مباحث معنوی؛ جلسه دوم
سلام علیکم و رحمة الله
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم/ بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین اللهم صل علی محمد و آل محمد و لعنت الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
دعای عرفه و اهمیت آن
فردا انشاءالله دعای عرفه را خواهیم خواند. دعای عرفه را که تقسیم کردیم آنهایی که نیاز داشتند را گرفتند که دعای مصور را بگیرند. دسته عزیزان هست، آنهایی که مفاتیح انجام میدهند. البته این در مفاتیح قسمت دومی هم دارد. در آن قسمت بسیار بلند و عالی هست. امشب اگر برسم یک مقدار از آن برایتان میخوانم. یک ضمیمهای دارد که در این نیستش، در خود مفاتیح هستش. اگر خوب دقت کرده باشید، ای کاش حواسم بود میگفتم که دعاهایتان را بیاورید و همین مقداری که دارم توضیح میدهم از روی کتاب اصطلاحاً ورق بزنید و نگاه بکنید.
مسئله خدا و توحید، ریشه حل مسائل زندگی
مهمترین مسئله زندگی انسان که سایر مسائل مبتنی بر اوست، مسئله خداست، توحید. تا مسئله خدا حل نشود، مسئله توحید، هیچ کدام از مسائل زندگی انسان حل نخواهد شد. یعنی مبدأ جهان و آنی که من را مثل خودش خلق کرده، این را خوب دقت کنید. ما در این جهان آفرینش بعد از خدا، به اهمیت خود ما کس دیگری نیست. یعنی خداست که به واسطه خلق ما به خودش تبریک میگوید: «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ». بنابراین بقیه آفرینش طفیل وجود انسان هستند. جدیها، در این ضیافت یکی خود خداست که اصل است، یکی تجلیاش است که انسان هست، بقیه همه این کائنات، موجودات، آسمان، زمین، همه اینها برای ارتباط این دو تا خلق شدند، یعنی خدا و انسان. بقیه هر چی هست. لذا اگر به این جدیت به خودمان نگاه نکنیم، خیلی باخت میکنیم، چون خدا به ما خیلی جدی نگاه کرد. «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» گمان کردید که شما را بیهوده خلق کردیم، عبث خلق کردیم، و به سوی ما بازگشت نمیکنید؟ عبث نیستیم. وقتی ابدیت هست، عبث دیگر نیست چیزی. بدون ابدیت بله، همه چیز عبث است. همانطور که بدون دنیا، حرکت جنین در رحم بیهوده است. قلب تهیه کردن، دست تهیه کردن، پا تهیه کردن، چشم تهیه کردن، گوش تهیه کردن بیهوده است. زمانی میگوییم حرکت جنین معنادار هست که چی را ببینیم پشت تولد، دوران جنین یک تولد را ببینیم و یک حیات دنیا را. در دنیا هم دنیا اگر ابدیت نباشد، آخرتی نباشد، بیهوده است و این همه حرکات بینهایتطلبانه انسان، کششهای بینهایت انسان بیهوده هدر میرود و از بین میرود. اگر بینهایتطلبی هست، اگر کششهای بینهایتطلبانهای هست، اگر عشقهای بینهایت هست، اگر خواستهها، ارادهها، میل بینهایتی وجود دارد، باید جهان ابدی و بینهایتی وجود داشته باشد تا انسان ارضا بشود. «و لقد علتم نَشْأَةَ الْأُولَى» شما نشئه اولی را دیدید، «فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» چرا متذکر نشئه بعدی نمی شوید. وقتی اولی را می بینید متذکر آخر هم باشید. به هر حال مثل خلقت، مسئله جدی هست. انسان اگر در این نظامی که همه چیزش به دست یک نفر هست، به دست خدا، نتواند این مسئله را حلش بکند، برای همیشه گیج زندگی میکند، گنگ زندگی میکند و در سراب هستش. مسئله خدا که حل شد، یعنی مبدأ، یعنی اینکه یکی، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. این خدا شروع کرد به تجلی. همه چیز دیگر با خدا معنا پیدا میکند و بدون آن بیمعنا هست. همه کسانی که در مراحل مختلف زندگی لنگ میزنند، مثلاً در ارتباطشان با قرآن، قرآن برایشان زیر سؤال است، نمیفهمندش، لنگ میزنند، باید برگردند به ریشه. اشتباه کردهاند، یعنی پله را ضعیف آمدهاند و مرحله توحید را خوب رد نکردهاند. کسی که با پیغمبر نمیتواند ارتباط برقرار کند، نبوت برایش مسئله است. وحی مسئله است، اعجاز مسئله است، باید برگردد به توحید دوباره. کسانی که معاد را نمیفهمند، اعتقاد به آن ندارند، ضعیف هستند، نمیتوانند خوب جذب ارتباط برقرار کنند، نمیتوانند با ماورای طبیعت انس بگیرند. کسی که با امامت مسئله دارد، کسی که با عصمت مسئله دارد، کسی که معصوم را نمیتواند درک بکند، مقامات معصومین را نمیتواند درک بکند، همه اینها مبتنی بر توحید هستش. اگر توحید یک نفر قوی باشد، بقیه مسیر پر قدرت می رود. ما اگر در مسائل دینی، به خصوص در معارف، لنگ میزنیم، گیجی و گنگی داریم، برای این است که مسئله توحید درست حل نشده، خدا را خوب نشناختیم، شفاف نگاهش نمیکنیم. تا این مسئله هم برطرف نشود، ما در مراحل بعدی همیشه لنگ می زنیم. اصول اساسی در همه معارف بشری، معارف الهی، توحید هستش که این باید حل بشود. لذا باید روی این سرمایهگذاری کرد. برای اینکه مسئله توحید حل بشود، قرآن مراحل شناخت توحید را برای ما معرفی میکند. پله به پله هستش، از مرحله ابتدایی شروع میکنیم، مرحله متوسط و مرحله عالی.
راههای شناخت توحید: آفاق و انفس
در مورد دو مرحله اول میفرماید: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» ما آیات خودمان را، نشانههای خودمان را، آیه و نشانه یعنی چه؟ یعنی ما وقتی به آن آیه و نشانه توجه میکنیم، به چی میرسیم؟ به اصل و حقیقت شیء میرسیم. دو راهشان در قرآن اینجوری بیان میکند: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» آیات خودمان را یک در آفاق، کل جهان، جهان خارج از خودتان، در طبیعت قرار دادیم و «وَفِي أَنفُسِهِمْ» در درونشان به دو دسته. دسته سوم که میگویند. پس اولین راه به موجودات خارج نگاه میکند. برای کسانی که میخواهند از آغاز شروع کنند در توحید، دچار شک و تردید و دلهره میشوند، تند و تند شک میکنند در توحید، اضطراب دارند، وسوسه میآید سراغشان، میگوید اول از طریق معلول به علت، اثر به مؤثر شروع کن. ولی خب این باید قوی انجام بگیرد. خوب دقت بکنید.
فطرت انسان و نگاه به ریشه اشیاء
ما همیشه به طور فطری، این خیلی لطیف و ظریف هستش، به طور فطری هر وقت به چیزی نگاه میکنیم، همزمان با او به چیزهای دیگری هم نگاه میکنیم. یعنی اینجوری نیست که ما یک چیز را همیشه مستقل به آن توجه بکنیم. شما وقتی که به این انگشتر بنده توجه میکنید، همین الان، بدون استثنا هر کس من میگویم هر کس اینجوری نیست بگوید من اینجوری نیستم. من میگویم یک دانه در شماها نیست، نه در شماها، در هیچ جای عالم نیست، اینجوری که من میگویم نباشد. به محض اینکه به این انگشتر نگاه میکنی، خب ظاهرش یک انگشتر است، اما در درون شما چند اتفاق میافتد، چند تا چیز در نظرتان هست. به جنسش توجه میکنید، نقره است. در ذهنتان هست که نقره یعنی چه؟ مفهوم هست برایتان. یک کار، یک معدن بوده، سنگی بوده، درآوردیم، نقره ای استخراج کردیم، نقره تولید شده. این نقره در کارخانه آمده، به اشیاء صدها و هزاران اشیاء تبدیل شده، یکیش همین انگشتر است. این انگشتر را، یعنی شما معدن را میبینید، کارگرهای معدن را میبینید، استخراج معدن را میبینید، کار روی نقره را میبینید، که شده. ساخت این انگشتر را میبینید، سازنده انگشتر را میبینید، سفارشدهنده انگشتر را میبینید. وقتی میگویم این حرز هست، دعا مثلاً درش هست، شما دعایش را مینویسید، میبینید، دعای معصومش را توجه دارید بهش، نویسنده دعا کی گفته، کی نوشته، کی تا کرده، کی در این گذاشته، با چه جنسی، سفارشدهنده انگشتر، سازنده انگشتر، آن کسی که این طراحیهای روی انگشتر را ایجاد کرده، همه را نگاه می کنید. بهش توجه دارید. اصلا نمی توانید این جوری نباشید. یک چیز معمولی، همین دستمال کاغذی که در دست من هست. یک چیز ساده. هیچ وقتی نگاهش میکنی به طراح بسته دستمال نگاه میکنید، به اینکه از کجا آمده، ریشهاش چی هست، تا شده دستمال، به تولیدکننده اش، به سفارشدهندهاش، به عرض کنم فروشندهاش، مغازهای که آورده، کی این را خریده و کی آورده اینجا، با چه نیتی آورده اینجا. یعنی شما همیشه اینها را دارید.
