درس 31 حاوي فرمولها و مطالب بسيار مهمي است كه به حول و قوه الهي توضيحات درسي راشروع ميكنيم . البته اين كارخيلي و نكات ديگري كه اين جلسه و جلسات بعد در مورد درس 31 عرض ميكنم وجود دارد كه نميتوانيم بيان كنيم مگراينكه لااقل جلد 1 را تمام كنيم دراتمام جلد 1 مابه همه قوا هم نخواهيم رسيد علت اينكه طبق بحث مابحث مفهومي كتاب را بعد از جلد 1 شروع ميكنيم به خاطر اهميت مطالب است ونيازي است كه به آن داريم يعني به صورت اصول موضعي مطرح ميكنيم تا آنجا كه براي ما اثبات شده كه شده است اگر اثبات نشده است درجايي .درجائي به صورت اصل موضوع مي پذيريم يا اينكه قبلاً خودتان تحقيق كرديد وآگاهي داريد و مشكلي نداريد بعضي ازمطالب ميماند براي جلد 2 حتي جلد 3 . مثلاً ما تجرد قوه خيال را حتي درقسمت عمدهاي از تجرد خيال را در جلد 2 داريم. اثبات عقل را تا رموز بعد از قوه خيال وعقل را درجلد 1 تاحدودي داشتيم فوق عقل وفوق تجرد ميماند براي جلدهاي بعدي. ولي باهمه اينها ما سر و كار داريم اگر بخواهيم تمام مطالبي راكه در درس 31 ميخوانيم استيضا كنيم بايد كل جلدها را بخوانيم بعضي ازمطالب ميماند براي وقتي كه ما خوب تسلط پيدا كرده باشيم .حالا درس را ميخوانيم كه از دروس و اصول گذشته دانستيم كه قوه مصوره به تنهايي صورتگر نطفه نيست و انسان كه از نقص به كمال ميرسد بايد وي را مصوري غير از قوه مصوره باشد و نيز مخرجي مقاصد كه خود واجد كمال باشد تا بتواند نفس ناطقه را از قوه به فعليت رساند. چون اگر نفس خودش اين كمالات را داشت كه ديگر معنا نداشت كه به سمت آن كمالات حركت داشته باشد. اگر نفس ما همه آن كمالات را كه ما مي بينيم بعد از تولد پيدا ميكند يا مثلاً در بررسي بدن اين همه كمالات را نگاه ميكند اگر نفس ما اين كمالات را دارا بود احتياج نبود كه بعد ازتولد با آموزش. دنبال اينها برود اكنون سخن از چند سو سر روي ميآورد و درهاي پرسشهاي گوناگون به روي انسان باز ميشود و نقدهاي بسيار پيش ميآيد. پسنديده است كه چند نمونه از سخنان آن را به ميان آوريم. اگر درست بينش خود را بكار ببريم خواهيم دانست كه انسان به دنبال چيزي كه به كلي و از هر جهت براي او گم و نامعلوم باشد نميتواند برود و به عبارت ديگر هيچ كس طالب مجهول مطلق نتواند بود و مجهول مطلق را طلب كردن. آب در غربال ريختن است توضيح اين قسمت را مقداري درجلسه قبل گفتم وآن اين است كه انسان براي حركت به سمت يك چيزي دو چيز نياز دارد 2 عامل باعث ميشود كه انسان به سمت يك چيزي حركت كند. طلب كند يك چيزي را اينكه ميگويم يك چيزي يعني نه آن چيزي كه مشخص باشد همين كه انسان حركت كند به سمت چيزي ممكن است آن چيز را هم خودش نشناسد ولي حركت كند كه پيدا كند اين 2 عامل را نياز دارد يكي اينكه احساس ضعف كند احساس نياز كند درباره آن چيز. احساس نقص كند. ودوم اين است كه شناخت داشته باشد نه اينكه چيزي هست كه ميتواند او را ضعف و نقص و احتياج خارج كند. حالا ممكن است آن چيز را دقيقاً نشناسد. علم به اينكه چيزي هست كه در خارج ميتواند مشكلي راحل كند و باعث شود كه انسان حركت كند هركدام از اين دو نباشد حركت نميشود قسمت اول اهميت بيشتري دارد چون اين است كه انسان بايد احساس ضعف كند يعني انسان تا وقتي دراو اين ضعف و نقص و احتياج ايجاد