جلسه 052 - معاد
شماره جلسه
52
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1374
ماه
4
روز
11
متن کامل (خام) ‌ جلسه 052 - معاد

« به نام خدا»

درس امروز یک توضیح و بسطی از درسهای گذشته است البته مطالب جدیدی هم دارد که آن مطالب جدید را هم من قبلاً به نحو اجمال خدمت برادران عرض کردم با تأمل در مطالب گذشته به این حقیقت متوجه می شویم که عالم ماده ظهوری است از مثال، بطوریکه دقت در حقایق مادی همین حقیقت را به خوبی روشن می کند و همین که ماده همانند صحیفه ی بی شکل و بی صورتی است که از جایی الالتصال صورت هایی بر آن می افتد و آنجا همان مثال است یعنی از آنجا که می افتد آنجا کجاست؟ یعنی از عالم مثال صورت دائماً افاضه می شود به عالم ماده، ماده با داشتن استعداد تابش صورتی از صورت های، تابش یعنی چه؟ یعنی وقتی صورت را می گیرد، صورت را نشان دهد و منعکس کند، با داشتن استعداد تابش صورتی از صورت های مثالی و داشتن صلاحیت این تابش بر آن می تابد یعنی وقتی این استعداد را دارد آن صورت بر آن می تابد و روی آن به اندازه ی قابلیت آن تحقق می یابد و همین که این استعداد و صلاحیت را از دست داد و استعداد و صورت دیگری از صورت ها را پیدا کرد صورت اول ظاهر می گردد و صورت بعدی بر آن می تابد، مثلاً حالت های یک نطفه را نگاه کنید که صورت به صورت عوض می کند تا تبدیل به یک جنین کامل می شود و به بیان دیگر ماده وقتی استعداد صورت معینی را پیدا می کند مثل این است که خود را در معرض همان صورت قرار می دهد و او بر آن می تابد و روی آن جلوه می کند آن هم به اندازه ای که ماده ظرفیت دارد و می تواند قبول کند و ارائه بدهد و نه بیش از آن، یعنی چه؟ یعنی اینکه ممکن است که صورت خیلی قوی باشد، مهم و بزرگ باشد اما ماده اینقدر را می تواند بپذیرد مثلاً صورت برزخی گل جلسه ی قبل توضیح دادیم با آنچه که در اینجا هست فرق دارد اما ماده اینقدر از گل را می تواند نشان دهد، به این نحو می تواند بپذیر گل را که اینطور نشان دهد، یا بوی خوش و زیبایی را مثلاً، و یا چیزهای دیگر، ماده توانی دارد برای نشان دادن زیبایی چهره مثلاً یک توان دارد، برای مثلاً بوی خوش یک توان دارد، برای چیزهای دیگر همینطور سختی، زبری و غیره، ماده عالم برای اینکه صورت حرارت و آتش را بگیرد یک حد دارد ولی آتشی که در بالا هست آتش اینجا نیست بسیار سوزاننده تر هست، مثل این هست که خدا در معرض همان صورتی که بر آن می تابید، وقتی این استعداد را از دست می دهد مثل این هست که خود را از معرض همان صورت که بر او می تابید کنار می کشد و طبعاً از تابش آن صورت محروم می گردد و صورت دیگری که ماده خود را در معرض آن قرار داده است بر او می تابد و در اصل در معرض افاضه ی علت قرار می گیرد، عالم مثال، علت و محیط و وسیع تر از عالم ماده است یعنی هم علت عالم ماده است و هم محیط بر علت ماده است و هم وسیع تر از عالم ماده است با این بیان و با تأمل بیشتر به این نتیجه می رسیم که عالم مثال و صور و حقایق مثالی علت و منشأ حقایق و صور مادی است و اینها ظهور و تابشی است از آنها و به اندازه ی ظرفیت ماده قابل، ماده قابل یعنی ماده ی قبول کننده، با این دیدگاه ما ماده را اصلاً در آخر سر داریم می بینیم، بر عکس مادی گراها و خیلی از کسان دیگر که ماده را اول می بینند، یعنی مثلاً می گویند که این ماده هست و غیر از این ماده هم چیز دیگری نیست، ما می