درسي را كه انتخاب كرديم كه اين چند جلسه خدمتتان عرض كنيم بحثي است پيرامون يكي از آفتهاي حركت انسان به سمت كمال ويژه و مطلق، سير انسان را عرض كرديم كه يك سير جسماني نيست هر چند كه جسم آلت يا وسيلهاي است كه به انسان در اين سير كمك ميكند اما انسان سر جسمانی نخست بلكه يك سير معنوی و روحانی است، كمال مطلقه، قرب به كمال مطلقه، قرب به هدفي كه انسان برايش خلق شده است آنهم قرب مكاني نيست بلكه عبارت است از سنخيت يعني اگر سنخيت نباشد قربي هم حاصل نخواهد شد پيمودن راه را با اين وسيله تنها ميسر دانستند آن هم داشتن قلب سليم است يا به عبارت ديگر پيمودن راه و نتيجه آن قلب سليم است. يوم لاينفع مال و لابنون الا من اتي الله بقلب سليم، روزي كه هيچ چيزي نه مال و نه فرزند به كار ميآيد مگر قلب سليم، البته مال و فرزند بعنوان نمونه ذكر شده اسن نه اينكه چيزهاي ديگر بكار ميآيد يعني هيچ چيز، اين يعني مال و فرزند را ذكر كرد يعني بعنوان دو تا از عوامل وابستگي انسان به دنيا هست وگرنه هيچ چيزي مگر قلب سليم به درد نميخورد، اين بايد جزء باورهاي ما شود كه فقط همان بدرد ميخورد پس وقتي ميگوييم آفت يعني آفت قلب سليم و سلامت است در واقع بيماري است و از همان بيماريهاي خطرناك است اين آفت عمل نيست بلكه خلق است يك وقت ما ميگوييم قمار كردن، زنا كردن، شراب خوردن آفت قلب سليم است اين يك عمل است گاهي خلقي آفت قلب سليم ميشود كه اين بسيار خطرناكتر است چون تغييرش و براندازي آن بسيار مشكل است در روايت داريم جابجا كردن كوهها آسانتر از تغيير خلق است نه اينكه محال است اما كار مشكل است اين آفتي كه امروز ميخواهيم از آن براي شما گزارش بدهيم از نوع آفتهاي خلقي است و آن آفت عبارت است از عجب يعني خودبيني و خودپسندي البته بزرگان تعاريف مختلفي از عجب دارند و مثلاً يكي از بزرگان عجب را اينگونه معنا كرده است كه عبارت است از بزرگ شمردن عمل صالح و كثير شمردن آن و مسرور شدن و ناز كردن بواسطه آن و خود را از حد تقصير خارج دانستن كه البته همان ترجمهاي كه عرض كردم دقيقتر است اين تعريف كه با چند باب عاطفه آغاز شد از كتاب اربعين حضرت امام (ره) اما عجب عبارت است از خودبيني و خودپسندي، ما در تعريف كلي عجب نميتوانيم بگوييم بزرگ شمردن عمل صالح و از اينگونه چيزها كه در اين تعريف آمده معلولات عجب هستند يعني اول عجب كه به كسي دست ميدهد خودبين و خودپسند ميشود و بعد اين حالت به او دست ميدهد در واقع اين حالات معلول عجب هستند اما اگر بخواهيم تعريف واضحتري كنيم كه معلولات را نشمرده باشيم اين است كه انسان در خودش يك نعمت يا يك كمالي را پيدا كند و خودش آن كمال و نعمت شود و آن كمال و نعمت را از خودش بداند يعني يادش برود كه اين را خدا به او داده است هر كمالي را فراموش كند كه از كمال مطلق گرفته شده است.
در يك روايت از حضرت عليعليهالسلام است كه عجب را ضد عقل دانسته است، البته تشريح دقيق مسأله عجب را بزودي در دروس معرفت داريم كه به آن ميرسيم به عبارتي شايد بهتر بود كه اين بحث را موكول ميكرديم به وقتي كه به دروس معرفت نفس به خود جايگاهش از نظر معرفتي ميرسيديم كه ببينيم چگونه ميشود كه به انسان عجب دست ميدهد و از كجا ناشي ميشود اما به اين خاطر كه مباحثي بين جلد 1 و 2 فاصله زيادي ايجاد شود و آن مباحث هم مباحث مهمي است صلاح