جلسه 021 - معرفت نفس
شماره جلسه
21
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 021 - معرفت نفس

دنباله بحث را از آيت‌الله حسن زاده ادامه مي‌دهيم كه غرض اين است كه‌اين همه صور و اشكال گوناگون در پيكر اين و آن از كاني و رستني گرفته تا حيواني و انساني مي‌نگريم كه هما از نقص به كمال رسيده‌اند و از مسير حركت از مداري به دارايي انتقال يافته‌اند وتكامل جسته‌اند سخن در اين است كه چگونه وبه چه دليل. ازناحيه چه كسي ازقوه به فعل آمده است و ممنوع آنها ازقوه به فعل كيست. اين اصل عمومي است تمام موجودات عالم حركت مي‌كنند وبه سمت كمال هم حركت مي‌كنند يعني خداوند همه را آفريده وحركتي به سمت كمال دارند و هر حركتي هم. كمال ويژه خودشان را دارند. ربنا الذي اعطي كل شئ خلقه ثم هدي خداوند هر موجودي راخلقت مخصوص خودش را خلقتي راكه شايسته آن موجود است به او داده. سپس به سمت كمالش آن موجودراهدايت مي‌كند. حا لا مي‌گويد ما ببينيم كه‌اين نيرويي كه از قوه به فعل درمي‌آيد چه نيرويي است؟ قوه كه يعني استعداد وفعل هم يعني شكوفايي آن استعداد اين هويت و شخصيت هرانسان است كه هرعضوي از بدن واعضاي پيگيرش را مذاجي خاص وهريك راصورتي خاص وبازمجموع راصورتي خاصي و هر يك را فعلي خاص و باز مجموع رافعلي خاص وهريك را هدفي خاص ومجموع راهدفي خاص وهريك را نيز غذايي خاص است مثلاً آن ماده‌اي كه بايد غذا بدهد غير از آن ماده‌اي است كه به مردمك چشم غذا مي‌دهد آن معادله كه بايد پوست بدن شود غير از آن موادي است كه گوشت انسان مي‌شود. وهمچنين در رگ و پي و استخوان و جز آن. و همچنان كه هر عضوي درشكل وهيئت ومهندسي آن با عضو ديگر تفاوت دارد بديهي است كه درموادتركيبي هم با يكديگر دارند اگرچه در قول العامه چند عضومتخالص در صورت و در تركيب و در مواد تركيبي به يك نام ناميده مي‌شود. مثلاً در پهلو سر چپ انسان دل وجگر سياه يعني دل وجگر سياه وجگرسياه ويك كليه است. هريك داراي شكلي خاص وموادي خاص. دل صنو برشكل است يعني و داراي دهليزهاي گوناگون وخيلي هم سفت جگرسپاه ازيك پارچه خون استفاده شده است بلكه يكپارچه خون است. جگرسفيد ابرو اسفنج رامي ماند مثل ابرواسفنج است كه گويا همچودمي هوامي‌گيرد وبه بدن مي‌دهد وكليه باكلي آنها تفاوت فاحش دارد وطبيعت هريك با ديگري سريكسان نيست. اين همه مواد وطبايع وصورواشكال ازهمين آب ونان وديگرغذاي انسان است وازديگرغذاي انسان ساخته شده است يعني ازاين همه آب ونان وسبزي مثلاً اين همه مواد گوناگون گرفته مي‌شود ودم به دم به آنها غذا داده مي‌شود كه دستگاه گوارش گويا مطبخي براي بدن است.مطبخ يعني آشپزخانه مي‌گويد دستگاه گوارش مثل اين است كه آشپزخانه بدن است دستگاه گوارش براي هرعضو غذاي مخصوصي پخته است وآماده مي‌شود وبه‌اين قسمتها انتقال داده مي‌شود كيست كه‌اين كارها را مي‌كند خواهيد فهميد كه باهمين نفس كه چيزكي ازاوخبرسر يافته‌ايم بوده باشد كه‌اين همه تدبيروتصرف به كارمي‌برد واين همه چيره دستي دارد ويك نقشه كش ماهر وفنان است. بايد ديد اين كجا بود آنگاه كه‌اين بدن نطفه بود وي دركجا سراين نطفه قرارداشت. كه‌اين رابه‌اين صورت درآورده است واگربيرون ازوي بود چگونه دست تصرف درآن داشته است وهمين پرسشها درباره ديگرجانداران بحثي است كه درباره زشتي‌ها نيز پيش مي‌آيد.