جلسه 033 - معاد
شماره جلسه
33
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1373
ماه
10
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 033 - معاد

بحث امروز لزوم توجه به تحول روح و جسم است در حرکت به سوی معاد .

اگر یادتان باشد و قوس و نزول را که خدمتتان عرض کردیم از هاهوت شروع می شود لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت و روح از مرحله جبروت تجلی پیدا کرده، در واقع از همان لاهوت است و تجلی لاهوت است تجلی کرده و تا ناسوت آمده که حالا روح را هم تجلی اش را این جلسه و جلسه بعد خدمتتان عرض خواهم کرد در این جا با یک بدن مادی و منطبق بر احکام و آثار این جهان با این بدن تعلق پیدا کرده و حیوةدارد زندگی می کند بعد بعد از این که بخواهد باز گردد یعنی مسیر معاد یعنی چه ، یعنی از قوس صعود شروع می شود دیگر باید به بالاتر برود ، حالا وقتی می خواهد به بالاتر برگردد باید دوباره وارد عالم ملکوت بشود و همین طور تا بالا برود بحث این است که چون فرمودند لزوم تحول روح و جسم این است که انسان اولاً که در هیچ کدام از این مراحل تا قوس صعود را انجام بدهد بدون بدن نیست ، یعنی در هر مرحله ای بدن دارد متناسب با آن عالم و روح هم همین طور ، روح هم باید متناسب با هر عالم روح انسان تحول پیدا بکند یعنی هم لازم است که روح تحول پیدا بکند و هم لازم است که جسم تحول پیدا بکند .

مطلب این است که بعضی ها گمان می کنند که روح انسان چون مجرد هست و بهر حال از خواص و آثار ماده دور هست به محض مردن می تواند مثلاً وارد بهشت شود و احتیاج به گذراندن مسیر خاصی نیست همین را بحث کرده اند که مجرد هست و می تواند مسیر تکاملی را مثلاً آن مرحله آخر کمال آن مقداری که در حد خودش هست بلافاصله برود ، در حالیکه اینطور نیست . و روح باید مثل بدن مراحل را انجام بدهد در مورد بدن عرض کردیم دیگر چند جلسه قبل عرض شد که بدن باید چه مراحلی را انجام بدهد چطوری منطبق بر آن عالم بشود و در همین آیه تبدل الارض ، غیر الارض عرض کردیم که وقتی زمین غیر از زمین کنونی شود بدن انسان هم که در این زمین مدفون هست غیر از این بدن خواهد شد به هر حال ما در قیامت بدنی داریم غیر از این بدن مادی بدن مادی هست اما ماده آن عالم ماده بهشت غیر از ماده اینجا هست . در مورد روح ممکن است شبهه پیش آید که چون مجرد است تحولی ایجاد نباید بشود برایش اما این چنین نیست روح هم باید تحول پیدا بکند به صرف این که از جنس مجرد است یعنی این که از جنس مادی نیست تحول نیاز نداشته باشد .

این طور نیست عرض کردیم فرض بفرمائید خود جنین هم که در رحم هست مادی است اما باز تا همین شرایط مادی باید تحول انجام بدهد چون شرایط زیستی مادی دنیا با شرایط زیستی مادی رحم با هم فرق می کند در مورد روح هم همین طور است .

باید تحولاتی را روح انجام بدهد و حرکتهایی را انجام بدهد تا بتواند در بهشت راه پیدا بکند حتماًنیاز به تکامل دارد من دیگر یک قسمتی از این بخش را می خوانم ولی دوستان حتماً باید بخوانند این را یعنی واجبست به ایشان بخوانند درس را که چیزی مجهول برایشان نمانده باشد من از خواندن مثل صرف نظر می کنم از متن صفحه 141 و 142 فقط صفحه 142 خط آخر را دقت بفرمائید می فرماید: هم روح باید خصوصیات و کمالات جدیدی را اکتساب نموده و یک سری خصوصیت و معیارها را از دست بدهد به تعبیر دیگر تکامل یافته یا متحول گردد یا متناسب با آن عوالم و احکام و معیارهای آنها باشد و هم جسم و بدن باید خصوصیت و کمال جدیدی را کسب نموده و یک سلسله خصوصیت و آثار را که خصوصیت و آثار عالم ماده و مادی بودن است از دست بدهد و متحول گشته و متناسب با آن عوالم و احکام آنها گردد.

مثل جنین دیگر جنین هم وقتی می خواهد بیاید به این دنیا یک سری از خصوصیات عالم رحمی را از دست می دهد مثلاً تنفس در محیط آبی و توان تنفس در محیط آبی استفاده فقط از خون یا از چیز های دیگر وصل بودن با جفت ،تغذیه از طریق ناف و مسائل دیگر ،خصوصیاتی را که آنجا داشته همه را از دست می دهد می رود و با یک خصوصیا ت جدیدی دارد عالم دنیا می شود در این ماده می شود عالم بعد از رحم هم همین طور است و بدن هم هین طور است در حرکت به سمت برزخ و ملکوت باید خصوصیات مادی را ازد دست بدهند و هر دوشان روح خصوصیاتی را که با اینجا تطبیق دارد از دست بدهد بدن هم خصوصیاتی را که با این جا تطبیق دارد از دست بدهد خصوصیاتی را پیدا کند که متناسب با آنجاهست .

روح باید مراحل و عوالم و منازلی را طی نموده و با طی آنها متحول گشته و از سنخ آن عوالم بشود، و وارد آنها شده و محکوم به احکام آنها و منطبق با موازین آنها بشود که بعد ها ان شاءالله عرض خواهیم کرد که این تحولات روحی دو قسمت است یک سری تحولاتی است که اجباراً خداوند تبارک و تعالی به صرف این که این روح قطع علاقه از ماده کرده بهش خواهد داد این توانایی ها را و این توانائیها را پیدا خواهد کرد دیگری تحولاتی است که خود شخص باید در دنیا ایجاد کرده باشد و اگر ایجاد نکرده باشد با مشکل روبرو خواهد شد

جسم هم باید مراحل و منازلی را طی نموده و با طی آنها متبدل و متحول گشته و سنخیت با آن عوالم پیدا کرده و وارد آنها شده و جزء آن نظام ها گردد و محکوم به احکام آنها و منطبق با موازین آنها باشد و دیگر آن آثاری را که در دنیا داشت نداشته و از نقیصه های دنیوی پاک گردد.

