جلسه قبل نمی دونم تا کجا خوندیم، گرگیاس رو گفتیم. خب من ادامه متن را رو از درس سوم میخونم چیزی نداره دیگه همون مغالظاتی بود که گرگیاس کرده بود درس چهارم جواب گوی او مغالطات هست. گرگیاس به همین قسم مغالطات دو قضیه دیگر رو هم مدعی بود. یک اینکه فرضا ً وجود موجود باشد قابل شناخت نیست. قابل شناختن نیست. دیگر اینکه اگر هم قابل شناختن باشد معرفتش از شخص به شخص دیگر قابل اضافه نخواهد بود.
پس 3 تا ادعا داشت. یکی اینکه میگفت هیچ شکی نداریم عدم عدم است یه قضیه درستی همین که اعتراف کردیم عدم عدم است قبول کردیم که عدم چی شده قبول کردیم که عدم موجود هستش پس یه جا گفتیم عدم است یه جا گفتیم چیه ؟ موجود است. پس فرقی بین موجود و عدم نیست. این یک مثل نتیجه و مغالطه کرده بود.
مغالطه بعدش میگه وجوده قابل شناختن نیست اگر هم قابل شناختن باشد معرفتش از شخصی به شخصی دیگر قابل اضافه نخواهد بود. دلیلش هم همین بود که اصلاً مغالطه مقدمات استدلالش ذکر نکرده اینجا که مثلاً به چه دلیلی رسیده به اینکه وجود قابل شناختن نیست یا اینکه اگر هم قابل شناختن باشه به اصطلاح قابل انتقال به اشخاص دیگه نیست. البته اگر یه ذره دقت بکنید درس گذشته مقدمات این دو استدلال رو هم میتونید گیر بیارید من برای اینکه وقت گرفته نشه نمی گم خودتون برید مطالعه کنید در بیارید. اما اگر حالا هم نتونید پیدا بکنید. یک مقدار که پایین تر بیایم خود همین مسئله واضح میکند. ازپوراتاگوراس اون هم یه استدلالی کرده با همین نتیجه خواهد رسید. معتبرترین کلمه سوفسطایی پراتاگوراس است بنا به تبحر و حسن و بیانی که او داشت جوانان طالب به صحبتش بودند و بلند مرتبه اش میدانستند ولیکن چون نسبت به عقاید مذهبی عامله یعنی مردم، عامه مردم ایمان راسخ اظهار نمی کرد عاقبت تبعدیش کردند و نوشته هایش را سوزانیدند. عباراتی که در حکمت از او به یادگار مانده این است که میزان همه چیز انسان است.
حالا تفسیرش رو نگاه بکنید یعنی چی میزان همه چیز انسان است. تفسیر این عبارت رو چنین کرده اند که درواقع حقیقتی نیست ما اصلاً حقیقتی نداریم چه یعنی زیرا انسان برای ادراک امور جز حواس خود وسیله ای ندارد. زیرا که تعقل نیز مبنی بر مدرکات حسیه است و ادراکات حواس هم در اشخاص مختلف میباشد پس چاره ای جز اینکه هر کس هر چه را حس میکند معتبر بدانید و عین اینکه میداند دیگران همان قسم را همانا قسم دیگر میکنند. و اموری هم که به حس در میآید ثابت بی تغییر نیستند بلکه ناپایدار و متحول میباشند این است که یک جا ناچار ذهن باید انسان را ذهن انسان را میزان همه امور بدانیم و یک جا معتقد باشیم که آنچه درک میکنیم حقیقت نیست یعنی به حقیقتی قائل نباشیم این هم یک با اصطلاح مغلطه دیگر.
می گه میزان همه چیز انسان است. چرا میزان همه چیز انسان است چون انسان اگر بخواد یه چیزی رو تعقب بکنه تعقل از چه راهی میکند ؟ حس. یعنی اول باید حس داشته باشد. حس بکنه بعد اینها رو جمع بکنه. تعقل یعنی کلی برداری یعنی درک کیلی ما همیشه درک کلی رو از راه چی بر میداریم ؟ از حسیات شروع میکنیم یعنی چند تا مسئله رو به طور حسی میبینیم مثل همون مثالی که سردرس منطق زدم بچه اول پدر و مادر و خواهر و برادرهاش رو میبیند بعد بواش یواش متوجه میشه که هر کس که آدم هست و هر کس که باهاش زندگی میکنه در وبریهاش همین شکل و شمایل رو باید داشته باشند اگر کسی رو هم نشناسه بگیم قرار است مثلاً بریم ملاقات او بگیم تویه دایی هم داری بریم دایی تو ببینیم او هم این برداشت کلی تو ذهن بچه هست که چیه ؟ دایی هم باید مثل بقیه آدم ها باشه دیگه. قیافه خاصی نداره که. او هم یک سر داره دو تا گوش داره دو تا چشم داره دو تا پا داره. دو تا دست داره این یک برداشت کلی است میگه تعقل : اول از این پایه تعقل رو چی هستش روی حس است و حس هم اشتباه میکنه. حواس اشخاص اشتباه میکنه و تازه اونیکه ما با حس درک میکنیم دائماً در حال تغییر است پس اونی هم که تعقل میکنیم در حال تغییر است. لذا یه شناخت پایداری ما نداریم. چیزی رو نمیتونیم بگیم که میشناسیم.
