يك سر پسنديده است سر دوم دردسر است يا اگر3 تا دست آورد برايش مشكل است يا چشم نياورد اينجا نور وجود دارد اما او از نور بيبهره است درست وقتي آنها كه تولد سالم دارند از نور بهره برداري ميكنند او دارد از ضد نور كه ظلمت است دچار آن ميشود يعني ميتواند از نور بهرهبرداري كند اما به خاطر اينكه آن چيزي كه بايد از نور بهرهبرداري كند نياورده است يعني چشم بينا با خودش اينجا نياورده است از عكس و ضد چيزي كه كمال است در شرايط زيستي دنيا بهرهبرداري ميكند، وقتي گوش نياورد تمام دنيا را ساكت بهرهبرداري ميكند فقط سكوت براي اوست، صدايي براي او وجود ندارد، اگر بيني او مشكل داشت وقتي به اينجا ميآيد از بو بهرهبرداري ندارد، بهرهبرداريش مربوط است به دستگاههايي كه تطبيق ميكنند با شرايط زيستي دنيا، اين مسئله در جسم است، در حركت دنيا به آخرت. حضرت عليعليهالسلام ميفرمايد: "أوحش الوحش العجب" وحشناكترين ترسها عجب است و يا "لا وحدة أوحش الوحش العجب". نظر بيشتر روي اين روايت است: هيچ تنهايي مثل عجب نخست، فرمول كلياش اين است كه در عجب وقتي شخص با خودش است يعني كمالاتي را ميبيند و عجب او را ميگيرد، فقر و تنهايي صورت برزخي او ميشود يعني آنجا همه را از دست داده است، همه چيز را باطل كرده است چون اينجا با محبوب خودش است و كمالات خودش است اينها را ميبيند با خودش و به اينها دلخوش است و خودش را بزرگتر از ديگران قلمداد ميكند و كلاً تنها است يعني ديدن اين كمالات شخص را از بقيه جدا ميكند و اين با همين چيزها مطلوب است و اما آنجا اين حالات كه منتقل به برزخ يا به قيامت ميشود، فقر و تنهايي، يعني اينجا با كمال بودن تبديل به فقر و تنهايي ميشود، اين مسألة كلياش اين است كه هر كمالي را كه انسان بطور كاذب تهيه كند و يا اين كمال را به ناحق براي خودش تهيه كند به ضد آن بطور صادق در قيامت و برزخ دچار ميشود يعني اين وقت كسي بطور كاذب عزيز ميشود باد ميكند و بالا ميآيد، بصورت كاذب يعني اين محبوبيت كاذب دارد يعني علت محبوبيت را با خودش ندارد ولي بصورت كاذب با عوامل مختلف رشد كرده است، مثلاً محبوب شده، رئيس، عزيز شده، استعداد بصورت كاذب تهيه كرده است و يا اين جا براي خودش به ناحق تهيه كرده است يعني اين پست و مقاميرا با زور، با كمك، با آدم كشي، با حيله براي خودش رئيس شده است، مثلاً شده برتر اين گروه، مثلاً خلافت را قصد كند بيايد بشود مقام خلافت، لياقت امامت جماعت را نداشته باشد به ناحق خودش را بيايد به امامت جماعت، به امامت جمعه برساند، بيايد به نمايندگي مجلس برساند، بيايد به فلان پست برساند، بيايد به ناحق برسد يعني در حالي كه افراد لايقتر از او وجود دارند او به ناحق آمده باشد و روي صندلي نشسته باشد، اينجا جايش نيست وقتي اين عزيز شد اين بصورت واقعي كه نيست اين عزّت واقعي نيست چون "و لله عزّةٌ و لرسوله و للمؤمنين" عزت معدنش خداست و رسول و مال مؤمنين است. حال اگر كسي از غير طريق خدا و رسول خدا عزت تهيه كرد اين عزت واقعي نيست وقتي اينچنين شد بصورت صادق به ضد آن در قيامت دچار ميشود يعني ذليل ميشود پس عزت كاذب ذلت صادق دارد و چيزهاي ديگر هم همينطور. پس هر چيزي كه انسان در اين دنيا با آن ارتباط برقرار كند و آن از غير مجراي