برخي از دانشمندان پيشين قائم به قوه مصوره بودند. توضيح اين گفتاراينكه درانسان قواي بسيار در كار است كه هر يك را مطابق با كارش در هر زمان نامي ناميده‌اند و در كتب علمي. فلسفي وطبي مشرق زمين. نوعاً آن نامها به واژه تازي شهرت دارد كه اكنون به عنوان نمونه برخي ازآن قوا رانام مي‌بريم وكاراورا بازگو مي‌كنيم. قوايي كه درما بكاررفته است رانام مي‌برد ومعرفي مي‌كند. اسمهايشان هم اسم تازي يعني عربي است. يكي ازآن قوا ناميه است كه درماده غذا تصرف مي‌كند وبه هرعضوي به فراخورآن غذا مي‌دهد وديگري ناميه. كه هر عضوي رامطابق شكل وصورتش مناسب وموزون مي‌گويند و با مجموع. تعادل و تناس هريك را در اقطار ثلاثه حفظ مي‌فرمايد و ناميه خدمتكارناميه است. اقطار سه‌گانه كه همان ظلمات سه‌گانه است كه امام حسين مي‌فرمايد يعني گوشت و پوست وخون اين ظلمتها سه‌گانه است. دركل مراحل قوه ناميه كارش اين است كه هرچيزي رادرهمه مراحل اندازه خودش مي‌سازد ومثلاً مويي كه مژه ما بايد داشته باشد بامويي كه بايد ابروي ما داشته باشد فرق دارد.ميزان آنها فرق دارد.قوه ناميه‌اينها را كنترل مي‌كند.حالا يكي راتصوركنيد كه ابرويش چند برابر مو داشته باشد چقدرممكن است اذيت شود يا مژه او چند برابر مو داشته باشد چقدر اذيت مي‌شود. يا مثلاً مويي كه بايد در سر و صورت برويد بيايد درابرو و مژه برويد. بيني ماموهايش همچنين رشدي داشته باشد قوه ناميه كنترل مي‌كند يا مثلاً دندانها چند برابر شود يا بيني بزرگ شود چند برابر. قوه ناميه. نمو انها را دارد. مي‌گويد ناميه خدمتكار ناميه است و ديگر جاذبه است كه غذا راجذب مي‌كند وبه‌‌خود مي‌كشد. تا هاضمه در آن تصرف كند و ديگر هاضمه است كه طعام را مي‌گذارد وآن را آمادگي مي‌دهد تا ناميه درآن تصرف كند و ديگر ما سكه است كه طعام را نگه مي‌دارد تا هاضمه آن را هضم كند. يعني اگر ما سكه نباشد ما غذا را پس مي‌دهيم چون ما سكه نمي‌تواند نگه دارد. غذا كه مي‌آيد مي‌رود بالا. نمي‌تواند نگه دارد. به هر حال ما اين نتيجه را مي‌گيريم كه دفعش كه ما سكه نمي‌تواند نگه دارد به خاطر عدم سنخيت است چون سنخيت ندارد بالا مي‌رود وديگر دافعه است كه آن چرا به حال او مضراست رد مي‌كند ودفع مي نمايد و به‌عبارت ديگر كثيف را از لطيف جدا مي‌كند و ديگر مولده است كه از ماده غذا فضله‌اي بستاند تا از آن فضله و زيادي شخص ديگر پديد آيد و نوع آن باقي بماند. يعني نوع آن شخص. يعني مقداري از غذا تبديل به اسپرم مي‌شود كه محلش بيضه‌ها است آنجا نگهداري مي‌شود براي اينكه انسان اگر خواست كه نسلش را اضافه كند با آن ماده نسل خودش راحفظ مي‌كند ونوع آن باقي بماند و قاضيه و ناميه هر دو خدمتكار مولده‌اند. اكنون درتعداد آنها به همين اندازه به طور اجمال اكتفا مي‌كنيم تا هنگام وتشريح آنها فرابرسد. هر يك از اين قوه بسيطند و از آنها جز يك عمل صادر نمي‌شود چنانكه حواس ظاهر را مي‌بيني كه هر يك را فقط يك كار بخصوص است اين بحث مهمي است و بايد بدانيم كه هر يك از حواس ما جز يك كار انجام نمي‌دهند. يعني الان من اين كتاب را مي‌بينم كه سفيد است و اين يكي زرد است وقتي اين دو را كنار هم بگذاريم تشخيص مي‌دهم كه‌اين قطورته ازاين يكي است اما اين تشخيص رابا چشم نمي‌دهم چون چشم فقط كارش ديدن است. اين كه تشخيص مي‌دهد اين قطورته ازاين است چيزديگري است ما فقط از چشم كار نمي‌كشيم چشم فقط مي‌بيند كار ديگري نمي‌كند. اظهار نظر نمي‌كند. تشخيص چشم نمي‌دهد.