نشود حركت نميكند مثل اينكه در شما الان حركتي به سمت يادگيري سواد يا يادگيري مسائل ابتدايي رياضي و ضرب و تقسيم و تفريق يكجا نميشود چون احساس ضعف در اين موارد نداريد كه نبدال آن بخواهيد برويد در نتيجه حركتي هم نميكنيد انسان زماني چيزي را ميطلبد و حركت به سمتش ميكند كه آن چيز را نداشته بشد و به آن هم نياز داشته باشد يا اينكه ممكن است كه اين احساس ضعف كند حالا اين احساس ضعف ميتواند بنابر شناخت دقيق نباشد يعني ممكن است كه اين احساس ضعف بكند چيزي را بطلبد. اما ممكن است آن چيز مشكلي راحل نكند. اين نكته مهمي است يعني يك چيزي را ميطلبد. تشنگي ايجاد ميشود. حركتي ميكند. يعني به خيال خودش چيزي را پيدا كرده است به خيال خودش ميرود كه شايد آن چيز مشكلش راحل كند اما ممكن است كه نكند. ممكن است كه در عمل به چيز ديگري برسد يا مثلاً وقتي به چيزي ميرسد بگويد نه آن چيزي نيست كه ما ميخواستيم. فكر ميكرد كه اين مشكلش را حل ميكند يعني بعضي اوقات نياز ما كاذب است. نياز واقعي در آن ايجاد نميشود. پس تا وقتي كه انسان احساس ضعف نكند احساس نياز نكند حركت به سمت چيزي نميكند ثانياً آن چيزي را هم بايد بشناسد و بداند كه شناخت آن چيز خيلي مهم است. وقتي آن چيز را شناخت حركت. حركت موفقي است. البته اين تقسيم بندي دارد كه بدون تقسيم بندي نميشود. افراد براساس نوع كمالشان و نوع حركتشان تقسيمات مختلفي دارند بعضي از افراد احساس ضعف ميكنند به كمال مطلوبشان را هم ميشناسند يعني دقيقاً كمالي را كه اين ضعف راجبران ميكند ميشناسند كه با تقسيم بندي ميخواهد يا همت دارند با همت حركت ميكنند و درست هم شناخته بودند يا به تمام مطلوب خودشان ميرسند يا به هرحال به مطلوب خودشان ميرسند اين فوريت كه بينتيجه بماند. بعضيها همت هم دارند كمال را هم ميشناسند كه آن كمال چيست يكسري امكانات برايشان فراهم نميشود كه بروند زمينههايي را احتياج دارد كه آن زمينهها برايش فراهم نميشود بعضيها همت هم دارند ولي مطلوب را نميشناسند كه اينها معلوم نيست كه به مقصد برسند اهل جستجو هستند كاوشگر هستند اما معلوم نيست كه به مقصد برسند. اين نيازبه يكنفر دارد كه دستش را بگيرد و به كمال مطلوب برساند معلم و موبي و استاد ميخواهند به هرحال يك زمينهاي ميخواهد كه آنها بتوانند برسند و آن را پيدا كنند احتياج به آگاهي دارد. موانع زيادي سر راهشان هست. بعضي ها احساس ضعف ميكنند. كمال را ميشناسند اما همت ندارند شجاعتش را ندارند. كه بخواهند براي آن مطلوب زحمت بكشند اينها خودشان باز تقسيم بندي دارند كه چند قسمت ميشوند. بعضيهايشان جايگزين ميكنند يعني كمال را جايگزين ميكنند مثلاً فرض بگيريد كه يك خانمي با يك آقايي كه ميدانند كه علم. كال است ما با واقعيت كاري نداريم ميخواهد در جامعه زندگي كند در جامعه سواد را تحويل ميگيرد علم را و تخصص را تحويل ميگيرند يا تعهد را. تقوا را ملاكي هست براي آنها. اين ميبيند كه اگر بخواهد حركت كند به سمت اينها. بايد از خيلي چيزها بگذرد. همت اينكه حركت كند را ندارد. ميداند كه احتياج دارد به سواد. به تخصصي احتياج دارد يعني اگر تخصص داشته باشد خيلي از مشكلاتش حل ميشود مثلاً اگر يك نفر ليسانس داشته باشد درجايي استخدام ميشود. حقوق خوبي ميگيرد و زندگي او هم به راحتي ميگذرد