دانستيم كه قبل جلد 2 به اين بحث بپردازيم. در اين روايت و اين چند روايت كه ميخوانيم دلايل نفسياش را كه من قبلاً هم خدمت دوستان عرض كردم ما هر چه كه درباره انسان ميشنويم حتماً بايد دليل معرفت نفسياش را هم بدانيم ، ما يعني مايي كه داريم كارهاي اينگونهاي ميكنيم دليل دليل معرفت نفسياش را هم بدانيم يعني ببينيم كه در ما چه ريشهاي دارد چرا اينگونه است وقتي عليعليهالسلام ميآيد راجع به انسان نظري ميدهد ييا خداوند تبارك و تعالي در قرآن در مورد انسان نظري ميدهد اين نظر در چه رابطهاي است؟ اين نظر يعني اينكه راجع به يك موضوع يك حكميرا دارند صادر ميكنند، چه وقت ميشود حكم راجع به يك موضوعي صادر كنيم؟ زماني كه ما آن موجود را بشناسيم پس حكم راجع به آن صادر ميشود. ما گاهي وقتي روايات ميشنويم از اين جهت در مورد خودمان ميپذيريم كه معصومعليهمالسلام فرموده است و معصوم هم اشتباه نميكند گاهي اوقات اينگونه نيست اگر دقيقتر باشيم و خودمان به معرفت نفس نائل باشيم آن كلام، از آن معصوم كه درباره انسان حكمي صادر كرده است آن كلام را در خودمان مييابيم، ريشهاش را پيدا ميكنيم يعني ميدانيم معصوم با اين ديد چون ايين شناخت را از نفس داشته اينگونه فرموده است ما هم اگر شناخت پيدا كنيم به همان نتيجهاي كه معصوم رسيده است خواهيم رسيد پس هرگاه در مورد انسان نظري ميدهند بايد بدانيم كه آن نظر معلول شناخت دقيق و عميق نفس انسان است كه ما عادت داريم بخاطر عصمت ائمه و معصومينمان ميپذيريم اما دقيقتر اين است كه خود ما هم به معرفت نفس نائل شويم تا عمق كلام آنها را پي ببريم، اين مرتبه بالاتري است لذا اين روايت ميفرمايد: رضاك نفسك مِن فساد عقلك، راضي بودن تو از خودت يعني از خود راضي بودن دليل فساد عقل است، انسان عقلش فاسد است. حال ما بايد در معرفت نفس به شناختي نائل شويم كه بدانيم چرا عجب ضد عقل است اولاً كه عقل چيست؟ كارش چيست؟ و ثانياً عجب چيست و چرا اين دو مقابل هم هستند؟ چرا هرگاه عجب آيد عقل ميرود؟ اين بايد توجه به آن شود. در روايت بعدي عليعليهالسلام ميفرمايد: العجب يفسد العقل، عجب عقل را فاسد ميكند. ييا در روايت ديگر از خود حضرت ميفرمايد: العجب رأس الحماقة، بالاترين حماقت اين است كه انسان دچار عجب و خودپسندي و خودبيني شود، عاشق خودش شود، البته اينكه چرا اين حالت به انسان دست ميدهد اينهم باز بايد ريشهيابي كرد كه چرا به انسان خودبيني و خودپسندي و خود بهتربيني دست ميدهد؟ پس اين روايات كه خوانديم انشاءالله بعدها بموقع و سر حوصله به ريشهيابي اين شخص بپردازيم.
قبل از اينكه راجع به عجب مراتب و درجاتش و حالتهايي كه به شخص معجب دست ميدهد عرايضم را شروع كنم اين را تذكر ميدهم كه اين قطعاً براي شما سؤال ايجاد خواهد شد كه اگر اينگونه است پس چرا چنين و چنان؟ يعني قطعاً سؤالاتي به ذهن شما خطور خواهد كرد كه اين سؤالات را انشاءالله جواب خواهيم داد چون كسي كه بحث عجب را ميشنود و مشكلاتي در نوع ارتباطش با ديگران، در معاشرتش ايجاد خواهد شد و يا حتي اگر مجردي اين را بشنود ممكن است كه او هم در ازدواجش نيز تأثير بگذارد، در نوع همسري كه براي خودش انتخاب ميكند، لذا به اين سؤلات پاسخ خواهيم داد، حتماً سؤالات معاشرتي ايجاد خواهد شد كه انشاءالله آنها را هم پاسخ خواهيم داد، اولاً عجب به معناي خودبيني و خودپسندي