موضوع این درس 25 بحث ثبات شخصیت است. از میان بحث هایی که در رابطه با ثبات روح و نفس استفاده میشود. و اینکه غیر مادی است یکی بحث ثبات شخصیت است که بحث بسیار مهمی است از آن جهت که خیلی استدلال قوی است و ثانیاً همه کس فهم است چون ثبات شخصیّت را هر کس در درون خودش احساس میکند. مثل بحث خواب میماند که آن هم بحث خوب و مستدلی است قوی است و هم اینکه همه کس فهم است چون همه خواب میبینند، در شناختن ذات نفس که بدانیم چگونه گوهری است ؟ پرسش و احتمال های گوناگون درس 23 پیش میآید و بلاخره باید برهان و استدلال معلوم گردد که کدام قسم از آنها حق است ؟
سؤال بلاخره رابطه نفس با روح چه رابطه ای است چند احتمال را مطرح کردیم ؟ اکنون در این درس سخن ما این است که دانستیم ما را گوهری بنام نفس و کالبدی بنام بدن است. و در عین حال که نفس و بدن داریم هر یک از ما یک شخصیت و یک هویت هستیم هیچ کس نمی گوید که من دو کس هستم و این بدیهی است که هر کس جمیع آثار وجودیش را به خود نسبت میدهد. و همه را به یک موضوع که همان شخص و هویت اوست اسناد میدهد و میگوید من اندیشه کردم و من پنداشتم و من گمان بردم و من شنیدم و من بوئیدم و من بسودم و من چشیدم و من خوابیدم و من رفتم و من آمدم و هکذا. یعنی همیشه در طول عمرمان هر کاری که میکنیم به یک نفر نسبت میدهیم این کارها برای چند نفر اتفاق افتاده ؟ یک نفر که من بودم. آنچه که از نفس و بدن او صادر میشود. همه را به یک شخص نسبت میدهد. که از آن شخص تعبیر به من میکند نه اینکه برخی از آثار وجودیش را به یک شخص و هویت و برخی دیگر از آنها را به شخص و هویت دیگر نسبت دهد. حتی آنچه را که در خواب میبیند به همان شخص و هویت اسناد میدهد که در بیداری آنچه را انجام میداد به او اسناد میداد و میگوید من در دوش در خواب دیدم دوش یعنی دیشب که چه ها کردم و چه ها بر سرم آمد. چنانکه در بیداریش میگوید که من دیروز چه ها کردم و چه ها بر سرم آمد. ما در خواب علاوه بر کارهایی که بوسیلة حواس پنجگانه انجام میدهیم در خواب در عالم خواب همه کارهایی که در روز در بیداری بوسیله حواس پنجگانه انجام میدهیم این قدرت را داریم که در خواب هم انجام دهیم. مضافاً اینکه کارهایی را که با حواس پنجگانه انجام نمی شود در خواب هم میتوانیم انجام بدهیم. مثلاً در خواب کسی را از او خوشتان بیاید یعنی خواب میبینید کسی را که دوستش دارید و عشق میورزید به او مثلاً سید الشهداء(ع) را میبینید که به دست بوسی ایشان رفته اید یا رسول خدا (ص) را که به دست بوسی ایشان رفته اید یا خواب حضرت صاحب الزمان (عج) را میبینید همین طور خواب میبینید مشرّف شدید به مشهد به مکّه اظهار ارادت میکنید. شما عشق خود را در خواب میبینید و اینکه عشق هم میورزید احساس میکنید یا حیوان وحشتناکی یا شخص بدی را میبینید و میترسید. یا شخصی را میبینید که از او خوشتان نمی آید در خواب احساس تنفر نسبت به او میکنید. خیلی از کارهایی که با هیچ یک از حواس پنجگانه انجام نمی شود در خواب اینها را هم داریم. سؤال این بود در بحث خواب که کننده این کارها چیست ؟ به هر حال احساس کننده و درک کننده این مسائل کیست ؟ چه کسی این امور را در خواب درک کرده است ؟ و ما وقتی بیدار میشویم میگوئیم همه آنها سر چه کسی آمده است ؟ سر من آمده یعنی همان کارهایی که در بیداری میگوئیم سرمان آمده در خواب هم میگوئیم سر من آمده است. یعنی آنی که آن کارها دیشب در خواب برسرش آمد همانی است که در بیداری بر سرش آمد. یعنی یک شخص و هویت است هم در خواب آن عوالم را میگذراند و میبیند و هم در بیداری بحث کردیم اصلاً کار بدن نیست اتفاقاتی که در خواب میافتد کار بدن نیست هر چند اتفاقی که در خواب برای ما میافتد در بدن ما هم تأثیر میگذارد مثل اینکه شخصی خواب وحشتناک میبیند و صبح بیدار میشود و بلند میشود تب خال میزند. چنین هست یعنی در خواب حالاتی را روحش میگذراند که در بیداری و در بدنش ظاهر میشود آن حالات، به هر حال این بدن جسمانی نیست و ما میگوئیم آن سرما آمده ما با تمام وجودمان آن را احساس کردیم. یعنی اگر ما نبودیم تأثیری بر روی بدن ما بدن مادی ما نمی گذاشت و ما میبینیم میگذارد. و به بداهت بداهت یعنی روشنی و فطرت در این احوال و اوضاع و اطوار وجودیش یک شخص است بلکه شخص صد ساله هم که شد میگوید من آنگاه که کودک ده ساله بودم از فلان استاد این حرف را شنیدم و امروز که صد و ده ساله ام به سرّو معنی آن رسیدم با اینکه صد سال در میان فاصله است و در این مدّت صد سال کالبد تن او چندین بار عوض شده است چندین بار : هر 8 سال یکبار ( یک مرتبه ) بدن عوض میشود.
اگر شخصیّت ما بدن ما بود اینکه هر 8 سال یک مرتبه کلش عوض میشد یعنی الآن در بدن ما یک سلولی که 8 سال پیش وجود داشته حتّی یک سلول هم وجود ندارد سلول های جدید است. اگر ما بدن بودیم و شخصیت ما عبارت بود از بدن که ما نباید بگوئیم که 10 سال پیش، فلان اتفاق برایم افتاد جانی را هم میگیرند که جنایت کرده صد سال پیش هم که جنایت کرده ولی وقتی دستگیر شود ( مجرم ) شناخته میشود.
آقای طبری ( آن زمانی که در عقاید باطل بود ) : میگفت من نسبت به حرفی که 5 دقیقه پیش زده ام هیچگونه تعهدّی ندارم. او نمی گفت حتی 8 سال که علم میگوید 8 سال او میگفت 5 دقیقه چون من در این 5 دقیقه عوض شده ام .تغییر کرده ام. البته اینها بزرگان اینها ار ایدئولوکهای مارکسیس بود به اصطلاح عقاید ما دیگری را پرورش میداد و ترویج میکرد. دیگران هم همین طور در شوروی این عقاید آن وقت ها برقرار بود از او دفاع میکردند 70 سال به باطن آنجا عملاً این را قبول نداشتند خودشان حرف خودشان را. یعنی این طور نبود که اگر مثلاً کسی جنایت کرد طبق اصولی که آنها دارند بدنش شخصیت انسان است. کسی که 8 سال پیش جنایت کرده الآن نمی توانند دستگیرش کنند چون 8 سال پیش یک آدم دیگری بوده ولی این چنین بود نه این چنین نبود دارد و گاه کار اجباری دهها سال یک نفر مجبور بود کار اجباری بکند تا بمیرد بخاطر جرمی که 20 سال، 30 سال پیش مرتکب شده بود این باید در زندان میماند.