واقعي خودش باشد وبال گردنش ميشود چون جنين حق دارد فقط چيزهاي بخصوصي را تهيه كند حال آن چيزهاي بخصوص شدت و ضعف دارد اما غير چيزي كه با ششرايط زيستي دنيا تطبيق ميكند اگر تهيه كرد وبالگردنش خواهد شد لذا ميفرمايد تنهايي وحشتناكتر از عجب نيست. چند روايت پيرامون اين مطلب ميخوانيم: "مَن كان عند نفسه عظيماً كان عندالله حقيراً" هر كس در نزد خودش عظيم و بزرگ است پيش خدا ذليل و حقير است، پيش خدا بزرگ نيست "رضي العبد عن نفسه مقرون بسخط ربّه"رضايت بنده از خودش اين همراه با غضب خدا برآن بنده است. پس چيزيي كه به ناحق، يعني اگر كسي از خودش رضا بود، رضايت حق بنده نيست يعني بنده از خودش نمتواند راضي باشد، از خودش از آن جهت كه خودش است، دقت كنيد از آن جهت كه خودش است نميتواند خودش را خارج از تقصير و گناه بداند، نبياكرم صلياللهعليهوآلهوسلم با اينكه كاملترين موجود، كاملترين انسان است خودش را مقصر ميداند وقتي نبياكرمصلياللهعليهوآلهوسلم خودش را مقصر بداند ديگر بقيه انسانها وضع حاشان مشخص است كه آنها هم نسبت به خدا و اطاعت خدا و اوامر خدا مقصصر هستند بعد پيغمبر ميگويد: "ما عرفناك حقّ معرفتك و ما عبدناك حقّ عبادتك" آنطور كه بايد عبادتت نكرديم و آنطور كه بايدنشناختيمت، بقيه چه حرفي دارند كه بزنند؟ اين بندهاي كه از خودش راضي است ميفرمايد كه اين همراه سخط و غضب الهي است، رضايت كاذب غضب صادق دارد يا عظمت كاذب حقارت صادق دارد، داستاني است از امام صادقعليهالسلام كه "خرج عيسيعليهالسلام مَن باصحابه قصير فكما عندها عيسي الي البحر قال بسمالله بصوت اليقين منه فما شاء علي ذهب الماء"و... يكي از اصحاب حضرت عيسيعليهالسلام دنبال حضرت ميروند ديد كه حضرت رسيد به آب و با يك يقين گفت: بسمالله و رفت از روي آب ردّ شد او هم همانطوري كه ديد همانطور گفت و رفت بعد كه به حضرت عيسي رسيد گفت: "فدخل العجب بنفسه" ما كه رسيديم به حضرت عيسي پس فرق ما چيست؟ همانطور كه او از روي آب راه ميرود ما هم داريم راه ميرويم، همينكه به خودش آمد در آب فرو رفت و فرياد زد و استغاثه كرد و حضرت نجاتش داد چون او اينجا از خودش ديد اما آنجاا گفت بسمالله بدون اينكه به خودش نگاه كند و آنجايي كه به خودش نگاه كرد باطل شد مثل همان قضيه شاگردي كه دير سر كلاس ميآمد ـــ كه به احتمال زياد هم در همين ايران خودمان صحت هم داشته است كه او دير به كلاس ميآمدهــ استاد ميگويد چرا دير ميآيي؟ ميگويد من راهم دور است بايد بروم يك مقدار از پل دور بزنم و بيايم، ميگويد: يك بسمالله بگو و از آب رد شو، او هم هميشه همين كار را ميكرد و از آب رد ميشد به حرف استاد توجه ميكرد و ميآمد و برايش هم طبيعي بود بعد كه يواش يواش آوازهاش ميپيچد و همه ميگويند كه اينجوري است يا خود استاد به روايتي كه شاگردش را دعوت ميكند كه خود شاگرد رد ميشود ولي استاد نميتواند، اين يواش يواش به خودش ميآيد كه فقط من ميتوانم بروم همين توجه به خودش همين اثر را از بين ميبرد و ديگر نميتواند رد شود: "رضاك عن نفسك دليلٌ علي فِسادَ عقلكْ" ميفرمايد: اينكه از خودت راضي باشي دليل بر فساد عقلت است، كه عقل تو فاسد است همان عقلي كه: "ما يعبد به الرحمان"، چون عقل به سمت خدا ميكشاند، عجب ميكشاند