اما حالي كه بخواهد حركت كند به سمت اينها را ندارد ميآيد كمالات را جايگزين ميكند يعني به كمالات سطح پائين اكتفاء ميكند يا آنها هم به كمكش ميآيند ميبينيم كه مثلاً خوشگلي را ميگذارد به جاي كمال. يعني نميتواند به آن برسد چون نتوانستن حقيقت به افسانه زدند. نميتواند به آن برسد مجبور است كه طوري ضعفش را جبران كند چون فشاره از درون بيايد نميشود كنترلش كرد دست خودش نيست. احساس ضعف را ميكند در شرايطي قرار دارد كه اين ضعف نياز دارد به او و فشار ميآورد از درون. حالا كه اگر خوشگلي در جامعه ملاك بود مثلاً ميگفتند هر كسي كه خوشگلتر است حقوق بيشتري ميگيريد هر كسي كه لباسش زيباتر است. هركسي كه فسادش بيشتر است. كسي در اين صورت دنبال سواد ميرفت. دنبال علم ميرفت .انسان احساس ضعف ميكرد يا نميكرد اگر روح جستجوگري نداشت نه. چون بعضيها به دنبال علم براي جستجو كردن خودشان ميروند نه به اين عنوان كه عشق معاملات است. ميبيند كه نميتواند به آن برسد كمالات ظاهري را در نظر ميگيرد خودش را نمايان ميكند مانتو را خوب به آن ميرسد. موها را يك طوري ميكند. كفش وكيف را آنجوري ميكند يا مردي كمالات واقعي راندارد ماشينش را رنگ خوب مي زند يا يك ماشين مدل بالا ميخرد يا يك خانه با طرز ديگري ميسازد قشنگ ميكند به هرحال بايد ضعف را يك طوري بپوشاند يعني چيزي كه روي ضعف اين را بگيرد يك چيزي كه بتواند چشم ودل ديگران را پر كند اين را تحويل بگيريد و براي او احترام قائل شوند. چون به هر حال نميتواند كه دست روي دست بگذارد درجامعه هستند كساني كه كمال ندارند و اصلاً اهل كمال نيستند. حال اينكه دنبال كمالات بروند ندارند يعني شهوات. قوه خيال. قوه واهمه اجازه نميدهد به آنها كه اين كار را بكنند مجبورند كه همين كمالات اكتفاء كنند. همين چيزها را به رخ ديگران بكشند. موي قشنگي. چشم قشنگي. صداي قشنگي. قيافه قشنگي. به خانهشان برسند. چيزهاي ظاهر و مسائل مادي كه واقعاً كمال نيست حتي بعضيها اين حال را هم ندارند يعني بعضيها حتي نميآيند كه كمالات را جايگزين كنند. همانجا ميمانند و در جا ميزنند يك وضعيت بد و زشت و درهم و عقب افتادهاي را تحمل ميكنند همت هيچ كاري را ندارند حتي براي آن كارها هم همت ندارند. عرضه اين كار را ندارند بعضيها هم دلشان ميخواهند اما نميتوانند يعني ميخواهند كه كمالات را جايگزين كنند اما امكانش را ندارند حال امكان ندارند هم چند جوراست كه اين هم تقسيم بندي دارد كه چرا نميتوانند اين كار رابكنند؟ چرا نميتوانند كه كمالات را جايگزين كنند حالا چرا اصلاً دنبال كمال واقعي نيستند علت دارد پس سوال پيش ميآيد كه 1- چرا احساس ضعف نميكنند. اين ريشههاي مختلف دارد علل مختلف دارد ميبينيد كه ما خيلي سوال درپيش داريم ما تازه الفباي اين مسائل را آشنا ميشويم و هنوز هم اين الفبا را تمام نكرديم. اينكه چرا اصلاً دلجويي ايجاد نميشود طلب ايجاد نميشود علل مختلف دارد. حالا اگر ايجاد شد آنها كه ميخواهند كمال جايگزين كنند چرا آنها بعضيهايشان نميتوانند كمال را جايگزين كنند. شناخت اين مسائل در برخورد افراد بسيار مهم ست اگر در رابطه با خودمان باشد كه مسئله حل است بايد شناخت كرد تحت نظر استاد. با همتي كه ميكنيم جلو برويم اگر در رابطه با ديگران باشد يك چيز خيلي نياز داريم و