سلسله مباحث استاد محمد شجاعی تهیه شده در مؤسسه منتظران منجی شماره تماس 5 ـ55972450 وبگاه اینترنتی .@
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@
تمثل و تجسم برزخی اخلاق و اوصاف صفحه 68، از مطالب و بیانی که در تمثل و تجسم برزخی اعمال داشتیم، و از تحلیلها و توضیحاتی که در آن باب گذشت، تا حدود زیادی مسئله تمثل و تجسم برزخی اخلاق و اوصاف نیز روشن میگردد، و چندان احتیاجی به توضیح زیاد و شرح و بحث نیست.@
یعنی همان قیاسی که در مورد اعمال گفتیم در مورد اخلاق و اوصاف هم مسئله به همین نحو هست. مخصوصاً با توجه بر اینکه در باب تمثل و تجسم برزخی موضوع اصلی همان ظاهر گشتن درون انسان و صورت پیدا کردن عالم درونی اوست.@
حالا اینکه کدام جلوه ظاهر بشود دیگر فرقی نمیکند یک موقع است اعمال، خُلق، اوصاف، عادات، افکار و عقاید است. بحث در تمثل مسئله اصلی خود همان تمثل است، خود همان صورت پیدا کردن هست، ظهور پیدا کردن است. این حقیقت هم برای ما روشن میشود که در عالم برزخ همۀ اخلاق و اوصاف موجود در درون ما نیز به عنوان جزئی از عالم درونی ما ظاهر گشته.@
اخلاق و اوصاف کامل نیست جزء هست چون افکار هم داریم، عقائد هم داریم، اعمال هم داریم. و صورت پیدا خواهند نمود آن هم با همۀ روابط و ارتباطاتی که دارند. باز اینجا قید را که خود ایشان قبلاً هم فرمودند به آن توجه بفرمایید کلمه همه با بار کامل معنایش نیست؛ یعنی همۀ اخلاق و اوصاف به مقتضای عالم برزخ، یعنی آن مقداری که عالم برزخ توان و قدرت دارد ظهور میدهد، اخلاق و اوصاف ما را.@
اما اگر ما در همین زندگی دنیوی به بررسی درون خود بپردازیم و عالم درونی خود را مورد مطالعه قرار بدهیم خواهیم دید که اخلاق و اوصاف ما یک سلسله واقعیتها هستند که در درون و در روح ما وجود دارند، و در حقیقت یک سلسله خصوصیات واقعی و عینی موجود در روح ما میباشند.@
یعنی یک امر اعتباری و خیالی نیست واقعاً هر خُلقی یک وجودی هست در روح ما، منشأ اثر هست. ما خیلی وقتها مثلاً از دست خودمان هم ناراحت هستیم حتی مراجعه میکنیم به طبیب روحانی، یک عده مراجعه میکنند به روانپزشک، روانشناس میگویند ما اینطوری هستیم اگر واقعاً این یک موجود نباشد در روح انسان یک وجودی نداشته باشد چطور ما میرویم پیش پزشک میخواهیم آن را برطرف کنیم.@
خُلقها و اوصاف واقعاً اینها در روح ما وجود دارند، واقعیتی هستند در روح ما. هر خُلقی و هر صفتی از اخلاق و اوصاف ما برای خود یک واقعیت عینی است که در روح ما وجود دارند؛@
روح ما که یک واقعیت عینی است همانند هر واقعیت عینی دیگر از یک سلسله خصوصیات عینی برخوردار است که از آن جمله است اخلاق و اوصاف. به بیان دیگر هر خُلقی و هر صفتی چگونگی خاصی در روح ما است، یعنی یک کیفیت، هر خُلق و هر صفت یک کیفیتی در روح ما هست، یک چگونگی هست در روح ما، یک نحو خاصی پیوند با روح ما دارد.@
و اگر بخواهیم دقیقتر پیش بیاییم باید بگوییم که اصولاً همین اخلاق و اوصاف وخصوصیات عینی دیگر روحی است که ارواح را از یکدیگر متمایز و جدا میکند. از روح که نفخۀ الهی است یک چیز هست، تمایزها در اینطرف هست، در بعد از اینکه ما رشد میکنیم، تشکیل اخلاق میدهیم خُلق که میدانید یعنی چه؟، خُلق چند بار توضیح دادم.@