بهسمت شخص و بهخود ميكشاند. البته اين تعريفي هم از عقل داريم كه عقل توجه به خود است كه اين را ممكن است كه بعدها بشنويد كه عقل گرايش بهخود دارد و فوق عقل گرايش به بالاتر دارد آنجا اين را با اين اشتباه نگيريد آنكه به بهشت ميكشاند، چون عجب به جهنم ميكشاند، به بهشت نميكشاند، بهشت با جهنم يكجا جمع نميشود "المعجب لا عقله"، شخص معجب عقل ندارد يا "العجب يفسد العقل"، عجب عقل را فاسد ميكند. اگر عقل را به معني هوش و حافظه بگيريم اين باطل نميشود و به وسيله عجب چهبسا خيلي از افراد هوش و حافظهشان منشأ عجب است، پس عقل كه ميگوييم به معني هوش و حافظه و ميزان كارآيي و ضريب كارآيي عقل نخست. در گروه ديگري از روايت شخص معجب را احمق معرفي كردند كه: "العجب رأس الحماقة"،از اميرالمؤمنينعليهالسلام است كه: عجب رأس حماقت است، بالاتز حماقت است، اينجا دو سؤال است:1- چرا رأس حماقت است؟ يعني حماقتي كه از عجب بالاتر نيست؟ 2- چرا معجب احمق است؟ اينها دلايل معرفت نفسي دارد.
در جلد 2 معرفت نفس آنجايي كه ميخواهيم مداواي عجب را بگوييم به اين ميرسيم، الآن كه ميگوييم فقط به زشتي آن پي ميبريم كه انشاءالله به آن دچار نشويم چون زشتياش را ميدانيم كه اين هم يك نوع مداواست، اما اگر بخواهيم مداواي عميق كنيم بايد در همان دروس برسيم يعني شما هروقت با يك روايتي برخورد ميكنيد بايد ياد بگيريد كه اگر موضوع و مهمولي است يعني قضيهاي انسان در آيات و روايات است حتماً دلايل معرفت نفسي دارد يعني شما بايد اين دليل را پيدا كنيد كه چرا چنين است آيا خدا چون از عجب خوشش نميآيد گفته است عجب خوب نخست؟ يا واقعاً عجب چيزي است كه با انسان و مال انسان سازگاري ندارد چرا اينچنين است؟ اين دليلش را بايد در همانجا بگرديد و پيدا كنيد ـ در جلد دوم و اوايل جلد 2 ـ كه ببينيد كه چرا رأس حماقت است. از امام صادقعليهالسلام: "مَن أعجب بنفسه هلك و مَنْ أعجب برَأيه هلك"، هركس اعجاب به رأيش داشته باشد به نفس داشته باشد يعني به خودش داشته باشد هلاك ميشود و هركس اعجاب به رأس خودش و نظرات خودش داشته باشد يعني فكر كند كه همه نظرات كه براي اين است صحيح است و اشتباه نميكند و همه چيز را ميداند او هم هلاك است و هلاك ميشود، "و إنّ عيسي بن مريمعليهالسلام قال ناويت بمرضاً و شفيت بإذن الله"، حضرت صادقعليهالسلام در مورد حضرت عيسي ميفرمايد: من مريضها را با اذن خدا شفا دادم، بيماري پيسي و خوره و برصي را و از اين قبيل را با اذن خدا شفا دادم و مردهها را به اذن خدا زنده كردم و احمق را معالجه كردم اما معالجه نشد، يعني اقدام بهب معالجه احمق كردم اما معالجه نشد؛ گفته شد كه اي روح خدا احمق كيست؟ فرمود: "قال: معجب برأيه و نفسه الّذي يري الفقر كلّها يحيي إليه"، احمق كسي است كه معجب به رأي و نظرات و نفس خودش است. در روايت داريم همانطور كه داريم عجب ضد عقل است، صفت عاقل معجب هم فرق ميكند يعني معجب فقط رأي خودش را قبول دارد، "قد أفلح المؤمنونْ"،فقط مؤمنين رستگار ميشوند، يا "قد أفلح من زكّيها"،فقطآن كسي كه تزكيه ميكند رستگار ميشود، اين را خود خداا فرموده است، اما او ميگويد كه نه مال من است و نظر من است و بهترين نظر هم هست، بعد ميفرمايد اين شخص كسي است كه فكر ميكند