جلسه 047 - معاد
شماره جلسه
47
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1374
ماه
2
روز
31
متن کامل (خام) ‌ جلسه 047 - معاد

درادامه بیان روایت های بودیم در مورد تجرد نفس که نویسنده محترم حفظه الله تعالی ذکر کردند در کتاب و رسیدیم به روایت امیرالمومنیین علیه السلام : ان الله خلق الارواح قبل الابدان بالف عام خداوند تبارک و تعالی ارواح را قبل از بدن ها 2000 سال قبل از بدنها خلق کرده. یک روایت دیگر هم ایشان ذکر کردند از باقر علیه السلام که خلق الارواح شیعتنا قبل ابدانهم بالف عام ارواح شیعیان ما را قبل از بدن هایشان دو هزارسال قبل. سوالهایی پیش می آید درباره این روایت آنچه که به درس مربوط است این که به هر حال روح چیزی غیر از بدن است. و روح با بدن یک تمایزی داره و انسان دارای یک گوهر غیرمادی و غیرماورای طبیعت بنام روح است. یک مقدار که نیاز است که از آن بهره برداریم. اما خود این روایات که حالا ایشان صلاح دانستند بیاورند خوشان سوالات زیادی را بر می انگیزد یعنی چی ارواح 2000 سال قبل از ابدان هستند. اول این که مفهوم 2000 سال یعنی چی. که این چه معنایی دارد آیا معنی 2000 سال ما را دارد یعنی دوتا 365 روز است؟ آیا معنی سال در این روایت غیر از معنی 365 روز است؟ و آیا اصلا 2000 سال می خواسته خداوند یا حضرت رقمی را مشخص کند واقعاً 2000 سال بوده این 2000 سال امر به یک زمانی است یا نه. منظور صرفاً قبلیت را می خواسته برساند. یعنی این که ارواح قبل از ابدان خلق شدند. همین. حالا با کلمه 2000 سال می خواسته خیلی قبلیت را برساند. در آیات قرآن هم ما این مسئله را داریم به پیغمبر می فرماید اگر 70 بار هم استغفار کنی برای اینها خداوند نمی بخشد آنها را. نه این که اگر 71 بار استغفار کنی یعنی یکی اضافه کنی به این 70 تایی که ما گفتیم ما می بخشیم. بحث 70 یا 40 یا 100 بار نیست ما خودمان هم می گوییم که مثلا اگر 100 بار بیایی بگویی ما قبول نمی کنیم. یعنی اصلا قبول نمی کنم پس کلمه 40 بار 20 بار صد بار این چیزهایی که ما خودمان هم در عرف به کار می بریم در صنعت عربیت هم است در قرآن هم آمده. رقم را ذکر می کنند و منظور شان رقم نیست رو خود رقم نظر خاصی ندارند خود این بحث از این قبیل است یا نه. سوالهای زیادی است که اینجا جایش نیست بحث شود.

به طوری که اشاره شد شرح و تفسیر نکات و دقائق موجود در این دسته از روایات و همچنین تبیین مرمه تقدم خلقت ارواح و مفهوم قبلیت و این که زمانی است یا رتبی. ببین خودش دارد خط می دهد که آیا بحث زمانی است یا بحث تقدم رتبی است اینها. چون در عالم بالا معنای زمان وجود ندارد. حالا در جلد دو هم خواهیم خواند که ما در برزخ چیزی به معنای زمان که اینجا داریم آنجا نداریم. زمان عبارت است از میزان حرکت. که حرکت هم در ماده است و چون آنجا ماده ندارد حرکتی به آن معنا نیست و زمانی هم به این معنا که ما اینجا داریم وجود ندارد. و خلق ارواح دو هزار سال قبل از ابدان چه معنایی پیدا می کند معنای زمانی این چنینی است یا زمان دیگری مطرح است تقدم تقدم رتبی است نه زمانی. خود ایشان دارند می فرمایند. در هر صورت بیان دو هزار سال قبل معنی 2000 سال قبل و معنی اشارت های فوق در این روایات موضوعات دیگری است که در اینجا مجال پرداختن به آنها وجود ندارد. اینها قسمتی از روایات بود که دلالت بر وجود روح مجرد می کند و ما به عنوان نمونه در اینجا آوردیم. ناگفته نماند که روایات دال بر این معنی بی شمار است و دقت وتدبر در روایات وارده در ابواب مختلف روشنگر این حقیقت است این سلسله روایات است که اینچنین هستند یعنی مستقیماً با کلمه روح و بدن و تغایر روح و بدون و غیر مادی بودن روح و بدن اشاره دارند. بعضی از روایات هم هستند که اینها غیر مستقیم به وجود روح اشاره می کنند مثلاً در روایت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید که مثلا در احادیث اخلاقی زیاد داریم ما می فرماید که موضوع اخلاقی است کاری با بدن و روح ندارد مثلا یک رذیله را می خواهد بگوید اما خصوصیاتی که برای آن رذیله ذکر می شود آدم می خواند وقتی خصوصیت آن رذیله را می خواند متوجه می شود که این کار را ماده نمی تواند بکند. مثلا می فرماید: یشیب ابن ادم وتشب معهه قصوتان الحرص والطول الامل این روایت در ج1معاد شناسی دیدم از علامه تهرانی یک داستانی هم در ذیلش نقل کردند که هارون الرشید اختلاف زیادی دارد از نظر زمانی با پیغمبر، زمان امام هفتم است این اراده می‌کند که یک نفری که خودش پیامبر را با چشم خودش دیده باشد ببیند. و حدیثی هم از پیغمبر نقل کند برای هارون. آن زمان کسی را پیدا نمی کنند چون اختلاف زمانی خیلی زیاد است به هر حال یک پیرمردی را لای پنبه پیچیدند که نمیرد ابروهایش را بستند که جلوی چشمش را نگیرد می آورند در یک سبدی پیشش، بعد می‌پرسد پیرمرد توخودت پیامبر را دیدی؟ می‌گوید بله. من بچه بودم پدرم مرا برد پیش پیامبر. و هارون می‌پرسد که حضرت چیزی هم فرمود. حدیثی از او بیاد داری پیرمرد می‌گوید بله یشیب ابن ادم وتشب معهه قصوتان الحرص والطول الامل فرزند ادم پیر می‌شود ولی دو خصلت در اوجوان می‌شود یکی حرص ودیگری آرزوی زیاد. ببینید دو صفت درش جوان می شود یکی حرص و یکی آرزوی زیاد نمی توند روند روح مثلاً حرص، آرزوی زیاد یک رذیله است جوان شدن برخلاف جوان شدن بدن که نمی تواند باشد اگر انسان خلاصه شود در بدن باید همینطور که بدن دارد پیر می شود صفات روحی اش هم رو به ضعف برود. ولی این طور نیست و صفات روحی اش هر دفعه جوانتر می شود آن چیزهایی که به بدن مربوط نیست همه جوان می شود. مثل حرص. شما الان پیرمردها و پیرزن ها را نگاه کنید. هارون تشکر میکند و ده سکه ای به این پیرمرد می دهد و می گوید بروید. بعد این را می برند بیرون و داد و فریاد می کند که من را برگردانید پیش هارون من باید او را یکبار دیگر ببینم برش می گردانند می گویند که هارون این پولی که من دادی برای امسال است یا برای سالهای دیگر هم به من می دهی؟ هارون می گوید صدق رسول الله راست گفت پیامبر بنی آدم که پیر می شود این دو صفت درش جوان می شود واقعاً این چنین است. اگر قرار بود حالا ما به عنوان یک رذیله داریم حرص را بررسی می کنیم وقتی بررسی می کنیم می بینیم این با ساختار بدن سازگاری ندارد وقتی انسان پیر می شود باید آرزوهایش هم محدود شود. ما در روانشناسی جوان داریم در جوان همیشه آمادگی ایثار است فداکاری و ایثار ولی پیرمرد این طوری نیست. کم پیرمردی شما گیر می آورید که حاضر شود جانش را بدهد. در مورد سربازان آقا امام زمان داریم که غالباً جوان هستند. و پیر در سرباز های حضرت کم است مانند سرمه در چشم یا نمک در غذا. در جنگ هشت ساله خودمان فقط این جوانها بیشتر بودند و فقط بحث توان جسمی نیست بحث توان روحی هم است که راحت این کار را می کردند اما پیرمرد این طوری نیست. وقتی حرص را بررسی می کنیم این که جوان می شود در من پس برخلاف روند ماده دارد طی می شود در من. لذا اگر قرار باشد روح و تمام متعلقات روح به بدن به ماده مربوط باشد باید این علاقه ها هم از بین برود ولی می بینیم این طور نیست. قدرت طلبی می آید تازه. شما زندگی شاه را بررسی کنید از نظر روانی. ببینید که چه آمال و آرزوهایی داشت.