وقتی تابلو نگاه میکنید، آثار هنری که هست، این فرشهایی که زیر پایتان است، وقتی نگاه میکنید بهش، همینجوری که بهش نگاه نمیکنی که. ما وقتی نگاه میکنیم به یک فرش، چهجوری میبینی فرش را؟ جنس، رنگ، طراح، بافنده، سفارشدهنده، خریدار، خریدار اولیه، فروشنده، به مشتری و مشتری. کی آورده این را، کی این را پهنش کرده. به این ساختمان که نگاه میکنی، همزمان همه این چیزهایی که هست، باهاش هست: بنا، زمین، کارگرها، همه را باهاش نگاه میکنی. این به طور فطری است. هیچ انسانی هم خارج از این نیستش. وقتی می روید در نمایشگاه نقاشی، در نمایشگاه نقاشی شما چه میبینید؟ وقتی دارید به نقاشی نگاه میکنید، همزمان توجهتان به چه هستش؟ به نقاش. میگوید کی این را کشیده؟ کی این رنگها را ترکیب کرده؟ احمقانهترین تفکر که وجود ندارد، به صورت حقیقی وجود ندارد. اول به صورت لفظی چرا، میلیونها نفر از این حماقت به خرج دادهاند در طول تاریخ. احمقانهترین تفکر، خرافیترین تفکر این است که وقتی من به یک شیء نگاه میکنم، هیچکدام این چیزها بهش نگاه نکنم، او را مستقل و ورقلومبیده از طبیعت ببینم. چنین چیزی نیست. ممکن است من در ادعا بیایم بگویم که بله، جهان، این همه نظم، ریشه ندارد، خود به خود به وجود آمده. اما فطرتاً همچین چیزی را قبول نمیکنم. خداوند هم قیامت ما را بر اساس عقل و فطرت او محاکمه میکند، نه بر اساس ادعاها و الفاظی که به کار بردیم. براساس شعورمان. هیچ انسانی از روی کره زمین نیست، حتی دیوانهها هم این جوری نیستند، که وقتی یک چیزی را میبینند، او را ورقلومبیده از طبیعت ببینند و بی ریشه نگاه نکنند. اصلاً همچین کسی ما نداریم. وقتی نگاه میکند به اشیاء، به ریشه او، آفریننده او، خالق او، طراح او، سازنده او نگاه میکند.
داستان نیوتون و اثبات خالق
یک تابلو شما نگاه میکنید. یک تابلو، این تابلویی که شما نگاه می کنید مثلاً یک برگ گل، مثلاً یک دسته گل محمدی صلی الله علیه و آله و سلم، تا می بینید یک نفر باهاش نقاشی کرده باهاش، چی می گویی؟ می گویید عجب گل قشنگی نقاشی کرده. ولی بالاخره گلی حقیقتی دارد. یک نفر نقاشی کرد، یک نفر بوم را ساخته، رنگ زده، رنگ و چیزهای دیگر هستش که اینها انجام شده تا شما چه ازش میبیند؟ شما بعدها مرحله نمیدانم چندم تازه این گل را نگاه میکنید. به محض اینکه چشمت بخورد به تابلو، شما اول همه اندیشهها باهاش هست و همه چیز در نظر شما ثابت و مقرر و بدیهی است و چون بدیهی هست ما معمولا بهش توجه نداریم. ما بهش توجه نمی کنیم. بدیهی است دیگر برای ما. داستان نیوتون، داستان بسیار آموزندهای است. نیوتون با یکی از دوستانش روی مسئله خدا اختلاف نظر داشتند. این دوستش به هیچ وجه زیر بار این قضیه نمیرفت که جهان خالقی دارد. یک روز روی منظومه کار میکردند. یک ماکتی از منظومه شمسی درست میکند. ماکت را در خانه میگذارد. یک خورشیدی، یک ماهی، یک زمینی، یک مشتری، یک مریخی، اینها را بغل هم می گذارد. دوست نیوتون وقتی میآید خانه، میبیند، میگوید چقدر ماکت قشنگی است. این را کی ساخته؟ نیوتون میگوید هیچکس نساخته، این خودش ساخته شده. این به قدری ناراحت میشود، خیلی بهش برمیخورد این نحوه حرف زدن نیوتون. میگوید تو فکر کردی من احمقم که به من می گویی این خودش ساخته شده؟ مگر میشود؟ نیوتون میگوید تو ماکت را قبول نمیکنی، میگویی حماقت است اگر کسی فکر بکند که این خودش ساخته شده. آن وقت اصلش که من این ماکت را از رویش ساختم، ماکت از رویش ساختم، اصل را چهجوری میتوانی باور بکنی که خودش ساخته شده؟ با این نظم محیرالعقولش. یعنی حماقت است دیگر. فطرت برمیگردد. در فطرتش احمقانهترین تصور این هستش که یک شیء را ببیند و فکر کند این شی، آن هم ماده بیشعور، ماده بیشعور خودش منظم شده، خودش. آن هم چه نظمی؟ از نظر ریاضی میلیاردها شرایط باید کنار هم قرار بگیرد تا یکی از سادهترین نظمهایی که ما در طبیعت داریم، نه نظمهای پیچیدهها، مثل چشم، گوش، دست، بدن انسان، این نه، یک نظم ساده. میلیاردها احتمال باید کنار هم قرار بگیرد تا بشود یک نظم ساده در طبیعت برقرار شود. مثل اینکه الان شما چند درصد احتمال میدهی که یک آدمی که کور است، بیسواد است، بیاید یک ماژیک بردارید اینجا یک متنی برای شما بنویسد؟ چند درصد؟ نمی توانیم بپذیریم این را. این ابتداییترین راه، یکی از محکمترین راهها هست. یعنی خدا بر اساس همین قیامت محاکمه میکند افراد را. شما فکر نکنید این استدلال استدلال ضعیفی است. اگر میتوانید ردش بکنید، فشار بیاورید. همینجا کسی میتواند قبول قبول نکند، با شجاعت بگوید من قبول نمیکنم.
دین پیرزنان و فطرت خداجویی
که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و سلم به پیرزن میگوید که «اللهم صل علی محمد و آل محمد» خدا را چگونه شناختی؟ میگوید این که من دارم میچرخانمش، اگر نچرخانم نمیچرخد. خیلی ساده. جهان با این عظمت کی میخواهد بگرداندش؟ بدون گرداننده امکان دارد؟ حضرت فرمود: «علیکم بدین العجائز» دین پیرزنها شما را سفارش میکنم به دین پیرزن. دین فطری، فطریترین روش. من می آییم در طبیعت، یک دانه گیاه میبینم، یک درخت میبینم، میلیونها گیاه دارم میبینم، میلیونها نوع حیوان دارم میبینم، حشره دارم میبینم. همه هم در سیستم اکوسیستم با همدیگر مرتبط هستند، دائماً با هم در تقابل و تعامل هستند. بعد آخه چقدر آدم باید احمق باشد؟ حالا شما میخواهی خدا را انکار بکنی، ناظم را انکار بکنی، چه میخواهی جایش بگذاری؟ چهجوری توجیه اش میکنی؟ ولی قرآن میگوید چون اینها شهوت دارند، طبیعتگرایی فرهنگش این است، غیر از فطرتگرایی است. تا میبیند ایمان می آورد، طبیعتگرایی اینجوری است، تا میتواند مقاومت میکند برای حذف خدا. برای اینکه چیزی به اسم خدا در زندگی مطرح نشود، اعترافی نشود به خدا، به رسمیت شناخته نشود. «بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ» قرآن میگوید چون انسان میخواهد آینده را گناه بکند، فجور بکند، آیندهاش باز باشد، راحت هر کاری دلش خواست بکند. «يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ» سوال می کند که قیامت کجاست؟ چه دوغی چه کشکی؟ کی رفته، کی آمده؟ خدا کو؟ خدا که زیر کار جراحی من، خدا را ندیدم. در لوله آزمایش هم پیدا نکردم. کو خدا! یعنی روی فطریترین مسائل و محکمترین مسائل پا میگذارد. برای اینکه می خواهد شهوترانی بکند. انسان این جوری است. یعنی وقتی که بخواهد شهوترانی بکند، بدیهیترین چیزها را نمیبیند. مخصوصاً پشت میکند بهش که نبیند اصلاً. اصلاً نبیند. ولی یک آدم عاقل معمولی و متعادل این چهجوری میتواند انکار بکند؟
دعوت قرآن به مطالعه آیات الهی
