در رابطه با تسليم ناقص به سوي كمال خدمتتان عرض مي كنم اما بحث فني و كامل نظري آن را براي پايان جلد 1 گفتيم كه طلب مجهول مطلق محال است مجهول را انسان به معناي قضيه نظري نيست بلكه چيزي را كه با آن سنخيت نداشته باشيم را هم نمي توانيم طلبش كنيم اگر به سمت چيزي حركت مي كنيم و چيزي را علاقه داريم و چيزي را خوشمان مي آيد قطعا" آن درما يك ريشه دارد ما با او سنخيتي داريم چيزي را كه هيچ به سمتش نمي رويم سنخيت هم با آن نداريم البته اين نيست كه اصلا" سنخيت ندارد خيلي وقت ها انسان چيزهايي را محبوب مي داند بعد ديگرآنهارا محبوب نمي داند. علاقه اش را نسبت به آنها ازدست مي دهد. بعد خيلي اوقات است كه خيلي چيزها را اصلا" محوب نمي داند. از چيزهايي خوشش نمي آيد و علاقه نمي آيد بعد به آنها علاقه پيدامي كند يا اصلا" علاقه نداشته دوباره علاقه پيدا مي كند و به سمتش گرايش پيدا مي كند و مي رود به سمت آنها . اين به اين معناست كه سنخيتي با چيزي را طلب مي كنيم داريم اما فعاليت آن شروع نشده است نه اينكه اصلا" سنخيتي نيست . همه انسانها به تمام كمالات چون انسان عصاره عالم است از پست ترين موجودات و حتي كمالات شرابي تاعالي ترين موجودات كه انسان است جفت دارند لذا انسان به همه آن چيز گرايش پيدا مي كند انسان مي تواند عاشق پست ترين چيزها باشد وعاشق عالي ترين چيزنباشد و اين در وجودش هست اما اينكه گرايش چه وقت شروع مي شود و آيا واقعا" در طول عمر حركتي انجام مي شود يا نمي شود ؟ كه اين به اين معناهست كه اين قوه اي كه مناسب با آن كمال است در آن به فعاليت مي افتد يا نمي افتد . پس وقتي گفتم كسي كه به چيزي علاقه ندارد با آن چيز سنخيت ندارد منظور اين نيست كه در درون اوريشه ندارد بلكه به اين منظور است كه قوه اي كه جفت آن كمال است به تحرك و فعاليت آغشته نشده است يا در خودش حركت نكرده است .لذا اينكه بعد از 10 سال عاشق خدا مي شود از معنويات بدش مي آيد و هيچ علاقه اي به معنويات و خدا ندارد بعد عاشق خدا و معنويات مي شود . اين به اين معنا نيست كه اين در آن 10 سال سنخيت نداشته است بلكه قوايي كه خدا طلب است در او فعاليت نداشته است يعني حركت نكرده است اما با اين يعني با يك مسامحه اي مي گويد كه اين سنخيت ندارد . سنخيت ندارد متوجه باشيد كه به اين معنانيست كه در باطن او هيچ سنخيتي وجودندارد بلكه منظور اين است كه فعاليت نداشته است . يعني كمال خواهي هاي ديگر در درون انسان حركت آن زياد بوده است فعاليتش زياد بوده ست كمال او را پوشانده بود كمال خواهي قواي ديگر را پوشانده بود حالا اگر كسي عاشق چيزي شد ميل به چيزي پيدا كرد . دنبال كمالي خواست كه برود گفتيم كه وقتي شروع مي كند كمال را حتما" بايد آن كمال را تصور كند كه بعد به سمتش برود پس در اول كمال را تصور مي كند در نهايت به آن كمال مي رسد بعد كمال مي شود هو الاول و الاخر اين اول و آخر كه هست نمي تواند كمال هم اول باشد هم آخر بايد در وسط هم باشد يعني به محض اينكه كشش ايجاد مي شود بايد طرف را آنقدر بكشاند تا ببرد به خود هدف برسان . حالا آيا هميشه كه عشق در دل انسان ايجاد مي شود . محبتي در دل انسان به چيزي ايجاد مي شود هميشه انسان را به سمت آن كمال و آن چيز مي برد و واقعا" هم به هدف مي رساند ؟ خير همه انسانها درحركتي كه به سمت كمال دارند مساوي نيستند بعضي ها كمالي در آنها ايجاد مي شود حركت مي كنند و مي رساند بعضي ها خيلي سريع مي رسند بعضي هاي ديگر. خيلي دير مي رسند بعضي ها اصلا" نمي رسند . بعضي ها وسط راه مي برند . اين براي چيست ؟ چرا حركتهاي استكمالي . حركتهايي كه افراد به سمت كمالات مختلف مي كنند همه به نتيجه نمي رسد ؟ اين خيلي مهم است اين به اين خاطراست كه اگرآن كمالي كه در آخر هست تا اول هم نفوذ دارد و مي كشاند شخص را بايد ديد كه قدرت آن چقدر است ؟ قدرت آن كمال چقدر است كه مي تواند او را از آنجا بكشاند تا بياورد به اينجا . خود كمال كه در آن ضعفي نيست چون معدن است بلكه سئوال در سالك است ضعف در سالك است يعني آني كه مي خواهد برود بسته به اين است كه او چقدر با اين منبع سنخيت دارد. اگر سنخيت او زياد باشد طوري حركت مي كند كه توقف ندارد . در حركت استكمالي آنجا كه سنخيت از بين
مي رود طرف متوقف مي شود و اگر حركت افقي باشد و آنجا كه عمودي هست طرف سقوط مي كند به مقام پائين تر از خودش هم سقوط مي كند .لذا يك عده را مي بينيم كه وقتي حركت استكمالي را شروع مي كنند . حركت را متوقفش مي كنند . يعني سنخيت خودشان را با آن چيز كم
مي كنند يعني حب در دلشان كم مي شود همينكه حب قطع شد
مي بينيم كه رابطه هم قطع مي شود اين در واقع سنخيت كم شده است حالا حركتي كه از اول شروع مي شود به سمت آخر يعني بسمت هدف شروع مي شود اين حركت . وقتي سالك سرش را پائين مي اندازد و فقط در جهت آن هدف حركت مي كند كه تسليم باشد با تمام شرايط حركت استكمالي اين موافق است همه آن شرايط حركت استكمالي را مي پذيرد و بعد حركت مي كند به سمتش . در جلسه قبل گفتم كه اينكه بعضي ها منحرف مي شوند يا حركتشان متوقف مي شود محبوبهاي مختلفي ايجاد مي شود يعني اگر در عرض محبوب اصلي محبوب هاي ديگر ايجاد شود حركت استكمالي به سمت آنها ممكن است كه برود همينكه به سمت آنها رفت توقف و لطمه و وقت تلف شدن حاصل مي شود و ديگر نمي تواند ادامه دهد و به سمت آن كمالات مي رود وقتي برود به سمت آن كمالات بعد بفهمد كه اشتباه كرده است و بخواهد دور بزند و بيايد اينجا بايد از عمرش مايه بگذارد و از وجودش مايه بگذارد همينكه ازعمر و وجودش مايه مي گذارد كم مي آورد و جبرانش مشكل مي شود . پس به ميزاني كه شخص سنخيت دارد شخص تسليم است اينكه اصلا" چرا مي تواند وقتي حركتي به سمت كمالي مي كند چرا ميتواند به سمت كمال ديگري هم حركت كند مثلا" يك معشوق دارد بعد به معشوقهاي ديگر هم ميتواند توجه كند مثل شعري كه برايتان خواندم چون باهركدامشان سنخيت دارد به خاطر همين وقتي به سمت يك معشوقي مي خواهد حركت كند معشوقهاي ديگر هم بيايند پيشنهاد بدهند هم مي پذيرد ارزيابي مي كند و بالاخره. يكي را انتخاب مي كند يعني با همه اينها سنخيت دارد. از وجود ديگريها هم در او هست . پس شرايط آنها را هم ميتواند بپذيرد . نسبت به معشوقهاي ديگر هم مي تواند تسليم باشد و برود به سمت آن . پس الان اين نتيجه را مي گيريم كه به ميزاني كه سنخيت داريم تسليم هستيم يعني تسليم بودن افراد نسبت به شرايط حركت استكمالي به ميزان سنخيتي هست كه دارد يعني هر چقدر كه اين سنخيت بيشتري باشد راه را راحتر مي پذيرد و قبول مي كند . آنجا كه شخص مي خواهد يك مجموعه اي را قبول كند مثلا" شخص مي آيد از اسلام يك قسمتي را قبول مي كند مثلا" معنوياتش را قبول مي كند و حجابش را قبول نمي كند مي گويد نه من اين را قبول نمي كنم يا مي آيد خيلي از مسائل خوب و عملي اش را قبول مي كند مي بينيم كه آرايش ظاهر را خيلي قبول نمي كند اصلا" بايد تيغ را به صورت بياندازد نمي تواند كه به صورت تيغ نزند اين نشان دهنده اين است كه اين مقداري كه قبول نمي كند سنخيت با آن قسمت ندارد آنجاهايي كه در عمل تبعيت نيست نشان دهنده عدم سنخيت