جلسه 040 - معرفت نفس
شماره جلسه
40
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 040 - معرفت نفس

اينكه شيخ در نقل قول ذی‌مقراطيس گفته است كه همه آنها در طباع جوهرشان مانند همند در اين عبارت سه مطلب است يكی جوهر و ديگر طباع و ديگر مانند هم بودن اما جواهر بودن آنها همان است كه به تازگی گفته‌ايم آن ذرات كوچك اجرامی هستند كه دارای طول و عرض و حجم می‌‌باشند و جسم تقسيم به آن اجزاء ‌می‌شود. اين اجزاء جوهريند. به نقاط هندسی و فلسفی كه طرف خط باشند. در تعريف نقطه جمله ای عرض كردم كه نقطه چيزی است كه جزء وطول و عرض و عمق ندارد نه بالفعل و نه در وهم. در وهم هم ندارد چون اگر كسي بتواند تصور كند نقطه‌ای را كه دارای طول وعرض وعمق باشد آن نقطه نيست. يا اينكه نقطه محل برخورد دو خط است خط هم به معنای هندسی خودش است. می‌‌‌گويد اين اجزاء‌ جوهريند يعنی به هرحال قائم به ذات هستند. چيزی هستند كه قائم به ذات هستند. نه نقاط هندسی كه طرف خط باشند. يعنی نقاطي كه در مقابل خط می‌آيد در هندسه. زيرا نقاط هندسی كه مقصودم همان نقاط فلسفی است اگر كه طرف خط است عرض است و جوهريت ندارد. يعنی نقاط هندسی چيزی نيستند كه وجود داشته باشند يك امر فرضی است و تقسيم جسم به نقاط هندسی به اين معنی غلط است. چون اگر ما بگوئيم جسم از نقاط بسيار ريزی از ذرات بسيار ريزي تقسيم می‌شوند و مقصود آن هم نقاط هندسی باشد چون نقاط هندسی خودشان جوهر نيستند چيزی ندارند. يك ميليون ازآنها راهم كه كنارهم بگذاری چيزی درست نمی‌شود چون اصلاً‌ جوهر ندارند. طول و عرض و عمق ندارند هيچ چيزی ندارند و جسم هم كه از هيچی پديد نمی‌آيد و تقسيم جسم به نقاط هندسی به اين معنی غلط است زيرا اين نقاط هر اندازه جمع شوند از تركيب آنها جسم حاصل نمی‌شود و به قول شئخ در فصل سوم مقالات سوم طبيعی شفاء‌ «قد اجمع علماء علی النطفه كم اجتمع له تجميد علي حجم نقطه واحده». همه علماء بر اين عقيده هستند اجماع كرده‌اند كه نقاط هندسی هرچقدر هم كه جمع شوند بر حجم شوند بر حجم نقطه چيزی اضافه نمی‌شود. اما اينكه در طباع مانند همند يعنی آن اجزامتحد الطبيعه هستند وطبيعت همه يكی است اگر چه در اشكال مختلفند. چنانچه خود گفته است در شكلهايشان گوناگونند. مثلاً بعضی ها 5 ضلعي هستند بعضی ها مثلث هستند به اينگونه می‌‌‌گويد اما طبيعت آنها يكی است مثل اين است كه يك قطعه كاغذی راتعدادی را به شكل مثلث ببری يك تعدادی را به صورت 5 ضلعی ببريد همه اندازه‌ها يكی است و يك چيز هستند همه جنس آنها يكی است كاغذ است. اما اندازه‌ها مختلف است و برخی آنها را دارای طبايع مختلف می‌دانستند يعنی بعضی‌ها هم گفتند كه اينها دارای يك طبع نيستند از يك جنس نيستند. جنسهای مختلفی هستند و بنابر رأی ذیمقراطيس و پيروان وی مثل اين است كه سنگی را خرد كنی و اجزاء خرد و ريز سنگ همه در طبيعت يكی‌‌اند مثل قند را كه خرد می‌كنی و به دانه‌های ريز تقسيم می‌كنيد همه در طبيعت از نظر ماده يكی هستند فرقی نمی‌كند اگر چه آن اجزاء شكلهای گوناگون دارند. و يا اينكه شئشه‌ای را بكوبی و ريز ريز كنی كه همه اجزاء در طبيعت يكي‌اند و در شكل متفاوتند. استاد نامبرده‌ام آقاميرزا ابوالحسن شعرانی رحمةالله‌عليه ‌در يكی از محظوطات ديگرش محظوطات يعنی نوشته‌ها كه نيز به خط آن‌جناب نزد اينجانب محفوظ است فرموده است اتم لفظی است