درس سیزدهم : دانستیم که متحرک از نقص به سوی کمال میرود و اشاراتی کرده ایم و هر چیز در مرتبه و حد خود کامل و تمام است و به قیاس با بالاتر و برتر از خود ناتمام مینماید و آنرا ناقص میگویند، جا دارد که در این مطلب سخن بیشتر به میان آوریم و بحث را بیشتر پیش کشیم تا باز دوباره به سوی بحث در حرکت باز گردیم، دانستیم که هر چه در حرکت است به سوی غایت خود میرود و نیاز به عنایت خود دارد و آن غایت کمال اوست.
صحبت شد که هر چیزی که در حرکت است به سوی حتماً غایتی میرود و آن غایت را هم کمال اوست و او به آن غایت نیاز دارد که به سمتش میرود، چون اگر آن چیزی را که به دنبالش میرود داشت. دیگر تحصیل به حاصل محال بود کسی که مثلاً یک چیزی را دارد، حرکت نمیکند به سمتش برای بدست آوردنش چون دارد، ضرورتی ندارد حرکت کند، مثل کسی که سیر است، او تکاپویی برای تهیّه غذا نمیکند، سیر است و میکشد کنار، اکنون دربارة متحرک میگوییم که فرض کنیم، یک دانة گندم یا یک هستة هلو،یا یک تخم پرنده، یا یک نهان، یا یک جوجه، یا یک کودک کُتّابی و دیگر چیزهایی که در نظر میگیرید از راه حرکت رشد و نموّ میکند و کم کم به کمال مقصود خود میرسد، حال در خود آنها تأمل بفرمایید و بببینید، آیا و هیبت و شکل و اندام و خلاصه ساخت آنها عیبی دارد. آیا برای دانة گندم و هستة هلو مثلاً زیباترین از این ساخت تصور شدنی است. مگر این دانة گندم در حدّ خود موجود نیست و میشود که موجودی باشد و به محیط هیچ کمال ندارد ؟ آیا خود وجود کمال نیست؟ مگر این دانة گندم نیست که قابلیّت و استعداد خوشه شدن دارد، آیا قابلیّت و استعداد کمال نیست، جلسه قبل صحبت کردیم در رابطه اش که وجود کمال است و کمال هم وجود است، چون همة موجودات در حرکت هستند پس به سمت غایتی میروند، غایت آنها محروم نمیتواند باشد، باید موجود باشد، باید موجود باشد، پس همة کمالات در خود بخود هستند و بعد صحبت کردیم که همة وجود دارای همه کمال است، بعد نتیجه گرفتیم که چون همه کمالات در وجود است، یعنی وجود دارد، انواع کمالات است، پس در کل وجود حرکت را ندارد، چون وقتی کلّ وجود همه کمال را دارد، دیگر چیزی نیست که بخواهد به سمتش حرکت کند ،اگر ما دیدیم که دانه گندم را نگاه میکنیم، میبینیم که استعداد دارد، یعنی حرکت میکند، یک دانه است بعد خوشه میشود، و بعد همینطور دوباره این عمل تکرار میشود. شما دوستان من پیش خودتان بینش خودتان را به کار ببرید و در بود آن چیز درست اندیشه کنید بطور ساده و طبیعی، چهره های هستی ها را تماشا کنید و کتاب هر موجودی را که میخوانید، تنها با همان موجود سرگم باشید و در پیرامون او دقّت کنید، ببینید جز کمال و حقیقت و واقعیت و زیبایی و خوبی در عالم خودش چیز دیگری دارد، از مور گرفته تا کردگدن از پشه گرفته تا پیل. از ذره گرفته تا خورشید از قطره گرفته تا دریا، از جوانة گیاه گرفته تا چنار کهنسال ،از هر که تا هر چه. از کران تا کران به هر سوی و به هر چیز بنگریم، جز این است که در حدّ خود وجودی است و وی را کمالاتی است و به بهترین نقشی و الگو و زیبایی است. ایشان میفرماید هر چه را که خواستید مطالعه کنید، برای پی بردن به اینکه آن چیز در حد خودش کامل است، باید دقت کنید که هر چیز را فقط خودش را در نظر بگیرید بطور ساده، یعنی با یک اصطلاحات فردی یک موجودی را مطالعه کنید. اگر خواستید مورچه را مطالعه کنید. دیگر حواستان به مورچه باشد، دیگر