ست وقتي قبول نكرد و نپذيرفت يعني سنخيت با آن ندارد هنوز من دارد و خودخواهي دارد البته گفتيم كه خود خواهي علل مختلف دارد تسليم شدنش يكي از آنها خود خواهي هست كه من دارد و من نمي گذارد كه تسليم شود يا اسير معشوقهاي ديگري است كه نمي تواند تسليم شود به خاطر همين حركت كند مي شود قند نمي تواند برود اگر تمام سنخيت را داشت با كمال مطلق يا محبوب خودش حبي كه در دلش ايجاد مي شود زيادتر هست . وقتي حب زياد شد. سنخيت زيادتر مي شود. اينگونه است كه محبت نشان دهنده سنخيت است. اين وقتي نهايت حب در دلش ايجاد شد فقط هم به سمت همان حركت مي كند از اين قاعده استفاده مي كند كه حب كل شي يعمي و يصم. محبت تو به چيزي تو را كور و كر مي كند نسبت به غير آن چيز. وقتي اين چنين شد شما ديگر چيزي را نمي بينيد در آن حركت فقط هدف را مي بينيد. وقتي هدف را ديدي ديگر محبوبي اطراف هدف دور و بر هدف تو نمي چرخد. كه بخواهد تو را تسليم كند در برابر او. سنخيتي تو نداري با محبوبهاي ديگر و چون سنخيت نداري. حركت سريع انجام مي شود تو يك هدف بيشتر نمي بيني. اين جلو ها چيزي نمي آيد كه مانع تو شود. پس به ميزاني كه سنخيت داريم. تسليم مي شويم. به هر ميزاني هم كه تسليم نيستيم عدم سنخيت است. البته دلايل ديگري هم است كه اين بهترين دليلش است از نظر معرفت نفس دقيق ترين دليل است يعني وقتي ريشه يابي كني در حركت استكمالي مي بينيد كه در حركت استكمالي وقتي كند است نشان دهنده اين است كه محبوبها و معشوقها و ضرورتها و مشكلات ديگري هم سرراه او هست نمي تواند حركت را سريع كند يعني يك دل و صد دل است. يك نكته اي راهم كه جلسه قبل گفتم مختصرا" هم اين جلسه مي گويم كه تكميل شود و آن اين است كه آن محبوبهاي مختلفي كه ايجاد مي شود در سر راه طرف از كجا ايجاد مي شود؟ از دو ناحيه ممكن است كه وارد شود يكي از ناحيه شيطان يعني محبوبهايي كه خود خدا مي فرستد براي امتحان كردن يعني خودش آن خيالاتي كه دام اولياست عكس مهرويان بستان خداست يعني خودش مي فرستد براي امتحان ما مي فرستد كه ببينيد انسان چگونه است مثل همان عاشقي كه خودش را از بام به پائين پرت كرد. يعني خدا نعمتهايي را در اثر رفتن به سوي او به ما مي دهد. بعد آنجا امتحان مي كند كه ببيند شما قاقا مي خواستيد يا خودش را مي خواستيد. يكي آمد خدمت امام زمان(عج ) مي گفت آقا شما چرا نمي آيي به جمكران ببين اينها چقدر الاف هستند گريه مي كنند درست نيست كه شما جوابشان را ندهي حضرت فرمود كه اينها براي شما مي آيند گفت خب بيا برويم ببينيم كه براي چه مي آيند ؟ دستش را مي گيرد در اين جمكران مي گرداند مي گويد نگاه كن اين يكي مريض است براي مريضيش آمده است اين يكي زن مي خواهد. اين شوهر مي خواهد. اين مشكل درسي دارد. اين يكي فلان حاجت را دارد اين يكي شفامي خواهد. كم هستند كساني كه بيايند جمكران براي خود من يعني براي خود من بيايند نه براي چيز ديگري. مشكل هم دارند اما مشكلشان را مطرح نمي كنند از من فقط خودم را
مي خواهند خالص خيلي كم است. حالا ممكن است كه مثلا" يك وقت مي بينيد كه يك نفر آمد جلو و خدا چيزهايي راهم به او داد مي بينيم كه نه از آن طرف مي رود. خدا به او نعمت مي دهد اسير نعمت مي شود بعد ولي نعمت را فراموش مي كند ويادش مي رود اوتا آن مرحله امتحان است . خيلي قاقا ممكن است بفرستد خيلي چيزهايي كه هست مي فرستد براي انسان .