خوب ما چون فاصله ی زیادی افتاد بین مباحث اصلی مان، من یک فشرده ی خیلی مختصری را توضیح می دهم درباره ی موضوع بحث اضطراب و بی تابی که هم یک یادآوری بشود برای عزیزان، و هم در بحث درمان، این تکرار به کارمان می آید. نکات را به صورت خیلی فشرده عرض می کنم آنهایی که نبودند کلیدی یادداشت کنند بحث ها را. مورد اول این بود که گفتیم انسان برای کسب سعادت، چه در دنیا و چه در آخرت، چون حب ذات دارد عشق به خود دارد، تلاش می کند که خودش را خوشبخت بکند. همه این را می خواهند. نکته دوم این است که با وجود تلاش هایی که اکثر انسان ها می کنند برای اینکه خودشان را به خوشبختی و آرامش برسانند، اکثر مردم به این خوشبختی و آرامش نمی رسند. و از مولفه های خوشبختی در دنیا و آخرت دو مولفه ی مهم را ذکر کردیم. یکی شادی بود یکی آرامش و تاکید قرآن روی این دو نکته است و تاکید روایات ما. این دوتا نقش اساسی را در تحصیل خوشبختی دنیا و آخرت دارند. اگر انسان نتواند خودش را شاد نگه دارد و آرام نگه دارد، نه سعادت دنیا را می تواند به دست بیاورد و نه سعادت آخرت را، و مهم ترین عامل برای کسب سعادت و همچنین شادی و آرامش خودشناسی است. انسان باید خود حقیقی خودش را بشناسد و عاشق خودش بشود. آن خود اصلی، خود حقیقی. گفتیم که ما پنج خود داریم یک خود جمادی داریم خود گیاهی داریم خود حیوانی داریم و خود عقلی و خود حقیقی مان که بالاتر از خود عقلی مان است که اینها را مفصل در بحث های قبل توضیح دادیم. افرادی که به خودشناسی نمی رسند و واقعا خود اصلی شان را نمی شناسند و با خود اصلی شان ارتباط نمی توانند برقرار کنند، انس نمی توانند بگیرند یا خود اصلی شان را دوست ندارند از خودشان فرار می کنند، اینها می افتند در ورطه ی رقابت ها، چشم و هم چشمی ها و مقایسه ها، در این چهار مرحله یعنی مرحله ی جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی و خود این می شود همان منشا اضطراب و ناآرامی و غصه های دنیایی و آخرتی. یعنی همه ی فسادها از اینجا ایجاد می شود که شخص خودش را نمی شناسد عاشق خودش نیست با خودش انس ندارد خود جاودانه و مستمر خودش را دوست ندارد. خودی را دوست دارد که جنسیت دارد یا زن است یا مرد است یا عقل است فقط، یا گیاه است یا جماد. با این خودها بیشتر انس دارد نه خود حقیقی اش. لذا از خود حقیقی اش و معشوق های خود حقیقی اش غفلت می کند، انس ندارد و این باعث می شود که بیفتد در مقایسه و رقابت هایی که همه اش تولید اضطراب، ناآرامی، غصه، احساس شکست، احساس بدبختی و سرشکستگی است برای انسان. توضیحات این قضایا را مفصل ما در جلسات گذشته دادیم و راهکار هایی را در این زمینه مفصل توضیح دادیم. بعد از اینکه این بحث را کردیم رسیدیم به اینجا که اضطراب و بی تابی چه عواقبی دارد و چه آثاری دارد. گفتیم که شما هر اثر زشت ناراحت کننده و بدی را بگویید، در اضطراب هست و در بی تابی وجود دارد. از چیزهای کوچک تا بالاترین آثار در اضطراب وجود دارد. این قدر این طبقات دارد اضطراب برای خودش، یعنی در ما ایجاد می کند که امیرالمومنین علیه السلام می فرماید که: «الجزع هلاک». بی تابی اصلا مرگ است. خودش یک نوع مردن است. آدمی که بی تاب است آدمی که مضطرب است انگار می میرد. خود انسان هم در کلماتش می گوید. می گوید: مردم من! . از غصه از ناراحتی از اضطراب من مردم! یا مثل یک مرده هستم. این واقعا هلاکت است ولی هلاکتی است که هم دنیا را نابود می کند و هم ابدیت ما را به خطر می اندازد آن را و خراب می کند. دومین اثری که در مورد اضطراب توضیح دادیم این بود که شخص مضطرب قدرت تصمیم گیری ندارد. یعنی آدمی که در اضطراب است چون تزلزل دارد، ثبات ندارد نمی تواند بایستد یک تصمیم جدی و درست و حسابی بگیرد در زندگی اش. چه در شمول دنیایی اش شمول جمادی اش شکست می خورد، در شمول گیاهی شکست می خورد در شمول حیوانی اش شکست می خورد مثل زناشویی یا روابط اجتماعی و اینها همه ساده است یا روابط سیاسی حتی. چه در شمول علمی اش حتی موفق نیست. ما حالا چقدر افرادی را داریم من که حالا بیشتر سر و کارم با دکترها و بالاتر از آن است اساتید دانشگاه، می بینم که اینها آدم های نخبه ای بودند از نظر هوشی سطح