عاشق كمالات خود شدن يك مسأله عمومي است يعني هر كس ممكن است به آن دچار شود از اين آفت كسي مبرّا نيست يعني سراغ هر كسي اين بيماري ممكن است كه بيايد يعني همه كس زمينة بيماري عجب را دارند، حالا بعضيها قبلاً واكسينه ميكنند و وقتي كه بيماري به سراغشان ميآيد تأثيري در آنها ندارد ولي بعضيها واكسينه نميكنند و وقتي آمد، مَن دَخَلَه العُجب هَلَكَ، هركسي كه عجب داخلش شود هلاك ميشود، حالا هلاك شدن انسان را هم بعداً عرض خوهيم كرد مثل بيماري، مثلاً كزاز كه ميكروبش در اثر زخم وارد ميشود يا شخص قبلاً واكسينه كرده يا ميرود واكسنش را ميزند كه تأثيري نداشته باشد يعني متوجه ميشود كه بايد الآن واكسن بزند و ميرود ميزند و نجات پيدا ميكند يا متوجه نميشود و او را هلاك ميكند و از بين ميبرد و ايين بيماري از بيماريهايي است كه تمام اعمال شخص را باطل ميكند، همه فضايلش را هر چه كه دارد از بين ميبرد، چيزي باقي نخواهد گذاشت، هيچ چيزي براي شخص نميگذارد كه بماند. عرض شد كه عجب عبارت است از اينكه به انسان كمال يا نعمتي را بدهند و او در خودش ببيند و مغرور و مسرور به او شود و به وسيله اينكه ميداند كه اين نعمت يا كمال را دارد خودش را برتر از ديگران احساس ميكند، حال اين كمال چيست؟ كمال امري نسبي است يعني ما ميدانيم واقعاً در دنيا خداوند تبارك و تعالي معدن اين كمالات است و كمالات هم مشخص هستند اما ديدگاه افراد اينگونه نيست يعني در ديدگاه مردم كمال امر نسبي است يعني هر كسي چيزي را كمال ميداند چه بسا آن چيز كمال هم نباشد يعني اصلاً دچار سراب شده باشند يعني ممكن است چيزي كه ضد كمال است شخص كمال ببيند لذا عجب مخصوص افراد مؤمن و متقي و مسلمان نيست بلكه كفار هم ممكن است دچارر عجب شوند: أفَمَن زُيّن لَهُ سوءُ عَمَلِهِ فَرَأهُ حَسَنا، يعني عمل زشتش برايش مزين شده است و او را زيبا ميبيند يا وقتي قرآن ميخواهد زيانكارترين افراد را معرفي كند ميفرمايد: الذين ذلّ سعيهم الحيوة الدنيا و هم يحسبون أنهم يحسنونن صنعاً، كساني كه عملشان باطل است در دنيا يا گمراهي دارند، آنها فكر ميكنند كه دارند خوب عمل ميكنند و از اينهم شاد هستند. پس درجات عجب بر اساس حالتهايي كه انسان ميگيرد به سه قسمت تقسيم ميشود:1- انسان نسبت به عقايد و ايمان خودش عجب داشته باشد و در مقابلش عجب به كفر و شرك است ــ اين تقسيمات از كتاب اربعين امام بيان ميگردد ــ 2- تقسيم عجب به اخلاق حسنه است و در مقابلش عجب به اخلاق سيئه و رذائل، يعني بعضيها افتخارشان به كفر و شرك است از اينكه كافرند افتخار ميكنند، در تاريخ خيلي افراد داريم كه به خودشان ميباليدند كه ضضد دين هستند، خيلي از افراد جنايتكار هستند كه بخاطر اينكه جنايت كردند به خودشان ميباليدند. 3- در مقابل عجب به اعمال صالح است و در مقابلش هم عجب به اعمال بد است كه بعضي عمل صالح انجام ميدهند عجب آنها را ميگيرد يعني دچار توقع و خودبرتر بيني ميشوند و بعضيها هم اعمال بد انجام ميدهند، اگر ما وضع افراد اوباش و فاسد را نگاه كنيم ميبينيم كه به يكديگر مينازند كه من مثلاً چگونه ميتوانم دزدي كنم يا آنقدر راحت دزدي ميكنم، نگاه ميكنند ببينند كه كدامشان راحتتر و بهتر ديوار بالا ميكشد، كدامشان چقدر بيشتر توانسته پول بدزدد يا چند تا آدم بيشتر كشته است، چند تا ماشين بيشتر دزديده اسست ميبينيد كه