جلسه 007 - شکر
شماره جلسه
7
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1378
ماه
11
روز
24
متن کامل (خام) ‌ جلسه 007 - شکر

بحث ما در مورد سجده ی آخر زیارت عاشورا در باره ی شکر بود که توضیح دادیم که شکر در مقابل کفر هست. کفر همان پوشاندن است. پوشاندن یک حق را یا یک چیز را اگر حق هم نباشد هر چیز دیگری. وقتی انسان روی یک چیزی را می پوشاند از کلمه ی کفر استفاده می شود. کفر یعنی ندیدن خوبیها و نعمتها و ندیدن کمال و حق و پوشاندن آنها. وقتی می گوییم ندیدن به این معنا است که یعنی اظهارش نمی کنیم نه این که نمی بینیم کافر می بیند ولی می پوشاند. علت بدی کار کافر این است که وقتی خوبی ها و حق و زیباییها و کمالات حق را نمی بیند، می پوشاند و زیر بار نمی رود و از آن فرار میکند و در می رود.

در نکته ی مقابل شکر بود که گفتیم یعنی اظهار یعنی نمود دادن و اظهار کردن حق و خوبیها و کمالات و نیکی ها. گفتیم که هر کدام از اینها آثار دارد. کفر اثرش عذاب است. چون وقتی شما می پوشانید یک چیز خوب را خودت از آن بهره مند نمی شوی و مانع بهره مندی دیگران هم می شوی و این عذاب آور است. آن چیزی که می تواند شادی و آرامش بیاورد برای انسان، وقتی انسان آن را می پوشاند و آن را اظهارش نمی کند اولین کسی که دچار بیماری و فشار می شود، خود انسان است. برای همین قرآن قاعده اش این بود که «لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید» اگر شکرگزار باشید یعنی اظهار کنید و خوبیها را پنهان نکنی و ببینی آنها را، نعمت شما حتما افزایش پیدا می کند و اگر نبینید «و ان کفرتم» کفران کنید و بپوشانید آنها را «ان لعذابی لشدید». پس عذابهایی را که ما در زندگی داریم می بینیم خیلی از آنها برای این است که ما دچار کفران هستیم. حالا کفر نسبت به خداوند در یک درجه ای، کفر نسبت به معصومین (ع) در یک درجه ای، کفر نسبت به نعمتهای خداوند تبارک و تعالی در یک درجه. چون ذات کفر عذاب آور است، ذاتی است و چون عذاب ذاتی کفر است هر جا کفر بیاید با خودش مثل اینکه هر جا مهتابی باشد با خودش چی می آورد؟ روشنایی می آورد نور هر جا باشد روشنایی می آورد. کفر هم این جوریست. هر جا باشد عذاب و درد و ناراحتی و فشار است.

بنابراین بسیاری از فشارهای زندگی ما، نارضایتی ها و غرغر کردن ها و اضطرابها و ناامیدی ها و تاریک بینی های ما پژمردگی هایمان مال کفر است و با دارو دکتر و خنده و تفریح و پارک رفتن و تلویزیون با این چیزها حل نمی شود. چون عامل عذاب را در خودمان داریم. وقتی شما عامل تولید بیماری را در خودت دارید هیچ وقت خوب نمی شوید و با دارو و قرص درست نمی شود. مشکل این است که باید آن عامل خارج شود. من یادم است وقتی خودم سرطان گرفته بودم 4 ماه تب و لرزه و سرفه داشتم. در این 4 ماه تب و لرز و سرفه هر چی دکتر در قم و تهران رفتیم متوجه نمی شدند. هی دارو می دادند برای از بین بردن عفونت و پایین آمدن تب ولی هیچ فایده ای نداشت. چرا؟ چون آن غده ای که سرطانی بود، آن تولید سرفه می کرد در بدن ما بود و از بین نمی رفت و آن غده ی سرطانی دائم خودش تولید می کند. پس کفر ضد آرامش است. ضد شادی و ضد انبساط به معنای حقیقی اش است. شما تا وقتی که کفران دارید کفران نعمت دارید عامل تولید عصبانیت را عامل تولید پژمردگی و ناامیدی، عامل دلمردگی را با خودت داری. وقتی این با تو هست، چطور می توانی با خنده ی دیگران و شوخی دیگران و وقت تلف کردن های جور واجور شاد باشد. برای همین شما می بینید بسیاری و اکثرقریب به اتفاق در خانواده ها هر چقدر سطح لذتها و خوشی های ظاهری و طبیعی و آسایش بالا می رود، به همان میزان آرامش کم میشود. شما هر چقدر پولت زیادتر می شود، لباست شیکتر می شود، دارایی ات بیشتر می شود، از مستاجری درمی آیی و می روی صاحبخانه شدن، در خانه ات وسعت پیدا می شود، لوازم و ابزار بیشتری تهیه می کنی، به مرور زمان هر چقدر اینها بیشتر می شود، فشار بیشتر می شود. برای اینکه اساسا ما عامل فشار را در خودمان داریم. عامل فشار با ماست. کفران فشار و عصبانیت و پرخاشگری و بددهنی می آورد. کفر و کفران ذاتا این چنین است.