دانششان خوب بوده و خودشان را توانسته اند برسانند به مرحله ی دکترا و بالاتر از آنها. اما آدم هایی هستند که با وجود اینکه خودشان را به این مرحله رساندند، خیلی برای خودشان و اطرافیانشان خاصیتی ندارند و نه به درد خانواده هایشان می توانند بخورند نه به بچه هایشان می توانند بخورند نه یک همسر خوب و قوی می توانند باشند نه کارکرد اجتماعی یا کارکرد های دیگر خوبی دارند ولی خوب، حالا تحصیل کرده اند آمده اند بالا اما واقعا زمین گیر شدند. این دوتا نکته های خیلی مهمی هستند که دیگر اینها را توضیح نمی دهم توضیحاتش را قبلا دادم. سومین اثر این بود که شخص مضطرب مدیریت خوبی هم ندارد، یعنی نمی تواند در هیچ زمینه ای مدیریت خوبی داشته باشد. چون مدیریت استحکام شخصیتی، ثبات و قدرت می خواهد. شخص مدیر باید وزانت داشته باشد قدرت داشته باشد و خیلی چیز ها حول محور او می گردد. مثلا شما نگاه کنید وقتی که یک مدیر خیلی سطح مدیریتش وسعت پیدا می کند، در نظام سیاسی-اجتماعی به او می گویند وزیر. وزیر بعد از رئیس جمهور بیشترین بار را اصلا وزر است دیگر، وزیر یعنی بارکش. بحث لغوی اش را اگر بخواهیم بگوییم یعنی آن کسی که بارکشی می کند، مشاوره می دهد و وزارت همان وزر، « و لا تزر وازرهً وزر اخری» قرآن دارد، یعنی بار سنگین روی پهلوان است یک آدمی است که می تواند بار سنگینی را بردارد در مدیریت. حالا بگذریم که اعتباری ممکن است یک نفر وزارت کند، واقعا هم وزیر نباشد، اصلا قدرت وزارت یک اداره کل را هم نداشته باشد ولی حالا روی پارتی بازی و یا هر جهت دیگری او را وزیر می کنند. کاری به آن نداریم اما ساختار وزیر از نظر تعریفی یعنی کسی که یک چنین قدرتی باید داشته باشد. حالا این اگر آدم آرامی نباشد، آدم با ثباتی نباشد در مدیریت خودش هم درگیر است. یک کسی که اضطراب دارد، رابطه اش با پدر و مادرش را نمی تواند مدیریت کند، رابطه اش با همسرش را نمی تواند مدیریت کند، رابطه اش را با فرزندانش نمی تواند مدیریت کند و دائما دچار تزلزل، تغییر تصمیم گیری، ندانم کاری، ابهام و تغییر سریع و شدید تصمیم گیری هایش است. واقعا اضطراب این مشکلات را دارد می خواهد کار اقتصادی کند، نمی تواند مدیریت کند. می خواهد کار اجتماعی کند، کار هنری کند، یک جایی یک کاری یا مسئولیتی می بیند که اصلا توان مدیریت ندارد. اثر بعدی اضطراب این است که شخص مضطرب تنهاست. چون اضطراب دارد به دیگران دائما تزلزل خودش را منتقل می کند. به بچه اش، به همسرش به خواهر و برادرش، به دوستانش برای همین دیگران خیلی حوصله ندارند با این آدم سر و کله بزنند یعنی هر وقت به این آدم می رسند، می گویند این آدم نق و غر و ضعف و آخ و اوخ و هی یکسره اینطوری است، تزلزل و ریختگی دارد. این به هم ریختگی و تنش روحی خودش را، اضطراب درونی خودش را به طور طبیعی به اطرافیان خودش منتقل می کند. گفتیم قبلا توضیح دادیم. «الطبع من الطبع یسترق کل من الرذیله و الفضیله»؛ طبع از طبع می دزدد چه رذیلت را چه فضیلت را. فرقی ندارد. شما آدم با فضیلتی باشید، دیگران در کنار شما قرار می گیرند فضیلت را از شما می گیرند و اگر انسان اهل رذیلت باشد، این رذیلت را منتقل می کند به دیگران. گاهی وقتها بعضی عزیزان می آیند به ما می گویند که ما خانواده هایمان مثلا اینجوری اند. مادرم اینطوری است. پدرم اینطوری است. شوهرم اینطوری است. خواهرم اینطوری است. زنم اینطوری است. مثلا من تنها هستم در فامیل. بعد من چه کار کنم در رفتار با اینها؟ من هم می گویم لازم نیست فعلا شما رفتاری با اینها داشته باشید، شما کافی است طبق قانون، قانون جذب اسلامی که امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: کافیست خودت را قوی کنی، وقتی خودت را قوی کردی هر چه که دوست داری در دیگران تغییر کند، همین نحوه زندگی و معاشرت تو، به آنها منتقل می کند آن شدن را، لازم نیست هی بروی فک بزنی، چونه بزنی، حرف بزنی، نمیدانم مخ طرف را بخوری. اینطوری لازم نیست. خود نفس تو آن تغییر را ایجاد می کند. اینکه امام صادق فرمود: کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم. یعنی شما رفتارهایتان، منشتان، آرامشتان، شادی تان و شخصیتتان هست که روی دیگران تاثیر می گذارد و آن آثار معجزه آسا را می گذارد. بنابراین طبع از طبع می گیرد. نیاز نیست که شما کار خاصی بکنید. از همه خنده دار تر این است که بعضی افراد اینقدر خودشان متزلزل اند و ضعیف اند، بعد می خواهند به دیگران چه کار کنند؟ به دیگران کمک کنند. زود می خواهند نقش مشاور را بازی کنند، نقش استاد را بازی کنند، وقتی به چهر تا سی دی و کتاب می رسند فکر می کنند که الان شدند استاد و الان می توانند این حرف ها را به بقیه چه کار کنند؟ منتقل کنند. صرف یادگیری ذهنی و علمی اصلا دلیل نمی شود که کسی بتواند روی دیگران کار جدی کند. مشاوره بدهد، تاثیر گذاری کند، دیگران را هدایت کند.چرا در حد تبلیغ و انتقال شاید، ولی خودش نمی تواند خیلی کار جدی انجام بدهد. من چقدر افراد سراغ دارم که به من مراجعه می کنند هم داخل کشور هم خارج کشور، دکترای روانشناسی روانپزشکی دارند ولی افرادی هستند که به شدت مضطرب هستند و مشکلات زیادی دارند. آدم باید اول خودش آرام شود تا بعد بتواند در کار های خودش موفق شود. لذا شخص مضطرب، چون دیگران احساس می کنند وقتی کنار این قرار می گیرند، بلاتکلیفند، نا آرامند. اضطراب آنها خود به خود به این شخص منتقل می شود حتی اگر حرف هم نزند هیچی نگوید. این نفوس روی هم دیگر اثر می گذارد. بنابراین افراد مجموعا ترجیح می دهند دوری کنند از افراد مضطرب. شخص داریم که زن است و محیط خانه را ناآرام می کند، خب شوهرش که وقتی می آید خانه و او را اینطوری می بیند، یواش یواش دلزده می شود. بچه هایش هم دیگر نمی توانند میگویند ما هروقت با مادر صحبت می کنیم، مادر نق و غر و شکایت و نمیدانم ناامیدی و افکار منفی دارد و همه را به ما منتقل میکند. دامن ما را هم می گیرد میخواهد ما را هم قاطی آن ناآرامی های خودش بکند. لذا بچه هایش سعی میکنند کنارش نباشند، هی عذر می تراشند که مثلا ما امروز نمی توانیم بیاییم، کار داریم. مادر خودش دوست دارد این ها را بییند ولی بچه ها میگویند که ما نمیتوانیم کنار مادر باشیم یا نمی توانیم کنار پدرمان باشیم. اگر زن ارضه نداشته باشد فضای خانه را آرام و شاد نگه دارد و جمع می کند اضطراب هایش را که تا شوهرش آمد خانه بریزد سر این، یا مرد وقتی آمد خانه بریزد سر همسرش و فرزندانش، این محیط را کاملا به هم میزند. یواش یواش این علاقه ها چه می شود؟ کم میشود. انس ها کم می شود. افراد ترجیح می دهند با عزیزترین کسشان دیگر نباشند. پدر است، مادر است، خواهر است، برادر است، همسر است، فرزند است. ترجیح می دهد فرزندش نباشد. کار به یک جایی می رسد که پدر مادر اصلا حوصله شان از دست فرزند مضطرب و زودرنج و حساس و عصبی سر می رود. می خواهند یک طوری از شرش چه بشوند؟ راحت بشوند. شوهرش برود راحت شویم از دستش یا زنش برود راحت شویم از دستش. که البته میگویم اشتباه است و آرامش، وقتی شخص مضطرب می رود، آرامش با خودش نمی آورد چون می رود زندگی را خراب می کند دو باره آن خرابی و تنش می ریزد سر پدر و مادر، لذا باید حل شود این قضیه. نکته بعد این است که شخص مضطرب اراده ی قوی هم ندارد. این را توضیح داده ام قبلا. آدم مضطرب نمی تواند یک تصمیم بگیرد و رویش بایستد چون اضطراب دارد. یک تصمیم می گیرد میرود جلو و رها می کند. شخص مضطرب بی نظم است. یکی از آثار اضطراب و بی تابی، بی نظمی است. چون ثبات ندارد، یک برنامه را روندش را نمی تواند بگیرد برود جلو. ورزش می رود، کلاس زبان می رود، خط می رود، نمیدانم یک کلاس هنری می رود. یک برنامه معنوی بهش می دهند، یک برنامه علمی بهش میدهند. نمی تواند. آدم مضطرب نمی تواند. آن نظم را ندارد. نکته بعدی این است که اضطراب، مادر شکست ها می شود که روایتش را برایتان خواندم از علی علیه السلام «ایاک والجزع انه یقطع الامل» نمی گذارد شما به آرزویتان برسیدی ضد وصال است ضد آرزوست. «و یضعّف العمل» عمل شما را ضعیف می کند و خاصیت عمل را از شما می گیرد «و یورث الهم» دغدغه ها و اندوه شما را زیاد می کند. اضطراب این خاصیت ها را دارد. خوب اینها را توضیح دادیم. اضطراب زندگی را تلخ می کند چون آن آثار را دارد خود به خود اضطراب تلخ است و آن تلخی را می آورد برای ما، این مشکلات را ایجاد می کند. دیگر از