گوییم نه اصلاً تمام حقایقی که در عالم ماده است تابشی از جای دیگری است، و این ماده به اندازه ی ظرفیت خودش آیینه شده است بر این حقایق، آخرین مرحله عالم ماده بود، و نیز به این حقیقت هم پی می بریم که صور مثالی محیط بر صور مادی است، به نحو احاطه ی علت و معلول خود و باز به این واقعیت می رسیم که عالم مثال، حالا من این را توضیح بدهم، شما وقتی که دارید محبتتان را بروز می دهید، این که می گویند علت همیشه همراه هست، (مثالی که هفته ی قبل برای شما زدم)، شما محبت دارید، محبت عبارت است از، محبتی که شما دارید یک محبت به اصطلاح وهمی است یک چیزی است که از محبت خداوند که عبارت است از کُل محبت و معدن محبت گرفته شده است، محبت مشخص ما عبارت است از محبت وهمی یعنی چه؟ که طبق عالم وهم جزعی هست، اما صورت، شکل، ماده و اندازه ندارد، یک چیزی هست غیر مادی و هیچ صورت و شکل و اندازه ای ندارد، کاملاً بسیج است و این وقتی می آید پائین ظهور پیدا می کند مثل اینکه شما دارید یک بچه ای را نوازش می کنید، فرزند خودتان را نوازش می کنید و او را می بوسید، در همان حالت نوازش و بوسیدن آن محبت دارد منتقل می شود به این حالت اما اصل آن سرِ جای خودش هست یعنی محبت در جای خودش مانده است در نزول خودش هم منتقل و تبدیل به یک صورت مادی شده است محبت، اما اصلش با آن هست، شما اگر یک موقعی در حالیکه دارید این محبت را می کنید متوجه مثلاً یک چیز دیگری شوید، یک چیز مثلاً خلاف محبت بیاید، می شود دیگر، مثلاً فرض بفرمایید انسان یک نفر را دوست دارد، یا فرضاً با او یک رابطه و پیوند عاطفی دارد یک دوستتان را دوست دارید در همان لحظه که او را در آغوش گرفتید بغل کردید و او را می بوسید متوجه یک خیانت از ناحیه ی او بشوید یک دفعه آن محبت قطع می شود، دیگر شما آن در آغوش کشیدن یا بوسیدن را ندارید یک دفعه قطع می شود چرا؟ چون ریشه قطع شد، اینجا اتفاقی نیفتاده در اصل اتفاقی افتاد محبت برداشته شد این صورت هم برداشته می شود می خواهم از این مثال چند تا چیز را متوجه شوید ۱. اینکه تا افاضه نباشد و دائم نباشد فیض، ( این را بعدها کاملترش را خواهیم رسید به آن انشاء الله) فیض تا دائم نباشد چیزی صورت نمی گیرد، یعنی شما تا زمانی محبت می کنید که آن فیض متصل به شما باشد، فیض قابل، قابل چه کسی است بچه من، یا دوست من هست، که من به آن محبت می کنم، اگر آن محبت من دائم نباشد یعنی یکسره سرازیر نشود به سمت بچه، من محبتم قطع می شود نسبت به بچه، پس معلوم است که این دائم فیض می آید و نکته ی بعد این هست که این فیض که الان مثلاً به محبتی که الان آمده است و تبدیل به صورت مادی شده است الان صورت مادی هست اما علاقه ی من به بچه ام ورای این صورت مادی است که الان من دارم دست روی سر او می کشم، اگر ورای این دست کشیدن را نگاه کنید چه هست؟ یک محبت است، یک امر کلی، یک امری هست که بسیط هست، صورت و شکل و اندازه و ماده هم ندارد، چه چیزی باطن این دست کشیدن هست؟ علت دست کشیدن آن محبت هست، باطن این دست کشیدن همان محبت است، پس آنچه که احاطه دارد بر این دست کشیدن همان محبت هست، اینکه می گوییم باطنش محبت است باطن این دست کشیدن و نوازش، یعنی احاطه دارد این دست کشیدن محاط شده است، محاصره شده است بوسیله ی یک امر دیگری به نام محبت، این را متوجه باشید که رابطه ی احاطه ی عالم مثال با عالم ماده چگونه است وقتی می گوییم که مثال محیط بر ماده است یعنی چه که محیط بر ماده است، با این بیان و با تأمل بیشتر به این نتیجه می رسیم که عالم مثال و صور و حقایق مثالی علت و منشأ حقایق و صور مادی است و اینها ظهور و تابشی است از آنها به اندازه ظرفیت ماده قابل، و نیز به این حقیقت هم پی می بریم که صور مثالی محیط بر صور مادی است به نحو احاطه ی علت بر معلول و باز به این واقعیت می رسیم که عالم مثال و حقایق و صور مثالی وسیع تر از عالم ماده و حقایق و صور مادی است، در محبت شما هم همینطور هست، محبت شما هم که یک امر مثلاً مثالی هست وقتی ظهور پیدا می کند نهایتاً یک شکل قالب می گیرد به نام قالب محبت مثلاً، قالب نوازش، اما او خیلی وسیع تر از محبت و خیلی وسیع تر از نوازش هست، نوازش یک معلولی است، یک جلوه ای از محبت ما به فرزندمان است، اما محبت ما نسبت به فرزندمان که فقط در قالب نوازش نیست، ده ها صورت ظهور پیدا می کند محبت ما نسبت به فرزندمان، و هر صورتی هم به اندازه ی خودش فقط می تواند نشانی از آن محبت باشد، به اندازه ی خودش فقط می تواند تحمل کند آن محبت را، والا محبت ورای اینهاست، لذا عالم محبت ما خیلی ورا تر از این صورت مادی است که الان تجلی آن محبت و جلوه محبت است، هر حقیقتی را که روی ماده میابیم و می بینیم صورت بسیار نازله و محدودی است از صورت مثالی وسیع آن که در عالم مثال وجود دارد، و این تنزل بر ماده و جلوه کردن بر آن و در آن است که صورت وسیع و کامل تر را محدود نموده و پائین آورده است، ناگفته نماند که منظور از وسیع بودن مثال و حقیقت مثالی وسعت یا سعه ی وجودی است و همچنین تعبیر های تنزل یافتن صور مثالی، پائین آمدن، محدود گشتن به معنی خاصی است که در باب علت و معلول و متجلی و جلوه است و اینکه معلول صورت نازله ی علت و جلوه ی صورت پائین تر و محدود و تنزل یافته ی متجلی است، تنزل یافتن صور مثالی و پائین آمدن و محدود گشتن آنها به این معنی نیست که این صور از مرتبه ی اصلی خود و از مرتبه ی مثالی و رتبه ی بالاتر خود می افتد و مرتبه ی اصلی و مثالی خود را از دست می دهد و جای خود را در عالم مثال خالی می کند و دیگر آن مرتبه ی اولیه و صورت اصلی خود را ندارند، ( این را در باب تنزل روح هم توضیح دادیم) که اصلاً تجلی همه ی حقایق ماوراء طبیعت به نحو تجافی نیست یعنی جا خالی کردن نیست که آن محبت ما در اوج خودش هست یعنی در عالم بالاتر از ماده ما قرار دارد، هرگز آن از اصل خودش پائین نمی آید و تنزل که می گوییم می کند و ظهور پیدا می کند، ظهور پیدا می کند، تجلی پیدا می کند اما اصل آن سر جای خودش هست چیزی از آن کم نمی شود، اینگونه نیست که من فرزندم را ببوسم و بگویم که خُب من محبتم تمام شد و تَه کشید، چیزی در دل من نسبت به فرزندم نیست، این که تمام شدنی نیست که، اصلاً پائین نیامده است از اولش فقط تجلی کرده است خودش سرِ جای خودش در عالم خودش ثابت بوده است، مثال رسا هست دیگر، فکر نمی کنم که مشکلی داشته باشد، هر علتی در علیت خود نسبت به معلولی که دارد اینچنین است یعنی چه؟ (یک نکته ای که من خواهش می کنم دقت کنند دوستان در مورد علت و معلول حقیقی این چیزهایی که ما در کتاب ها بخصوص کتاب های خداشناسی و اینها زیاد می خوانیم در رابطه با علت و معلول اشتباهات زیادی هم درش هست، کتاب هایی که در مورد اعتقادات نوشته می شود که وقتی دارند در مورد علت و معلول صحبت می کنند، علت و معلول واقعی فقط زمانی هست که علت همیشه محیط بر معلول و با او و همراه او باشد، یعنی معلول دائماً ربط با علت هست، اصلاً تعریف معلول یعنی همین، معلول دائماً ربط با علت است و به محضی که علت قطع شود معلول از بین رفته است، معلول یک امر، (ببینید مثلاً من می گویم که این دفتر را من برداشتم گذاشتم اینجا این دفتر یک وجود مستقل دارد بنده هم یک وجود مستقل دارم، این معلول بنده هست که من بر می دارم می گذارمش اینجا یا می سازمش اصلاً این دفتر را، یا این ساختمان را می سازم، ساختمان وجود مستقل دارد، بنده وجود مستقل دارم، آن را ساختم آن بدون من هم هست، به این علت و معلول واقعی نمی گویند، این شبیه به علت و معلول هست، به من می گویند علت موئده، من یکی از علت های این هستم، علت و معلول واقعی مثل این هست که همین محبتی که خدمتتان عرض کردم، مثل شما و صور علمی تان، همین که شما یک چیزی را تصور می کنید ایجادش می کنید، اصلاً وجود معلول عین ربط به علت است، نه اینکه معلول یک وجود مستقلی غیر از علت دارد بعد علت یک چیزی به آن افاضه می کند، خیر اینطور نیست، علت اصلاً یعنی عین ربط بودن، محض فقر بودن، عین فقر، ذات معلول را با فقر بافتند، بافت و ساخت و ذات معلول فقر هست، (؟) که به محض اینکه علت افاضه خودش را قطع کرد معلول هم از بین رفته است، چیزی نمی ماند از معلول، هیچ چیز، مثل این هست که شما یک سیب را تصور کردید دارید در ذهن خودتان به آن توجه می کنید، توجه خودتان را قطع کنید از آن تمام آن چیزی که به آن توجه کردید از بین می رود، ارتباط همه ی عالم و ما با خداوند تبارک و تعالی هم همینطور است یعنی ما عین رابط و عین فقر هستیم، ادراک این بسیار ارزشمند است اگر کسی بتواند به یک همچین ادراکی از خودش نائل شود یعنی ادراک که می گویم نه فقط ادراک علمی که خُب الان شما این را می توانید درک کنید، اما شهود این قضیه، اگر کسی بتواند این کار را بکند رسیده است به آن چیزی که باید برسد، هر علتی در علیت خود نسبت به معلولی که دارد اینچنین است، و نیز هر معلولی در معلولیت خود نسبت به علت وجودی همینگونه است، یعنی علت، صورت کاملتر و وسیع تر معلول است و معلول صورت تنزل یافته و نازله ی علت، و علت اصل است و معلول ظهور محدودی از آن، برای همین هم ما در عالم چه می گوییم؟ همه ی موجودات عالم را آیه ی خداوند می دانیم، تجلی خدا می دانیم، اینها تجلی اسماء و صفات الهی هستند، خود آدم را مثلاً، انسان، « خَلق الله آدمَ عَلی خلق الله تبارک و تعالی» یا « خَلَقَ الله آدمَ علی صورتِ» خداوند تبارک و تعالی انسان را به صورت خودش خلق کرد، حالا صورت چه معنایی دارد بماند، اما آنچه که ما از کمالات داریم همه آنها جلوه ی کمالات الهی هست، هر چیزی را که ما در خودمان می بینیم، از علم و حکمت و قدرت و هر چه که در خودمان می بینیم از او هست، (دقت بفرمایید به این نکته) علت اصل است و معلول ظهور محدودی از آن و به اصطلاح ارباب زهد متجلی صورت کاملتر و اصلی جلوه است و جلوه ظهور محدودی از آن و تنزل یافته آن و در نتیجه هر جا صحبت از تنزل و تنزلات وجود باشد به همین معنی است چه در آیات قرآنی این تعبیر تنزل آمده باشد و چه در گفته و نوشته های فلاسفه و محققین و عرفا و ارباب زهد، همه جا هم کلمه ی تنزل آمده است بارها، و هم در آثار محققین، عرفا، فلاسفه آمده است می فرماید هر جا که برخورد کردید به این مسئله همینگونه است که توضیح دادیم.