درس 37 : در آغاز اين درس نتايج دروس اخير را به صورت چند اصل متذكر ميشويم.
اصل 39، نفس ناطق و مخرج او از نقص به كمال هر دو از موجودات ماوراء طبيعتاند.
اصل 40، انسان بهترين طريق بلكه تنها طريق براي پي بردن به جهان هستي است، چون انسان خلاصه همه موجودات و كل جهان است، اگر خودش را بشناسد از طريق خودش ميتواند به آن عالم وسيع علم پيدا كند.
اكنون گوئيم كه به موجودي رسيدهايم كه از جنس موجودات طبيعي يعني مادّي نيست موجودي كه نه به چشم ديده ميشود و نه با دست لمس ميگردد، خلاصه با هيچ يك از حواس پنجگانه سمع و بصر و قوهي لامسه و ذائقه و شامه محسوس نميشود و در عين حال به وجود او اذعان داريم چنانچه به مكمل نفوس انساني ايمان داريم و در قاهر و مستولي بودن بر نفوس ايقان داريم.
چند موجودي را كه اسم آورد به آنها رسيديم، يكي از آنها نفس انسان يكي هم مخرج نفس به كمال يعني نفس بالقوه هست بايد بالفعل شود چون فاقد شئ معطي شئ نميشود پس بايد چيزي از نقص به كمال خارج كند آنوقت يك مكمل نفس هم دارد و چون مكمل نفس است مستول و قاهر بر نفس است يعني ميتواند او را از نقص به كمال ببرد. اگر نتواند نميشود مستولي باشد و كمال هم نميتواند به او بدهد و به عبارت روشنتر موجودي يافتيم كه ماده و مادي نيست. پس تا اينجا ميتوانيم بگوئيم كه موجود بر دو قسم است يا مادي است يا غيرمادي، اكنون چنين صواب ميبينم كه مقداري در ماده و صورت و تعريف آن و اقوال اين و آن در ماده و ماديات و سخنهاي ديگر در پيرامون ماده كه در پيش است عنوان كنيم كه برخي از اين آرا شايد خار راه پيشرفت ما بوده باشد پس بايد آن خارها را از سر راه خود برداريم. ما الان فعلاً به چيزي ماوراء طبيعت رسيدهايم، به چيز غير ماده، مادّيّون هم براي خودشان نسبت به اينها حرف دارند يعني وقتي شما نفس را مطرح ميكنيد آنها هم جواب دارند يك حرفي ميزنند، اصل عبارت است از اين، به هرحال به ماده و ماديات برميگردانند، بايد آن حرفها هم مطرح شود تا ببينيم چه ميگويند بعد قضاوت كنيم، اگر بخواهيم به بالاتر برويم اين ممكن است كه خار سر راه ما باشد اين قضيه مسائل مادي كه بايد حل كنيم، اين مسئله از قديم هم بوده، قديم يعني از چند هزار سال پيش هم مطرح بوده افرادي به همين قائل بودند به چيزي ماوراء طبيعت قائل نبودند، برخوردهاي زيادي هم با آنها شده و به هر حال اين دو روند در طول تاريخ ادامه داشته است، تا الان هم آمده، البته الان يك وضعيت تقريباً استثنايي داريم و آن اين است كه كانون مادّيگري كه همه جا را تغذيه ميكرد اين كانون از بين رفته يعني شوروي سابق كه ادّعاي تغذيه كننده بودن داشت و رهبر جهان كمونيست است الان بعد از 70 سال فهميدند كه همه آن چيزهايي كه ميبافتند حالا نميتوانند بگويند فهميدند، به اين خاطر كه چه بسا ميفهميدند و مخصوصاً براي