یکبار یک کار خیر را انجام میدهید، به شما نمیگویند خیّر، خیّر به کسی میگویند که دائماً کار خیر انجام میدهد، یک کسی که یکبار کار خیر کرده تصادفی یا تحت تأثیر احساسات قرار گرفته به هر دلیل دیگری کار خیر کرده به این نمیگویند آدم خیّر، آدم خوب، ولی کسی که دائم کار خیر میکند برای دیگران کار خیر انجام میدهد، این را میگویند آدم خیرخواهی هست، آدم خیّری هست، یعنی خیرخواهی به صورت یک خُلق برایش درآمده.@
پس چیزی که ثابت شده در روح، صفتی که ثابت میشود در روح به آن خُلق میگویند؛ ما وقتی که با محیط ارتباط برقرار میکنیم کمکم بزرگ میشویم و صفتها را به مرور زمان تحت تأثیر وراثت و محیط تثبیت میکنیم در روح خودمان، با اختیاری که داریم این را تثبیت میکنیم.@
وقتی تثبیت کردیم، دیگر آن که روح من را از روح شما جدا میکند همین کیفیت اخلاقی هست که ما داریم، همین وضعیت، چگونگی خُلقهای افراد هست که آنها را از همدیگر جدا میکند. یکی پرحوصله است یکی کمحوصله است، یکی متین هست، یکی بیوقار هست، یکی فحاش هست یکی مؤدب هست، همینها هست که افراد را از همدیگر جدا میکند.@
و به هر کدام از آنها موجودیت خاصی میبخشد ریزهکاریهای مختلف و متنوع اخلاق و اوصاف عقائد و افکار، تمایلات و تعقلات، اعمال و نظائر اینهاست که به هر کدام از ارواح انسانها و در حقیقت به هر کدام از انسانها عینیت خاص میدهد.@
یعنی هر کسی یک فکر خاصی دارد، عقیدۀ خاصی دارد، عادات خاصی دارد، اوصاف و اخلاق خاصی دارد، مجموع این خاصها یک شخصیت ویژه را میسازد، که با شخصیت بعدی فرق میکند، یعنی شاکلهها با همدیگر تفاوت دارند، هر شاکلهای تشکیل شده از اخلاق و اوصاف، افکار و عقائد، اعمال و عادات، و اینها برای هر کس ویژه هست.@
بنابراین اخلاق و اوصاف ما یک سلسله واقعیتهای عینی درونی یا روحی هستند که در درون ما یا روح ما وجود دارد از طرف دیگر، دقت بفرمایید مسئله وجود داشتنش را برای آینده نیاز داریم به آن که ما توجه داشته باشیم.@
ما در سیر تربیتی خودمان و در سیر زندگی خودمان با ارتباطات مختلفی که برقرار میکنیم، با رفتارهایی که بروز میدهیم، با خوراکهای مختلفی که میخوریم، از نظر روحی خودمان در درون خودمان یک سلسله وجود به وجود میآوریم، اینها موجود و مستقرند.@
علامت موجود بودن منشأ اثر بودن است، فقط تأکید روی این هست که توجه داشته باشید اینها یک حقائقی هستند که منشأ اثر هستند در روح. از طرف دیگر در بررسی درون خود به این واقعیت عینی درونی نیز میرسیم که اخلاق و اوصاف ما از روابط و ارتباطات خاصی برخوردار است.@
یعنی بین اخلاق و اوصاف ما یک روابط خاصی بین آنها برقرار است، چه با یکدیگر، چه با خود ما، چه با عقائد و افکار ما، و چه با اعمال ما. در این بررسی به روابط بسیار پیچیدهای برخورد میکنیم که با گفتن و نوشتن تمام نمیشود و احیاناً به گفته و نوشته در نمیآید.@
واقعاً کسی که بتواند بخواهد این قواعد و روابط را بیاورد روی کاغذ اگر نگوییم کار محالی هست کار بسیار مشکلی هست، که بین اینها روابط وجود دارد. مثلاً شما اگر فکر خوبی داشته باشید، مثال بزنم که بین اینها روابط هست فرض بفرمایید شما وقتی عقیدۀ سالمی داشته باشید، عقیدۀ سالم عمل سالم میدهد.@
یک جایی قرار گرفتی که میخواهی یک سوءاستفاده، مثلاً سوءاستفاده مالی بکنی میبینی نمیکنی، چرا؟ چون از عاقبتش میترسی، از خداوند تبارک و تعالی میترسی، از آخرت میترسی، حیا میکنی این کار را نمیکنی، آن باعث میشود تو یک عمل صالح انجام بدهی.@