بحث دیگر که ایشان مطرح فرمودند بحث اصالت حرکت است در روح. که در حرکتی که انسان بسوی ابدیت داره موضوع حرکت، نفس است یعنی هر جا داریم راجع به حرکت انسان صحبت می کنیم می بینیم که متحرک نفس است. اگر بخواهیم حرکت سالمی داشته باشیم باید در درجه اول این متحرک را خوب بشناسیم که این متحرک چی هست، کی هست، مکانیزم حرکتش چیست. اگر به این نکته توجه نداشته باشیم که اصالت در حرکت به سمت آخرت با روح هست در بررسی مسائل انسانی دچار اشتباهات زیادی می‌شویم ودر ارزیابی مسائل انسانی هم دچار اشتباه میشویم. در قضاوت در کارکرد با علوم مختلف انسانی همینطور. اتفاقا امروز ما یک جایی کلاس داشتیم آقایی بحث می کردند که قوانین اسلام یک سری قوانین ذهنی است. چون سوال شان سوال خوبی بود، اینجا مطرح بکنم بد نیست. سوال مهم و خوبی بود. قوانین اسلام یک سری قوانین ذهنی است قوانینی است که در عمل پیاده شدنی نیست و ایراد داره و ما محتاج هستیم به قوانینی خارج از قوانین اسلام که کمک قوانین اسلام کند بعد نمونه اوردند که مثلاً در خیلی جاها الان ما داریم سیستم های اسلامی را تعطیل کردیم و داریم از سیستم غیر اسلامی داریم استفاده می‌کنیم .

من عرض کردم مشکل قانون را باید با مجری و اجرا جدا کرد .قانون ممکن است خیلی عالی باشد ولی مجری ها نتوانند خوب اجرائش کنند و مجری بدی داشته باشد. نمونه گفتم که حضرت امیر علیه السلام بعنوان نمونه یا پیامبر بعنوان یک قانون گذار یا خود ائمه علیهم السلام پیامبر بعنوان قانون گذار قانون خوبی آورده امّا مجریان خوبی که نداشته باشند ان قانون هم خوب اجرا نمی شود .ولی اگر خوب اجرا بشود توسط مجریان خوب می‌تواند سعادت بشر را تأمین کند. بعد به این نکته اشاره شد که در طول تاریخ هر کجا مسلمین حاکمین خوب مسلمانان حکومت را بدست گرفتند، رشدی که در آن جوامع بوده از جهات مختلف (دقت کنید ظرافت کار را) و رضایت نسبی مردم بیشتر از سایر زمانها بوده. می شود گفت شما توی این هفده سال چه رضایتی ازمردم دارید می‌بینید که مردم راضی نیستند. گفتم که بسته به این است که ما سعادت و شقاوت انسان را از چه دیدگاهی نگاه کنیم خوشی و ناخوشی را چگونه ببینیم ، بعد می‌توانیم قضاوت کنیم که الان مردم راضی هستند یا راضی نیستند. اگرانسان را ترجمه کنیم به همان حیوان یعنی در حدود شئون حیوانی که مسکن می‌خواد ازدواج می‌کند و غذا می‌خواد و در این حدود که اینها تعریف انسان نیست و نظامات اجتماعی قالب شان همان قالب زندگی حیوانی است. اگر انسان این گونه ترجمه کنیم ممکن است رضایت نباشد . اما اگر انسان را درست معنا کنیم بطور قطع و یقین هر کجا حکومت اسلامی بنا شده این مسئله وجود داشته که وضعیت مردم انجا بهترین وضعیت را داشته. تمام گیری در این جورجاها پیش میاد حتی برای بچه مسلمانان ممکن است پیش بیاید همین است که باید بدانند وقتی انسان را داریم تفسیر می‌کنیم چه جور تفسیر کنیم وقتی جامعه را تفسیر می‌کنیم بگوئیم جامعه وضعش خوب نیست یا خوب نیست روبه صلاح هست یا روبه فساد هست یا حکومت اسلامی موفق بوده یا نبوده یا اینکه موفقیت را با کدام میزان می‌خواهیم بسنجیم .ملاک موفقیت چی هست؟