اينها يك پيشكسوتاني براي خودشان دارند، در گروه لاتها همينطوري است كه يك نفر بزرگشان ميشود در ميان همه ناتوتر است به قول خودمان قالتاقتر بوده كه شده رئيس اينها خوب اينها هم عجب است مثلاً الآن تحويلش ميگيرند، به احترامش بلند ميشوند آنهم مثلاً تحويلش ميگيرند او به خودش هم حق ميدهد كه تحويلش بگيرند ميگويد من در اينكار استادتر هستم بايد مرا تحويل بگيريد و دستور كه ميدهم اطاعت كنند، جلوي پايم بلند شوند، راه باز كنند و از اين چيزها، از ايين سرابها خيليها هستند كه دچار هستند در كمالات گياهي هم همينطور است عدهايي هستند كه عجب به كمالات گياهي دارند يعني از آن جهت اسيرند يعني اولاً عمرشان را صرف كمالات گياهي ميكنند ثانياً نسبت به آن عجب هم دارند مثلاً قدرت بدني كه يك كمال گياهي است بعضيها عمرشان را در قدرت بدني ميگذارند كه مثلاً چقدر زورش زياد شود، بدنش مثل پاره آهن شود و محكم شود، بازوها چنين و چنان شود آنها يك كمال گياهي است مثل يك درخت كه بعد از مدتي قطور و طويل ميشود عمرش را در اين كمال گياهي ميگذارد و عجب هم او را ميگيرد يعني مثلاً در اين قسمت يك خودبرتر بيني دارد و عواقب ديگري سراغش ميآيد، سرابهايي كه سراغ اينگونه افراد ميآيد مثلاً من دو تا وارو بيشتر ميتوانم روي هوا بزنم تا آن يكي يا مثلاً دو دقيقه بيشتر ميتوانم زير آب بمانم يا ركورد شكسته شد فلاني چند ثانيه بيشتر زير آب ماند، خوب اين يك كمالي است كه ماهيها هم دارند كه مثلاً اينقدر بيشتر پريد يا مثل زيبايي يك كمال گياهي است. بعضيها اسير همين هستند تا ميتوانند به اين زيور و زينت و زيبايي و رنگ و جنس و پارچه و اينگونه است و اسير مدل و طرح و اين چيزها هستند و با همين چيزها هم به هرحال دچار عجب ميشوند مثلاً وقتي لباس قشنگتري ميپوشد ارزش بيشتري پيدا ميكند انتظار دارد با همين لباس كه پوشيده مردم يكطور ديگري به او نگاه كنند كه البته اينها بحثهاي مفصلي دارد كه بعداً يكي يكي موشكافي خواهيم كرد، بحث لباس يك بحث مفصل است، شهوت يا شهرت لباس و چيزهاي ديگر يا مثلاً همان كمالات حيواني، يك عده هم سر همين كمالات حيواني هستند كه مسابقه ميگذارند كه ببينند چه كسي بيشتر نوشابه ميخورد يا بعضي جاها ما ديديم كه مسابقه ميگذارند كه مثلاً من ميتوانم 12 نوشابه را يكجا بخورم يكي ميگويد من 15 تا ميخورم بعد براي همين هم براي خودش يك عظمتيي قائل است يعني يك احساس برتري ميكند كه توانسته 3 تا نوشابه بيشتر از آن طرف مقابل بخورد يا چند پرس بيشتر غذا خورده است يا چيزهاي ديگر، كمالاتي از اين قبيل. پس چيزهايي كه در واقع كمال نيست، كمال گياهي و حيواني كه عرض شد اينها هم كمال هستند اما كمال انساني نيست در حد گياه و حيوان هستند بعضي اوقات شخص به چيزهايي كه اصلاً كمال نيستند عجب پيدا ميكند مثل رذائل، كفر، شرك، توحش، بداخلاقي و چيزهاي ديگر، قساوت قلب و از اين قبيل نمونهها، اين مقدمهاي باشد براي بحث عجب و از جلسه آينده به اصل قضيه و حالتهايي كه به شخص معجب دست ميدهد بپردازيم.