اينكه بتواند به اهدافشان برسند اين فكر را رواج ميدادند ولي آنهايي كه به ماديگري اعتقاد داشتند آن را مطرح ميكردند پايش هم ايستاده بودند و حرف داشتند، به هرحال مشخص شد كه چيز محكمي نيست و از هم پاشيد. شما ببينيد وقتي گرباچف حرف از خدا بزند ما به خدا بيتوجهي كرديم كه اين بلا سر ما آمده، ديگر خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ما فعلاً خودمان را به دست كتاب ميسپاريم ببينيم كه چه روندي را براي روبرو شدن با اينها پيش ميگيرد، ولي برخوردهاي ديگري هم در طول تاريخ با اينها شده، مثلاً بوعلي سينا در همين مسئله كه ما اگر چيزي را با حس حواس پنجگانه درك نكنيم اعتقاد به آن نداريم بايد حتماً به وسيله حواس درك شود. اولين اشكالي ابنسينا به اين قضيه ميدهد، ميگويد: خود حواس به وسيله حواس درك ميشوند يا نه؟ الان شما آنچه را كه داريد محسوس است با حس درك ميكنيد خود حواس را با چه چيزي درك ميكنيد؟ يعني از كجا ميدانيد اين حس است و داريد محسوس را درك ميكنيد؟ شما الان چشم خود را ميبيند شما چه ميبينيد؟ مبصر را ميبيند يعني ديدني را، دست لمس ميكند امّا لمس كردني را دارد لمس ميكند، خود حس آن چگونه لمس ميشود؟ اين را چگونه ميخواهي درك نمايي؟ يعني اشكالات مهمي بوعلي گرفته است.
مادي حرفش اين است كه غير مادي هم چيزي نيست. ما در اين 36 درس ميخواهيم بگوييم به چيز غيرمادي هم رسيديم و همين كه ما رسيديم نشانه آن است كه اشتباه ميكنند و پنبه آنها زده است لزومي ندارد ببينيم و خودمان را معطل اين حرفها بكنيم. به هرحال ما به چند چيز رسيديم نه يك چيز، هم به نفس رسيديم هم به مخرج نفس، از نقص به كمال و علم رسيديم كه موجودي نيست و ظرف علم هم رسيديم، و به عبارت روشنتر اينجا را خوانديم، موجود مادي به يكي از حواس پنجگانه مذكور محسوس ميگردد و هر اندازه بزرگ باشد آن را حد نهايت و از اينرو آن را شكل و هيأت است، موجود مادي را دارد تعريف ميكند، موجود مادي موجودي است كه به وسيله يكي از اين حواس پنجگانه ما حس شود، البته در خود اين هم گير هست چون ما خيلي از مسائل مادي را داريم كه محسوس نيستند، ماده هست اما محسوس نيست مثلاً شما وقتي ميخواهيد چيزي را ببينيد تا رنگ نداشته باشد نميتوانيد ببينيد، اگر چشم دارد ماده را ميبيند اين رنگ دارد كه ميشود ديد به محض اينكه رنگ را از دست داد از چشم شما غايب ميشود، آيا او موجود نيست؟ موجود كه هست اما محسوس نيست مثل هوا، آيا هوا وجود ندارد؟ اما چشم اين هوا را نميتواند ببيند، ما بگوييم هوا به خاطر اينكه محسوس نيست قابل قبول نيست، آنچه كه هست حد دارد ولي به هرحال موجودي مادي چيزي است كه با حواس پنجگانه درك ميشود و ما اين را مسامحةً ميپذيريم و هر اندازه بزرگ باشد آن را حد و نهايت و از اين رو آن را شكل وهيأت است، اين مهم است، موجود مادي حد دارد ماده محدوديت دارد، حد دارد و شكل دارد و به برهان تناهي ابعاد اثبات گردد، البته بايد بحث شود، يك برهاني است به نام تناهي ابعاد يعني برهان بر اينكه بُعد هيچ موقع نميتواند نامحدود و نامتناهي باشد به هرحال از يك طرف محدوديت دارد، حال احتياج به برهان هم ندارد، همينطوري هم كه شما بخواهيد ثابت كنيد ماده تا بينهايت برود از كدام طرف به بينهايت برود تا كجا؟ ميگويند از اين طرف تا بينهايت برود، اينجا چه؟ اين قسمت چه؟ اگر اين هم تا بينهايت بخواهد برود و همه چيز بينهايت باشد، شما چه چيزي داريد؟ به هرحال يك محاسبهگري است نسبت به ماده هست يا نيست، من ميخواهم ماده را محاسبه كنم كه بينهايت است يا بينهايت نيست در همين جهان وجود هم ميخواهم محاسبه كنم من غير از موجود مادي هستم و من الان غير از آن چيزي هستم كه ميخواهم ارزيابياش كنم شما هر چيزي را كه بخواهيد ارزيابي كنيد به هرحال من غير از آن هستم وقتي من غير از آن هستم يعني او ديگر به حريم من راه ندارد وقتي راه ندارد يعني محدود است و محدوديت دارد يعني ديگر او من نيست اگر قرار باشد غير محدود باشد من را هم بايد در نظر بگيريد ولي او من نيست و ما اين را خيلي بديهي ميفهميم به هرحال موجود مادي محدوديت دارد، و هر اندازه بزرگ باشد آن را حد و نهايت، و از اين رو آن را شكل و هيأت هست و به برهان تناهي ابعاد اثبات گردد. ماده را در زبان فارسي مايه گويند و به زبان يوناني هيولا كه در كتب فلاسفه همين كلمه يوناني بسيار به كار ميرود و هيولاي اولي كه ميگويند يعني اين مايهي نخستين، و از ماده در لغت عربي به اسامي ديگري چون عنصر و موضوع و طينت نيز تعبير ميكنند و هيولا را در دار وجود ميتوانيم نازلترين موجوداتتعبير كنيم و به عبارت ديگر اگر در موجودات ترتيبي قائل شويم هيولا انزل مراتب وجودات يعني وجودي از آن ناتوانتر نخواهيم يافت و فقط قوهي محض است و پائينتر از او نيست و در اثبات هيولا چندين دليل در كتب علوم عقليه ذكر كردهاند و ما نيز در موقع مناسب آنها را طرح ميكنيم، اين هيولا چنانچه گفتيم قوه محض است پذيراي صورتهاي جسماني است، ماده محض است و صورت ميپذيرد، عنصر است شكلهاي مختلف را ميپذيرد كه پذيراي صورتهاي جسماني است، و جسم و جسماني همه مادياند و در درس گذشته مبرهن شده است كه نفس ناطقه و مكمل آن از ماوراء نشئهي محسوس ماده و اين نشئهي محسوس از زمين گرفته تا كرات ديگر تا كهكشانها آنچه را با چشم سر خواه مسلح و خواه غير مسلح ميبينيم همه مادي و طبيعي است، ميگويد آنچه كه محسوس هست و ما ميبينيم همه مادي است اما به هرحال به اين نتيجه رسيديم كه نفس و مخرج او از نقص به كمال آنها غير محسوس هستند يعني از نشئه عالم محسوس نيستند غذاي ماده مادي است و غذاي نفس ناطقه غير مادي است اين سخن را ؟؟؟ بايد تا حقايق آن معلوم گردد.