شما بگوئید ملاک موفقیت قیمت اجناس است. ما با قیمت اجناس می سنجیم و می‌گوئیم حکومت اسلامی قطعاً موفق نبوده ولی اگر جنبه های دیگری به تعریف انسان اضافه کنیم باید در قضاوت خود تجدید نظر کنیم.

این بحث اصالت روح در حرکت به سمت آخرت بحث مهمی است بحثی است که ما زباناً به آن اعتراف می کنیم امّا عملاً ظهوری در رفتار ما کمتر داره. موضوع دیگری لازم بود قبل از بررسی ورود روح به برزخ و قبل از بحث در نظام برزخی به آن اشاره بکنیم این است که موضوع اصالت روح در حرکت به سوی معاد است. یعنی آنچه در این حرکت اصالت دارد و حرکت در حقیقت حرکت اوست همان روح انسان است. و جسم و بدن در این حرکت اصالت نداشته و حرکت آن جنبی و فرعی است به طوری که در خلال بحث های گذشته به صورت اجمال به آن اشاره شد اصل انسان و حقیقت و اصل شخصیت هر انسان روح اوست و «منِ » هر کس (دقت کنید من را در گیومه آورده) به روح او یا روح اوست. و بدن جز یک ابزار مانند و در عین حال جزئی از موجودیت انسان چیز دیگری نیست. آنچه حافظ شخصیت و وحدت شخصیه و من و خویشتن و عینیت هر انسانی است همان روح اوست که در این باره توضیح دادیم قبلاً بحث وحدت و عینیت و ثبات شخصیت. آیات قرآنی و اشارات موجود در آیات و روایات همچنین دلایل و براهین عقلی و فلسفی و وجدان ذوقی، وجدان ذوقی منظور عرفان است که افراد بچشند و خودشان آن را درک بکند. همه و همه شاهد بر این هستند که انسان یعنی روح، روح تعلق یافته به بدن و روح دمیده شده در بدن.

با تغییرات و تبدلاتی که در بدن پیش می آید حتی تغییرات بنیادی و اساسی، شخصیت و من و وحدت شخصی انسان محفوظ است. زیرا که اصل هر انسان و من و شخصیت او روح انسان است. در دروس معرفت هم گفتیم و در این دروس هم صحبت کردیم که بدن ما هر هفت سال و هشت سال همه سلولهایش عوض می شود اما با این که در طول عمر مان سن مان بدن های مختلفی داریم اما شخصیت ما یک شخصیت واحدی است احساس هم نمی کنیم که بدن ما عوض شده. در عین حالی که روح در حرکت خود از همان مرحله اول وجود دارای تحولات و تبدلات مخصوص می باشد عینیت و وحدت قوای شخصی او محفوظ است ومن و خویشتن هرانسانی همیشه من و خویشتن اوست. مثلا هر وقت حالت جهل را از دست می دهد و حالت علم را پیدا می کند و یا هر فقدان دیگری مبدل به وجدان می گردد و همچنین در صورت عکس آن این وجدان به فقدان تبدیل می شود. و به طور کلی در هر حرکتی و تکاملی و کسب هر کمالی از کمالات و اتفاق هر حجابی از حجاب ها و نیز در هر حرکت قهقرایی و اکتساب هر نقیصه ای و ازدیاد هر حجابی و فقدان هر کمالی شخصیت و من هر کسی همان شخصیت و من اوست و خود انسان در این حرکت ها و تحول ها و تبدل ها خود و شخصیت و من خود را محفوظ می بیند و محفوظ می یابد و هیچ وقت در این تحول ها خود را و من خود را گم نمی کند و متعدد نمی یابد.

ببینید ما اگر جاهل باشیم بعد عالم شویم میگوئیم من عالم شدم منِ جاهل شدم عالم و بعد صفات روحی خوبی داشته باشم بعد اینها را از دست بدهم احساس ناراحتی می‌کنم و می گویم من از دست رفتم، یا اگر معنویت خود را از دست بدهم و احساس تاریکی دل کنم باز همینطور می‌گویم این ناراحتی برای من است و می گویم من این را از دست دادم. در هر جایی چه چیزی را اکتساب می‌کنیم یا ازدست می‌دهیم در هر دو صورت این بلا سر یک نفر میاد ، یک شخصیت واحد، احساس می کند این را. به طوری که اشاره شد تغییرات و تبدلات جسمی و بدنی اگر چه اساسی و بنیادی هم باشد و مثلا با گذشت چندین سال ذرات بدنی او کلاً عوض شود و بدن جدیدی به جای بدن اولی چندین سال قبل بیابد لطمه ی به عینیت و شخصیت انسان وارد نمی سازد. و خود او و من او محفوظ است. علم یک روزی پیشرفت بکند قطعه قطعه اعضای بدن ما را عوض کند باز شخصیت ما در جای خودش است. همه ی انسانها به صورت فطری هم این را می دانند که منِ شان غیر از بدن شان است. زیرا که خود و من روح انسان است و آن هم در عین حرکت و تحول هویت شخصی خود را همیشه واجد است و به اصطلاح وحدت شخصیه با روح و به سبب روح محفوظ است. لازم به تذکر است که محفوظ بودن وحدت و عینیت من و خود هر انسانی به سبب روح او و لطمه وارد نساختن حرکت های تکاملی و تحولات روحی چه تکاملی و چه غیر تکاملی به این وحدت شخصیه منافاتی با این مسئله ندارد که انسان در حرکت تکاملی از من ناظر رها شده و به من بالاتر می رسد و از مرتبه پایین تر ذاتی خود به مرتبه ذاتی نائل می آید.