لذا قرآن دائماً ما را به مطالعه آیات معرفی میکند، راهنمایی میکند. یک سره می گوید بروید به سراغ آیات. ببینید. «أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» به شتر نگاه بکنید، «وَإِلَى السَّمَاءِ كَيْفَ رُفِعَتْ/ وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ/وَإِلَى الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ» نگاه بکنید. شتر، آسمان، زمین، کوهها. آسمان که انسان واقعاً من شبهایی که چهارشنبه از قم میآیم، کمتر جرأت میکنم بروم نگاه بکنم. در ماشین گهگاهی همینجوری نگاه میکنم و بلافاصله صورتم را برمیگردانم. تحمل نگاه به آسمان برای من خیلی سخت هستش. واقعاً عظمتش انسان را تحتالشعاع قرار میدهد. میلیاردها ستاره منظم پیش هم چیده شدهاند. همه هم دارند با تو کار دارند، با تو حرف میزنند. همهشان به تو میگویند که ما برای تو آفریده شدیم. مواظب خودت باش. همه شان همین را به ما می گویند. حرف دارند، حرفهای جدی. قرآن میفرماید صاحبان خرد وقتی که شبها به آسمان نگاه میکنند، می آید به ستاره نگاه می کند، خیلی حرف دارد برای ما. «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» خدایا تو این را بیهوده خلق نکردی. مگر میشود صدها میلیارد ستاره را کنار هم خدا بیکار چیده باشد بغل هم که چی؟ حرف دارد باهات، کار دارد باهات. خودش هم می گوید: «ام حسبتم انما خلقناکم عبثا» فکر کردید بیهوده خلق شدید! نگاه کن یک مدت به آسمان، تمرین بکن این را، اگر باهات حرف نزد، واقعاً جرأت میخواهد. قدرت می خواهد که به آسمان خوب نگاه میکند، میپیچاند آدم را اگر یک ذره طولش بدهی. خیلی حرف دارد. مگر این که انسان دور از جان گاو باشد که علف فقط میخورد، گل را میبیند، راحت له اش میکند و میرود. والا آدم این کار را نمیکند. آدم وقتی ببیند گل باهاش حرف دارد. «برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتریست معرفت کردگار». حرف دارد با آدم. میگوید صاحبان خرد به محض اینکه به آسمان نگاه میکنند، یک دفعه میگویند که خدایا بیهوده خلق نکردهای. «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» خدایا تو منزهی، ما را از جهنم نجات بده. یعنی وقتی نگاه به آسمان میکنی و به ستارهها میبرد تو را تا غایت خلقت، و اینکه تو کی هستی و چه مسئولیتی داری و ابدیتی فراروی تو است و بهشت و جهنمی هست و جهنم را میبینی و میترسی، بعد به خدا پناه میبری. مگر دروغ است این؟ خدا دارد راجع به انسانهای صاحبان صاحب خرد بحث میکند. میگوید صاحبان خرد اینجوریاند. وقتی نگاه میکنند به آسمان تا جهنم میروند، جهنم را میبینند و بعد میترسند و بعد به خدا پناه میآورند. که خدایا «فقنا عذاب النار» ما را از جهنم نجات بده، ما را جهنمی نکن. آسمان این کار را میکند. یک دانه برگ این کار را میکند. یک دانه گل این کار را میکند. یک دانه پشه این کار را میکند با انسان. یک مورچه وقتی نگاهش میکنی، خیلی حرف دارد باهات. بد است آدم مثل حیوان بیاید پا بگذارد روی اینها، رد شود برود بعد هیچ توجه نکند. همه حرف دارند، پیام دارند. خودت، اعضای بدنت را نگاه کن. چشمت، یک جنین را نگاه کن وقتی تازه نطفهاش بسته میشود، بعد به صورت یک نوزاد زیبا درمیآید با آن همه عواطف، احساسات عالی که دارد، با آن همه قوایی که دارد به دنیا میآید. چهجوری؟ این اولین راه که ما را دائماً دعوت کرده به مطالعه جهان، نظم محیرالعقول. ستارهها را دائماً تذکر داده که با ستارهها زیاد فکر بکنید. امام رضا علیه السلام میفرماید کسی که نجومش خوب نیست یا نجوم نمیداند، توحیدش هم ضعیف است. به بدن خیلی سفارش شده. مطالعه بدن بکنید، اجزای بدن که شما در دعای عرفه میبینید. سیدالشهدا باز میکند قسمتهای مختلف بدن را. یعنی در عکسی هم که شما مطالعه بفرمایید، ملاحظه بفرمایید، می بینید که حضرت وقتی شروع میکند دعاها را، نعمتهای خدا را میگوید، از جنین شروع میکند. میگوید از ورود انسان به جنین و تحت آن تاریکیهای سهگانه در رحم بحث میکند. بعد در مورد کشتیها، در مورد خیلی چیزهای دیگر، در مورد قسمتهای مختلف بدن حضرت در دعا دارد. قسمتی که شما الان عکسش را در تصویر میبینید، دندان، گوش، چشم، حلق، پارههای جگر، فاصلههای رو پردههایی که بین اجزای مختلف در درون بدن هست، همه را حضرت به اسم می گوید. کی؟ ۱۴۰۰ سال پیش. چیزهایی دارد حضرت مطرح میکند که آن موقع شاید تشریح اصلاً به این چیزها راه پیدا نکرده بود. ولی حضرت دقیق دارد بیان میکند اینها را. این ها را به عنوان نعمتهای خدا میگوید و بیان میکند. استخوانها، پا، مفاصل، ناخنها، همه را حضرت دانه دانه در همین دعا میآورد که انشاءالله شما فردا میخوانید. سلسله اعصاب، بعد حالتهای انسان مثل خواب، بیداری، چه چه. دانه دانه تمام اینها را حضرت بیان میکند و به عنوان آیات آفاقی مورد توجه قرار میدهد.
لذت مطالعه طبیعت و تفکر در خلقت
این یک راه و خدا میداند که چقدر لذتبخش است مطالعه طبیعت. «کان اکثر عبادة ابی ذر رحمة الله علیه التفکر» تفکر «فی خلق الله». بالاترین عبادت ابوذر این بود که در خلق خدا، در مخلوقات خدا تفکر میکرد یا اساساً تفکر میکرد. بیشترین عبادتش این بود. خیلی لذتبخش است. شما یک مدت اینجوری بروید سراغ طبیعت به عنوان آینههای جورواجوری که خدا را نشان میدهد، زیبایی را میبینید، رنگها را میبینید، طراحیها را میبینید، نقشهای مختلف، هزاران هزار نقش در این گلها نگاه بکنید، مست میکند انسان را. مست میکند. بروید در جنگل یک کمی که انس بگیری، یواش یواش حرف زدن اینها را می شنوید. «کل قد علم صلاته و تسبیحه» همه اینها نماز دارند، تسبیح دارند. یواش یواش تسبیحاتش هم میآید سراغتان. یک موقع که تنها میروی در جنگل، میبینی همه دارند با تو حرف میزنند. همه آشنا هستند. حیوان آشنات هستند. همه را به عنوان آیه خدا میبینیم. یک مار را که میبینی، دیگر ازش نمیترسی. دیگر منفورت نیست. به عنوان یک مخلوق خدا و آینه خدا وقتی بهش نگاه میکنی، چقدر حکمت درش است. خیلی قشنگ باهات حرف میزند. کوه می روی می بینی همه اش دارد باهات حرف میزند. میرود در دریا. خود دریا که بماند. «یا من فی البحر عجائبه» در جوشن کبیر میخوانیم. ای کسی که عجایب خودت را در دریا قرار دادی. یعنی این میلیاردها میلیارد عجایبی که ما روی زمین میبینیم، هیچ، میفرماید اصل عجایب در دریاست. فیلمهایی که میگذارند شبها نگاه بکنید. هزاران نوع ماهی، هر کدام رنگهای مختلف، تنوع رنگ، نحوه غذاخوردن. کی، کی، کجا طراحی شده اینها؟ خلق شده اینها برای چه؟ بعد میگوید: «إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ» یک بازیچه است. اینها را آفریده. میلیاردها میلیارد موجود را. بعد میگوید یک بازیچه است. این تشریفات عظیم را راه انداخته برای بشر. خورشید چند میلیون سال، ماه، زمین چند میلیارد سال. فضا را آماده کرده. بشر را آورده با چه تشریفات عظیمی. میلیاردها سال قبل از اینکه این بشر را بفرستدش اینجا، تشریفات برایش راه انداخته. بعد آوردش اینجا. چه اکرامی دارد. قرآن میفرماید ما اکرام کردیم بنی آدم را. با این تشریفات آورده. بعد میگوید همه اش مال شماست. به خاطر تو خلق کردم همه را. همه اشیاء به خاطر تو است.
