در درس پيش دانستيم كه جميع قواي عامل در انسا ن همه گروه شجره نفس او به نام نفس ناطقه است و آنها را استقلال وجودي نيست كه هر يك را وجود جداگانهاي باشد زيرا ا نسان را هويت واحدهاي است . پس در حقيقت عامل مؤثر در انسان همان نفس ناطقه است و غاذيه و ناميه و مولده و ديگر قوا همه در تحت فرمان او هستند و نسبت به نفس وجودي ظلي دارند كه صرف ربط و محض تعلم است حال كه بايد اين همه نقشه ها و صورتگري را نفس انجام دهد بنگريم كه نفس خود كجايي است؟ آري آن كس كه به كوي آشنايي است داند كه متاع ما كجايي است.
در جلسات قبل گفتيم كه هيچ كدام از قواها استقلال ندارند اگر قرار بود داشته باشند ما در وجود خودمان اين استقلال را احساس ميكرد يم يعني احساس ميكنيم كه درما چند نيرو كار ميكند و حال اينكه اينطور نيست ما در وجود خودمان جز يك هويت احساس نميكنيم به وجدان مي يابيم و درك ميكنيم كه يك شخص هستيم. از اول تولد تا مرگ انسان همين شخصيت هست. اين قوا متعلق به نفس ناطقه هستند يعني از شؤونات نفس ناطقه است. اينكه نسبت به نفس وجود ظلي دارند يعني وجود سايه اي دارند مثل اينكه الان سايه دارند اين سايه وجود دارد و تاثير هم دارد. منشا اثر است اما به خود اصل وابسته است كه اگر نباشد آن سايه هم نخواهد بود و تاثيري هم نخواهد داشت.
برخي از امور بد يهي را پيش ميكشيم و پيرامون آن سخن به ميان مي آوريم تا بتوانيم به خواسته خود دست بيابيم. هريك از ما ميدانيم كه نفس ناطقه به تدريج از قوه به فعل ميرسد و قابليت و شانيت دارد كه همه دانشها را فرا بگيرد چرا كه بعضي از آحاد مردم ................... ميشوند و همه اين دانايان و دانشمندان از كسب دانش درجه به درجه به مقامات عالي علمي نائل آمدند. به هرحال از اول مراحل را خداوند درقرآن اينطور ميفرمايد والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا. چيزي نميدانستيد شما وقتي كه از شكم مادرتان خارج شد يد چيزي نميدانستيد. اين را هم ما ميدانيم كه ابتدايي ترين مسائل را هم كه ما الان ميدانيم قبلا نميدانستيم و بعد اينها را ياد گرفتيم پس نفس به مرور زمان از قوه به فعل و از نقص به كمال رسيده است اين درست برعكس نظريه افلا طون در رابطه با نفس است. افلاطون علم را (معرفت را) مساوي تذ كر ميداند يعني ما چيز جديدي را ياد نميگيريم بلكه نفس ما قبل از اينكه به اين بدن تعلق بگيرد در عالمي بوده كه به همه حقايق آگاهي داشته است. بعد از اينكه به بدن تعلق گرفته است به خاطر تعلقش به اينجا در محدوديت ماده و اينها قرار گرفته به هرحال آن علوم كمرنگ شده است. حالا به مرور زمان آنها را به ياد مي آورد.درمراحل مختلف اين علوم به يادش ميآيد در مراحل مختلف اين علوم به يادش ميآيد تذكر هست نه اينكه يك چيز جديد است همه چيز را ميداند اما خداوند به عنوان خالق انسان ميفرمايد كه اينطور نيست انسان هيچ چيز را نميداند قبل از اينكه به اين دنيا بيايد چيزي نميدانسته است و از اين به بعد هست كه كم كم عالم ميشود و ميداند تازه اينكه بعضيها ميتوانند به فرموده ايشان ذ والفنون شوند خود ايشان هم ذوالفنون است هم منطق را ميداند هم فقه و عرفان ميداند هم شاعر است هم اديب است هم نجوم درس ميدهد هم هيئت درس مي دهد به هر حال ذوالفنون است از وقتي كه انسان هيچ چيز نميدانست تا به جايي ميرسد كه بسياري