تمام آن ذهن خودتان را از اطلاعاتی که نسبت به موجودات دیگر دارید، خالی کنید و یا بی تفاوت باشید یا یعنی کاری نداشته باشید که حالا شما موجودات دیگری با کمالات دیگری سراغ دارید، خود مورچه را اگر مطالعه کنید، میبینید که همه اش کمال است ،همه اش توانایی است. همه اش زیبایی است. کرگدن را هم در کرگدن بودنش همینطور. پس از سیر فکری و تأمل و اندیشه به سزای خودتان تصدیق خواهید فرمود که هر موجودی در حدّ خود کامل است. آن دانة گندم در دانة گندم بودن، هیچ نقص و عیبی در او نیست، دانه گندم یعنی این، هسته هلو یعنی این آیا نه چنین است. ما تاک را با چنار میسنجیم. میگوییم، چوب چنار چنین و چنان است ولی تاک آنچنان نیست، اصلاً از چوب چنار میتوان تیر ستون خانه و در و پنجره ساخت امّا رز را نمیتوانم از هم همان درخت انگور است. در اینجا ممکن است که بگوییم چوب چنار کامل است و درخت رَز ناقص ولی اندیشه بفرماییم، ببینیم که میشود درخت رز جز این باشد و درخت رز یعنی این که هست و مسلماً در عالم خود، به حدّ خود کامل است و هیچگونه عیبی و نقصی در او مصور نیست. یعنی وقتی بیایم مو را بسنجیم با چنار میگوییم خوب و جانی ندارد، با آن نمیشود تیری ساخت و نه میشود خانه ای ساخت ولی با چنار میشود ساخت پس آن کاملتر از این است. یعنی در مقایسه شاید بتوان یک همچنین چیزی بگوییم، وقتی خواستی خودمو را در نظر بگیری، یعنی مو همانی که هست، آنی که هست، در مو بودنش کامل است، یعنی ما در وقت اشیاء را میسنجیم و خیر و شرّ و خوب و بد برایش در نظر میگیریم، همیشه با خودمان است که میسنجیم یعنی در مقایسه با خودمان است که با زندگی خودمان که یک چیزی را خیلی خیر و یک چیزی را شر و یا چیزی را بدو یا بدتر میپندرایم، امّا اگر پای خودمان را کنار بکشیم و آنرا از آن جهت خودش است مورد مطالعه قرار بدهیم، هیچ نقص و کمبودی در آن احساس نخواهیم، آنجایی که ما عیب میگیریم به خودمان است، ما از مار بدمان میآید که میگوییم موجود خوبی نیست، شرّ است برای چه شرّ است. برای جان آدمی شرّ است. چون ما را میزند اینطوری است و ما بدمان میآید و میگوییم که خدایا عقرب را برای چه آفریدی، رتیل را برای چه آفریدی، مارو سوسمار را برای چه آفریدی، یعنی وقتی پای ما وسط میآید ممکن است خطرناک شود. مار در مار بودنش قشنگ است، مار یعنی همانی که هست، یعنی به یک همچین شکلی، مار باید زهر داشته باشد، ما نمیتوانیم بگوییم خدایا ما یک کاری میخواهیم که زهر نداشته باشد، ما عقرب میخواهیم که نیش نزند، خوب آن دیگر عقرب نمیشود یا خار مثلاً تیز نباشد دست را سوراخ کند، خار همة کمالش در سوراخ کردن ؟؟ است، مار همه کمالش و قشنگی اش این است که بتواند بکشد، خرد کند، خوب نیش بزند، بعضی از مارها است که به یک گرم از زهرش 10 نفر کشته میشوند خب این کمالش در این است شیر کمالش در درندگی اش است. این یعنی زیبایی، این یعنی کمال امّا در حدّ خودش وقتی ما میگوئیم فلان چیز بد است و یا فلان چیز شرّ است ویا فلان چیز بدرد نمیخورد، پای خودمان را هم وسط میکشیم.