ما از آن تو، تو آن کیستی! ما از آن تو. تو از آن کیستی؟ وقتی نگاه میکنی این همه گلها را، میگویی این را برای من خلق شده. به افتخار من. حیوانها را می بینی، همه به افتخار تو خلق شدهاند. درختها را میبینی. میلیونها گیاه به افتخار تو خلق شدند. کوهها به افتخار تو. جنگلها، دریاها، موجودات دریا، همه به افتخار تو خلق شدهاند. چه تشریفاتی برای بشر راه انداخته خدا. آن طرف میخواهد چه بکند؟ ما چه میفهمیم؟ چون در رحمیم فعلاً. تازه همه اینها در رحم است. آن طرف خدا میخواهد چه تشریفاتی راه بیندازد. حالا اگر امشب من حوصله داشتم برایتان از بهشت میگویم. اگر حالم اجازه داد که ما این طرف را ببینیم چه خبر است. میروی در دریا، میبینی که صدای تسبیحش دارد میآید و حرف میزند با تو. اگر درست نگاه بکنی، میروی، وادارت میکند به سجده کردن. نمیتوانی تو گل را ببینی، سجده نکنی. نمیتوانی درخت را ببینی با آن همه زیباییها و قشنگیهایی که درش است، سجده نکنی. وادارت میکند. با خودت به سجده، با خودشان وادارت میکنند به سجده. «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» هر چه که در آسمان است دارد تسبیح میکند. تو هم وادرت میکند به تسبیح گفتن اگر درست نگاهش کنی. اگر از نگاه عادی و حیوانی بیاییم بیرون، عادتاً نگاهش نکنیم. تویی که میروی یک تابلو میبینی در نمایشگاه می گویی چه کسی این را کشیده، چقدر قشنگ. ولی وقتی اصلش را میبینی، غافل میشوی ازش. اگر درست نگاه بکنی، همانجوری که تابلو را نگاه میکنی به یک اشیاء دیگر نگاه بکنی، بعد میبینی که همه اشیا با تو حرف دارند. تو تنها نیستی. عالم شلوغی است. خیلی شلوغ. اطراف تو چه حرفها که نیست. چه اذکاری که نیست. چه تسبیحاتی که نیست. اطرافت پر از تسبیح هست. یکسره با تو دارد حرف می زند. همه موجودات. این راه اول. ای کاش فرصت بود برایتان بیشتر توضیح میدادم. ولی این تمرینی است. خودتان بروید. بروید یک گل نگاه بکنید. ببینید چهجوری دلتان را میبرد. یک دانه پرنده را بردارید، نگاهش بکنید. ببینید چه جوری دلتان را می برد. ببنیید وادار به سجده نمیشوی؟ ببین گریهتان را در نمیآورد؟ ببین به استغفار وادارت نمیکند؟ ببین تا بهشت و جهنم نمیبرد تو را؟ ببین خودت را به یاد خودت نمیاندازد؟ اگر درست نگاه بکنی.
راه دوم: مطالعه نفس و شناخت خود
راه دوم: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ» نفس. دومین راه نفس است. یعنی در مخلوقات کاملترین نفس. چون راه سوم دیگر در طبیعت نیست، در مخلوقات نیست. راه دوم در عالیترین نشانه خداست. در بزرگترین مظهر خداست. در آینه تمامنمای خداست. نفس خودت هست. به نفس میگویند کون جامع. آنهایی که معرفت نفس نخواندند، میرسند انشاءالله میخوانند. یعنی در نفس خداوند از طبیعت و ماده گذاشته تا خود خودش. همه را جمع کرده در نفس. هستی جامع. کون جامع. فوق عقلی دارد، عقل دارد، وهم دارد، خیال دارد، بدن هم دارد. همه را انسان یک جا جمع کرده خداوند برایش. اگر انسان با خودش انس بگیرد اگر انس بگیرد با خودش، با خودش. بدبختی این است که ما بمیریم، برویم آن طرف، بفهمیم که چقدر کور برخورد کردیم با طبیعت و با خودمان. چقدر بد رفتار کردیم. چقدر بد نگاه کردیم.
یکی از بالاترین لذتها، عیاشیهای تمامعیار انسان، خلوت با خودش هست. فکر در خودش. خیلی سفارش شده به ما که ما به خودمان بپردازیم. فرمود: هر کس خودش را نمیشناسد، هیچچیز را نمیشناسد. هیچچیزی را و اگر کسی خودش را شناخت، همه چیز را شناخته. همه چیز را. چرا؟ چون کون جامع است. اگر خودت را بشناسی، ماده را خوب میشناسی. عالم برزخ را خوب میشناسی. عالم تجرد را خوب میشناسی. فوق عقل و خود خدا را هم خوب میشناسی. «من عرف نفسه فقد عرف ربه». ببینید چه هیولایی است این نفس. چه موجود بیپایانی هست. که شناختش مساوی است با شناخت از همه چیز و شناختش مساوی است با شناخت خدا. چهجوری هست؟ بد است ما را خلق کردهاند، اینقدر گیج زندگی بکنیم؟ این عقل را برای چی دادند؟ «إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا» قیامت میپرسند بابا، با این گوشت چه کار کردی؟ با این چشمت چه کار کردی؟ با این قلب؟ اعضا، جوارح، قوایی که بهت دادیم چکار کردیم؟ دائماً دارد ما را مذمت میکند. «لَعَلَّهُمْ تَعْقِلُونَ» «لَعَلَّهُمْ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» «أَفَلَا تَشْعُرُونَ» همه اش به شعور و عقل را دعوت کردهاند. بد است آدم بیشعور زندگی کند، بیعقل زندگی بکند. کمی فکر بکنید. کمی شعور خرج بکنید. این همه خدا پر کرده عالم را از خودش. تو را پر کرده از خودش. بیرون هم پر کرده از خودش. باز دنبال خدا میگردی؟ باز میخواهیم برویم دنبال اثباتش. یک کاریکاتور روزنامه کشیده بود، خیلی سال پیش، اوایل انقلاب یادم است. یک آقایی پشت کرده بود به خورشید. سایهاش افتاده بود جلویش. سایهاش تاریک بود، یک چیزی گم کرده بود. بعد چراغ قوه برداشته بشود در سایه اش دنبال گمشده اش در سایه خودش میگشت. چراغ قوه به درد نمیخورد. به نوری است؟ نور خیلی عظیمتر از آن هست. یک کم بیا این طرف تر، سایه ات را نمی بینی همه چیز را پیدا می کنی. ما پشت کردیم به خدا، دنبال نمیدانم خوشبختی و سعادت و راه زندگی میگردیم. طبیعتزدگی کور میکند آدمها را. به محض اینکه شما توجه به شأن حیوانی میکنی، شأن فطریت فلج میشود. آن وقت واضحترین آیات را نمیبینی. واقعاً ما میتوانیم شب اول قبر جواب بدهیم؟ بگوییم چی را ندیدیم. بگوییم چی برایمان حل نشده بود، در چی شک داشتیم؟ می گوید چی مشکوک بود برای شما؟ کجایش تردیدآمیز بود؟ تو که تابلو نقاشی می دیدی می گفتی این نقاش دارد. تو نه، بچه، بچه کوچولو. شما بچه کوچولو ر ا صدا نکنی، برنمیگردد به مرکز صدا؟ فطرتاً در تو گذاشته بودیم. در چی شک داشتی؟ چه واضح نبود برایت؟ کم آیه نشانت دادیم؟ کم میدیدی؟ چی را؟ چقدر آیه؟ چقدر تجلی کنم برایت؟ در چند چهره تجلی کنم؟ میلیاردها چهره خودم را بهت نشان دادم. چشم نداشتی ببینی؟ باز می گوید من شک دارم. این هست که آدم باید پس کردنی بخورد آنجا. این هست که ملائکه عصبانی برخورد میکنند با آدم. « عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ» خفه شو، حرف نزن. «قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ » اخسو به سگ می گویند. پخه. آیه قرآن است. اخْسَئُوا حرف نزن. دهانت را ببند. اصلا نمی گذارند تو حرف بزنی. اجازه نمی دهند حرف بزنی. فقط برو آن تو. چه حرفی داری بزنیم؟ چی را می خواستیم انکار کنیم؟ خدایی که میلیاردها چهره داشت، به خودت، به تو نشان داد خودش را. زندگی ات، در درون خودت. تازه بگوییم: ما نفهمیدیم. ما شک داشتیم. ما را برگردان. خدایا ما را برگردان. خدا طبیعتش را اینقدر ضعیف نیامده که یک نفر با شک خدا از دنیا برود. آنی که با شک از دنیا میرود، حتماً جنایت کرده با خودش. خداوند طبیعت و انسان را اینقدر ضعیف نیافریده که بخواهد برای پیدا کردن خدا ۳۰ سال فکر کند. کو؟ کی غایب است خدا؟ من فرصت ندارم حالات بچه را برای شما بشکافم که بچه در همان بچگی برایش خدا مثل روز روشن است. بچه نوزاد. «كل مولود یولد علی الفطرة» هر موجودی بر فطرت خداجویی و خداخواهی خلق شده، عشق بر خدا خلق شده. همهتان را همینجوری خلق کردم. عاشق خودم. همهتان را. بعد چی را می خواهید انکار کنید. مگر انکار کردنی این چیز؟ واقعاً ما گردنکلفتهای کمونیست را دیدیم وقتی آوردندشان پای تلویزیون، میخواستند حرف بزنند زبانشان بند آمده. همین شیرمرد عرصه علم و فلسفه، حضرت آیت الله مصباح یزدی، حفظه الله تعالی، آوردند تلویزیون بزرگان کمونیست را صدا کردند که بیاید مناظره کنیم. نیامدند. دو سه جلسه بعد گفتند ما نمی آییم. حرف دارید بیاید بزنید. تلویزیون در اختیارتان است. هیچ وقت تاریخ اینقدر به شما اجازه نداده بودند که آزادی بیاید در تلویزیون برای میلیونها انسان صحبت کنید و از بیخدایی حرف بزنید. مگر شما نمی گویید خدا نیست. بیایید تلویزیون بگویید. ثابت کنید. حرف دارید بیاید بزنید. نیامدند. بعد هم تازه رفت توبه کرد و شروع کرد گریه کردن و استغفار در زندان. می گفت عمرم را باختم، من چقدر مردم را منحرف کردم. آن بهازین، آن احسان طبری، گردنکلفت ایدئولوگ. بقیهشان که آدمکش بودند، جانی و شهوت ران بودند . آنها که هیچی. خودشان میدانستند برای چی رفتند آنجا. بهشون هم گفتند شما چرا رفتید جذف این گروهها شدید آنجا؟ گفتند دختر درش زیاد است. انصافاً خداوکیلی ما میدانیم خدا هست، مخلص خدا هم هستیم. دختر زیاد زیر دست و پای ما ریخته بودند آنجا، می رویم آنجا از این حرفها می زنیم که ما راه بدهند آنجا.