اصلاً آنها زندان نداشتند در شوروی یا در چین الآن نیست در کشورهای کمونیستی نیست این طور نیست آنها قائلند و خودشان هم اگر لفظاً و قولاً بگویند که ما چیزی جدا از ماده اعتقاد نداریم اما عملاً این را قبول ندارند. عملاً میدانند که با وجودی که جسم تغییر میکند چیزی برای جسم مسئول کارهای جسم است. و گرنه ماده از خودش چیزی ندارد که اقدام به قتل کسی توطئه بکند خیانت بکند مخالفتی بکند الآن اگر این قلم دست بنده باشد من بنویسم الف الف مینویسد. بنویسیم ب، ب مینویسد همة بدن من اینطور است. اما آن کسی که میخواهد و بدن را بکار میگیرد آن کیست ؟حرف سر این است. و در این مدت صد سال کالبد تن او چند بار عوض شده است. و احوال گوناگون بر او عارض شده است و در این دورۀ عمر خود اطوار مختلف سیر کرده است که بطور دقیق و به معنای تحقیق در 2 آن یکسان نیست و به یک منوال قرار و آرام ندارد. با این همه یک حقیقت شخصیت و هویت او باقی است، با این همه یک حقیقت شخصیّت و هویت او باقی است یعنی یگانگی حقیقت و شخصیت او باقی است، بلکه از آغاز تولد تا انجام زندگیش نامهای بسیار یافته است. که در هر طوری از اطوار عمرش اسمی خاص دارد. انسان هویتهای مختلفی در طول زندگیش دارد. یک موقع انسان نوزاد است کوچک است. بچه میشود نوجوان میشود مدتی بعد جوان نامیده میشود. مدتی بعد میگویند مردی شده به اصطلاح بعد کامل حال میشود بعد پیر و فرسوده میشود. هویت های مختلف دارد. هویت استادی دارد. هویت شاگردی دارد. هویت همسری دارد هویت فرزندی دلرد هویت پدری دارد هویت مادری دارد. هویت های مختلفی را میپذیرد. در هر طوری از اطوار عمرش اسمی خاص دارد. چنانکه در اجتماع و آئینش در هر طوری حکم خاص دارد. و با این همه، همة آن اسامی خاص هر دوره و احکام خاص آن دوره بر یک شخص صادق است. و همه به یک شخص و یک کس نسبت داده میشود. مثلاً کودک نوزاد در آغاز بنام نی نی و شیر خوار است تا اینکه دوران کودکی به سر میآید آنگاه جوان نامیده میشود و دوران جوانی که گذشت دومویش گویند. دو مو یعنی دارد کامل حال میشود یعنی موهایش جو گندمی است. موهای سفید هم یافت میشود ( در موهایش ) که سیاه سپید مو شده است و پس از آن پیرش نامند و به خصوص در لغت تازی ( عربی ) انسان را از آغاز تا انجام نام های بسیاری است. با این همه یک فرد جامع همة این اطوار که همان یک ذات و هویّت اوست در همة این احوال محفوظ است. و همه او را یک شخص میشناسند چنانکه او نیز خودش را یک شخص میداند و مثلاً اگر در جوانی کتابی را به امانت از کسی گرفت و رد نکرد یعنی پس نداد پس از 50 سال که صاحب کتاب وی را دید و کتابش را از او درخواست کرد اگر بهانه آورد که آنگاه من کتاب را از تو گرفته بودم شخص دیگری بودم و اگنون شخص دیگرم. کتاب را به آن کسی که داده ای از او بستان هیچ کس این عذر را نمی پذیرد. و نیز شما هم همین طور اگر شخصی 20 سال پیش یک لطفی در حق شما کرده باشد الآن او را ببینید از او تشکّر میکنید با اینکه بدنش هم همان بدن نیست. با همان بدن 20 سال پیش به شما خدمت کرده است ( با بدن دیگری به شما خدمت کرده ) اما ما قائلیم کنندة کار بدن نیست آنی که وادار میکند بدن را به انجام کار چیز دیگری است. لذا از طرف تشکّر میکنیم تشکّر هم معقول است.
