فلسفه وجودی شیطان؛ جلسه پنجم؛ 24/12/1391
بحث ما درباره رفتار و روابط اعضای خانواده آسمانی با یکدیگر بود. همه ما عضو خانواده آسمانی اهل بیت هستیم و این عضویت، روابط خاصی را بین ما و آنها و بین ما و خودمان می طلبد. همانطور که در یک خانواده هم همینطور هست. فرزندان باید با والدین رابطه خاصی داشته باشند و هر کدام با یکدیگر رابطه ویژه ای را داشته باشند تا یک خانواده، خانواده سعادتمندی بشود.
اهل بیت (علیهم السلام) از ما خواسته اند که برای ملحق شدن به مقام آنها که در زیارت عاشورا می خوانیم: «أَن یُبَلّغنِی المَقامَ المَحمُودَ لَکُم عِندَالله» کارهای خاصی را انجام بدهیم، آمادگی های خاصی را داشته باشیم، خودسازی های ویژه ای بکنیم تا به آن مقام نائل شویم و همچنین برای اینکه محبوب آنها بشویم و این وصال زودتر انجام بشود باید بین خودمان هم روابط خاصی برقرار شود. بین فرزندان اهل بیت و اعضای این خانواده آسمانی.
این باعث شد که فصل سوم این دروس (خانواده آسمانی) را آغاز بکنیم و متن درسی ما کتاب فرد و جامعه متعالی است که شرح پیام امام رضا (علیه السلام) به حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) بود. در فقره دوم، بعد از اینکه حضرت فرمود سلام مرا به را دوستانم برسانید، فرمودند که به آنها بگویید که اجازه ندهند شیطان بر آنها مسلط شود. راه را برای شیطان بر روی خودشان باز نگذارند. این یک وظیفه شرعی، الهی و واجب برای همه ما است که به هیچ وجه اجازه ندهیم که شیطان بر ما مسلط شود و راه پیدا بکند.
بحث سر این بود که اصلا چرا شیطان وجود دارد؟ توضیح دادیم که علت آفرینش شیطان و اینکه شیطان می تواند با ما رابطه برقرار بکند، چه هست. گفتیم که این نیاز ما در حرکت به سمت آخرت است. ما به تضاد، تقابل و تمرین احتیاج داریم. شیطان یک حریف تمرینی ضعیف برای ما است و تسلطی هم روی ما ندارد. فقط در حد وسوسه است و برای این است که انسانها آن ضعف ها، خرده شیشه ها، خباثت ها، بداخلاقی ها، بی اعتقادی ها یا کم اعتقادی هایی که در وجودشان هست، بر ملا شود. معلوم شود که واقعا چه کسی می تواند به مقام انسانیت و قرب الهی برسد و چه کسی نمی تواند، برسد.
ما به شیطان احتیاج داریم، همانطور که انبیا احتیاج داشتند. «وَ کذلِکَ جَعَلنا لِکُلِّ نَبِیٍ عَدُوًا شَیاطِینَ الجِنِّ و الأِنس» و مهم این بود که ما وسوسه های شیطان، حرکت ها و حمله های او را بشناسیم و بدانیم که او چگونه به ما حمله می کند، چه پیشنهادهایی می دهد، چه نوع وسوسه هایی را می کند. رنگهای آنها، رمزهای آنها، شماره های آنها، رنگ، طعم و بوی حمله های شیطان را بشناسیم تا وقتی که به ما پیشنهاد داد، بفهمیم که این از طرف شیطان است.
قاعده کلی در حمله های شیطان این بود که هر جا ناامیدی، پوچی، خستگی، غم، اضطراب و ترس وجود داشت، پیام مال شیطان است و هر جا امید، قدرت، توکل، رضا، شکر، شادی و آرامش وجود داشت، پیامها همه الهی هستند که توضیحات بیشتر را انشاالله در همین جلسات خدمت شما تقدیم می کنیم. بحث مربوط به حمله های شیطان را به طور مفصل در دوره چهل جلسه ای دشمن شناسی که از شبکه قرآن پخش شد، توضیح داده ایم و الآن خیلی مبسوط وارد بحث شیطان نمی شویم. یک چند جلسه ای فقط جهت آشنایی شما عزیزان و همچنین عزیزانی که از طریق شبکه ولایت بحث را تعقیب می کنند و سایر بینندگان عرض می کنیم.
آنهایی که استفاده نکرده اند، انشاالله از طریق موسسه مباحث چهل جلسه ای را تحت عنوان دشمن شناسی حتما بگیرند و بحث را تعقیب و دنبال بکنند. خیلی مختصر و بطور کلی بعضی از مهمترین حملات شیطان را توضیح می دهم که وسوسه ها شناخته شوند. شیطان خودش درباره نحوه حمله خودش و تمرین دادنش، در مورد کارها و برنامه هایی که برای انسان دارد، سخن هایی گفته است که خداوند تبارک و تعالی از قول خود شیطان اینها را در قرآن نقل کرده است.
یکی اینکه: « لَأَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المُستَقِیمَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِن بَینَ أَیدِیهِم وَ مِن خَلفِهِم وَ عَن أَیمانِهِم وَ عَن شَمائِلِهِم وَ لاتَجِدُ أَکثَرَهُم شاکِرِین» اینکه من حتما حتما حتما سه تا حتما دارد، «لام» تاکید و «نون تاکید صغیره» «لَ» حتما «أَقعُدَنَّ» می نشینم حتما حتما در صراط مستقیم تو سر راه بندگانت. سپس از جلو و عقب و راست و چپ آنها به آنها حمله خواهم کرد و تو اکثر بندگانت را شاکر نخواهی دید.
قبل از اینکه بحث حملهها را شروع کنم. سوال خیلی مهمی که خواهش می کنم به آن دقت بکنید و در مورد آن فکر بکنید، این است که چرا شیطان از بین همه خصوصیات، شکر را انتخاب کرده است. یعنی می گوید که من حمله می کنم و این حملهها هم موثر است. ولی (به خدا می گوید) تو اکثر بندگانت را شاکر خود نخواهی دید. اکثر بندگانت قدر تو را نمی دانند، شاکر تو نیستند. چرا شیطان این نکته را آورده است؟ شیطان می توانست بگوید من حمله می کنم و تو اکثر آنها را صبور نمیبینی. اکثر آنها را قوی نمی بینی. ولی چرا گفت اکثر آنها را شاکر نمیبینی؟
در بحث شکر که باز مباحث آن در خود موسسه موجود هست، حتما عزیزان به بحث شکر مراجعه کنند، توضیح داده ایم که اگر کسی به شکر برسد، صفت شکر در وجود او ایجاد شود یعنی بداند، بفهمد و قلب او باور کند که باید از تمام کسانی که با ما زندگی می کنند، تشکر کرد. خوبی های دیگران را دید. همسر از همسر، فرزند از پدر و مادر، پدر و مادر از فرزند، دوست از دوست، انسان از خدا. اگر انسان ناسپاسی را کنار بگذارد، کفران را کنار بگذارد، شیطان بر او غلبه نمی کند.