صورت چيزي است كه اشياء را بوسيله آن تمييز ميدهند، ما چطور ميتوانيم بگوييم دو تا چيز دو تا چيز است، اين اين نيست، به چه وسيلهاي ميتوانيم تشخيص دهيم كه اين اين نيست؟ بهخاطر صورت خاصي است كه دارند، هرچيزي براي خودش صورت مخصوص، هيأت مخصوص و حواس مخصوصي دارد اين كه اين شكل و هيأت و صورت مختلفي دارد ما ميتوانيم بفهميم كه اين اين نيست، پس صورت چيزي است كه بوسيله آن اشياء را از همديگر تشخيص ميدهند اين يك چيز است و اين يك چيز ديگر و يا صورت چيزي است كه اشياء بوسيله آن به فعليّت در ميآيند. اكنون كه ما در اين حلقه انس و جلسه درس گرد آمديم جز اين است كه هريك از ما روزي نطفه و علقه و مضغه بود و پس از آن در زهدان مادر رشد كرده تا اينكه چون ميوهاي كه به كمال رسيده پخته شده است از درخت جدا ميشود، ما نيز آنسان از وجود مادر جدا شديم و در دامن او رشد كرديم كه روزي شيرخوار بوديم تا امروز در اين سن و سال هستيم و داراي اين هوش و استعداد ميباشيم، و نه اين است كه در زمان شيرخوارگي و بعد از آن به اين پايه و هوش و بينش نبودهايم و باور داريد كه هركس به دنبال تحصيل و دانش رفته و بيشتر كوشش كرده است، هيكل فربهاي بهدست آورده است اما دانش و بينش او غايت اندك و ناچيز است، حال در مورد اين دو شخص فرض بفرماييد كه هريكي را تبي سخت عارض شده است، اين تن پرور به تبي تن فربه را از دست ميدهد يعني تب سختي پيدا ميكند و لاغر ميشود و فقط همان بينش اندك را داراست، آن ديگري به كاسته شدن تن داراي همان دانش و هوش سرشار است نه تن پرور از تن پروري داناتر شده و نه دانشور به كاسته شدن تن از دانش او كاسته، آنچه را كه تن پرور فربه خورده است غذاي مادي بوده و آنچه را جان پرور خورده غذاي غير مادي است.
به هرحال ما گفتيم علم وجود است چون منشأ اثر است، يك نفر كه لاغر است و يك نفر چاق است، آن لاغر اهل علم هست و منشأ اثر بيشتري هست و اين شخصي كه چاق است و خوب خورده با يك بيماري اگر لاغر شود با آن دانش كم، منشأ كمي اثر بود، اما آيا ميخواهيد اين را بگوييد؟ اگر قضيه هيكل باشد يعني به بدن باشد اين منشأييّت اثر بايد با چاق و لاغر شدن تفاوت كند اما آيا با چاق و لاغر شدن تفاوت ميكند؟ منشأ اثر بودن به اين نيست، قضيه اين است كه به ماده نيست، اين دو تن همانطور كه در حواس ظاهر با هم شريكند در طبيعت و ماده نيز با هم شريكند و امتياز آنها از يكديگر به هوش آنها است بلكه در طبيعت با ديگر حيوانات بلكه با نباتات بلكه با جمادات شريكند و امتياز به همان هوش و بينش است كه صورت حقيقي انسان است. هر گاه چند عنصر با هم تركيب شدند بطوري كه خاصيت تازه و صورت نوعيه جديدي در آنها پيدا شد مانند آب و ذغال كه عناصر قند است آن را مزاج گويند و اگر صورت تازه در آن ايجاد نشد آن را امتزاج گويند -همان بحث تركيب است- مثلاً شما يك مقدار خاك و يك مقدار گچ داريد اينها را با هم مخلوط ميكنيد آيا ميشود اينها را از هم جدا كرد، ميدانيم كه با سختي ميتوانيم از هم جدا كنيم اين را مخلوط ميگويند كه ميشود اينها را از هم جدا كنيم، خواص خودشان را حفظ ميكنند. يا مثلاً يك مقدار براده آهن باضافه براده مس با هم مخلوط كنيد ميتوانيد با آهنربا براده آهن را جدا كنيد، به اين مخلوط ميگويند. يك موقع است شما تركيب داريد، تركيب يعني صورت جديدي بهدست ميآيد، دو تا عنصر با هم و تركيب ميشوند يك چيز جديدي به وجود ميآيد كه نه خاصيت اولي را دارد و نه خاصيت دوّمي را، كه اينجا مثال زده برايتان مثل آب به اضافه كربن مثلاً قند ميدهد، با يك تركيب خاص وقتي قند شد ديگر نه كربن است نه آب، به اين تركيب ميگويند چون با يك عملي ميشود از هم ديگر جدا كرد ولي وقتي تركيب شدند شما ديگرخاصيت هيچ كدام را نداريد، به هرحال در مخلوط اينطوري است كه خاصيت را حفظ ميكنند ميگويد اين اولي را مزاج يا همان تركيب ميگويند اما اين را- مخلوط – امتزاج ميگويند. پس ما وقتي آب و كربن را با هم قاطي كرديم يك صورت جديد بهدست ميآوريم كه آن صورت جديد قند است.