يونانی كه ابتدا ذی‌مقراطيس استعمال نمود. و فرق آن با اتم جديد اين است كه ذی‌مقراطيس آنها را متحدالطبيعه فرض كرده است ولی امروز برای هم جسم بسيطی اتم مخصوصی ثابت می‌كند كه طبيعتاً با ديگری متفاوت است جسم بسيط. منظور مولكول است يعنی برای هر مولكولی اتم مخصوص دارد كه طبيعتاً با ديگری متفاوت است. مثلاً مولكول كربن با هيدروژن، اكسيژن، هليم اينها با هم متفاوت هستند البته من قبلاً عرض كردم كه مؤسس نظری. اتمی است لوكرتيوس است اين قسم را هم حذف می‌كنيم چيز مهمی نيست. فرق بين طباع و طبيعت فرق بسيار مختصری دارد كه اينجا ذكر فرموده است. اما آنكه ذی‌مقراطيس گفته است اشكال آن اجزاء‌ گوناگون است و حركت و اتفاق و ديگر قيود كه در تعريق جزء اخذ شده است شرح و تفسيرآنها به دروس بعد موكول می‌كنيم اكنون اين درس را به گفتار فروغی درباره ذی‌مقراطيس و رأی وی خاتمه می‌دهيم وی در اوايل سير حكمت در اروپا گويد. فروغی كتابي دارد به نام سير حكمت در اروپا يعنی سير انديشه‌های فلسفی در اروپا. از چند هزار سال پيش به اين طرف حالا فروغی می‌‌‌گويد. يكی ديگر از بلند قدرترين حكمای آن دوره يعنی در معه پنجم معه يعنی صده در معه پنجم از ميلاد يعنی 500 سال پيش از ميلاد ذی‌مقراطيس است كه در جميع رشته‌های حقايق نمو كرده و در آفاق و انفس سير كامل به عمل آورده. آفاق يعنی طبيعت انفس جمع نفسهاست يعنی سير طبيعی كرده در جهان. مطالعات روحی داشته ومطالعات طبيعی هم داشته و آثار بسيار از خود گذشته ليكن چندان چيزی از آن باقی نمانده است. از جهت تبحّر در علوم او را در معه پنجم دارای همان مقام دانستند كه ارسطو در معه چهارم داشت و شئرن زبانی‌اش را نظير افلاطون گفته‌اند و برخلاف اقليدوس. اقليدوس همان هراكيلتوس طبعاً خوش بين و شاد بوده و حكيم خندان ناميده می‌شده. باری آن دانشمند جهان و همه آنها اجسام را مركب از ذرات بسيار كوچك بي‌شمار دارای ابعاد ولكن تجزيه ناپذير می‌دانند تجزيه ناپذير يعنی اتم و معتقد است كه ذرات همه يك جنسند و تفاوت آنها و تنوع اجسام همانا از اختلاف و شكل و اندازه و وضع ذرات آنها نسبت به يكديگر است وجود ذرات ابدی است و به يك حركت مستدعی دائمی است مستبدير يعنی دايره‌ای شكل. به يك حركت مستدير دائمی‌ كه جزء ذات آنهاست متحرك هستند. اين ذرات در جهان ملأ را تشكيل می‌دهد وجنسش آنها در خلأ است ملأ‌ يعنی پری و در واقع نقيض خلأ ‌است كه آن را تعريف كرديم خلأ ‌يعنی خالی بودن مكان از هر ماده جسمانی كه آن را اشغال كند. حالا اگر مكان خالی از امر جسمانی نبود می‌‌‌گويند پر است يعنی ملأ است و فلانی ندارد. می‌‌‌گويد در جهان اگر ذره‌ای است در عالم. جهانی است. مثل كره زمين. مشتري. مريخ. چيزی هست اينها ملأند يعنی پر هستند. چيزی هستند اين از ذرات و اجزاء لايتجزی تشكيل شده است و حركت آنها درخلأ است يعنی جايی كه هيچ چيزی و هيچ شئ‌ای نيست. اينها می‌آيند آن جا را پر می‌كنند و ملأ درست می‌كنند و بنابراين سراسر جهان از خلأ وملأ صورت گرفته. ارواح و ارباب انواع نيز از ذرات مركبند. ارباب انواع يعنی ربّ‌النوعها. ربّ‌النوعهايی كه می‌پرستيدند. ربّ‌النوع چيزهايی بوده درعهد باستان كه برای هريك از مظاهر طبيعت يك ربّ‌النوع يك خدا و يك چيز كلی می‌دانستند. مثلاً خدای باد. خدای باران زلزله. سيلی. برای هر امور طبيعی يك خط برای آن می‌‌‌گذاشتند