یا کسی جنایت کرده است 20 سال پیش وقتی بازداشت شد به جزای خودش میرسد و این مجازات کار معقولی است هیچ کس این عذر او را نمی پذیرد. و نیز میبینیم آنچه را انسان دم به دم فرا میگیرد با گذشت روزگار آن دانش های بدست آورده خود را دارا ست و میگوید من دانا و خوانا و نویسایم و این ملکه و قدرت دانایی را در همة احوال به خود نسبت میدهد. و اکنون هم میگوید من همان شخص دانای چند سال پیش از اینم. و این بحث را عمق دیگری است و زیر سر آن سرّی نهفته است که باید در بحث حرکت جوهری آشکار شود ان شاء ا. .. غرض این است، این انسان صاحب نفس و بدن یک شخص است و ترکیب آن دو ترکیب انضمامی چون ترکیب بیاض و جدار نیست تخته را نگاه کنید تخته قبلاً چوب بوده است الآن شما به صورت یک تخته سبز میبینید تخته که سبز نیست یک تخته بود بعداً شما رنگی را به آن اضافه کرده اید. یعنی یک تخته دارید و یک رنگ، رنگ را ضمیمه کردید به تخته این شده ترکیب انضمامی، که در واقع دیوار و سفیدی از یکدیگر ممتازند گرچه عارض بر دیوار است ( بیاض یعنی سفیدی، جدار یعنی دیوار ) و قائم به اوست بلکه یک نحوه ترکیب اتحادی نفس با بدن دارد که یک هویت و شخصیّت است و همه افعال صادر از او به یک هویت انتساب دارد. بنابراین آنچه در سر زبان ها رایج است و حتّی در کتاب ها هم آورده اند که جان مرغ است و تن قفس یا لانه، چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم یا نسبت نفس به بدن چون نسبت ربّان یعنی ناخدا به سفینه یعنی کشتی است یعنی نسبت ناخدا به کشتی است و یا نفس سوار است و بدن سواری و یا نفس ملک است و بدن مملکت و از این گونه تعبیرات و تشبیهات همة اینها خطابی است و نه برهانی، خطا به با برهان فرق دارد.
که در صناعات خمس ( صناعات 5 گانه ) یعنی وقتی شخصی که میخواهد صحبت کند و مطلبی را ارائه بدهد با 5 طریق ممکن است این را ارائه بدهد یا با برهان و دلیل منطقی یعنی حسابت قطعی قطعی است 4=2×2 این قطعی است مثل مثال معروف، مثلاً میگوئیم جیوه فلز است فلز هادی الکتریسیته است. : جیوه هادی الکتریسیته است این میشود برهان احساسات بر نمی دارد خشک خشک است و دقیق هم ما را به نتیجه میرساند.
یک موقع قضیه، قضیة خطابی است یعنی خطابه میخواند طرف منبر رفته و سخنرانی میکند در سخنرانی همه بحث های سخنرانی استدلالی ممکنه نباشد یعنی نزدیک به واقعیت مطلب را بیان کند ولی همه واقعیت را نتواند بیان کند و با استدلال این قضیه را بیان کند مخصوصاً که وارد مسائل عاطفی و اخلاقی و روحی شود و هر چند خیلی از خطابه ها مثل بحث و صحبتی که ما میکنیم بحث استدلالی است. اما وقتی وارد بحث عاطفی و احساسی شدیم ( ممکنه یک مقدار بالا و پایین شود ) قابل اثبات عقلی و استدلالی نباشد. مخصوصاً بعضی وقتها هدف از خطابه ایجاد شور و حرارت در طرف است. مثلاً الآن ما با یک دشمن بیرونی در تماس باشیم گوینده برای ما سخنرانی میکند ما دشمن را نابود خواهیم کرد. به فضل خدا موفق نمی شود به ما کوچکترین ضربه ای را بزند. چنین و چنان خواهیم کرد او را رسوا خواهیم کرد. نقشه هایش را نقش بر آب خواهیم کرد. خطابه است. میگوید اما معلوم نیست عملاً وقتی ما وارد مبارزه شدیم پیروز بشویم یا پیروز نشویم ؟ زیرا که هر یک از مرغ و لانه استدلالش این است این تعبیراتی که آورده اند هیچ کدامشان تعبیرات درستی برای بیان رابطه نفس با بدن نیست. چرا ؟ چون در همه این تعبیرات که شما آورده اید مثلاً تعبیر نفس به بدن مثل تعبیر ناخدا به کشتی است. ناخدا و کشتی چند تا هستند ؟ ناخدا و کشتی دو تایند و دور از هم میتوانند باشند ناخدا یک چیز است کشتی هم یک چیز دیگر است یک ترکیبی است یک وصلی است البته موقت ناخدا میرود در کشتی و کشتی را میراند و میبرد. اما رابطه نفس و بدن اینطور نیست اینها با هم اتحاد دارند با همدیگر بدن جزء روح است یعنی چه ؟( جزء بردار نیست مشتبمهً میگویم ) یعنی بدن یکی از قوای نفس است یکی از مراتب نفس است. یکی از شئونات نفس است. اتحاد دارند با همدیگر، زیرا که هر یک از مرغ و لانه ناخدا و کشتی و سوار و سواری و ملک و کشور از یکدیگر ممتازند و اضافة بین دو امر جدا از یکدیگر است و شاید بهتر باشد و اضافة بین دو امر جدا از یکدیگر است و هر یک را شخصیّت و هویت است. ولی نفس و بدن دو امر جدا از هم نیستند و دانستیم که یک شخص و هویت است .