سوفسطاییان را یکی از فرق شکاکان گویند و شکاک را به فرانسه Sptek نامند در دانش بشر آمده است که شکاکان جماعتی از حکما اند که میگویند برای کسب علم و اعتماد به اطلاعات هیچ گونه میزان و مآخذ درستی نیست. حس خطا میکند عقل از اصلاح خطای آن عاجز است و یک فرد در شرایط مختلف جسمی و روحی ادراک مختلف خواهد داشت موسس این فرقه پیرهن است.
این که حس خطا میکند مثل سراب شما سراب رو میبینی. میگه عقل هم نمی تونه این رو اصلاحش بکنه اشتباهی که حس داره. خطایی که حس میکنه سراب داره میبینه عقل قادر به اصلاحش نیست. از طرفی افراد تو حالت ها مختلف حواس مختلف دارن. احساسات و ادراکات مختلف دارن. مثلاً یه جا یه چیزیرو شیرین میبینه یه جا تلخ میفهمه. همون چیز رو تلخ مثل حلوا ،یا مثل بوی گل اگر کسی حالت عادی داشته باشه بوی گل رو احساس میکنه لذت هم میبره وقتی زکام میگیره از بوی گل مثلاً بوی تنفر احساس میکنه بدش مییاد از بوی گل یا اصلاً احساس نمی کنه به هر حال روی این حساب میگن که هیچ میزان و مأخد درستی در دست نیست که ما بخوایم اطلاعاتمون رو بر اساس اون بدست بیاریم.
حالا درست چهارم رو شروع میکنیم که جواب سوفسطاییان است.
به عقیدت سوفسطاییان و برخی از ادله آنان و پیرامون عقیدتشان آشنا شدیم و دانستیم که آنان منکر حقیقت و واقعیت اند و مدعی اند که هیچ اصل ثابت علمی وجود ندارد و همه حقایق باطل است. اکنون ببییم که سوفسطاییان به عقیدشان به ثواب رفته اند یا به خطا. از آنان میپرسیم این که میگویید اصلاً واقعیتی وجود ندارد و حقیقتی برای اشیا نیست و هیچ اصل ثابت علمی نداریم و همه حقایق باطل است این قول و حکم شما آیا حق است یا باطل است.
خب اونها میگن ما هیچ اصل ثابت علمی نداریم ما میگیم این حرفی که شما میزنید هیچ اصل ثابت علمی نداریم این خودش اصل هست یا نیستش. خود این حرف شما هیچ اصل ثابت علمی : این اصل هست یا نیست ؟ یعنی آیا ما باید بهش معتقد باشیم یا نباشیم. اگر هیچ اصل ثابت علمی نداریم خودش حق پس معلوم یه حقیقتی وجود داره پس یه اصل داریم و اون حرفی که شما میزنید اون وقت اگر قبول کنیم که اصل ثابت داریم این حرف چی میشه ؟ باطل میشه. اگر هم هیچ اصل ثابت علمی نداریم حق نیست باطل خب که باطل دیگه دوباره حرف شما باطل میشه اگر گویند حق است پس حقیقتی وجود دارد. اگر گویند باطل است پس به بطلان قول و حکم خودشان اعتراف کرده اند زیرا واسطه ای بین ایجاب و سلب نیست و این حکم عدم واسطه حکم اولی و ابدح بدیهیات هست حالا توضیح بدم. مادر رابطه با یک شی دو نوع حکم میتونیم بکنیم یا یک حکم به سلب میتونیم بکنیم یا یک حکم به ایجاب غیر از اون حکم دیگه ای نمی تونیم بکنیم ببینید راجع به هفته. همین تخته ای که الان من دارم مینویسم دو تا چیز بیشتر نمی تونم بنویسم. میتونم بنویسم « این تخته سفید است » این تخته سیاه نیست یا طور دیگه بگم که مثال ها مختلف نشه این تخته رنگی نیست اینجا گفتم تخته سفید است چی رنو براش ایجاب کردم سفدی رو براش ایشاب کردم جنبه اثباتی داره. اینجا هم که میگم این تخته رنگی نیست چی رو ازش سلب کردم رنگی بودن رو سلب کردم از تخته پس بالاخره من راجع به تخته هر حکمی کنم یا باید اون حکم ایجاب باشه یا باید به سلب باشه حد وسطی ندارید نمی شه من یه حکمی بکنم که نه سلب باشه و نه ایجاب ما یا سلب داریم یا ایجاب واسطه هم نداره این عدم واسطه یعنی عدم وجود واسطه میگه این یک حکم اولی و ابدح بدیهیات است مثلاً اگر کسی بلا فرض مدعی شود. هیچ حرف راست در عالم وجود ندارد و هر حرفی که سهت دروغ است از او میپرسیم همین حرف تو راست است. بگه هیچ حرف راستی نداریم تو این عالم خب میگیم این حرفی که تو میزنی راست یا دروغ. اگر راست است پس حرفی کل هست دروغ نیست و اگر دروغ است به بطلان ادعای خود اعتراف کرده ای و همین سوال و تقسیم در حرف های دیگرشان که گفته اند که برای ادراک راهی جز حواس نیست و میزان همه چیز انسان است و پیش، و پیش میآید و چیزهای دیگر ...