یک سئوال اینجا پیش میاد وآن این است که شما می‌گوید ما وحدت شخصیه داریم و من ما ثا بت است، بعد چطور ما کسب علم می‌کنیم افزایش پیدا می‌کنیم و من دیگه من قبلی نیست و من عالم غیراز من جاهل است ومن عاصی غیر از من تائب است . و منی که از خدا دور بودم غیراز این شخصیتی است که جدیدی پیدا کردم . می گوییم همه چیزهایی که ما از دست می دهیم و جدید پیدا می کنیم باز آن من ما را از ما نمی گیرد یعنی با حفظ آن من، این شدم. الان درست است که من آدم جدیدی شدم، رشد کردم جاهل بودم عالم شدم، گناه کار بودم والآن توبه کردم اما به محضی که یاد گناهان گذشته می‌افتم باز این منِ فعلی من احساس شرمندگی می کند و این شرمندگی حق است و بجا است ونمی گویم آن کس دیگری بود گناه کرد و من یک کس دیگری هستم یاد جرم و جرائمم که بیفتم ناراحت می شوم جرم جرائمی که با یک بدن دیگری انجام داده ام. اصلا این بدن با یکی از سلولهایش که با آنها آن جرم و جنایت را انجام دادم الان با من نیست ولی من با این که هم بدنم تغییر کرده و هم شخصیتم تغییر کرده الان یاد آن می افتم باز من شرمندگی خودم را دارم. همانطور که اگر یاد کارهای خیر هم بیفتم باز خوشحال می شوم.

اصل تشکر و لزوم تشکر هم همین است. شما مثلاً یک نفری یک کار خیری برایتان انجام داده. بیست سال بعد می‌بینید اورا. بعد از 20 سال که نمی گویید او یک آدم دیگری است. با این که در این 20سال می‌دانید که2یا3بار بدن اوعوض شده و این آدم دیگه است حتی ممکن است روحش تعالی پیدا کرده باشد مثلاًآن موقع که برای شما کاری انجام داده یک طلبه بوده والان یک آیت ا...شده ولی باز شما می‌روید از او تشکر می‌کنید و او این تشکر را از شما می‌پذیرد. نمی گوید من کس دیگری هستم من نبودم. یک کس دیگری بوده با این که شده آیت الله و ارتقا پیدا کرده می خواهد این را بگوید وحدت شخصیه با تکامل و یا انحطاط منافات نداره.

چون این بحث ها تکراری است من رویش نمی مانم همه این بحثهایی که الان می خوانیم تکراری است. و در مراتب ذات خویش پیش می رود و در نهایت هم از من رها و در حق فنا گشته و باقی به فناالله می گردد. (کمی برگردم به عقب) و از مرتبه پایین تر ذاتی خود به مرتبه بالاتر ذاتی نائل می آید و در مراتب ذات خود پیش می رود و در نهایت هم از من رها و در حق فنا گشته و باقی به بقاءالله می گردد. این منافاتی ندارد با این سیری که انسان برسد تا آن بینهایت منافاتی با وحدت شخصیه اش ندارد. یک شخص است یک نفر همانی است که قبلاً بوده و حالا تکامل پیدا کرده. در بحث معرفت نفس، بحث مفصلش را گفتیم تحت عنوان سعه روحی. آنجا مفصل توضیح دادیم. معنی رها شدن از منِ نازل و رسیدن به منِ بالاتر کنار رفتن حجاب ها و ظهور بیشتر صورت اصلی من و خود هر انسانی است و در نهایت هم خلاصی از من و فنای در حق ظاهر گشتن وجه الهی روح و کنار رفتن همه ی حجابهایی است که عارض بر آن شده و چهره اصلی و واقعی آن را که وجه الله است پوشانیده است مضافاً بر این که ما صحبت کردیم روح خودش با خود دارد این چیزهارا. مشکل این است که اینها در کجاست اینها در حجاب است که باید برطرف بکند نه این که به عنوان وجدان به معنای یک چیز جدیدی است بگیریم این را.

حال که معلوم گردید اصل انسان روح اوست آنچه در حرکت انسان به سوی لقای رب اصالت داشته و از اول وجود انسان و حرکت او نقش اصلی و اساسی و تعیین کننده خواهد داشت روح انسان است و نه جسم و بدن. حرکتی که از اول وجود در زندگی دنیوی شروع می گردد هم برای جسم است هم برای روح. الا این که اصل حرکت سازنده و انتخاب مسیر پیش رفتن در مسیر انتخاب شده فقط در حرکت روح خلاصه می شود و اما حرکت جسم و بدن و مسیری که برای آن تعیین شده است جنبی بوده و در سازندگی و انتخاب مسیر و پیش رفتن در آن نظایر آنها هیچ گونه نقشی برای حرکت جسم و بدن نیست. مثلا یک نفر معلول شود در جنگ پایش را از دست بدهد این چیزی از انسانیت و شرافت انسانی اش کم نمی کند. چیزی از سیر و سلوکش هم کم نمی شود حالا دوتا پا نداشته باشد چشم نداشته باشد چیزی از او کم نمی شود یک حرکت بدنی نیست که چه بسا خود از دست دادن پا خودش یک حرکت روحی بشود برای او و او را جلو ببرد. بدن حرکتش متوقف شده اما او به جلو رفته. ربطی به همدیگر ندارد. بحث سلامت جسم و نقش سلامت و بهداشت را که در بحث ورزش و سلامت جسم در تغذیه خدمت تان عرض کردم با این نکته قاطی نشود. این که سلامت جسم تاثیر دارد در حرکت روح جای خودش. این را دقت بکنید. رعایت بهداشت تاثیر دارد انتخاب این که ما بدانیم انتخاب جسم سالم می تواند ما را حرکت های روحی کمک بکند جای خودش را دارد. اما در تلفیق در بحث بلا اگر بکنیم متوجه می شویم که ما خودمان اگر وضعیت جسمی مان را خراب بکنیم خودمان حرکت جسمی مان را متوقف کنیم این ضربه های روحی زیادی به ما خواهد زد اما اینطور نیست که هر نوع آسیب روحی و هر نوع توقف حرکت بدنی یک نوع آسیب روحی باشد این طور نیست.