خلاصه دام است بايد ازآن فراركرد اگرانسان بتواند به هرحال اين محبوبهاي مختلفي كه ايجاد مي شوند يا ازسوي خود خداوند تبارك وتعالي است يا ازسوي شيطان است يعني كمالات سرابي . مقام كه به او مي دهند مثلا" كمي كه رشد مي كند كه تحويلش مي گيرند مي گويند يك آقاي معنوي خوبي است . يك پست به او مي دهند . يك رياستي . يك چيزي . تحويلت مي گيرند . جلويت را مي گيرند بعد مي بينيم كه ازاين طرف رفت يك دكان بازكرد يا ازاين طرف رئيس شدي مي بيني كه خوب است به هر حال مقدس بازي درآوردي رئيس شدي فقط همين را مي خواستي ديگر . بايد 8-7 سال دانشگاه درس مي خواندي بعدمي آمدي رئيس مي شدي الان نه الان مقدس بازي درآوردي به توپشت دادند خوب اين خيلي خوب است . مي بيني ازآنهايي كه تحصيلات هم دارند جلوترافتادي همان دقيقه مي بيني كه چيزخوبي است مي چسبي به آن .چون تا به حال نداشته است مي چسبد به آن واصل را فراموش مي كند . كم نداريم كساني كه به خاطرمقدس بازي الان به بنز رسيدند . ديگرآن را ول نمي كنند به اوپست دادند حالا مگرآن را رها مي كند ديگردست برنمي دارد . اينها ديگر روحاني نيستند اينها جسماني هستند . الكي اين لباس را پوشيدند وبا خودشان به يدك مي كشند . خلاصه حواسمان راجمع كنيم كه گول نخوريم حالا يك داستاني هست كه اگربخوانم طولاني مي شود همينطوري فقط ترجمه اش رامي گويم . مي گفت بنده خدايي عاشق دخترشاه شده بود كه نمي دانست چه كند وبه اوهم نمي دادند چون او حالا مثلا" يا خاركن است يا كارپست دارد نه سواد داشت نه زيبايي داشت . نه وضع مالي خوبي داشت هيچ چيزي نداشت همه شرايط مفقود بود بعد رفته بود عاشق دخترشاه شده بود خلاصه مريض شد وافتاد بعديكي به اوگفت من راهش رابلدم توبيا يك مدت برو درمسجد بنشين . نمازبخوان وعبادت كن . همين ديگر هيچ كاري نكن اوهم همين كاررا كرد ديگريواش يواش شهر ه شد كه اين عابد است وزاهد است ويواش يواش خبربه گوش شاه هم رسيد كه يك چنين شخص عابدي وزاهدي هست خلاصه شاه گفت من يك روزمي خواهم بيايم ملاقات او . بعد به آن مردهم خبردادندكه شاه مي خواهد به ديدنت بيايد . حواست را جمع كنن وخودت را خيلي بگير . خلاصه شاه راه افتاد با لشگرپشت سرش كه آقا را زيارت كند خلاصه آمدند وديدند وشاه گفت كه اين صحيح نيست كه اينجا بخوابي . هرچه بخواهي به تومي دهيم گفت هيچ چيزي نمي خواهم همينجا خيلي خوب است . آرزويي هم ندارم گفت چرا ؟ آن مرد هم گفت كه يك عبادت دروغي اين را دارد عبادت راستي ديگر چه دارد ازاين به بعد مي خواهم عبادت راستي كنم براي خود خداوند . حالا اينگونه است كه اگرادا درمي آورد صادق مي شود وان يثبت لي قدم صدق . اينكه انسان راست بگويد قدم صدق خيلي خوب است خلاصه مقدس بازيها . دنيايي است خدا به دنيا فرموده كه دنيا هركس به توپشت كرد . دنبالش برو . آن كسي كه پشت مي كند خود دنيا به دنبالش مي آيد مثل داستان موش وگربه است كه
مژده ده كه گربه عابد شد عابد و زاهد و مسلمان است
كه موشها ديدند كه گربه عابد شده وزاهد شده گفتند خب پس ديگربه ما كاري ندارد يك روز برويم همگي به ديدنش وبرايش هديه ببريم . بعد كه همه موشها جمع شدند وهديه بردند وخلاصه موشها دريك جا جمع شدند خلاصه دوبه اين چنگ ودوبه آن چنگ دوبه دندان واين طوري است بعضي ها وقتي اين اداها را درنمي آورند كسي به آنها اعتماد ندارد البته نمي گويم كه حركت براي خدا نباشد بلكه وقتي حركت مي كندي وحركت را شروع مي كني خب براي خدا حركت كردي اما خداامتحان مي گيرد . سخت امتحاني هم هست كسي به شما اعتماد ندارد اما وقتي به اين راه آمدي يك وقت مردم ناموسشان را هم دست شما مي سپارند نتيجه هم اين است كه وقتي حركت ما كند است ونمي توانيم عمل كنيم اين به خاطراين است كه اسيرمنيت خودمان هستيم اسيرمحبوبهاي ديگري هستيم وسنخيت ماهم با آن كمال كم است هروقت كه شدت پيدا كند سنخيت با يك كمالي سرعت شديدترخواهد شد . سوال مفهوم نيست ؟ بله اين درس خيلي خطرناك است وفقط به درد كساني مي خورد كه عمل مي كنند بقيه هركسي كه بيايد باخته است . آدمي فربه شود ازراه گوشت آدمي فربه شود ازراه نوش يعني انسان اگريك چيزي راهم ازاين درس بشنود سنخيت اوهم بيشترمي شود . باطن خيلي ازقضايا راهم به مرورزمان مي تواند ببيند وقتي باطن راديد ومي فهمد كه سراب است به آنها ميل پيدانمي كند وازآن طرف اگرمحبوب را پيدا نكرده باشي دچارسرخوردگي مي شوي يعني درزندگي دچارسستي ورغبت پيدا نمي كني به زندگي ونهايتا" مي رسي به صادق هدايت . كه دنيا شناسي اويك بود دنيا راخيلي خوب شناخته بود . فهميده بود كه دنيا پوچ است . سراب است وهيچ چيزي نيست الدنيا حيفه وطالبها كلاب مرداري است وطالبش سگ است . اما چون آن طرف را نشناخته بود چه فايده داشت ؟ آنهايي هم كه سركلاسند وعمل نمي كنند وفقط مي آيند مي نشينند خطري كه تهديدشان مي كند همين است . بعددنبال محبوب مي گردند واشتباه مي گيرند چون نمي تواند كه بي تفاوت بماند بالاخره من محبوب مي خواهد ازخيلي چيزهازده شده است باطن خيلي چيزها رامي بيند به آنها رغبت پيدا نمي كند وقتي رغبت پيدا نمي كند بالاخره انسان بايد به يكي عشق پيدا كندانسان بايد عاشق چيزي باشد . انسان به بي آرزو كه نمي تواند باشد آرزو معنا مي دهد به زندگي انسان . خب وقتي آن اصل كاري راهم پيدا نكني مجبوري كه دنبال چيزهايي بروي كه نيستند . ليس بمحبوب اشتباه مي گيري ومنحرف مي شوي . براي همين اگرمن سوالي مي دهم وكسي جوابش رانمي دهد خودش لطمه مي خورد اينجا كه شوخي نيست . اينجا با تمام هستي رو به رو هستيد . يا مثلا" دستورالعملي داده مي شود وكسي عمل نمي كند اين قطعا" به خودش لطمه خواهد خورد . درسي 34 آخرين نتيجه اي كه ازدرس پيش گرفته ايم اين بود كه بايد بين وراي عالي با عالم سنخيت بوده باشد چنانكه بين ظرف غذا با غذا يك نحوسنخيت است ودانستيم كه انسان داراي هردوقسم وظرف است وغذاي هريك غيرازغذاي ديگري است . پس ظرف هريك غيرازديگري است پس هرظرف ومظروف باهم مشابه ومستانخ هستند . كه گفتيم بين غذا ومقتضي بايد سنخيت بوده باشد اينك شايسته است كه سخن درماهيت وحقيقت علم به ميان آيد . تا چون جوهروذات علم دانسته شود هويت وراي اونيزدانسته شود وبخصوص كه اكنون درابتداي مسيرتكاملي هستيم شايد هضم همه مسائل آن دشوارباشد فكرمي كنيم كه اكنون به برخي ازمباحث سختتربپردازيم به سوادنزديكترباشد درست به گفتارم توجه داشته باشيد دانستنيهاي آن گوناگون است همانطوركه طرق تحصيل آنها گوناگون است مثلا" برخي ازآنها را از راه سامحه وبرخي ديگر را ازراه باصره وبرخي راازراه شامه وبرخي را ازراه ذائقه وبرخي را ازراه لامسه تحصيل مي كند وهريك ازاين طرق بيك نحوارتباط با آن چيزهايي دارد كه بايد آنها را ازراه آن قوه بدست آورد كه از قوه ديگر نمي شود مثلا" كسي كه كر مادر زاد است اگر جهان پر از هياهو و هولناك باشد و صداي طبل و دهل و بوق و كرنا همه جا را فراگرفته باشد او از فهم صوت بي بهره خواهد بود . كرنا يعني شيپور بزرگ زيرا كه آن طريق تحصيل اين قسم از علم را كه مصنوعات است فاقداست . چنانكه از ارسطو نقل است كه من فقد حسأ فقَدْ فَقَدَ عَيْنا" . يعني كسي كه حسي را ازدست داده است علمي را كه بايد ازراه آن حسن ادراك كند بدست نمي آورد . بين ديدن چشم بايد سنخيت باشد ساختمان چشم با ديدني يعني بارنگ يك