حالا دوباره همین سوالی که کردند یعنی همین مسئله ای که مطرح کردند برای ادراک راهی جز حواس نیست این دوباره میخواهیم تو قالب استدلال بریزیم.
وانگهی آنکه دریافت جمیع حقایق باطل است کیست و هویتش چیست و چگونه به این معنی پی برده است که هیچ حقیقتی وجود نداره شما میگید که هیچ حقیقتی وجود نداره هیچ حقیقتی ما میگیم که کی فهمیده کی میگه که هیچ حقیقتی وجود نداره بالاخره یک نفر این حکم رو کرده دیگه که هیچ حقیقتی وجود نداره خود اونیکه این حکم رو کرده خود او وجود دارد اگر خود باطل چگونه میتواند حکم کند تا چه رسد به این که حکم آن حق باشد این سوفسطاییان گفته اند برای ادراک راهی جز حواس نیست. اگر چه این سخن تا حدی صحیح است ولی آیا قوی مدرکه منحصر در این حواسند از آنان میپرسیم : حکم شا برای اینکه ادراک راهی جز حواس نیست محسوس است یا غیر محسوس. یه ادعا کردند. ادعاشون این است که هیچ راهی جز حواس نیست. ما میگیم خب این یک حکم شما کردید آیا اینکه برای ادراک هیچ راهی جز حواس نیست خود این رو شما با حس درک کردید یا با چیز دیگه ای غیر از حس درک کردید. یعنی کسی با چشم ببینه میتونه بفهمه که برای ادراک هیچ راهی جز حواس نیست. یا با گوش اینو تشخیص دادید با چیز اینو تشخیص دادید که برای ادارک هیچ راهی جز حواس وجود نداره. خود این حکم که شما کردید این حکم محسوس است یا محسوس نیست. یعنی با حس با یکی از حواس پنچ گانه میتونید درکش بکنید یا نمی تونید درکش بکنید. اگر محسوس است کدام قوه حاسه ادراک شده است قوه حاسه یعنی قوای پنج گانه. قوای ادراکی پنچ گانه قطعاً مشخص است با هیچ کدام از قوای پنج گانه این حکم قابل احساس نیست با یانکه حکم مذکور نه بسودنی است یعنی نه لمس کردنی است و نه بوییدنی است و نه چشیدنی است و نه دیدنی و نه شنیدنی. و اگر غیر محسوس است باید قوه ای غیر از حواس و غیر جنس انها باشد تا غیر محسوس را ادراک کند دقت کنید حس فقط چند تا استدلال رو محکم میکنه ببینید حس فقط حس رو درک میکنه چشم کارش یکی دو تا نیست. کار چشم چیه ؟ دیدن هر کدوم از حواس پنج گانه ما بسیط. یعنی یک کار ساده میکنند. چشم فقط میبینه گوش فقط میشنوه ما نمی تونیم از گوش انتظار داشته باشیم طول موج رو ببینه. یا از چشم انتظار داشته باشیم فرکانس رو بشنو. نه نمی تونیم ای کار رو بکنیم یا کسی گوش نداشته باشه بخواد بو بکشه صدا رو باهاش تشخیص بده نمی تونه ببینی به اصطلاح قوه بویایی ما فقط بو رو احساس میکنه لامسه ما فقط دما رو احساس میکنه و همین طوربقیه موارد خب وقتی این طوری است حالا شما میگید که این حس این حرف ما این حرفی که زدیم دو تا ادعا میتونند بکنند یا میتونند بگن که این با حس درک شده غیر حواسه به اصطلاح درک شده چی میگه ؟ میگه و ار غیر محسوس است باید قوه ای غیر از، غیر ازحواس و غیر از جنس آنها باشد تا غیر محسوس را ادراک کند. در واقع میخواد بگه چی میخواد بگه بین مدرک یعنی درک کننده و مردک باید چی وجود داشته باشه یک سخنخیت و هماهنگی و رابطه وجود داشته باشه بین مدرِک و مدرَک اینها رو دقت کنید اصل خوبی است تو معنویات به کارمون مییان ان شاء ا.... بین مدرک و مدرک حتماً باید سنخیت وجود داشته باشه. بین چشم و طول موج بین گوش و صدا بین قوه لامسه و دما. اینها حتماً باید یک سنخیتی باشه. پرسش دیگر پیش میآید که اگر حقی نباشد باطل را از کجا میتوان اعتبار کرد. شما میگید هیچ چیز در طبیعت وجود نداره هیچ حقیقتی وجود نداره هر چه هست باطل است خب شما میگید باطل، باطل رو از کجا فهمیدید. اگر حقیقتی نباشه باطل میتونه معنا بکنه. باید اول یک حقیقتی باشه که خلاف اون بشه چی ؟ باطل باید یک زیبا باشه خلافش بشه چی زشت. ما که نمی تونیم به یک چیزی بگیم این بد. بد یعنی حتماً ما یک چیز خوبی ما داریم که این اون نیست. بعد بهش میگن بد. شما میگید هیچ حقیقتی در خارج وجود نداره و هر چه هست باطل است همین که میگی باطل، باطل رو از کجا در آوردی.