برای همین اگر کسی می خواهد شاد بشود و به رضایتمندی برسد و به رضا برسد، چی را باید در خودش زیاد کند؟ باید شکر را زیادتر کند. یعنی دیدن زیباییها و تیزشدن و حساس شدن به زیباییها و دیدن و اظهار زیباییها. این یک کار است. یعنی شخص باید تمرین کند با خودش دائما که در زندگی به جای اینکه جنبه های منفی را نگاه کند، جنبه های مثبت را فقط نگاه کند و آنها را ببیند و بزرگ ببیند اندازه اش را و شکر کند و اظهارش کند که خیلی اتفاقهای قشنگی برای آدم می افتد وقتی که می رود به سمت شکر و روح شکر را بر خودش حاکم می کند. اینکه در روایات خوانده ایم که یک موقعی برای شما الحمدلله بهشت است. همین است. کسی که به الحمدالله رسید، به بهشت رسیده؛ یعنی همه ی بهشت با الحمدلله است. با شکر است.

پس ما باید دائما به سمت شکر برویم. روح شکر را در خودمان زیاد کنیم. هر قدر حجم شکر زیادتر می شود، بدبینی و تاریک بینی و فشار و اضطراب و پژمردگی از قلب برطرف می شود. هر چقدر سطح شکرتان را بالا می برید آرامتر و شادتر می شوید. پس از عذاب فاصله می گیرید. این حرفها را جای دیگر نخواهید شنید جزء درمکتب قرآن در جای دیگر این حرفها وجود ندارد. یعنی شما هزار تا کتاب را اگر کسی پیدا کردید من به شما جایزه می دهم. چون آدم برای نشاط خودش و شادی خودش و آرامش زندگی و لذت بردن از زندگی و دارایی هایش و نعمتش باید شکر را زیاد کند و دائما باید ما شکرمان را زیاد کنیم تا شادتر و آرامتر باشیم. از طرفی شکر یک نکته دیگر دارد که شکر نعمت را هم افزایش می دهد؛ یعنی ذاتا مولد نعمت است . هم نگهدارنده ی نعمت است و هم مولد نعمت است. اصلا تولید می کند. لذا اگر کسی نعمتی دارد و نمی خواهد که از دستش برود باید شکر خدا را به جای بیاورد و از خدا ممنون باشد؛ یعنی بداند که این نعمت از طرف خدا رسیده و بفهمد که چه دستی این نعمت را در اختیارش قرار می دهد. بفهمد از کجا می آید. در آداب غذا خوردن پیامبر داریم وقتی سر سفره می نشستند مثل یک غلام و برده می نشستند سر سفره؛ یعنی خودش را میهمان می دانست همیشه. یعنی من خودم از خودم چیزی ندارم. «لایملک لنفسی نفعا و لاضرا و لاموتا و لاحیوه و لانشورا»

هیچ چیزی مال خودم نیست نه نفع و ضررم و نه موت و حیاتم اگر امروز ما نشسته ایم اینجا هیچ چیز آن مال خودمان نیست. اگر الان برق داریم خیلی از کشور ها هستند که الان در خاموشی هستند برق ندارند روزی یک ساعت یا دو ساعت یک روز در میان دو ساعت برق دارند. خیلی از کشور ها این طوری هستند. برق کم آب کم دارند. آرامش و امنیت که ما داریم ما میهمان هستیم. این دارویی که الان جلوی روی من گذاشته شد که می توانم بخورم نعمت است و هر شرایطی که هست. ما همیشه میهمان هستیم و از خودمان هیچ چیزی نداریم. سر سفره ی خانه ی خودمان که با دسترنج و قوت خودمان و قدرتمان کار کردیم لا حول و لا قوه الا بالله این کاری که کردیم این پولی را که درآوردیم که چیزی بخریم و چیزی به ما فروخته اند یا کسی هست که پول دارد ولی چیزی اصلا گیرش نمی آید بخرد پول دارد ولی نیست که بخرد پس این که هست باید شکر کنیم.