حتي اين مساله كه مابه نام خطاي حواس داريم. ياكور رنگي داريم يك رنگي را. چشم درست مي‌بيند همان رنگي راكه مي‌بيند درست مي‌بيند درواقع اشتباه است اما درست مي‌بيند. گوش فقط فركانس مي‌گيردومي‌شنود. كارديگري انجام نمي‌دهد هركدام كارشان بسيط است يعني يك كارواحد است آن چيزي اين حواس جمع مي‌كند وتجزيه وتحليل مي‌كند بعد اظهار نظر مي‌كند. به چيز جديدي مي‌رسد آن چشم و گوش و حواس نيستند از چشم جز ديدن نيايد و از گوش جز شنيدن .مقصود اينكه يكي ازآن قوا را كه در عداد قاضيه و ناميه و نظاير آنها آورده‌اند قوه مصوره است مواد يعني شماره. درشمار اينها آورده‌اند. يكي ازآن قوا. قواي مصوره است كه‌اين قوه صورتگري مي‌كند و در حقيقت آن قواي ديگر صدمه وخدمه او هستند. صدنه يعني پرستار. عمال و كارگران او هستند ولي اين سخن ناتمام است. زيرا قوه مصوره مانند قواي ديگر بسيط است واز قوه بسيط جز يك كار نيايد. يعني هر كدام از آنها يك كار بخصوص دارد يعني وقتي اسپرم لقاح پيدا كرد با سلول تخم و تخمك و سلول تخم را درست كرد اينها تكثير مي‌شود يك توده سلولي. اين توده سلول بعد تجزيه مي‌شوند و جدا مي‌شوند و هر كدام قسمتي ازبدن را مي‌سازد و كم‌كم شكل بدن را مي‌گيرد و به هرحال يك نيرويي اين شكل را داده است يعني در رحم مادر. انسان فقط يك توده سلول است. به مرور زمان شكل مي‌گيرد و هر كدام ازاين توده‌ها مي‌آيند قسمتي ازاين بدن را مي‌سازند يك سري مي‌آيد چشم مي‌سازد يكي گوش مي‌سازد يكي مي‌آيد بيني مي‌سازد يك سري مي‌آيند دستگاه داخلي بدن را مي‌سازند. يك سري مي‌آيند اعصاب مي‌سازند. استخوان مي‌سازند. اخر چه نيرويي بازشده كه توده‌هاي سلولي بيايند اين بشوند.چرا يك سري سلول فقط مي‌روند استخوان مي‌سازند. يك سري سلول فقط مي‌روند چشم مي‌سازند. گوش مي‌سازند. يك سري سلول فقط پوست مي‌سازند يا دستگاه گوارش مي‌سازند به هرحال يك نيرويي باز شده كه‌اين نيروها شكل مخصوص خودشان را بگيرند حالا اين قوه را مي‌گذاريم قوه مصوره يعني قوه‌اي كه شكل مي‌دهد. تصوير مي‌دهد. به هركدام ازاين اعضاء شكل مخصوصي مي‌دهد. حالا يك سئوال پيش مي‌آيد كه‌ايا ما يك شكل داريم.بدن كه صدها هزاران شكل مخصوص دارد كه مختلف است چشم. گوش. بيني. دندان. لب. ابرو. مژه گان. درون بدن. انگشتان هركدام با هم فرق دارند. مگر همه قوا يك كاره نبودند. يك شكل نبودند؟ حالا يك سئوال است كه قوه مصوره چند كاره است كه‌اين همه شكل دارد. اگر يك كاره است پس يك شكل بايد بسازد چگونه‌اين همه شكل ساخته. طراحي و ساخت اينها. واقعاً انسان وقتي فكر مي‌كند تمام وجودش را تحير مي‌گيرد. چشم را با اين پرده‌هاي مختلف. گوش. ساختمان گوش. ساختمان چشم. ساختمان دهان. ساختمان بيني. آن وقت از يك غذا مي‌گيرد غذا مي‌گيرد از مواد و به‌اين صورت مي‌شود. بنابراين يك قوه بسيطه چگونه‌اين همه خطوط و صور و هيات را و اشكال گوناگون به طرز خاصي مي‌سازد وانگهي اين قوه مصوره‌ايا يك قوه مستقل است و يا فرعي از فروع نفس و شاني از شئونات است.