هرجا شما بین دوتا دوست، دوتا عزیز که به هم علاقه دارند، به هم نزدیک هستند، درگیری دیدید. بین انسان با خدا، بین انسان با خانواده آسمانی اش، بین دوتا همسر، بین شاگرد و استاد، بین خواهر و برادر، هرجا درگیری دیدید، بدانید که خودخواهی و خودپسندی وجود دارد و نعمت شکر نیست. اگر نعمت شکر باشد، حسادت ها، غیبت ها، درگیری ها، دعواها و عیب بینی ها از بین می رود. اگر شکر باشد، کوری از بین می رود. انسان زیبایی های طرف مقابلش را می بیند و اساسا ریشه فتنه ها در روابط بین انسان با خودش، انسان با دیگران و انسان با خدا کنده می شود.
بنابراین هرجا دیدید که دارد به شما فشار روحی می آید، یک جا از خدا، از خانواده آسمانی تان، حتی از خودتان بریدید، اگر دیدید، دارید از دوست تان، از همسرتان می برید، بدانید که شکر شما از بین رفته است. بدانید که خود خواهی، خودپسندی و خودشیفتگی به شما غلبه کرده است که انسان به درگیری می رسد.
اگر انسان هنر این را داشته باشد که زیبایی های افراد را ببیند، خوبی های افراد را ببیند هیچوقت با آنها درگیر نمی شود. اگر انسان این هنر را داشته باشد که فضل اهل بیت و نعمتهای الهی را ببیند هرگز با خدا درگیر نمی شود. هرگز رابطه اش با خدا سرد نمی شود و اگر انسان در روابط با انسانهای دیگر به ارزش آنها پی ببرد. هنوز ما بحث مان را شروع نکرده ایم انشاالله اگر برسیم در بحث های آینده راجع به این مفصل صحبت خواهیم کرد که اگر انسان ارزش انسانهای دیگر را بداند، هیچوقت عیب آنها اینقدر برای آنها بزرگ نمی شود که غیرقابل تحمل بشود. یا اینکه به غیبت کردن، به تهمت زدن، حسادت، فتنه گری، بدخواهی و بدجنسی کشیده شود.
اگر ما یک موقعی خدای نکرده، نعوذبالله نسبت به کسی، چنین حس منفی پیدا کردیم باید بدانیم که ناشکری بر ما غلبه کرده است که حالا رمز آن را در بحث شکر گفته ام. این آیه خیلی لطیف و فوق العاده مهم است که قرآن چقدر درس های عجیبی به ما می دهد. اینکه شیطان می داند که انسان به محض اینکه ناسپاس شد، راه را برای او باز کرده است. ببینید روان شناسی شیطان خیلی قوی است.
حالا اگر ما بخواهیم راه را بر شیطان ببندیم به فرموده امام رضا (علیه السلام) باید چکار کنیم؟ باید چه نعمتی را در خودمان بالا ببریم؟ نعمت شکر را بالا ببریم. این جزو مهندسی فرهنگی یک جامعه است. مهندسی فرهنگی یک شخص است. جزو مهندسی افکار یک شخص است. کسی که می خواهد افکار و اخلاق خودش را مهندسی بکند، کسی که می خواهد یک اجتماع را مهندسی بکند، یک فرهنگ را مهندسی بکند باید نعمت شکر را بالا ببرد.
آنجا که شکر ما ضعیف می شود، وحشی می شویم. آنجایی که شکر ما ضعیف می شود، هار می شویم. آنجایی که شکر ما ضعیف می شود به خشونت، به له کردن دیگران، به تحقیر دیگران و به ضربه زدن به دیگران می پردازیم. دیگران هم نسبت به ما همینجور هستند. آن موقعی که قدر ما را نمی دانند و خوبی های ما را نمی دانند و اینکه ما چقدر می توانیم برای آنها دوست خوبی باشیم، یار خوبی باشیم، چقدر می توانیم برای آنها مفید باشیم، به ما حمله می کنند و از سر دشمنی برمی آیند.
قهرها، دعواها، درگیری ها، قدرنشناسی ها، زیر همه خوبی های یک نفر زدن، همه قشنگی ها و خوبی های خدا، خانواده آسمانی، آخرت، دوستان، اولیاء، مومنین، مومنات، صدیقین، شهدا، والدین و اساتید را ندیدن و فقط دست روی نقاط ضعف آنها گذاشتن باعث می شود که انسان بنده شیطان شود و آن هاری و خشونت در وجود او زنده شود.
حالا الآن نمی خواهیم این بحث را بکنیم، بحث را می گذاریم انشاالله... قبلا در بحث شکر گفته ایم، بعید هم می دانم که بتوانیم در این سلسله مباحث به اینها بپردازیم. ولی به هر حال من مسئله و راهکار را توضیح دادم که چرا در آیه شیطان می گوید وقتی من از چهار طرف حمله می کنم، تو اکثر بندگانت را شاکر نخواهی دید. یعنی چه؟ یعنی چه که شاکر نخواهی دید؟ یعنی حمله های من روی اینها می گیرد. اینها اگر بخواهند جلوی حمله های من را بگیرند، فقط می توانند یک سپر قدرتمند داشته باشند و آن سپر شکر و نعمت شکر هست.
اینکه خود خدا هم از بندگانش گله می کند که «وَ قَلِیلٌ مِن عِبادِیَ الشَّکُور»؛ بندگان شکور من کم هستند. بنده شاکر و شکور یک بنده قدرتمند می شود. یک بنده ای است که آسیب ناپذیر میشود. ما هرجا در معنویات، در روحیات، در مسائل روانی و حتی در مسائل جسمی آسیب ببینیم به خاطر این است که شکر خود را از دست داده ایم. حضرت می فرماید اگر حسود می دانست که فقط با جسم خودش دارد چکار می کند، حالا روان و روح و آخرت بماند، فقط با بدن خودش دارد، چکار می کند، هیچوقت تن به حسادت نمی داد. هیچوقت اصلا اجازه نمی داد که این صفت بر او غلبه بکند.