آثار اضطراب که خدمت تان توضیح دادیم، این است که اضطراب باعث می شود ارتباط انسان با بخش انسانی خودش قطع شود. چون درگیر تنش های پایینی است با خود حقیقی اش نمی تواند ارتباط برقرار کند می شناسد، کلاس رفته، جلسه رفته، پیش استاد رفته، درس گرفته می داند همه چیز را ولی چون مضطرب است نمی تواند با خود اصلی اش ارتباط برقرار کند. ارتباطش با خود حقیقی اش و خود جاودانه اش و خود اصلی اش و خود الهی اش قطع است. یعنی هرچه می خواهد ارتباط برقرار کند و این را پیدا کند، نمی تواند. گل آلود است وضعیت دیگر، چون مضطرب است هی اوضاع تکان می خورد، او نمی تواند خودش را ببیند در این آب گل آلود اضطراب ها و مشکلات، با خود حقیقی اش نمی تواند ارتباط برقرار کند. با خدا اصلا، با معشوقش، پنجاه سال نماز می خواند می گوید اشهد ان لا اله الله وحده لا شریک له. شهادت می دهم من جز الله معشوقی ندارم. اما ده دقیقه نمی تواند این معشوق را بغل کند یا ببیند او را حتی، ببوسد او را حتی، با او ارتباط برقرار کند نمی تواند با الله ارتباط برقرار کند نماز هم می خواند ولی هیچ فایده ای ندارد چون مضطرب است. تمام اضطراب هایش می آید سر نماز به سراغش. یعنی او ده دقیقه نمی تواند عاشقانه و خالص با معشوقش که الله است حرف بزند. ارتباط با الله قطع است، ارتباط با خانواده آسمانی قطع است. پنجاه سال در مشهد است، می رود پیش امام رضا یک بار هم با امام رضا نمی تواند صمیمی باشد، گمش می کند، امام رضا در حرم گم می شود. یعنی وقتی می رود در کنار ضریح، این قدر این آدم گیجی و گنگی و مشکلات دارد که امام رضا وسط آن همه گیجی ها و گنگی ها و مشکلات گم می شود یعنی امام رضا را یک بار پیدایش نمی کند که بغلش کند، ببوسد او را، حرفی با او بزند، انس بگیرد، گفتگویی، لذتی هیچی. او فقط یادش است که هر وقت رفته حرم، برای یک حاجتی رفته یکی از این چهار دسته حاجت ها. هیچ وقت برای عشق، برای صفا، برای ملاقات، برای دوستی نرفته است. شما نگاه کنید عزیزترین کس شما وقتی می آِید سراغتان، هر وقت به شما زنگ می زند یا پیامک می دهد یا می آید دیدنتان، یک طمعی داشته باشد. چقدر حال بهم زن است، چقدر ناراحت کننده است. همیشه هم به دروغ می گوید: والا دلم تنگ شده بود برایت، اول آمده بودم شما را ببینم دلم تنگ شده بود و اینها، ولی خوب دوم می خواستم بگویم نمی دانم این قدر داری به ما پول بدهی یا نه چکم اینطوری شده فلان شده. معلوم است از اول آن مشکل را دارد دلتنگی باعث ملاقات نمی شود. او مثلا پنجاه سال هم کنار امام رضا است، اما یک بار نشده که دلتنگ امام رضا بشود. عاشق امیرالمومنین باشد، عاشق امام حسین باشد، عاشق خدا باشد دلش برای خدا تنگ شود بگوید خدایا الان دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده دوست دارم قرآن بخوانم یا قرآن بشنوم که ببینم تو چه می گویی، خدایا دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده دوست دارم پا شوم چند رکعت نماز بخوانم با تو حرف بزنم یا دعا بخوانم، اصلا به او دست نمی دهد چرا؟ چون مضطرب است. این آدم دائما تا آخر عمر یا درگیر مسائل جمادی است، مسائل گیاهی است یا مسائل حیوانی و جنسی است یا مسائل علمی و درس و دانشگاه و فرمول طرح و سخنرانی و کلاس و پروژه و درگیر اینجور چیزهاست. این اصلاً درگیر خودش نیست با خود حقیقی اش رفیق نیست. انسی نیست خواسته های خود حقیقی اش برایش اهمیتی ندارد. یعنی ابدیت گم است برای این آدم، بعد وفات برای این آدم واقعاً گم است اصلاً اندیشه ای، نگرشی، تصویری و نامه ای برای بعد وفات ندارد این خیلی خطرناک است ببینید همه ی قشنگی دنیا به خاطر بهشت است کما این که همه ی زیبایی های بارداری، ازدواج دوران زایمان همه اش به خاطر چی است قشنگی اش؟ به خاطر دنیاست. درست است اگر قرار شد که بچه همانجا بماند دیگر ارزشی ندارد اگر قرار شد بچه مریض و بیمار و ناقص به دنیا بیاید دیگر ارزشی ندارد. همه ی ازدواج، بچه دار شدن، مادر شدن، اینهایی که الان مادر نیستند و نمی توانند، می روند بگردند که بچه پیدا کنند تا حس مادری، همه برای اینجاست. همه ی قیمت دنیا برای بعد وفات است یعنی بهشت. شروع داستان ابدی زندگی ماست. حال شما نگاه کنید این آدمی که مضطرب است دنیایش که دائماً در تکاپو و خطر و بالا و پایین شدن است ابدیت هم از او گرفته می شود قبلاً گفتم شما به تعداد غصه هایتان فشار قبر دارید. یک کسی غصه ندارد آرامش دارد این فشار قبری هم ندارد این وقتی می رود خیلی شاد می رود. برزخ راحت است ملکوت راحت است. همه ی بدبختی های بعد از مرگ مال غم و غصه های کجاست؟ دنیاست. بنابراین خیلی خطرناک است یک آدم مضطرب اصلاً راهی با غیب، بهشت، آسمان، ملائکه الله هیچ چیز ندارد. این اصلاً از این مفاهیم خیلی سر در نمی آورد، فکر می کند این فقط مال اولیای خداست این حرفها، مال آدم های حضرت آیت الله العظمی، مال علامه ی فلان و اینجوری، فقط این چندتا آدم ها اینطوری بودند کل کره زمین مردم بالمعطل اند. هیچ چیز نیستند فقط همین چندتا آیت الله و علامه و چند تا اولیای خدا اینها بودند که راه پیدا کردند به غیب. دیگر بقیه راه ممنوع است. اینجوری نیست. برای تک تک ماها این راه باز است. به سختی راه آن آیت الله و علامه ها هم نیست. می توانیم باز کنیم برویم ولی ما چون مضطربیم، خودمان را آرام نمی کنیم، این دغدغه اصلاً به سراغ ما نمی آید، اصلاً نمی آید به سراغ ما. لذا می بینیم تا آخر عمر دارد پیر می شود شده 50- 60 سال می شود 70 سال باز می بینی هنوز ذهن درگیر یا گذشته است، یا همین چهارتا کمال. ذهن آرامی ندارد. این ارتباط با خانواده آسمانی اش ارتباط با معشوق اصلی اش کاملاً گم است ارتباط با بهشت، این 50 سال سر نماز می گوید «ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدانالصراط المستقیم صراط الذین انعمت» ما را به راه این چهار گروه هدایت کن، انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین، که سر نماز می گوییم این چهار گروهند دیگر ولی هیچ وقت، تا سن های بالا تا مردن، حتی ده دقیقه انس با هیچ کدام از این چهار گروه نداریم. ده دقیقه ارتباط نداریم به این گروه ها اصلاً. نه با شهدا نه با صدیقین و نه با انبیا و نه با صالحین. چرا؟ چون این دائماً دغدغه و هم و غم های پایینی را دارد و نمی تواند اصلاً، خالص نیست، متمرکز نیست، مهیای برای این ارتباط نیست.
خوب، یکی دیگر از مفاسد بی تابی این است که ایشان گفتند رابطه به هم می خورد چون بدبین است، کاملاً به الله، آسمان، غیب و به ائمه بدبین است، انسی نمی تواند بگیرد، مضطرب است این مشکلات به وجود می آید. یکی دیگر از آثار خطرناک اضطراب این است که شخص مضطرب چون انس با غیب ندارد همانطور که دنیایی ها پسش می زنند آسمان هم این شخص را پس می زنند. آدم بداخلاق و گفتیم بداخلاقی گناهی است که آمرزیده نمی شود، آدم بداخلاق و مضطرب و آدم زودرنج آدمی قهر می کند آدمی که خیلی زود به او بر میخورد، با مادرشوهر، نمی تواند، حالا یک مادر شوهر دارد ممکن است کمی زبانش تند باشد حالا سنی ازش گذشته او دیگر الان مثل تو جوان نیست، مثل تو غذا نخورده مثل تو کلاس نرفته و استاد ندیده حالا از این مادرشوهر یک توقعات عجیب و غریبی دارد. پیرزن است پیرمرد است مادرزن، مادرشوهر، پدر شوهر پیر مرد است پیرزن است حالا دیگر یک اشتباهاتی ممکن است بکند این زود بهش بر می خورد زود قهر می کند زودرنجی دارد حساسیت دارد. یک آدمی که اینطوری است غیب هم در را رویش می بیندد. مورد خشم خداست آدمی که حساسیت و خشم و زودرنجی و اینجور چیزها دارد، مورد خشم خداست. مورد طرد غیب قرار می گیرد. این مسئله را دارد شخص مضطرب چون استقامت دینی ندارد (می خواهم بگویم اینطوری است) این هر کاری شروع می کند از مسائل دینی نمی تواند ادامه بدهد، یک مدت مثلاً رنگ دینی می گیرد بعد ولش می کند نماز را شروع می کند بعد ولش می کند مثلاً یک کمی معنوی می شود بعد ولش می کند، مضطرب است دیگر، رهایش می کند هی تغییر وضعیت می دهد یکبار خوب است آشتی می کند دوباره هی می ریزد به همدیگر، ببین این استقامت را ندارد علی علیه السلام فرمود: «من استقامَ» یک جمله خیلی قشنگی دارد «من استقامَ فالی الجنّه و من ذلّ فالی النار» آدمی که اهل استقامت است، استقامت دارد این به سمت بهشت حرکت می کند، آدم هایی که می آیند و پای کار هستند در ارتباطشان با خدا با غیب با دین. اینها ارتباطاتشان با غیب