وقتی روح به مرحله بلوغ شرعی می رسد و به مرحله ای از حرکت خود قرار می گیرد که باید با اراده و اختیار مسیر خود را انتخاب بکند نقش اساسی در حرکت به سوی معاد در دست او می افتد. (دقت کنید در چه مرحله ای دارد می گوید این را) و اوست که در این سفر طولانی همه ی بارها و مسئولیت ها به دوش اوست که چه مسیری انتخاب بکند و بدن هم در خدمت او در زیر سیطره او قرار می گیرد و ابزار حرکت و عمل اوست. و در عین حال در مسیر خاص خود به حرکت خود ادامه می دهد. بنابراین انسان که مجموعه ای است از ترکیب بدنی و روح همگام با همه وجود و هستی در حرکت به سوی نقطه ای است که همه به سوی آن در حرکتند. بگذارید قبل از اینکه ما همه درس را بخوانیم این را یک مقدار بیشتر تشریح بکنیم. ببینید ما هرگز این نکته ای که خیلی سرنوشت ساز است هر کس باید در امر خودش به آن توجه کند این است که ما هرگز از حرکت به سمت ابدیت توقف برایمان وجود ندارد. یعنی شما همینطوری که در یک اتاق هم بنشینید به سمت ابدیت خودتان دارید حرکت میکنید روح تان دارد حرکت می کند. حالا چه اثر مثبت بگیرد و چه اثر منفی بگیرد. توجه کنید به آن مثال اصلی خودمان. که رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر است با دنیا. جنین را توجه کنید. جنین حرکتش که شروع می شود در واقع از همان شروع حرکت نوع زندگی اش تعیین می شود در دنیا. دقیقاً دارد تعیین می شود که این چه نوع زندگی در دنیا خواهد داشت. از همان اول لحظه بسته شدن نطفه و حتی قبل از آن دارد تعیین می شود بعد در رحم هم است ظاهراَ فی قرار مکین است به تعبیر قرآن. در یک قرارگاه محکم و مستقری است اما یک سره حرکت می کند. و این حرکت هر چه ظهور پیدا شود تبدیل می شود به چیز دیگری. نوع تولد است که تعیین کننده است که این تولد و این زایمان زایمان موفقی بوده یا ناموفقی بوده این طوری نیست که ما بگوییم ما مثلاً الان داریم سیر و سلوک انجام می دهیم کلاس می رویم عبادت می کنیم نماز شب می خوانیم درس می خوانیم حرکتی به سمت معاد داریم حال می گوییم خوب این اینجا باشد من دوسالی کنکور بخوانم و دانشگاه بروم این مقدمات را انجام بدهم و حرکت را ادامه بدهم نه شما همینکه کنکور می خوانید حرکتت ادامه پیدا می کند. جهت دارد منتهی این که این حرکت درهمان جهتی است یا نه این جای سوال است. ولی حرکت انجام می شود. به این نکته ی ظریفی که است این است که ما باطن مان در هر صورتی شکل خاص خودش را خواهد گرفت یعنی هی شکل می گیرد. این جور نیست که قاتل یک لحظه متوقف شود. در دروس معرفت نفس هم عرض کردیم که لا تأخذه سنه و لا نوم نفس این است که در مورد نفس انسان رسیدیم به این آیه شریفه که نفس انسان این طوری است که لا تأخذه سنه و لا نوم. نه خواب می گیرد و نه چرت می گیرد او را. غیر از بدن است وقتی یک سره در کار است یعنی یک سره در حال شکل گیری است در هر ارتباطی. در هر میل و تنفری در هر گرایشی شکل می گیرد یعنی هی این باطن ساخته می شود و ما به آن شکل می دهیم و لو ما ظاهراً هیچ نوع حرکتی نکنیم. شما حتی خواب هم هستی به تو شکل می دهد. در خواب هم عرض کردم در شیطان و صور مقدس که گاهی وقتها شیطان از طریق خواب هم عمل می کند آنجا ضربه اش را می زند در عالم خواب. مثلاً به طرف یک صحنه ناجوری در عالم خواب نشان می دهد پا نشوی حالت حسابی گرفته است غم زده هستی ناراحت هستی. حتی یک صحنه شهوت انگیز ممکن است پیش بیاورد در عالم خواب. شکل می دهد به تو. در بیداری فرار کردی از او در خواب نشانت می دهد. یک صحنه برایت ایجاد می کند او شکل می دهد شما وقتی از خواب بیدار می شوی صحنه که یادت نرفته صحنه را داری. باطن هم می گیرد. دقت کنید نکته چقدر ظریف است در خواب هم شما ایمن از شکل گیری نیستید. این طور نیست که بگویید من 7- 8 ساعت بخوابم. 7- 8 سات را می خوابی اما باطن مشغول کار خودش است. و شکل خودش را می گیرد. باز نفس است و عواملی که می توانند با نفس ارتباط برقرار کنند. فرشته ها خداوند شیطان همه کسانی که ارتباط دارند. چون نفس در برزخ است آنجا خیلی کسانی هستند که می توانند نفس را شکل بدهند برای ما. بستگی به این دارد که ما در برزخ کجایش جا گیر شده باشیم. قبل از آن محیط برزخی را چطوری آماده کرده باشیم شتر در خواب بیند پنبه دانه. مرگ پس از مرگ هم که می گوید ول نمی کند همینطور است باید دقت شود. بحث های ظریفی است که ما اصلا متوقف نیستیم. در گناهان مان همینطور در توبه مان همینطور. توبه هم می کنیم، توبه عبارتست از چی؟ عبارت است از توقف حرکت منفی یعنی وقتی توبه می کنی می‌گوئی خدایا من پشیمانم. من پشیمانم یعنی من از اینجا به بعد می خواهم درست حرکت می‌کنم ، و از این جا به بعد درست می‌روی امّا در باطن توآن قضیه سر جای خودش هست مگر یک استثنائی پیش بیاد استثنا این است که مغفرت الهی شامل حال انسان بشود. (دقت کنید) یک بحث است ما گاهی توبه می کنیم، مثلاً می گوییم خدایا من توبه کردم دیگر این کار را نمی کنم. خدا هم می پذیرد. نفس توبه یعنی پشیمانی. این طور نیست که من اگر تصمیم گرفتم گناه نکنم خدا بگوید نه برو گناه کن من دیگر نمی خواهم. این را خدا نمی گوید هیچ کس نمی گوید نه معصومی نه پیغمبری. حالا خدا نمی گوید که من نمی خواهم توتوبه کنی برو همان آلوده که بودی باش. مثل انسانها که یکی می خواهد با آنها آشتی کند نگذارند یا قبول نکنند. این قبول نیست شما اراده می کنید که سیگار نکشید سیگار نمی کشید دیگر در توبه اینطوری هست ما حرکت منفی را متوقف می کنیم بعد ادامه می دهیم یک حرکت مثبت را ادامه می دهیم اما حرکت منفی که ما قبلاً ادامه داده ایم در باطن ما سر جای خودش است. توبه هم ممکن است ما بکنیم و ادامه بدهیم در یک مسیر خوب اما این که گذشته مالیده شود برود پی کارش، این به توبه ربطی ندارد به چی ربط دارد؟ به مغفرت الهی ربط دارد. بحث مغفرت را دقت کنید. این که آیا مغفرت شامل حال ما می شود یا نمی شود. لذا ما اگر چه توبه کردیم در این که توبه کردیم و راه خدا را داریم می رویم شکی نیست امّا انسان باید ترس داشته باشد از اینکه آیا مغفرت نسبت به گذشته او تعلق گرفته یا نه. ترس مان از این باشد که یک موقع توبه ها هم برای ما خلاصه عجب نیاورد لوس نشویم به هر حال باطن سر جای خودش است و دارد کار خودش را می کند و در پرونده همه ما این چیزها ثبت می شود و محوی هم صورت نمی گیرد. ان الله ... یمحوالله ... آنچه که خودش بخواهد محو می کند و آنچه که بخواهد ثبت می کند. اطمینان بخش همیشه نیست که شما بگویید عمل امروز من مثلاً عمل امروز شما نشان دهنده این است که خدا شما را پذیرفته و شما باید مسیر را ادامه بدهید. اما این که واقعاً نسبت به گذشته چه وضعیتی است، که در روایت داریم 70 گناه جاهل بخشیده می شود قبل از این که یک گناه عالم بخشیده شود. عالم همان یک گناه که می کند بلافاصله استغفار هم می کند و مسیر خودش را ادامه می دهد اما این که آیا بخشیده یا نشده به این راحتی، (دقت کنید به این ظرافت ها). بله مسیر را ادامه می دهد حرکت ادامه دارد ولی آن بحث مغفرت سر جای خودش است. حالا به این مفصل خواهیم پرداخت. نمی خواستم وارد این بحث شوم. عرض کنم که مثلاً در حالت خنثی که یک موقع هایی توضیح دادم برایتان، حضرت صادق علیه السلام یک موقع دیدند که به یکی از این اصحاب می‌فرمودند برای من قرآن بخوان و قرآن خواندند و حضرت گریه گریه کردند یا گاهی وقتها می‌فرمودند موعظه کنید بعد از این کار حضرت توضیح دادند فرمودند که قلب مؤمن گاهی وقتها مانند یک پارچه کهنه می‌ماند که اگرهرخاطره ای زودتر بهش حمله کند اشغال می‌کند آنرا . پارچه کهنه را دیدید به محضی که فشارش بدهید پاره می شود. می فرماید توی آن لحظه که قلب حالت کهنه وخنثی پیدا می‌کند اگر خاطرات شیطانی و بد بیاید قطعاً آن را اشغال می کند و اگر خاطرات الهی بیاد قلب احیاء می‌شود. حضرت می فرماید من را موعظه کنید یا قرآن بخوانید. این حالت برای همه ممکن است پیش بیاد مثلاً سالی یکبار یا دوسال یا شش ماه یکبار یا هرماه ممکن است حالت خنثی به شما دست بدهد یا یک بار در روز حالت خنثی احساس می کنید حال خنثی می دانید چه جوری است؟ و حالت خنثی این جوری است که حال عبادت ندارید یعنی نه کفراست نه ایمان ، حضرت فرمود نه حالت کفر است نه ایمان. اینقدر به من مراجعه می شود از اینها. همین بچه حزب اللهی های خودمان. حالا که چی. چند ساعت در حالت خنثی می مانند و این حالت خنثی خیلی اذیت می کند.