به جای اینکه عمل مفسد انجام بدهی، عمل صالح شاکلهسازی میکند، شاکله که ساخت، انجام اعمال صالح بعدی راحتتر میشود برای شما، آنوقت ما میتوانیم انجام عمل بکنیم، آنجا فکر تأثیر در عمل گذاشت.@
یا مثلاً شما خُلق ناراحتی داری، عصبانی شدی، این عصبانیت یک خُلق است، زود رنج میآید شخص، زود به جوش میآید، زود جوش آمدی، در اثر این زودجوش آمدن، زدی یک نفر را ناقص کردی، این شد یک عمل، آنجا خُلق وابسته میشد به عمل.@
بعد از این طرف ترس تو را تحریک کرد، ترسیدی گفتی حالا من این را زدم کشتم بعد برای اینکه فرار بکنی مجبور میشوی که دروغ بگویی، من نزدم، یا تقصیر خودش بود دروغ بگویی، یا اینکه نه، برای اینکه از زیر این مشکل در بیایی چند تا مشکل دیگر اضافه میکنی به مشکلاتت، چهار نفر دیگر را هم میزنی تا از صحنه در بری، میبینید چقدر تبعات دارد.@
بعد این نتایجش هم یک اثرات دیگری در خُلق شما میگذارد، در صفات شما میگذارد با همدیگر اینها همه مرتبط هستند، خیلی، یک روابط پیچیدهای بین همۀ اینها وجود دارد، شما عادت میکنی به یک کاری عادت داری نمیتوانی به عادتت غلبه بکنی، عادت باعث می شود کار دستت میدهد، بر طبق عادتت میخواهی عادتت را ارضاء بکنی، اغنا بکنی، یک کاری انجام میدهی که آن کار صلاح نیست، بعد میبینی که یک سلسله روابط جدیدی با آثار جدیدی پیش میآید، خیلی چیز عجیبی هست این روابط.@
این روابط پیچیده بسیار جالب و عجیب است، یعنی واقعاً اگر کسی قرار است مطالعهای هم بکند در عجائب بیاید روی این چیزها مطالعه بکند اینها چه روابطی با هم دارند. اگر شما دقت عمیقی در این باب کرده باشید، و لازم هم هست که بکنید (زیر این قسمت خط بکشید) ما واقعاً لازم هست که روی اینها تعمق کنیم چون با آن سروکار داریم عاقبتمان هم به همینها بستگی دارد.@
خواهید دید اخلاق و اوصاف شما چه کلاً و چه بعضاً گاهی با عقائد و افکار اصولی شما در تضاد بوده و با آنها نمیسازند و گاهی هم با آنها موافق و سازگار هستند. یعنی شما گاهی وقتها یک افکاری داری یک اخلاقی داری با آن افکار و عقائدی که داری جور در نمیآید.@
افکار و عقائدت تو را به یک سمت عالی میکشانند برای تو یک چیز مهمی را ترسیم میکنند، یک ایدهآلی را ترسیم میکنند که میخواهی به آن برسی، خیلی دوست داری مثلاً این کار را انجام بدهی، حالا چه در مسائل دنیایی باشد، چه در مسائل اخروی، این افکار و عقائد، افکار و عقائد پاکی هست.@
اما خُلقاً این افکار و عقائد توسط خُلق و صفت پشتیبانی نمیشود، یعنی مطابق آن افکار و عقائد نمیتوانی حرکت بکنی، عقیدهات یک چیز دیگر است اما روحات هم تو را به یک جای دیگری میکشاند، صفت هم تو را به یک جای دیگری میکشاند، و این تعارض پیش می آید، می گوید من چرا اینطوری هستم، من باید یک طور دیگر باشم.@
اینجا در درون شخص یک تعارضی ایجاد میشود که فرد را مشغول میکند، گاهی وقتها این تعارضها خوب هست که انسان در همین تعارضها رشد میکند، گاهی وقتها تعارضهایی هست که بیخود هست بیخود پیش میآید نباید پیش بیاید باید به یک نحو دیگری عمل کرد تا حل بشود.و چیزهایی از این قبیل @
گاهی وقتها هم نه شما یک اخلاق و اوصافی دارید که با افکار شما جور در میآید، مثلاً شما از نظر عقیدتی قائل به قیامت هستی، قائل به معاد هستی، قائل هستی از نظر فکر به اینکه شهید اولین قطرۀ خونش که بریزد گناهانش آمرزیده میشود، شهادت بالاترین فوز است، جهاد بابی از بابهای بهشت هست که به روی دوستان خاص خدا باز میشود «الْجِهَادُ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ الله لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ» برای دوستان مخصوصش خدا جهاد را باز میکند.@