بنابراین سپر بسیار با عظمتی است. فوق العاده به ما قدرت میدهد. ما متاسفانه از این سپر غفلت داریم. این سپر را نشناخته ایم. این مایه قدرت را نشناخته ایم. کسی میتواند شیطان را در میادین مختلف و در این حمله های چهارگانه که الآن می خواهم به محضر شما معرفی کنم، به زمین بزند که قبلا خودش را به سپر شکر مسلح کرده باشد. اگر به سپر شکر مسلح شد، انسان ضربه ناپذیر و شکست ناپذیر می شود. ضد ضربه می شود و آسیب نخواهد دید.
اما اگر کسی صفت شکر را در مسائل اجتماعی، در مسائل سیاسی، در مسائل اقتصادی، در مسائل فرهنگی، در مسائل خانوادگی، در مسائل اجتماعی، در مسائل درس، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم و در مسائل روابط بین انسان ها از دست داد، این آدم به شدت شکست می خورد و ضربه می خورد. این بحث تمام. برویم به سراغ حمله ها.
حمله هایی را که شیطان معرفی می کند، چهار حمله اساسی است: جلو، عقب، راست و چپ. اول از این می گوید من این حمله را روی صراط مستقیم انجام می دهم. یعنی کسانی را که می خواهند به سمت الله بروند من در آنجا سروقت آنها می روم. ببینید چقدر از نظر روان شناسی لطافت دارد!
هیچ کجا شما نمی توانید چنین روانشناسی را پیدا بکنید. یعنی باید هزارسال بگذرد، هزار سال بعد یک سلسله نخبه ها و دانشمندانی که تمام این علوم را جمع کرده اند، بعدها بیایند، بنشینند این نکات دقیق علمی و به قول امروزی ها، فوق مدرن قرآن را استخراج بکنند. چقدر دقیق است.
می گوید حمله شیطان و وسوسه مال کسی است که می خواهد آدم شود. مال کسی است که می خواهد کمال پیدا بکند، نمی خواهد حیوان بماند. نمی خواهد بدتر از حیوان باشد. آنهایی که قرآن معرفی کرد، آن شش گروه چه چیزهایی بود؟ سنگ،کمتر از سنگ. حیوان، کمتر از حیوان. شیطان و دسته ششم انسان بود. می خواهد انسان بماند، نمی خواهد جزو آن پنج دسته ای که سقوط می کنند، باشد. به محض اینکه تصمیم می گیرد، امتحان، وسوسه و حمله شروع می شود.
مثلا یک کسی بگوید من نمی خواهم باشگاه بروم. خب اگر باشگاه نرود، کسی به او کاری دارد؟ نه. من خیاطی نمی خواهم،بروم. گلدوزی نمی خواهم بروم،رانندگی نمی خواهم بروم، تایپ نمی خواهم بروم، شنا نمی خواهم بروم، تکلیف هم ندارد، راحت است. آدم های مفت خور و تنبل را دیده اید؟ هیچ کجا حوصله امتحان دادن، تمرین و کار را ندارند. مدرسه می روند، فرار می کنند. کلاس می روند، فرار می کنند، کار هنری می روند، حوصله ندارند. زبان می خواهند بخوانند، حوصله ندارند. کامپیوتر می خواهند بخوانند، حوصله ندارند. ورزش می خواهند بروند، حوصله ندارند.
آدم های تنبل و تن پرور که عرض کردم کلید همه بدبختی های انسان این دو صفت است. در بین گناهان هیچ گناهی بزرگتر از تنبلی و بی حوصلگی وجود ندارد. انسانی که راحت طلب است، امتحان هم نخواهد داشت. به محض اینکه در هر رشته ای بگویید که من میخواهم به یک جایی برسم در آن باشگاه، مربی، درس، تمرین و سختی دارد. قبلا هم عرض کردم، ما در هر پنج بخش خودمان باشگاه داریم. یادتان نرود.
در بخش کمالات حسی، یک کسی می خواهد بدن قدرتمندی داشته باشد، برود قهرمان جهان بشود. می خواهد وزن کم کند، باید سختی بکشد. اگر کسی حوصله ورزش کردن ندارد باید درد، بدبختی، کسالت و انواع بیماری های جسمی و روحی را بپذیرد. کسی هم که حوصله ورزش کردن ندارد، صریح به شما بگویم، آدم خوبی هم نمی تواند باشد. بسیاری از بیماری های روحی و روانی، غصه ها، دردها و بدبختی ها مال کسانی است که بدن سالمی ندارند. یک کسی که نمی خواهد به بدن خودش برسد، این قدرتمند نمی شود.
کمالات خیالی و وهمی. کسانی که می خواهند هنرمند بشوند. هر رشته ای از رشته های هنر شما می بینید که زحمت دارد. خون دل دارد. سختی دارد، استاد دارد و مشکلات دارد. کمالات وهمی: می خواهد سیاستمدار بشود، می خواهد سرباز شود، می خواهد ژنرال بشود، می خواهد نمی دانم چه بشود، می خواهد یک جا به یک ریاستی برسد، میخواهد سفیر شود، وزیر شود، رئیس جمهور شود می بینید که این باید در کمالات وهمی هم خیلی زحمت بکشد. باید برود در دانشگاه علوم سیاسی بخواند، باید نمی دانم فلان جا چکار بکند، سیاستمدارهای دنیا را شما نگاه بکنید، ببینید خواب دارند، ببینید آسایش دارند، ببینید اینها شب و روز سرشان میشود؟ ببینید اینها می توانند شش ساعت راحت مثل بقیه بخوابند؟ سختی دارد کسی که بخواهد به مقام برسد، به ریاست برسد. یک کسی بخواهد شهرت داشته باشد، سختی دارد، درس دارد، کلاس دارد.