حالت خنثی مثل چراغی است که در جلوی شخص بوده و راه رانشان می‌داده و برق می‌زده که بیا بیا بعد یک دفعه چراغ را نمی بیند دقت کنید در یک بیابانی که چراغی می بیند سوسو می زند که بیا بیا، یک دفعه می بیند که چراغی نیست. بعد متوقف می‌شود و این حالت خنثی است این جور مواقع که می آید سراغ انسان که نه حال نماز شب دارد نه حال قرآن دارد نه حال... نماز واجبت هم که می خواهی بخوانی زوری است. این سراغ خیلی ها می آید همه ما ممکن است دچار این شویم. توی این حالت فقط عقل و آن سوابق شخص هست که می‌تواند تعیین کننده باشد. یک وقت در این حالت شخص به خودش بگوید قلب من الآن مرده است خنثی است سریع می‌رود قبرستان. چند لحظه می نشیند در قبرستان می بیند احساس احیا‌ء می کند. تفکر می کند. یا در قبر می خوابد. می رود در سیدالشهدا علیه السلام می نشیند روضه گوش می کند. می بیند که درست شد. یک موقع می بیند زرنگ است خودش دارد این یک بحث خیلی تخصصی و مفصلی است مثلاً‌ عوامل تلقین باید داشته باشد همه. امام امت سلام ا... فرمود بدون تلقین انسان به هیچ جا نمی رسد ،یعنی به نفست باید زور بگویی بعضی وقتها نفس نمیدهد باید هلش بدهی این طوری نیست که همیشه کوکش کنی راه بیفتد و برود. خیلی جاها توقف می‌کند یا خوابش می‌گیره چرتش می گیرد و نمی خواد بره یا عقب گرد می‌کند. ادبار. ادبار در قلب ما از امیرالمؤمنین علیه السلام داریم، می‌فرماید هروقت حالت ادبار پیدا کردید به هیچ وجه سراغ مستحبات نروید فقط اکتفا کنید به واجبات .خود عوامل تلقین چندجور هستند، عوامل تلقین خارجی و عوامل تلقین درونی.