اين را می‌‌‌گويند ربّ‌النوع ارباب انواع يعنی ربّ‌النوعهايی مختلف. ولكن ذرات آنها كوچكتر وپر حركتند از ذرات اجسام می‌باشند. چون ربّ‌النوع قویتر از يك چيزعادی است. چون خداست با يك موجود قویتراست. لذا بايد يك فرقی داشته باشد اگر قرار باشد كه بگوئيم آن ربّ‌النوعها يا آن ارواح اينها همه از ماده تشكيل شده‌اند پس هيچ فرقی با هم ندارند لذا برای اينكه بيايند اين فرق و تمايز و قدرت را توجيح كنند يك توجيحی در نوع جسم آنها يك تفاوتی در نوع ماده اينها قائل شدند ذی‌مقراطيس به بخت و اتفاق قائل نيست. اتفاق يعنی چيزی بدون علت ايجاد شود و همه امور را علت و معلول يكديگر و وقوع آنها را ضروری و جبری می‌داند به عقيده او منشأ ‌ادراكات. حس است و حس ناشی از آن است كه از اشياء و اجسام چيزهای صادر شده و در فضا سير نموده و به اعضای حساس انسان می‌رسند و آنها را متأثر و متحسس می‌سازد مثلاً داريم كه يكی از نظرات اين است كه شما وقتی جسمی را می‌‌بينيد از جسم يك نوری يك شعاعی به چشم می‌خورد و بعد چشم می‌تواند آن را ببيند. يعنی اينطور نيست كه فقط چشم او را ببيند. بلكه يك تأثيری هم چشم روی ما می‌‌‌گذارد و يا داريم در بعضی از فلاسفه بعد از دوره رنسانس برای ابصار و ديدن ادراكات حسی قائل هستند كه فقط انسان نيست كه با محسوسات تماس دارد بلكه محسوسات هم يك تأثيری در انسان می‌‌‌گذارد. از همين نظريه كه خودشان داده‌اند اين نتيجه را گرفتند كه وقتی ما با اجسام و با محسوسات تماس داريم. چون فقط ما فاعل شناسايی نيسيتيم. آنها هم در ما تاثير می‌‌‌گذارند. پس ما هيچ وقت اجسام و محسوسات را به‌ طور واقعی نمی‌شناسيم آنطور كه بايد باشند ما با تأثيری كه پذيرفته‌ايم داريم آنها را می‌شناسيم نه به صورت خالص. لذا هيچ وقت يك چيز. يك شئ به صورت واقعی خودش و قطعی خودش مورد شناسايی ما قرار نمی‌‌‌گيرد اين نظريه‌ای است كه بعضی از فلاسفه كه بعد دوره رنسانس در اروپا آمدند قائل بودند اين بود گفتار فروغی در كتاب نامبرده. پيداست كه برخی از گفتار وی با گفتار شيخ در شفا ‌مغايرت دارد مثلاً شيخ فرمود كه ذی‌مقراطيس در كل عالم قائل به اتفاق است ولی فروغی می‌‌‌گويد كه ذی‌مقراطيس به بخت و اتفاق قائل نيست و فروغی خلاف آن را نقل كرده است كه به اتفاق قائل نيست و می‌بايستی عدم اتفاق را به امور جزئی چون نبات و حيوان مثلاً اختصاص می‌دهد چرا كه رأی ذی‌مقراطيس بر اين بود. علاوه اينكه اطلاق جبر در اينگونه موارد صحيح نيست چنانكه در بعد روشن خواهد شد. در كلامی‌ كه فروغی از ذی‌مقراطيس نقل می‌كند را در بالا دقت كنيد و همه امور را علت و معلول يكديگر و وقوع آنها را ضروری و جبری می‌دانند. ايشان اولاً كه ايراد می‌‌‌گيرد به گفتار فروغی می‌‌‌گويد كه اولاً گفتارش با گفتار شيخ تطابق ندارد چون به هر حال فروغی از قدما اين نظريه را گرفته و مرحوم ابن‌سينارحمةالله‌عليه فرمود كه قائل به اتفاق و بخت هست و مرحوم فروغی می‌‌‌گويد كه نيست از اين طرف آقای فروغی كلمه جبر را بكار برده است آقای مصنف آيت‌الله حسن‌زاده می‌فرمايد كه علاوه اينكه اطلاق جبر در اين گونه موارد صحيح نيست چنانكه در بعد روشن خواهد شد و همان تعبيه حضوری خوب و بسند بود و ديگر اينكه به جای ابدی می‌خواست از سی بگويد و يا هر دو را جمع كند (وجود ذرات ابدیت و به يك حركت مستدير دائمی‌ كه جزء ‌ذرات آنهاست متحرك هستند) می‌‌‌گويد نبايد ابدی بكار برد. ازلی را بايد بكار برد. ابدی برای بعد از قضيه است ما می‌‌‌گوئيم ما موجود ابدی هستيم يعنی بعدها ما منتقل به ابدی‌ات می‌شويم و يا مثلاً زندگي ما ابدی است يعنی پايان ندارد ابد به يك پايان چيزی مربوط است ازلی به ابتدای چيز مربوط است اينها قائل هستند .