همچنین اگر حقیقتی نباشد مجاز یعنی غیر واقع چگونه صورت میبندد و اگر راست نباشد دروغ یعنی چه و تا واقع نباشد خلاف واقع را چه معنی بود و اگر صحیح نبود غلط از کجا پیدا میشود و اگر خوب نباشد بد چه مفهومی دارد. میخواد اینو بگه در واقع. کاش که ما وقت داشتیم این ها رو توضیحات کافی و وافی میدادیم. فقط ما الان داریم متن خونی میکنیم مهم این است که ما متن رو بفهمیم بعدها که ان شاءا... آمدیم توی مفاهیم خیلی برامون کار داره.
می خواد بگه که ما چیزهایی رو که درک میکنیم مفاهیمی رو که درک میکنیم یک سری اش اموری است که خودشون وجود ندارند بکله از واقعیت های خارجی چی میشن گرفته میشن. مثل کوری. ما چیزی در عالم خارج چیزی به نام کوری نداریم. بینایی داریم نبود بینایی میشه چی ؟ کوری. یعنی وقتی دیگه چشم نبود. یعنی در اثرعدم بینایی در اثر عدم یک چیزی یک چیز دیگه درذهن ما نقش میبندد. یک چیز دیگه برای ما حاصل میشه و اون کوری هستش یعنی چیزی به نام کوری نداریم کوری مخلوق نیست خدا کوری رو نیافریده خدا چی رو آفریده ؟ چشم رو آفریده. حالا اگر چشم نبود میشه چی ؟ عدم چشم میشه کوری.
این که سوفسطایی گفته سوار در کشتی ساحل را متحرک میبیند گوییم آری چنین است قطره باران هم که فرود میاید یک خط راست نماید یعنی وقتی قطر پشت سر هم میاد فکر میکنیم یک نفر آب رو از اون بالا چی کار کرده سرازیر کرده آب داره یک سره مییاد و از گشته آتش را آتش گردان میگردانند حلقه آتشین نمایند از گشته آتش یعنی آتش زغال. آتش زغال که اونهایی که بازی میکنند مثلاً کرسی دارن میچرخونن در اثر این سرعت چرخش ما فکر میکنیم یک دایهر آتشین است. درصورتی که ما یه دونه آتش زغال بیشتر نداریم. ولی هر یک اینها را حقیقتی و واقعیتی است که در دروس آینده روشن میشود.
این سوفسطایی گفته است انسان آنچه درخواب میبیند شکی در حق بودن آن ندارد با یانکه حق نیست. اول باید دانست خواب چیست و خواب دیدن چگونه است بس از آن درباره آنچه درخواب میبینیم رای دهیم. سوفسطایی خواب را بی حقیقت و واقعیت میداند و بیدار ار از خواب فرق نمی گذارد و آنچه در بیداری و خواب دیده میشود هر دو در نظر او ازحیث باطل و بی حقیقت بودن یکسان است خواب و خواب دیدن دردروس آینده تعریف خواهد شد. اکنون همین قدردرباره خواب دیدن گوییم انسان بسیاری از اندیشه ها و پندارها و خواسته های بیداری اش درخواب میبیند. مثلاً بدهکار شب تو خواب طلبکار رو خواب میبینه مثلاً اومده پولشو میخواد با داد و فریاد هم از خواب میپره این طوری. شتر در خواب بیند پنبه دانه ولی هر خوابی که میبیند بدین سان است یا خواب دین های بی سابقه هم دارد. که در بیداری به وقوع میپیوندد. بسیاری از خواب ها اطلاع به نهانی ها و اخبار و اِخبار از گذشته ها و اعلام به امور اینده است. یمگه بساری از خوابها اطلاع به نهانی ها یعنی به چیزهی مخفی امور مخفی است که ما با خواب روشن میشه برامون و اِخبار از گذشته ها خبر دادن از گذشته ها که گذشته ها چه اتفاقی افتاده و اعلام به امور آینده است که اصلاً هیچ یک از آنها در دل خواب بیننده ظهور نمی کرد. کمتر کسی است که برای او در دوران زندگانی اش از این گونه خواب ها پیش نیامده باشد علاوه اینکه به تنویم مغناطیسی بیدار را خواب میکند تنویم مغناطیسی یعنی خواب کردن مغناطیسی تنویم یعنی خواب کردن تنویم مغناطیسی یعنی کسی رو خوابش بکنیم هیپنوتیزم مثلاً و در آن حال از وی پرسش های شگفت میکنند و پاسخ های درست از آن میشنوند این عمل در این عصر جهان گیر شده است و دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی درباره این موضوع کتاب هایی نوشته اند و وقایعی که برای ایشان و یا برای دیگران از این راه پیش آمده جمع و تألیف کرده اند شاید در دروس ما هم پیش بیاید انشاءا.. در جلد دوم داریم این مطلب رو راجع به خواب.