بحث بعدی صفحه 143 است که تکامل روح با مرگ و بعد از آن که در مورد لزوم تکامل روح است که در واقع می خواهد این شبهه را برطرف سازد نویسنده محترم حفظه الله تعالی که کسی فکر نکند روح بخاطر این که مجرد است بعد از مرگ که وارد عالم مجردات می شود نیاز به تحول و تکامل ندارد از این جلسه شروع می شود و تا یکی دو جلسه دیگر ادامه خواهد داشت تا سئوالاتی که در همین بحثی که الان می خوانیم کردند جواب بدهیم .

گاهی بعضی ها این چنین فکر می کنند که روح انسان با توجه براصل ماهیت و ذات آن که از عوالم تجرد است و ذاتاً متناسب با عوالم فوق ماده و نظام برتر است طبعاً هیچ گونه احتیاجی بر این که متحول و متکامل گردد و متناسب با عوالم بالاتر باشد ندارد. و فکر می کنند که روح انسان کاملاً آمادگی ورود به آن عوالم و نظام های یعنی بهشت و بهشت ها را دارد. و اگر نباشد مسئله تعلق به بدن روح در همان عوالم است و از هر لحاظ آمادگی ورود به آن ها و بودن در آنها و سیر در آنها و تنعم در آنها را دارد. و خلاصه این که همین الان روح اگر متعلق به بدن نباشد و از بدن قطع علاقه بکند می تواند در آن عوالم باشد و با آنها بسازد. صفحه 144 بند دوم باز می فرماید: اینها گاهی فکر می کنند که چون حرکت و تکامل فقط در عالم ماده و نظام مادی وجود دارد در غیر نظام مادی و آنجا که ماده ای و استعداد و قبولی وجود ندارد حرکت تکاملی و تکامل هم وجود نخواهد داشت.

ببینید حرکت از مختصات زمان هست از مختصات ماده هست دیگر می دانید که حرکت عبارتست از حرکت ببخشید زمان که از مختصات عالم ماده است می دانید که یک بعد برای ما سه بعد ذکر می کنیم برای ماده طول و عرض و ارتفاع و یک بعد چهارم ذکر می کنیم و آن چیست ؟ بعد زمان است یعنی بعد چهارم ماده بعد زمان است که در غیر ماده چیزی به نام زمان مفهموومی که الان ما این جا سرو کار داریم با آن نداریم که در جلد 2 بحث مفصلی خواهیم داشت در این باره که چرا فقط در عالم ماده میتوانیم زمان داشته باشیم و حرکت داشته باشیم بعد ثابت خواهیم کرد که در برزخ چیزی بنام زمان نخواهیم داشت اما با این که حرکت در زمان از مشخصات ماده است حرکت هم در دل دروس معرفت خواندیم عبارتست از خروج تدریجی از قوه به فعل یعنی ما همه جا قوه داشته باشیم حرکت هم داریم .

آنوقت در کدام بستر انجام می شود حرکت ؟ در بستر زمان انجام می شود یعنی خروج تدریجی از قوه به فعل زمانی که می گیرد که ماده از قوای به فعلیت برسد اینرا می گویند زمان پس مقدار اندازه ای که یک ماده از قوه بودن به فعلیت می رسد را می گویند چی ؟ زمان

این مقدار در عالم ماده است یگ پاورقی نوشته اند پاورقی ارزشمندی است که من این را برایتان بخوانم البته بعد از این که این چند خط متن را خواندم به موقع خودش پاورقی را بخوانم تا این بحث واضح شود گاهی هم این طوری فکر می کنند پس این نکته ای که این جا فرمود اینها گاهی فکر می کنند می گویند چون حرکت عالم ماده است پس ما به محض این که از عالم ماده قطع علاقه کردیم ،دیگر انجا حرکتی در برزخ نخواهیم داشت گاهی هم این طوری فکر می کنند که تکامل و حرکت تکامل روح انسان با اعمال عبودی و تکالیف شرعیه است. و با طی صراط مستقیم عبودیت و انجام وظایف عبودی براساس عقاید صحیح و برای تقرب به حضرت حق است که انسان و روح انسان تکامل پیدا می کند و این مسئله یعنی حرکت عبودی و حرکت در صراط مستقیم دینی و انجام وظایف شرعی و تکلیف همه و همه در زندگی دنیوی و در این نظام است و بعد از مگر و انقطاع از دنیا و ورود به عوالم دیگر این مسئله خاتمه یافته و هر کسی به هر اندازه ای که در صراط مستقیم دینی موفقیت داشته و کسب کمال نموده و تقرب یافته در همان حد باقی بوده و دیگر هیچگونه حرکتی بعد از مرگ نخواهد داشت.

یعنی چه؟ یعنی معتقد هستند که فقط با توجه به اعمالی که اینجا داریم با توجه به وظایف شرعیه و دینیه و اعمال عبادی که داریم این جا نسبت به اینها حرکتی داریم و تکاملی می کنیم اما بعد از مرگ هیچ خبری از تکلیف و شرع و مسائل دیگر نیست و ناراحت هستیم و آنجا اصلاً حرکتی و تحولی هم نداریم هر که هر مقدار اینجا رسیده ،رسیده بقیه دیگر کاری آنطرف نمی توانیم بکنیم . در واقع در نفی تکامل برزخی است بحث این که مطرح می کنیم نفی تکامل برزخی است که ما می خواهیم ثابت کنیم چیزی بنام تکامل برزخی هم داریم آنجا.

و به عبارت دیگر بعد از مرگ نه تکلیفی است و نه حرکتی. نه انجام وظایف عبودی است و نه تکاملی. نه انجام واجب و ترک حرامی است و نه حرکت تکاملی. بعد از مرگ فقط جزای اعمال و نتیجه عقاید و اعمال است و بس. این خلاصه و فشرده ای از فکر آنانی است که هر گونه تحول و تکامل بعد از مرگ را برای روح انسان انکار می کنند و به تکامل بعد از مرگ معتقد نیستند.

