جلسه 049 - معاد
شماره جلسه
49
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1374
ماه
3
روز
21
متن کامل (خام) ‌ جلسه 049 - معاد

در جلسه گذشته گفتیم که ما بین عالم دنیا که ناسوت هست تا مقام صفا ت و اسماء که از آن به لاهوت تعبیر شده دو عالم دیگر داریم یکی عالم تجرد تام و کامل هست که عالم جبروت هست یا عالم عقل و دیگری عالم ملکوت است که تجرد برزخی داره از بالا به پایین که در نظر بگیریم هرعالمی علت عالم بعدی خودش هست یا معلول عالم قبلی خودش هست تابرسد به مقام ذات .

نکته بعدی این است که هر کدام از این عوالم که به یک اسم از آنها تعبیر می کنیم و خود آن عالم دارای عوالمی هست یعنی شئونات و مراتب یک عالمی هست که بین هر یک از عوالم هم روابطی وجود داره .

از سطر 21 ص 216 تا آخر صفحه

رابطه دیگری که عوالم با همدیگر دارند رابطه بطون و ظهور هست از پایین که نگاه کنیم هر عالمی نسبت به عالم بالاتر خودش ظهور هست و عالم بالاتر باطن عالم پایین است . عالم ملکوت باطن عالم ناسوت هست یعنی هر چه در این عالم هست باطن آن در عالم ملکوت است .

از سطر 1ص 217 تا سطر 5

مثال نور را اگر دقت کنید نور از یک جائی می تابد تا برسد به یک شیء تا مقصد چند مرحلهه برای نور می بیند . آنجا ئی که تابش کرده خالص تر و روشن تر هست ولی هر چه به محل تابش نزدیکتر می شود تاریک تر و کدرتر می شود . فاصله ای که این شیشه می خواهد نور را بتاباند ،نور در خود آن شیشه صورتی دیگری داره وقتی فاصله از منشاء و سر چشمه زیادتر می شود هی به آن کدورت و حجاب اضافه می شود در عالم ماده هم همین قضیه را داریم .

مراتب عالم ماده مختلف هست مثلاً خورشید جزءعوالم ماده هست وروشنائی آن با روشنائی دیگر اشیاء عالم ماده قابل مقایسه نیست . اجناس عالم ماده یکی نیستند همه از عالم ماده هستند ولی بعضی خیلی لطیف هستند کانهو نیستند مثل هوا یا آب نسبت به جمادات یا گاز نسبت به مایعات این طور هستند از یک درجه همه آنها برخوردار نیستند .

از هوا هم رقیقتر و لطیف تر در عالم ماده هست مثل موج الان بنده چقدر موج ایجاد کردم یا انواع انرژی که خود آنهم مختلف هستند و در جلوه های مختلف ظهور می کنند . یکی در گرما یکی در انرژی الکتریکی یکی در مالش ظهور می کند همه انرژی هستند اما مطلق انرژی نیستند بلکه جلوه های از مطلق انرژی هستند .

مثلاً آب در حالت عادی به چشم یک قطره می آید وقتی زیر میکرو سکوب می گذاری می بینی که یک عالمی داره برای خودش ، هزاران نظام و شما اصلاً فکر می کنید در یک قطره آب این همه ما جرا اتفاق بیافتد یا سلول ها .مثلاًهمین 20هزار فرکانس که می شنویم عالم را با همین گوش خودمون نگاه می کنیم اما کسی که مثلاً با 100هزار فرکانس می شنود از دنیا یک جور دیگری اطلاع داره یا حیواناتی که چشمان آنها طول موج بیشتری را می گیرد آنها از یک چیزهای دیگر خبر دارند یا مثلاً حیواناتی که اصلاً رنگ را تشخیص نمی دهند و همه چیز را سیاه وسفید می بینند و مثل چشم انسان نیست که مسلح باشد و بتواند طول موج ها را تشخیص بدهد و رنگ هر چیز را ببیند .