بعضی ها که قوی هستند وابسته به خارج نیستند و از درون خودش می نشیند چند لحظه یک تلقین می‌کند. وآن حالت تمام می‌شود. یکسری عوامل خارجی است باید از خارج کمک بگیریم. درجات مختلف دارد درجات تاثیر مختلفی هم دارد. مثلاً یک غزل حافظ یا از یکی از عرفا چنان شخص را تکان میدهد که حال قلب زنده می‌شود .مثل شوک عمل می‌کند. دیدید بعضی وقتها قلب می میرد در بیمارستان چه کار می کنند شوک می دهند یک دفعه حرکت می کند. ایست، یک شوک بهش می دهند دوباره راه می افتد. مثل ماشین مثلا باید هلش بدهی. حالا در حالت خنثی آیا همه کس موفق است که این تلقینات را برای خودش بکند؟ نه. خیلی جاها شیطان فقط وا می ایستد که در حالت خنثی بزند به قلب. یعنی منتظر و مترصد می شود تا شخص افتاد در حالت خنثی، حالت خنثی هم ریشه دارد که چه چیزی باعث شد که در یک لحظه خاصی شخص یک دفعه خطش صاف شود و خنثی شود. این خودش باز یک بحث بسیار جالب و تخصصی است. حالا گذشته افراد اینجا تأثیرداره که طرف بچه خوبی است توبه کرده داره رشد می‌کند امّا گذشته ممکن است اینجا خراب کند کار را. یعنی چی؟ در تجربه ثابت شده آنهائی که گذشته بسیار منفی داشتند و نتوانستند خوب تدارک کنند گذشته را، آن خاطرات گذشته در حالت خنثی توانسته بیاد و قلب را اشغال کند و یک دفعه طرف زیر و رو کرده، ما زیاد داشتیم یک دفعه مثلاً طرف آمده مشروب خور بوده سیگار کش بوده لات و قاچاقچی بوده، آمده مثلاً گفته سر و کله اش در هیئت پیدا می شود در مسجد پیدا می شود. جبهه می رود شش ماه هفت ماه هشت ماه دوام می آورد بعد از شش هفت ماه یک دفعه می بینی دوباره همان آش و همان کاسه. باز گرفتار می شود. همه شان موفق نیستند. ممکن است یک سال بماند و بعد برگشته. آن گذشته خیلی کمک میکند حتی یک موسیقی یک دفعه طرف را می برد با خود. یک رفیق، بیا برویم بابا. می بینی یک سال زحمت کشیده همه هدر می رود آن گذشته. با این که توبه کرده بوده ولی گذشته کار خودش را می تواند بکند یعنی می تواند نقش پذیر باشد در واقع سوابقی که انسان در پرونده خودش در گذشته دارد می تواند کمک کند حالا یک نفر کسی گذشته این طوری سراغ ندارد نه مطرب خانه سراغ دارد نه زن سراغ دارد نه مشروب سراغ دارد نه موسیقی سراغ ندارد من اصلا سراغ اینها را ندارم وقتی حالت خنثی پیدا می کنم یک راه بیشتر ندارم و آن مسجد است یا قبرستانی یا دم عالمی را ببینم کمکم کند. کسی که سابقه ندارد قوی است. اما یکی را بردار ببر خارج کشور. در خارج کشور میزان ورودی ها و خروجی ها در یک لحظه تعادل پیدا می کند یک دفعه شخص حزب اللهی صاف می شود. مثلاً‌ وارد فرودگاه می شود می رود در یک شهر یک رفیق پیدا می کند یک هفته دو هفته سه هفته می بینی که کمرنگ شد. این اگر سوابق داشته باشد آنجا می آید سراغش خارج از کشور. اما اگر کسی اینجا این سابقه را ندارد برود آنجا این طور نیست که سه هفته اول سراغ چیزی را بگیرد. ولو توبه هم باشد می تواند سوابق در یک لحظه های خطرناکی کارساز باشد. من دوست نداشتم وارد این وشم چون این بحث خیلی مفصل و مهمی است.