باید از سوفسطایی بپرسیم این خواب دیدن های مطابق واقع چیست و در عالم خواب مشاهده کردن وقایع آینده آنچنان که درخواب مشاهده شده و سپس دربیداری پدید میاید چگونه است این همه حقیقت را چگونه میتوان باطل دانست. خیلی ها هستند خواب میبینند دو روز بعد پنج روز بعد یک سال بعد چی میشه ؟ تعبیر میشه اون خواب، خواب های جدیدی هست. سوال دیگر از سوفسطایی این که شما گفتید راهی برای ادراک جز حواس نیست و جای دیگر گفتید آن را در خواب میبیند شکی در حق بودن آن ندارد خوب دقت کنید برادران. شما یک جا گفتید راهی برای ادراک جز حواس نیست و جای دیگر گفتید انسان آنچه را در خواب میبیند شک در حق بودن آن ندارد با اینکه حق نیست. پس از این حرف دوم خودتان اعتراف کردید راهی برای ادراک جز حواس هست زیرا که این حواس همه در حالت خواب از کار خود دست کشیده اند و تعطیل کرده اند.
یکی از براهین اثبات روح اثبات قوه ای غیر از قوای غیر از حواس پنج گانه همین عالم خواب هست که مادر قرآن هم داریم اتفاقاً علما یکی از راههایی که برای اثبات معاد ازش استفاده میکنند قبلاً گفتم یک مرتبه دیگه هم عرض میکنم مقدماتش رو مینویسم نتیجه اش رو میگیری همون مقدماتی که الان داشتیم تو بحث منطق میخوندیم مینویسم مقدمات رو نتیجه خود به خود مییاد.
مقدمه اول 1- ما خواب میبینیم 2ـ در خواب محسوسات را درک میکنیم. محسوسات را درک میکنیم یعنی چه ؟ یعنی ما تو خواب رنگ میبینیم بو مزه سردی گرمی اینها رو چی کار میکنیم تو خواب احساس میکنیم یعنی راحت میفهمیم تو خواب. 3 ـ در خواب غیر محسوسات را نیز درک میکنیم. خود همین که میگیم غیر محسوس که اصلاً معلوم دیگه خود به خود ثابت میکنه که یک به اصطلاح یک قوه دیگه ای ما داریم که بتونیم غیر محسوس رو درک بکنیم. غیر محسوس رو درک بکنیم مثل چی ؟ مثل ترس. ترس که با حس درک نمی شه ترس محبت نفرت شهوت این ها رو ما تو خواب داریم درک میکنیم تو خواب این حالت ها به ما دست میده. هم ترس هم محبت هم نفرت هم شهوت. امور دیگه رو هم مادرک میکنیم. این هم یک مقدمه 4 آن چه را که در خواب میبینیم پس از بیداری به یاد داریم تمام یا قسمتی از آن را. 5 ـ بعضی از اموری را که در خواب میبینیم بدون سابقه آشنایی است. البته همین ها کافی هستش 6. در هنگام خواب دیدن هیچ یک از حواس ما دخالتی در ادراک ندارند.