از سطر 6ص217تاسطر 11

یعنی همین حقایقی که در عالم مجرد مطلق هست و قید نداره وقتی وارد عالم مثال می شود صاحب قید می شود مثلاً شما می خواهید علاقه خود را به یک نفر نشان بدهید ، علاقه شکل ندارد اما وقتی می خواهید بیاریدش در عالم ماده مجبورید یک جوری ظهورش بدهید آنوقت قالب وارد می شود مثلاً در قالب بوسه یا در قالب نوازش است یا در قالب هدیه دادن یا خنده و تبسم کردن است ولی این آن علاقه نیست که آن علاقه شکل نداره .

برای همین انسان خیلی وقتها دیوانه می شود یعنی انسان سر وکار داره با یک حقیقت مطلق میخواد بیاد وردش در قالب اما نمی تواند و گیج می شود مثلاً می گوید من یک حالتی دارم نمی توانم به زبان بیاورم در مثال علما می گویند یدرک و لا یوصع در ک می شود اما وصف نمی شود یعنی آن حقیت مطلق را نمی تواند قالب بندی کند و در آنحال انسان اعصابش خورد و گرفتار است .

و این حالت چه در جنبه های مثبت و چه در جنبههای منفی کار دست انسان می دهد . جنبه مثبت این است که در یک حقیقت معنوی قرار می گیرد و نمی توانید هزم کنید آنرا بعد بیهوش می شوید . ویک حد زیادی هست طرف نمی تواند تحمل کند سکته می کند مثلاً شادی . خیلی ها روحشان آن قدر توانائی داره که وقتی می آید قشنگ تبدیل می کنند و شکل بهش می دهند و ظاهرش می کنند اما یکی می بینی نمی تواند مثلاً شخص در اثر هیجانات موسیقی اقدام بهخود کشی کرد یا دیگری را کشت .

یا آنقدر هیجان موسیقی زیاد بود که می خوانید در ساحل کالیفرنیا مثلاً 20هزار تا دختر و پسر همه لخت شدند و شروع کردند به کارهای دیگه . این یعنی این که یک احساس زیادی می خواهد بیاید در یک حد کوچک و یک دفعه تبدیل می شود به رقص ونمی تواند کنترل کند مجبور است برقصد یامی بیند رقص کافی نیست میافتد و سکته می کند یا اسلحه می کشد چند نفر را می کشد می خواهم بگویم وقتی آن حقیقت می آید در عالم ما به چه صورتها ی ممکن است جلوه کند .

مرحوم علامه می فرماید که ما با مرحوم میرزا علی آقا قاضی که نماز شب می خواندیم و تا صبح عبادت می کردیم بعد سحر که شد و استاد ما بلند می شه که سماور را روشن کند می زد زیر غزل و شروع می کرد غزل خواندن و من نمی دانستم چرا این کار را می کنه و می گفتم ما عبادت کردیم و نماز خوا ندیم غزل دیگه چیه ؟ و می گفت که بعد از یک مدت دیدم من خودم نمی تونم غزل نگویم و باید حتماً غزل بخوانم و حالا حال غزل است و نمی شود چیز دیگری گفت و نمی شود دعا خواند و سبحان ا لله گفت .

مثل مرحوم مطهری رحمةالله علیه که می گفتند که در نماز در قنوت گاهی وقتها غزل می خوانده به جای دعا . معصومین علیهم ا لسلام این کار را می کردند اگر کسی مسلح به زبان معصومین باشد بلد است چه کار کند شما صحیفه سجادیه را باز کنید اگر کسی با متون اسلامی آشنا باشد ببیند عالی ترین حالتهای شما را وهمین طور پایین ترین حالت ها را تا بالاترین را که حالت بد مستی است برایش دعا آورده مثلاً می خواهی با خدا حرف بزنی یک موقع هست می گی خدایا ببخش مرا و اگر من را بگناهانم بگیری من تو را به عفوت می گیرم گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست ؟

استدلالی نیست داری با خدا این جوری برخورد می کنی . یک بار است برخورد جور دیگری است امیر المومنین علیه السلام به سلمان می فرماید بنویس روی سنگ قبرت که آمدم در گاه کریمی بدون زاد نه حسنه دارم نه قلب سلیم ، خوب این برخورد یک نفر است با یک کریم در 3 مرحله ، وزشت ترین کار این است که وقتی می رود پیش یک کریم چیزی با خود برد .