برقرار است. « الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون». یعنی فرشته ها واقعا به قلب آدم آرام و مستقم کسی که استقامت دارد واقعا نازل می شوند و دائما به او بشارت می دهند. «الا تخافوا و لا تحزنوا» وقتی می گوید الا تخافوا، تمام اضطراب های این شخص گرفته می شود و لا تحزنوا تمام غصه هایش گرفته می شود و ابشروا دائما هم شاد است به بهشت و ابدیت در سایه ی آرامش. او لذت بهشت را در همین دنیا می برد، اینطوری نیست که بایستد اول بمیرد بعد برود، نه واقعا همه ی لذت را همین جا دارد. اینکه می گویند امام رضا حرمش قطعه ای از قطعه ی بهشت است، او واقعا وارد حرم می شود تمام آن فضای بهشتی حرم را کاملا روحش دریافت می کند. وقتی می رود در مسجد، وقتی می رود در حسینیه، وقتی دارد ذکر می گوید، وقتی می نشیند روی سجاده، وقتی دارد نماز می خواند، وقتی دارد قرآن می شنود، وقتی با دوستان خوب و مومن است، تمام حس بهشتی را دارد و لذت های بهشتی را می برد بلکه به قول بعضی از اولیاء خدا لذت هایی را می برد که بهشتیان در بهشت نمی برند. همین جا، همین جا می تواند این وضعیت را داشته باشد. پس شخص مضطرب نمی تواند از نظر معنوی آدم استقامت داری باشد، باید آرام بشود، خودش را آرام کند تا بتواند این مسیر را طی کند. حالا اینکه چطوری خود دین به داد آدم می رسد خود ایمان به داد آدم می رسد که یواش یواش انسان اضطرابش برطرف بشود، حالا بعد ان شاءالله در درمان توضیح خواهم داد. ضعف نفس، زودرنجی و حساسیت هم اینها یکی از علائم بی ثباتی و علائم اضطراب است. بریم به سراغ درمان، به قول اولیای الهی برویم به سراغ اینکه ما برای درمان اضطراب چه راه هایی را داریم تا باید برویم تا ان شاءالله اضطراب ما برطرف بشود. اولین مسئله، بهترین درمان تفکر است. یعنی خوب فکر کردن است. فکر، اینها را در اردوی فکر توضیح دادیم، باعث می شود انسان اگر سی سال چهل سال گناه کرده، یک آدم گناهکار حرفه ای است، فکر باعث می شود بتواند از تمام آن گناه های سی چهل ساله در بیاید و جبران کند و عقب ماندگی ها را هم برساند و اوج بگیرد. فکر اینقدر آثار دارد یعنی انسان بنشیند واقعا تفکر کند. برای تفکر اول باید چه کار کند؟ خوب بشنود. «جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش» باید خوب بتواند بشنود تا بتواند خوب فکر کند و فکرش راه بیفتد. حالا چطوری فکر کند، در اردوی فکر و مهندسی فکر مفصل گفتم، حالا اینها را منابعش را می گویم که حالا دیگر اینجا ما نمی توانیم برای عزیزان مباحث را تکرار کنیم. هم در اردوی فکر و هم مهندسی فکر توضیح دادم ولی الان می خواهم موضوعات فکر را بگویم. یکی از چیز هایی که ما باید به آن فکر کنیم، تفکر در مفاسد اضطراب است. برای همین من گفتم که امروز با هم دوره کنیم که می خواهیم فکر را بگوییم. اینکه بفهمیم و تفکر کنیم که اضطراب چقدر خطرناک است. نه دنیا برای آدم می گذارد نه آخرت. یعنی تو می خواهی در بحث جمادی و اقتصادی و مالی موفق بشوی اضطراب شکستت می دهد. شما بروید در زندان نگاه کنید چقدر آدم های باهوش و با سابقه در مسائل اقتصادی الان در زندان هستند. چقدر ورشکست شدند. بروید نگاه کنید. من به جرئت می گویم عامل اساسی شکست های اقتصادی شان اضطراب است، بی تابی است، جزع است، یا در جنبه های گیاهی، می بینی آدم در این جنبه هم مفاسد دارد. غذا می خورد، بهترین غذا ها را می خورد وضع مال اش خوب است بهترین غذاها را می خورد، ولی چون مضطرب است، اضطرابش آثار غذا و دارو را از بین می برد. یک کسی با آرامش یک حجم کمی از مواد را دریافت می کند، خیلی سراپا و خیلی سرحال است. این شخص چون مضطرب است، دائما مواد خوب استفاده می کند هی روز به روز وزنش اضافه می شود، چاق تر می شود، بزرگ تر می شود ولی بدنش واقعا گداست. یعنی آن موادی که باید بیاید برود در جایگاه خودش مصرف بشود، مصرف نمی شود. یعنی از غذا هم لذت نمی برد، نه خوب می تواند از غذا لذت ببرد. در روایت داریم گناه است کسی که از خوردن آب لذت نمی برد. آب به این قشنگی، به این زیبایی، به این خوشمزگی، خیلی از افراد هستند با این نمی توانند ارتباط برقرار کنند. با آب، با این نوشیدنی بی نظیر الهی