کمالات عقلی: دانشگاه ها مراکزی است که آنهایی که می خواهند علم یاد بگیرند باید در آن تمرینات عقلی را انجام بدهند. هر رشته ای از رشته های عقلی را که شما بخواهید، بخوانید، تمرین، استاد، مربی و زحمت دارد. کمال فوق عقلی یعنی من می خواهم شبیه الله بشوم. من می خواهم انسان بشوم. نمی خواهم در حد این چهار مرحله بمانم. دلم را به کمالات پائین تر خوش کنم. نه می خواهم در کمال فرشته ای بمانم و نه در کمالات حیوانی بمانم. می خواهم به کمال انسانی برسم. می خواهم به هدفی که خلق شده ام برسم. می خواهم به بالاتر از بهشت راه پیدا بکنم. می خواهم به خانواده آسمانی ام ملحق شوم.
فقط انسان ها می توانند با انسان کامل زندگی بکنند، کسانی که باطن حیوانی دارند، کسانی که کمالات انسانی ندارند، کسانی که اسم الله ندارند، نمی توانند به انسان کامل ملحق شوند. من می خواهم با انسانهای کامل، در بهشت آنها و در مقام آنها باشم. من می خواهم با خداوند و اولیا و دوستان او زندگی بکنم. اگر یک کسی این را بخواهد، خواهش می کنم دقت کنید چون می خواهم یک سوال مهم از شما بکنم.
اگر یک کسی این را بخواهد. باید برود و در باشگاه آن ثبت نام بکند. یعنی حتما باید استاد داشته باشد، کتاب داشته باشد، سیر و سلوک داشته باشد، برنامه داشته باشد، تمرین داشته باشد که میخواهد اسم الله جذب کند. اگر حوصله اسم گرفتن ندارد، حوصله الله را ندارد، حوصله آسمان و خانواده آسمانی را ندارد، اصلا در این عرصه وارد نمی شود، اگر هم وارد شود، شکست می خورد. این یک نکته.
سوال مهمی که می خواهم از شما بکنم و این سوال انشاالله در دل تاریخ برای همه بماند، این است که: ما بیاییم اول تکلیف خودمان را روشن کنیم. واقعا ما می خواهیم به خانواده آسمانی برسیم یا نه؟ من آدم هایی را می شناسم که ده سال، پانزده سال، بیست سال در کارهای مذهبی و معنوی تلاش می کنند، بعدا معلوم می شود که این اصلا نمی خواسته که به خانواده آسمانی اش برسد. بلکه این کارهای مذهبی و معنوی هم برای او یک شغل و یک شهوتی بوده است. شیطان به او گفته است که اینها را مذهبی را انجام بده که به آن حمله سمت راست می گویند، بعدا توضیح می دهم.
وقتی این بعد از بیست سال کار مذهبی، هنوز آدم تند، زودرنج، خشن، اهل غیبت، اهل تهمت، فتنهانگیز و حساس است، معلوم است که این اصلا از اول تکلیفش را با خودش نکرده است. واقعا اگر کسی بخواهد به اهل بیت برسد انقدر شل و ول، انقدر ضعیف نمی تواند باشد. اگر یک کسی بخواهد به اهل بیت برسد همان سالهای اول به آرامش، قدرت و شادی می رسد. نمی شود یک نفر بگوید من مذهبی و مومن هستم ولی آدم شاد و آرامی نباشد. این معلوم است که از اول تکلیف خودش را مشخص نکرده است که من می خواهم به اهل بیت برسم.
استاد تو آنها هستند. اگر می خواهی برسی که باید سبک زندگی آنها را داشته باشی. مگر نمی خواهی به پیغمبر برسی، پیغمبر می گوید: « مَن بَکی عَلی الدُّنیا دَخَلَ النّار»؛ کسی که دنیا می تواند او را به گریه بیندازد، جهنمی است. یک کسی که فشار عصبی پیدا می کند. یک کسی که به راحتی تحریک می شود. یک کسی که زود به غصه، ناامیدی و پوچی می رسد، این معلوم است که هیچ حرکتی به سمت پیغمبر نکرده است، اصلا دلخوشی او پیغمبر نبوده است.هیچ دلخوشی نداشته است.
به یک کسی می گویند این همه سختی را برای چه تحمل می کنی، می گوید به عشق لیسانس. به عشق فوق لیسانس. به عشق دکترا. به عشق ورزش. می خواهم فلان مدال را بگیرم. چرا این همه زحمت می کشی، شب و روز نمی خوابی؟ می گوید در عوض فرماندار می شوم. در عوض استاندار، وزیر، نماینده مجلس می شوم. چرا چند میلیارد خرج تبلیغات می کنی، خودت را بدهکار می کنی؟ می گوید در عوض به ریاست می رسم. یک معشوق، شوق دارد. اگر مومن بی شوق باشد، عشق نداشته باشد و الله واقعا محبوب او نشده باشد، واقعا خانواده آسمانی محبوب او نشده باشند، این فقط دارد الکی زور می زند.
مسیر حرکت به سمت خانواده آسمانی و وسیله قدرتمند ما در مقابل شیطان، شوق است. شوق. شوق. شوق. عشق. مثلا یک کسی در مسائل دنیایی و بخش های پائینی در بعضی جهات شکست خورده است و ندارد (همین چهار مورد). بعد می گویی آقا نداری در عوض حرکت به سمت آسمان می کنی، اهل بیت را داری، امام زمان را داری، چهارده معصوم را داری، شهدا را داری. فرصت حرکت به سمت جاودانگی را داری، اصلا دلش هیچ غنجی نمی رود، هیچ قندی در دلش آب نمی شود. باز پژمرده است، باز افسرده است. ده سال کلاس می آید. باز می بینید آدم عصبی، پرخاشگر و ناامیدی هست.
این درسها هیچ اثری روی او نمی گذارد. مثل کسانی که بیست و سه سال پیغمبر با آنها زندگی کرد ولی به هیچ وجه کنار پیغمبر به شادی و آرامش نرسیدند. کنار اهل بیت خیلی ها نتوانستند، برسند. چون از اول تکلیف خودشان را روشن نکرده بودند که می خواهند چه بشوند. شما اول تکلیف خودتان را روشن کنید، می خواهید دکتر و مهندس شوید، می خواهید سفیر و وزیر و نماینده مجلس، سردار و فرمانده بشوی، می خواهی هنرمند بشوی یا می خواهی پولدار بشوی، زمین دار، نمی دانم خانه دار و ویلا دار و از این چیزها؟
چه می خواهی بشوی؟ اول تکلیف خودت را روشن کن که هدف تو از زندگی چیست. غایت تو چیست. آرمانت چیست. معشوق تو چیست. این اول مشخص بشود. آیا من واقعا تصمیم گرفته ام که به امام حسین و به اهل بیت ملحق شوم؟ من واقعا می خواهم که به مادرم فاطمه زهرا برسم یا نه؟ اول تکلیف مان را روشن کنیم. من از شما خواهش می کنم حتما به خودتان یک جوابی بدهید. اگر شده یک روز، دو روز، یک هفته خودتان را یک جا حبس بکنید، از خانه بیرون نیایید و کارهایتان را تعطیل بکنید، اول بیایید تکلیف تان را با خودتان روشن کنید.