يعني خودش مستقلاً در وجود ما كار مي‌كند. اين يك حرف بي‌ربط است چون ما واقعاً وقتي درون خودمان را مطالعه مي‌كنيم مي‌بينيم كه از اول عمر تا آخر عمر ما با يك نفر روبه‌رو هستيم با يك شخصيت هستيم. ما احساس شخصيت ديگركه نمي‌كنيم. احساس مي‌كنيم كه يك نفر هستيم. چه كار بد بكنيم و چه كار خوب بكنيم. احساس مي‌كنيم همان يك نفر اينكار را كرده است. يك قوه ويژه در خودمان احساس نمي‌كنيم. كه يك قوه در ما مستقل باشد. قوه مستقل بودن آن گزاف است. زيرا در درس 25 دانستيم كه انسان يك شخصيت و يك هويت است و همه افعال و آثار او صادر از يك حقيقت است كه همه آن حقيقت را به لفظ من تعبير مي‌كند و هر كسي به بدامت يعني به روشني و به بضرورت. خود را يك شخص متعين مي‌داند كه از مرحله اعلا تا انزل مراتبش همه يك هويت است و جز يك شخصيت نيست. همان‌طور كه قواي ديگرش از حواس ظاهر و باطن و جز آنها همه و همه از فروغ شؤون همان حقيقت واحد به نام نفس است.همچنانكه ا ندام انسان مانند يك درخت واژگونه است يعني يك درخت وارونه مي‌گويد اندام انسان مثل يك درخت وارونه است يك درختي كه ما بخواهيم از ريشه از خاك درآوريم بالا ريشه‌هاست. مانند يك درخت واژگونه است كه سر او ريشه وتن او ثته آن و اطراف وي همه شاخه‌هاي سرويند. برخي مكان و برخي خرد.و ديگر اندامهايش نيز همه شاخه‌ها و اعضاي همين يك درخت است و همچنين نقس ناطقه بسان درختي است كه تمام قواي او شاخه‌هاي اويند. برخي از اين شاخه‌ها در همه بدن به ويژه در ظاهر آن پراكنده است. كه آن را به ثانوي لامسه گويند وبه پارسي نزواس وبرخي ديگر تابوين مسافت در همه بدن پراكنده نيست بلكه تعلق آن اختصاص به‌ اندامي‌خاص دارد. چون قوه باصره. اعصاب را نگاه كنيد در همه جاي بدن است. شما هيچ‌يك از دستگاههاي داخلي بدنتان نيست كه عصب نداشته باشد.مثل مو بعضي‌ها كه عصب ندارند خودشان را به جا سر عصب دار بستند يعني مو اگر چه عصب ندارد ولي انتهايش به پوست سر وصل است كه عصب دارد يا ناخن كه عصب ندارد اما وصل است به جايي كه عصب دارد طبق محاسبه حدود مسافت 100000 كيلومتر عصب در بدن انسان است و برخي ديگر تا بدين مسافت در همه بدن پراكنده نيست بلكه تعلق آن اختصاص به‌ اندامي‌ خاصي دارد چون قوه باصره و ذائقه و صامته و شامه.قوه باصره همان بينايي است ذائقه همان چشايي است صامعه. شنوايي و شامه هم بويايي است و قواي ديگر. پس مصوره چون قواي ديگر يكي از فروع وشؤون است اينك مي پرسيم كه قوه مصوره يكي است يا چند چيز است. در صورت نخستين بسيط است يا مركب. اگر بسيط باشد از قوه بسيط يك كار نيايد و حال آنكه اشكال و صور و هيات اندامهاي بشر از رگهاي مو گرفته تا استخوانهاي راني. بسيار است. مگر اينكه كسي قائل شود. مي‌گويد يك كار كه بيشتر نمي‌تواند بكند مگر كسي بگويد كه هر كدام از اعضاي بدن. يك قوه مصوره ويژه براي خودش دارد. يعني مابه تعداد اعضاء قوه مصوره داريم. حالا ببنيم كه‌اين چه نتيجه‌اي مي‌دهد. مگراينكه كسي قائل شود كه براي هريك ازآن صورت اندامها قوه مصوره جداگانه است اگرچه بازهرعضوي مركب ازاجزايي است كه بايد هرچزورا قوه مصوره‌اي باشد ودرصورت مركب بودن قوه مصوره نيزسختهاي بسيارپيش مي‌آيد ودرهردوصورت چه بسيط وچه مركب اشكال فوق اشكال رامي‌سازد وبه ميان خواهد آمد وسرانجام برگشت اين قوه به نقس ناطقه خواهد بود كه ازشئون نفس است وتازه‌اين خود اول كلام است كه‌اين همه تدبير. تصويروتصرف ونقشه كشي وهزاران كارشگفت انگيرزنفس چگونه است. البته درپيرامون قوه مصوره مباحثي پيش خواهد آمد وتحقيقي شايسته تقديم به ميان مي‌آوريم ما تا خودمان شخصاً به درون خودمان آشنا نشويم به عظمت اين حرفها پي نمي‌بريم. حضرت علي‌عليه‌السلام ‌مي‌فرمايد اكدعم انك جرم صغيروفي نطوي العالم اكبر. آيا فكر كردي كه توهمين بدن كوچك هستي درحالي كه دريك عالم بزرگي پيچيده شده‌اي.