مثل لوكرتيوس كه نظريه‌اش اين بود كه می‌‌‌گفت واقعيت جهان ازلی است يعنی از اول بوده است. پس وقتی صحبت از ازل می‌شود يعنی ما اول چيزی را در نظر می‌‌‌گيريم وقتی حرف از ابد شد ما پايانش را در نظر می‌‌‌گيريم اينكه می‌‌‌گويد وجود ذرات ابدی است پس به اين معنا ممكن است باشد كه ازلی نباشد در حالی كه اصلاً منظور همين بود كه اين ذرات ازلی هستند. يعنی لوكرتيوس هم می‌‌‌گفت كه اين ذرات و اتمها. مخلوط نيستند . پس به جای كلمه ابدی بهتربود كه ازلی بكار می‌‌برد و قسمت عمده گفتار فروغی بايد ناظر به شفاء ‌باشد يعنی بايد اين را از روی شفاء ‌گرفته باشد . شفای خود رو علی(ره) ‌چنانكه از مقايسه آنها با يكديگر به خوبی معلوم می‌‌‌گردد و فروغی شفا را به فارسی ترجمه كرده است و به چاپ رسيده است كه اگر چه من خود ندارم و از كم و كيف آن بی‌اطلاعم ولكن همين قدر در خاطر دارم كه روزی استادم علامه جناب محمدحسين فاضل قمي رضوان‌الله‌عليه در درسی كه در محضر مباركش در منزل آن جناب در تهران افتخار تشرف می‌يافتيم اظهار داشتند كه فروغی شفا را در نزد من خوانده است پس فروغی اين گفتار را از شفاء گرفته است و به تقرير و املاء من. آنها را به فارسی ترجمه كرده است يعنی من گفتم او ترجمه كرده است و استاد ديگرم علامه جناب ميرزا مهدی‌الهی قمشه‌ای ‌رضوان‌الله‌عليه ‌می‌فرمودند كه فروغی بسيار با علمای روحانی انس داشت و همراه ملازم محضر و مجلس تدريس و تعليم آنان و خوشه چين خرمن دانش ايشان در مورد فروغی نظرات متفاوتی است عده‌ای می‌‌‌گويد مرد خوبی بوده است وعده‌ای هم می‌‌‌گويند مرد خوبی نبود و فردی بوده كه خائن به مملكت بوده است.

درس39: در درس گذشته دانسته شد كه اجزای ذی‌مقراطيس جواهر فردند و دارای طول و عرض و عمقند و نقاط هندسی نيستند و دانستيم كه بعضی از قائلين به جزء‌ آن را به هيچ وجه قابل انقسام نمی‌دانند قائلين به جز يعنی كسانی كه اعتقاد دارند كه جز لايتجزی وجود دارد می‌‌‌گويد كه بعضی از آنها قائل شدند كه قابل انقسام به هيچ وجه نيست. يعنی ذرات بسيار ريزی هستند كه شما به هيچ وجه نمی‌توانی آن را تجزيه كنيد. اينان را مثبتين جزء ‌گويند. مثبتين يعنی اثبات كننده يعنی قائل. معتقد يعنی اينها ثابت می‌كنند كه يك چنين چيزی وجود دارد. پس هرگاه سخن از مثبتين شد يعنی كساني كه قائل هستند كه اجسام از ذرات ريز لايتجزی به نام اتم تشكيل شده اند. خواجه طوسی رحمة‌الله‌عليه. درشرح فصل نخستين اشارات گويد كه در نزد اصحاب اين رای مسلم است كه اجزا را چهار حكم است. پس می‌خواهد كل درسي را كه می‌خوانديم تامين به جز را نظرش را چهار خصوصيت نظرش را بيان می‌كند:

1- يكی اينكه اين اجزاء‌ اجسام نيستند يعنی خودشان جسم نيستند . كه گفتيم كه اين باطل است چون اگرجسم نباشد از تركيبشان چيزی حاصل نمی‌شود .

2- كه اجسام از آنها تأليف می‌شود .

3- اينكه اين اجزاء اصلاً و به هيچ وجه قابل انقسام نيستند .

4- اينكه درترتيب اجزاء جزء ميانگی حاجب دوجزء ‌طرفين خود است.