به این اعتقاد دارید بعد میخواهی از زنت جدا بشوی نمیگذارد، صفتت، خُلقات، عادتی که کردی میبینی نمیتوانی از خانواده جدا بشوی، تا دو روز جدا بشوی میبینی دلتنگ میشوی بهانه میآوری میخواهی در بروی از جبهه، فرار میکنی، شب عملیات که میشود دست و پایت شروع میکند به لرزیدن، عقائد و افکارت یک چیز دیگر میگوید، اما این خُلق اینجا منشأ اثر هست، چون وجود دارد خیلی توجه کنید به این مسأله من می خواهم برسم به یک مسأله خیلی مهمتری، اگر به اینها توجه نکنید بعداً نمی توانیم آن را آنطور که باید بفهمیم چون وجود دارد اثر میگذارد.@
تو بگو من آن افکار عالیه را دارم بالاخره باید مطابق این افکار عمل بکنم صفت کار خودش را میکند، اثر میگذارد، بعد میبینی که شب عملیات دست و پایت شروع میکند به لرزیدن نمیتوانی آنطوری به دل دشمن بزنی.@
بعد که مثلاً یک تیر میآید میخورد، میبینی که بغل دستیات تیر را خورد یک دفعه صدایش بلند شد یا زهرا، یا حسین، بعد تو مثلاً تا تیر را خوردی یاد زن و بچهات میافتی، ولی تو فکراً این کار خودت را قبول داری؟ فکر قبول نداری دیگر، میگویی کاش من هم میتوانستم مثل این بگویم یا حسین، ولی نمیتوانی تو بگویی.@
در رساله مثلاً خواندی فکرت این هست، عقیدهات هم هست که مثلاً تراشیدن ریش حرام است، یا نزول حرام است، ولی در عمل انجام میدهی، در عمل میبینی نمیتوانی این کار را بکنی، جلوی خودت را نمیتوانی نگه داری.@
صفت کار خودش را میکند، میگوید آقا خلاف رساله است حرام است، نمیتوانی، صفت تأثیر خودش را میگذارد چون منشأ اثر هست، قبول است مسأله رساله است ولی وقتی میخواهی عمل بکنی در عمل نمیگذارد آن صفت آنجا کار دست آدم میدهد رسالهای عمل نمیکنیم.@
همچنین با خود شما براساس همان عقائد و افکار اصولی شما گاهی ناسازگارند و گاهی سازگار، یعنی گاهی شما از اخلاق و اوصاف خویش ناراضی بوده، و با اینکه آنها را دارید از آنها زجر نیز میکشید. ببینید چقدر ظرافت دارد تعارض اوصاف با افکار و عقائد، و تعارض اوصاف با خود شخص؛ ما یک موقع سؤال کنیم که آقا مگر خود شخص غیر از افکار و عقائدش هست؟@
یک موقع هست شما خودت دقیقاً میدانی الان داری خلاف این امر رساله عمل میکنی، رساله اطلاعات و آگاهی شما، علم شما، عقیدۀ شما، این رساله است، خودت هم میدانی که داری خلافش عمل میکنی، ناراحت هم نمیشوی، به تو هم بر نمیخورد، حیا هم نمیکنی، ترس هم تو را برنمیدارد.@
پس معلوم هست این تعارض بین اوصافت، بین صفتت، بین این تخلفت و آن عقیدهات این تعارض بین عمل و عقیدهات تو را اصلاً ناراحت نکرده، خیلی راحت پذیرفتی این را، مثل کسانی که خیلی راحت نزول میخورند میآید صف اول نماز جماعت هم مینشیند، انگشتر عقیق و تسبیح، نزولش را هم میخورد، مسجد هم میرود برای ابا عبدالله عزاداری هم میکند، خرج هم میدهد، اصلاً ناراحت نیست، پس معلوم هست با خودش تعارض ندارد یک تعارضی هست که راحت آن را پذیرفته است.@
یک موقع هست که نه، تو یک صفتی داری که خودت هم از آن ناراحت هستی، اضطراب داری، ترس داری، حیا میکنی، از اینکه اینطوری هست نمیخواهی آن را بپذیری؛ دقت بفرمایید این ظرافت را، یعنی گاهی شما از اخلاق و اوصاف خویش ناراضی بوده و با اینکه آنها را دارید از آنها زجر نیز میکشید و گویی با شما سر جنگ دارد، و گاهی شما از اخلاق و اوصاف خویش راضی بوده و توافق دارید و خوش میباشید.@