تناسب دارد با طول موج . چشم چيزي را كه رنگ نداشته باشد نمي بيند پس بين ساختمام چشم با چيزي كه رنگ دارد و داراي طول موج هست يك سنخيت است باچشم نمي شود فركانس را گرفت چون چشم با فركانس سنخيت ندارد چشم فقط مي بيند گوش فقط با فركانس سر و كار دارد شما انتظار نداريد كه اگر چشمتان نديد با گوشتان ببينيد فقط با گوش مي شود شنيد لذا وقتي كسي يك حسن را از دست مي دهد در واقع راه تحصيل يك سري علوم را از دست خواهد داد و از آن راه ديگر نمي تواند كسب كند مقصودم اين است كه يك سلسله از علوم ما را حد و اندازه نيست و اين پهلو و آن پهلو ندارد و قابل تجزيه و تقسيم نيست مثلا" در نظر بگيريد كه معني و مفهوم محبت و يا وجود مطلق و نور مطلق و ديگر معناي كليه را ادراك كرده ايم تصديق
مي فرمائيد كه اگر درختي را تصور كنيد صحيح است كه در عالم تصور و ادراك خودمان بگوئيم كه آن طرف درخت تصور شده ما و اين طرفش و سر و تنه اش و ريشه اش و آن شاخه جانب راستش و شاخه جانب چپش و فلان را تقسيم كنيم آيا همين تجزيه و تقسيم را درباره مفهوم محبت هم مي توانيم اعمال كنيم يا محبت مطلق دور از اينگونه تجزيه است البته تصديق داريد و مسلم همه است كه معناي كلي مطلقه را طول و عرض و عمق نيست مثلا" اگر به كسي گفتي كه دوستت دارم نمي توان بگويي كه چند كيلو دوست داري يا چند متر دوست داري اين معنا ندارد چند سانت مثلا" دوست داري ؟ اينها معنا ندارد يعني يك چيزهايي را انسان اطلا ع دارد و مي فهمد كه آنها خاصيت مادي ندارند الان فلسفه اسلامي به عنوان فلسفه رئاليسم با كل فلاسفه غرب درگيريشان سر همين قضيه است سر معلومات و ارزش معلومات و ادراكات انسان است با ماترياليسم در شرق آنها مي گويند فكر و اداراك امري مادي است چون مغز امري مادي است. ما مي گوئيم كه نه ما يك فرمولي را درك مي كنيم كه فكر مي كنيم مادي نيستند و اينها چون مادي نيستند بين ( ) و مدرك بايد سنخيت باشد بين ظرف و مظروف سنخيت است چيزهايي را ما درك
مي كنيم كه مادي نيست و در ظرف مادي مثل مغز جا نخواهد گرفت مغزنمي تواند اينها را درك كند حتي اگر تصوير كردي اينها را قابل تصور و تقسيم نيست ثابت است باقي مي ماند اينها خاصيت ماده را ندارد ماده زمان دارد آنچه كه ما درك مي كنيم زمان ندارد. ماده تحول دارد اما آنچه كه ما درك مي كنيم تحول ندارد. ما وقتي فهميديم اميرالمومنين(ع) جانشين رسول خدا هستند تا 1400 سال ديگر هم اين را قبول داريم يعني تغييري نكرده است. ثابت مانده است. اما ماده عوض مي شود و ثابت نيست و هميشه در حركت است. در تغيير و تزلزل است اما اين ثابت است و خصوصيات ماده را ندارد يا مسائلي كه ما درك مي كنيم قابل تجزيه و تقسيم نيست چطور مدرك اينها مي تواند مغز باشد. شما محبت وترش و كمال را ببينيد چه وقت قابل تجزيه وتقسيم است؟ كي اينها خصوصيات ماده را دارند؟ خب علم حضوري كه هر كسي دارد شما از يك نفر كم مي ترسيد از يك نفر بيشتر مي ترسيد. اما اين كجا هست در خودتان است پيش شما حاضر است علم حضوري داريد نسبت به آن و مسلم همه است كه معنايي كلي مطلقه را طول و عرض و عمق نيست و سبكي و سنگيني بر آنها عارض نمي شود يعني صحيح نيست كه كسي بگويد من محبتي ادارك كرده ام كه طول آن چند متر و عرض و عمق آن چند متر است و يا وزن آن چند من و چند سر است آنچه كه هر يك از اينها را درباره درختي و سنگي و مانند آنها ميتوان گفت بكله درباره تن انسان هم صادق است كه به طول و عرض و عمق و وزن اندازه گرفته شود كه فلاني وزن او چقدر است و قد او چقدر؟ اما در معاني كلي مطلقه اين امور صادق نيست. پس بايد جنس آنها غير از جنس اينها باشد يعني معاني كلي مطلقه راكه ادراك مي كنيم از سنخ موجوداتي كه به حد و اندازه در آيد يعني آنها را ابعاد و او اوزان باشد نيست يعني تمام مباحثي را كه ما بعنوان مباحث اصلي بعد از پايان جلد 1 داريم معنايش در درس 33 و 34 است. پس خوب دقت كنيد و اگر مشكلي پيش آمد حتما " سئوال كنيد كه بين مدرك و مدرك و بين ظرف و مظروف حتما" بايد سنخيت باشد اگر از يك جنس نباشند سنخيت نباشد بين آنها ادراك حاصل نخواهد شد نمي شود چيزي را كسي در بر بگيريد بدون اينكه با آن سنخيت نداشته باشد يا چيزي. چيزي را ادراك كند بدون اينكه با آن سنخيت داشته باشد اين پايه همه مسائلي است كه ما در آينده صحبت مي كنيم سئوال مفهوم نيست؟ يعني اگر واقعا" ما
مي خواهيم به چيزي برسيم از نظر وجودي بايد با آن سنخيت داشته باشيم اگر بخواهيم دركش بكنيم بايد سنخيت داشته باشيم يك موقع هست كه معني محبت خدا را درك مي كنند پس معلوم است كه سنخيتي بامعني محبت دارند. يك موقع است كه خودم محب خدا مي شوم پس معلوم است كه خودم با خداوند سنخيت دارم. پس هم در عمل سنخيت هست. هم در نحوه سنخيت هست و باز مي بينيم كه بدن به فربه و لاغر شدن وزن آن مثلا" زياد و كم مي شود. آيا انساني كه علم مي آموزد به فراگيري علم زياده روي دروزن او پيدا مي شود ما ثابت كرديم كه علم مساوي وجود است. حالا اگر كسي عالم باشد معلوم است كه وجودش اضافه مي شود اين وجود چرا وزنش را اضافه نمي كند. كسي كه عالم مي شود چرا مثلا" وزنش زياد نمي شود پس معلوم است كه آن وجودي كه اوكسب كرده است و وجود بوده است اين از جنس ماده نبوده است وجودي كه اين داشته از جنس ماده نبوده است. به وزن اين چيزي اضافه نكرده است مثلا" چاقش نكرده است. مثلا" كسي 50 كيلو باشد برود دانشگاه وقتي مي آيد مثلا" 60 كيلو شده باشد. اينگونه نيست البته يك كمي چاق مي شود چون كار بدني انجام نمي دهد بديهي است كه چنين نيست خلاصه معاني كلي مانند اين موجوداتي كه ابعاد و اوزان دارند نيست و فكر مي كننند كه اين مطلب نياز به اقامه دليل و برهان ندارد. حال با بيان مثال به مقصود نزديك مي شويم. وآن اينكه يك عدد سيب شيرين را در نظر بگيريد آيا نه اين است كه اين شيريني سيب را اگر بخواهيم تقسيم كنيم بايد با تقسيم كردن خود سيب باشد و گرنه تقسيم شيريني آن با قطع نظر از تقسيم سيب معنا ندارد و مي دانيم كه اين شيريني عارضي بر پيكر سيب است و در تار و پود پيكرش دويده است. غرضم از مثال نامبرده اين است كه هر يك از ما يك سلسله از معاني و مفاهيم و علوم كلي مطلق را ادراك مي كند و به وجدان خود مي يابد كه معناي كلي برايش حاصل نبوده است و در سهم آن دسترسي نداشت و پس از آن به پرسيدن و فكر كردن و خواندن و يا از جهات ديگرآن را دريافت و مي داند كه آن را دارد و فراموش نشود كه سخن هم در معنا و مفهوم مطلق و كلي است كه تجزيه و تقسيم پذير نيست. حال مي پرسيم كه ظرف وصول اين معني مرسل چگونه ظرفي است. و اين چنين معني را كه در يافته ايم آيا عروج اوبي يابنده اومثل عروج شيريني سيب بر گوهر سيب است؟ يعني هم چنانكه سيب را حجم و بعد و سطح و مقدار و وزن است به شيريني آن به تبع موضوعش است كه گوهر سيب به آن اوصاف است تجزيه و تقسيم