بینهایتطلبی انسان و اثبات وجود خدا
«بَلِ الْإِنسَانُ يُرِيدُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ» انسان می خواهد گناه بکند. می زند زیر همه چیز. درون خودمان نگاه بکنیم. مطالعه کن. حالتهای خودت. خوابت میآید، بیدار میشوی، غمگین میشوی، شاد میشوی، تعجب میکنی، در فکر میروی، بیرون میآیی، سرمستی، مشنگی، در لاک میروی. اینقدر گذاشته که ببینی. بینهایتطلبی، به کمالات محدود راضی نمیشوی. بینهایتطلبی یعنی چه؟ میشود راحت از کنارش رد شد؟ میگوید همین که شما بینهایت خلقتان کردهاند، بینهایتطلب یعنی چه؟ اینکه شما به هیچ کمالی راضی نمیشوید. فکر کنید یعنی چه؟ فکر کنید شما در میان همه کمالات دنیا فقط بینهایتش را میخواهید. لذت بهتان میدهم، بینهایت می خواهید. ثروت میدهم، بینهایت میخواهید. علم، بینهایت می خواهید. قدرت میدهم، بینهایت. از همه چیز بینهایت، بینهایتخواهی یعنی چه؟ خوب دقت کنید. بی نهایت خواهی. عزیز من، اگر تشنگی هست، باید آب باشد. اگر گرسنگی است، باید نان باشد. اگر چشم هست، طول موج باید باشد. اگر گوش هست، فرکانس هم باید باشد. اگر طلب بینهایت است، بینهایت هم باید باشد. تو چی را میطلبی؟ چی را میخواهی؟ چهجوری راضی میشوی؟ به خودت نگاه کن. به اندیشه خودت. فقط با خدا آرامش پیدا میکنی. با بینهایت. یک دانه انسان سراغ دارید با مظاهر محدود ارضا شده باشد تا به حال؟ بگوید بسم هست. این کاخ شاه را بروید ببینید. بینهایتطلبی را نگاه بکن یعنی چه؟ کاخهایش را نگاه بکنیم. اینقدر مردک عقدهای بوده، مثلاً مبل لویی نمیدانم چندم خریده، گذاشته آنجا. مسواک کی را گذاشته مثلا، تا ارضا بشود. این همه دارد، ارضا نمیشود. یک ذره با هم بشکافیم این بینهایتطلبی را چیزی ازش در میآوریم. یک صلوات ختم بفرمایید.
این اصل، انسان از هر کمالی بینهایت آن را میخواهد و به هیچ کمال محدودی راضی نیست. بینهایت. طلب میکند. طلب بینهایت دارد. طلب را بشکافیم با هم این معنای طلب یعنی چه؟ تو یک ذره به اینکه آیات را در درون خودتان گذاشتیم یعنی چه؟ به فطری بودن یعنی چه؟
1. طلب هر چیزی نشانه سنخیت با آن چیز است. پس با بینهایت سنخیت داریم. طلب هر چیزی نشانه سنخیت آن چیز است. یعنی شما نمیتوانید یک چیزی را بطلبید که با آن سنخیت نداشته باشد. اگر آب را میطلبی، چیزی داری که با آب سنخیت دارد. چشمت فقط با طول موج ارضا میشود و گوشت فقط با فرکانس. اگر هوس میکنی، هوسها با تو سنخیت دارند. هر چی که هوس میکنی. ما مثلاً اگر الان خسته شده بودیم، دعا خوانده بودیم یک ساعت، دعا کردید. حالا مثلاً یکی اینجا خاک میآوردیم جلوی شما بخورید، سنگ میآوردیم، کاغذ. کسی نمی خورد. می گوید من سنخیت ندارم با آن. چی را می خواهم؟ آن چیزی که با من تناسب داشته باشد. طلب، همیشه انسان چیزی را میطلبد که حتماً گنجایشش وجود دارد، و سنخیت دارد با آن. بدون سنخیت و شباهت که طلبی نیست. پس اگر ما بینهایتطلبیم، با بینهایت چه داریم؟ سنخیت داریم که میتوانیم جذبش بکنیم. شما چرا خاک نمیخورید؟ چرا چوب نمیخورید؟ سنخیت نداریم با آن. طلبی هم وجود ندارد. همه طلبها معلول سنخیت است.
2. طلب چیزی نشانه ظرفیت آن چیز است. پس ما چی داریم؟ ظرفیت بینهایت داریم. اولین اینکه اینجا بگوییم ما ۱۰۰ نفر می خواهند بیایند اینجا بنشینند. جا داریم؟ می توانیم صد نفر را جا بدهیم. ولی 500 نفر بخواهند بیایند جا داریم؟ نه، محدودیت نشان میدهد اینجا. چون ظرفیت ندارد. همیشه وقتی میگوییم میخواهم، یعنی دارم ظرفیت. شما الان غذا بخور. وقتی سیر بشوی دیگر نمی خواهی. اگر غذا بیاورند جلوت، حالت به هم میخورد. بهترین غذا که دوستش داری، حالت به هم میخورد. چرا؟ چون پر شدی دیگر. زمانی می گوییم میخواهم که جا داشته باشی. وقتی که به ثروت میدهند، باز ثروت بالاتر میخواهی. قدرت میدهند، قدرت بالاتر میخواهی. لذت می دهند، لذت بالاتر میخواهی. علم میدهند، علم بالاتر میخواهی. به هیچ حدی محدود نیستی یعنی چه؟ یعنی ظرفیتت بینهایت است. یعنی حددار نیستی. این همان مفهوم فوق عقل است که در معرفت نفس اثبات کردیم. انشاءالله آنهایی که نرسیدهاند، میرسند. پس اگر بینهایت را میطلبی، یکسره میخواهی و هیچ وقت هم بس نیست، سنخیت باهاش داری. اینها بحثهای دینی نیست. دقت کنید. اینها فکر راجع بهش کرد. ما هیچ بحث دینی نمی خواهیم بکنیم اینجا. کسی می گوید قبول ندارم، قبول نداشته باشد.
3. طلب هر چیزی نشانه شناخت آن چیز است. پس ما نسبت به بینهایت چه داریم؟ شناخت داریم. ما چیزی که نمیشناسیم، قاعدهاش هم می نویسم برایتان: طلب مجهول مطلق چیست؟ محال است. شما چیزی که اصلاً نمیشناسیدش، میطلبیدش؟ ما همیشه چیزی را میطلبیم که نحوه آشنایی و شناخت نسبت بهش داریم. والا چه طلبی؟ شما الان کیوی چند ساله آمده ایران؟ ۵ سال، ۶ سال، بگو ۱۰ سال. خبر نداشتیم. طلبی نداشتیم نسبت بهش. وقتی شناختیمش، تازه طلبی. بنده مثلاً در بعضی از جاهایی که بودم، میوههایی خوردم که در ایران هنوز نیامده. خود من هم همان یک بار آنجا خوردم. اصلاً نیست از این میوه ها در ایران. یک چیز خیلی عجیب غریب. خب من الان به شما می گوییم شما یک مقدار مختصر شناختی که پیدا کنی، میگویی که بد نیست این چیزی که آقای شجاعی می گوید خود ما هم بخوریم. وقتی میفهمی چیزی هست، میطلبی. الان شما مثلاً خبر ندارید که یک مجلس خیلی عالیتری مثلاً ما در طول هفته یک جایی داریم، هوس نمی کنید. ولی وقتی یک چیز خیلی عالیتر آنجا هست می گویی کاش ما هم بودیم. شناخت طلب میآورد. چیزی که مطلقاً مجهول هست، مطلوب هم نیست. نمیتوانیم بخواهیمش ما. پس وقتی ما بینهایتطلبی میکنیم، نسبت به بینهایت چه داریم؟ یک شناخت داریم. اصل تکمیل کننده اصل چهارم است.
4. طلب هر چیزی معلول نشانه بهرهبرداری از آن چیز است. پس ما قبلاً هم بینهایت را شناختهایم و هم از آن بهرهبرداری کردهایم. اینجوری نیستش که ما همینجوری ورقلمیده باشیم در طبیعت، بعد خدا را بخواهیم. اگر ما قبلاً پیش خدا نبودیم و خدا را مزه نکرده بودیم و نچشیده بودیمش، الان اینجا چهجوری میخواهیم هوس او را بکنیم؟ ما قبلاً روح بودیم و «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي». قبلاً نزدیکترین موجود، شبیهترین موجود به خدا بودیم. در اوج قدرت، عزت، علم، ثروت و کمالات بودیم. حالا آمدیم اینجا بدبخت شدیم در طبیعت. منتها آن موقع یکی بودیم همهمان، در یک واحد بودیم به نام الروح. حالا چه شدیم؟ حالا شدیم انسانهای مختلف. ارواح شدیم. میخواهیم برگردیم آنجا. پس ما قبلاً خدا را درکش کردیم. همآغوشی باهاش داشتیم. لذت بردیم ازش. چشیدیمش اینجا به هیچچیزی قانع نیستیم. اگر خدا را نچشیده بودیم، هر چیزی می دادند اینجا قانع میشدیم. ولی چراقانع نیستیم؟ برای اینکه قبلاً تجربه کردیم سلطنت را. قبلاً حکومت و بینهایت بودن را تجربه کردیم و به غیر بینهایت بودن راضی نیستیم. لذا در اوصاف بهشت اگر برسیم برایتان که بهشت را بینهایت است. چون انسان در بهشت کوچولو جایش نمیشود. به دردش نمیخورد. بهشتی میخواهد که نتواند تا تهش برود. نعمتی میخواهد که تمام نشود. برای همین انسان مظهر خداست در بهشت دیگر. خداوند وقتی نامه میفرستد برای مؤمن، نامه را نگاه کنید متنش را «مِنَ الْحَيِّ الْقَيُّومِ الَّذِي لَا يَمُوتُ إِلَى الْحَيِّ الْقَيُّومِ» از خدای زنده پایداری که هرگز نمیمیرد، به زنده و پایداری که هرگز نمیمیرد. شدیم مثل خدا. هر چه اراده میکردم، همان میشد. امروز هم تو همینجوری هستی مثل من که هر چی اراده کنی می شود. ما غیر از اگر به این نرسیم، ارضا نمیشویم. ناراحت نمیشوی. فقط با آن راحت میشویم، با آن ارضا می شویم.