درس29: اين درس نيزپيرامون قوه مصوره وقواي ديگرچندي است كه در درسي گذشته عنوان شده است. دركارقوه مصوره تا اندازه‌اي آشنايي پيدا كرده‌ايد. اينك به تعبيرونقل شيرين ورساي استاد بزرگوارم علامه شعراني (رحمة‌الله‌عليه) درشرح تجليل خواجه نصيرطوسي تبرك مي جوئيم. مصوره يكي ازخوادم وشعب قوه مولد است خوادم يعني خدمتكاران . قوه مصوره وقوه مولده است وآن قوه‌اي است ه نطفه دررحم به اقسام واجزاي مختلف تقسيم مي‌كند وبه هريك صورتي خاص مي‌دهد. ودرهريك ماده‌اي خاص بكاررفته است موافق حكم ومصالحي كه عقل انسان از ادراك آن عاجزاست. عرض كرديم كه اسپرم وقتي لقاح پيداكرد تشكيل سلول تخم را مي‌دهد بعدازاينكه اسپرم باتخمك اسپرم ازمردوتخمك اززن لقاع پيدا كردند سلول تخم راتشكيل مي‌دهند كه‌اين تقسيمات زيادي را انجام مي‌دهد يعني آنقدرتقسيم مي‌شود كه زياد مي‌شود بعد تبديل به يك توده سلول مي‌شود. اين توده سلول تقسيمات زيادي راانجام مي‌دهد بدون اينكه حجمش زياد شود بعد سه لايه راتشكيل مي‌دهند كه هركدامش قسمتي ازبدن را مي‌سازد كه دردروس معرفت جلد 1 عرض كردم. خب اين توده سلولي به شكلهاي مختلف درمي‌آيد يك قسمت دستگاه گوارش ودستگاه دروني را مي‌سازند يك قسمت ستون فقرات واعصاب است يك قسمت مغزوسراست بعد پوست وناخن ودندان ومو . اين توده سلول كه هست به شكل هاي مختلف درمي‌آيد يعني به هرحال نيرويي اين را وادارمي‌كند كه به‌اين شكل درآيد. حالا مي‌خواهيم بگوئيم كه‌ايا قوه مصوره قوه مستقل است يانيست. بحثمان اين است كه هريك ازقواي انسان يك كار را انجام مي‌دهد ويعني كارشان مركب نيست. بسيط است مثلاً چشم فقط با طول موج جفت مي‌شود يعني فقط طول موج را مي‌تواند دريافت كند ما ازچشم انتظار كارديگري نداريم. چشمها فقط مي‌بينند گوش ما فقط مي‌شنوند يعني با فركانس سرو كار دارد. از هيچ كدام ازاينها انتظار نداريم كه كارديگري انجام دهند. مثلاً كسي چشمش را ببندد و انتظار داشته باشد كه گوشش هم ببيند و هم بشنود نه. يك كارانجام مي‌دهد. حتي چشم نمي‌تواند تقاوت بگذارد كه‌ اين كتاب قطرش . اين كتاب ديگريكي است. چشم فقط مي‌بيند. اينكه فرق مي‌گذارد كه قطر اين بيشتر از اين است و چشم نيست حواس فقط كارشان گيرندگي است. تشخيص و اظهار نظر و تحقيق وبررسي نيست فقط كار مخصوص خودش را مي‌كند. راجع به قوه‌هاي مختلف كه آن هم يك كار انجام مي‌دهد صحبت كرديم. مي‌آئيم سراغ قوه مصوره يعني اينكه شكل و صورت مي‌دهد. وقتي مي‌خواهد شكل در صورت بدهد نطفه را در رحم. به شكلهاي مختلف درمي‌آورد يعني ازيك كار كردن خارج است يعني اگريك كاربخواهد بكند معني اش اين است كه بايد يك شكل بسازد اما اين ميليونها شكل در بدن انسان درست مي‌كند. اول شكلهاي كلي بعد شكلهاي جزئي صحبت سراين است كه اگر قوه مصوره بسيط است پس نمي‌تواند بيشتر از يك شكل بسازد حالا كه بيشتر ازيك شكل ساخته‌ها حالا بايد قائل باشيم به ‌اينكه آيا تعداد هر عضوي يا هر جزيي كه يك شكل دارد يك قوه مصوره داريم. درخت نارنج فشرده‌اي است ويك دانه كنجد فشرده‌اي است كه چون در زمين مستعد كاشته شود آن مدح شرمي مي‌گردد و آن اجمالي. تفضيلي. يعني آن مجمل كوچك. يك تخم. بالقوه درخت است ولي بالفعل درخت نيست. گذاشتند آن را در خاك. يعني در