اصلاً قاعده این است که ما بار پراز گناه داشته باشیم ، وقشنگ همین است و اگر این را در زبان دیگه ای بگوئیم هیچ کس نمی پسندد و می گویند استغفرالله توبه کن ، این چه حرفی است داری میزنی . خدای کریم و عظیم را که نباید گناه کرد ولی علی علیه السلام به سلمان می گوید تو این جوری بگو که خدایا قشنگ این است که ما یک عالم گناه بیاریم توی قبر و تو هم ببخشی و اگر ما گناه نیاریم کی را می خواهی ببخشی ،علی می ماند و حوضش ، اگر قرار باشدخیلی سخت بگیری این جوری می شود . یک موقع است با خدا این جوری برخورد می کنید لذا برایانواع و اقسام حال ها در صحیفه سجادیه دعا هست و آن قالب های بی نهایتی که می آید حضرت خیلی قشنگ قالب بندی کرده است .

یک جا می خواهی شکر کنی خدا را و نمی دانی چی بگی می گویی خدایا شکرت ممنونم خدایا لطف کردی ،یک موقع است نمی تونی بگوئی خدایا شکرت می گوئی خدایا صد هزار مرتبه شکر صد هزارمرتبه شکر یعنی کسی که به او فشار آمده و نمی تواند بگوید یک بار شکر و نمی تواند صد هزار بار بگوید شکر ، شکر ، شکر یک دفعه می گوید خدایا صد هزار مرتبه شکر ، یعنی حال قالب زده شد قالب صد هزار تائی زد و قالب کثیر و این یعنی در قلب من صد هزار شکر آمده .

یک موقع است که نعمت خیلی بالاست و اگر بگوئی صد هزار مرتبه شکر خیلی ضایع است بعد می بینی که حضرت امیر علیه السلام می فرماید سبحان ا لله عدد الیالی و الدهور تسبیح می کنم خدا را به اندازه همه شب ها و همه روزها تسبیح می کنم خدا را به اندازه موج های دریا ،خدایا تسبیح می کنم تو را به اندازه ریگ های بیا بان .این تسبیح به قلب کسی وارد شده که نمی تواند بگوید خدایا صد هزار مرتبه شکر .

یک موقع های است که گیر می کنی و این تسبیح را هم که حضرت می فرماید می توانی بگوئی و این تسبیح با این حال تو جور در نمی یاد . و این تسبیح را حضرت برای این شأن فرموده و برای یک حالت خاصی فرموده دیگه نمی تونی این جا بگوئی خدایا من تو را شکرت می کنم به اندازه فلان ..... حرف اندازه نیست گیر می کنی نمی دانی چی بگوئی ولی وقتی بلد باشی می گویئ الحمد لله کما هو اهله خدایا شکر همانطور که تو اهل آن هستی یعنی دیگه حد نداره لذا در این باره داریم که اگر کسی خدا را این جوری حمد کند ملائکه از نوشتن باز می ایستند و می گویند کما هو اهله را ما نمی فهمیم یعنی چه ؟

خدایا فقط خودت می فهمی خودت بنویس ثواب این را خداوند هم می فرماید من خودم می دانم چه می گوید خودم ضبط می کنم این حمد را . این حمد را جز خدا و خودت دیگر هیچ کس نمی فهمد ، یک بی نهایت را منتقل می کنی به بی نهایت ، و ملائکه دیگه نمی فهمند چون حد ملائکه حد عقل است و نمی فهمند و حد ملائکه را می زند کنار و ثبت می شود بین تو وخدا ولی دیگه حد نداره.

لذا مسئله عدد بحث روانشناسی دقیقی داره بحث را در آداب و مسئله عدد تبدیل حالت هاست به حالتهای قالب بندی شده و مطابق این عالم و انسان نیاز به عدد داره یک جا می گه 2 مرتبه یک جا می گه 7مرتبه در جای دیگه می گه 10 مرتبه ، غیر از این که مصالح دیگری پشت اینقضیه عدد خوابیده یکی از آن مسائل ، تبدیل حالت ها به حالتهای دیگه هست و به ظهورات دیگه .