در کنار خودمان میآییم مقایسه میکنیم. بعد میگوییم این چیز بد است و یا یک چیز شرّ است امّا اگر خودش را درست مورد مطالعه قرار بدهیم میبینیم در حدّ خودش قشنگ است، شیر در شیر بودن خودش، پلنگ در پلنگ بودن خودش، مار در خطرناک بودن، خار در تیز بودن خودش، سیل در ویرانگر بودن خودش همینطور است یعنی اینها کمال را دارند، در اجزای پیکر خودتان بنگیرید و کلمات کلّی و جزئی کتاب هستی خودتان را بر دقّت مطالعه کنید مثلاً مژه چشم را که با موی سر قیاس کنیم، شاید در سطر بدوی، ابتدایی گمان شود، مژه موی ناقص است و موی سر کامل که موی سر بسیار بلند میشود تا حدّی که میتوان از آن گیسوان بافت ولی مژه را حدّی محدود است که در آن تجاوز نمیکند، عاقل از اینکه مژه باید همین باشد و اگر مانند موی سر فزونی یابد کار دیدن دشوار میشود و بی نظمی های دیگر پدید میآید ( یعنی اگر قرار شد، در ساختن طناب مثلاًٌ و یا در بلندی یا در استحکام بین موی سر و ومژه مقایسه میشود، البته موی سر، بهتر است، قوی تر است کاملتر است امّا مژه کارش چیز دیگری است، مژه ساخته شده برای چشم، آن عمل مو و وظیفه مو را ندارد که همان کمالی که ما برای موی سر در نظر میگیریم نسبت به مژه اگر همان کمال را خدا به مژه بدهد ببیند چه دردسری برای انسان درست میشود، مثلاً یا ابرو بخواهد رشد مو را داشته باشد ( ریشه درخت را میبینیم که یکی از بزرگترین ریشه و دیگری ریشه ها از آن منشعب میشود تا به ریشه های دیگر منتهی شود در بدن ما نیز رگهایی بسیار باریک وجود دارد که برخی از آنها از رشته های مو باریکتر است و آنها را به تازی عروق شغریه و به پارسی رگهای عروق گویند، عروق جمع عرق است به معنای رگ و شغر هم به معنای مو، عروق شعر ؟؟ یعنی مویرگ این رگهاست که به واسطة آنها غذا یعنی خون به لطیف ترین و حساس ترین اجزای بدن مثلاً مردمک چشم و ذره های دماغ و کف دست و سر انگشتان میرسد و در ازای آنها رگهایی تو خالی به نام شریان وجود دارد که هریک چندین برابر رگهای مویی اند و مثل شریانها، نهرهایی بزرگ و رگهایی مویی، جدولها و نهرهای کوچکتر، که از آنها منشعب میشوند، آن رگهایی که باید به حدقة چشم خدا برساند باید مویی باشد و اگر از آن حدّی که هست، اندکی درشت تر و زبرتر و یا نازکتر و نرمتر بوده باشد، چشم از زیبایی و بینایی باز میماند، و رگی که بخواهد به چشم غذا دهد، سرخرگ قلب باشد، سیاهرگ قلب باشد ببینید و تصور کنید، هیچ کمالی ندارد، سرخرگ و مویرگ و سیاهرگ به مویرگ، هر کدام را جای خودش مطالعه کنید، در کار خودش عالی است، در حد خودش کمال است. دندان پیشین باید تیشه ای و دندان پسین باید پهن و ؟؟ باید کشیده و سرنیزه ای باشد، دندان پیشین باید ببرد و عنیاب باید خرد و بلغور کند و دندان پسین باید چون آرد نرم کند. شما تصور کنید که مثلاً دندان کرسی تان جلوی دهان باشد یا دندانهای نیش میرفت عقب و از دهان چشمة آب شیرین بجوشد، سپس به حرکت زبان و چانه و لپ ها و بلها و قلافی دندانها و خلاصه جنب و جوش همة آنها ،آنچه جویده شود، خمیر شود، و با بخار دهان یک مرتبه هضم صورت گیرد و پس از آن به دیگ معده و دستگاه گوارش که مطبخ بدن است، تحویل داده شود، امید است که نوبت درسهایی در تشریح رسد، تا به این کارخانه عظیم و محیرالعقول پیکر خردسال و عمال و قوای گوناگون و جورواجور آن آگاهی یا بیم، غرغر اینکه اجزای پیکر انسان و یکی به بهترین و زیباترین صورت وضع شده است که بهتر از آن و قشنگ تر از آن مکان ندارد و اگر در فوائد و مسائل و محاسن هر یک از آنها تأمل شود، میبینیم که با یک طرز مهندسی و اندازه و حدّ و ترتیب و نظم و شکل و ترکیب حیرت آور است که در همه دست قدرت و علم و تدبیر حکومت میکند و هر خردمند از هر ملّت و مذهب باشد به برابر آن تسلیم است، و آدم هشیار جز حقیقت و عدل و راستی و درستی در یک یک اجزای پیکر خویش نمیبیند، چنانکه درنظم و ترتیب و تشکیل آن. یعنی تا تشریح نخوانید تار کار روی بدن نکنید یک مدّت، مطالعه قطعه و قطعه و ذره ذره از ابزار اینها را خوب نمیتوانید تفهیم کنید، باید یک مدّت حتماً دوستان وقت بگذرد و مطالعه کنند، عرض کردم، ارزش دارد برای ما، ائمه ما سفارش کردند، قرآن کریم سفارش کره که ما مطالعه کنیم در خودمان و روحمان، در ؟؟ مطالعه کنیم، این ارزش دارد، یک مقدار ازوقتمان را باید اختصاص بدهیم به مطالعة این چیز، در پیکر هستی کوچک جاندار کوچک به نام پرنده که به تازی عنکبوت گویند و در تدبیر زندگی و نقشه تحصیل روزی و تور بافتن و دم ساختن و در کمین نشستن و حالات او دقّت بفرمائید، میبینید، هر یک در حدّ خود کمال است، چون تار عنکبوت با ریسمانها و طنابهای ضخیم سنجیده شود، گمان میرود که آن تارهای درشته ازدوکت پرنده، ناقص و ناتمام است، ولی در عالم خود پرنده ،تأمل بفرمائید تا باور کنید که تار کننده در عالم وی تکامل است. اگر شما عنکبوت بودید که تار تنیده باشد، شما خیلی راحت دستی، خود کاری میزنید و تار را میکنید، همة آن خانهی که ساخته و همة آن دامی که گذاشته از بین میرود، بعد میبینید که قدرتی ندارد فیعنی در مقایسه با ما که میشود که به مقایسه به قدرت انسان که میشود آن ت ارش به ؟؟ قرآن سست ترین خانه ها، خانه های عنکبوت است امّا سست ترین خانه خانة عنکبوت است، از نظر کیست، از نظر انسان امّا برای هیکل خود عنکبوت و نسبت به غذاهایی که میخواهد بدست بیاورد، حیوانهایی که میخواهد به دام بیندازد، میبینید که خیلی هم محکم است آن خانه، یعنی آن تارهایی که تنیده، تار بسیار محکمی است، چرا؟ چون حیوانات میآیند و درونش میافتند و نمیتوانند قرار کنند، آندقر آنجا میمانند تا این بیاید و بخورد ،یعنی برای آن کافی است و آنقدر است ه اگر از یک جا پرتابش کنید عنکبوت را میتوانی آن را از زمین خوردن نجات بدهید تار را شما دیگر به دستت هر چقدر هم تکانش بدهید او تار بیشتری میتند و خودش را نگه میدارد، یخی تار برای او حکم طناب برای ما را دارد. برای او، در حد خود او خانه اش بسیار محکم است، تارش هم بسیار قوی و محکم است. امّا نه در رابطه با انسان و همچنین در زندگی و تدبیر. هر چه بخواهید، تأمل کنید، مییابید که همه و همه هوش و بینایی و نیرو توانایی و علم و کمال است، و همه در تکاپو در جنب و جوش است و هر یک را به نسبت عالم او برنامه ای سخت استوار است و در عین حال همه با هم پیوسته اند، اگر چه از نظر یکدیگر گسسته اند وقتی اینجانب در هستی در فکر فرو رفته بودم، آن چیزی که از آن حال باز آمدم، ره آورد آن سفر فکر من این بود که عالم یعنی علم انباشتة روی هم. یعنی همة این عالم علم درونش است، اطلاعات توی این عالم خوابیده، خوب دقت کنید تعمیر چقدر ساده و زیباست. علم انباشتة روی هم. یعنی از هر چا شروع کنی مطلب است. در رابطه با هر چه که میخواهی فکر کنی مطلب است شما از این کتاب شروع کن، از اینکه این کاغذ چگونه بدست آمده چه بوده و در چه سیری شده کاغذ؟ و این جنس کاغذ از کجا آمده ؟ راجع به مرکب شما فکر کنید. مرکب چه است از کجا آمده و جنبش چیست ؟ راجع به چاپ بپرسید، راجع مواردش بپرسید، واجب صوت واجع هر چیز ؟ راجع امواج، که چه نیروهایی است ؟ اینها یک چیزهایی است که افرادی که معشوقشان علم است، چون یکی از چیزهایی که انسان شدیداً به آن عشق میورزد و فورد از بین میبرد، علم است. یعنی کنار رفتن پرده جهل و نادانی، کنار رفتن پرده حجاب از جلوی دیدگانمان، برای انسان این لذّت دارد و یکی از لذّت های بزرگ در بهشت، همین لذّت فهمیدن است. البته لذّت برای کسی لذّت است که سنخیّت با لذت داشته باشد یعنی واقعاً برایش مسئله باشد. ببینید هر انسانی یک لذت نهایی دارد. که وقتی به آن لذّت میرسد، از بقه لذتها غافل میشود، یعنی کار یبا چیزهای دیگر ندارد، مثل یک بچه که وقتی به پستان مادر میرسد، اگر قبل از گرسنگی به او جقجقه بدهید و یا اسباب بازی دهید او سرگرم میشود ولی به محض اینکه گرسنه اش شود، حال و حوصلة هیچ کاری را ندارد تنها چیزی که به او آرامش میدهد، پستان مادراست و وقتی به پستان مادر رسید، از بقیه چیزها غافل است و کاری با چیزهای دیگر ندارد، بعضی از این انسانها هستند که معشوقشان در عالم حیوانیّت است ،یعنی لذت نهایی را فرار از عالم حیوانیت نمیدانند، لذا فکر لذتی جدای از اینها نیستند نه اینکه لذتی نیست در عالم یا او نداند که لذتی نیست در این عالم، اما وحدّش همین است و بیش از این لذت نمیبرد، شما الان آمدید اینجا و درس را گوش میکنید، از اینکه چیزی را هم بفهمید لذت میبرید، اما خیلی از جوانها هستند که اینرا درک نمیکنند، یعنی اصلاً برایشان این این مسئله مهم نیست. خیلی از جوانها کاری جز الافی و عیاشی و وقت تلف کردن ینستند، گاهی در موی سرشان هستند ،گاهی در لذتشان هستند، شما بگویید، آقا شما از این تیپ آدمها، لذت میبرید، آن لذتی نخواهد برد، یا برای یک ریاضی دان حل مسئله ریاضی لذّت دارد. امّا برای کسی که اهل ریاضی نیست و سوادی ندارد، او لذتی نخواهد برد نه اینکه لذتی نیست لذت میبرد ریاضیدان در همان عالمی است که در آن شخص کاری با ریاضیات ندارد زندگی میکند اما میبینیم که یک نفر آن لذت را میبرد و یک نفر اصلاً سنخیتی با این ندارد، اصلاً برای مطرح نیست، محبوب نیست که به دنبال باشد که مثلاً یک عده هستند که ؟؟ این است که با کامپیوتر کار کنند، از بودن با کامپیوتر و کار با آن لذّت میبرند، یک عده هم هستند که اصلاً نمیدانند، کامپیوترچیست ؟ یعنی تعجب میکنند از کسی که وقتی را عمری را به این کراها میگذراند، حالا اینها چه میخواهند فرضاً، اینهمه عمرشان را در ریاضیات در شیمی صرف کردند، میخواهم عرض کنم که اینطوری است اصلاً برای خودشان یک لذت نهایی دارد یک لذتی دارد و از عالم دیگران هم بی خبر است مگر از عالم معصیت خواه خودش، یعنی از غیر روحش دیگری خبری ندارد، جالب این اسن که حسودی همنمیکند، یعنی الان ما اینجا یک عده از افرادی هم بیرون هستند و این بحثها را نمیشوند و لذتی هم نمیبرند، حسودی هم نمیکنند، نمیگویند، خوش بحال آنها که دارند معرفت نفس میخوانند ،هیچوقت این را هم نخواهند گرفت هیچوقت نمیگویند که خوش بحالش دارد ریاضی میخواند یا شاید به یک نقاش نگوییم که خوش بحالش نقاشی میکشد، لذتی از نقاشی برای ما ندارد شاید الان یک پزشک که با چه لذتی مشغول تشریح بدن یک مرده است و به کشفی هم نائل میشود فکر هم کنیم و بدانیم که الان در کار خودش دارد لذت میبرد اما ما هیچوقت هوس آن لذت رو هم نمیکنیم، نمیگوییم، خوش بحالش، حسودی هم نمیکنیم نسبت به آن در بهشت هم همینطور است که یک عده معشوقشان علم است، یعنی چزیر ارضائ میکند آنها، نه اینکه از چیزهای پایین تر لذت نمیبرند لذت