پایان
صدای مرغ بلند میشودپرش را باز میکند و میدود از ترس اینکه مبادا تو بخواهی بچه اش را ناراحت بکنی میکشد او را زیر پر، آن وقت جنس دو پا بچه های ساخت خود را که منابع الهی هستند چطور میشود نه اینکه زیر پر نگیرد کاری بکند که یک انسان دو انسان سه انسان به روحانی دینی اش بنویسد که من نمی خواهم نه این دنیا را نه این خورشید را از دست مادرم از دست پدرم نمی خواهم. یا ما ملت بگوئیم ناراحتیم از دست این مدیر این آقای رئیس این آقای شهردار ناحیه، فرماندار چرا یک نفر 5 نفر زن و بچه را دیگر را اینجور در منگنه بگذار یک فرماندار باید یک شهر را یک استاندار چرا یک استان را رنجیده خاطر کند مگر یک بدن روز قیامت تحمّل چقدر عذاب را دارد ؟ حال من باور داشته باشم قیامتی هست یا باور نداشته باشم. قیامت که هست به باور من خدا کاری ندارد. خدا در 114 کتاب ( سوره ) گفته قیامت هست در قرآن هم هزار آیه بیشتر در مورد قیامت آورده، 124 هزار پیغمبر هم گفته اند محشر حتمی است. 12 امام هم گفته اند حتمی است. یک قسمت از گفتار امیر المؤمنین ( ع ) راجع به قیامت خداست به باور من کاری ندارد. یک نفر قبول ندارد پس قیامت نیست کل عالم هم قبول نداشته باشد. اذا وقعت الواقعه لیس لوقعتها کاذبه خودش که میداند قیامت میشود حالا همة عالم هم قبول نداشته باشند. مثل اینکه ما 5 میلیارد انسان فردا بگوئیم خورشید را قبول نداریم وجود ندارد. قبول داشته باشیم یا نه 5.5 صبح آن از مشرق در میآید و میتابد. وحال ما مشتمان را گره بکنیم و رو به خورشید بگوئیم نیستی اما آن هست تابش هم دارد و حرارتش را هم دارد. میخواهد من قبول داشته باشم یا نداشته باشم. کسی آمد پیش من گفت : من خدا را قبول ندارم گفتم قبول داشته باش یا نه او هست. گفت جهنم را هم قبول ندارم گفتم به طبقه دیگرش گفت 7 طبقه اش را قبول ندارم. گفتم برو دنبال زندگیت چرا ناراحتی ؟ ما که قبول داریم متیدّیم. دنبال زنا نمی رویم دنبال رشوه نمی رویم یک شهری را ناراحت نمی کنیم. آبروی یک محترمی را نمی بریم. تو که قبول نداری راحت هستی. حال هر چیزی را من بگویم نه مگر نه من، مصداق هم پیدا میکند. آنها که گناه است اما من خلأهای تفاوتی را میگویم. دختری شوهر نکرده بود خوش و خرّم بود پسر هم زن نگرفته بود خوب بود. حالا که ازدواج کرده اند. ظرفیت ها مساوی نیست. هر یک حرفهایی دارند. به شوهرش میگوید من تمام این طرف را تقویت میکنم شما هم باید این طرف را تقویت بکنید. پدر خودت نه مادرت نه و. .. این خلاء را چگونه باید باید پر کرد ؟ حسنات اخلاقی، شما یک مدتی با حسنات اخلاقی حرکت کنید خود او اگر انسانیت او نمرده باشد از رو میرود یا اگر انسانیت مرد نمرده باشد این از رو میرود. تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر، عرب سیاه سوخته خسته وارد مسجد شد طاق هم نداشت فریاد زد محمّد کدام هستید. پیغمبر فرمود میان مردم منم به عمرت باید داد نکشی، چه کسی میگوید، سورة مبارکة لقمان میگوید داد نکش بعد پروردگار میفرماید : انّ انکر الأصوات لصوتُ الحمیر هر کس داد بکشد از آدمیت کم دارد و هم اخلاق حمار است. آرام من هستم. جمعیت پر بود و متراکم نشسته بود. با دستش سرها را تکان و روی شانه ها دوید بغل پیامبر و سرش را روی زانو پیغمبر گذاشت و همه جلوی ها را با پایش زد تا راحت بخوابد، خوابید و گفت : میگویند تو قصّه های شیرینی بلدی، یکی را بگو. پیامبر چشم داد نزن. بسم ا. .. اینقدر قصه قرآن را پیغمبر قشنگ شروع کرد که عرب خوابش برد. آفتاب میتابید. پیغمبر ( با تا زدن عبا ) شروع به باد زدن به عرب کرد که گرمش نشود. وقتی بیدار شد بلند شد و نشست و گفت تو داد کشیده بودی و اگر نمی گذاشتی سرم را روی زانویت بگذارم. اگر دراز نکشیده بودم اگر به این شیرینی قصه نمی گفتی من که بیدار نمی شدم حمار میماندم. تو منو بیدار کردی با این بر خوردت خلاء من پر شد. مرا مسلمان کن بروم. ما باید خانه و بیرون مشتری ها حیات ها و مسجد ها را با حسنات اخلاقی باید خلاء هایش را پر کنیم. این یک رشتة توبه است. بحث در توبه است کسی که بد اخلاق است داد میزندشیرین نیست وظیفة واجب دارد توبه کند .
یعنی از این حالات غلط که تأثیر در اعمال و روابط خانوادگی و اجتماعی حتی تأثیر در رابطة انسان با خدا دارد باید برگردد. تأثیر دارد بد حالی در رابطة انسان با پروردگار هم تأثیر دارد. خوشحالی هم تأثیر دارد. همه عرفا نوشته اند پیغمبر خدا (ص) فرمود : جذبهٌ مفرد است یعنی یک رشته حال، جذبه من جذبات الرَّحمن توازی عمل السدلین، گاهی یک حال خوش الهی وزنش میخواهد با وزن عمل خوب جن و انس برابری کند حال، گاهی حال معرکه میکند. ریشه همه این واقعیت ها حال است. حرّبن یزید اگر آن حال را پیدا نمی کرد. بعد این قدم را پیدا نمی کرد. بعد این شهادت را پیدا نمی کرد. حال، در مسأله توبه متخصّص ترین عرفا و صاحبان حکمت و اخلاق بر مبنای آیات قرآن میفرمایند برای تحقّق این توبة قابل قبول حق و این توبه ای که در حقیقت اندازه گیری های بیرونی و درونی بهم خورده را سر جای اولیّه اش میآورد.
و همان نقاشی خدا را برمی گرداند. اینجا حرف هست ؟ باطن را که میخواست نقاشی کند. فرمود ؟ فطرت فطرت الله التی فطر الناس علیما، چرا غم را در باطن تو روشن کردم تو مشقات منی سورة نور را بخوانید. آیة الله نور السموات، خود خود ما از خودمان نور نداریم ما خود چراغیم مشقاتیم خود چراغ، نور ما نور الهی است کی این نور را در ما روشن شد وقتی که ما را ساخت. فطرت الله التی فطر الناس علیما، این نور قابلیّت اضافه شدن دارد بی حد و بی مرز، البته این نور که قابلیت اضافه شدن دارد. خودش باید از منبع نور کسب نور کند. منبع نوری که به این نور اضافه میکند چند منبع است. که باید با همه آنها انسان در رابطه باشد. یکی خود حق یکی پیغمبر یکی قرآن اما خدا الله نور السموات و الارض اما قرآن هو الذی ینزل علی عبده آیات بینّت لیخرجکم من ظلمت إلی النور خود قرآن نور است. و نور الذی اُنزل معه پیغمبر هم نور است.