از علوم زمان خودش را ميتواند ياد بگيرد و رسيدن ناقص به كمال بدون مخرج معقول و متصور نيست پس بايد كسي باشد كه ناقص را به كمال برساند و بد يهي است كه اگر مخرج خود فاقد كمالي باشد محال است كه در دادن آن كمال نقشي داشته باشد و بتواند ديگري را از نقص به كمال كه خود فاقد آن است برساند و به تعبير كوتاه محال است كه فاقد شئ معطي آن به ديگري بوده باشد يعني كسي كه چيزي را نميداند نميتواند عطا كند و بدهد و دهنده آن چيزي كه ندارد باشد استدلال د يگر اين بود كه اگر نفس خودش اين كمالات را داشته باشد پس حركت معنا ندارد. گفتيم كه حركت به سمت چيزي كه داريم محال است. كسي كه چيزي را دارد و كمالي را دارد حركت به سمت آن كمال بي معناست. پس معلوم است كه خودش ندارد و بايد به سمت آن كمال حركت كند. لذا از اين حالت غفراني كه دارد احتياج به مخرج دارد يعني كسي كه چيزي بر او غالب است بايد او را حركت دهد به سمت كمال ببرد تا بتواند ياد بگيرد به قول عارف جامي در اول جلد چهارم صبحة الابرار. صبحة الابرار يعني دعا و ذكر. عين ممكن به براهين خرد نتواند كه شود هست به خلق. چون ز هستياش نباشد اثري چون به هستي رسد از وي دگري. ذات نايافته از حد بخش. چون تواند كه شود هستي بخش خشك نبوار كه بود ذات تهي. زايد از وي صفت آب دهي. كسي كه خودش ندارد نميتواند به ديگري بدهد. عين در اينجا به منظور وجودي است وجودي كه ممكن الوجود است خود به خود نميتواند باشد. نميگويد هروجودي هرعيني هرموجودي خود به خود نميتواند باشد اين را نميگويد ميگويد عين ممكن يعني هر موجودي كه ممكن الوجود باشد يعني وجودي داريم كه واجب الوجود است يعني وجودش به خودش قائم است و ازلي و ابدي است وجودي است كه بايد باشد ضرورت دارد كه باشد. يك وجود داريم كه ممكن الوجود است يعني ممكن است باشد ممكن هم هست نباشد. بود و نبود ش يعني ذاتش اقتضاي وجودش را نميكند يك وجودي هم داريم كه محال هستند مثل اينكه مثلا اين چيز نميتواند در عين حال هم سفيد باشد هم سياه باشد يك چنين وجودي محال است و شريك خدا هم هستيم.ممكن هم همين طور است يعني وجودي كه اگر بخواهد وجود پيدا كند علت ميخواهد الان مثلا اين اينطوري ايستاده است اين الان گرايشش به هر طرف نياز به علت دارد يعني اگر اين ميليونها سال اينجا بماند و نيرويي وارد به آن نشود. ذاتاً وقتي هم نگاه ميكنيم با اين طرز ايستادن و قرار داشتن هيچ گونه تغييري در آن حاصل نميشود هميشه همينطور است. اگر زماني ديد يم كه اينطور شده يا آن طوري شده .متوجه ميشويم كه نيرويي به اين وارد شده كه اين را به اين سو و آن سو كشانده است ممكن الوجود مثل ما مثل زمين و ماه و خورشيد اينها موجودي نيستد كه ذاتشان اقتضاي وجود شان كند يعني موجودهايي كه نبودشان محال باشد ممكن هم هست كه نباشد محال كه نيست. ما كاري به اين نداريم وقتي الان به وجود آمده معلوم است كه كسي به وجودش آورده. اين موضوع است يعني الان هستند وقتي هستند ما نگاه ميكنيم كه اينها ذاتا موجودي نيستند كه وجودشان اقتضاي خود شان را بكند كه باشند پس حالا كه هستند معلوم است كه از حالت ممكني كه بوده است اينكه ازعد م به وجود آمده خود ش كه نميتواند اينكار را بكند. شخص يا كسي او را به وجود آورده و به آن وارد شده است و آن را هست كرده است حالا آن كسي كه اين نيرو را به اين وارد كرده است خود آن چه موجودي است؟ آيا او موجود است يا نيست؟ اگر هست و ممكن الوجود است پس او هم نياز به يك علت ديگري دارد و به هرحال سلسله به يك موجود واجب كه در وجود ش نياز به هيچ علتي ندارد ختم ميشود عين ممكن كاري با عين واجب ندارد. عين ممكن يعني ممكن الوجود. پس به حكم فطرت يعني فكر كردن بلكه فطرت يعني فكر هم كه نكنيم فطرتا هم اين را مي يابيم كه هر معطي كمال خود بايد اولا واجد آن كمال باشد لذا آن كسي كه نفس ناطقه را از قوه به فعل ميكشاند خود بايد داراي همه كمالات انساني باشد اين همه شكلها و زيباييهاي گوناگون در بدن و اين همه ساختمانهاي مختلف كه دربد ن هست آنكه اين را داده است به همه اينها علم داشته است توان اين كار را داشته است پس تفسير ميفرمائيم كه آنچه كه از آثار وجودي نفس است. مطلقاً از صنايع و اختراعات و علوم گوناگون و بيشمار كه اين همه كتابخانههاي كوچك و بزرگ كره را تشكيل داده است و هزاران تدبيرها و تصرفهاي بوالعجب كه دارد همه از د يگري به او رسيده است به حكم آنكه در اصول گذشته دانسته شد اگر نفس اين همه را خود ميدانست تحصيل حاصل محال است و حال آنكه ندانستن او بديهي است و حال كه نميداند كه بايد بداند. معلم حقيقي وي كه آموزنده و مخرج اوست بايد داراي آن همه علوم گوناگون بوده باشد.
يكي از كارهاي بي نهايت شگفت صورت دادن به نطفه است كه آب به صورت سيماي انساني در آيد اين چه چيره دستي است كه به قول سعدي دهد نطفه را صورتي چون پري كه كرده است بر آب صورتگري. اينكه ميگويد معلم حقيقي منظور اين است كه ميخواهد معلمهاي غيرحقيقي را از اين بحث خارج كند چون نفس معلم غيرحقيقي هم دارد معلمهايي كه كمك هستند مثل همين نوار كساني كه نوارهاي درس معرفت نفس را گوش ميكنند به هرحال اين درس را هم ياد ميگيرند حالا آنها از نوار ياد ميگيرند نوار خودش اين كمالات را ندارد.استادي هم كه درس مي دهد آن هم همينطور است. البته استاد بايد به آن مرحله رسيده باشد كه بتواند درس بدهد اما اين است كه خودش هم وقتي به درون خودش مراجعه ميكند ميبيند كه خودش هم اينها را نداشته است اينطوري است. به هرحال او هم اينها را تحصيل كرده است پس اينها معلم حقيقي نيستند آنكه معلم حقيقي است همة آن كمالات را دارد چون به هرحال كمال بايد يك جايي وجود داشته باشد چون در دروس اوليه كتاب ثابت كرديم كه كمال مساوي است با وجود.چون فقط كمال است كه منشا اثر است پس اگر ما به سمت كمال پيشرفت ميكنيم در واقع ما داريم به سمت وجودي خاص حركت ميكنيم پس وقتي به سمت كمالات مي رويم اين كمالات بايد يك جايي باشد در يك وجودي باشد. چگونه ما ميتوانيم به سمت كمال حركت كنيم در حاليكه آن نيست؟ ما احساس ميكنيم روز به روز كه به كمال ما افزوده ميشود پس معلوم است كه كمال مساوي با وجود شد و اين را ثابت كرديم اين وجود است كه داراي اين كمالات است و ما داريم به سمت آن موجود حركت ميكنيم. سؤال مفهوم نيست! چون نفس ناطقه است نفس ناطقه به وسيله انگشت قرار گرفته به وسيله ماده اين كار را ميكند وقتي خودش ذاتا در خودش دارد خودش ميتواند همان كارها را روي كار بياورد. ما كاري با بدن نقاش نداريم نفس ناطقه نقاش صورت بدن نقاش است. هر صورت و نقشه اي را كه در نظر بگيريد ميبينيد كه از آب عاجز است حتي ضرب المثل است كه نقش فلاني در آب شد. و اگرنقاشي بخواهد بر سقف و ديوار خانه تصويري و نقشي بكار ببرد نخست سقف ديوار بايد خشك شود تا نقاش در آن دست يابد.