میبرند اما رشدشان به قدری زیاد است، در بهشت هم یک چیزی که ممکن است زجرشان دهد، نمیخواهم بگویم زجری است در بهشت، یعنی برایشان مسئله است و میل به آن پیدا میکنند، میل به دانستن است یعنی دوست دارند حقایق عالم را بدانند، در بهشت درس است. ائمه (ع) درس دارند در بهشت، جلسه درسی دارند اما هر کسی که در جلسه درس آنها شرکت نخواهد کرد و نمیتواند شرکت کند، نه اینکه محروم هستند، بلکه نمیخواهند یعنی سنخیتی ندارند، با آنها حسودی هم نمیکنند اگر کسی که دارد درس میدهد مثل ما شاید الان پدر و مادرهای ما شاید حسودی نکنند، یک عده در بهشت مینشینند و درس میخوانند، که خدایا مثلاً این مسائل ریاضیات برا یما حل شود وقتی علی(ع) میفرماید : از من سوال کنید، قبل از اینکه مرا از دست بدهید، آن دانشمند آلمانی میگوید : اگر من بودم آن زمان از علی (ع) راجع به کهکشانها سوال میکردم، این مسئله دارد، یعنی اذیتش میکند که این را نمیداند. میخواهد اینرا بفهمد تا این را نداند آرامش ندارد، ولی یک کسی ممکن است، چیز دیگری را بخواهد: حاجی احمق از حضرت سوال کرد که بگوید من چند دانه ریش در صورتم است یا کسی ممکن است، چیز دیگری سوال کند یعنی هر کس، یک عده ای که از نظر رظد در دنیا لایق هستند، یعنی به مقام علم میرسند، از وادی حیوانیّت خارج میشوند، به وادی علم میرسند، اینها هم در دنیا طالب علم هستند، یعنی تشنه و حریص هستند و دوست دارند که پردة حجاب از جلوی چشمشان کنار رود و به مطالبی برسند، در آخرت هم همینطور هستند یعنی وقتی منتقل به بهشت میشوند اینطور نیستند که بگویند حالا بی خیال آنهمه راز و رمزهایی که در دنیا بود، نه نسبت به آنه احساس هستند نسبت به آنها بی تفاوت نیستند، اتقافاً خیلی هم برایشان مهم است و در بهشت میخواهند که خداوند پرده از جلوی آن رمزو رازهای بدن، مثلاً چشم، گوش، دهان، بینی، مغز و اعصاب بردارد. برای آنها ارزشمند است. جزء لذت هایی است که در بهشت است، امّا برای که، برای کسی به این سنخیت رسیده باشد، یعنی به این حد رسیده باشد که طالب علم باشد، علم برایش محبوب و معشوق شده باشد. حلا برای کسی که این تمنّا درش است که میفرماید : علام یعنی علم انباشتة روی هم ببینید این وقتی منتقل به بهشت شود چقدر لذت میبرد. چون قران میفرماید : و ما اعطیتو الی علماً قلیلا؛ علم نداریم به شما مگر کمی، آنجا که میدهد، اتصال پیدا میکند ؛ منبع ولی میخواهد بفهمد، آنجا چقدر حض میکند که پرده از بسیاری از اسرار موجود در جهان بر میدارد، برایش خیلی لذت میبرد، آقای جوادی آملی میفرماید : در در بهشت بعضی ها از خدا میخواهند که خدا فلان رسالة خواجه نصیر الدین طوسی را خدا به او تعلیم کند ،بفهمد، از خدا که میخواهد که ما هندسه مرحوم خواجه را بخوانیم، شما فکر نکنید این چیزی را که الان میخوانید و به آن معشوقید، خیلی از افرادی که بیش از شما از دنیا رفتند، شاید سالها بعد تازه به این مرحله برسند و سالها بعد از خدا بخواهند که این کتاب، کتاب معرفت نفسی را به آنها تعلیم بدهد و بفهمند که چه است و به این فرمولها پی ببرند، لذا هر کسی در این دنیا بیشتر میداند، در آنجا هم از نقطه بالاتری شروع خواهد کرد، امّا اگر کمتر بداند در آنجا وقتی بخواهد شروع کند سید علمی اش را و تکاملش را، تکامل را از نقطه پایین تری را شورع خواهد کرد. لذا اهمّیت بدهیم به این یادگرفتنها مخصوصاً به اسرار عالم، از همه مهم تر خودمان.