انزلنا الیکم کتاباً که قرآن است و نوراً که پیغمبر است. آن وقت برای حفظ این نور، برای زیاد شدن آن رابطه با خدا و قرآن و پیغمبر و امام لازم است و برای تقویتش عمل لازم است. برای اینکه باد به آن نزند و خاموش نشود تقوا لازم است یعنی ترک گناه، امام باقر ( ع ) میفرماید : هر یکباری که گناه میکنی بادی است من سموم و حمیم جهنمی که به این نور میوزد و اگر ادامه پیدا کند. هلاکت میکند. پیغمبر ( ص ) میفرماید : میخواهی بدانی این نور قوی است یا ضعیف، احوال این نور را میخواهی بدانی در چه حال است ؟ اگر گرفتار 4 برنامه هستی بدان که این نور در ضعف است. اگر توبه نکنی خاموش میشوی. 1- جمود العین گریه نداری، قبلاً داشتی حالا نداری 2- سنگدلی مهر نداری محبّت نداری کسلی قلباً میبینی طرف از دست تو زجر میکشد مهم نیست. زن و بچه در مشقّت هستند مهّم نیست 3- والحرص علی طلب رزق : همین جور برای پول دویدن شب، روز این شهر و آن شهر این مملکت آن مملکت این وزارتخانه آن وزارتخانه این وکیل راببین و وزیر را ببین این پاتی را ببین آن رشوه را ببین اصلاً دیگر وقت ندارد. شب هم میآید خانه باید دفترها را بیاورد و مالیات چی را ببینید رشوه بدهد و. .. گذرنامه بگیر ( کدام کشور ؟؟ میزنند ) کدام شرکت میشود با آن برخورد کرد یک سری ترکیه، آلمان و دبی برویم ژاپن برویم فروشگاه نمایشگاه دارد. شب 21 است احیاء بروید به من تلفن میکنند نمی توانم بیایم. الحرص علی طلب رزق پیغمبر میگوید حرص معنایش این است که کاری به حلال خدا ندارد مرزها را همگی را شکسته است. حرص شکنندة مرزها ست خوب این حال برای آدم میگذارد تمام حال پول گرفته است.
4- الاصرار علی الذنب : اینکه آلوده شده به گناه بجای ترک کردن دارد گناه را اضافه میکند. این مسیر ادامه پیدا کند توبه دادن این انسان ها بسیار سخت است.
به تعادل کشیدن این افراد خیلی کار مشکلی است. آدم باید بنشاند و بگوید چقدر خانه برای تو بس است ؟ 500 متر، چند تا خانه داری ؟ 6 تا، 5 خانه را داده ام اجاره ماهی 40-50 هزار تومان تو چقدر درخت برایت بس است ؟ 8-7 درخت در حیاط چند تا درخت داری ؟ 90 هزار متری در کرج، 180 هزار متری بم 200 هزار متری گرگان داریم، 700 هزار متری چالوس داریم. 400 هزار متری تنکابن داریم چقدر پول داری ؟ ارزش ندارد پول، 600، 700 میلیون بیشتر نداریم .
چند تا ماشین داری ؟ یکی خودم دارم یکی خانوم یکی دختر یکی هم پسر دارد.
حال ما میخواهیم این را توبه بدهیم از نظر قرآن، اولاً از این همه ثروت چه جوری در بیاوریم و وقت عبارت الهی را هم نداشته چطور در مدار عبادت بیندازیم این شکل زندگی را چگونه از او بگیریم. خدا فرموده توبه، برای یا برهنه توبه کردن کار ساده ای است. همگی خمس میدهند و بدهی را هم میدهند میماند گناهان مربوط به بدن، پیغمبر یک بار از پروردگار پرسید خدا امت ما را دوست داری ؟ خطاب رسید بله حبیب من امت نگفت مردم بعد گفت اینها که میخواهند گرفتار کناه شوند نمی شود همانجا خودت ترمز بزنی به آنها که گناه از آنها صادر نشود خودت بیایی به میدان ما وظیفه داریم خودمان گناه را ترک کنیم اما پیغمبر گفت خدا نمی شود خودت جلویشان را بگیری ؟ خطاب رسید حبیب من، شدن که میشود ولی این کار را نمی کنم. من تو را فرستاده ام قرآن هم داده ام امام هم فرستاده ام نهی از منکر امر به معروف خودشان باید گناه نکنند.