خب ما خواب دیدیم خوبمون هم یادمون هست. قسمتی از اون خوابی هم که دیدیم یا بعض اش یا همه اش جدید است میدونیم کهب ا هیچ کدوم از حواس پنجگانه هم نبوده اتفاقاً مثال طرف خواب صبح مییاد بیدارش هم میکنن صداش هم میکنن مثلاً فلانی پاشو نمازتو بخون. این خیلی هم ممکن صداش بکن. اما نمی شنود در همان حال که نمی شنود یه صدایی رو تو خواب میشنود تو خواب میبینه که داره با پنج نفر بحث میکنه یا در همون حال که شمای میای بالا سرش نمی بینه شما رو اما تو همون حال داره کسای دیگرو میبینه این طوری هستش و خیلی چیزهایی که با عالم بیرون یعنی عالم بیداری سازگاری نداره اصلاً نمی خونه خب این خواب رو هم به یاد داره. سوال این است که چه قوه ای درک کرده یعنی اونیکه تو خواب دیدیم ما با کدوم قوه با کدوم چیز درک کردیم چون ما دیشب از چشم استفاده نکردیم ولی رنگ تشخیص دادیم از گوش استفاده نکردیم ولی صدا شنیدیم اینه مهم از بدن استفاده نکردیم ولی مسیر پیمودیم، از دهانمون استفاده نکردیم. اما حرف زدیم اینها رو با چه قوه ای انجام دادیم یعنی دیشب که خواب دیدیم الان هم خواب به یادمون کدوم قسمت ما کجای ما دخالت تو این خواب داشته. قطعاً کار بدن ما نیستش جایی هم که ممکن مثل مغز بشه پیش بیاد که شاید کار چی باشه کار مغز باشه مغز رو هم که قبلاً گفتیم الان هم عرض میکنیم مغز ببین اگه یه چیزی رو بخواد نگه دارد یعنی ضبط بکنه قبلاً حتماً باید توسط یکی ازحواس چی کار کرده باشه درک کرده باشه حتماً .اگر درک نکنه مثلاً شما نام پدربزرگ منو نمی دنید چیه الان 20 سال هم که بشینید فکر بکنید نیم تونید قطعاً بگید که نام پدربزرگ من چی هست. یک مرتبه که من گفتم شما شنیدید بعد میتونید چی کار کنید بگید اینه. دو سال دیگه 5 سال دیگه هم که شنیدید میتونید بگید یادتون بیاد چون قبلاً دارید ذهنتون.
غذایی رو نخوردی. مغز چه طور میتونه ضبط بکنه مزه اون غذا رو مثلاً شما قارچ تا حالا نخوردید قارچ های خودنی خوراکی خوراکی اش رو تا حالا نخوردید. قارچ که نخودری الان مثلاً وقتی نخوردی مزه اش به یادت هست یا نیست. هوس میکنی یه موقعی. هوس هم نمی کنی. اسمش هم بیارم برات به اصطلاح جاذبه ای نداره مثلاً هوس کردم قارچ بخورم نه. اما میوه هایی که قبلاً خوردییه نفر اسم میایره شما خوس خوردن اونو میکنی چرا هوس میکنی چون قبلاً ازش استفاده کردی یعنی قبلاً ازش یک فرمول داری یه مزه هستش الان بگم مثلاً هندوانه شما هنداونه رو که میگن هم شیرینی اش تو ذائقه تون مییاد هم مزه است اینو راحت مییاد حتی ممکن الان نباشه اما بپرسه آیا شما هندوانه میل دارید یا میل ندارید میتونید که صراحتاً بگید که میل دارم یا میل ندارم. اما میوه ای که نخوردید فرضاً اناناس نخورید اگر بهتون بگن میخورید یا نمی خورید نمی تونید با صراحت بگید میل دارم یا ندارم هوس هم نمی کنید هیچ وقت پس مغز اگر بخواد براتون نگه داره یعنی ضبط بکنه قبلاً باید یا یکی از حواس پنج گانه ضبط کرده باشه شما الان خوابی که دیشب دیدی ضبط کردید دارید خواب رو صحنه ها رو دارید اسم ها رو دارید همه اون کارهایی رو که کردید دارید هیچ یک از حواس پنج گانه هم که ظاهری است استفاده نکردید. پس الان اگر دارید میگید مغز ضبط کرده مغز از چه طریق ضبط کرده. از سریق حواس پنج گانه ضبط کرده حواس پنج گانه که دیش تو خواب استفاده ای ازش نشده. اینو باید دقت بفرمایید یکی زا راههایی که اثبات میکنیم ما به قوه ای غیر از قوای حواس پنج گانه داریم همینه راههای خواب دیدن که ما توخواب درک میکنیم اما از حواس پنج گانه استفاده نمی کنیم اونیکه درک کرده چیه انونیکه اون اتفاقات براش افتاده چیه ؟ این ما باید چی کار کنیم به اصطلاح مشخص کنیم. پس از این حرف دوم خودتان اعتراف کردید راهی برای که راهی برای ادراک جز حواس است. چون سوفسطایی ها خواب دیدن رو قبول دارند ولی میگن اون چیزی که ما خواب دیدیم یا این که حقیقت نداره ما تو خواب چیه ؟
ح قیقت پنداشتیم ما میگیم اونیکه شما دیشب خواب دیدی با چی خواب دیدید با حواس دیدی یا با حواس ندیدید سوال برای ما همین است.
زیرا که این حواس همه در حال خواب از کار خود دست کشدیه اند و تعطیل کرده اند. پس باید به غیر ازحواس ظاهر به قوای دیگر تصدیق داشته باشیم یعنی قوای باطنی. از شما میپرسیم که چگونه بدان ها راه بردید با اینکه حقیقتی به اصل ثابت علمی ندارید. و شاید کسانی باشند که با اصول ثابت علمی عالمی غیر از عالم محسوس و مشهود ثابت کنند و خواب را دری و راهی بدان عالم بدانند و شاید ما نیز در دروس آینده این مطلب را به خوبی با دلیل و برهان ثابت کنیم و از جان و دل آن را بپذیریم.