از همه اینها عجیبتر اینکه خواهید دید اخلاق و اوصاف شما با یکدیگر نیز گاهی در تضاد هستند و گاهی نه، و همینطور گاهی با اعمال شما تضاد دارند و گاهی نه. از طرفی هم در بررسی درون خود به این واقعیت عینی درونی پی میبریم که اخلاق و اوصاف ما در اعمال ما جلوه میکنند و در آنها به ظهور میرسند و اعمال ما از اخلاق و اوصاف ما آب میخورند و از آنها نشأت میگیرند و به آنها میرسند.@
یعنی هر کس خُلقش هر طوری هست همانطوری عمل میکند، یکی خُلقش کریم است هر وقت میروی میگویی آقا کمک کن به ما، اگر نداشته باشد میگوید مثلاً ماشینم را میفروشم میدهم، خانه را میفروشم میدهم، خودش ندارد میرود از یک جا قرض میگیرد مشکل طرف را حل میکند.@
یکی خُلقش بخیل است، میروی به او میگویی آقا کمک کن، دارد، شروع میکند عجز و لابه آقا نداریم بدبختی داریم، چقدر قرض داریم، چکهایم برگشته، هزار تا بهانه میآورد. همۀ این اخلاق و اوصاف با همۀ این روابط و خصوصیات که به آنها اشاره شد و با همۀ روابط و خصوصیاتی که دارند و نمیشود ریزهکاریهای آنها را شمرد در عالم برزخ که روز به ظهور رسیدن درون و عالم درونی ماست با صور برزخی خود متمثل میشوند و ظاهر میگردند.@
تمثل اخلاق و اوصاف در برزخ در قالب عبارات نمیآید؛ اگر ما فرض بکنیم تکتک اخلاق و اوصاف موجود در درون ما هر کدام با صورت متناسب به خود با همۀ روابطی که با یکدیگر و با عقائد ما، و با خود ما، و با اعمال ما دارند.@
1.اخلاق و اوصاف، روابطی که بینشان هست، با عقائد هست، با خود ما هست، و با اعمال ما هست، متمثل شدهاند، و از طرفی هم عقائد و اعمال ما تمثل یافتند، مسلماً با وضع عجیب و به عبارتی با عالم عجیبی که درون تجسمیافته خود ماست مواجه خواهیم بود.@
یعنی هر کدام اینها یک صورت برزخی دارند، خودشان صورت برزخی دارند، روابطی هم که با آنها هست صورت برزخی دارد، روابطی هم که با سایر بخشهای شاکله هم دارند همینطوری هست، شما فکر کنید وقتی یک نفر تجسم پیدا میکند آنجا چقدر عجیب میشود وقتی تمثل پیدا میکند؛ وضع عجیب و عالم عجیبی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است و نه با عبارات و الفاظ میتوان به تصویر آن پرداخت.@
هم تمثل خود هر یک از اخلاق و اوصاف تمثل عجیبی است، و هم تمثل رابطههای هر یک از آنها تمثل عجیب و تحیرآوری است کما اینکه تمثل هر یک از عقائد و اعمال نیز عجیب و تحیرافزا است طبعاً انسان در عالمی قرار میگیرد که همهاش تعجبآور و ناشناخته است.@
و احیاناً خیلی دردآور و یا احیاناً خیلی ابتهاجآور، و از اینجاست که انسان برزخی بسیار آرزو میکند که ای کاش میشد آنچه را که در آن افتاده به زندهها میگفت و به آنها ارائه میکرد.@
«يا لَيْتَ قَوْمِي» ای کاش در مورد مؤمن آل یاسین میگوید، ، ای کاش وقتی به شهادت میرسد( آیه قران هست) ای کاش قوم من میدانست که خداوند چگونه من را مورد اکرام قرار داده اینجا، «يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ» آیه قرآن در مورد شهدا هست.@
یعنی اینها وقتی شهدا به عالم آنطرف منتقل میشوند آن پذیرایی و آن فضای ابتهاجآور آنطرف را ادراک میکنند، میگوید اینها بشارت میدهند به برادرانی که هنوز نیامدند برادرانی که در نوبت هستند، «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا الله عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ» یک گروهی هم منتظر هستند بعد از شهدا در دنیا منتظر هستند تا نوبت آنها برسد.@