معني قوه و فعل را در دروس گذشته بيان كرديم، اجمالاً اينكه هر چيز كه در او استعدادي است كه چيز ديگر شود اما هنوز آن چيز ديگر نشده است گويند اين چيز بالقوه فلان چيز است، يعني توان و استعدادش را دارد كه شود مثلاً تخم نارنج استعداد دارد كه درخت نارنج شود اكنون كه تخم است گويند كه بالقوه درخت است و چون درخت شد گويند به فعليت رسيد، يعني استعدادش شكوفا شد استعداد درخت شدنش شكوفا شد، و بالفعل درخت است و بديهي است كه هر موجود مستعدي در مسير فعليت مخصوص به خود است و ميدانيم كه هر مستعدي كه بالقوه فلان فعليت است از حركت به آن فعليت ميرسد. ميخواهد بگويد كه استعدادهاي افراد قوهها مختلف است، شكوفايي آنها هم مختلف است، دانه حدش اين است كه مثلاً به درخت برسد چيزي كه از دانه انتظار داريم مثلاً از نطفه انسان انتظار نداريم يا از يك سنگ انتظار نداريم هر كدام از موجودات براي خودشان قوه ويژه و استعداد ويژهاي دارند، فعليتشان هم ويژه هست. و ميدانيم كه هر مستعدي كه بالقوه فلان فعليت است از حركت به آن فعليت ميرسد يعني اگر ما قوهاي داشته باشيم اين قوه تا وقتي كه حركت نكند به فعليت نخواهد رسيد پس رسيدن نقص به كمال به وسيله حركت صورت ميگيرد. و اگر در حركت نباشد به همان صورت نخستين خود به ظاهر باقي خواهد بود نه فقط همان تخم نارنج به حركت درخت ميشود و دانههاي ديگر به حركت گياهها و درختها ميگردند و نطفهها به حركت انسانها و حيوانها ميشوند بلكه كاينها به حركت فلان گوهر كاني ميشوند و همچنين هر چه كه به حركت از قوه به فعل ميرسد، كاينها مثلاً مثل كربن كه در طول زمان تبديل به الماس ميشود ذغالي كه تبديل به الماس ميشود. حال در نظر بگيريد خودتان را كه مطلبي را نميدانستيد آن مطلب براي شما بالفعل مجهول بود و اين انسان است كه قادر است بالقوه به هر كمالي برسد تا آن مطلب را فرا نگرفتهايد شما را نسبت آن مطلب عالم بالفعل نتوان گفت بلكه عالم بالقوه. مثلاً دانشآموز كلاس اول ابتدايي نسبت به ضرب و تقسيم عالم بالقوه ميدانيم و اينقدر كه به كلاس سوم و چهارم ابتدايي رسيد ميگوييم كه حالا عالم بالفعل شده، اگر چه در اين هنگام كه نسبت به آن مطلب خاص عالم بالقوهايد نسبت به بسياري از صور علميه عالم بالفعل بوده باشيد، يعني منافاتي ندارد كه انسان خيلي از مسائل برايش حل شده باشد و به فعليت رسيده باشد (مطلبي در ذهن او) و نسبت به مسايل ديگر بالقوه باشد مثلاً يك دانشآموز كلاس سوم ابتدايي مسأله 4=2×2 برايش به فعليت رسيده است اما مسأله راديكال 100= 10، برايش به فعليت نرسيده است بلكه الآن نسبت به راديكال 100= 10 بالقوه است، و شما كه از قوه در آمديد و به فعليت رسيديد يعني آن مطلب مجهول براي شما معلوم گشت بايد از حركت بدان صورت علميه نائل شده باشيد و دانستيد كه فكر يك نحو حركت در انسان است. پس ما حركت مكاني براي رسيدن به مجهولاتمان نداريم ولي نوعي از حركت در ماست كه عبارت است از حركت ذهن، حركت فكر. پس از راه اين حركت كه فكر است از قوه به فعليت آمدهايد و بالفعل نسبت به آن مطلوب مجهول قبل عالم شدهايد يعني آن صورت علميه كه بالقوه بود اكنون بالفعل براي شما حاصل شده است حال از شما ميپرسيم كه آيا باز اين صورت علميه بالقوه است يا وقتي كه به فعليت رسيد ديگر قوه در او راه ندارد و گرنه پس هنوز اين صورت علميه بالفعل حاصل نشده و مفروض اين است كه صورت علميه به فعليت رسيد و بدان عالميم پس ديگر قوه و حركت در او راه ندارد. وقتي مسئله مثلاً 4=2×2 براي ما حل شد و ما فهميديم اين مسأله براي ما به فعليت رسيد يا نرسيد آيا احتمال دارد كه بعد از اين دوباره اين بالقوه باشد يا نه؟ پس قوه نيست چون اين به فعليت رسيده است يعني محال است كه مثلاً الآن بعد از صد سال فلاني بگويد كه: 200=2×2 يا صد سال پيش مساوي با 4 بوده حال بايد مساوي با 200 باشد نه، براي هميشه و براي بينهايت و تا ابد 4=2×2 است پس به فعليت رسيده است و بعد از آن حد ديگري ندارد كه بخواهد ادامه دهد. و ديگر اينكه آيا حركت مستلزم تغيّر و تبدّل نيست و يا اگر صورت علميهاي كه بالفعل حاصل شده است حركت كند آيا نه اين است كه به حركت،تغيّر و تبدّل در صورت علميه راه پيدا ميكند و صورت علميه ثابت و برقرار نخواهد بود آيا جز اين است كه همه صورعلميه ما به حال خود ثابتند؟ اينجا سؤال ميكند: آيا حركت مستلزم تغيّر و تبدّل نيست؟ چرا هست، تغيّر و تبدّل هم در آن صورت ميگيرد. سؤال دوم اينكه اگر صورت علميه كه بالفعل حاصل شده يعني از قوه به فعليت درآمده يعني همين4= 2×2 حركت كند آيا نه اين است كه به حركت تغيّر و تبدّل در صورت عمليه راه پيدا ميكند؟ جواب اين است كه: راه پيدا ميكند. و صورت عمليه ثابت و برقرار نخواهد بود؟ جواب اين است كه: بله ثابت و برقرار نخواهد بود. آيا جز اين است كه همة صور علمية ما به حال خود ثابتند؟ جواب اينكه: خير جز اين نيست همة صور علمية ما به حال خود ثابتند وقتي به صورت علميه تبديل شدند ديگر حركتي ندارند. مثلاً دانستيم كه زواياي ثلاث مثلث ـ زواياي سهگانه مثلث ـ بر سطح مستوي برابر است با دو قائمه، يعني زواياي سهگانة مثلث بر سطح صاف برابر با ْ180 است، و دانستيم كه نسبت محيط هر دايره با قطرش 14/3 است و دانستيم كه كل اعظم از جزء خود است اين دانستهها هميشه باقي و برقرارند و ميدانيد كه مادّه اباي از تغيّر و تبدّل ندارد بلكه در تغيّر و تبدّل است و اگر صور علميه مادي باشند بايد اباي از تغيّر و تبدّل نداشته باشند و حال آنكه چنين نيست زيرا كه علم ثابت دائمي است و به مرور زمان هر اندازه كه باشد و او به مسافت هزاران سال نوري به هيچ وجه تغيّر و تبدّل بدو روي نميآورد پس صور علميه مجرد از مادّه و عاري از قوه است يعني موجودي يافتيم كه وراي مادّه است. ابتداء بحث مادّه بود كه مادّه آنچه كه مسلم است تغيّر و تبدّل جزء ذاتياش است كه يعني هيچ مادهاي را نميتوانيم پيدا كنيم كه در آن تغير و تبدل راه پيدا نكند بعدآمديم صور علميه خودمان را بررسي كرديم ديديم كه آن صور علمية ما در آن تغير و تبدل راه پيدا نميكند، پي نتيجه ميگيريم كه اگر مادي بودند در اينها هم تغير و تبدل راه پيدا ميكررد و حال اينكه راه پيدا نميكند پس مادي نيستند، يعني علوميكه ما داريم هيچ كدام مادي نيستند وقتي مادي نبود ديگر مكانگير هم نيست چون در جلسه قبل خوانديم كه شرايط مادي اين است كه مكانگير باشد پس نميتوانيم بگوييم كه صور علميه جايش در مغز است چون مغز مادي و قابل تقسيم است در حاليكه صور علميه قابل تقسيم هم نيست.