این که سوفسطایی گفته است یک بیننده چیزی را از دور کوچک میبیند همان چیر را از نزدیک بزرگ میگوییم صحیح است ولی دلیل بر عدم واقعیت و حقیقت آن چیز نیست. علت بزرگ و کوچک دیدن یک چیز از نزدیک و دور در بحث ابصار یعنی دیدن و همچنین مثال دیگرشان و در تلخ و شیرین بودن حلوا دردرد و حال تندرستی و تب داشتن. تندرستی حلوا روشیرین اونیکه تب داره حلوا رو شیریوو تلخ درک میکنه.
اینکه گرگیاس از مقدمات سفسطی خود نتیجه گرتفه است که میان وجود و عدم فرقی نیست پس وجود نیست پایخ آن به تخزیر یمان نحوه ادراک عدم که به طفیل وجود است و بعد از دانستن اقسام و حمل اولی و ذاتی و شایع و صناعی دانسته میشود. حمل اولی و ذاتی و شایع وصناعی دو تا از اصطلاحات بحث منطق است. این است که میگم رفقا اگر منطق نخونن رفته رفته که بریم جلو به مشکل رو به رو خواهند شد. البته خود ما بحث گرگیاس رو رد کردیم دیگه تو جلسه قبل با مطرح کردن بحث وجود ذهنی.
تا معلوم شود که قضیه عدم عدم است به حمل اولی ذاتی صحیح است نه به حمل شایع صناعی و نیز این که گرگیاس گفته از فرزند وجود موجود باشد قابل شناختن نیست گوییم حقاً وجود موجود است و نحوه شناختن آن و معرفتش از شخص به شخص دیگر بعداً معلوم خواهد شد. که من تو معرفت 1 هم وقتی کتاب تمام شد. توی سیر نزولی استاد و سیر صعودی شاگرد مطرحش کردم. این کار پروتگوراس گفته است میزان همه چیز انسان است. گوییم این جمله سخن بسیار بلند است نه بدان معنایی که وی پنداشته است و ما درپیرامون این جمله نتیجه های بسیار خوبی خواهیم گرفت اینک این درس را با ترجمه چند سطر گفتار ابن سینا خاتمه میدهیم.
ابن سینا در شفا گوید از سوفسطایی میپرسیم که درباه انکار خودتان چه میگویید میگید ما انکار داریم دیگه حالا این انکار خودتون چیه ؟ ایا میدانید که انکار شما حق است یا باصل یا شاکید. یعنی بالاخره علم دارید، این علم دارید که انکار شما حق یا علم دارید که انکار شما یا علم دارید که شما چی هستید در شک هستید. اگر از روی علم خودشان به یکی از امور سه گانه حکم کرده اند پس به حقیقت اعتقادی اعتراف کرده اند خواه که این اعتقاد، اعتقاد حقیقت قول شان به انکار قول حق باشد یا اعتقاد بطلان آن یا اعتقاد به شک در آن. هر سه نوع اعتقاد. اگربگیم ما مطمئنیم که قولمون حق. پس دوباره به وجود یک اعتقاد اعتراف کرده اند اگر بگیم مطمئنیم که قولمون باطل باز هم به یک اطمینان به یک اعتقاد اعتراف کردند اگر بگیم شک داریم باز هم به حکم شکشون اعتراف کردند.
پس انکارشان حق را مطلقاً ساقط است یعنی اینکه حق را انکار بکنند مطلقاً این انکارشون ساقط میشه و اگر بگویند شک داریم به آنان گفته میشود که آیا میدانید شک دارید یا به شک خودتان انکار دارید. شما میگید شک دارید میگیم حالا شک دارید مطمئنی شک داری یا مطمئنی شک داری و آیا از گفتارها به چیز معنی علم دارید پس اگر اعتراف کردند که شاکند یا منکرند. یا به شی معنی از اشیاء عالمند پس به علمی به حقی اعتراف دارند.