يك محيط مناسب كه قرار گرفت آنجا استعدادها شكوفا مي‌شود و به مرور زمان تبديل به درخت مي‌شود كه شرح و تفضيل آن عبارت از همان درخت كوچك نارنج است. در نطفه انسان نيزمتن انسان است. در رحم به اعضا و جوارح گوناگون باتناسب و توازن و اشكال مخصوصي تخطيط وتصويرمي‌گرددكه ازقوه به فعلي مي‌رسد. تخطيط مي‌شود يعني شكل گيري. خط كشي مثلا. شكل كشيده. تخطيط مي‌شود يعني آن قوه مصوره برشهاي مختلف مي‌دهد. شكلهاي مي‌دهد واز آن جزها اعضاي مختلف درمي‌آوردكه ازقوه به فعلي مي‌رسد وباز دوباره فعل خود را تحصيل مي‌كند به‌اين معني كه تخم نارنج باز به تخم نارنج منتهي مي‌شود ودانه كنجد باز به دانه گندم ودانه گندم ونطفه بازبه نطفه وهمچنين آنچرا كه ديده‌ايم در هر يك شبيه حركت دوري. همواره ازاصلي فرع ظهورمي‌كند وازفرع اصلي به بارمي‌آيد وبه همين ترتيب دريك سنتي بدون تبديل وتحويل براي بقاء نوع خودشان وحفظ نظام اداره هستي دركارند. اكنون حرف دراين قوه مصوره است كه نقاش صورتگراست كه نطفه را به اعضاي مختلف تقسيم مي‌كند وبه هريك صورتي خاص مي‌دهد ودرهريك ماده خاص بكارمي‌گيرد. حالا اين قوه با بسيط يا مركب هرچه هست. اين همه اعضايي كه وضع وشكل وتناسب وتعادل آنها وكارخاص يك يك آنها همه ازروي برنامه شعوروعلم موقوش است ازاين قوه مصوره صادرمي‌شود واين حرف اختصاص بصوره ندارد. بلكه قواي ديگرچون قاضيه وناميه ومولده چه درانسان وچه درحيوان همه از روي شعوروعلم وتدبيراست درهمه حيات وحكمت حكومت مي‌كند. اينكه من مي‌گويم مطالعه كنيد تابفميد به خاطراين است كه خداوند امرفرموده است كه مطالعه كنيم هم درخودمان وهم درموجودات ديگر. اين 2 تا ازمنابع شناختي است كه قرآن به ما امركرده مطالعه كنيد. يكي نفس ماست ويكي هم طبيعت است كه فرموده مطالعه كنيد. آنچه كه خداوند تفكربه آن راسفارش مي‌كند حتماً درآن راههاي زيادي است. راههاي خوبي است به سمت خدا با اين ديد مطالعه ماعبادت بزرگي است كه انسان طبيعت رامطالعه كند. خلقت را مطالعه كند. دراسلام ازعبادات شمرده شده است بلكه ازبزرگترين عبادات شمرده است كه تحقيق درطبيعت مطالعه درصنع وساخت خداوند. اينكه خداوند چگونه موجودات راساخته است واقعاً اگرما مطالعه كنيم تك تك اينها را. مثل اين است كه هركدام مامور كاري هستند. شعوردارند.هميشه سروقت كارخودشان را انجام مي‌دهند. بايك نظم عجيب .يعني حيا. حكمت.علم. شعور . دانايي دراين مشهودات وقتي كه مطالعه مي‌كنيم ومافعلاً سخن دروجود خود داريم كه‌ايا اين قواي مختلف هريك درهويت وشخصيت خود مستقل است وهمچنين هريك آيا دركارخود مستقلند بادرتدبيروتفسيرديگري هستند واگرهريك چنانچه راه وجودي باشد كه شخصيت ممتازداشته باشد انسان نبايد يك شخصيت باشد وحال آنكه دانستيم او راهويت واحده است يعني ماهرانساني راكه مي‌بينيم مي‌فهميم كه يك شخصيت بيشترنيست ازاول تا آخرعمر يك نفراست يك موجودات. هركاري كه بكند چه كارخوب وچه كاربد انجام مي‌دهد همه رابه يك نفرنسبت مي‌دهد مي‌گويد من اينكاررا كردم لذا مانمي‌توانيم چند قوه مستقل داشته باشيم. اگربود ما احساس ثبات وشخصيت نمي‌كرديم آنها هم جزء همين شخصيت ماهستند. مامورهاي همين شخصيت ما هستند. حال كه اورا هويت واحده است به يك شخص مشخص پس بايد همگي