ميخواهد اين را بگويد كه شما هر تصويري را كه ميبينيد آن تصوير بايد جدا از آب باشد يعني حالت مايعي نداشته باشد. حالا ميگويد چگونه است كه مني كه آب است ميتواند صورتگري كند و نطفه را به اين شكل درآورد؟ در درس پيش گفته ايم كه اگر اين صورتگر ماهر نفس باشد بايد در طرح نقشه هيچ بنا و ساختمان آن درنگي نداشته باشد زيرا آن كسي را كه اين هنر باشد اوستاد بني بشر باشد يعني اگر همه اين كار كار نفس باشد اين صورتگري كه به نطفه داده شده است كار نفس باشد پس نبايد ديگر هيچ مشكلي باشد بايد همه چيز را بلد باشد ولي ما بلد نيستيم. با اينكه ميبينيم كه انسان از كودكي كم كم دانا ميشود و در زير دست استادان ماهر در فنون استاد ماهر در فنون ميگردد چنانكه در پيش بيان كرديم. پس نفس ناطقه در فراگرفتن علوم وفنون گوناگون كسي را ميخواهد كه وي را از نقص در بياورد و به كمال رساند و دانستيم آنكس كه مخرج است خود بايد واجد آن كمال باشد.مثلا كسي ميخواهد برود سواد آموزي ياد بدهد اگر خودش سواد نداشته باشد آيا ميتواند به كسي سواد ياد بدهد؟ و اكنون گوئيم كه آن مخرج بايد قاهر و غالب بر نفس باشد زيرا كه وي پيش از نفس موجود كامل بالفعل است و اگر كامل بالفعل است يعني اولاً آن كمال را داراست و دوم اينكه فعليت دارد. به استعداد نيست آن كمال در او شكوفاست و اگر بر او تسلط و اقتدار نداشته باشد چگونه ميتواند وي را از نقص به كمال برساند و يا اگر در نفس قابليت و شانيت تكامل نباشد چگونه از نقص به كمال مي رسد؟ ميخواهد بگويد كه اگر آن مخرج خودش قاهر برنفس نباشد نميتواند آن را به كمال برساند بعد اگر كمال خود نفس قابليت آن كمال را نداشته باشد چگونه ميتواند به كمال برساند؟ قابليت ندارد. ممكن است كه مخرج كمال داشته باشد اما اگر مخرج درون چيزي كار كند كه او اصلا قابليت نداشته باشد آن نميتواند به كمال برساند.مثل كسي كه مثلا اول ابتدايي است بنشيند زبان كار كند معرفت نفس كار كند مثل خود شما كه اگر دروس گذشته را خوب ياد نگرفته باشيد نميتوانيد اينها را كار كنيد يعني به هرحال يك سنخيت بايد بين آنكه دارد مي دهد و آنكه دارد ميگيرد وجود داشته باشد حتما باشد. مثلا در قرآن داريم كه اني جاعل في الارض خليفة. من ميخواهم يك جانشين در زمين قرار دهم. پس اگرميخواهد جانشين شود بايد استعداد جانشين شدن را آن موجود داشته باشد تا جانشين خداوند در روي زمين شود. از اينجا انسان ميتواند به ارزش خودش پي ببرد. خداوند موجودي را كه صلاحيت خليفة الله را ندارد كه به خلافت انتخاب نميكند نمي آفريند. اگر انسان را براي خليفه شدن آفريد پس معلوم است كه انسان قدرت خليفه شدن را دارد يعني ميتواند كارخدا را دروي زمين انجام بدهد ميتواند به جاي خدا رهبري را در روي زمين به عهده بگيرد در واقع انسان استعداد تشبه به خدا را دارد لذا در رابطه با اطاعت متراژ را عبوديت قرار داده اند بايد بندگي كنيم. لذا داريم كه عبادت جوهرهاي است كه باطنش خدايي است عبوديت است بندگي نيست. آنها كه ميتوانند مثل خدا كن فيكون كنند آنها از طريق بندگي خدا ميتوانند كنند اشهد ان محمد عبده و رسوله. عبد است بعد ميشود رسول بعد ميتواند ولايت تكويني كند بعد ولايت تشريعي داشته باشد.