الان ما سه جزء داريم اگر قرار باشد كه اينها در هم تداخل پيدا كنند جسمی حاصل نمی‌شود اگر طول وعرض و عمق نداشته باشند كه جسم به وجود نمی‌آيد. اولاً می‌‌‌گويد جسم نيستند. يعنی نظرات كاملاً همديگرراردمی‌كنند. ولی اجزاء‌ از اينها حاصل می‌شود نظريه چهارم می‌‌‌گويد اينها در ترتيب اجزاء جز ميانگی يعنی جزء وسطی حاجب دو جزء ‌طرفين ديگر است يعنی نمی‌‌‌گذارد كه اين دوجزء ‌به يكديگر بچسبند. اگر اينها جز جسم نيستند چگونه اين وسطی مانع می‌شود كه اينها كه در طرفين است مانع می‌شود كه به هم برخورد كنند است و علامه شهرانی در يكی ديگر از تأليفات خود كه نيز به خط آن جناب در نزد اينجانب محفوظ است در بيان اجزاء ذی‌مقراطيسی گويد ذی‌مقراطيس يكی از حكمای يونان می‌‌‌گفت هر جسمی مركب است از اجزاء ‌كوچك كه در خارج به واسطه صلابت و كوچكي قابل تقسيم نيستند اما هر يك امتداد كوچكی دارند كه عقلاً تصور تقسيم آنها را می‌توان نمود. و بايد ملتفات بود كه ذرات ذی‌مقراطيس غير از جزء‌ لايتجزی است چون حزن يتجزی به هيچ وجه قابل انقسام نيست نه درعقل و نه در خارج پس تا به حال به 2 جزء قائل شديم. می‌‌‌گويد يك سری به اجزاء ذی‌مقراطيسی كه معروف است آن اجزاء به هيچ وجه قابل انقسام نيست نه در فكر و نه در خارج. گفتيم نه كسراً و نه قطعاً. نه وهماً و نه فرضاً كه خوانديم. می‌‌‌گويد كه مثبتين جزء ‌می‌‌‌گويند كه يك امتدادی دارند. و در خارج قابل تقسيم نيستند ولی در ذهن قابل تقسيم هستند. مقصودم اين است كه مثبتين جزء‌ اگر چه جزء را جسم نمی‌دانند ولی اجسام را مؤلف از اجزاء ‌می‌دانند. مؤلف يعنی تشكيل شده. جمع شده و جزء را جوهر فرد می‌خوانند و آن را به هيچ وجه قابل تجزيه و تقسيم نمی‌دانند پس جزو اجزائی را كه مثبتين آن از قديم قائل بدان بودند آنها را نقاط فلسفی و هندسی ندانستند و گرنه دانستيم كه از اجتماع نقاط معنی و فلسفی كه طرف خط است حجم و جسم صورت نمی‌‌‌گيرد می‌‌‌گويد نظر اين مثبتين جزء اين نيست كه اينها نقاط هندسی هستند. بر خلاف قبلی كه خوانديم اينها از آنها چيزی تشكيل نمی‌شود و خودشان جسم نيستند. البته وقتی می‌‌‌گويد جسم نيستند يعنی در واقع جزء ندارند. يعنی قابل تشكيل شدن جسم نيستند و جسم از آنها تشكيل نمی‌شود ولی می‌‌‌گويند كه با اين كه خودشان جسم نيستند جسم از آنها تشكيل می‌شود در درس پيش گفتيم كه بعضی جزن يتجزی را به هيچ وجه قابل تقسيم نمی‌دانند نه كسراً و نه قطعاً و نه وهماً و نه فرضاً. كسر شكستن چيزی است چون شكستن سنگ و شئشه و قطع. بريدن چيزی است چون بريدن چوب و مانند آن. وسعت ميدان فرض بنشئن از وهم است كه راجع به وهم و فرض قبلاً توضيح داديم اگر دانه خردلی را دو نيم كنند و سپس هر دانه را باز به دو نيم تقسيم كنند و همچنين چندين بار هر نيمه را دو نيم كنند و هم تا حدی همراه است يعنی می‌تواند تعدادی از تقسيمها را كه انجام شده خودش حاضر كند و بعد آن را نمی‌پذيرد بر خلاف فرض كه هراندازه خردلی و خرد و ريز شود باز همراه است وهماً و فرضاً د وقيد هر يك از كسر و قطعند يعنی چهار صورت نيست اينطور نيست كه قطع و كسر و وهم و فرض دو قسم تقسيم داريم يا قطع يا كسر. كه هر كدام به دو قسمت يعنی وهماً وفرضاً تقسيم می‌شوند وهماً وفرضاً دو قيد هر يك از كسر و قطعند يعنی نه كسر به حسب وهم و فرض و نه قطع به حسب وهم و فرض خلاصه قائلين به جزء می‌‌‌گويند كه جزء ‌به هيچ وجه قابل