همه فضل را دارد، همه اينها را فكر ميكند مال اوست، فكر ميكند كه ضد عقل در او وجود ندارد و فكر ميكند كه حق هميشه براي اوست و جز اينهم نخست، اين احمقي است كه هيچ چارهاي در مداوايش نيست چون وقتي اين است و جز اين نيست و من راست ميگويم و غير از اين هيچ راهي وجود ندارد كسي كه اينطوري ميگويد نظر ديگري را قبول نميكند راههاي ديگر كه ميگويي ميگويد: بابا اين بچهگانه است، اين به نتيجه نميرسد فقط همين كاري كه من ميگويم بايد كرد ديگر راه ديگري ندارد، اين وقت است بنده ميگويم فقط همين جواب و راه را دارد راه ديگري ندارد و اينكه فقط همين راه را دارد از كسي كه كارشناس است نقل ميكنم. خداوندتبارك وتعالي فرمود: براي فلان چيز فقط همين راه را بروي ما هم ميرويم اما آنجايي كه چنين نظراتي نيست و من گفتم كه فقط راه را دارد اين كار هركسي نيست كه بخواهد بگويد، فقط همين راه را دارد. خيلي اوقات ما مثلاً به نظرات چند سال قبل خود ميخنديم چه بسا چند روز بعدش به نظرات خيلي مهميكه داشتيم فكر ميكرديم كه اين است و جز اين نيست خندهمان ميگيرد كه چه اشتباهي در اين نظريه وجود داشته است. سؤال مفهوم نيست؟ شما ببينيد وقتي ميگويد كه من مُرده را زنده ميكنم مُرده تسليم است يعني اجازه معالجه ميدهد، وقتي ميگويم بيماري را شفا ميدهم، كور را شفا ميدهم، كور تسليم شفا ميدهد، وقتي ميگويد كسي كه جزاميآست من شفا ميدهم آنهم تسليم است اما انسان موجود مختار است و تا خودش تن به تسليم ندهد نميرود. بر اساس درس اولمان گفتيم: "ما مِنْ حركة و الا أنت محتاج الي معرفة". از مقصد وقتي ميخواهي حركت كني ـ از مبدأ به مقصد گفتم ـ كه آن كمالي كه ما اول تصورش ميكنيم اول است: "هو الاوّل" بعد بصورت تفضيلي به آن ميرسيم "هو الآخر". پس شما اول يك شناختي داريد چون طلب مجهول مطلقه براساس يكي از اصلها كه خوانديم محال بود حال اگر شما بخواهيد به سمت چيزي برويد كه آرزويتان باشد اين آرزو بايد اول يك شناختي به آن داشته باشيد، يك مزهاي از آن چشيده باشيد تا به اصلش برسي پس در طول حركتتان اين همراهتان است حتي در طول حركتتان شتاب سنخيت بيشتر ميشود. يا در روايت داريم كه هرچقدر سنخيت بيشتر باشد شما نزديك خواهيد شد و سرعت بيشتر خواهد شد، در طول مدتي كه شخص حركت ميكند بايد اين چيزيي كه ميكشاند آخر بالا باشد، مثال داريم: آهنربا كه در طول اين مدتي كه آهن را ميكشاند بايد در ميدان جاذبه قرار گرفته باشد، چيزي بين آهن و آهنربا حائل شود يعني كشش را قطع كند توقف حاصل ميشود، در حركتهاي عمودي هم سقوط هست، پس اينكه هست ديگر آهن براي خودش نيست آهن تسليم است و به اصطلاح آهنربا از خودش چيزي ندارد فقط كشش است، فقط آنجايي كه شخص مقاومت ميكند نميتواند برود شما بايد دستت بگيري و راه بيافتي نميتواني بگويي بايست و بكشي دست را كه كشيدي توقف حاصل ميشود و يا در حركت عمودي، داستان آن مرغي كه در كتابهايي فارسي دبستانمان يادمان هست كه لاكپشتي را مرغان بالا بردند و بعد دهانش را رها كرد سقوط كرد، يعني اگر ميخواهي غير عمودي حركت كني يعني مثل پرندهها ميخواهي حركت كني بايد وصل به پرنده شوي آنجا كه دستت را از دست پرنده كشيدي و با بال پرنده ارتباطت را قطع كردي آنجا سقوط است، اينكه