مي شود آن علم و معناي مطلق و كلي هم به تبع محل كلي و معناي كلي و معناي مطلق مرسل تجزيه و تقسيم مي گردد و اين سوي و آن سوي براي آن علم و معنا خواهد بود البته اگر محل آن آنچنان محل باشد اين معني هم به تبع آن داراي جهات خواهدبود و تقسيم در وي راه خواهد يافت يعني اينكه مثلا" شما معني محبت را درك كرديد اگر معناي محبت عين معناي شيريني سيب باشد شيريني را اگربخواهي تقسيم كني بايد خود موجود را تقسيم كني. اما آيا اگر بخواهيم انسان را اين معني تقسيم كنيم يعني اين معناي محبتي كه در او هست بخواهيم تقسيم كنيم آيا اين با تقسيم انسان سازگاري دارد يا ندارد آيا مفهوم شيريني شباهتي به مفهوم محبت دارد يا ندارد؟ سئوال مفهوم نيست؟ وقتي شما سيبي را نصف كرديد شيريني كه در اين نصب هست در آن نصف نيست پس از جهت ميزان شيريني آن را كم كرديم. حالا يك مثال ديگر مثلا" قند را مي گوئيم قند را مقداري از شيريني اش را لازم داري اگر اين قند را قطعه كردي ديگر مقدار شيريني كه در آن قطعه بود دراين قطعه نيست چون به هر حال يك مقدار شيريني هم در آن است يعني يك كاري كه با يك قطعه مي كنيم يا دو قطعه شما نمي توانيد بكنيد مثلا" در چاي مي اندازي مي بيني كه شيرين نكرد پس نياز به مقدار ديگري شيريني داريد و به آن اضافه
مي كنيد اما محبت چه؟ آيا اينطوري هست يا نيست؟ ايشان اينگونه سئوال كردند البته اگر محلش آن چنان محل باشد اين معني هم به تبع آن داراي جهات خواهد بود و تقسيم در آن راه خواهد يافت و حال آنكه فرض در ادراك معنايش كه مطلق و مجددا" از جواب و اوزان و تجزيه و تقسيم و مانند آن است پس بايد نتيجه بگيريم كه ظرف علم از جنس ظرف آب و نان مثلا" نيست و بين علم و ظرف علم يك نحو سنخيت خاصي يعني چنانكه علم كلي از اوصاف موجودات محسوس مبرّاست ظرف آن هم مانند ظرف خود علم از آن اوصاف مبراست. در تعريف علم و كيفيّت حصول آن براي انسان و نحوه پديد آمدن آن و نحوه گرفتن انسان، آن را و در ديگر مطالب و مباحث پيرامون آن يك يك به تقسيم بايد مذاكره كرد، در اين درس تا اندازه اي آشنايي به وئاع علم پيدا كرده ايم كه ظرفي وراء اين ظرفهاي متعارفه است و ادلّه و براهين بسيار در اين باره داريم كه تا وقت اظهار آنها فرا رسيده است عنوان مي كنيم اكنون سزاوار است كه مطالب اين چند درس را به صورت اصولي در آوريم و بر اصول گذشته بيفزاييم. اصل 34: طلب مجهول مطلق محال است يعني چيزي كه با آن سنخيت نداريم محال است فقط مجهول قضيه نظري نگيريم، از آنجا آمده ايم كه اول كار بود زيرا چون علم مي آموزيم پيشتر مي رويم. اصل 36 : فكر حركت نفس ناطقه است از مطلب به مبادي و دوباره از مبادي به مطلب، نتيجه گرفتيم كه كمال هو الاول و الآخر است. اصل 37: وئاء علم وئايي است كه به خلاف همه ظرفها هر چه علم در او بيشتر قرار گيرد گنجايش او بيشتر مي گردد و براي تحصيل علوم بالاتر و بيشتر آماده تر مي شود. اصل 38: علم را با وئاء او يك نحو سنخيت است. سؤال مفهوم نيست؟ مثال خود كتاب است كه
مي گويد: شما مي خواهيد بدانيد كه از جمع اين دو عدد بدهكاريد و يك مقدار هم بدهكار هستييد حالا مي خواهيد مجموعا" حساب كنيد ببينيد كه طلبكار هستييد يا بدهكار، مطلوب شما هم اين بوده كه بدانيد بدهكاريد يا طلبكار. پس مطلوب شما در اول اين است، اين مشكل شما هست در اول كار بعد شروع مي كنيد فكرتان را از حركت نفس ناطقه حركتي به سمت مبادي، مبادي يعني چيزي كه فعلا" در دست شماست مي بينيد كه اينقدر بدهكاريد و اينقدر هم داري اينها را تقسيم مي كنيد تفريق مي كنيد جوابش به دست مي آيد و در نهايت به آن مي رسيد كه اول مي خواستيد. پس از مبادي شروع كرديد از مشكلت شروع كردي و به مبادي آمدي و باز از مبادي شروع كردي و به مشكلت برگشتي. اصل 38: علم را با وئاء او يك نحو سنخيت است.
والحمد لله رب العالمين.