اين قوا ازمراتب وشئون اوباشند واگربه آن مثل آن حقيقت به نام نفس رابه درختي تشبيه كنيم آن قوا . فروع وشاخه‌هاي آن درخت است همچنانكه كه پيكرانسان مانند درخت واژگونه است. شما درختي را با شاخ وبرگها وشكوفه‌ها وهمه اجزاء واعضايش درنظربگيريد. اكنون كه‌اين درخت برگ وشكوفه دارد اين برك وشكوفه جزء درختند وخود درخت باهمه آنها درخت است. اگربرگ را ازدرخت جدافرض كنيم وبگوئيم برگ درخت وشكوفه درخت. يك نحو توصع درتعبيرات مي‌گويد برگ . شكوفه وميوه وشاخه همه جزئي ازدرختند اگرمابگوئيم برگ درخت.ساقه درخت. ريشه درخت. خوب درخت هم يعني همين چيزها. وقتي ما مي‌گوئيم ريشه درخت.ساقه درخت.شاخه درخت. برگ درخت. درخت چيزي نيست كه راهم داشته باشد اينها مجموعش درخت است. اگرما اينگونه جداكنيم به خاطراين است كه مثلاً مانيازداريم مثلاً اشاره كنيم به شاخه. درداخل برگ مثلاً درداخل برگ مثلاً كارداريم. توجه به تعبيراست يعني به خاطروسعت درتعبيرازاين استفاده مي‌كنيم وگرنه مجموع آن مي‌شود درخت.زيرا برگ و شكوفه از درخت جدا نيستند حتي ميوهء آن تا به او پيوسته است جزء اوست و همه قواي درخت از قاضيه و ناميه و جز آنها در همه آنها جاري است. جاري است يعني جريان دارد.قواي انسان نسبت به شجره نفس نيز اينچنين است كه همه فروع يك حقيقتند.

اين قسمت بسيار مهم است نهايت دقت را بكنيد يعني شاخه و برگ يك درخت و در حقيقت نفس همه آنهاست و افعال آنها همان فعل نفس است اين معني را يكي از حكماي بزرگ اسلام به نام ملاهادي سبزواري(رحمة‌الله‌عليه) به تازي به نظم در آورده است النفس في وحدتي كل قوا و فعلها في فعله قدانطول مي‌گويد نفس در حين وحدتي كه داردكل قوا را شامل مي‌شود اصلا كل قواست نفس يعني كل قوا يعني همه را دارد و افعال آن قوا در فعل نفس پيچيده شده است و قرار دارد. پس نفس در عين حال كه بدن دارد بدن همان نفس مي‌شود خيال همان نفس مي‌شود.وهم همان نفس است. همه‌اينها يكي است يعني يك موجودي است كه‌اين مراتب را دارد. دقت كنيد كه مراتب را دارد سروقت ماده نرويم نفس تاثير پذير نيست.و در دروس قبل هم ثابت كرديم كه مادي هم نيست يعني از درس 19 تا 22 بحث ما سرهمين بود كه ما ثابت كرديم كه نفس ما آن قوه مدركه ما مادي نيست پس نفس در عين حالي كه ماده نيست داراي شئون مختلفي هست قواي مختلفي را دارد يعني نفس در عين وحدتش همه قواي خودش وفعل وقواي او در خود او يعني اصل محفوظ در همه قواي ظاهر و باطن انسان نفس است كه‌اين قوا همه قائم به اويند و هيچ يك آنها در وجود خود و فعل خود استقلال ندارند و محض ربط و صرف تعلقات است. پس از آنچه گفتيم دانسته شد كه قوه مصوره خواه بسط و خواه مركب خواه واحده و خواه متعدد همه فعل يك حقيقتند و با همهء تعدد و كثرت قوا در وحدت نفس شكستي وارد نمي‌آيد. ما اين همه قوا داريم احساس نمي‌كنيم كه چند تا هستيم جز اينكه ما يك نفر هستيم بلكه در واقع وحدت او مؤكد مي‌شود كه با وحدت شخصي وجودي اش موجود بزرگي است كه او را قوا و عمال بزرگ بسياري است و همه آنها قائم به ذات او و شئون وجودي اوست. وحدت شخصي يعني اينكه ما يك شخص به خصوص براي خودمان وحدت داريم با همهء قوايي كه داريم يگانه هستيم.