احمق، معجب معالجه نميشود چون بايد تسليم باشد تا معالجه شود، اينهمه چيز را از خودش ميبيند وقتي ميبيند قبول نميكند خودش معالجه پذير نيست يعني عيب از موضوع است معالجه به اين شخص تعلق نميگيرد. در دسته ديگر روايات عجب را بالاتر از گناه ديگري دانستند و هيچ گناهي را به اندازه عجب زشت نشمردند، نبياكرم صلياللهعليهوآلهوسلم فرمود: "لو لم تفنبوا لخشيت عليكم هو أكبر من ذلك العجب أالعجب"،اگر گناه هم نكني از بدتر از گناه به شما ميترسانم، ميترسم كه دچار عجب و خودپسندي شويد، يعني شخص گناه نكند و اين حالت گناه نكردنش و آلوده نشدن و اين حالت پاك ومعنوي بودنش، اين توفيقش به عبادت و خدمت، هدايت افراد و خيلي از كارهاي ديگر آن بيچارهاش ميكند يعني در خودش ببيند و بعد يكدفعه عاشق خودش شود، ميفرمايد اگر گناه هم نكنيد بدتر از گناه به شما ميترسانم، حضرت دوباره تكرار ميكند: "العجب العجب"، عرض كردم كه بايد بگرديم و پيدا كنيم كه اين چه نوع بيماري در نفس است كه بدتر از گناه ديگري است، اينها جايگاه دارد و اين را با مشيت خدا ربط ندهيد اينها ذاتاً زشت است، يعني در نفس وقتي مطالعه كرديد اين را پيدا ميكنيد اينجور نيست كه خدا گفته زشت است يعني مثل بدن است كه ميشكافي و ميگويي بدتر از سرطان ديگر بيماري ديگري نيست چون ديگر خوب شدني نيست، حال انواعي از سرطان، بقيه را شايد بشود درمعالجه كرد، محدود كرد اما اين را نميشود چون كشنده است رشد ميكند، عجب هم اينطوري است بايد پيدايش كرد و رفت اما اينكه الآن با اين روايتي كه از نبياكرم صلياللهعليهوآلهوسلم نقل كرديم متوجه ميشويم كه چرا رأس الحماقت است؟ چون از هر گناهي بالاتر است و ما گناهي از آن بالاتر نداريم، "إنّ الرجل و يذنب ذنب فيندم عليه و يعمل العمل فيسره ذلك فيتراك أن حاله تلك فلأن يكون علي حاله تلك خير له مما دخل فيه"، ميفرمايد: شخص يك وقت گناهي را انجام ميدهد از كارش كه انجام داد پشيمان ميشود، اين پشيماني و عذاب وجدان هميشه همراهش هست، هميشه ناراحت است، آنوقت كه موفق به عمل خيري ميشود و عمل صالحي انجام ميدهد آن پشيماني آتشش در دلش از بين ميبرد، بعد ميفرمايد كه رهحت ميشود و احساس راحتي ميكند بعد ميفرمايد اگر به آن برايش حالت پشيماني ميماند خيلي بهتر بود تا اين حالت، اين راحتي كه الآن دارد اين برايش الآن بهتر است اگر آن حالت پشيماني كه داشت آن برايش بهتر از اين بود، ايين از امام صادقعليهالسلام بود. يك روايت ديگري هم از امام صادق اما مشهور از امام باقرعليهالسلام هم هست: "يدخل رجلان مسجد أحدهما عابد و الآخر الفاسق فيخرجان مِن المسجد و الفاسق صديقٌ و العابد فاسق، و ذلك عنده يدخل العابد المسجد و هو المُدِلٌّ بعبادةٍ"، ميفرمايد: يك عابدي و يك فاسقي هر دو وارد مسجد شدند وقتي خارج ميشوند آن فاسق مقام صديقين را در نزد خدا دارد و آن عابد فاسق است چون وقتي آن داخل ميشد در دخولش در مسجد به صاحب خودش ناز ميكرد يعني با آن حالت داشت ميرفت من كه چنين سوابقي دارم ميآيم كه چنين عبادتي كنم و دارم وارد مسجد ميشوم، ميخواهم به نماز بايستم، ميخواهم به قرآن بايستم، ميخواهم گريه كنم و دعا كنم، من با اين سوابق دارم دعا ميكنم وقتي دستش را بالا ميبرد با اين سوابق بالا ميبرد