ميفرمايد ماده بيصورت ممكن نيست يعني ماده نميتواند ماده باشد اما صورت نداشته باشد و صورت مادي هم بيماده تحقق پيدا نميكند چنانچه مبرهن خواهد شد همه اجسام در ماده به هم شبيه و مانند يكديگرند، انسان از همان ماده است كه ساير حيوانات و نبات از آن تشكيل شدهاند اما هريك صورت عَليحِدّه و خاصيت جداگانه دارند صورت نوعيه منشأ آثار خارجيه خاص اشياء ميشود، ميگويد همه مواد طبيعت كلاًّ مادهشان يكي است. درحال حاضر 107 عنصر شناخته شده هست ولي به هرحال مواد جهان از همين عناصر تشكيل شده است يعني عنصر يكي است اما اينها با كيفيت و نسبتهاي مختلف با هم تركيب ميشوند مواد و اجسام مختلفي ميسازند همان چيزي كه اين از آن ساخته شده آن هم از آن ساخته شده است. بدن بنده، موي سر بنده، اين تخته، اين ميكروفون، آن ضبط هرچه كه هست به هرحال از يكي از همين عناصر ساخته شده، چند تا از اين عناصر با هم مخلوط شوند يك چيز جديدي را ميسازند كه به آن حالت صورت نوعيه ميگويند و كيفيت تركيب اينها است كه آثار خارجيه آنها را به وجود ميآورد، مثلاً آيا اگر شما الان الكل يا قند نياز داشته باشيد به جاي آن الكل ميخوريد؟ در حالي كه هردوي اينها از هيدروژن و اكسيژن و كربن تشكيل شدهاند اما اينكه چه تعداد از هر كدام با چه كيفيتي با هم تركيب شوند مواد جديدي ميسازند. الان ما دو تا صورت نوعيه داريم، الكل و قند، ماده يكي است نوع تركيب و ميزان، صورت نوعيه جديدي بهدست ميآورد اينكه اين يك منشأ اثر در خارج است و اين منشأ اثر در خارج چيز ديگري است، بسته به نوع تركيب و مقدار تركيب است. انسان از همان ماده است كه ساير حيوانات و نباتات از آن تشكيل شده است اما هريك صورت عَلي حِدّه و خاصيت جداگانهاي دارد، ماده خورشيد همان ماده زمين است بلكه به عقيده حكماي ما، مادهي عناصر اربعه هم يكي است، عناصر اربعه يعني آب و آتش و خاك وهوا، و فرق آنها در صورت نوعيه است، ماده يا هيولا در جسم جزء جسم است كه جسم هيولا و صورت جسميه است و صورت جسميه بدون صورت نوعيه تحقق ندارد، و جسم محل همه عوارض است يعني هرچه كه عارض عناصر ميشود در جسم عارض ميشود. حرارت و برودت و الوان و صفات ديگر و كيفيت ديگر همه عارض صورت نوعيه ميشود و به توسط صورت نوعيه عارض ماده و ماده محلّ آنها است يعني اگر ما رنگهاي مختلف، سرد و گرمي مختلف ميبينيم، در اجسام خواص مختلف ميبينيم، در اجسام از اين جهات اينها بسته به صورت نوعيه است و مادهشان ميگويد همه عارض صورت نوعيه ميشوند و صورت نوعيه در تأثير و قدرت، بالاتر از ماده است اگر چه صورت نوعيه محتاج به ماده است. صورت نوعيه به مواد احتياج دارد اما ميگويد آن چيزي كه تأثير و قدرت را نشان ميدهد باز همان منشأ آثار خارجي است همان صورت يعني به هرحال آن آرايش كار خود را ميكند چون در خارج تعيين كننده است كه منشأ خواص جديد ميشوند يعني هم در قند هم در الكل، هم هيدروژن هست