شهدا به اینهایی که در نوبت و صف هستند تا نوبت به آنها برسد و به شهادت برسند، بشارت میدهند قرآن میگوید هر کس که وارد برزخ میشود میگویند ای کاش بدانند که اینجا چه خبر است، مردم نمیفهمند، نمیدانند اینجا چه خبر است.@
ما آنهایی که اهل نجات بودند اگر خوابشان را دیدیم، دیدیم که همین را به ما گفتند، آنهایی هم که اهل عذاب بودند وقتی خوابشان را دیدیم آنها هم حالشان عجیب بوده، آنها هم دوست داشتند بقیه بدانند بگویید این کارها را نکنند، بگویید اینجا اینطوری هست، بگویید ما خیلی بدبخت هستیم، بگویید ما خیلی بیچاره هستیم، بگویید به حال ما رحم بکنند، بگویید برای ما صدقه بدهند، بگویید رحم کنند به این فقر و تنگدستی ما.@
از باب مثال انسان با صورت یا با موجود نفرتانگیزی که دارد قیافه و خصوصیات پلید و نفرتآوریست مواجه میگردد، میبیند با اینکه از آن بدش میآید و سعی میکند از دست آن خلاص بشود و به انحاء مختلف میخواهد آن را از خود دور بکند نمیتواند خود را از آن و اذیت آن نجات بدهد، خود را به هر طرف میزند و به هر جا فرار میکند بالاخره نمیتواند، یعنی فرار از خود است فرار از خود هم که معنا ندارد.@
یکی گفته بود آقا من میخواهم بزنم به کوه، به یکی از اولیاء خدا گفته بود، بروم کوه دیگر با کسی ارتباط نداشته باشم، گفت ببینم آنجا که میروی خودت را میبری یا نمیبری خودت را؟ یعنی اگر آنجا هم میروی خودتی، از خودت فرار نمی توانی کنی.@
خیلی عالم عجیبی هست انسان بخواهد در برود از دست کسی، اینجا هر مشکلی برای انسان پیش بیاید، انسان راه فرار دارد، یعنی اینجا در دنیا چیزی به نام بنبست وجود ندارد، شکنجه بدهند آدم را آدم میمیرد، بالاخره راحت هست، غم داشته باشد تمام میشود.@
با یک کسی درگیر باشد اصلاً جدا میشود خودش را راحت میکند دیگر اصلاً حرف نمیزند، درگیری مالی دارد، بالاخره تن به یک خسارتی میدهد به یک ضرری میدهد جدا میشود و راحت هست، ولی آنجا نمیشود، آنجا با یک اژدهای بدقیافۀ، بدبو و خشن، موذی روبرو هستید که یکسره اذیت میکند و میخواهید در بروید اصلاً ممکن نیست.@
این را بارها عرض کردم که یکی از اقواممان را خواب دیدیم من وقتی دیدم او را یک اژدهای تمام آتش، یعنی اژدها بود انگار که با آتش اژدها ساخته بودند چسبیده بود به این و این را خیلی اذیت میکرد، حالا من که خودم بدتر از او بود وضعم، به او میگفتم که تو دستت را به من بده کمکت کنم، به من گفت نه این دیگر از من جدا نمیشود هر چقدر گفتم بیا کمکت کنم گفت نمیشود، خُلق است دیگر کنده نمیشود از آدم، تنها راهش این هست که از خُلق جدا بشوی این خُلق را بکنی بگذاری کنار.@
بحث وجود داشتن همین جاست دارم عرض میکنم، حالا این مقدمه است که برسیم به بحث اصلی، هنوز وارد بحث اصلی نشدیم، این مقدمه هست توجه داشته باشید وجود دارد، این هست کار خودش را هم میکند، مهم نیست که تو از او بیزار هستی یا بیزار نیستی، مهم این نیست که تو نمیخواهی این سگ با این شکل و قیافهاش در قبرت باشد یا نیست، مهم این است که این سگ خودت هستی، خُلقات هست، بازتاب کردۀ خودت هست، میخواهی چطوری از او فرار بکنی.@