درس 47: برهان ديگر در اثبات اينكه صورت علميه موجود مجرد از ماده و عاري از قوه مقابل در فعل است ماده را احكاميخاص از قبيل قبول اشاره حسي و تجزيه و انقسام و تغير و تبدل و وضع و محازات و زمان و مكان و اوزان و مقادير و ديگر احوال و اوصاف ماده است، ماده قبول اشاره حسي ميكند يعني ميتوانيم نشانش دهيم و اشاره به آن كنيم، تجزيهپذير است، انقسام دارد، تغير و تبدل هم در آن راه دارد، وضع هم دارد وضع يعني عبارت است از نسبت اجزاي يك چيز به خودش و يك موجود ديگر يا شئي ديگر اين را وضع ميگويند. و محازات يعني در برابر هم قرار گرفتن، در برابر چيزي قرار گرفتن يعني اين ماده اين خصوصيت را دارد كه در مقابل ماده ديگر قرار بگيرد مثلاً الآن ميگوييم كه اين ماژيك در مقابل ليوان قرار گرفته است يا مثلاً در مقابل قندان قرار گرفته يا مثلاً در پشت پارچ قرار گرفته اينها ميتوانند با يكديگر رابطه مكاني برقرار كنند، مثلاً به پاره سنگي اشاره ميشود كه اين پاره سنگ جايي را اشغال كرده است و بُعدي و فضايي را گرفته است كه ميگوييم متحيّز و در اين مكان است، متحيز يعني مكانگير مثلاً ميگوييم اين پارچ مكاني را گرفته است، و به قياس با اجسام ديگر محازي با آن در موازي با آن يعني مثلاً اين پارچ در برابر اين ليوان است يا در محازي اين ليوان است يعني اين پارچ در روبهروي اين ليوان قرار گرفته است، و زبر آن و زير آن و زير آن بَر اين است بَر يعني در كنارش، و در زمان به سر ميبرد و زمان بر او ميگذرد كه درست است كه بگوييم زماني است يعني ماده زماني است، پس ميشود آن را به نصف و ثلث و ربع و اجزاي ديگر تجزيه كرد و همچنين صحيح است ديگر احوال ماده بر او جاري شود در بيان وضع و زمان و مكان در دروس آتيه به تحقيق و تفسير بحث ميكنيم و اكنون اگر كه در مراحل ابتدايي راهِ دانشپژوهي هستم ولي به معاني آنها تا به آن اندازه كه در فهم برهان دخيل است آشناييم در نظر بگيريد كه آن پاره سنگ را رنگ بخصوصي است مثلاً سفيد است سفيدي ذاتي سنگ نيست، چون اگر ذاتي بود، جداييپذير نبايد باشد مثلاً ما نميتوانيم چربياي داشته باشيم كه چرب نباشد جدا از آن نميشود الآن هم سفيد بودن براي سنگ ذاتيش نيست، سنگ ميتواند باشد اما سفيد نباشد و گرنه هر سنگي بايد سفيد باشد سنگ را گوهري جز سفيدي و جز رنگهاي ديگر كه به هر رنگ درآيد سنگ است پس رنگ خارج از ذات سنگ و عارض بر او است يعني جزء ذات سنگ نيست بر آن. بديهي كه چون آن پاره سنگ را به دو نيم كنيم رنگ او نيز به پيروي آن به دو نيم ميشود. در مثال مثلث انديشه بفرمائيد صورت علميهاي را به برهان هندسي از شكل 32 مقاله نخستين اصول آمليدس تحصيل كرده ايم كه سه زاويه مثلث بر سطح مستوي برابر با دو قائمه يعني 180 است. اين صورت علميه يك مطلب كل و حقيقت بسيط است يعني يك مطلب كلي است كه مجموع زواياي مثلث 180 است كه كلي است ما در هر جاي دنيا مثلث گيرآوريم زوايايش برابر با 180 است بسيط است يعني اين علميكه ما داريم قابل تقسيم نيست اگر مثل آن پاره سنگ جسم مادي باشد ويامانند آن رنگ بروي عارض برماده باشد آن رنگ برون عارض برماده باشد بايد خودش چون سنگ و يا به تبع محلهاش چون رنگ قابل انقسام و تجزيه باشد حالا اين صورت علميه كلي كه ما داريم يعني مجموع زواياي داخلي مثلث برابربا 180 است اگراين قابل تقسيم باشد يعني مكان بخواهد به تبع مكانش بايد تقسيم باشد يعني اگر اين دو مغز بخواهد قرار بگيرد از آنجايي كه مغز مادي است اگر مغز را نصف كنيم يا تقسيم كنيم بايد اين صورت علميه هم تقسيم شود ونيزبايد ديگراحكام ماده برآن صادق باشد يعني زمان ببرد مثلابعد از20 سال مجموع زاوياي داخلي مثلث به جاي 180 درجه بشود 1800 درجه ولكن انقسام وتجزيه آن چه مفهومي دارد اصلاً قابل انقسام نيست تغيير و تبدل آنچه معني دارد؟ آيا درباره او ميتوان گفت در آن مكان يا در آن زمان است نميشود بگوئيم كه آن زمان دارد يا مكان دارد و يا طول آن چقدر و عرض آن چقدر است. آيا صحيح است كه گفته شود كه نيمي ازآن و5/1(يك پنجم) و10/1 (يك دهم) آن. نه مثلاً بگوئيم از قانون 4=2+2 من نصفش را فهميدم اين معنا ندارد و يا اينكه حقيقت واحدي است كه به هيچوجه رخنه در وحدت او را نمييابد هيچ وقت اين ازيگانگي و وساطت در نميآيد اگر چنين موجودي مادي بود اباي از قبول احكام ماده نداشت يعني احكام ماده را ميپذيرفت و هر صورت علميه كليه اين چنين است پس از برهان هم نتيجه گرفتيم كه هر صورت علميه كليه موجودي وراي ماده است در اين امور تامل و دقت بسزا بفرمائيد و آنها را سرسري نگيريد من كوشش ميكنم كه مطالب را ساده و روان به رشته تحرير در آورم شما هم بكوشيد تا درست به حقيقت آن برسيد و بايد اهتمام شما به فهميدن بيش از اهتمام شما به نوشتن باشد كه اصل آن است يعني انسان بفهمد تجربه هم ثابت كرده كساني كه دقت ميكنند كه درس را بفهمند بيشتر از آنكه مينويسد ميفهمند و ياد ميگيرند در روزگار پيش پوست حيوانات از قبيل آهو و گوسفند و مانند آن را دباغي ميكردند و چنان به بار ميآورند كه به صورت كاغذ در ميآمد و بر آن مينوشتند من خودم بسيار پوست دباغي شده گوناگون ديدم كه تميز برخي از آنها با كاغذ دربادي نظر دشوار مينمود يعني در اول كه ميخواستي نگاه كني شك ميكردي كه آيا اين واقعاً پوست است يا كاغذ است قفتي در تاريخ حكما آورده است كه يكي از شاگردان سقراط به او گفت براي ما دانشت را در دفتر بند كن در جواب گفت من دانش خويش را در پوست ميش تباه نميكنم گويند ابوحامد غذاي آنچه را فرا ميگرفت در دفترآن مينوشت وقتي با كارواني در سفر بود و نوشتهها را يكجا بسته و با خود برداشت در راه گرفتار راهزنان شدند غزالي روبه آنان كرد و به التماس گفت اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما. دزدان را طمع زيادت شد آن را گشودند و جز دفترهاي نوشته چيزي نيافتند دزدي پرسيد كه اينها چيست؟ چون غزالي وي را بدانها آگاهي داد دزد راهزن گفت علميرا كه دزد ببرد به چه كار آيد اين سخن دزد در غزالي اثري عميق گذاشت و گفت كه پندي به از اين از كسي نشنيدهام و ديگر در پي آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد عاري بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براي انسان گوهر جان و گنجينه سينه اوست بايد دانش را در جان جاي داد و بذر معارفت علوم را در مزرعه دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبي دور و دارائي واقعي آدم است اينكه ميگويد دارائي واقعي آدم است يعني انسان آن علومي را كه ميگيرد و خودش تبديل به انسان ميشود جزء انسان ميشود دارائي واقعي است كمال واقعي است مثل اطلاعاتي كه ما الان راجع به اعداد ما داريم يعني ياد گرفتيم آن مقداركه با ما يكي شده است الان مثل ضرب و تقسيم و جمع و تفريق مثل شمارش اعداد. نام اعداد و دانستن اعداد و نام اشيائي كه ميدانيم و مثل حروف الفباء مثل كلماتي كه ميشناسيم و آنها جزء ما هستند ما بهطور طبيعي ميتوانيم از آنها استفاده كنيم عادتاً ميتوانيم از اينها استفاده كنيم نياز به فشار آوردن به ذهنمان نداريم جزء ما شدند اينها دارائي واقعي ما هستند همانطور كه عقايد و اخلاق و معارفي كه جزء ما شدند.
والحمدلله ربّالعالمين