حالا ریشه این چیست ؟ یعنی چه چیزی باعث می شود که انسان یک همچنین تفکری بکند شاید خود ما هم یک همچین تفکری بکنیم علت این که یک همچنین تفکری به سر می زند چی است ؟ خوب است یکی دلایل ممکن است باشد.

بطوریکه اشاره شده نفی و انکار تحول و تکامل روح بعد از مرگ بر سه اصل نگاه کنید تجرد ذاتی روح، انتساب حرکت و تکامل به عالم ماده و منتفی شدن سبب حرکت و تکامل یعنی تکالیف شرعیه بعد از مرگ مبتنی است.

سپس می گویند چیست روح که مجرد هست هیچ 2- حرکت و تکامل هم منحصر به عالم ماده است یک عالم غیر ماده که حرکت و تکامل ندارد بخصوص با توجه به این که چیست ؟ که می گوئیم حرکت ندارد آنجا ، بخصوص با توجه به این که می گوئیم آنجا اصلاً زمان وجود ندارد و مطلب بعد این است که تکالیف شرع و شرعیه ای آنجا نیست که ما بخاطر انجام تکالیف شرعیه آنجا رشدی بکنیم و به فیضی برسیم مثلاً این هم از این در مورد تکامل انحصار حرکت و تکامل به عالم ماده پاورقی خوبی هست می فرماید: که حرکت از نظر فلسفی، 2) خروج شیء از قوه به فعلیت به ترتیب. و طبعاً هر جا حرکتی باشد و قوه و استعداد نیز هست.

یعنی چرا چون دارد یک چیزی حرکت می کند یک چیز دارد از فعلیت از قوه به فعلیت در می آید و این خوب زمان می گیرد دیگر . پس هر جا حرکت باشد یعنی هدفی هست و چون گفتیم حرکت فرع بر احتیاج است دیگر این در دروس معرفت اصل را ثابت کردیم که فرع بر احتیاج است هر جا حرکتی هست احتیاجی هست .

و آنچه حامل قوه و هاست ماده است و آنجا که ماده وجود ندارد،‌ قوه هم وجود ندارد و حرکت که خروج تدریجی قوه به فعلیت است نیز وجود نخواهد داشت. روح یک موجود مجرد از ماده است و در متن ذات آن ماده و احتیاج به ماده نیست و تعلق آن به ماده برای استکمال است. این جا آمده که استکمال کند یعنی کسب کمال بکند تعلقی که به ماده پیدا کرده. و در دوران تعلق به ماده و به بدن مادی می تواند حرکت تکاملی داشته باشد و در غیر اینصورت این حرکت به لحاظ نبود ماده مفهومی ندارد. این خلاصه ای است مفصل در این باب است. آنانی که حرکت روح در عالم بعد از دنیا را انکار می کنند از همین رهگذر می باشد. آن هم به همین دلیل فلسفی که عرض کردیم. آنان میگویند حرکت استکمالی و تکامل روح در دوران تعلق روح به بدن مادی و ماده معنا و مفهوم پیدا می کند و در غیر اینصورت یعنی بعد از غصب این تعلق و ورود به عوالم فوق ماده به لحاظ فقدان ماده حرکت بی معنی خواهد بود. قائلین به وجود حرکت برای روح در عوالم فوق ماده حرکت به این معنا را نمی گویند.

یعنی همه حرفشان اینست که درست است که شما می گوئید حرکت نیست آنجا ولی آنها بله ما هم می گوئیم یک همچین حرکتی نیست اما وقتی ما می گوئیم حرکت دیگری غیر از دارد آن حرکت غیر از این هست .

و منظور آنان حرکت مفهومی است که برای روح مجرد در عوالم فوق ماده وجود دارد. حرکت مورد نظر اینها از خلل مطالب آتی مشخص خواهد شد. در بحثهای قبل چند جلسه گذشته هم که در مورد انتهای حرکت صحبت می کردیم که الیها المسیر و انتهای مسیر و همه حرکتها به جای مشخصی می شود ،گفتیم منتهی شدن همه حرکتها به یک جا و ختم شدن حرکتها به این معنا نیست که انسان در آن لحظه حرکت دیگری را آغاز نمی کند بعداً نوعی از حرکت ، تکامل پایان خواهد پذیرفت دیگر حرکتی نخواهیم داشت اما به این معنی نیست که دیگر حرکت دیگری آغاز نشود و این مفهوم دیگری است .

موضوع تجرد ذاتی روح و این که روح ذاتاً از عوالم مجرد و فوق ماده است و ذاتاً سنخیت با عوالم بالاتر داشته و متناسب با آنهاست، و با قطع تعلق از بدن و از نظام مادی هیچ گونه معطلی نداشته و آماده ورود به عوالم مجرد و بهشت و بهشت ها بوده و نیازی به تحول و تکامل و کسب آمادگی و سنخیت با عوالم بالاتر را ندارد موضوعی است که با کمی تأمل نقاط ضعف و اشکالات موجود در آن واضح و روشن می گردد.

آیات قرآن مملو است از حرکت روح بعد از مرگ که انسان حقایقی را بعد از مرگ می یابد و همچنین در قیامت هم حقایقی برش روشن می شود و هم در بعد از مرگ حقایقی برش روشن می شود و هم در قیامت مرحله بعد حقایقی برش روشن می شود روشن شدن حقیقت یعنی چه اصلاً ؟ خودش یعنی حرکت دیگر یا یک چیزی به آن می رسد یعنی یک یک چیزی پخته می شود در انسان این که در آیات قرآن ما داریم آنجا چیز هایی را متوجه می شوند پرده هایی کنار می رود بالاخره شهودی انجام خواهد شد و خوب و بد چیز های برشان روشن خواهد شد خوب این یک تحولی است بحث بعدی بحث بسیار مهمی است که من دوست داشتم یک مرتبه این ترا جدا عرض می کردم خدمتتان مرا . بعد می خواندم اما فکر می کنم که فرصت نباشد بحث تنزلات روح انسانهاست که حالا من می خوانم در اواسط بحث توضیحات را اگر نیاز داشت خدمتتان عرض خواهم کرد .