مهم این هست حالا تو بگو من بدم میآید اصل قضیه همین هست،این که گفتم مقدمه، اصل این است که ما در دنیا خُلقهایی داریم هم دیگران بدشان میآید از این خُلقهایی که ما داریم هم خودمان هم ناراحت هستیم، میدانیم داریم، سر خودمان را که کلاه نمیگذاریم، نباید بگذاریم، بگذاریم که اصلاً باختن هست.@
برادر عزیز ناراحت بودن از اینکه نمیخواهی اینطوری باشی، ناراحت بودن از اینکه این خُلق را داری و اینکه اینطوری هستی که نمیخواهی اینطوری باشی کافی نیست، یعنی صرف تعارض و ناراضی بودن تو به این خُلق مشکل تو را حل نمیکند، این یک طرف قضیه است این 50 درصد کار است که تو نخواهی این را داشته باشی.@
گریه و عجز و لابه و توسل و التماس به خدا برای اینکه خدایا این را از ما دور بکن این را از ما بکَن نقش خیلی زیادی دارد ولی باید تلاش عملی بکنیم ما برای کنده شدنش، چون اینها وجود هستند، واقعیت عینی روح ما هستند، تو بگو آقا من نمیخواهم سرطان داشته باشم، این غده نمیخواهم من را اذیت بکند، نمیشود غده است در بدنت است.@
منشأ اثر است واقعیت بدنی است، واقعیت خارجی است در بدن شما، چه تو بخواهی و چه نخواهی درد میکند، چه بخواهی وقتی دندانت کرم خورده و چه نخواهی دندان درد را داری شما بگو من نمیخواهم هست دیگر.@
معدهات زخم است درد معده داری، وقتی زخم معده گرفتی درد دارد، بگو من نمیخواهم من ناراضی هستم، دعا هم که حتی بکنی خداوند میگوید به طبیب هم مراجعه کن دارو هم بخور مداوا را انجام بده باید مشکل زخم را حل بکنی برادر، آن غده را باید از آنجا برداری.@
نمیشود بگویی آن غده باشد آنجا من عمل جراحی هم نکنم، هزینه هم ندهم وقت هم نگذارم، از کارهای دیگرم هم نزنم، نروم بیمارستان بخوابم، نروم دوران نقاهت را طی نکنم، بعد خوبم بشوم درد هم نداشته باشم نمیشود، با تمنّا و خواستن و التماس و حتی دعا هم مشکل حل نمیشود، دعا بسیار خوب است، خیلی عالی است کمک هم می کند، اگر نباشد حل نمیشود، ولی با بودنش کفایت نمیکند، یعنی ما باید تن بدهیم به عمل جراحی.@
امام (سلام الله علیه) خودش فرمود هیچ راهی جز ریاضت ندارد، یعنی شما بگویی من نمیخواهم ریاضت بکشم از یک راه دیگر بروم، ممکن نیست، فقط و فقط تنها راهش این هست که با خودت مقابله بکنی، یعنی مردانه بایستی جلوی خودت، مدام هم اعتراض به این و آن نکنیم که چرا این اینطوری هست، آن خُلقش اینطوری هست.@
من که خودم هنوز 30 سال سی و خوردهای سالم هست مرد نشدم یکبار با خودم روبرو بشوم، اینقدر شجاعت ندارم که خودم را کنترل کنم، مدام انتظار دارم بقیه فرشته باشند. «طوبی لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ» خوش به حال کسی که آنقدر به عیبهای خودش مشغول است که کاری به عیب دیگران ندارد.@
یعنی مدام به مردم ور نمیرود، اعصاب مردم را خورد نمیکند، با بقیه راحت میسازد با بقیه کنار میآید، دوست میشود، یعنی تا میخواهد با یکی ارتباط برقرار کند، نمیگوید این عیب را دارد مشغول خودش است.@
هیچ راهی هم جز با خودت درگیر شدن نداری یعنی باید با خودت درگیر بشوی، یعنی باید بایستی جلوی خودت، میدانی اینطوری هستی، این صفت را داری، دورویی، دو زبانی، بین عمل و کردارت اختلاف هست، دهان هرزه، چشم هرزه خدای نکرده، کسالتی در عبادت، سهلانگاری در واجبات، شجاعت و جرأت در محرمات باید بایستی جلویش مسأله را حل بکنی.@