نگذارید شیطان جوانی، عمر و استعدادهای تان را تلف کند. اول تصمیمت را بگیر که من الآن تصمیم گرفتم که نمی خواهم فقط دکتر و مهندس بشوم. اگر دکتر و مهندسی هم می خوانم برای این است که بنده خوبی باشم. از این طریق می خواهم بندگی بکنم. خیلی خوب! می خواهم مهندس شوم، می خواهم سرباز شوم، میخواهم کار اجتماعی کنم، می خواهم کار سیاسی کنم، می خواهم از طریق هنر به اهل بیت برسم. خیلی خب. ولی اول هدف و غایت اصلی ات را مشخص کن. تا مشخص نکرد،ی هر کاری که بکنی زحمت بیهوده است و تلف می شود.
عمر انسان تلف می شود، جوانی انسان تلف می شود. زحمات زیادی که می کشد، تلف می شود. عبادت های او بیهوده به هدر می رود. اول تکلیف مان را روشن کنیم که ما می خواهیم به اهل بیت برسیم یا نه؟ من می خواهم به انسانیت برسم یا نه؟ من می خواهم سالم متولد شوم یا نه؟ اول تکلیفم را مشخص کنم. تکلیفت را که مشخص کردی، آن موقع می گویی من الآن باشگاه میخواهم داشته باشم، استاد می خواهم داشته باشم، برنامه می خواهم داشته باشم، سبک می خواهم داشته باشم، تمرین باید بکنم.
می خواهم تمرین کنم. میادین تمرینی ات را شناسایی می کنی. الآن این همسر من حریف تمرینی من شد، زن من شد حریف تمرینی من، نمی دانم پدر و مادرم، حریف تمرینی ام هستند. خانواده همسرم حریف تمرینی هایم هستند. حریف تمرینی های تان را در زندگی خود بشناسید. چون هر کس حریف تمرینی خاص خودش را دارد. هیچکس نباید به میدان کس دیگری برود. حریف تمرینی من الآن این است: یک مریضی است. یک سرطان است. یک نقص عضو است. یک پدر و مادر نادان هستند. یک خواهر و برادر معتاد هست.
هر کس یک دارایی از میادین تمرینی برای خودش دارد. فقط باید مشخص کنیم که چه کسانی هستند و من قرار است با چه کسانی تمرین بکنم. حریف تمرینی های تان را اول مشخص کنید. بچه های تان هستند؟ این را مشخص کنید که اینها حریف تمرینی من هستند و من باید با اینها تمرین کنم و تا مقام الهیت بروم یعنی قرب الهیت نه مقام الهیت. به قرب الهی برسم. اول این را مشخص بکنیم. خب میدان ما مشخص هست. حالا الآن چه چیزی احتیاج داریم؟ احتیاج داریم که نیرو داشته باشیم، قدرت داشته باشیم. از کجا این نیرو و قدرت را تهیه بکنم؟ از کجا برای این میدان انرژی بگیرم؟ استاد من کیست، مربی من کیست، روش و سبک من چیست. آدم بی برنامه...
شما نگاه کنید یک اتم در این عالم بی برنامه نیست، یک الکترون بی برنامه نیست. یک ساعت را شما نگاه کنید، برنامه دارد. یک عینک سبک دارد. به یک تلفن همراه، برنامه داده اند. یک کامپیوتر برنامه دارد. یک گاو، یک گوسفند، یک انگل که دارد که وظیفه خودش را انجام می دهد، یک کرم، یک پرنده و یک پروانه در زندگی اش برنامه دارد. قاعده دارد. فرمول دارد. برنامه دارد. آخر نمی شود که آدم بی برنامه زندگی بکند. بی سبک، بی برنامه، بی استاد، بی کتاب درسی، بی باشگاه، بیتمرین. همینجوری فقط زندگی بکند. حالا کنار آن هم یک مسجدی برویم ولی جزو برنامه نیست. یعنی این مسجد کاری با ما نمی کند. یک حرمی برویم. اینجوری نمی شود.
باید سبک زندگی داشته باشید. باید برنامه داشته باشید. مسیری را که می خواهیم با هم در این دوره سوم طی بکنیم، همه اش تمرینی است. یعنی بخش های نظری آن خیلی کم است، فقط بخش های عملی دارد. اول تکلیف خودمان را روشن کنیم که من در زندگی می خواهم چکاره بشوم. من قرار است به کجا برسم. اگر من یک سال دیگر مردم، دو سال دیگر مردم، پنج سال دیگر مردم، قرار است که به کجا برسم. دوست دارم وقتی مردم، چه اتفاقی برای من بیفتد. هر اتفاقی که دوست داری هنگام مرگ برایت بیفتد باید برای آن برنامه ریزی بکنی. اما اگر صرفا دوست داشته باشی و دائم دست روی دست بگذاری و وقت تلف بکنی، نتوانی تصمیم بگیری به هیچ جا نمی رسی. اول تکلیف خودت را مشخص کن که قرار است در زندگی به کجا برسی، این یک.
پس روی صراط مستقیم به سراغ ما می آید. یعنی کسی که برنامه الهی دارد، می خواهد واقعا مسلمان، مومن، بهشتی و بالاتر از بهشتی باشد. یعنی مسیر مشخص است. ببینید این نکات قرآنی چقدر علمی است. یک کلمه است ولی چقدر حرف دارد: «لَأَقعُدَنَّ لَهُم صِراطَکَ المُستَقِیم». روی صراط یعنی سبک، شیوه. من روی صراط مستقیم این حمله ها را انجام می دهم. اگر شخص روی صراط مستقیم نباشد، چه؟ یک کسی روی صراط مستقیم نیست، شیطان با او چکار می کند؟ این دیگر جزو اولیاء شیطان است. خودش عضو حزب شیطان است.