5. طلب هر چیزی نشانه وجود آن چیز است. چیزی که موجود نیست، ما نمیخواهیمش. نه چیزی که مجهول نیست. آن بحثش جداست. چیزی که مجهول نیست، را نمیخواهیم. چیزی که موجود نیست هم نمیخواهیم. اگر موجود نباشد، طلبی نسبت بهش نداریم. اگر ما طلب داریم، حتماً چیزی وجود دارد. امام در نامهای که به گورباچف نوشتند، نوشتند اگر ما علم بینهایت میطلبیم، پس معلوم است معدن علمی بینهایت وجود دارد که ما هی داریم بهش نزدیک میشویم. بشر با طی مراتب مختلف در طول سالهای مختلف دارد به هی علم میرسد. به معدن علم دارد نزدیک میکند خودش را. هی کشف میکند اسرار خلقت را و دارد نزدیک میکند خودش را. پس یک علم بینهایتی وجود دارد. اگر ما قدرت بینهایت میخواهیم، پس قدرت بینهایت وجود دارد. اگر ما لذت بینهایت، کمال بینهایت، عزت بینهایت، عمر بینهایت، تمام نشود، ابدیت را میخواهیم، پس باید باشد که ما میخواهیمش. والا اگر نباشد، چه ساختاری در ما تنظیم شده؟ چه دستگاهی در ما تعبیه شده که بینهایت را میخواهد؟ ظلم است دیگر، بیحکمت است. عاقلانه نیست که در ما بینهایتطلبی تعبیه شود و در خارج بینهایتی وجود نداشته باشد. معقول نیست. عقل اصلاً جواب نمیدهد. خب تا الان بحث دینی نداشتیم. این بحث معقول. حالا. حالا ما وقتی که پس انسان وقتی به خودش مطالعه کند، درست نگاه بکند خودش را، این آیات را درست بررسی بکند، میبیند که بینهایتطلب است. قبل، ظرفیت بینهایت دارد. قبلاً بینهایت را تجربهاش کرده. بینهایت را می شناسد و بینهایت وجود دارد. خب بینهایت از نظر ریاضی دارم میگویم باز بحث دینی نمیکنیم. بینهایت تنها یک مصداق دارد. یک مصداق. چرا؟ چرا بینهایتی که ما میخواهیم فقط یک دانه ازش هست؟ دو تا نیست. نه، چون دو تا باشد، بینهایت نیست، محدود میشود. اگر ما بینهایت میخواهیم، فطرت ما و عقل ما میگوید بینهایت یکی نمیتواند بیشتر از یکی باشد. این می شود توحید. حالا نگاه کنید چطوری از خودمان دارد درمیآید اصول عقاید. اصول دین چهجوری در خود ما خدا تعبیه کرده همهاش را؟ احتیاج به اینکه پیغمبران هیچ وقت حرف جدیدی برای ما نیاوردند. پیغمبران هر چه که دارند میگویند، از چی دارند میگویند؟ از درون خودمان میگویند. لذا علی علیه السلام فرمود: خداوند انبیا را فرستاد تا میثاقهای فطری را فقط یادآوری کند. فقط ما از فطرت خودمان غافل می شویم. از فکر کردن خودمان غافل میشویم. غافل میشویم به خودمان فکر کنیم. همه اصول. پس از نظر ریاضی بینهایت یک مصداق بیشتر ندارد. یک دانه است. آن یک دانه را بهش میگوییم الله. چرا الله را انتخاب کردیم؟ اسم دیگری نمیگذاریم؟ الله به عربی یعنی چه؟ یعنی ذاتی که همه کمالات را داراست. الله. آن بینهایت اسمش الله هستش. فطرت ما، خود ما به ما گواهی میدهد که هست و به ما گواهی میدهد که یکی است. دو تا نمیتواند باشد اساساً. توحید از وجود خودمان می آید. حالا نگاه کنید الان از وجود خودمان چه را درآوردیم؟ این را درآوردیم. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» این آیه الان از کجا نازل شد؟ از عرش نفسمان به خودمان نازل شد. همه قرآن را ما میتوانیم از توی نفس در بیاوریم آیاتش را. خودم دارم خودم به خودم دارم میگویم «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». نفس من دارد میگوید «اللَّهُ الصَّمَدُ». چرا؟ چون بینهایت است. نمیتواند ضعف داشته باشد. باید صمد باشد. بینهایت است. نفس من بهم میگوید «لَمْ يَلِدْ». نمیتواند زاییده شده باشد. بزاید «وَلَمْ يُولَدْ» و نفس من به من میگوید: «و لم یکن له کفوا احد» دیگر من از پیغمبر نمیشنوم. قرآنی که از بیرون به من میآید، نمیشنوم. قرآنی که خودم دارم انشا میکنم، لذتش خیلی زیاد است. وقتی میخوانمش، خیلی برایم لذت دارد این قرآن. قرآنی که خودم شهود میکنم در درون خودم. شهود میکنم. نه اینکه بهم خبر بدهند، بگویند بگو «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». بگو «هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». نه. خودم میگویم «هو اللَّهُ أَحَدٌ». خودم می گویم: «الله الصمد» خودم لذت می برم. قرآن در وجود خودم بهم نازل میشود. این است که اگر کسی مهمان خدا بشود، خدا بهش قرآن میدهد. شب قدر، ماه رمضان که ماه قرآن است، یعنی این خوراک خدا به شما میدهد. یعنی قرآن را به تک تک شما نازل میکند. به تک تک نفستان نازل میشود و مورد وحی قرار میگیرد. وقتی به این شهود رسیدی، میبینی که آن معشوقی که تو میخواستی، بینهایتطلب بودی، یکی بیشتر نیست. آن یکی هم کیست؟ آن یکی هم خداست. بنابراین شما بزرگترین شعار پیغمبر، که فرمود: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا» هیچ الهی، اله یعنی همان معشوق. فارسیش فقط یک معنا بیشتر ندارد، آن هم دلبر هست. هیچ معشوق و دلبری جز الله، آن ذاتی که همه کمالات را در خود دارد، وجود ندارد. این را من از کجا درآوردم؟ از پیغمبر شنیدم یا در کتاب حدیث خواندم؟ نه. از کجا درآوردم؟ نفس خودم دارد بهم میگوید و چون نفس خودم بهم میگوید، میتوانم دیگر از این به بعد راستش سر نماز بگویم. بگویم: اشهد. من دیگر دارم شهادت میدهم. چون شهادت کار شوخی نیست. شهادت یعنی تو به شهود خودت شاهد هستی. نه اینکه دیگران بهت گفتند. تو اگر دیگران بهت گفته باشند، شنیده باشی که نمیتوانی بروی دادگاه بگویی من شهادت میدهم که فلان کس مقصر است، فلان کس بیگناه است. غلط است. وقتی میتوانی بگویی اشهد، یعنی شهادت میدهم که خودت شهود کرده باشی. خودت چهجوری میتوانی شهود کنی؟ نه اینکه پیغمبر گفت، علی گفت قرآن گفت. این که شهود نشد. این شنیدیم ما این را. نه، خودت نگاه کن. ببین «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» درست است یا غلط است. تو خودت پیدایش کن. خودت این نفست دارد میگوید. میگوید «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ» تنهاست. «لَا شَرِيكَ لَهُ» هیچ شریکی ندارد. خودت با خودت حرف بزن. میآید برای خودت. تشهد به تو نازل میشود. توحید به تو نازل میشود. آیات قرآن به تو نازل میشود. از خودت دارند درمیآیند اینها همه اش. قیامت همه را در خودمان درمیآورند. تو چه را انکار میکردی؟ انکار نمی شود کرد. تو را بافتنت با این حقیقت. بافتنت از اول با عشق به خودش بافتت. ساختت. میتوانی بگویی دوستش ندارم؟ میتوانی بگویی که نیست؟ چی را می توانی انکار کنی. این که در خود ما هست. بینهایتطلبی انسان را میتوانی انکار کنی؟ می توانی انکار کنی که بینهایتطلبی معناش ظرفیت بینهایت، سنخیت با بینهایت، وجود بینهایت، بهرهبرداری از بینهایت است؟ می توانی انکار بکنی؟ عقلاً میتوانی؟ کاری با دین ندارم. بیا انکار کن. می توانی انکار بکنی که بینهایت میتواند بیش از یک مصداق داشته باشد؟ نمیتوانی انکار بکنی. و پیغمبر میآید به ما میگوید عزیز من، آن یک مصداق خداست. منم که تو را خلقت کردم. آن را میفرستد سراغت. دیگر حالا که نفست دارد این چیزها را بهت میگوید، آن منم. این هم پیغمبرم. این هم معجزهاش. این هم کتاب. همه آن چیزهایی که در دل تو هست، در کتاب نوشته. فرستادیم برایت. این هم نامه من. پاشو بیا. بیخود وقت تلف نکن. «لَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» جز خدا دنبال معشوق دیگری نباشید. چون مال دلبر دیگری نباشید. چون اصلاً نیست. دلبری وجود ندارد. از درون خودت درش بیاور. این معرفت نفس که آیات خودمان را، نشانههای خودمان را در تو گذاشتیم، یعنی این. حالا من امشب خیلی ابتدایی صحبت کردم. انشاءالله عزیزان دروس معرفت نفس را خیلیهایتان خواندید. بقیه هم میخوانند. یواش یواش آنجا همه اش برهانی ثابت است سر جای خودش. آیاتمان را در درون خودتان بهتان نشان میدهیم. فقط یک ذره مطالعه کن خودت را. مطالعه کن. اگر این را میفهمی که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». رب من صمد است. من در خودم درآوردم. واحد است. احد است. «لَمْ يَلِدْ» است و «لَمْ يُولَدْ و لم یکن له کفوا احد» است. رب من است. شما هیچ یک از صفات خدا را نمیتوانید پیدا بکنید که در خودتان نباشد. همهاش هست. غیر از واجبالوجود بودن. دست روی هر چه بگذاری، اگر در خودتان پیدایش نکردید، این از کجا آمده در خود ما؟ کی به ما داده؟ منشأش چیست؟ مبدأش کجاست؟ معدنش کیست؟ اگر من رحمت دارم، اگر من بخشندگی دارم، اگر من مهربانی دارم، اگر من دوست دارم رزاق باشم، به دیگران خیر برسانم، چه چیزی به من داده این حس را؟ مگر وجود ندارد؟ از کجا آمده این؟ ببین چقدر شرافت داده به ما. از خودش در ما چهجوری گذاشته. ما را به کجا دارد دعوت میکند؟ کجا دارد ما را میبرد؟ چه چیزی برای ما تدارک دیده؟ چه آیندهای برای ما ترسیم کرده؟ این شکر ندارد؟ آن وقت من باید دنبال این بگردم که خدا برای چه ما را خلق کرد؟ برای چه ما خلق شدیم؟ دیگر دنبال هدف میخواهم بگردم؟ برای چه؟ خودم میفهمم دیگر برای چی. خدایا خوب کردی خلقم کردی. چقدر خوب کردی من را خلق کردی. یکی از این مناجات امام سجاد علیه السلام داریم: خدایا چقدر خوب کردی با من که من را هدایتم کردی به اسلام. چقدر با من خوب رفتار کردی. بدخورای اینجوری، طبیعت یک ذره بهش اجازه بدهی، گیجت میکند. گیجت میکند. شروع میکنی چنگول انداختن. جنگ کردن با خدا. جسارت، بیادبی، پرخاشگری، تندی، بغض ورزیدن نسبت به خدا. این هم دو مرحله.