از سطر 6ص 217تا سطر 12

یک وقع است که شما علاقه دارید یک نفر یا به یک حقیقتی ،ظهور علائق ببیند چگونه است وقتی این علائق در قالب ها می آید خیلی ها از آنها با هم غریبه هستند یک موقع هست مثلاً می بوسید طرف را مثلاًا مام را یا رهبر انقلاب را می روید خدمتشان یک موقع هست دست او را می گذارید روی قلبتان و آرامش می گیرید ، یک موقع است خودش را در آغوش می گیرید یعنی به بوسه اکتفا نمی کنید .

یک موقع است کتاب بهش هدیه می دهید یک موقع هست در قالب این که یک گل بهش هدیه بدهید محبت خود را ابراز می کنید یک موقع است یک شعر در مدحش می گوئی هم اینها جلوه های یک حقیقت هستند و آن عشق است و محبت .

در عالم ماده ما جلوه هائی می بینیم که در وجه های با هم شبیه هستند اما دقت کنید صورت برزخی این گل دادن ، بوسیدن کتاب هدیه دادن ، لبخند زدنها یک چیز است و آن محبت است یعنی وقتی می روی در آن عالم همه بهیک چیز تبدیل می شود .

یک جا محبوبیت را می بوسی یک جا برایش زیر شکنجه می روی مثل شهید رجایی که در زیر شکنجه قرآن می خواند ، این قالب محبت اوست ولی در این جا ظهور پیدا کرده حالا با حقایق انسانی کاری نداریم وقتی طبیعت را شما مطالعه می کنید چیز های شبیه به هم زیاد می بیند که حدود هم دارند ، اما دقت کنید اینها تابش و تجلی یک حقیقت هستند ، مثلاً شما پنجاهنوع گل رز می بینید با بوهای مختلف و رنگها و شکل های مختلف ؟ اما حقیقت این چی هست ؟ اینجا مزه داره که انسان بفهمد حقیقت این گلها چیست . یعنی وقتی این کسرات را بهش وحدت بده ،وبه آن وحدت نائل بشود . آنجا است که آن حض عظیم نصیب انسان می شود .

صورتی در زیر دارد آنچه در بالا ستی . اما اگر بیائیم مطلق گل را نگاه کنیم چی ؟ یعنی شما بگوئید این هزاران نوع گل جلوه چی بوده این جوری ظهور کرده در این دنیا . حتماًیک حقیقی داشته و گفتیم که هر چیزی ملکوتی داره و ملکوت داره و ملکوت این گل چیست ؟

و اگر آن ملکوت را یکجا احراز کنید همه را دارید . و اگر بتوانید آن را در خودتان هذم کنید آیا نمی توانید مجدداًخلقش کنید به صورتهای مختلف . اگر به آن حقیقت رسیدید . بعید نیست که خودت هم بتوانی خالق بشوی . و بتوانی آن حقایق را به صورتها ی خودش قالب بندی و ظهور بدهی .

از سطر 13تا 14 ص 217

لذا شما وقتی به عالم دنیا نگاه می کنید خیلی کثرت می بیند . مثلاًخورشید و ماه ومنظومه شمسی میبیند منظومه های دیگه را می بیند ،زمین را می بیند آب هست صحرا داره ،جنگل داره ،ولی دقت کنید باطن این قضیه چی درش خوابیده . و اگر و اگر واگر انسان بفهمد که همه این کثرات برمی گردد به یک وحدت تعجب او بیشتر می شود .

یعنی نه تنها بفهمد صورت باطنی گل ها چیست و بگوید گل ها صورت باطنی دارند بلکه بگوید صورت باطنی درخت ها و گیاهان هم در نهایت با صورت باطنی گل ها یکی می شود . نه تنها گیاهان بلکه جمادات نه تنها جمادات بلکه تمام حیوانات ....