بحث سر این بود که باطن حرکتش متوقف نمی شود. مسیر حرکت روح مسیر خاص و مسیر حرکت بدن هم مسیر مخصوصی است و هر کدام تحت شرایط و قوانین و سنن به خصوصی به حرکت خود ادامه می دهند. روح در مسیر خود چه الهی و چه غیر الهی و چه سعادت و چه شقاوت پیش می رود و از بدن به عنوان ابزار و حرکت استفاده می کند. یعنی ب

یعنی بدن هیچ کاره است اگر در تقوی بخواهی استفاده کنی ازآن کمک می‌کند و درگناه هم کمک می‌کند و بدن این طور نیست که بگوید نمی آیم. تو می خواهی دزدی کنی من بر نمی دارم جنس را. بخواهی دزدی کنی دزدی می کند با تو.

بدن هم در حالی که ابزار حرکت و عمل روح است خود برای خود و به عنوان یک ترکیب مادی حرکت خاص و تحولات و تبدلاتی دارد و در مسیر خود پیش می رود اصل انسان روح اوست و حرکت اصلی هم از آن اوست. و بدن ابزار عمل و حرکت روح بوده و حرکت آن هم یک حرکت جنبی و مخصوص خود آن است یعنی حرکت یک ابزار عمل که بتواند در نظام های بعدی هم ابزار و عمل روح باشد. در نظام های بعدی چرا می گوید ابزارهای روح باشد؟

چون عرض کردیم روح نه در برزخ و نه در قیامت در هیچ کدام بدون بدن نیست. نمی تواند پیش برود یعنی روح در برزخ بعنوان ابزار کار احتیاج به بدن دارد و در قیامت هم باز احتیاج به بدن دارد بعنوان ابزار کار. نفس بشر طوری خلق شدند که هیچ وقت بدون بدن نیستند و همیشه با بدن هستند.

به طوری که قبلاً گذشت در حرکت انسان به سوی معاد و سرفصل اول این حرکت، روح با انقطاع از بدن وارد برزخ شده و با مرگ برزخی هم وارد حشر می گردد. و به سیر خود ادامه می دهد و جسم و بدن هم در همین نظام مادی حرکت جدیدی را شروع نموده و مبدل به ذرات ارضی می شود و با تبدل کلی نظام مادی آسمان و زمین ذرات بدنی هم تغییر صورت می دهد و لطیف تر می گردد و همگام با کل نظام مادی تحول یافته وارد حشر می شود و این در حالی است که روح با پیمودن مرحله برزخی و تحولاتی که پیدا کرده است وارد حشر شده است. (این را قبلاً توضیح دادیم). هم روح تحولات یافته و هم ذرات بدنی تحولاتی پیدا کرده و لطیف تر شده و صلاحیت بدن بودن برای روح تحول یافته و ابزار عمل بودن برای آن را برای نظام حشر و مراحل بعدی یافته است اینجاست که این ذرات بدنی به صورت بدن برای روح درآمده و روح و بدن باز با یکدیگر متحد می شوند و روح به بدن وارد می گردد. البته به بدن وارد می گردد اصطلاحی است روح توی بدن نیست. الان هم روح توی بدن نیست. چون در جایگاه خودش ثابت کردیم موجود غیر مادی ظرف مادی نمی پذیره فقط روح به بدن تعلق پیدا می‌کند یعنی بدن را در استخدام خودش میگیره اما توی بدن نیست بیرون هم نیست چون تو و بیرون به معنای مادی هستند. ظرف و مظروف مادی ما اصطلاحی تو و بیرون داریم. در مورد چیزی که مادی نیست نمی توانیم این اصطلاح تو یا بیرون را به کار ببریم.

هم روح همان روح است و هم بدن همان بدن موجود در دنیا. الا که هر دو متناسب عالم حشر گشته اند. در همه این مراحل اصل همان روح بوده و حرکت اصلی حرکت اوست و از این به بعد هم اصالت از آن روح می باشد. و حرکت اصلی هم حرکت اوست. و نعمت ها و عذاب های در اثنای حرکت هم متوجه روح می باشد و بدن ابزار روح بوده ووسیله حرکت و نیز وسیله تنعم ها و عذاب های روح می باشد. یعنی چی؟ یعنی اگر بخواهد نعمتی به روح وارد شود از طریق بدن وارد می شود اگر بخواهد عذابی هم وارد شود باز از طریق بدن وارد می شود. و در عین این که روح و بدن از این مرحله به بعد با یکدیگر می باشند،‌ با حرکت روح که اصل است و حرکت اصلی است بدن هم حرکت فرعی متناسب با حرکت روح را خواهد داشت و با تحولات روح تحولات فرعی و جنبی هم متوجه بدن برای ابزار متناسب بودن آن در نظام های بالاتر خواهد بود. در دنیایش هم همینطور است. در دنیایش هم در اولیای الهی همین وضعیت دارد که بدن اولیای خدا با بدن معمولی مردم فرق می کند یعنی بدن های اولیای خدا هم تحولاتی از روح می گیرد. این بحث را قبلاً عرض کردیم که روح هم در این دنیا تحولاتی می پذیرد از بدن. حال که مسئله تجرد روح، مثلاً بدن حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و اله و سلم سایه ندارد. این که سایه نداشته بحث است درش. که چرا سایه نداشته. بحث مفصلی فلاسفه ما و عرفای ما در این قضیه دارند. که چرا بدن حضرت سایه نداشت. یعنی چطور بدنی بوده بدن مادی هم بوده همه می دیدنش می بوسیدند ولی این بدن سایه نداشته این سایه نداشتنش معلول کجا بوده، خوب معلول روح حضرت بوده. حال که مسئله تجرد روح و یا وجود روح مجرد و نیز مسئله اصالت داشتن روح و حرکت آن در سیر انسان و برگشت او به سوی معاد و لقای رب روشن شد به بیان سرفصل اول در حرکت انسان به سوی معاد یعنی انقطاع روح از بدن و ورود آن به عالم برزخ می پردازیم. پس رسیدیم به اولین منزل تازه. یعنی منزل موت. ان شاءالله جلسه آینده پی می گیریم.