يعني دستش را بالا ميبرد ميگويد خدايا با اين سوابقي كه من دارم ميخواهم به نماز و قرآن بايستم ميخواهم گريه كنم و دعا كنم من با اين سابقه . وقتي دستش را هم بالا ميبرد با همه سوابق بالا ميبرد يعني با اين سوابقي كه من دارم خدايا دعايم را اجابت كن. ميفرمايد وقتي كه ميگويند به رخ ميكشد مدل يعني ناز ميكند به عيادتش و فكرش هم در همان عبادتهاي قبلياش است يا همين عبادتي كه الان به فكر خودش خيلي هم قشنگ انجامش ميدهد خيلي حال داده به آن نمازش و زيارتش يا بعضيها وقتي برميگردند كه 10-8-7 روز گريه كرده بر اباعبدالله حالا اين 4 روز آخر را مزد ميخواهد كه اباعبدالله به او مزد بدهد مثلاً مريضش را شفا بدهد. پول به آنها بدهد. نميدانند كه مزدشان همين است كه آمدند در اين مجلس نشستند نه اينكه بعد از اين منتي سر حضرت زهراسلاماللهعليها دارند حالا حضرت زهرا بايد جبران كند اين راه نميداند كه اين لطف بوده كه اينها آمدند در مسجد نشستند اينها به حضرت زهراسلاماللهعليها بدهكارند بخاطر اينكه توانستند حضرت زهراسلاماللهعليها دستشان را گرفته و توانستند به اين مجلس بيايند زير هر يارب تو لبيكهاست اول ما لبيك گفتيم بعد تو آمدي يارب گرفتي. اين را فراموش ميكند و انتظار دارد كه چون حالا آمدم ده روز زيارت عاشورا خواندم اين مشكلم حل شود حل نشد ميگويد من ديگر زيارت عاشورا نميروم به امام حسينعليهالسلام ميگويند اينقدر مهربان است. كريم است خدا اين همه كريم است امام رضايي كه معدن كرم است چرا مثلاً ما تا مشهد هم رفتيم مرخصي گرفتم مرخصي بدون حقوق گرفتم و رفتم آنجا و حالا بايد چنين و چنان ميشد و نشد ولي ميگويد فكر فاسق در پشيماني است يعني با شكسته دلي در كوي ما شكسته دلي ميخرند و بس بازار خود فروشان زآن سوي ديگر است با آن حالتش دارد ميرود سرشكسته و سرافكنده و يا بيآبرويي تمام سابقه فسق. سابقه گناه. سابق زشت دارد ميبرد ولي ميرود سراغ اين كريم دارد ميرود آنجا و از خدا ميخواهد كه مشكلش را حل كند و يا از خدا ميخواهد كه ببخشد هيچ چيزي ندارد يعني فقط سابقه زشت دارد داريم حضرت عليعليهالسلام بر سنگ قبر سلمان مينويسد. سلماني كه معروف است كه تمام درجات ايمان را طي كرد "و السلمان منا اهل البيت" شد اين بيت شعر را حضرت روي قبرش نوشت كه "وضدت علي الكريم بلا زاد من الحسنات والقلب سليم واقبح كل شي حمل زاد اذاكان السوفودعلي الكريم". يعني من وارد ميشوم به كريمي بدون زاد توشه نه قلب سليم دارم و نه عمل صالح و زشتترين كارم اين است كه انسان وقتي به اين كريمي وارد ميشود چيزي با خودش ببرد به كريم بر بخورد "الهي لم لكن لي حول فان طلب عن معصيتك الا في وقت ايقظتني بمحبتك" خدايا من هيچ تواني ندارم از اينكه از گناهي بتوانم خودم را دور كنم مگر اينكه تو به محبتت مرا بيدار كني و زنده كني و من دست برداريم از آن ميگويد فاسقي كه اينگونه به مسجد برود وقتي برميگردد صديق برميگردد. باز در حديثي ديگر ميفرمايد كسي كه ميخندد اما با اين خندهاش اعتراف به گناه دارد ميخندد اما ميداند كه مقصر است ميخندد اما ميداند كه بيآبروست ميگويد دين بهتر از گريه كنندهاي است كه ناز ميكند انتظار دارد. استدلال دارد. اين بهتر است از حضرت عليعليهالسلام داريم سيئه