نمی تواند. غذا دارد بهترین غذا ها را برایش درست می کند مادرش، همسرش، یا خود این خانم ولی با اینکه در خانه همه چیز هم می تواند خوب درست کند اما اصلا نمی تواند ارتباط لذت بخش ببرد در بعد گیاهی اش. گل می بیند، گیاه می بیند، گل ها به این قشنگی به این خوشبویی، میوه هایی به این زیبایی، به این خوشمزگی، او استفاده می کند از میوه ولی اصلا نمی تواند با میوه دوست بشود و ارتباط بگیرد. شما یک میوه ای را که می بوسی، بغلش می کنی، نازش می کنی دوستش داری و می خوری، آن میوه در بدن شما معجزه درست می کند. یعنی آدم سرطان هم داشته باشد، میوه می رود به سراغ سلول های سرطانی. دارو بخورد، درست بخورد این دارو را با یک حس خوبی دریافت بکند این دارو را، این دارو قشنگ می رود سر جای خودش اثر خودش را می گذارد. ولی وقتی که این آدم مضطرب است، از دارو متنفر است، از غذا متنفر است، با میوه ارتباط نمی تواند برقرار کند، از گل لذت نمی برد، از آب لذت نمی برد، از غذا لذت نمی برد، در جنبه ی گیاهی، از زیبایی ها لذت نمی برد. این آدم، بهترین غذا را هم که می خورد، بهترین دارو را هم که می خورد، می رود دکتر، دکتر به او دارو می دهد. روانشناس روانپزشک دکتر مغز و اعصاب دارو می دهد به او بعد می گوید بدتر شدم اصلا خوب نشدم. چون نگرش منفی او و اضطراب او کار را خراب می کند یعنی در جنبه ی گیاهی هم نمی تواند از اینها لذت ببرد. همان حرفی که آن بنده خدا زد، گفت تا صبح بوی گند گل و زرزر بلبل و شر شر آب نگذاشت بخوابیم. اینطوری است آدمی که مشکل دارد همه چیز برایش بد است. نمی تواند ارتباط برقرار کند. از زنش لذت نمی برد، از بچه اش لذت نمی برد، از شوهرش لذت نمی تواند نمی برد و همه اش هم مقصر خودش است و جالب اینجاست که این آدم دائما فرافکنی می کند یعنی اگر از بچه لذت نمی برد، می گوید نمی دانم این بچه خل است، بی تربیت است، خوب اگر بی تربیت است کی بی تربیتش کرده؟ بچه محصول پدر و مادر است، کی این بچه را اینطوری کرده؟ خودت این کار را کردی. به زنش ایراد می گیرد ما خیلی وقت ها ایراد هایی که در همسرهایمان است به خود ما بر می گردد. اگر او الان ایراد دارد و تو نمی توانی با او ارتباط برقرار کنی و دوستش داشته باشی، انس بگیری، خوبی هایش را ببینی و فقط می روی سراغ زشتی ها و ضعف ها، برای اینکه عیب از تو است. من این را عرض کرده ام چند بار عرض کرده ام ما موقع هایی که وقت مشاوره داشتیم و مشاوره می توانستیم بدهیم، همه ی زن و شوهر ها می آمدند در حد طلاق، در حد زد و خورد شدید، در حد فاجعه. من به آنها می گفتم خیلی خوب شما آن ور بنشین، شما این ور بنشین به آنها یک پرسشنامه می دادم. یک صفحه صدتا عیب نوشته بود، یک صفحه صدتا خوبی. بعد می گفتم خوب ببین عیب های شوهرت را، عیب های زنت را، خوبی های شوهرت را، خوبی های زنت را علامت بزن. من حتی در بدترین دعوا ها هم ندیدم یک زن و شوهر وقتی عیب ها را علامت می زنند، عیب ها بیشتر از خوبی ها باشد. خودش دارد می بیند، می گویم ببین جدولی است که خودت پر کردی. چطور تو می توانی این همه قشنگی را نبینی و فقط بروی سراغ زشتی های همسرت. این آدم از پدر لذت نمی برد، با مادرش مشکل دارد، با معلمش مشکل دارد بعد، اینطوری است یک آدم ضعیف است. این اگر مثلا فرض بفرمایید مادرش بمیرد، پدرش برود یک زن خوب بگیرد شاید بهتر از مادرش، با این زن نمی تواند ارتباط برقرار کند. اگر پدرش بمیرد و مادرش برود با یک مرد خیلی بهتر از پدرش هم ازدواج کند، باز این آدم نمی تواند ارتباط برقرار کند. این آدمی که مهربان تر از پدر است، بهتر از پدر است، فهمیده تر از پدر است، را باز هم نمی تواند و هی ایراد می گیرد. یعنی این آدم فقط ایرادگیر است. در جنبه های حیوانی می آید روابط زناشویی، یکسره ایراد و ضعف و مشکلات می بیند. می آید در روابط اجتماعی و سیاسی و اینها که مربوط به جنبه حیوانی ماست می بینید اینطوری است. ارتقاء اجتماعی دارد، رشد اجتماعی دارد اما راضی نیست. همیشه ناشکر، ناسپاس، داغون و پر از گدایی است روح این آدم. هر چه هم رشد بیشتر می کند، گداتر، حریص تر، ناآرام تر می شود. می رسی به جنبه های علمی، درس خوب خوانده الان دیپلم دارد، دیپلم کم نیست، چیز ارزشمندی است. دیپلم گرفته، لیسانس گرفته، سیکل دارد، ارشد دارد، دکتری دارد ولی می بینی خب اصلا نمی تواند یک آدم شاد و آرام باشد. جنبه های معنوی را هم که کاملا میریزد به هم دیگر. بنابراین انسان باید توجه کند که چقدر اضطراب و بی تابی می تواند برایش خطرناک باشد. انسان باید از بی تابی و اضطراب، به اندازه خطرناک ترین، مثل خطرناک ترین، مثل که نه خودش است. عین دشمن ماست، عین مرگ است، عین نابودی است، باید بترسد. چطور ما ها الان از مرگ می ترسیم؟ بعضی هایمان. چطور متنفر می شویم؟ هان؟ اینجا اگر یک شیر بیاید و از در وارد شود. فکر می کنم قبل از اینکه شیر کسی را بخورد، خیلی ها زیر دست و پا له شوند. بگویند بمب گذاشته اند، داعشی ها بمب گذاشته اند. نه شیر و بمب هم نمی خواهد، یک سوسک بیاید هان؟ یک سوسکی مارمولکی چیزی بیاید. به هر حال خیلی ها از سوسک بیشتر از دشمن و شیر می ترسند. هان؟ اینطوری است. چطوری ما از این چیزها تنفر داریم و فرار میکنیم؟ انسان باید از اضطراب بترسد. اضطراب اینقدر خطرناک است. امام صادق به کنیزش گفت که این بچه که بغلت است احتیاط کن از این پله ها که بالا و پایین میروی، بچه می افتد میمیرد یک اتفاقی برایش می افتد. مواظب بچه باش. این گوش نکرد. بچه امام، شوخی نیست ها امامزاده است یعنی یک نسل امام را این برد بالا زد و افتاد بچه مرد. شوخی نیست ها بچه امام را کشته. تمام ترس می افتد در جان این. چون بهش هم گفته بودند نکن. یک نفر را هم کشته. اینقدر می ترسد که امام تا می آید ترس این را بریزد به او می گوید: چرا اینقدر میترسی؟ آرام باش. یعنی امام میداند که این اضطراب و ترس از کشتن یک آدم برای این چی است؟ بدتر است. نه نترس، چرا اینقدر ترسیدی؟ مگر من می خواستم با تو چکار کنم؟ شما نگاه کنید در آب که می روید، این تجربه ای است که خودم داشتم. مثلا نهنگی یا کوسه ای می آید سراغت. یا حیواناتی که میزنند آدم را مثل عروس که میزند می کشد. شما کافی است آرام باشید کنارشان. وقتی کوسه می آید کنارت یا عروس می آید کنارت، ببیند تو آرامی، دمای بدنت را هم کاملا می فهمد. اگر ببیند تو آرامی در آب، اصلا کاری با تو ندارد. مثل مار، همینطوری بنشینی و بیاید کنارت. یا عقرب، بنشین اصلا ناراحت نشو، مضطرب نشو. آرام یک جا بایست می آید از رویت رد می شود میرود از کنارت رد می شود می رود. ولی کافی است بترسی، می زندت. یک سگ، یک سگ که آدم ازش می ترسد. کافی است یک سگ را که دیدی چشمت خورد بهش، بروی به سمتش. سگ اگر بفهمد تو ترس نداری، اضطراب نداری، می روی به سمتش و آرامش داری، اصلا کاری دارد. حالا پا بگذار فرار کن، ببین چه کارت می کند. می افتد دنبالت. اضطراب اینطوری است. اضطراب، ترس ازحوادثی که دارد می آید حالا راه هایش را قبلا گفتم، باز هم منابعش را می گویم یادداشت کنید: یکی رشد و قدرت است. یکی رضا یکی شکر. این هارا کار کنند حتما عزیزان بلکه در این بعد قوی شوند. اگر یک حادثه تلخ اتفاق افتاد، این را بگذارید در ذهنتان. ما بی خیال نسبت به مشکلاتمان نباید باشیم. این مشکل الان پیش آمده باید حل شود. ولی وقتی می ریزی در قلبت، آرامشت از دست می رود. وقتی آرامش از دست رفت، خیلی توفیقی برای حلش نداری. نود و پنج درصد طلاق ها بیخودی است. کارتونی است. ما فقط پنج درصد طلاق ها را تایید می کنیم. نود و پنج درصد طلاق ها برای چه به انفجار کشیده می شود و دیگر نمی توانند کنار هم باشند؟ چون دو طرف مضطرب می شوند. آرامش ندارند، تسلط ندارند مهارت ها را مثل مهارت های اقتصادی، مهارت های جنسی، مهارت های کلامی، مهارت های معنوی را رعایت کنند و چون مضطرب هستند، هی همدیگر را آتش می زنند، همدیگر را هل می دهند، همدیگر را تشنج می دهند و آخر، یک تصمیم های بیخودی گرفته می شود. یک مشت بچه هم این وسط قربانی می شوند و گرفتار می شوند بخاطر اینکه هیچکدام تسلط به خودشان ندارند. حتی یک نفر هم تسلط داشته باشد به خودش، خیلی از مشکلات را می تواند حل کند و جلوی خیلی از فجایا را می تواند بگیرد. پس تفکر در مفاسد داشته باشیم. حالا این را ان شاالله جلسه بعد یک مقدار بیشتر توضیح میدهیم بعد می رویم سراغ درمان های بعدی. الحمدلله رب العالمین