پس شیطان حمله خود را روی چه کسانی انجام می دهد؟ روی کسی که می خواهد به الله برسد و صراط مستقیم را طی کند. یک کسی نگوید من آن موقع که توبه نکرده بودم، آن موقع که گناهکار بودم، با خدا قهر بودم انقدر دلشوره نداشتم، انقدر وسوسه نمی شدم. چرا حالا از وقتی که توبه کرده ام، از وقتی که با خدا آشتی کرده ام، از وقتی که نماز را شروع کرده ام، از وقتی که می خواهم این راه را بروم، این همه مشکلات من زیاد شده است.
چرا این همه تمرین ها (تمرین که نمی گوید می گوید مشکلات من زیاد شده است) و آشوب های دلی من زیاد شده است. آن موقع من خیلی راحت تر بودم، خوش تر بودم. پس مثل اینکه آن حق است. اینجوری هم می گوید. آره یک کسی که به باشگاه می رود... دیده اید که چقدر افراد به باشگاه می روند. از هر صد نفری که به باشگاه می روند، می دانید چند نفر ادامه می دهند؟ چند نفر می بُرند؟ می گوید عجب بیکار بودم آمدم اینجا، پول هم داده ام هر روز باید کتک بخورم. یک کسی تمرین بگذارد، ما را کتک بزند. این هم کار شد! ول کن برو خانه، برو چایی ات را بخور، برو تلویزیون نگاه کن، برو پارک. باشگاه را چکار می خواهی، دائم بیایی، اذیتت بکنند. به خصوص روزهای اول همینجوری هست. همان یک هفته، دو هفته اول بدن درد دارد، میگوید به کارهایم هم نرسیدم، اصلا این باشگاه چه بود که من رفتم. دائم تنبلی.
زبان را شما نگاه کنید، کامپیوتر را نگاه کنید، درس ها را نگاه کنید، کارهای هنری را نگاه کنید. شخص می بُرد. می گوید آره مثل اینکه حق با آن بود. آن راحت تر است. ملاک راحتی است یا ملاک انسانیت است؟ شما به هر کمالی بخواهید برسید در آن راحتی نیست. چه کمال حسی، چه کمال خیالی، چه کمال وهمی، چه کمال عقلی و چه کمال فوق عقلی در هیچ کجای آن راحتی وجود ندارد. تمرین، زحمت، زجر، فعالیت و شبانه روز کار کردن دارد. نابرده رنج گنج میسر نمی شود. اگر کسی مفت به دست آورده باشد، مفت هم از دست می دهد.
اگر در راه شیطان نباشی، راه الله باشی، راه عشق باشی و راه انسانیت، سختی های خودش را دارد، باید پیه آن را به تنت بمالی، ارزش آن را هم دارد. ولی اگر در راه شیطان باشی، خودت عضو (حزب) شیطان هستی. بنابراین نگاه کنید خداوند می فرماید تو هیچوقت نمی توانی بر بندگان من تسلط پیدا کنی. آنهایی که قرار است در برنامه من بیایند، هر کس که در برنامه من بیاد، تحت برنامه من باشد، امکان ندارد که تو بتوانی آنها را وسوسه کنی. فقط شیطان روی کسانی ولایت پیدا می کند و اینها جزو اولیاء الشیاطین و اولیاءالشیطان می شوند که اینها نمی خواهند تحت برنامه الله قرار بگیرند. مربی و اله شان را الله انتخاب نکرده اند. رب آنها الله نیست. چه کسی را به عنوان اله و رب انتخاب کرده اند؟ هوای نفس و شیطان. دقت کنید آیه آن را برایتان می خوانم که چقدر زیباست. سوره نحل: آیه صد « إِنَّما سُلطانَهُ ...
بگذارید اول این را برایتان بخوانم. سوره نحل: آیه نود و نه. خیلی زیباست. «إَنَّهُ لَیسَ لهُ سُلطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکَّلُون» خیلی زیباست. هیچ وقت شیطان روی مومنین و کسانی که اهل توکل هستند، سلطه ندارد. بحث توکل را به زودی مطرح می کنیم. البته فقط آن را معرفی می کنیم. چون نمی رسیم انقدر عمیق وارد بحث بشویم. مومن متوکل، کسی که به خدا توکل دارد و الله را وکیل می گیرد و تکیه به الله دارد، شیطان اصلا آنطرف پیدایش نمی شود. نمی تواند، زورش نمی رسد. یک کسی که میگوید من الله دارم. خدا با من هست.
فردا زندگی من چه می شود؟ بچه ام چه می شود؟ خودم چه می شوم؟ فردا اگر اینجوری بشود، چه می شود؟ وسوسه هایی که شیطان می کند. اگر من اینکار را بکنم این می شود، اگر من آن کار را بکنم، این می شود و ... این مال شیطان است. یک کسی که توکل دارد، می گوید: من خدا را دارم دیگر. الآن یک بچه می گوید اگر من مریض بشوم چه می شود، خب پدر و مادرم هستند. اگر بخواهم درس بخوانم، پدر و مادرم هستند. هزینه ها را می دهند. اگر بخواهم ازدواج کنم، پدر و مادرم هستند. یک کسی بگوید من هر کاری بخواهم بکنم خدا کنار من هست. هست یا نیست؟
اگر بگویی نیست، من بدبخت و بیچاره می شوم، خدا هم نیست دیگر. اگر بگویی هست، خدا می فرماید هر کس روی من هرجوری حساب کند، من هم همانطور با او رفتار می کنم. گفتی: خدایا من به امید تو دارم این تصمیم را می گیرم، به امید تو. خدا می گوید: من هستم، حالا که روی من حساب کردی، هستم. می گوید شیطان روی این آدمها نمی تواند تسلط پیدا کند. روی مومن متوکل. دیگر چه؟ این آیه نود و نه.
آیه صد: « إِنَّما سُلطانُهُ» تسلط شیطان روی چه کسی است؟ «عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّونَهُ» کسانی که ولایت شیطان را قبول می کنند. خودشان دوست دارند که تحت ولایت شیطان بروند.