درست است که روح ذاتاً مجرد است و از؛ بحث بعدی تنزلات روح انسان است می خواهد چه بگوید من اول از این بگویم خدمتتان همان بحثش است که اول بحث عرض کردم مطلبی می خواهند ایشان بفرمایند بصورت مبسوط که من مختصراً عرض کردم بحث تنزلات روح انسانهاست که روح انسان یک حقیقت بسیار عالی دارد چون نفخه الهی است دیگر نفخت فیه من روحی از روح خودم در او دمیدم در انسان این نفخه باید عوالم راطی کند دیگر ما الان در عالم ماده هستیم خداوند در مقام لاهوت دمیده دمیده و ما الان در کجا هستیم ؟

در ناسوت هستیم این نفخه ای که دمیده شده از روح خداوند عوالمی را طی کرده حالا وقتی می خواهد قوس نزول را انجام بدهد باید از همین عوالم چکار کند رد بشود . بحث اینست که هر عالمی شرایط زسیتی مربوط به خودش را دارد و این نفخه اگر بخواهد برگردد به آنجا در هرمرحله وقتی می خواسته پایین بیاید حجابهای را گرفته حالا در برگشت باید همه آن حجابها را از دست بدهد لذا این طور نیست که بلافاصله بعد از مرگ بتواند وارد آن برگردد سریع به جایگاه اصلی خودش مقام روحی هست مقام روحی مقام پایینی نیست که این مثلاض بلافاصله بعد از مرگ برگردد به اصل خودش این طور نیست اصلش تازه رفته و می خواسته نزول بکند و تنزل بکند مراحلی را طی کرده تا رسیده به این جا و باید همین مراحل را برگردد به اصل خودش این ماحصل استدلالی است که نویسنده محترم مرقوم فرموده است.

درست است که روح ذاتاً مجرد است و از عوالم تجرد و مجردات است و در اصل مرغ باغ ملکوت است و بلکه بالاتر و در اصل طائر قدسی و از جبروت است و چهره اصلی آن و اصل آن از همان عوالم جبروت و عوالم قرب بهشت هاست و اگر به اصل ذات آن و چهره اصلی آن نظر بکنیم هیچ گونه معطلی نداشته و از سنخ همان عوالم است و نسبت به عالم ماده و مادیات اجنبی است.

از نسخ همان عوالم است در مورد روح فرمود : کل روح من امر ربی "روحرا عالم روح را عالم امر معرفی کرده ما دو عالم کلاًداریم عالم امر و عالم خلق .حالا کاری به این بالاتر از امر هست یا نه ،در مورد خودمان و روح انسان و روح انسان دو عالم را ذکر کرده یکی عالم امر یکی عالم خلق عالم خلق همین عالم ماده است خصوصیاتی دارد و عالم امر خصوصیاتی دارد در عالم ماده اگر حرکتی بخواهد انجام شود خلقی بخواهد انجام شود عالم خلق یعنی همین دیگر خلقی بخواهد انجام بشود احتیاج به مقدمات داریم یعنی حتماً قوه ای باشد که این قوه در بستر زمان به فعلیت برسد یعنی مقدماتی باید طی بشود ا این قوه تبدیل بشود این خصوصیات عالم خلق است لذا خداوند هم وقتی دارد خلق می کند مثلاً می گوید فلان چیز را از فلان چیز آفریدیم بعد این کار را کردم .

مثلاً در مورد مراحل انسان می خواهد بگوید : نطفه بوده تبدیل به علقه شده تبدیل به چی شده نطفه و مضغه و علقه و مراحلی که در قرآن هست مرحله به مرحله دارد یعنی شدن و تکامل و رشد و احتیاج به گذر از مراحل مختلف دارد در بستر زمان عالم امر را وقتی معرفی می کند خداوند تبارک وتعالی این طور نیست فرماید : انما امرنا اذا اراد شی ءان یقول له کن فیکون امر ما این طور است که وقتی خداوند اراده بکند شی را که بشود وقتی به او بگوید بشو می شود مقدمات نمی خواهد و به محض اراده شدن انجام می شود یغنی در عالم امر صرف اراده مساوی است با شدن به محض اراده ایجاد خواهد شد هیچ مقدمه ای ندارد یعنی همین که در عالم امر اراده بکند که چیزی بشود همان نفس اراده شدن است در بهشت داریم که بهشتیان این چنین هستند به محض این که اراده می کنند .

خلق می شود برایشان آنچه که می خواهند ایجاد می شود مقدمات و معطلی ندارد ،لین طور نیست سفارش بدهد مثلاًامروز برای من مرغ درست کنید حالا یک در آشپزخانه به او چند ساعتی معطل کنند بعد بیاورند خدمت آقا این طوری که نیستش به محض اراده ،آنچه را که اراده می کند حاصل خواهد شد و در عالم امر ماده وجود ندارد انما امرنا کلمح البصر : امر مثل یک چشم بهم زدن است این خصوصیات عالم امر است که در قرآن ذکر می کنند یعنی چشم بهم زدن چقدر طول می کشد هیچ می فرماید امر ما این است یعنی به محض اینکه مثلاً چشمت را مهم بزنی تمام آنچه می خواهی حاضر است آنقدر سریع است می خواهد بگوید چی ؟ می خواهد بگوید در عالم امر چیزی بنام زمان وجود ندارد نیت و اراده مساوی است با خلق و ایجاد روح را می فرماید از آن مقام است از آن عالم هست کل روح من امرربی از عالم رب است اما نباید فراموش کنیم و از این نکته غفلت داشته باشیم که چهره اصلی روح انسان و اصل آن موضوعی است و تنزل آن یا تنزلات آن هم یک موضوع دیگری است.

یعنی یک چهره اصلی دارد روح که آن مقامی است که انتساب خداوند تبارک وتعالی دارد می فرماید نفخت فیه من روحی " روح ای یعنی روح با ضافه متکلم وحده (ی)روحی که منسوب به خداست ،انتساب به خدا دارد ،نزدیکترین و کاملترین مخلوق . نردیکترین مخلوق بخدا و کاملترین و مقربترین مخلوق از مخلوقات خدا . کاملتر از روح نداریم ،مقامشان ،ما حتی در دروس معرفت هم عرض کردیم مفصل برای دوستان شایدیکی دو جلسه کرده باشیم ،مقامش بقدری است که قوام کار ملائکه را به روح ذکر می کند یعنی بعضی جاها در قرآن به شما می فرماید می بینم .