واینها نمی شود مگر اینکه انسان خودش را خوب بشناسد . واگر بع معرفت نفس برسد می تواند یک درک درست از این وضعیت داشته باشه. یعنی کثرت عالم انسان را گیج نمی کند . علت این که خیلی ها یکدفعه زدند زیر همه چیز و گفتند نه خدا ئی هست نه چیزی و اصلاًدریا چه ربطی به صحرا داره و صحرا چه ربطی به جنگل داره . همه به خاطر این بود که مایه وحدت دهنده نداشتند .و می خواستند با این عقل محدود خودشون جمع کنند این وضعیت را و جمع نمی شه و مشکل درست کرده بود برایشان آخر گفتند زیست شناس ربطی به شیمی یا فیزیک نداره شما اگر تاریخ علم یا فلسفه را بخوانید در فلسفه علم بحث شده که بعضی از علما قائل شدند به این که اصلاًعلم وحدت داره و یک علم بیشتر نیست و شیمی و زیست و زمین شناسی و جامعه شناسی یا علوم ها ی دیگر همه یک علم بودند و جلوه های یک حقیقت است بنام علم که در قالب های مختلف شیمی و زیست و زمین شناسی و جامعه و غیره پیدا کرده

از سطر 15 ص 217تاسطر 23

به هر حال اگر ما باطنی نداشته باشیم ظهور ی نداریم .و هر ظاهری متکی است به یک باطن . لذا در سوره مبارکه واقعه می فرماید : شما نشانه اولی را دیدیدچرا متذکر آنطرف نمی شوید ؟ چرا ظاهر را می بینید باطن را نگاه نمی کنید . بطور طبیعی هر وقت ظاهر را می بینید باید متوجه باطن آن قضیه شوید .

و در جای دیگر می فرماید : اینها یک ظاهری از دنیا می بینند اما از آخرت غافل هستند متوجه نیستند که این تصویری از یک باطن است متوجه باطن شوید .در عالم ماده هم همین طور است شما حقیقت گل رو نگاه کنید که این گل تیغ داره این تیغ دست را می برد و در نهایت تیزی است و بعد لطافت داره و بو داره و زیر برگ با روی برگ یکی نیست . بعد وقتی این گل رو نقاشی می کنیم حتی از نقاشی گل هم لذت می بریم چرا از تابلوی نقاشی گل لذت می بریم چون این یک حقیت از یک اصل داره می کند . اما اگر حواستون باشد که این تابلو راست است یعنی خود تابلو اصل است این جا اشتباه کردید .

و لذت از تابلو به خاطر این است کهما یک سنخیت با منشأاین تابلو داریم یعنی خود گل را می شناسیم و از آن لذت بردیم بعد وقتی تابلو را می بینیم یاد آن گل و زیبائی و رنگ و بوی آن می افتیم و لذا از تابلو لذت می بریم و همه تصویر هم همین طور آب و سبزه و چمن همه اینها یادی از آن گل می کند .

و این یاد برای ما شیرین است . اما این گل که در این تابلو هست نه آن لطافت برگ را داده نه آن بو را داره نه تیغ آن برنده است ولی بالاخره زیبا ست تجلی شده از آن گل ولی باز زیبا ئی خودش را تا حدی نگه داشته .

اما می شود آیا گلی را که در تصویر هست با گل واقعی یکی دانست ؟ یکی نیستند و خیلی فرق دارند . برای همین می گوئیم گلی که در تصویر هست فاقد کمالات گل واقعی است . حالا متوجه می شویم گلی که در برزخ هست دارای کمالاتی که در تابش خودش در عالم ماده از آن کمالات خبری نیست .و برای همین است که می گویند اگر کسی عطر بهشتی را بو کند می میرد یعنی چی.یعنی آن بو کمالات اضافه دارد که این انسان تحمل نداره و نمی تواند هزم کند و توان تبدیل در انسان وجود نداره . مثلاًشخصی که یک عمر در روستا زندگی کرده بعد بخواهد بیاید توی شهر با آن همه دیدنیها و شگفتی ها و لذت ها و طرف گیج می شود و تحمل این چیزها برایش سخت است غم وغصه های که انسان را میگیره بعد از دیدن اینها سخت است و بجای این که بخواهد خوشحال بشود و بهره برداری کند چون توان بهره برداری نداره و ظرفیت خیلی زیاد است و با همه اینها در اصل سنخیت داره لذا عصبانی می شود یا دیوانه می شود و نمی تواند زیبائی های شهر را تحمل کند .