اين وحدت من هم به وحدت ايشان جريان پيدا نمي‌كند ما براي خودمان يك وحدت داريم يگانه است آن وحدت شخصي است. ما تا كنون توانستيم نتيجه بگيريم كه نفس غير از بدن است و قواي فعاله در انسان همه اطوار و شئون وجودي اويند و فعل همهء آنها يعني فعل او ـ و باز آن نكته كه اصل بود ناگفته بماند.ـ و آن اينكه‌اين همه اشكال و صور گوناگون كه از نطفه تثبيت شده است از كيست؟ و چگونه بوده است؟ اگر بگوييم از قوه مصوره است اين قوه از شئون نفس است و سخن در شعور و علم و تدبير نفس است كه در بدو امر يعني آنگاه كه نطفه در رحم قرار گرفت نفس با وي چگونه تعلق داشت و نحوه پيدايش نفس چگونه است و نفس كه‌اينهمه چيره دستي در بناي بدنش داشته باشد چرا بعدا اگر بخواهد خانه‌اي بسازد احتياج به خدمت استاد دارد؟ و اگر بخواهد فرشي ببافد احتياج به استاد نساج دارد؟ واگر بخواهد و اگر بخواهد نويسار شود ناچار است در زير دست استادي خوشنويس مشاقي كند و تعليم خط بگيرد مي‌گويد مگر ما اين نيستيم كه‌اين كار را كرديم پس وقتي اين نطفه بسته شد اين نفس چه ارتباطي با اين داشت با اين نطفه داشت كه توانست نطفه را به حركت در آورد و در كنج لوله رحم قرار بدهد و آنجا آن مراحل را بگذراند بعد هم رشد كند اين نه ماه را شكل و حالت بگيرد آن دستگاهها در او ساخته شود.نه ماه يك دستگاه ساخته مي‌شود براي انسان عصب ساخته مي‌شود صدهزار كيلومتر عصب. چشم و گوش و بيني و چه تشكيلات ديگري گفتنشان همين طور ساده است. انسان وقتي سجده مي‌كند به اجبار به سجده مي‌آفتد اين چه نظامي‌آست؟ چه شعور و علمي‌آست چه حكمت و تدبيري است كه انسان اينقدر حيرت مي‌بيند؟ حالا اين بدنش است رشدش بماند. حالا اين ساخته شده است حالا بايد يك چيزي او را حركت دهد. اين را هم كه قبلا راجع به آن صحبت كرديم. حالا اگر اين نفس داشته و كرده است مگر ما همان نفس نيستيم پس چرا ما الان نمي‌توانيم خودمان را بسازيم؟ ما الان نمي‌دانيم كه درون ما چه مي‌گذرد اگر ما خودمان كرديم چرا آگاهي به آن نداريم؟ چرا نياز داريم كه مطالعه كنيم چرا قرآن مي‌فرمايد كه تحقيق كنيد مطالعه كنيد خودتان را بشناسيد. امام رضاعليه‌السلام فرمود اگر كسي كثيرش ضعيف است اگر ما اينقدر قدرت داريم پس چرا وقتي مي‌خواهيم خانه بسازيم احتياج به تعليم داريم اگر اينقدر آگاه و دانا هست پس چرا احتياج به تعليم در هر مرحله‌اي دارد( بعد از تولد) و همچنين در امور ديگر و حال اينكه خود موجود بوالعجبي است كه سازنده تواناست كه‌اين چنين خانه بدن ساخته است كه هيچ بنايي بدين شكوه و عظمت نيست و اهرام مثل در برابر او چند كومه و نيسبي است كومه خانه‌هاي حصيري است كه يك شكارچي در جنگل يا در باغ براي خودش درست مي‌كند نيبس هم همان است با ني است و بهترين حرير زربف در برابر پرده‌هاي گوناگون طبقات چشم او و ديگر پرده‌هاي نازك و ظريف بدنش به منزلت بورياي است بوريا يعني حصير. حصير چقدر زمخت است. مي‌گويد بهترين حريرها و نازكترين حريرها در مقابل يك پرده از پرده‌هاي چشم مثل حصير مي ماند. شما دوستان گرامي هم در اين كلمات دقت بسزايي بفرماييد و از سر انصاف و تدبر حكم كنيد. دو تاست انصاف و تدبر شما تدبر كنيد و بعد انصاف كنيد كه انصاف زائيده تدبر است. وقتي مطالعه كردي انما يخش الله من عباده العلماء، خشيت براي علماست.

والسلام.