اين مطالبي را كه از كاوش و جستجو در صورت گفتگو به دست آورده ايم تلخيص كرده و به صورت اصل در آوريم و براصول علمي مذكور بيافزائيم (در دروس پيش) اصل 26. آن گوهري كه به لفظ من و فهم و مانند اينها بدان اشارت ميكنيم به نامهاي گوناگون خوانده ميشود چون نفس. نفس ناطقه. روح. عقل. قوه عاقله. قوه مميزه. روان. جان. دل. جام جهان نما. سؤال مفهوم نيست! و اصل 22 اين بود كه كتاب و آموزگار از وسائل است و دانش دهنده ديگري است لذا در عبارت فوق اين درس گفته ايم كه معلم حقيقي نفس كه آموزنده و مخرج اوست بايد آنهمه علوم گوناگون را دارا باشد كه فرض ما از قيد حقيقي خروج معد است. آنجا كه ميخواست خروج و وسائلهاي كمكي را خارج كند پس نتيجه اين سلسله گفتگوي ما اين شد كه چون نفس از آغاز نطفگي نه صورت انساني مفصل داشت و نه كمالات انساني بالفعل آنها را از حركت تحصيل كرد. و شِِِِِئ متحرك را محركي بايد كه آن مخرج او از نقص به كمال است. و وي بايد موجود باشد و خود واجد همه كمالاتي كه دهنده آن است بايد بوده باشد و چون اين مخرج در كمالات خود موجود بالفعل است بايد بر نفس ناطقه ميزان داشته باشد و از وي برتر بوده باشد و نفس نيز پذيرا باشد. حال اين اصول را به صورت اصل در آورده است.
اصل 26: آن گوهري كه لفظ من و مانند اينها اشاره ميكنيم به نامهاي گوناگون خوانده ميشود چون نفس. نفس ناطقه. روح. عقل. قوه عاقله. قوه مميزه. روان. جان. دل. جام جهان بين. ورقا. طوطي و نامهاي بسيار ديگر.ولي آنچه كه در كتب حكمت و يعني فلسفه و السنه حكماء رواج دارد همان پنج نام نخستين است. بدن مرتبه نازله نفس است يعني جزئي از نفس. يك مرتبه اي از نفس است. آنگاه كالبد تن بدن نفس است كه نفس بدان تصرف و در او تعلق داشته باشد و آثار وجودي اش را در او پياده كند.
اصل 29. نفس را هر دم در كشور وجودش شئون بسياري است كه هيچ شاني او را از شاني ديگر باز نميدارد.اينكه ميگوئيم بدن مرتبه نازله نفس است يعني جداي از بدن نيست اولا كه بدن غير از نفس است اما به معناي بي ارتباطي نيست يعني تا وقتي كه نفس با بدن تعلق دارند(به همديگر) بدن مرتبه اي از نفس محسوب ميشود ولي نميتواند جدا شود اگر جدا شد يعني هيچ اما اگر تعلق برقرار بود بدن مرتبه اي از نفس محسوب ميشود شما تاثير و تاثر متقابل اينها را درك ميكنيد اگر به بدن فشاري بيايدروحيه خراب ميشود و اگر به روح فشارآ يد در بدن هم تاثير ميگذارد. مثلا به كسي خبر ناگهاني مي دهند اين است كه سكته ميكند ناراحتي قلبي پيدا ميكند بعد تاثير در رنگ و مو و صورت او ميگذارد بعضي ها ممكن است كه فلج شوند. مسئله مسئله جسمي نيست مسئله روحي است اما ميبينيم كه روي بدن هم تاثير دارد. گاهي اوقات هم كه مسئله اي براي بدن پيش ميآيد ميبينيد كه روح كسل و بي حال است نشاط كار را از دست مي دهد كالبد تن آنگاه بدن نفس محسوب ميشود كه در تصرف نفس باشد. نفس را هر دم در كشور وجود شئون بسياري است كه هيچ شاني او را از شان ديگر باز نميدارد. يعني در يك جا كارهاي زيادي ميتواند انجام دهد مثلا وقتي پشت ماشين مي نشيني چشمها جاده را مواظب است بعد دستها فرمان را گرفتند پاي راست گاز را فشار مي دهد پاي چپ بين ترمز و خلاص اين طرف و آن طرف مي رود در عين حال كه تابلوها را ميبيند جاده را كه حالا مثلا چراغ قرمز است ترافيك است يا نيست اينها را متوجه ميشوي كجا پيچ دارد. كجا پيچ نيست. غير از اينها شما نقشه خانه نقشه آن چيزي كه ميخواهيدرا هم مرور ميكنيد به آنجايي كه ميخواهيد برويد توجه ميكنيد بعضي اوقات يك بحث مهم را از راديو گوش ميكنيد فكر ميكنيد يا با كسي صحبت ميكنيد يا ممكن است بحث هم بكنيد استدلال هم بكنيد.