تقسيم و تجزيه نيست و دانستيم كه اين رأی ناثواب است زيرا در ترتيب سه جزء پهلوی هم. جز ميانگی حاجب دو جز طرفين است كه وهماً و فرضاً قابل تجزيه‌اند. اگر يك جسم و يك جزء ‌بتواند واسطه شود بين دو جزء ‌ديگر نمی‌‌‌گذارد كه اينها به هم برسند. پس نمی‌تواند كه اگر قابل تجزيه نباشد يعنی بعد نداشته باشد نمی‌تواند كه مانع از برخورد دو جزء شود. پس معلوم است كه جز وسط دارای اجزاء ريزتر ممكن است باشد. قابل تجزيه هست. ملا احمد نراقی و پدرش ملامهدی نراقی. اين پدر و پسر هر دو از دانشمندان نامور و فنون بوده‌اند دو فنون يعنی صاحب فنهای مختلف بودند و هر يك صاحب تأليفات و تصنيفات بسيار ارزشمند در علوم گوناگونند. و در همه رشته‌های علوم رسمی و غير رسمی زمان خود دست داشتند در حقيقت از دانشمندان بزرگ و بلكه از نوابغ گمنامند جامع‌الكتاب از ملامهدی نراقی است كه از بهترين كتابهای اخلاقی است و ملااحمد هم صاحب معراج‌السّعاده است كه آن هم از بهترين كتب اخلاق اسلامی است. پدر سنين هزار و دويست و نه هجری قمری و پس در سنين 1245 هجری قمری. مهدی نراقی جنگي به نام مشكلات العلوم دارد كه سفينه حامل مسقلات است جنگ يعنی كتابی كه مطالب مختلفی درآن نوشته شده است به نام مشكلات العلوم يعنی درمورد علوم مختلف مباحثی صحبت كرده ازعلوم مختلف و مشكلات آن علوم را در كتاب حل كرده است كه می‌‌‌گويد خود اين يك سفينه حامل مسقلات است يك كشتی حامل مسائل سنگين است كتاب ايشان را تعبيركرده به يك كشتی كه يك كتاب. سنگين و مهمی را در خودش حمل می‌كند يعنی اين كتاب هم حامی مسقلات است يعنی مطالب سنگين علمي را با خودش حل كرده است. از اسمش هم معلوم است كه مشكلات‌العلوم است يعنی چيزهای سنگين و سخت. فرزندش ملااحمد نراقی نيز به همان روش كتابی به نام خزائن دارد كه از اندوه مهمات است يعنی مطالب و مسائل مهمی را در آن كتاب آورده است. اين درج گوهر يعنی صندوق. صندوق گوهر در سال 1380 هجری درتهران به تصحيح و تحشئه تصحيح يعنی صحيح كردن و تحشئه يعنی حاشئه زدن و تحشئه اينجانب به طبع رسيده است در اين كتاب دليلی بنابر مبنای مثبتين جزء‌ عنوان شده است كه اگر از خود آن جناب و يا از ديگران است در نظر من ناتمام است يعنی اين دليلی كه آورده‌ام ناقص است و در حامش آن يعنی در حاشئه آن من يك مطلبی عنوان كرده‌ام تاكيد قيد آن متن و حاشئه را هر دو بازگو می‌كنيم. می‌‌‌گويد هم دليل اينكه در خزائن آمده مرحوم ملااحمد ‌رحمةالله‌عليه ‌آورده دليل بر ادعای مثبتين جزء و بر مبنای آن دليل آورده است را می‌آورم و هم دليل خودم را می‌آورم كه بخوانيد مثبتين جز را حجتی قویتر از اين نيست كه كره‌ای بر سطح مستوی نهاده است چه اگر موضع ملاقات منقسم شود از هر دو طرف آن به طرف مركز خط وصل می‌كنيم. مركز يعنی مركز كره يا دايره تا مثلثي متساوی الساقين حادث شود و نيز از آنجايی كه قائده مثلث با سطح مستوی مماس است عمودی به مخرج اخراج می‌كنيم. بايد اين 3 خط خارج از مركز به محيط مساوی باشند و حال اينكه هر يك از دو ساق مثلث اطول از عمودند زيرا هر يك وتر زاويه قائمه است ما اين كره را اگر روی يك خطی قرار دهيم در يك نقطه بايد با خط تماس داشته باشد يعنی چون دايره است هميشه يك جزئش يايك ذره‌اش با خط تماس دارد می‌‌‌گويد اگر اين يك نقطه كه قابل تجزيه هم نبايد باشد می‌‌‌گويد اگراين نقطه بخواهد اين نقطه قابل تقسيم باشد می‌‌‌گويد از موضع تا