یک موقعی در بازار که قدم می زنم می بینم مردم دارند میوه می خرند درجه ی پایین درجه ی بالا ولی میوه هست این بازار پر است از میوه و غذا و خوراکی ها و لباس و امکانات به هر حال کم یا زیاد همه بهره مند می شوند و قحطی نیست. قحطی باشد خیلی خطرناک می شود. مثلا نان نباشد پیامبر این طوری دعا می کند: «بارک لنا فی الخوف فَلَولاَ الخُبزُ ما صَلَّينا و لا صُمنا» خدایا برکت بده در نان ما اگر نان نباشد ما توان عبادت تو را نداریم توان نماز و روزه نداریم. این است که می توانیم یک نان بخوریم و الحمدلله بگوییم آدم شکر بکند همین که رد می شوید و می بینید هست و مردم دارند استفاده می کنند غذا می خورند میوه هست و جنس هست در این مغازه ها و قحطی نیست و مردم قدرت انتخاب دارند شکر بکنیم اگرچه خودمان هم استفاده نمی کنیم باز شکر کنیم که الحمدلله که همه ی مردم بندگان خدا خواهران و برادران ما دارند استفاده می کنند و باید شکر کنیم و ببینیم اینهایی را که می توانست نباشد و ما دائما باید شکر خدا را به جا بیاوریم که خدا نعمت را برای مان حفظ کند و افزایش بدهد. اضطراب از دست دادن و محرومیت نباشد. انسان بفهمد که میهمان خداست. هر چه که گیرش می آید پای سفره خداست. رسول خدا هر وقت می نشست متکبرانه نمی نشست سر سفره. خیلی از افراد هستند با غذا با خوراکی ها بد برخورد می کنند. اسراف زیاد، بی ادبی نسبت به نعمتهای خدا، اینها خیلی بد است. حتی کلمات ناشایسته هم انسان نباید به کار برد. این چی هست. نعمت و برکت خداست شما اگر میل ندارید یا برای تان سازگار نیست این کلمات زشت را نسبت به نعمت خدا به کار نبرید.