در واقع یک مطلب دیگه اگر هم اعتراف کنند که ما شاکی ایم به چی اعتراف کرده اند در واقع بگن ما مطمئنیم که در شکّیم. یکی به اعتقادشون در شک اعتراف کردند. یکی هم به وجود شک کننده اعتراف کرده اند. یعنی در واقع دو چیز رو با گفتن اینکه ما در شکیم ثابت میکنند. 1ـ واقعیت این است که واقعیت اعتقاد اینها به شک کننده این هم هستش. و اگر گفتن ما ابداً چیزی را نمی فهمیم. و نمی فهمیم که نمی فهمیم. در همه چیزها حتی در وجود عدم خود ما شاکیم و در شک خودمان نیز شاکیم و همه اشیا را انکار داریم حتی انکار به آنها را نیز انکار داریم شاید از روی عناد زبانشان به این گونه حرف ها گویاست. پس احتجاج یعنی بحث کردن دلیل آوردن برای اینه با ایشان ساقط است. امید راه جستن از اینها از ایشان نیست. لج کردند دیگه بگن ما شک داریم تو شک خودمون هم شک دارمی. شکمون رو هم انکار داریم. انکارمون رو هم انکار داریم. پس ابن سینا این طوری ادامه میفرماید : پس چاره ایشان جز این نیست که ایشان را تکلیف به دخول نار کرد. یعنی میگه برو تو آتیش. چون آتیش با غیر آتیش برای شما فرقی نداره. زیرا که نار و لانار نزدشان یکی است. ایشان را باید کتک زد زیرا که الم و لا الم برایشان یکی است. هر چی هم داد زندند گفتند پدرمون در اومد مردیم مثلاً میگیم دردی وجود نداره شما خیال میکنید که این درد، درد نیست. مثلاً
ما سخن سوفسطایی را از روی از سرآغاز کار آوردیم که اگر حقیقتی وجود نداشته باشد کوشش ما در فرا آوردن دانش بیهوده خواهد شد. زیرا هیچ چیز بر این عقیدت واقعیت ندارد تا نام دانش را بر آن بگذاریم و باید روان دانا و نادان یکسان باشد. بلکه باید نادان باید برتر باشد زیرا که دانا رنج بیهوده کشیده است. رفته دنبال یه چیزی که واقعیت نداره. جز پنداره های بی حقیقت چیزی بدست نیاورده و بنابر عقیدت سوفسطایی سعات مند و سعادت مفهومی بی اساس است. جوانمردی و فضل و شرف و خلاصه همه کمالات غلط اندر غلط است. همه هیچ اند و رفتن به سوی آنها با پیمودن است و هوای آنها داشتن آب در هاون سودن است یعنی آب در هاونگ کوبیدن. چون این عقیدت فرسنگی یعنی سنگی بزرگی فرا روی سفر علمی ما بود ناچار شدیم نخست آنها را با پتک منطق و دلیل بکوبیم تا بتوانیم دار وجود را که یک پارچه حقیقت است با چشم حق بین بنگریم. نا گفته نماند که صاحبان کتب ملل و نحل. کتب ملل و نحل به اصطلاح کتاب هایی است که درباه ملت ها و نِحله های مختلف بحث کرده نوشته که این نحله ها کیا هستند چه عقایدی داشتند.
سوفسطا را سه فرقه دانسته اند چنانچه این هزم اندلسی در فسل گفته است. ایشان سه صنف اند. صنفی همه حقایق را نقل کرده اند و صنفی در آنها شک کرده اند و صنفی گفته اند آن ها در نزد کسی که حق پنداشت حق است و کسی که باطل انگاشت باطل است هر کی هر جوری میزان چی میشه دوباره انسان میشه و ما از تعرض به اقوال یک یک ایشان و ردّ آنها خودداری کرده ایم آنچه در این باره آورده ایم در دانستن آرایشان و ردّ آنها برای منصف کفایت است.
آورده اند که طفلی از صالح بن عبدا... قدوس که یکی از بزرگان سوفسطایی بود بمُرد ابو هزیل الّاف معتزلی به اتفاق ابراهیم معروف به نظّام که در آن موقع خورد سال بود به تسلیت و تعزیت او رفتند. میخوان بگن که بچه ات مرد تسلیت عرض میکنیم. ابو هزیل به صالح گفت مردم که در نظر تو مصابت نباتات میباشند یعنی مثل گیاهان میباشند فرقی نمی کنه دیگه جون میگه هیچ حقیقتی وجود نداره سنگ و گیاه و آدم یکی اند. اندوه به خود راه دادن وجهی ندارد. صالح گفت دلم از آن میسوزد که این طفل مرد و کتاب شکوک را نخواند. گفت کتاب شکوک چیست گفت کتابی است نوشته ام هر که آن را بخواند شک میکند در آنچه بوده است به حدی که توهم میکند که نبوده است و چیزی که نبوده گمان میکنه که موجود است چیزهایی هم که نبوده گمان میکنه هست.
ابراهیم گفت : همچو فرض کن که طفلت نمرده است اگر چه مرده است و فرض کن کتاب را خواند اگر چه نخواند صالح ساکت شد نتوانست جوابی دهد یعنی گفت خب تو هم میتونی این فرض رو بکنی چون بودن مردن و نمردن چیه یکی است پس اندوه میخوری پس معلومه یک واقعه ای اتفاق افتاده که داری اندوه میخوری دیگه اگر مردن با نمردن یکی در نزد تو دیگه غم خوردن هم فایده ای نداره انشاءا.. درس پنجم این دو درس یه درس خشکی بود از درس پنجم یک مقدار درسمون راحت تر میشه.