به یک بنده خدایی که نماز نمی خواند گفتم که تو اگر یک کسی کاری برایت انجام دهد از او تشکر می کنی؟ گفت: آره. گفتم اگر کار خوبی انجام بدهی، انتظار داری که از تو تشکر کنند؟ گفت: آره. گفتم این همه شیرین کاری های خدا را در زندگیت نمی بینی؟ خودت را آفریده و این همه نعمت در اختیارت قرار داده است. به نظرت نباید از خدا تشکر کنی؟ گفت: خب، چرا. گفتم: کمتر از این لیاقت تشکر و شکرگزاری دارد یا ندارد؟ گفت: چرا. گفتم: از الله، رب العالمین. آدم نباید سپاس و شکر خدا را بجا بیاورد و خدای خودش را عبادت کند؟ گفت: درست است. گفتم: پس تو چرا انقدر شلی؟!
می دانید جواب مرا چه داد؟ خیلی جواب عجیبی به من داد، من واقعا تکان خوردم. گفت: خوشم نمیاد. گفتم: اگر تو برای یک کسی کاری کردی، اگر خوشش نیاید که از تو تشکر کند، تو روی این چه قضاوتی می کنی؟ اگر کسی به تو محبت کند، تو خوشت نیاید که جبران کنی و تشکر کنی، او چه قضاوتی در مورد تو می کند؟ خودت بگو که چه قضاوتی می کنی؟ گفت خوشم نمی آید آقا من خوشم نمی آید. وقتی کسی می گوید من خوشم نمی آید...
می گوید من اصلا از شکل نماز، روزه، عبادت، چادر، حجاب، آخوند، روحانی، مسجد، انگشتر، تسبیح، نمی دانم اصلا از شکل هایی که مذهبی هستند حالم بهم می خورد، خوشم نمی آید. اصلا این سبک ها را دوست ندارم، این یعنی چه؟ یعنی «یَتَوَلَّونَهُ» این اصلا تحت ولایت الله نیست. اصلا خدا را به عنوان مربی، رب، ولی و اله خودش نپذیرفته است. این فقط سبک شیطانی را دوست دارد. سبک وسطی هم وجود ندارد. این شیطان را به عنوان ولی و رئیس حزب خودش پذیرفته و اساسا این شخص مجموعه ولایتی شیطان را به عنوان جامعه ای که باید به آن تعلق بگیرد، انتخاب کرده است.
این اصلا نمی خواهد به جامعه الهی و به خانواده آسمانی تعلق داشته باشد. این فقط دوست دارد به حزب شیطان، آدمهای شیطان صفت، آدمهایی که کارهای شیطانی می کنند تعلق داشته باشد. آن گروه را دوست دارد، آن سبک زندگی را دوست دارد. لذا شما نگاه کنید انتخاب همسر، جشن عروسی، جشن عقد و جشن تولدش، نوع مسافرت ها، اینکه می خواهد پولی خرج کند و به مسافرت برود و جایی را که برای مسافرت انتخاب می کند، معلوم می کند که به کجا تعلق دارد. نوع لباس پوشیدن یک نفر، حرف زدن و دوستان او، اصلا نشان می دهد.
آن چهار تا چیز یادتان نرود، انتخابها، ارتباطات، رفتار و چینش های فکری یک نفر نشان می دهد که این متعلق به کدام حزب است. تعلق او به کدام گروه است.
وقت دارد تمام می شود، من حمله ها را نگفتم.
جلو: آینده انسان است. حمله از جلو. دلشوره ها و اضطراب هایی که شیطان در مورد آینده زندگی یک نفر در دل او ایجاد می کند، حمله های جلوی او است. چون آینده، جلوی ماست و بعدا می آید. به طریق اولی عقب می شود چه؟ می شود گذشته ما. حمله ها و خاطراتی که دائما شیطان از گذشته به ذهن انسان می آورد (که حالا راجع به این توضیح می دهم) و انسان را دهها سال، یک عمر مشغول گذشته و عقده های گذشته زندگی اش می کند، این حمله عقب است. که در دشمن شناسی گفتیم که در گذشته سه چیز اتفاق افتاده است که شیطان این سه چیز را خیلی به رخ می کشد: گناهان، شکست ها و کدورت ها. اینها را خیلی به رخ می کشد تا شخص دائما عصبانی، کینه ای، عقده ای، پرخاشگر و خشن باشد و توان برای غیبت داشته باشد، برای دشمنی، برای حسادت و برای نابودی دیگران توان داشته باشد. گذشته.
چپ: چپ گناه است. انواع و اقسام گناهان که شیطان در انسان ایجاد می کند. گناهان بدنی که به آن جوارحی می گویند. مثل غیبت کردن، گناهان زبانی، گناهان چشمی، گناهان گوشی، گناهان بدنی که به آن گناهان جوارحی می گویند. از آن بدتر گناهان قلبی یا گناهان جوانحی هست مثل تکبر، حسادت، بدبینی، لوس بودن، حساس بودن، زودرنج بودن، متوقع بودن، خودکم بین بودن، بی توکل بودن، نارضا بودن، صبور نبودن، اینها گناهان قلبی است که خیلی وحشتناکتر از گناهان بدنی است. جهنمهای آنها هم با هم فرق می کند.
چون ما سه دسته جهنم داریم، اینها را یادتان نرود. ما یک جهنمی داریم به نام جهنم اعمال، مال بدن هست. گناهانی که آدم با بدن خود انجام می دهد که پائین ترین درجه جهنم است. یعنی آسان ترین جای جهنم است که همان هم برای بشر قابل تحمل نیست. گناهان اخلاق که هم آتش آن خیلی دردآورتر است و هم مدت آن خیلی طولانی هست و از همه بدتر جهنم عقاید است. جهنم عقاید. اینکه افکار و عقاید انسان جهنمی باشد. انسان به چیزی که حق هست، اعتقاد نداشته باشد. به باطل اعتقاد داشته باشد. این خیلی خطرناک است. این می شود حمله چپ که شیطان روی انسان ها در این بخش سرمایه گذاری می کند.
حمله راست: نقاط مثبت و نقاط قوت یک شخص است. شیطان اگر موفق نشود یک نفر را به گناه آلوده کند. از طریق تقوی، خوبی ها، پاکی ها و کارهای خیر او، از طریق صورت های مقدس: آخوند بودن، روحانی بودن، سید بودن، نمی دانم طلبه بودن، دانشجو بودن، استاد بودن، دکتر بودن، مهندس بودن، انقلابی بودن، نمی دانم کارهای خیر، خیّر بودن، هر کاری دیگر، خیلی هست. دیگر حالا شما حساب کنید. هر چیزی که خیر و قشنگ است، هر چیزی که زیباست. از طریق زیبایی های یک شخص، او را به جهنم می کشاند.