مركز يك خطی وصل می‌كنيم (ازدوطرف) ‌و به مركز اخراج كرديم مساوی است يعنی دو ساق مثلث با هم مساوی است و نيز از آنجايی كه قاعده مثلث باسطح مستوی مماس است با سطح كه معاف است اين قاعده مثلث مماس است ما عمودی به مركز اخراج می‌كنيم اين يك عمود كه به مركز اخراج شد بايد اين 3 خط خارج از مركز به محيط مساوی باشد يعنی اگر اين يك جز باشد در خطی كه ما می‌كشيم اين دايره يا اين كره . يك جزء‌ باشد كه قابل انقسام نباشد (نقطه هندسی را می‌‌‌گويد) كه اگر آن نقطه انقسام نداشته باشد پس يعنی يك جزء ميانگی نتواند واسطه بين دو جزء ‌ديگر باشد. اگر اين طور شد بعد دارد پس اگر قرار شد بعد نداشته باشد درهم می‌‌روند و قابل تقسيم هم نيست كه اگر بتواند يك جزء‌ مانع دو جز ديگر شود به هر حال اين جز هر چقدر هم كوچك باشد و در يك نقطه با هم تماس داشته باشند به هر حال بايد ببيند كه آيا آن ذره قابل انقسام است يا نيست. می‌‌‌گويد اگر قابل انقسام نباشد اين سه خط چون روی هم افتد در هم می‌روند و قابل انقسام نيست.‌ چون اين يك طرف مركز نمی‌تواند دو طرف را از تلافی نگه دارد و اگر نگه ندارد تداخل حاصل می‌شود وقتی تداخل شود هر دو درهم می‌روند پس بايد هر سه مساوی باشند در حالی كه ما می‌دانيم مساوی نيستند چون هر كدام از اينها قابل انقسام نيستند پس درهم می‌روند و مساوی نيستند ما داريم كه مربع وتر مساوی است با مجموع مربع دو ضلع ديگر. اين يك اصل مسلم است ثابت شده است يعنی به هر حال هميشه مربع از دو ضلع ديگر به تنهايی بزرگتر است. مثلاً شما می‌خواهيد وتر را مثلاً يك منبع داريم 6 و يك ضلع داريم 8 حالا اين را حل می‌كنيم می‌‌‌گوئيم كه A2=B2 كه B2 كه 8 است می‌شود 64 باضافه C2 كه 6 است می‌شود 36 پس A2=64,36,100 و2A مساوی است با ]100[ , A مساوی است با 10 پس 10 از 8 و6 بزرگتر است. كه الان شده وتر حالا وقتی اين مثلث را كشيديم هر كدام از اينها وترند يعنی اين دو ساق حتماً ازاين ساقی بزرگتر است لذا اگر اين قرار باشد كه هيچ كدام از دو طرف و طرف وسط حائل طرف ديگر نباشد و روی هم بيايند (‌اينها)‌ بايد اندازه شوند يعنی بايد مساوی باشند ما می‌‌‌گوئيم كه نقطه می‌تواند حائل بين دو نقطه شود يا نمی‌تواند؟ اگر نمی‌تواند در اين نقطه كه با هم تماس پيدا كردند. يك سطح است. يك دايره كه تماس پيدا كرد در يك نقطه تماس پيدا می‌كند با سطح كه تماس پيدا نمی‌كند. الان تماس پيدا كرده ما وقتی رسم می‌كنيم فرض داريم می‌كنيم كه در كتاب خودش گفته كه اما هر يك امتداد كوچكي دارند كه عقلاً تصوير تقسيم آنها را می‌‌تواند نمود و بايد ملتفت بود حالا توضيح آقای حسن‌زاده را هم دقت كنيد می‌‌‌گويد همچنين است تماس دايرتين كه بيش از يك نقطه نتواند بود. يعنی وقتی دو دايره مماس می‌شوند تماس آنها در يك نقطه است در سطح كه نيست. چون اگر قرار باشد دايره يا كره سطح داشته باشد كه دايره محسوب نمی‌شود چون در دايره و كره همه نقاط از هر نقطه از دايره به مركز بايد اندازه‌اش يكی باشد. اگر قرار شد كه دايره بيايد روی سطح مستوی قرار بگيرد بيش از يك نقطه تماس داشته باشد پس معلوم است سطح درست شده نه دايره و دايره در واقع نيست. چون در دايره از همه نقاط محيط به مركز يك اندازه است. پس محال است كه وقتی دو دايره را كنار هم می‌‌‌گذارند آنها دركی سطح با هم تماس پيدا كنند. همچنين است تماس دايرتين كه بيش از يك نقطه نتواند بود چنانكه در