اینکه خدایا ما نیتمان بد نبود ما نیتمان خیر است، ما که نمیخواستیم اینطور بشود ما دوست داریم خوب بشویم، ما میخواهیم مداوا بشویم، این کافی نیست، مهم این است که آن را برداری قبل از اینکه منتقل بشوی به آنطرف، چون این اگر باشد و منتقل بشوی به آنطرف منشأ اثر هست، کار خودش را خواهد کرد، تمثل خودش را خواهد داشت با آثاری که خواهد داشت، کار دیگری نمیشود کرد.@
خود را به هر طرف میزند و به هر جا فرار میکند بالاخره نمیتواند و این نیست مگر تمثل خُلقی از اخلاق بد یا صفتی از صفات بد که با عقائد و افکار اصولی انسان و با خود او براساس عقائدش ناسازگار است ولی انسان دارای آن خُلق و صفت است.@
یعنی خود انسان نمیخواهد با افکارش جور در نمیآید، با خود انسان جور در نمیآید، هر طوری فکر میکنی میبینی نه با رساله جور در میآید، نه با اصول و عقائد جور در میآید، نه با مذهب و تشیع جور در میآید، نه با شیعه بودن جور در میآید، نه با مُحب اهل بیت بودن جور در میآید، هیچ طور جور در نمیآید.@
خودمان هم ناراحت هستیم از این قضیه، وای به حال کسی که خودش هم ناراحت نباشد، این دیگر خیلی بد است یعنی کسی اینطوری باشد خودش هم ککش نگزد که اینطوری است این دیگر خیلی بد است یک دفعه وحشت این چند برابر وحشت کسی است که بدش هم میآید روبرو می شود.@
یعنی شما یک موقع از دیدن چیزی میترسی ناراحت هستی نمیخواهی او را ببینی در جنگل مثلاً داری میروی میدانی مثلاً اینجا مار دارد شیر دارد، آماده هم هستی، ذهنات هم آماده است، میترسی هم با او روبرو بشوی، بدت هم میآید یک دفعه روبرو میشوی، ببینید چطوری هست چه حالی به انسان دست میدهد.@
بعد یک موقع هست نه اصلاً خیالت راحت است اینجا فکر میکنی آمدی پارک مثلاً، چهار تا درخت آنطرفتر فکر میکنی الان آنجا رفقایت را میبینی یک دفعه حیوان درنده بیاید سر وقت تو، فرق دارد اصلاً حالتها با همدیگر.@
ولی انسان دارای آن خُلق و صفت است و در زندگی دنیوی نیز به لحاظ عقائدش از آن ناراضی بود و زجر میکشید و در حال فرار بود ولکن به لحاظ ضعف اراده و غلبۀ هوای نفس نمیتوانست آن را از خود دور کند، و از باب مثال انسان میبیند با اضطراب و پراکندگی حرکت مخصوصی میکند و به سرعت به این وضع ادامه میدهد و خود را به اینطرف و آنطرف میزند و توقفی نمیکند تا جایی که خود را به آتش میرساند و این عمل را تکرار میکند.@
ایشان دارد از یک صحنۀ برزخی پرده برمیدارد، میگوید حالت کسی که در خُلقش یک تعارضی هست نمیخواهد داشته باشد ماجرایش اینطوری هست چون خُلق منشأ اثر هست، میخواهد فرار بکند نمیتواند، میدود که خودش را برساند در برزخ اینطوری هست، میدود که از آن فرار بکند یک دفعه در آتش میافتد، چه روزگار بدی هست چه تنهایی غمانگیزی هست، چه اضطراب وحشتناکی هست.@
و این نیست جز تمثل برزخی غضب و خشم در صورت غلبه و ریشهدار شدن در وجود انسان. وقتی عصبانیت، خشم و غضب ریشهدار میشود در وجود شخص، شخص این حالت را دارد، نمیخواهد آنطوری باشد بعد عصبانی میشود، عصبانی که شد کار را آنقدر ادامه میدهد تا کار اوج برسد و شخص بسوزاند خودش و دیگران را هم بسوزاند؛.@
این یک بحث جدیدی شد از اینجا به بعد در مورد یکی از خُلقها که بنام غضب هست میخواهد مطلب بفرماید که میگذاریم برای جلسه بعد و جلسه بعد دربارهاش صحبت خواهیم کرد. البته بیشتر مفصل، انشاء الله این بحث ها بهانه ای بشود برای اینکه یک مقدار خودمان تربیت بشویم، بیشتر بشنویم و متأثر شویم بلکه به فضل الهی منشأ اثر باشد و بتوانیم جدا شویم از این اخلاق @
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@