آن اين است كه آن شخص را خوب بشناسيم يا اگر خودمان خيلي قدرت تشخيصمان خوب باشد يا از شخص بخواهيم كه صداقت را در معرفي خودش با ما رعايت كند و صادق باشد به هرحال تا تشنگي و احساس نياز نباشد حركتي به وجود نميآيد ثانياً اگر كسي كمالي را خارج از وجود خودش سراغ نداشته باشد چه حركتي ميخواهد بكند يعني وقتي احساس تشنگي ايجاد ميشود اين احساس تشنگي نيسبت به چه چيزي ايجاد ميشود. يعني ما را به چه سمتي ميخواهد حركت دهد. اگر حركتي نباشد اصلاً مقصد مشخص هست. هيچ كدام از انواع حركت بيهدف نيست شما وقتي تحريك وجود دارد سوق دادن وجود دارد حتماً سود هم دارد الان بنده اين راحركت ميدهم اگر جايي نداشته باشد حركت امكان دارد يا ندارد. حركت زماني امكان دارد كه هدفي هم وجود داشته باشيد اين اصل را به سادگي نگيريد پس وقتي حركتي هست بايد حتماً اين هدف باشد هيچ حركتي نيست كه به جايي ختم نشود. حالا انواع حركت. هر حركتي كه باشد جلسه بعد اگرشد حركت جوهري را بيان ميكنم حركت كل عالم كه چطور ميتواند هدفدار باشد پس وقتي انگيزه ايجاد ميشود طلب هم ايجاد ميشود اين طلب هم بايد به سويي باشد ميشود بگوئيم كه در من تشنگي ايجاد شود كه آب وجود ندارند يك آب بايد باشد كه درمن طلب شود ايجاد تشنگي شود يعني بين طالب و مطلوب اين بحث خيلي مهم است به يك نحو بايد سنخيت وجود داشته باشد. اگر بين اين دو سنخيت وجود نداشته باشد كششي هم ايجاد نميشود چراتشنه ميشويم. چرا هوس نميكنيم كه سنگ بخوريم. آجر بخوريم. خاك بخوريم. چرا غذا ميطلبيم. چرا مثلاً گوسفند ميل نميكند كه گوشت بخورد. چرا وقتي تشنه ميشويم فقط آب هست كه سيرابمان ميكند مثلاً اگر نان بخوريم مشكلي را حل نميكند اين مورد توجه بايد قرار بگيرد البته كسي كه دنبال چيزي ميرود ناچار است كه يك راه آشنايي با اوبدست آورده است كه ازاين راه به سوي او ميتواند برود تا به واقعيت و هويت او برسد وبه كل ذات او دست يابد و چيزي را كه ميخواهد بجويد. در آن پيشه و انديشه كه دارد تا در آغاز كار از آن بويي نبرده باشد محال است كه به سمت اوحركت كند و تا جهت و غرض و مقصد حركت معلوم نشد انسان را به راه نميافتد يعني اگر جهت و غرض و مقصد وهدف نباشد حركتي وجود ندارد اصلاً محال است كه ما حركت كنيم يا چيزي راحركت دهيم. اين اصل را دقت كنيد الان ممكن است كه ميوه و غذاهايي در خارج باشد كه ما نخورده باشيم آيا ما هوس اينها را ميكنيم چرا ما يك وقت چيزي را هوس ميكنيم؟ چون قبلاً يك نحو آشنايي با آن داريم قبلاً حداقل يك مرتبه با آن آشنا شديم. مزهاي. سابقهاي. چيزي از او در ما هست بعد ما بعدها ميگوئيم كه يادش به خير. كاش الان بود ما ميخورديم اما ميوهاي كه تا به حال نخورديد شما چه وقت هوس ميكنيد؟ سابقهاي از آن نداريد كه هوس كنيد؟ يا شهري كه تا به حال نديديد يا اسمش را نشنيدهايد چگونه هوس ميكنيد مثلاً يك نفر ميگويد آقا مشهد را دوست داري ميگويد. بله خيلي دوست دارم هوس ميكنيد آن را اما اگر نرفته باشيد غير از جنبه مذهب مثلاً تبريز را كسي نرفته باشد لذتي هم نبرده است اصلاً نميداند كجا هست چطور محيطي هست هيچ وقت نميگويد اي كاش يك سري هم به تبريز ميزديم پس حتماً بايد در وجود انسان يك ريشه داشته باشد يعني مطلوب هميشه در وجود طالب ريشه دارد يعني