چند كار را در يك لحظه ميتوانيد انجام دهيد يعني هم فكر ميكنيد هم گوش ميكنيد هم جواب مي دهيد.همه اين مراحل را شما انجام مي دهيد مثلا ميتوانيد ضمن فكر كردن هم مثلا يك آدامس يا يك شكلات هم بخوريد اگر مثلا بويي هم به شما برسد متوجه ميشويد يعني همه قوا را انسان ميتواند استفاده كند. يك قوا انسان را از قواهاي ديگر باز نميدارد. در ميان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بينش انسان را كه با آنها مي سنجيم ميبينيم كه وي ازهمه آنها باهوشتر و زيركتر است. پس وجود انسان از جنس جواهر آنها برتر و شبيهتر است. اين را خداوند در قرآن فرموده است چون انسان از نظر بدن با حيوانات زياد فرقي ندارد همان بدن را دارد.خداوند وقتي كه مراحل خلقت بدن را در قرآن بيان ميفرمايد بعد ميفرمايد ثم انشاناه خلقا آخر. يك خلق ديگري است در رابطه با انسان كه وقتي آن خلق آخر را كه در رابطه با نفس انسان هست بيان ميفرمايد كه فتبارك الله احسن الخالقين يعني اين احسن الخالقين است. خودش را به خاطر آن شان خاصي از انسان كه آفريد و بعد ملحق به بدن شد خودش را احسن الخالقين ميداند. يعني خدا از طرفي به خاطر آن شان انسان احسن الخالقين ميشود پس انسان ميشود احسن المخلوقين يعني جنس انسان از جنس جواهرات ديگر برتر است.خداوند ميفرمايد به انسان كه بهخاطر آن شان انسان است كه خداوند به خودش تبريك ميگويد. سؤال مفهوم نيست. همه محدوديتهايي كه ما داريم متعلق به جسم است يعني وقتي تعلق ميگيرد مثلا شما نگاه كنيد فرضا افرادي را كه يك عضوشان را از دست دادند اينها در يك عضو ديگر قويتر از ديگران ميشوند به خاطر اينكه نفس به جاي اينكه بخواهد در آن قسمت كار كند تصرف در آن كار نميتواند بكند. يعني به خاطر اينكه اين آمده است. مثلا وقتي كه خورشيد ميتابد يك نور است اما وقتي به اشياء مختلف تابيد سايه هاي مختلفي مي دهد. نفس هم همينطور است به خاطر اينكه با ماده در تماس است و كارشان را ميخواهند از راه ماده انجام دهند. يك چنين گيرهايي دارد يعني در عين حال كه ميتواند يك حال شئون مختلفي را داشته باشد اينجا نيست كه بگويد به كلي آزاد است گاهي اوقات ممكن است محدوديتهايي را هم داشته باشد كه به خاطر جسم است. هر چقدر ما رابطه مان را يعني نفس را تقويت كنيم و به توان برسانيمش نيازش ازجسم كمتر ميشود ما نميتوانيم كارهايي را كه آنها با نفس ناطقه ميكنند ما هم بكنيم فرمولش را هم بارها گفتم كه حضرت عليعليهالسلام ميفرمايد خذوا من اجسادكم و ردوا بها علي انفسكم. از جسمهايتان بگيريد و كم كنيد و به وسيله آن به روحتان اضافه كنيد. بحث مهمي است كه اگر كسي نداند ممكن است كه اشتباه كند يعني انسان ماداميكه در خدمت بدن و مسائل بدني است روح ضعيفي دارد و تعالي پيدا نميكند هروقت از لذتهاي فاني فارغ شد كمتر به اين بدن رسيدروحش قوي ميشود و تعالي پيدا ميكند مثلاً در رابطه با غذا داريم چه كافر و چه مؤمن شكمشان را خالي نگه دارند يعني پرخوري نكنند هردو ميتوانند در تحصيل علم مؤفق شوند. فرق مؤمنو كافر اين نيست هم مؤمن ميتواند پيشرفت كند هم كافر اما به شرطي كه پرخوري نكنند. لذا كسي كه پرخوري كند قوه