می فرماید تنزل الملائکه فی الروح روح ملائکه با روح همراه نازل می شوند ،یعنی روح القدس یا مثلاً جبرئیل اما خوب جبرئیل جزءفرشتگان است . یک جا قرآن می فرمایدتنزل الملائکه بالروح با وسیله است یعنی ملائکه بوسیله روح نازل می شوند ،یعنی اگر روح نباشد ،نزول ملائکه ای هم نخواهد بود روح موجودیت برتراز ملائکه .

بعد می فرماید من از آن در خودم دمیدم یعنی از چیزی که فوق ملائکه هست در خودم دمیدم می کنید به این نکته ظریف برای همین در دروس است که می خوانید پنج شنبه ها در کلاس است و فرمود که ملائکه ها یک حدی دارند اما انسان حدش از آنها هم بالاتر است قرآن می فرماید هیچکدام از ملائکه نیست مگر اینکه حد دارند حدی دارند از آن بالاتر نمی توانند بروند ،حد ملائکه است ،اما در مورد انسان ما فقط یک چیزیداریم جلو سوم خواهیم خواند انشاءالله معرفت نفس بنام فوق تجرد .فوق تجرد یعنی که لا یتنهاهی است و یعنی حد یقف ندارد برایش این موجود . چرا؟ چون روح اینطور است برتر از ملائکه است بالاتر از ملائکه است جایی که روح هست ملائکه نیستند پس ما یک روح داریم بعدی میفرماید نفخت فیه من روحی روحم را در او ندمیدم . روح با آن مقام عالی خودش را در او ندمیدم نه . از او دمیدم در انسان معنی از را هم باید عرض کنم خدمتتان . معنی از روح خودم چون از که می گوید مثل این که می گویند من از عالم بخشیدم وقتیکه می گویند از مالم بخشیدم یعنی چه ؟ یعنی مقداری از مال بخشیدم یا از کتابهایم به او دادم . از کتابهایم به او دادم از کتابهایم به او دادم .از کتابهایم به او دادم در مسئله غیر مادی که می ؛آیی اینطور نیست من می گویم از علم به او دادم ،من از علم چیزی یاد می دهم به دیگران از خودم چیزی کم می شود . اصل علم پیش خودم است با این که اصل علم پیش خودم است می توانم به کسی هم مقداری از علم را بدهم .

در واقع می توانم نزول کنم .مسیر نزولی استاد یادتان هست که عرض کردم دیگر . استاددر مقام خودش عبارت است از یک اندیشه که مربوط به هر هرعالمی که می خواهد باشد ممکن است ریاضی باشد بخواهد از عالم عقل تراوش کند و تنزل وتجلی کند یک موقع استاد می خواهد اصلاً از فوق عقل صحبت بکند بهر حال از خداوند تبارک و تعالی بگوید از بی نهایت بگوید از آنجا که می خواهد بگوید ،باید از آنجا تنزل کند بیاید در عالم عقل و بعد بیاردش در خیال خودش آنچه که می خواهد تصور کند که چه می خواهد بگوید که این خیلی سریع انجام می شود و بعد تبدیلش کند و بیاوردش به لفظ و صوت یعنی ماده تبدیلش بکند .

یعنی یک اندیشه تنزل پیدا کرده تا تبدیل شده به یک موجود مادی بعد این ماده را قوس و صعودش را کی انجام می دهد شاگرد انجام می دهد که گوشش می گیرد و بعد در خیال تصور می کند که اصلاً چه می گوید فرض کنید یک نفر انگلیسی زبان بیاید همین حرفهایی منرا بشنود یا یک نفر که فارسی را اصلاً بلد نیست و یا کم سواد است مثلاً هیچ کدام از صحبتهای بنده را متوجه نمی شود صوت می آید قوای گوش می رود به خیال وارد نمی شود چون خیال آمادگی ندارد این جاست که می گوئیم روح احتیاج به آمادگی ندارد . بعضی ها می آیند این چیز ها را می شنوند ولی بالاتر از خیال را درک نمی کند چرا چون تبدیل به آن نمی توانند بشوند مثل این افراد فاسق و فاجر هستند می آیند مسائل اسلامی را یاد می گیرند بهائی هایی که حاج آقا فرمود در کلاس نمره بیست می گیرد از بینش دینی که بردند معلم دینی بشوند و یا حتی به جاهایی راه پیدا بکنند حالا این طور است واقعاً تبدیل صورت نمی گیرد .

در حد خیال می ماند که اگر روح تزکیه نکرده باشد خیال پاک نباشد خیلی از افراد هستند شاید بنده که می روم در کلاس می نشینم و الفاظ را می شنویم فقط و توی گوش می شنویم و تبدیل در خیال خودمان داریم اینها را اما این که آیا واقعاً تبدیل شده باشیم به آن یا نه و از خیال رد کرده و به عقل و فوق عقل رسیده که ما در مقابل تبدیل شده باشیم به این معلوم نیست خدا می داند .

به هر حال این سیر را کی انجام می دهد تا آن عالم بالا را آنرا شاگرد انجام می دهد در مورد روح می فرماید و نفخت فیه من روحی این روحی از روح خودم در او دمیدم این از که می آید من معنای بعضیت می دهد دیگر من حرف جز معناای بعضیت می دهد وقتی می گوئیم اخذت من الد راهم در جامع المقدمات می خواندیم یعنی یک مقداری از درهم ها را من گرفتم یک مقداری از پولها را . اما چون روح مانند سایر مقولات غیر مادی و مجرد که علم مثال زدم نمونه خوبش را مثال زدم علم ماده نیست به معنای مقدار ندارد و می گویم بعضی از علم را دادم یعنی چه ؟

یعنی دیگر خودم آن علم را ندارم اگر علم را به معنای کتاب بگوئیم که کتاب کاغذ است و ماده است و ماده است و کاغذ است و اینها اینرا دادم ممکن است خودم نداشته باشم اما اگر علم منظور است دارد با خودش و تبدیل شده به او هرگز نمی تواند استاد علمی را به کسی یاد بدهد و خودش نداشته باشد آنرا خودش دارد دیگر . در ضمن این که دارد و این تنزل را انجام می دهد در سیر نزولی انجام می دهد تجلی می کند استاد و نفخه دارد استاد ،اما خودش در همان مقام عالی خودش علمش سر جای خودش هست آن هست اما برای شاگرد هم می تواند تجلی کند و تنزل بکند و میتواند مثل خودش هم درست کند یعنی استاد می تواند تجلی بکند و این سیر شاگرد انجام بدهد و بشود مثل استاد و هیچ تعارفی هم ندارد اینرا دقت کنید به این ظرافتها می تواند تجلی بکند خودش مثل خودش را ایجاد بکند .