يك سنخيت ازمطلوب در درون طالب وجوددارد كه حركت كند به سمت آن چرا آهنربا از ميان فلزات فقط آهن را ميگيرد چرا مس را روي را برنج را جذب نميكند. فولاد و فلزات ديگر را جذب نميكند چه ارتباطي بين آهنربا و آهن است حتماً يك سنخيت و تشابهي وجود دارد كه اين فقط آن را ميتواند جذب كند و فقط هم همان را ميخواهد. پس اگر كسي به چيزي تعاريف ميشود از آن چيز يك نمونه در وجودش است يك ارتباط وجودي با آن چيز دارد كه به طرفش تحريك ميشود و حركت ميكند بنابراين طلب مجهول مطلق محال است چيزي است كه از هر جهت مجهول باشد هيچ نوع ارتباطي با طالب نداشته باشد نميشود كه هوش را بكند نه قبلاً ديده باشد. نه شنيده باشد. نه قبلاً خورده باشد نه تجربه كرده باشد. نه احساس كرده باشد نه ريشه در وجودش داشته باشد. كاملاً مجهول است پس ما دنبال چه ميخواهيم بگرديم . از هر جهت مجهول است. آيا ميشود كه بدون تعيين جهت و حركت و غرض از حركت. يك خط جلو رفتيم كه از اول ميخوانم شايد دوستان گرامي هم در آمدن به اين منزل خودتان تامل بفرمائيد آيا ميشود كه بدون جهت و حركت و غرض از حركت بدينجا آمده باشيد. حالا از شما ميپرسيم كه از اين آمدن چه ميخواهيد و براي چه از كارهاي ديگردست كشيدهايد از استراحت و فراغت روي برگرداندهايد و در اينجا گرد آمديد در جواب خواهيد فرمود براي تحصيل كمال و طلب علم. حالا يك چيزي ميپرسم كه آيا كسي احساس نياز نكند به اينجا ميآيد و حالا چيزي كه شما ياد ميگيريد در اينجا از مقوله مسائل مادي است يعني الان وقتي ترازو بگذارند شما وزنتان زياد ميشود نه. پس امري است كه مادي نيست به يك نحوي ارتباط با آن امر غيرمادي شما داريد همان چيزي كه دنبالش هستيد كه اينجا دنبالش ميگرديد خيليها هستند كه ميدانند اين كلاس اينجا برقرار است چرا آنها نميآيند اين كه معرفت نفس. انفع المعارف است يا محور جريانات است يعني اگر ميخواهيد در كسي طلب ايجاد كنيد بايد او اول تشنه شود يعني يك نحوه سنخيت با آن چيزي كه ميخواهي به او بدهي به وجود بياوري يا حداقل جايگاهش را ايجاد كني. البته سنخيت هست باد حجابش را برداري و به او بفهماني كه داري. وقتي حجاب كنار رفت خودش ميآيد كه مشكلش را برطرف كند تا احساس عطش نكند كه نميآيد درهمه مسائل. در مسائل معنوي آن قسمتي كه در رابطه با خداست هنوز در او تحريك نشده است كه احساس كند. نيازي ندارد. انسان عصاره همه وجود است كل وجود در انسان يك سهمي دارد. از خود خداوند كه بيشريكترين موجودات است تا بيشترين موجودات در انسان وجود دارد ملائكه در انسان يك شاني دارند خداوندشان دارد. شيطان سهم دارد. حيوانات سهم دارند گياهان سهم دارند ماده سهم دارد ما از همه اين استعدادها داريم در جواب خواهيد فرمود براي تحصيل كمال و طلب علم باز ميپرسيم كه آيا كمال ادامه ضبط نشده است و اگر از شما بپرسند براي چه جمع شديد و براي چه آمديد و چه ميخواهيد بگوئيد نميدانم و يا در جواب بگوييد هيچ يك وقت است كه ما نحوه سنخيت را كشف نميكنيم اصلاً ازنحوه سنخيت خبر نداريم اما ميدانيم كه آن چيز طلب مجهول ماست و مطلوب است دوستي دارم كه مثلاً ميگويد من اصلاً اعتقاد ندارم به خدا اما وقتي به پيش من ميآيد ميگويد آقاي شجاعي نميدانم كه چرا وقتي پيش من ميآيي قلبم روشن ميشود نميدانم چرا