تسوف خيرعندالله من حسنه تعجبك گناهي بكني كه خودت بدت آيد ناراحت شوي از آن گناه بهتر از اين است كه عملي انجام دهي كه عجب بگيرد تو را. اين بهتر است كه دچار عجب نشوي. "ان رجل كان في بني اسرائيل عبدالله تبارك وتعالي اربعين سنه فلم يقبل منه فقال والي آخر". اين روايت از امام رضاعليهالسلام است ميفرمايد كه مردي از بني اسرائيل 40 سال عبادت كرد ولي خدا از او نپذيرفت و اين متوجه شد كه خدا از او نپذيرفته است بعد به نفسش گفت كه من هرچه ميكشم از دست تو ميكشم اگر خدا نمي پسندد تو آنها را به گند كشاندي و باطل كردي بعد خدا رحم كرد به او اينكه تو مذمت ميكني نفس خودت را بهتر از عبادت 40 سال است كه خود به خود بد ميگويي اين بهتر است در دعاها داريم كه وقتي ميخواهيد دعا كنيد حالا غير از اينكه به اسم خدا شروع ميكني صلوات بفرستيد و حواستان باشد شفيع ببريد نگوئيد كه من عمل خودم است چرا شفيع ببرم تا دعايم مستجاب شود اشرف مخلوقات و پيغمبر و آل او را ببريد و آنها را اول شفيع قرار دهيد بعد ميفرمايد حمد كنيد خدا را در روايت داريم كه دعا را با حمدش بخوانيد چون حمد خدا مانع عجب ميشود عجب را از شخص ميگيرد وقتي دعا را باسپاس شروع كرد "الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع" در دعاي عرفه شما ميبينيد كه حضرت همينطور شروع كرده است با حمد شروع كرده است دعاي ندبه را ميبينيد كه با حمد شروع ميكند با حمدالهي وقتي شروع كردي همه چيز را از خدا ميبيني و آن وقت توفيق را هم از خدا ميبيني در بعضي از دعاها اشاره شده كه خدايا تو مرا دعوت كردي كه به اينجا بيايم و بنشينم دعا كنم تو خواستي خدايا خودت گفتي در صحيفه سجاديه از حضرت سجاد داريم كه خدايا خودت گفتي "ادعوني استجب لكم الهي ادعوك كما امرتني فستجب كما وعدتني" خدايا من تو را دعا ميكنم همانطور كه تو رام كردي مرا و پس مرا اجابت كن به آن چيزي كه وعده كردي يعني وقتي حمد را شروع كردي بهتر است كه شروع كني به اعتراف گناهان. گناهان گذشته را در حين دعا به ياد آوريد و اعتراف كنيد كه چه كسي هستيد "استغفرالله الذي لا اله الاهوالحي القيوم الرحمان الرحيم ذوالجلال والاكرام واتوب اليه". بعد عبد مسكين مستكين باعث اينگونه خودت را معرفي ميكني با اين معرفي جلو ميرود كه خدايا من چه چيزي از تو ميخواهم در يكي از حمدهايي هست كه حضرت سجادعليهالسلام در صحيفه جامعه دارند ميفرمايد كه خداوندا اگر فضل تو نبود هيچ كس به بهشت راه پيدا نميكرد. يعني كسي با استحقاق به آن نميرسد اين روايت داريم"اوحي الله تعالی الي داودعليهالسلام خداوند وحي كرد به داودعليهالسلام "انظر صديقين ان لايعجبوا باعمالهم فان هو ليس عبدان صدقوا اللحساب الا هلك" كه البته اين قبل دارد و قبلش اين است كه "بشرالمذنبين وانظرالصديقين". گناهكاران را بشارت بده و صديقين را بترسان حضرت سوال ميكند كه خدايا چرا اينجوري؟ چرا به گناهكاران مژده بدهم و صديقين را بترسانم ميفرمايد كه بشرالمذنبين ميگويد كه بشارت بده گناهكاران را كه من غفورم و ميبخشم «ان الله يغفرالذنوب جميعاً» بشارت بده كه توبه كنند و برگردند من ميبخشم چون اين بد كرداري بعضيها را مانع ميشود از اينكه توبه كنند لذا به آنها مژده ميدهد كه برگرديد هر وقت هست برگرديد و توبه كنيد بعد ميفرمايد "و الصديقين ان لا يعجبوا بعبادتهم يا باعمالهم فان هو ليس عبدان صدقوا للحساب الاهلك". هيچ بندهاي نيست كه من بخواهم از اوحساب بكشم و گر اينكه هلاك ميشوند هر بندهاي را كه من بخواهم با عدلم رفتار كنم هلاك ميشود يك نمونهاش نمازي كه ميگوئيم "ان قبلت قبل ماسواها وان ردت رد ماسواها" اگر قبول شود همه اعمال قبول ميشود و اگر بخواهد رد شود اعمال رد ميشود ببينيم ما اين نماز را چگونه ميخوانيم مگرنه اينكه نماز جز به حضور قلب نيست. ببينيد ما چقدر به خدا در نمازمان اهانت ميكنيم چقدر بيتربيتي ميكنيم حالا اگر خدا بخواهد بخاطر نمازهايمان ما را عقاب كند چكار بايد بكند فقط نمازهايمان. خجالت بايد بكشيم از اين نمازي كه ميخوانيم يعني بايد بعدش بگوئيم خدايا معذرت ميخواهم از اينكه اين نماز را خواندم خدا عبادتهاي ما را ببخشد لطف كرده است ما يكنفر را كه با او صحبت ميكنيم اگر يك كمي بيهواسي كند چقدر به ما برميخورد و ناراحت ميشويم حالا ما ميرويم نماز اللهاكبر را هم ميگوئيم و خطاب ميكنيم به خدا بعد هواسها كجاها كه نميرود چقدر اهانتهاست كه ما متوجه نميشويم ما در آخر نماز "السلام عليكم و رحمةالله و بركاته" داريم اين خطاب كسي است كه از محضر مردم غايب شده و بعد وارد ميشود يعني من در طول نماز در دنيا نبودم و الان وارد دنيا ميشود و سلام ميكنم چون كسي كه وارد ميشود سلام ميكند و ميگويد سلام بر شما چون برگشت كرده است حالا ما رفتي نداريم كه بخواهيم بازگشت داشته باشيم در نماز ما در دنيائيم و سلاممان را هم داريم تكرار ميكنيم مثل اينكه من الان خدمت شما نشستهام همينطوري به شما سلام ميكنم وقتي نشستيم و داريم صحبت ميكنيم چه سلامي؟ حالا اگر خدا بخواهد ما را عقاب كند بخاطر همين نمازهايمان. ديگر بقيه اعمال هم كه جاي خود دارد نمازي كه "و إن قبلت قبل ماسواها وان ردت رد ماسواها" حالا ما به چه چيزي بنازيم. به چه فكر كنيم كه قرب داريم نزد خدا. حالا دعاهاي كذب و دروغي هم كه به خدا داريم جاي خودش. آن را هم كه خدا از همه ما مچگيريهاي عجيبي كرده است حالا بيائيم نگاه كنيم به خودمان ببينيم كه ما چه وضعي داريم آن موقع همين ننگ ما را بس است كه داريم چنين توجيحاتي به خدا ميكنيم فردا نميدانيم شرمنده گناهانمان باشيم يا شرمنده عبادتهايمان باشيم چگونه با خدا روبهرو ميشويم فقط همين مقدار را فكر كنيم حالا چه داريم كه بخواهد عجب ما را بگيرد يا خودمان را برتر از ديگران بدانيم كسي كه وضعش وخيم است و حالش حال عذاب است و وضعيت او جهنم محض است اين چه عجبي دارد كه بكند اين وضعيت ماست عبادتهايمان جهنم است و گناهانمان كه ديگر هيچ حالا حرممان همينطور زيارتها عزاداريها، ذكرهايمان همينطور، همه همينطور است اين است كه بايد حسابي بخواهيم كه "لامن له الدنيا و الاخره ارحم من ليس له الدنيا و الاخره" هيچ چيزي نداريم. كه خدايا شفاعت پيامبران و معصومين را بكن و گرنه اگر آنها نباشند و دستگيري نكنند ما چكار ميكنيم به چه بنازيم هيچ چيزي از خودمان نيست تازه اين همه هم كه به شيعه بودنمان مينازيم از خودمان نيست به ولايتمان مينازيم اين هم از خودمان نيست. هيچ چيزي نداريم فقر محض در نقص محض.
والحمدللهربّالعالمين