وقتی می فرماید نفخت فیه من روحی این نفخه به که معنای تجلی است یعنی تنزل کرده اما تنزلی که تجافی نیست اصطلاحاً تجافی یعنی جا خالی کردن یعنی این طور نیست که از آن بالا جا خالی کرده باشد و دیگر آن بالا نیست این جاست الان در ناسوت است خیر اوج مقام خودش را دارد فقط یک چی کرده ؟ یک تنزل کرده ، یک تجلی کرده ، خوب حالا این نفخه می خواهد برگردد بیاید برسد به اصل خودش دوباره پیوند بخورد به اصل خودش پس دو تا مطلب شد . یکی این که روح در درجه عالی خودش که فوق ملائکه است و فوق تجرد است در جایگاه خودش ثابت است و در نزدیکترین مقام به خداوند تبارک و تعالی است . حالا آن روح یک تنزل کرده می فرماید که اصل آن موضوعی است و تنزل یا تنزلات آن هم موضوع دیگری است روح در اصل از عوالم نور و از عوالم قرب و از عوالم قدس و طهارت است ولاکن در تنزلات خود از موطن اصلی خویش و در هبوط خود از منزلت اولی مراحل و منازل و عوالمی را طی نموده و در آخرین مرحله ی از تنزل به عالم ماده و بدن مادی تعلق یافته است. روح از مواطن اصلی و قرب حضرت حق و از آنجا که بین او و حضرت حق فاصله ای جز این که او مخلوق (ببینید هیچ فاصله ای بین روح و خدا نیست) فاصله ی که می گوید منظور اختلاف است پس هیچ اختلافی بین روح و خدا نیست مگر یک چیز و آن است که خداوند تبارک وتعالی واحد الوجود است واو ممکن الوجود او خالق است و این مخلوق والا فرق دیگری بین خدا روح نیست ما این را در باره معصومین علیهم السلام در دعاهامی گوئیم که هیچ فرقی بین تو و این بندگان خودت که از معصومین هستند می خوانیم نیست الا انهم عبادک مگر اینها بنده تو نیستند و السلام .

والا فرقی بین این چهارده نور این معصومین و تو وجود ندارد علی (ع)فرمودند که معصومین دیگر هم هست نزولنا من الربوبیة یا من الالوحیه ما را از مقام خدایی پایین بیاورد بعد از این که مارا از مقام خدایی پایین آوردید هر چه در مورد ما خواستند بگوئید ،بگوئید یعنی هرچه بگوئید غلو نکرده اید دیگر هر چی در مورد فضائل و کمالات ما بگوئید آزادید فقط خدایی به ما نسبت ندهید همین . آنوقت باز گردید در متن جامعه کبیره ببینید که چه غوغایی است وقتی جامعه کبیره را می خوانید آن چیز هایی که نسبت می دهند به معصومین علیم السلام .

بین او و حضرت حق فاصله ای جز این که او مخلوق و فقیر و وابسته به حضرت حق و از او و قائم به او بوده و حضرت حق خالق او مبدأ او بوده است وجود نداشته حرکت نموده از آن موطن و تنزل کرده و عوالم تجرد را پشت سر گذاشته و عوالم مثال را هم طی نموده و تنزل کرده و در آخرین منزل که منزل ماده و بدن مادی است قرار گرفته. در این تنزل که در حقیقت تنزلات است چون چند تا تنزل کرده دیگر چند مرحله گذرانده رتبه اصلی و چهره واقعی را از دست داده و در هر تنزلی و با پشت سر گذاشتن هر کدام از این عوالم طی شده قسمتی از کمالات وجودی و خصوصیات اصلی و نوری خود را از دست داده و زیر حجاب قرار داده است.

حالا شما تصور کنید نور خورشید را در روز نور خورشید را در روز که نگاه کنید می بینیم اتاق ما روشن است حالا نور خورشید مستقیم در اتاق ما تابیده یا نه نمی تابد دیگر مستقیم که به اتاق ما تابیده بخصوص ساختمان کلاس ما که الان اگر خورشید باشد پشت بخورشید قرار می گیرد و حالت چه طلوع و چه غروب . ولی روشن است این جا هم صبح روشن است این جا که بیایی هم شب هم بعد از ظهر روشن است ولی نور خورشید به جاهایی تا بیده و به واسطه ای هم در این اتاق وجود دارد یعنی چند مرحله را طی کرده . حالا اگر این دیوار را ما برداریم دیوار پشتی مان را برداریم و نور خورشید مستقیم بتابد یعنی پنجره را باز کنیم که ببینیم خورشید را می شود این کار را کرد دیگر پنجره داشته باشد ببینیم .

آخر نور خورشید چطوری است ؟ می تابد وقتی می خورد به شیشه و از شیشه می تابد اما باز خیلی فرق نمی کند شیشه هم شفاف است و حالا اگر مثلاً همین موقع که مثلاً نور خورشید بواسطه به فاصله هایی و و اسطه هایی به این جا است و این جا را روشن کرده است ما این پرده کرکره را بیاندازیم ، باز اتاق روشن هست ، باز هم نور خورشید است اما این نور باز نور ضعیف شده ای است این نوری است که دیگر نور قبلی نیست به هر میزان که پرده باشد آن نور حقیقت چه هست ؟ ضعیف تر می شود و باصطلاح کمتر خواهد شد ريال مثال دیگری که هست مثل نوری است که شما از شیشه های مختلف بتابانید مثل شیشه های فاصله دار داشته باشید بعد یک نوری را بتابانید مثلاً از شیشه آبی که رد شود بعد بیاید به شیشه زرد بخورد بعد بیاید به شیشه قرمز بخورد هر مقدار که بیاید پایین تر تاریک تر می شود ، همان اما نور است و هیچ کس نمی تواند انکار کند که نور نیست این نور هست اما آن نور به درجه خلوص و قدرت و قوت نور اصلی دیگر نیست چرا چون بین آن تابش و بین این که الان ما داریم حجابهای زیادی قرار گرفته است .