مناجات امام حسین در دعای عرفه
خب در فقرات دعای عرفه میرسیم. فردا ببین چه روز غوغایی است. سیدالشهدا چه کار میکند. «مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ» تو کی غایب بودی که من دنبال یک دلیلی بگردم بخواهم ثابتت بکنم؟ مگر موجودات کوچولو میتوانند بیایند دلیل تو بشوند؟ اصلاً مگر غیر تو ظهوری دارد خدایا؟ غیر از تو مگر چیزی ظهور دارد؟ جهان پر از توست. پر از تو. خود قرآن قشنگ میگوید: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» هر جا برگردید، خداست. در کجا خدا نیست؟ هر چهرهای را که نگاه کنید، هر شیء و زمین، بالا، آسمان، هر جا نگاه کنید، خدا خودش را دارد نشان میدهد. خب این قسمتها را برایتان بخوانم. اول از اینکه می گوید خسته شدم خدایا امام حسین. میگوید خدایا من دیگر خستهام. دوست ندارم با مورچه و با شتر و با آسمان و زمین و حیوانات دنبال تو بگردم. این مال مبتدیهاست. این مال کسانی که بیتوجهاند. خدایا من را در این آیات نگردان. اول ببین خودش همه آیات خودش را دارد ذکر میکند در دعا. دیدید که ذکر می کند ذکر می کند ذکر می کنید می آید یک جایی میرسد میگوید خدایا دیگر خستهام. «إِلَهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ» خدایا تفکر من در آثار تو، دیدار من را با تو فاصله میاندازد. من خسته میشوم. ذهنم دچار تشویش میشود. از کثرات میخواهم بیایم دنبال تو بگردم خوب نیست. دور میشوم ازت. هی من را در فیزیک و شیمی، در زیستشناسی و حیوانشناسی و گیاهشناسی و اینها نکشان. از اینها بخواهم بیایم دنبال تو. از معلولها بگردم دنبال علت. «فَاجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَ» فجمعنی یعنی جمعم کن. جمعم کن از این تفرقه بیرونم بیاور. «عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي» با یک خدمتی که من را وصل بکند به تو. جمعم کن خدایا زودتر. «كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِمَا هُوَ فِي وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ» چه چیزی هست که بخواهد از این طریق تو باهاش ثابت بشوی؟ ما چگونه میتوانیم با اشیایی که همه در وجودشان به تو فقیرند و محتاجند، به تو استدلال بکنیم؟ من وقتی یک گیاه و یک درخت و آسمان را نگاه میکنم، خودش دارد داد میزند من فقیرم. همه شان دارند می گویند ما ممکنالوجودیم. کدام یک از این اشیاء عالم وقتی نگاهش میکنیم، داد نمیزند بگوید ما خدا داریم؟ ما مخلوقیم. دست روی یک چیزی بگذاری بگوید من مستقلم. چهجوری از اینها استدلال بکنم؟ «أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ» آیا چیز دیگری هست که ظهور داشته باشد غیر از خودت تا بخواهد تو را نشان بدهد؟ وسیله ظهور تو باشد؟ «مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ» کی غایب بودی که بخواهد دنبال دلیلی بگردیم که تو را ثابت بکنیم؟ «حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ» تو کی دور بودی تا این آثار، مطالعات اینجوری بخواهد ما را به تو نزدیک بکند؟ کی دور بودی؟ وقتی میگوید هر جا برگردی، خدا پیشتان هست. ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم، به بحث معرفت نفسی اش دقت کن. پر از خدایی. از رگ گردن نزدیکتر یعنی چه؟ یعنی همه جا حضور دارد. مگر میشود ظهور نداشته باشد؟ آخرین نفری که آب را میشناسد، ماهی است. چرا؟ چون همیشه غرق آب بوده. دیر میشناسد. ما همیشه غرق خداییم. نمی شناسیم. داریم قیامت که میشود، میگوییم این بود خدا؟ غرق خداییم. کور باشد چشمی که تو را نمیبیند. نفرین دارد واقعاً. آدم انقدر خر باشد. اینقدر ابله باشد. احمق باشد. دیگر نمیبینم. نیست. چی نیست؟ چی رو می خواهی ثابت کنی؟ حالا آدم با خدا، زبان خدا بگوید خدا نیست. با زبانی که خدا بهش داده، با عقلی که خدا بهش داده، استدلال بکند خدا نیست. چقدر خندهدار است.
اما از این جا به بعد چی می گوید: « وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیبا» چقدر زیانکار است بندهای که از محبت تو هیچ نصیب و بهرهای ندارد، از خدا. این خدا دوستداشتنی نیست؟ یک همچین خدایی که اینجوری برای ما تجلی کرده. همیشه در کنارمان و بغلمان هست. در خواب تکان میخوری، بغلت است. تا بلند میشویم، اولین کسی که دارد نگاهت میکند، خداست. در دریا میروی، باهات هست. در صحرا میروی، باهات است. در خواب، در پردههای خیالاتت باهات هست، در اوهامت میروی، باهات است. اصلا نمی توانی بیرونش کنی. دقت کنید این مطلب فطری را که هر وقت میخواهی بگویی خدا هست، هست. می توانی داد بزنی، صداش کنی، همه جا باهات هست. کافرترین افراد همینجور هستند. در داستان کشتی تایتانیک در این کشتی که غرق شد، یک آدمی بود اعتقاد به خدا نداشت. با یک موحدی بحث میکرد. موحد به کافر می گفت که خدا هست، او زیربار نمیرفت. کشتی که خورد به کوه یخ. من دیگر حالا در این حول الان میگشتم یک روز باز کردم کابین خودمان دیدم که نشسته آنجا دارد گریه میکند و می گوید: ای خدایا نجاتم بده. همین که می گفت خدا نیست. چقدر نزدیک دیده خدا را در همان کابین، می گوید خدایا به دادم برس و نجاتم بده. خیلی بد است این خدا را آدم دوست نداشته باشد. باهاش رفاقت نکند. برود دنبال عیاشیهای طبیعی، وقت تلف کردن، دنبال محدودها. ابراهیم علیه السلام چقدر قشنگ گفت: «إِنِّي لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» من افولکنندهها را دوست ندارم. من موقتها را دوست ندارم. من رفتنیها را دوست ندارم. « وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ » همه وجه دلم را رو به کسی کردم که آسمان و زمین را خلق کرده. من با او رفیقم. «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ». چقدر قشنگ است این. «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» خدایا چقدر اشتباه کردم. این همه جوانیام، عمرم را تلف کردم بیخود. «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» هیچ محبوبی جز تو نبود. هیچ دلبری جز تو نبود. «سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» تو منزهی. این همه بهت بد گفتم. این همه بد در موردت فکر کردم. این همه تهمت بهت زدم. این همه دروغ بهت بستم. این همه ظالمانه بهت نگاه کردم. این همه ازت فرار کردم و بد گفتم و بد کردم. «سُبْحَانَكَ» تو منزهی «إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» من ظالم بودم. بد کردم. چه آشتی خوبی است در نماز غفیله. یکی از حرفهای برای آشتیکنان این حرف قشنگ است. این ذکر خیلی حرف خوبی برای آشتیکنان است. «لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ» خدایا غلط کردم. جز تو کسی نیست که دوستش داشته باشم. جز تو کسی به درد دوست داشتن نمیخورد. ارزش این را ندارد که من بهش دل ببندم. اشتباه کردم همه را. «إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ» ظالم بودم. اشتباه فکر کردم.