حالا گناهی کرده اند حبیب من، گناه آنها باعث شده که 2 مسأله تعطیل نشود. یکی مسأله رحمت من است یکی مسأله شفاعت تو. حالا گناه کرده اگر به ما بگوید توبه بکنید ما باید از چه چیزی توبه بکنیم. خانه و زندگی را نباید توبه بکنیم مرکب معمولی را نباید ما توبه بکنیم توبه ما از گناهان مربوط به بدن است. نه گریه میخواهد نه به سر زدن میخواهد فقط خداوند فرموده است پشیمان شو و ترکش کن ادامه نده من میبخشم. اما حالا کسی خیلی شلوغ کرده ما بخواهیم توبه اش بدهیم چگونه توبه اش بدهیم ؟ برادران، خواهران در همه چیز اندازه را نگه دارید امیر المؤمنین ( ع ) میفرماید: همه درها را نبندید یک در را بگذارید برای روز آشتی باز باشد. و توبه عجیب قیمت دارد. هیچ چیز در عبادات الهیّه قیمت توبه را ندارد هیچ چیز، حالا لطائف زیبایی در این بحث هست که میگوئیم. اما چه لحظة شیرینی است آن لحظه ای که خدا دست انسان را بگیرد. حالی در انسان تجلّی بدهد که انسان یک مرتبه ببرد و بگوید محبوب من چشم بگوید مولای من چشم، بگوید مولای من اندازه هایت را دیگر بهم نمی زنم چون گناه هم اندازه های بدن را بهم میزند هم اندازه های روح را، گناه تأثیر منفی در بدن هم دارد. ما شکل اصلیمان را نگه داریم. یعنی همان نقاشی که خدا از ما کرده در فطرتمان در روحمان در چشممان در گوشمان، البته اعضای ما اندازه الهی اش بهم خورده است. اما قابل ترمیم است قابل برگرداندن قابل برگرداندن چقدر قیمت دارد توبه .
پیغمبر خواب بود. خواب البته سحر واجب بود بیدار شود. نماز شب به پیغمبر واجب بود به بقیّه نه، حتّی به ائمه هم واجب نبود اما به شخص پیغمبر واجب بود. از نصف شب به بعد بیدار بود. خواب بود. جبرئیل آمد پیغمبر را بیدار کرد. ( در قرآن است حدیث نیست ) در سورة توبه است و آیه اش، ( و علی ثلاثه الذّین خلفوا و. .. ) خواب پیغمبر سنگین نبود پیغمبر میفرمود من چشمم میخوابد ولی دلم نمیخوابد ( تنام عینان و لاینام قلبی ) من خواب هم که هستم عبادت میکنم دلم ذکر میگوید. خدا یک روز که دست از ما برمی داری چقدر آلوده میشویم. اما وقتی ما در مشت تو هستیم چقدر راحتیم سبکیم، خوابمان نمی برد. چقدر عالی است دائم دستمان در دست رحمتت باشد. پاشو یا رسول الله پیغمبر بلند شد. آقا بیرون شهر مدینه، اُحد، بغل کوه خداوند میفرماید : 3 تا از بندگان من گناهکار بودند آشتی کردند. الآن به نقطة حقیقی توبه رسیده اند معطّل نکن بلند شو برو خبر قبول شدن توبه هایشان را بده نیازی به گریه و. .. نیست من پذیرفته ام از گناهشان گذشته ام. رسول الله بلند شد.
چه خوش است یک شب بکشی هوارا به خلوص خوانی به حضورخوانی زخداخدارا
به خلوص خوانی ورقی ز قرآن فکنی در آتش کتاب ریا را
شود آنکه گاهی بدهند راهی به حضور شاهی چون من گذرا.
پیغمبر وقتی تشریف آوردند به کعب بن امیه فرمودند : چند ساله ات است ؟ گفت 60 سالم است. حضرت فرمود از لحظه ای که از مادر متولد شده ای تا الآن هیچ ساعتی در عمرت پر قیمت از این ساعت توبه ات و قبول شدن در پیشگاه خدا نبود. ببین توبه چقدر قیمت دارد و قبولی اش که خدا من پیغمبر را مأمور کرده است بیایم و به شما خبر بدهم .
پایان