تعقل او كم ميشود و نميتواند اوج بگيرد بدن نميگذارد چون به هرحال (قسمتي از استعداد) مجذوب بدن ميشود. حال همينطور است آنهايي كه روزه ميگيرند ميبينيد كه اراده آنها قوي تر ميشود. آنهايي كه با مسائل جسمي و مادي كمتر سروكار دارند نماز را راحت تر ميخوانند آنهايي كه وقتي در نماز مي نشينند و ميخواهند ذكر بگويند سعي ميكنند حضور قلب داشته باشند يعني ذكرشان را بگويند حضور قلب هم داشته باشند چون برايش عادت شده است به خودشان فشار آورده اند. پس هر چقدر از بدن و لذتهاي آن كم كنيدروحيه بالا ميرود. نفس قدرتش زياد ميشود.سؤال مفهوم نيست؟
خداوند هر روز در شان هست ما در رابطه با نفسمان هم داريم كه كل يوم هو في شان. پس معلوم است يك شباهتي بين نفس و خداوند وجود دارد. خود خداوند فرمود كه و نفخت فيه من روحي.از روح خودم در او دميدم خداوند اين روح الهي را نزديكترين موجودات خودش ميداند. قرينترين موجودات به خداوند همان روح است كه از ملائكه هم بالاتر است تنزل الملائكة والروح .روح با ملائكه نازل ميشوند. با زدر جايي ميفرمايد كه اگر ملائكه نازل شوند به وسيله آن روح است يعني آن روح مي دهد به ملائكه و ملائكه ميتواند به پائين بيايند پس بايد قائم بر ملائكه باشد مسلط بر ملائكه باشد خوب نفس ناطقه ما هم از همان است يعني مرتبه پائين آمده و ضعيف شده همان روح. يعني حجابهاي مختلف او را گرفته همان است. حالا اگر توانست همين را كم كند يعني يك جاهايي اين را بردارد يعني از ماده و ماديات كم شود و دوري كند و از لذتهايش كم كند دوباره همان ظهور پيدا ميكند و به همان قدرت هم ميتواند برسد. براي همين وقتي داريم تنزل لايشغل شان عن شان در رابطه با نفس ناطقه هم ميتوانيم همين را داشته باشيم.سؤال مفهوم نيست؟
حواس ما نه تنها مادي نيست آنهم مجرد است يعني ما نه تنها در خيال مجرد هستيم- الان داريم قوه خيال را ثابت ميكنيم قوه عقل را هم كه در دروس جلد يك نرسيديم كه بعدا ثابت ميكنيم.- ما همان طور كه انسانهاي كاملي مثل حضرت محمد(ص) كه ميفرمود من خواب و بيداري برايم يكي است ميفرمايد كه چشم من ميخوابد ولي خودم نميخوابم. داريم. يعني اگر حضرت خواب بود و كسي از جلوي او رد ميشد مي ديد يا ميفرمود كه پشت و رو براي من ندارد يعني اگر راه مي رفت كسي پشت ايشان بود متوجه ميشد كه كسي رد ميشود يعني حضرت آنقدر سير وجوديشان زياد بود كه همه جا و در همه عوالم حضور دارد همه عوالم براي حضرت محضر است مثل امام زمان(عج) ايشان هم همينطور است ما الان در محضر حضرت هستيم چه در خدمتشان باشيم چه نباشيم در محضرشان هستيم چون به همه عوالم احاطه دارد و اگر كسي احساس كند كه در محضر است هم ميتواند با حضرت نجوا كند و ميتواند خيلي به خودش صفا بدهد كمال بدهد همين احساس حضور كمال است يعني انسان احساس كند كه در محضر است. راه مي رود غذاي خوب ميخورد لذتي ميبرد جاهاي خوب مي رود همين طور به ياد حضرت باشد چون به هر حال حضور دارد احاطه دارد و همين باعث ميشود كه ما بيشتر تحت ولايت ايشان قرار بگيريم. خود به خود تحت ولايت ايشان در مي آئيم اگر احساس كنيم كه در محضر هستيم گناه هم نميكنيم.
نفس ناطقه بسان درختي است كه جمع قواي او شاخه هاي اويند النفس في وحدته كل القوا و فعلها في فعله قدانقلوا. قوه مصوره به تنهايي صورتگر رتبه نيست. فاقد شئ معطي آن به ديگري نتواند بود و به عبارت ديگر معطي كمال خود بايد اول واجد آن باشد.