قبلش فقرات خیلی زیبا و قشنگی دارد. دوست داشتم اینها را می خواندم. خسته شدید دیگر. «إِلَهِي عَلِمْتُ» قبلش میگوید: «إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَتَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْءٍ» خدایا من میفهمم، درک میکنم که تو از این همه تنقلات و اختلافاتی که در آثار خودت داری، در چهرهها، میلیاردها چهره در من تجلی کردی. منظورت این بوده که «أَنَّ مُرَادَكَ» منظورت این بوده که «أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ» خودت را من در همه چیز نشان بدهی. در همه اشیاء خودت را به من نشان بدهی. آخه این خدایی که اینقدر با ما همراهی دارد، مگر فراموشکردنی است؟ مگر میشود فراموشش کرد؟ امام سجاد خیلی قشنگ میگوید: «كَيْفَ أَنْسَاكَ وَأَنْتَ ذَاكِرِي» خدای من، تو را چهجوری فراموش کنم در حالی که تو همیشه به یاد من هستی و با منی؟ «وَكَيْفَ أَلْهُو عَنْكَ وَأَنْتَ مُرَاقِبِي» چهجوری غفلت بکنم از صبح در حالی که تو دائماً مراقب من هستی؟ مگر میشود غفلت کرد؟ مگر میشود ندید گرفت؟ مگر میشود اینور و آنور رفت بگوییم که مدتهاست به خدا فکر نکردم؟ کی کسی یکسره باهات است؟ «حَتَّى لَا أُجَالِكَ فِي شَيْءٍ» خود تو میخواستی من تو را در همه اشیاء ببینم تا تو را در هیچ چیزی گم نکنم. هیچ لحظه گمت نکنم. به بچهام نگاه میکنم، به زنم، به خودم، به غذا خوردنم، به گل، به حیوانات، به آسمان، به زمین، به هوا. همیشه تو جلوی چشم باشی. عجب معشوق قشنگی است. عجب معشوق قشنگی است که خواسته تو همیشه باهاش باشی. کم نیاوری. همیشه پیشش باشی. همیشه پیشت باشد. کم نیاری، خسته نشوی. قسمتهایی هست که فردا انشاءالله خواهید خواند و لذت میبرید.
آخرش هم برایتان بخوانم. «مَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ» خدایا چه پیدا کرده کسی تو را گم کرده؟ کشک. تو را ندارد. این را از دست بدهد، کل شیء را. بینهایت را از دست بدهد. به کجا میخواهی برسی؟ چه پیدا میکنی؟ «وَمَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ» و چه گم کرده کسی تو را پیدا کرده؟ «لَقَدْ خَابَ مَنْ رَضِيَ دُونَكَ بَدَلًا» خدایا بدبخت و خیلی خسارت دیده کسی که عوض تو را ول کند، دنبال چیز دیگری برود. چیز دیگری مگر هست؟ به چه درد می خورد؟ «وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا» خیلی زیاد دیده کسی که از تو روی برگرداند. مُتَحَوِّلًا و کوچ کند برود. خیلی باخته.
«كَيْفَ يُرْجَى غَيْرُكَ وَأَنْتَ مَا قَطَعْتَ الْإِحْسَانَ» خدایا چهجوری غیر تو را امیدوار هستند؟ مگر میشود امیدوار بود در حالیکه تو هیچ وقت احسانت را قطع نکردی. هنوز خدای خوبی هستی. هنوز میبخشی من را. هنوز قلم عفو بر جرائم اعمال می کشی. هنوز دوستم داری. هنوز منتظرم هستی. هنوز آغوشت باز است. هنوز بهم فرصت داده. چهجوری به غیر تو امیدوار باشم؟ «وَكَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ وَأَنْتَ مَا بَدَّلْتَ عَادَةَ الْإِمْتِنَانِ» چگونه از کس دیگری چیزی بخواهم در حالی که تو منت گذاشتن و لطف کردن ترک نکردی؟ این عادت همیشگیات است که یکسره عطا میکنی. «يَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِينَ» ای کسی که چشاندی محبت خودت را به دوستانت حلاوت، شیرینی مؤانست با خودت را چشاندی. ما چشیدیم یا نه؟ «فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِينَ» تملق شنیدی یعنی چه دیگر؟ لوس کردن خودمان. وقتی دیگر شناختنت، دوست داشتنت، دیگر هی پا میشوم به نماز و تملق میکنند. خودشان را لوس میکنند. «فَقَامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقِينَ» بیا حرف زدنهای قشنگ.
«يَا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِيَاءَهُ مَلَابِسَ هَيْبَتِهِ» ای کسی که لباس هیبت خودت را به تن دوستانت کردی و به خاطر هیبت تو استغفار افتادند. خدایا ببخش. خدایا ببخش. کی را معصیت میکنیم ما؟ چی را پشت میکنیم بهش؟ برای کب قلدری میکنیم و شاخ و شانه میکشیم؟ خوب نگاه کن خدا را. جرأت داری؟ برو چند دقیقه به آسمان نگاه کن. چهرههای خدا را نگاه کنید چهجوری دارد بهت نگاه میکند. بعد ببین با کی درافتادی؟
«أَنْتَ الَّذِي ذَاكِرٌ قَبْلَ الذَّاكِرِينَ» خدایا تو قبل از اینکه ذاکرین میخواهند ذکرت را بگویند، تو یادشان میکنی. تو دعوتشان میکنی. «وَأَنْتَ الْبَادِئُ بِالْإِحْسَانِ قَبْلَ تَوَجُّهِ الْعَابِدِينَ» این سیدالشهداست. چهره سیدالشهدا را نگاه کنید نه فقط با شمشیر و عاشورا نگاهش بکنید. تو شروعکننده به احسان هستی قبل از اینکه عابدین توجهی بکنند.
یک جای دیگر خیلی سیدالشهدا هی میگوید از خدا، هی میگوید، هی میگوید. هی این جذابیت بیشتر میشود. این مؤانست بیشتر میشود. هی یواش یواش نزدیک میشود به خدا. دوست دارد همچین خدا را بغل بکند. میگوید: «إِلَهِي اطْلُبْنِي بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيكَ» خدایا من را بطلب تا وصل بشوم به تو. تو من را بخواه. زورم نمیرسد. تو من را بکش به سمت خودت. «وَاجذِبني بِمَنِّكَ» جذبم کن خدایا. من را جذب کن. منت بگذار سرم خدایا به من. خدایا من بدبختم. من بیچارهام. خدایا کی من را دوست دارد؟ کی من را تحویل بگیرد؟ در فقر و بدبختی و مسکنت، اگر دوره وریهای من بفهمند که من کی هستم، اگر باطل من را ببینند، کی غیر از تو من را می خواهد! حالا که فکر میکنم، میبینم هیچکس جز تو من را حقیقتم دوست ندارد. تو هستی که من را با همه ضعفهایم و نقصها میخواهی و دوستم داری. خدایا بیا منت بگذار سرم. جذبم کن.قبل از اینکه بمانم و بپوسم. قبل از اینکه بگندم و از بین بروم. قبل از اینکه تلف بشوم. بیا نگذار من تلف بشوم. بیا نگذار من سقط بشوم. «وَاجذِبني بِمَنِّكَ حَتّى اُقبِلَ عَلَيكَ » تا اینکه رو کنم به تو. جذبم کن. «إِلَهِي إِنَّ رَجَائِي لَا يَنْقَطِعُ عَنْكَ» خدایا امیدم قطع نمیشود از اینکه من را به سمت خودت دعوت بکنی و جذب کنی به سمت خودت. امید دارم ته دلم که مراجعه میکنم، میبینم این امید را دارم که من را به سمت خودت بکشی. و «وَإِنْ عَصَيْتُكَ» حتی اگر گناه بکنم، حتی اگر معصیتت را بکنم، این امید را دارم.