شكل 12 مقالات سوم اصول اقليدس ثابت شده است و همچنين از تماس 2 كره كه با بيش از يك نقطه نتواند بود چنانكه در شكل 12 ثابت شده است و همچنين از تماس 2 كرده كه باز بيش از يك نقطه نتواند بود به استوانه همين شكل يعنی به مشابهت همين شكل كه صحبت شد و اطول بودن و هر يك از دو ساقي يعنی طولانی بودن هريك از دو ساقی در حجت مذكور در شكل 19 مقاله اولاً اصول مبرهن شده است ولكن اين حجت. مدعای مثبتين جز را اثبات نمی‌كند. زيرا كه موضع ملاقات در فرض مذكور نقطه است و نقطه عرض است و قائلين جز آن را جوهر دارای ابعاد می‌دانند و ازعدم تجزيه نقطه عرضی عدم انقسام محل آن جوهر فرد است لازم نمی‌آيد و تصوير حجت مذكور به حسب تصريح بدين صورت است كه نموده می‌‌‌گردد می‌‌‌گويد كه اينها آمدند برای بيان افكار خودشان از اين شكل استفاده می‌كردند يا مثلاً ‌مرحوم نراقی گفته كه اينها نهايت ديدشان با اين ثابت می‌شود با اين دليل. آقای حسن‌زاده می‌‌‌گويد كه با اين نمی‌توانيم ما نظر آنها را تبيين كنيم چون با اين شكل كه شما می‌‌‌گوئيد چون ما در شكل هندسی نقطه داريم در تماس دايره با خط مستقيم يا در تماس دو دايره با هم نقطه هر عرض است دارای طول و عرض و عمق نيست و نمی‌شود كه با آن مثلث درست كرد ولكن اين حجت ادعای مثبتين جزء را اثبات نمی‌كند زيرا كه موضع ملاقات در فرض مذكور نقطه است و نقطه عرض است و قائلين جز آن را جوهر دارای ابعاد می‌دانند و از عدم تجزيه نقطه عرضی. عدم انقسام محل آن جوهر فرد است لازم نمی‌آيد و تصوير حجت مذكور به حسب تصريح بدين صورت است كه نموده می‌‌‌گردد يعنی اينكه حالا كه گفتيم نقطه هندسی. نقطه هندسی قابل تقسيم نيست حالا من قائلم كه جوهر فرد وجود دارد يعنی با اين نظری كه اينجا فرموده جوهر فرد اين است كه دارای ابعاد است. يعنی ما قائل شديم كه نقطه هندسی قابل انقسام نيست اگر من آمدم از نقطه هندسی استفاده كردم برای بيان خودم مبنی بر جوهر فرد كه قابل تجزيه نيست. شما اينطور نمی‌توانيد بكنيد و حتی نداريد كه از اين شكل استفاده كنی چون اين شكل هندسی است و نقطه تماس دايره با خط يك نقطه هندسی است كه قابل تجزيه نيست. حالا شما می‌خواهيد برای جوهر فرد استفاده كنيد كه آن دارای ابعاد است حالا اگر ابعاد دارد ديگر شما می‌‌توانيد مثلث را رسم كنيد در نقطه و وقتی مثلث را رسم كردی اگر قرار باشد كه آن خودش جز جسم نباشد تداخل حاصل نمی‌شود ارتفاع با دو ساق برابر می‌شوند و اين محال است يعنی برابر نيستند اگر نقطه جوهر فرد امتداد دارد برابر هم نيستند. شيخ‌الرئيس در فصل اوايل مقاله سوم از فن اول طبيعيات خود شفاء ‌و در ضمن ثالث آن نيز همه اقوال و ادله قائلين به جز و اختلاف آرائشان را در آن به تغيير نقل كرده است كه حكايت وشرح و بحث آنها را موجب تنگی وقت می‌‌بينم اكنون در بيان اشكال اجزاء سخن به ميان می‌آوريم وپس از آن برخی از آن احوال و اقوال و آراء ‌و پاره‌ای از آراء ‌متأخرين را برای محض اطلاع و آشنايی بيشتر در پيرامون اجزاء ‌عنوان می‌كنيم. يعنی اين آقايانی كه نظريه دادند به چه صورت می‌‌‌گويند اين اشكال و اين اجزاء خودشان لايتجزی اين اجزاء ذی‌مقراطيس اينها شكلهای مختلفی دارند و از آنها جسم تشكيل می‌شود كه درجلسات بعد می‌خوانيم كه اينها می‌‌‌گويند بعضی‌ها به شكل مثلث و بعضی‌ها چند ضلعی هستند اينها كنار می‌آيند و اجسام را تشكيل می‌دهند .

والحمد لله ربّ‌العالمين