پس مهم برای شیطان این است که ما به جهنم بیفتیم. برایش این مهم نیست که ما نماز بخوانیم یا نخوانیم. شیطان اصلا از اینها نمی ترسد که تو نماز بخوانی یا نخوانی. مشروب بخوری یا مسجد بروی. اگر مسجد بروی در مسجد برای تو برنامه دارد، به هیات بروی در هیات برای تو برنامه دارد. باید دقت کنی که آنجا تعادل تو را برهم نزند.
صراط درون جهنم است. درون جهنم. از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر که می گویند برای همین است. یعنی همین صراط زندگی که الآن ما داریم. شیطان تعادل یک عده را با گناه به هم می زند و به جهنم می اندازد، یک عده را با کارهای خوب. اگر کسی کار خوب کرد، حواسش نباشد و این کار خوب، او را سنگین بکند... اگر سنگینت بکند و به تو وزن بدهد، می افتی. انسان اگر کارهای خوب کرد باید حواسش باشد که سنگین نشود. بتواند با کارهای خوب خود، تعادلش را حفظ بکند.
مثلا یک کسی کارهای خوب می کند و سر یک کسی منت می گذارد، او سقوط کرده است. یک کسی از صورت های مقدس استفاده می کند ولی اهداف شیطانی دارد. حرفهای قشنگ می زند اما اهداف شیطانی دارد. نفاق دارد. خب این، کار خوب می کند اما نیت او پلید است. داستان موش و گربه را آنهایی که خوانده اند، می دانند. گربه وقتی بعد از مدتی که حمله می کرد و موش ها را می کشت. دید که دیگر موش ها همه فرار می کنند و دست او به هیچ موشی نمی رسد. موش ها دیگر فهمیده بودند و از حیطه حمله و حرکت گربه دور شده بودند. گربه گفت حالا چکار بکنم. گفت یک مدت خودم را به عبادت می زنم. یک مدتی شروع کرد به عبادت و نماز خواندن و تسبیح و ... (من بچه بودم، فکر کنم که چهار، پنج سالم بود که کتاب موش و گربه عبید زاکانی را می خواندم، عکس آن را هم انداخته بود.) گربه مثلا روی سجاده نشسته بود و عبادت می کرد. یک موش آمد، از کنار او رد شد، اصلا به او محل نگذاشت. دوباره یک موش دیگر آمد، اصلا محل نگذاشت.
بعد موش ها گفتند عجب مژده ده که گربه عابد شد (شعرهای آن را هم از بچه گی یادم است) مژده ده که گربه عابد شد، عابد و زاهد و مسلمانا. عابد و زاهد شد. این دیگر خیلی آدم مثبتی است. بچه مثبت شده و خیلی خوب است. حالا چکار کنیم؟ برویم به سمت او. گفتند برویم با او آشتی کنیم. آشتی کنان راه بیندازیم. خلاصه همه یک مشت هدایا برداشتند که بروند و به گربه سر بزنند. خوب که جمع شدند.
دو به این چنگ و دو به آن چنگ و دو به دندان.
خلاصه شروع کرد، دوتا را با یک دست، دوتا را با دست دیگر، با پاهایش هم گرفته بود، با دندانش هم گرفته بود. یک دماری از این موش ها درآورد.
خوب بودن بعضی ها اینجوری است. آدم خوب بودنشان، آدم مذهبی بودنشان، کار خیر کردنشان، آدم با اخلاق بودن شان اینطوری است. برای همین در دعا داریم که خدایا خوبی های من یک موقع خدای نکرده برعلیه من نشود. یک کسی اگر لیسانس داشته باشد، خیل آدم خوبی است اما اگر فوق لیسانس بگیرد حتما او را سنگین می کند و جهنمی می شود. دائم این فوق لیسانس او .... من ارشد دارم، ارشد دارم. یک کسی ارشد داشته باشد خوب است. دکتر بشود، بدبخت می شود. همین دکتری او را بیچاره می کند.
یک کسی مهندس شود، جهنمی است ولی اگر مهندس نشود خیلی آدم خوبی است. ولی یک کسی نه! انقدر ظرفیت دارد، دکترا که هیچ. فوق دکترا هم می گیرد ولی آدم سالم، خوب و متعادل می ماند. مهندس هست اما جزو اولیاء خداست. جزو جهادگران است. شما نگاه کنید چقدر از این دکتر، مهندس ها در کشور ما از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب جزء دوستان خدا بودند، هنوز هم هستند. در همین دانشگاه های ما پر است از این جوان هایی که دکتر، مهندس اند و جزء دوستان و سربازان خدا هستند.
اصلا درس آنها هیچ تاثیری در روحیه شان نگذاشته است که سنگین شان کند. طرف یک لیسانس می گیرد، دیگر نمی تواند با مادرش درست صحبت کند. با پدرش دیگر نمی تواند درست حرف بزند. با همسایه ها نمی تواند حرف بزند. قبلا دیپلم داشت مسجد می رفت، هیات می رفت. ولی الآن نه. الآن یک دکترا گرفته، خدا را کنار میگذارد. یک سفر خارجی، یک رشته ای را در خارج از کشور می گیرد می بینید اصلا از انسانیت، ابدیت، آسمان و خانواده آسمانی کنده می شود. چه شده، چه اتفاقی افتاده است؟
قبلا نماز نمی خواند با بقیه خیلی متواضع بود، حالا که دیگر نماز خوان شده است همه را کافر می داند. همه را فاسق می داند، همه را جهنمی و همه را بد میداند. این می شود حمله راست. نقاط مثبت یک شخص، نقاط خطرناکی برای انسان است. خیلی دقت کنیم که خوبی های ما، خطرناک نشود. اگر خوب هستیم خدا را شکر کنیم. این سپر الحمدلله را نگه داریم که خوبی های ما به ما آسیب نزند. الحمدلله یعنی همه خوبی ها مال کیست؟ مال خداست، من هیچ چیزی از خودم ندارم.
اگر یک موقع با خوب بودن تان، بقیه آدمها در چشم شما ریز می شوند، حمله راست می شود. لذا حضرت فرمود اگر کسی فکر کند که از یک نفر بهتر است «فَهُوَ مَستَکبِر» شیطان روی او تسلط دارد. این انسان، خیلی خطرناک می شود. که حالا راجع به این باید توضیح بیشتری بدهیم.
والسلام