آیه شریفه و نفخت فیه من روحی برای اهل تأمل گویای افراد زیادی است از تعبیر روحی چهره اصلی و عالم اصلی روح که نزدیکترین عالم از عوالم قرب است واضح و روشن می گردد این تعبیر حکایت از قرب کامل روح انسان به حضرت حق و نبود فاصله بین او و مبدأ متعال می کند.

چون می گوید روحی دیگر روح واصل صورت اصلی آن به اندازه ای به مبدأ متعال نزدیک است و به اندازه ای از سعه وجودی و از کمالات برخوردار است که منسوب و منتسب به حضرت حق بوده، و نزدیکترین مخلوق و جامعترین و کاملترین مخلوق و جلوه ی جامع و کامل اسماء حسنا و صفات علیای او و مظهر مجدای جمال و جلال اوست. این حکایت تعبیر روحی است اما باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که آیه شریفه نمی گوید و نفخت فیه روحی بلکه می گوید و نفخت فیه من روحی و تعبیر روحی با تعبیر من روحی فرق می کند اگر تعبیر این چنین بود که نفخت فیه روحی، این معنی را می دهد که آنچه در بدن مادی و ترکیب بدنی دمیده شده از همان روح خدا و همان نزدیکترین مخلوق با چهره اصلی و با آن سعه ی وجودی است یعنی آنچه دمیده شده است همان است که روح خداست و مظهر و مجلای اسماء حسنا و صفات علیای او و مخلوق کامل و منسوب به اوست. ولی وقتی این تعبیر این چنین است که و نفخت فیه من روحی، یعنی دمیدم در آن از روحم، طبعاً معنی دیگری می دهد. و مفهوم جمله به این صورت می شود که آنچه دمیده شده است عین همان روح خداست و عین مخلوق جامع و کامل منسوب به خدا نیست. دقت کنید عین همان روح خدا و عین مخلوق جامع و کامل منسوب به خدا نیست. بلکه از آن است از آنجا که کلمه ی «مِن» در جمله مِن روحی به معنی تبعیض و تجزیه نمی تواند باشد زیرا که روح یا روح خدا موجود مجرد غیرمادی و غیر قابل تجزیه و تبعیض است معنی و مفهوم جمله من روحی این خواهد بود که آنچه در بدن انسان دمیده شده است از حقیقت روح خداست و از آن است و نه عین آن است و نه غیر آن و مباین با آن.

دقت کنید در مسئله خلقت که اصلاً چطوری شد این مسئله خلقت هم بکار ما می آید این نکته ببینید این جامی فرماید نه عین آنست و غیر آن و مباین با آن.

یعنی صورت تنزل یافته ای از روح خدا و صورت پایین آمده ای است از آن. (اینجا بعد از آن نقطه بگذارید جمله تمام شده است). آنچه در ترکیب بدنی دمیده شده و در بدن پیاده گردیده است چهره اصلی و صورت اصلی روح منسوب به خدا و آن مخلوق جامع و کامل نیست بلکه صورت نازله ی آن و صورت تنزل یافته ی آن که مراحل و منازلی را از تنزلات تعیین نموده است، بوده و خلاصه چیزی است که حقیقت و اصل و چهره اصلی آن روح خداست. که اگر این صورت تنزل یافته و زیر حجاب ها رفته از مراتب تنزلی و از حجاب ها رها شود همان روح خدا خواهد بود. و این همه نمی شود مگر این که دوباره در عود و برگشت همان راهی را که آمده است برگردد. (زیر این خط بکشید چون خیلی مهم است این جمله). همان راهی را که آمده است برگردد و همان منازل را در حرکت سیر صعودی و مراجعت طی کند و آن منازل و عوالم را پشت سر بگذارد. بنابراین تجرد ذاتی روح انسان و این که روح در اصل از عوالم تجرد است مشکل را حل نمی کند.

پس درست شد که چطور شد پس چرا گفتیم که به حرف تجرد بودن کافی نیست که روح بعد از مرگ بتواند به آن عوالم اصلی خودش برگردد نمی شود.

بنابراین تجرد ذاتی روح انسان و این که روح در اصل از عوالم تجرد است مشکل را حل نمی کند. و نمی شود گفت با انقطاع روح از بدن و روی آور شدن مرگ روح آماده ی ورود به عالم اصلی خود که از آنجا آمده است می باشد و هیچ گونه معطلی در ورود به موطن اصلی خود ندارد. و در بهشت ها می تواند قرار بگیرد و وارد آن نظام و نظام ها شده و جزو آنها گردد. تا موطن اصلی روح یعنی تا عالم قرب و بهشت موعود فاصله ی زیادی وجود دارد و عوالم و منازلی در این بین است، که روح در تنزل از آنها گذشته است و این فاصله باید در برگشت روح طی بشود و طی این فاصله یا طی این منازل و عوالم همان حرکت و تحول و تکامل و نزدیک شدن به صورت و چهره اصلی و در نتیجه به موطن و عالم اصلی است. (زیر این جمله هم خط بکشید، از طی این منازل خط بکشید).

یعنی این حرکت غیر از آن حرکت است نگاه کنید وقتی می گوید طی چون خودش هم از اول حرکت داشته خودش هم موقعی که تنزل کرده حرکت داشته دیگر استاد هم وقتی می خواهد تنزل کند و تجلی کند حرکت باید بکند. زیر این کلمه حرکت هم دقت بفرمائید دارد جواب و سئوال بعدی را هم مسئله حرکت را هم می گوید این تعبیر تعبیر درست است که روح با انقطاع از بدن مادی روی به عالم اصلی خود می آورد ولی این بدان معنی نیست که روح با انقطاع از بدن بلافاصله در عالم قدس و موطن اصلی خود وارد می گردد بلکه به این معنی است که روح بعد از انقطاع از بدن در حرکت صعودی و برگشت خود به عالمی بالاتر از عالم ماده که یکی از عوالم نزولی و در تنزل روح است وارد می گردد و در صعود و برگشت هم به ترتیب شروع نموده و در اولین عالم از عوالمی که برزخ یا عالمی از برزخ است قدم می گذارد و بعد از طی برازخ هم باید عوالم و منازل را طی نموده تا به قرب و موطن اصلی و بهشت و بهشت ها برسد.