مثلا ًکسی که بازحمت مطلبی را از کتاب بعد از سه سال استخراج کرده ، با کسی که مثلاً در کامپیوتر با یک دستور ظرف 2 دقیقه یک مطلب را در میاورد خیلی فرق داره .می رسیم به موقع خودش به اینکه من نمی توانم بهره برداری کنم به چه چیزی ظهور پیدا می کند ، قرآن خیلی کلی فرمود یوم الحسره روز حسرت است بعضی شخص حسرت می برد یا شخص دست خودش را گاز می گیرد یعنی این که شخص می فهمد که خیلی سرش کلاه رفته و باخته ، یوم التغابن که اسم قیامت است یعنی روز باخت .

و من هی بحث را گسترش می دهم در شعاع اخلاق و معارف که بدانیم سر از کجا ها در می آورد مثلاً در روایت داریم مستی جوانی یا جوانی مستی می آورد یا مستی علم ، طرف بیسواد بوده یکدفعه در عرض چند سال مطالعه رسیده به یک جسم زیادی از اطلاعات . یا الان که کامپیوتر آمده و به آن می گویند عالم عصر انفجار اطلاعات . شخص اطلاعات را که در قبل باید ظرف 12 سال یا 20 سال پیدا می کرده (و آن ظرف یکماه پیدا می کند حالا اگر بی ظرفیت باشد طغیان می کند .)

مستی علم ،عالم بشود تا دیروز چیزی نمی دانسته حالا چند تا کتاب خوانده یا چند تا استاد دیده یکدفعه انا الحق می گوید . ایرادی که عرفای هم عصربه منصور گرفته بودند این بود که گفتند منصور ظرفیتش اینقدر بوده و نتوانسته تحمل کند و گفته انا الحق .مستی علم یعنی طرف تا دیروز آدم متواضعی بود خیلی آدم با اخلاقی بود با مستضعفان می نشست یا لوطی گری می کرد ، بچه محل خود را سلام می کرد، رفت دانشگاه لیسانس گرفت حالا می بینی یک جور دیگه شده اصلاً دوستان و هم محلی ها را نگاه نمی کند .

یا آدم عوضی بوده و پرت بوده بعد می یاد توبه می کندیا جبهه می رود یکدفعه با حالت عجب به گناهکار ها نگاه می کند و یک گناهکار را که می بیند احساس می کند خیلی از او بالاتر است و این هم خیلی خطرناک است و اگر یک مقدار عبادت کنیم مار اتکبر می گیرید و این که در مقابل خداوند تبارک وتعالی تکبر داریم همین است مثلاً طرف گفته بود الهی تو با عدالت رفتار می کنی من از حسابش برمی آیم .یعنی خدایا هر چقدر مو را از ماست بکشی من وایسادم . این یعنی طغیان خداوند متعال در قرآن کریم فرموده که ما اگر حتی بخواهیم انبیاء را هم حساب بکشیم هیچ کس قبول بیرون نمی یاد .بعد یک نفر آنقدر مغرور می شه که به جای این که بگوید الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعد لک خدایا با فضل خود با من رفتار کن . خدایا با من آن جوری رفتار کن که خودت اهلش هستی و به من نگاه نکن . خداوند سبحان به موسی علیه السلام می فرماید یک گناهکار ا ز امت خود را بیاور کوه طور ، موسی دقیقی است ، دریا ست تکان نمی خورد ، نگاه می کند و می گوید شاید از من گناهکارتر نباشد بعد کسی را نمی برد و در راه به یک سگ برمی خورد و می گوید این سگ را می برم و بعد به خود می گوید ای موسی اگر تو از این سگ بهتر نباشی چی سگ را هم نمی برد و خود را از او هم برتر نمی بیند .

حالا یک نفر که ظرفیت او کم هست و چهار تا عبادت یا چهار تا نماز شب خوانده یا چهار تا خواب دیده بعد جور دیگری بر خورد می کند با مردم تحقیر می کند ، منت می گذارد سر آنها ، نمی تواند با بقیه بجوشد اینها همه بر می گردد به این حدهای که ما خردیم بعد خیلی از این حد ها ، حد حجاب است حد سرابی است

و الحمد لله رب ا لعالمین