اينجا احساس آرامش ميكنم يك وقت هم كه من نميآيم خودش ميآيد درهيئت مينشيند با اينكه اعتقادي هم ندارد ميآيد در هيئت مينشيند در عزاداري شركت ميكند بچههاي هيئت را مي بيند ميگويد اينجا به من آرامش ميدهد اما اين خودش نميداند كه چه سنخيتي دارد چه نحوه ارتباطي دارد ممكن است انسان خودش هم نداند نحوه سنخيت را. اما ميداند كه اين مشكل راحل ميكند اين آرامشش را ميدهد الان خيليها هستند كه موسيقي كه ميگذارند كيف ميكنند. آرامش پيدا ميكنند خوب بالا خرخ يك سنخيتي بايد بين اين و آن باشد كه الان مثلاً من با اين آرامش پيدا ميكند يك نوع وجودي را در خودش احساس ميكند و او خيالي و ذهني. و همان قسم اولي است كه چيزكي ادارك كردهايم چيزكي ادارك كردهايم يعني يك چيز كلي و بزرگ نيست. همينكه مثلاً اجمالاً ميدانيم كه آب ميخواهيم و دنبال فلان چيز هستيم يك چيزكي از آن ميدانيم و تصور نمودهايد كه براي رسيدن و كنه آن آمدهايم يعني يك چيزكي از آن ميدانيم كل آن را حالا ميخواهيم پس جزء آن در ما وجود دارد ميخواهد بگويد كه هميشه از مطلوب يك جزيي در طالب هست كه او ميتواند به سمت آن گرايش پيدا كند و برود خلاصه هر كس خواستهاي اجمالي دارد و در پي تحصيل تفضيل آن ميرود يعني اجمال يعني مختصري دارد ميخواهد به كل برسد. اينكه اجمالش در ما هست كه به دنبالش ميرويم يعني اينكه هر كس كه شروع ميكند مثلاً من الان گرسته هستم الان مشكل من از كجا شروع شده است يعني چه چيزي در من تحريك گرسنگي كرده است؟ من به سمت غذا ميروم تا يك چيزي بخورم. يعني من يك نحوه آشنايي با غذا داشتم يعني فكر كردم كه من غذا ميخواهم پس غذا را ميشناختم كه بدنبال غذا رفتم بعد رفتم به خود غذا رسيدم يعني حركت من از خود غذا شروع شد غذا بود كه در من حركت ايجاد كرد چيزي كه مربوط به غذا بود. سنخيت بامن داشت. نهايت هدف من هم غذا بود. از هر مطلوبي كه شروع كني چون آن مطلوب در ما ريشه دارد پس حركت از خود مطلوب شروع ميشود و انتهايش هم به خود مطلوب ختم ميشود پس حركت از اوست و به سوي اوست ماهيت حركت ما به سمت هر مطلبي كه داريم و هر مقصودي كه داريم. ماهيت اويي و به سمت اويي دارد يعني از خود او يعني از اجمالش شروع ميشود از مختصرش شروع ميشود ميرسد به تفضيلش يا اصلش وقتي به تحصيلش رسيدي ديگر مشكلي نداريد گرسنگي يا تشنگي يا نياز يا نقص يا ضعف هيچ كدام را نميخواهي چون به كل رسيدي يعني به اصلش رسيدي خلاصه هر كسي خواسته اجمالي دارد ودرپي تحصيل تفضيل آن ميرود و اين مطلب اختصاص به انسان ندارد بلكه حيوانات نيز در اين جهت با انسان شريكند و هر كس خواهان هرچه هست به سوي آن ميرود وآن چرا انديشيده طلب ميكند تا خواهان كه باشد و خواسته چه باشد يعني انسانها حركتشان. تلاششان. آمد و شدشان براساس مطلوبي هست كه دارند و آن مطلوب براساس نيازشان در اينها تحصيل شده است. چرا انسانها حركتهاي مختلف دارند يعني مطلوبهاي مختلف دارند اصلاً با فرمول كلي كه عرض كردم جواب مشخص است .چرا همه يك چيز را كمال نميدانند هركسي يك چيز را كمال ميداند به تعداد انسانها كمال وجود دارد حالا كدام يك درست ميروند يعني از اين همه انساني كه به سمت كمال ميروند عمر ووقت دارند صرف ميكنند. جواني صرف ميكنند كداميك درست ميروند؟ از كجا بفهمند كه حالا اين نيست؟ از كجا معلوم كه در تشخيص اشتباه كرده باشند چرا انسانها كمالهايشان مختلف است:
اي بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز كفر و نفاق
اي بسا كس رفته تا هند و هرات
او نديده جز مگر بيع و شراب
بيع و شراب همانطور كه در جلسه قبل گفتم به معناي خريد و فروش هست. اي بسا كس رفته تركستان و چين او نديده هيچ جز مكر و كمين. طالب هر چيز اي يار وفي جز همان چيزي كه مي جويد نديد.حب كل شئ يعمي ويصم. رسول خداصلياللهعليهوآله كه فرمود طلب تو. عشق تو. علاقه تو. به چيزي است كه تو را نسبت به همه چيز غير تو كر و كور ميكند. چون ندارد و مدركي جز رنگ وبوي جمله اقليمها را او بجوي گاه در بغداد آيد ناگهان بگذرد از اين سران تا آن سران. از همه عيش و خويشها و مزه او نبيند غير قشر خربزه گه بود افتاده در راه يا هشيش. لايق طيران گاوي يا هريش بغداد شهر بسيار خوبي است شهر هزار و يك شب است شهر خوب و با صفايي است با كمال است وقتي ميگوئيم بغداد شما با شهرهاي ديگر اشتباه نگيريد كه فكر كنيد ميشود به جايش تهران را گذاشت نه. آن زمان بغداد براي خودش مركز خلافت و پايتختت بود وقتي ميگوئيم بغداد. خوب دقت كنيد آيا در اين بغداد كمال و زيبايي و قشنگي و چيزهاي به درد بخور نيست. خوب خيلي چيزها هست همه آرزويش را دارند اما گاو وقتي ميآيد درآن با آن همه قشنگي فقط پوست خربزه ميطلبد يعني ديگر هيچ چيزي نميخواهد فقط همان را كمال ميداند و مقصودش فقط همان خربزه است يعني اين خربزه با او سنخيت دارد و در گاو اين ريشه هست يعني دنبال چيز ديگري نميرود دنبال چيزهاي ديدني آن نيست طلا و جواهرات و همه چيزهاي خوب ديگر دنبال اينها نميگردد فقط پوست خربزه يعني طالب و مطلوب بايد با هم سنخيت داشته باشند اصلاً اگر كسي با كمالي يا طالبي سنخيت نداشته باشد آن كمال مطلوب واقع نميشود. انسان وقتي حركت ميكند كه كمالي را ببيند حيوان هم همينطور مثل انسان وقتي حركت ميكند كه كمالي را ببيند و يك سنخيتي هم با آن داشته باشد پس اولاً تا با كمالي سنخيت حاصل نشد حركت به سمت او نيست ثانياً آن چيز مقصود نميشود. وقتي يك سنگ را پرتاب كردم اين نميتواند هدف نداشته باشد اين حتماً به يك جايي ميخورد يعني را ممكن است من ندانم كه به كجا ميخورد اما علم ثابت كرده است كه اين دقيقاً هدف دارد وقتي ميرود ميخورد به همان جايي كه اول برايش شليك شده است و الا اگر اجباري واقع شد يعني چيزي را آوردي به طرف چيزي كه كمال نيست درراه اگر اين بخواهد مطلوب واقع شود بايد پرده ها كنار رود يعني آن سنخيتها بايد كشف شود در خودت. اگر سنخيت كشف نشود سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد. آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد. گفتم به كام وصلت خواهم رسيد يك روز. گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي سوال مفهوم نيست؟ ثواب و عِقاب بر اساس 2 عامل است يكي اختيار يكي علم و شناخت اين 2 عامل است يعني اگر علم نداشته بر غايب مسئوليتي نداري مگر اينكه خودت. خودت را جاهل نگهداشته باشي سئوال مفهوم نيست؟ بسته به اين است كه ما از چه ديدي نگاه كنيم ما اگر بيائيم به معرفت نفس خودمان ما الان مثلاً بحث ديني نميكنيم يعني فقط با وجود شناسي و بحث عقلي داريم جلو ميرويم اينن نهايتاً يك نتيجه ميدهد يعني عقل بيشتر از اين نميتواند انسان را راهنمايي كند عقل فقط ميتواند راههاي كلي را نشانت دهد اما اينكه در جزئيات چه كني؟ احتياج به وي داري و آن هم به خاطر جهل است به خاطر ايمان تقليدي آنهاست و همان ايمان تقليدي و عملشان باعث ميشود كه آنها جز ايشان برسند رضايت خدا. ميداند كه خدا از سلطان محمود بزرگتر است همين را بلد است ايمانهاي عاميانه و قلبي. يعني آنقدر هم مشكل نيست كه كسي حالا عزا بگيرد اين وقتي قرار است كه ما چون و چرا كنيم آن وقت است كه به سراغ ما ميآيد. يعني ما اينجا كه داريم صحبت ميكنيم مشا ممكن است كه قبول نكنيد بگوئيد سنخيتي وجود ندارد اما اگر قرار شد كه اين را كنار بگذاري بگويي كه نه حالا يك نبياي آمده است وحي آمده است قرآني آورده است خب بهشتي هست. جهنمي آست. به ما معرفي گردهاند. عرض كردم كه چيزي را كه ميطلبد به آن باچيزكي دروجود ماهست يك سنخيتي وجود دارد يعني پيغمبرصلياللهعليهوآله نميتواند انسان را به چيزي دعوت كند كه آن چيز ريشته در وجود انسان ندارد. بهشت و جهنم و كمال. ايمان. اخلاق. هرچه كه ميبينيم. ميبينيم كه از وجود انسان است براي همين هم افرادي كه دين ندارند هم خوب و بد را تشخيص ميدهند. خداوند در انسان اينها را گذاشته است فالهمها فجورها وتقويها پس اگر رفت در مسائل ديني كه حجت تمام است با اينكه شنيده است و به گوشش خورده است. اينجا كه آمديم فرق دارد اين ميخواهد فقط از خود انسان شروع كند. پس بنابر آنجه گفتهايم هيچ كس طالب مجهول نتواند بود بدون اينكه مطلوب خود را به وجه اجمال تصور كرده باشد آن را طلب نتواند و اين مطلب كه طلب مجهول مطلق محال است خود اصلي است كه بايد بر اصول گذشته اضافه شود وآن را جامي نيكو به نظم آورده است. مرادي را از اول تا نداني. كجا در آخرش جستن تواني. كلمه اول و آخر يعني از او و به سوي او. يعني مرا تو همان مرادي است كه اول داري و آخر هم به همان مراد ميرسي يعني مراد اول با تو هست آخر هم هست اينكه اول هست و آخر هم هست يك چيزي ديگر هم بايد از آن درك كني اينكه مراد هست در اول و آخر. يك نكته دقيق ديگري هم دارد و آن است كه مراد در طول حركتش هم خودش هست يعني مراد همهاش اينگونه است از وقتي كه شروع ميشود و تا وقتي كه ميرسي به آن همهاش با تو هست اگر بين آهن و آهنربا يك لحظه ارتباط قطع شود. يعني كشش قطع شود يعني از زماني كه آهن در ميدان جاذبه آهنربا قرارميگيرد راههايي دارد كه ميآيد به سمت او اگر يك لحظه ارتباط قطع شود حركت متوقف ميشود يعني اگر كسي حركت كرد وسط راه مقصود را فراموش كرد يا رهزن آمد وسط كار. نميرسي به هدف. يعني معشوقهاي ثانويه يا معشوقهاي ديگري پيدا كرد اينها ميماند و به آن هدف نميرسد چون رابطه قطع شده است وقتي مداد هم اول است هم در آخر. اين وسط كه نميتواند نباشد اين وسط هم بايد باشد لذا تا آخر كار بايد با همان مطلوب خودت جلو بروي تا به آن برسي در فكرش باشي. حالا اگر فكر هنرش شد مطلوب ديگري آمد جاي اين مطلوب را گرفت به هدف اصلي نخواهي رسيد و اكنون كه در آغاز سير علمي و سلوك نفساني هستيم در پيرامون اين مطلب به همين اندازه اكتفاء ميكنيم و تا چون هنگام شرح و بحث آن فرا رسيد به تفضيل وارد دربحث ميشويم و به بيان آن ميپردازيم.