در این کلمه برزخ و برازخ لطافتی هست که فرمود: از برزخ یا برزخها باید از برزخ ها رد شوند این هم یک نکته جدید بطوریکه روح آسمان تنزلات خود به ترتیب و حساب شده تنزل نموده است در برگشت و تکامل و تعالی هم باز به ترتیب و حساب شده پیش می رود. و همه ی منازلی را که در تنزل طی نموده است در برگشت و صعود و تعالی هم باید طی کند به طوری که روح در تنزل خود در هر عالمی و در هر منزلی قسمتی از کمالات وجودی و سعه ی وجودی خود را از دست داده است، و در برگشت و تعالی و صعود هم در هر عالمی و هر منزلی به قسمتی از کمالات وجودی نائل می گردد. یعنی این جور نیست که دفعتاً به همه کمالات برسد در هرمرحله به آن کمالاتی که قبلاً در مرحله، نزول از دست داده بود به آن مرحله به همان کمالات خواهد رسید .

این طور نیست که در قوس صعود وقتی به عالم برزخ وارد می شود از کمالات عالم عقل هم برخوردار باشد و یا از عوالم فوق عقل هم برخوردار باشد از آۀن قدرت برخوردار نیست برای همین بهشت برزخی با بهشت اصلی هم فرق دارد. همانطور که جهنم برزخی با جهنم آخرتی هم فرق دارد. در برگشت و تعالی و صعود هم

در هر عالمی و در هر منزلی به قسمتی از کمالات وجودی خود نائل می گردد و به تدریج (زیر کلمه تدریج خط بکشید) از اینجا به بعد، به تدریج سعه ی وجودی اولیه خود را می یابد. و آمادگی وجودی برای نیل به موطن اصلی و قرب حق پیدا می کند،‌ این را تا آخر خط بکشید. تا این جا کافی است چون یک بحث تشبیه ناقص دارد که بسیار بحث جالبی است جلسه بعد خواهم گفت سئوالاتی هم هست مخصوصاً برای دوستان جوان مبتدی خیلی مطرح ی شود در مسائل سیر و سلوک و مسائل رشد به سمت خدا اشتباهات زیادی می کنند .

بعد دچار لغزشها ی زیادی می شوند که انشاءالله سعی کنید یک مقداری از آن سئوالات اساسی که در این مرحله برای خیلی از مبتدیها پیش می آید در جلسه آینده در بحث تشبیه ناقص جواب داده باشیم .

الحمدالله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد و اله الطاهرین

پاسخ به پرسشها :

بله با این دستورات می توانیم برویم عالم برزخ و برزخیها پرده حجاب مثلاً در مورد آب جریان آب شیرینی که در اقیانوس هست ، اقیانوس آبش شور است دیگر تلخ و شور است یک جریان آب شیرین در اقیانوس داریم . می فرماید بینهما لا یبغیان یعنی بین این جرین آب شور یک برزخی هست که ایندو تا آب شیرین و شور را نمی گذارد با هم آمیخته شوند به هم برسند تا طی شوند آن جریان آب شیرین جریان دارد وسط اقیانوس . خود اینهم یک ماجرایی است اصلاً گفته برزخ برزخ یعنی حائل مثل حجاب که حائل است مثلاً لباس ما چیز یکه حائل است پس دو چیز که از یک جهت خصوصیات این طرف را دارد و از یک طرف خصوصیات آن طرفرا دارد .

عالم برزخ ،عالمی است بین عالم ماده و عالم فوق برزخ که خصوصیاتی از آنجا را دارد و خصوصیاتی هم از عالم ماده را دارد که در دروس معرفت عرض کردیم از عالم ماده چه چیز را دارد ،اندازه دارد ، شکل دارد این چیز ها صورت دارد . و هم از عالم بالاتر از خودش و عالم جبروت و اینها هم تجرد را دارد بله پایان حرکتها به این معنا که خواندیم دیگر نه به معنای دیگر ی که است باز پایان حرکت یعنی روز از بین رفتن جنبه های وجه الخلقی و ظهور جنبه وجه الله کل عالم ماده است دیگر همه حرکتها که داریم بله به معنای غیر از این همه معنایی که خواندیم بله هست بله حرکت به غیر از این معنا بله قدر که می گوئیم منظور نه مثلاً حالا اولاً برزخ به معنای تام است بعد یک ما عرض کردم یک مقدار از حرکتها یمان مربوط به همین مسائل آداب شرعیات و چیز های دیگر است که داریم بعد ما عرض کردیم که این احکام این سئوالها نباید مطرح بشود ایجاد شود برای شما دیگر این احکام یک طوری است که اثرش اثر بی نهایت دارد یعنی وقتی فردا غداً حساب ولاعمل حساب خوب حالا شما الان هم - بله دیگر تا بینهایت می رود مثل الان دیگر ،الان هم شما مثلاً یک نفر عمل می کند می زند توی چشم یکی ، چشم او را کور می کند ، کوری را مستمر است او دارد . لحظه ای که این عمل صورت گرفته یک ثانیه است اما نتیجه اش را حسابش را ، جزایش را همه اش می ماند .بله اصلاً آنجا خود عمل است ولی باصطلاح صورت برزخی عمل است ببین عمل همانی همان عمل است آنج هم اما آن عمل وقتی وارد صورت برزخی خودش می شود چه نتیجه ای دارد ؟ - همان است – نه آنجا به این عنوان که شما می گویی مثلاً شما آمدی یک عملی انجام بدهی و یک جزایی در مقابلش بگیرید نه قیامت است

الحمد الله رب العالمین و صل الله علی سید نا محمد و آله الطاهرین