هم اكسيژن و هم كربن هست، يعني هم قند احتياج به اين سه ماده دارد هم الكل، اما اينكه خاصيت الكل را غير از خاصيت قند كرده، نوع تركيبي كه با هم دارند و مقداري كه تركيب شده دارند، پس صورت نوعيه است، آن تركيب و آرايش است كه ارزش قند و الكل را با هم فرق ميگذارد، موقع ارزيابي يك ارزش را ندارد براي تصور اين معني گوييم وقتي آثار و خاصيتهاي اجسام را مشاهده كنيم مثل اينكه آتش گرم ميكند و ميسوزاند و ميبينيم آن اثر مادي او نيست بلكه اثر صورت اوست. شما بياييد آتش را تجربه كنيد ببينيد از چه تشكيل شده مثلاً از كربن، هيدروژن، اكسيژن و... اينها ذاتاً سوزاننده هستند؟ ذاتاً كه سوزاننده نيستند، الان ما از آب داريم استفاده ميكنيم، همين آب اكسيژن دارد اينها كه ذاتاً اين خاصيت را ندارند بلكه اين نوع آرايش كه اين عناصر را با هم دارند باعث ميشود كه اينها خواص خارجي پيدا كنند يعني آتش بسوزاند و آب مثلاً آتش را خاموش كند يعني خاصيتي ضد خاصيت آتش داشته باشد، ميبينيم اين اثر مادي او نيست بلكه اثر صورت اوست و گرنه ماده آتش و ذغال يكي است و خورشيد كه عالم را روشن ميكند و نباتات را ميروياند اثرش ذات اوست نه ماده او، چون ماده او با زمين و با ساير اجسام خاموش يكي است و همچنين ساير اجسام، و چون صورت منشأ همه قوا و تأثيرات است علاوه بر اين ماده هرگز خالي از صورت نيست و يكي دو موردي تا كنون صورت بدون ماده يافتهايم لذا ميگوييم شئيّت هر چيزي به صورت اوست نه به ماده او. صورتهاي بدون ماده مثل مفاهيم كليات كه درك كرديم كه صورت هستند اما ماده ندارند، ماده را تعريف ميكند به «ما بِهِ الشَئُ بِالقـُوَه» يعني چيزي كه شئ بوسيله آن بالقوه موجودات يعني آنچه به واسطه آن شئ بالقوه موجود است يعني به وسيله ماده، يعني معدوم نيست، آيا ماده موجود است يا معدوم؟ ميگوييم موجود است اين موجوداتي كه بستگي به شئ يا چيز هست به ماده محتاج است، آنچه به واسطه آن شئ بالقوه موجودات و صورت را «ما به الشئ» ميگويند بالفعل يعني چيزي كه شئ به وسيله آن بالفعل ميشود يعني فعليت پيدا ميكند از قوه بودن در ميآيد مثلاً چوب وتخته براي صندلي ماده است زيرا صندلي به واسطه چوب وتخته بالفعل موجود نيست اما وقتي چوبها به وضع مخصوصي با يكديگر تركيب يافت و صورت صندلي پيدا شد صندلي بالفعل ميشود، پس ميگوييم صندلي، پس صندلي بواسطه چوب و اين آهنها بالقوه موجود است وقتي ساخته ميشود بالفعل است، اين را صورت ميگويند. اما وقتي چوبها با وضع مخصوصي با يكديگر تركيب يافت و صورت صندلي پيدا شد صندلي بالفعل ميشود ولي بدان كه چوب و تخته هيولاي اولي يعني مايه نخستين نيستند زيرا ماده اول آن قوهاي كه حتي محل صورت نوعيه چوب است و چوب و تخته براي صندلي ماده ثاني هستند يعني به هرحال ما يك چوب و يك آهن در خارج داريم چوب غير از آهن است اين چوب بودن چوب از كجاي آن است كه خاصيت خارجي دارد؟ از صورت نوعيهاش است، پس چوب ماده براي صندلي هست اما ماده نخستين نيست چون صورت نوعيه است يعني يك ماده اول بايد باشد تا آرايش مخصوصي پيدا كند چوب شود و بعد چوب آرايش بخصوصي پيدا كند و صندلي بشود. توضيحاً در تعريف قوه و فعل گوييم: هر چيزي را كه ممكن است صفت و كمال دارا باشد اما هنوز داراي آن نشده ميگويند بالقوه است و چون دارا باشد بالفعل ميشود، تخم درخت درخت است بالقوه و بعداز اينكه كشته و روئيده شد درخت بالفعل ميشود، يعني علم و عقل است بالقوه و بعد از اينكه بزرگ شد و تحصيل علم و عقل كرد بالفعل علم وعقل ميشود. بنابراين اصطلاح قوه در مقابل ضعف نيست بلكه به معني استعداد ؟؟؟ است ؟؟؟ يعني آمادگي و قوه در اصطلاح حكما به معني ديگر نيز وارد شده است و آن توانايي تأثير است و به اين معني ميگويند قواي طبيعي و قواي نفساني، مثلاً يك نفر يك موقع هست كه در خارج جسم تأثير ميگذارد يك موقع هم هست روح تأثير ميگذارد مثلاً ميرود دعا ميكند يك اتفاقي ميافتد، از قوه نفساني استفاده كرده است، يكي مثلاً عمل خارجي انجام ميدهد كار واقع ميشود. در حفظ اين تعريفها و اصطلاحات جدي باشيد و دقت كنيد تا در نقل عبارت ما و دانشمندان اشتباه پيش نيايد، فقط فعل در لغت عرب به معني كار كردن است و در اصطلاح نحوي كلمهاي است كه در افاده معني مستقل باشد و علاوه بر هيأت كلمه در يكي از ازمنه: ماضي و مضارع و استقبال داشته باشد و در اصطلاح علوم عقلي به معنايي هست كه اكنون توضيح ميدهيم: كلمه فعل در صرف و در لغت يعين كار، ميگويند فعل حرامي انجام داد يعني كار حرامي انجام داد، در ادبيات فعل يعني كلمهاي كه معناي مستقل دارد و دلالت بر يكي از زمانهاي سهگانه ميكند اين ميشود فعل در ادبيات. در فلسفه و علوم عقلي فعل يعني آنچه از قوه درآمده و به فعليت رسيده يعني داراي رشد و كمال شده، چيزي كه داراي رتبه و كمال باشد ميگويند يك فعليتي دارد. به قول مولاي رومي:
هركسي را سيرتي بنهادهايم هركسي را اصطلاحي دادهايم
هنديان را اصطلاح هند است سنديان را اصطلاح سند است
در اين درس تا اندازهاي با ماده و صورت آشنايي پيدا كردهايم و به معني قوه و فعل پي بردهايم و فرق بين ماده نخستين و ماده دوم را پي بردهايم كه هرچه براي خود صورت فعليهاي نوعيه دارد و ماده براي صورتهاي ديگر است آن را ماده دوم گويند. هرچه براي خود صورت فعليه نوعيه دارد مثل چوب و ماده براي صورتهاي ديگر است مثل صندلي، آن را ماده دوم گويند و ماده نخستين صورت نوعيه ندارد بلكه محل صورت نوعيه است و در آنها نهفته است و به قول شيخالرئيس ـ ابن سينا ـ رحمةاللهعليه، ماده نخستين مانند زن زشت روست كه همواره خود را از نقابهاي صورتهاي نوعيه پوشيده دارد و از اين جهت آن را زشترو تعبير كرده است كه فعليتي براي او جز پذيرفتن صورت نيست و كمال جز اين پذيرفتن ندارد زيرا كهآثار عالم ماده همه از صور نوعيه است.
والحمدلله ربّالعالمين.