من یک داستان بگویم برای شما. من هفده سال گوشت نمی توانستم بخورم. یعنی از این هفده سال دو سالش که دوران شیرخوارگی بود که طبیعی بود آن موقع گوشت نخورم بعد یواش یواش که می خواهد گوشت بخورد که خیلی ها از همان بچگی می خورند. ولی برای من سازگاری نداشت هر وقت می خوردم بدنم جواب نمی داد و پس می زد. اصلا نمی توانستم بخورم. هفده سالم بود که رفتم جبهه. رفتیم پادگان که دوره ی آموزشی خیلی سختی داشتیم. یکی از چیزهایی که داشتیم گرسنگی زیاد بود. زمستان بود. حالا در بعضی جا ها اینها را تابستان می بردند کویر یزد آموزش می دادند که در آنجا فشار تشنگی زیاد بود. ولی ما در برف دوره دیدیم. یعنی تا کمر ما برف بود. یعنی دائما لباسهای ما در برف خیس می شد و می لرزیدیم و می دویدیم در برفها یک وقتهایی چهل کیلومتر در برف پیاده روی می رفتیم. آن هم با بار سنگینی که به ما می بستند دست های مان را حق نداشتیم در جیب مان بگذاریم باید یک اسلحه ی چهار کیلویی از این ام یکهای قدیم مال جنگ جهانی را به ما می دادند و ما دستمان می گرفتیم و چهل پنجاه کیلومتر در برف پیاده می رفتیم و این فشار زیادی که می آمد چی بود؟ گرسنگی بود. یعنی به شدت بدن خسته می شد و ناتوان و گرسنه می شود بعد وقت غذا می شد می گفتند غذا نیست شام نداریم. شما فکر کن از نماز صبح یک سره دویدی و کار و تلاش کردی و شب گرسنه و به شدت فشار روی تو است و می گفتند غذا نیست. بعد خسته خسته و گرسنه می خوابیدیم ساعت دو صبح بیدار می کردند به خط که بدو برو توی برف بایستید. خسته و خواب آلو در برف بعد می گفتند بنشینید و نفری پنج تا پسته بخورید در آن تاریکی و در آن وضعیت آنجا پنج تا پسته می دادند کف دستت بخور و حالا بروید بخوابید. زجر می دادند. کار مربی اینکه شکنجه بدهد. باید این کار را می کرد. چون عملیات سختی در کردستان باید انجام می دادیم اقتضا می کرد که ما دائما تمرین داشته باشیم. تمرینهای خیلی سخت. من یادم هست یک موقعی که خیلی گرسنه می شدیم در سطل آشغالها را نگاه می کردیم ببینیم چیزی هست که بشود گذاشت در دهن و فشار داد تا برود پایین یا نه. هر چیزی کاغذی یعنی این قدر فشار گرسنگی زیاد بود که چیزی برود پایین و انسان از این درد گرسنگی نجات پیدا کند. من یادم هست یک موقع دیگر خیلی گرسنه بودیم آمدیم و غذا به ما گوشت دادند و من با چه لذتی این گوشت را خوردم و بدنم دیگر پس نزد و شفا پیدا کردم. یعنی خوب شدیم. یعنی آن بیماریی هفده ساله ی ما خوب شد و از آن به بعد دیگر ما گوشت خور شدیم.

خیلی وقتها خیلی چیزها هست که چون خدا زیاد در اختیار ما قرار داده، ناشکری و ناسپاسی می کنیم. همه اش می گوییم از این غذا خوشم نمی آید از این غذا بدم می آید این را دوست ندارم آن را دوست دارم. اگر دوست نداری سراغ چیز دیگری هم نروید. پدر و مادر اگر غذایی را جلوی بچه گذاشتند و بچه گفت من خوشم نمی آید نگویید عزیزم الان می روم برایت کباب می خرم یا فلان چیز را می خرم. نان خالی هست. می خوری بخور. هر چی هست در خانه همان را بخور. چیزی دیگر نیست بخوری و حق نداری چیز دیگر بخوری. همین. نان را بخور. این نعمت خداست. آن موقع آن نانی را که به گاوها می دادند برای می آوردند نانهای کپک زده را می آوردند آن هم با چه منتی. گونی را می گذاشتند و می ریختند سر سفره و نانهای کلفت و کپک زده شاید پس مانده ی گاوها بود نمی دانم می آوردند و می دادند به ما. خلاصه ما می خوردیم با چه لذتی و بعد می گفتند اینها را که می خورید همه پاچه ی مرغ است. بگوید انشاءالله که مرغ است. خیلی هم خوشمزه بود. یک موقعی برای یک دانه از آنها چقدر آدم لنگ می ماند. باید انسان شکر کند نعمتهای الهی را . بد نگوید و بد عادت نشود .چند تا کشور رفته بودم این دانشجوهای ایرانی را که دیدم که در ایران خیلی اهل فیس و افاده بودند و نمی خواهم و نمی کنم و دوست ندارم جوانهای مثلا 25 و 26 ساله و یا 30 ساله که در تهران حاضر نبودند کارهای بدنی بکنند آنجا حمالی می کردند اینجا پدرش به او می گفت درس بخوان من پولت را می دهم آنجا رفته خارج که درس بخواند گارسونی شده بود و حمالی های سختی می کردند. نمی گویم آن کار شریف نیست این کار هم شریف است ولی اینکه اینجا حاضر نیست این کار را بکند ولی آنجا آن کار سخت را انجام می داد و قدر می دانستند در آنجا و آنجا کسی نازشان را نمی خرید منزل این دانشجو ها و اساتید که رفتیم که اکثر قریب به اتفاق شان دکترا داشتند و درس می خواندند چه زندگی هایی داشتند. فقرای ما از آنها بهتر زندگی می کردند ولی چون آنجا کسی نیست نازشان را بخرد و برای هر چیزی باید هزینه بکنند و مفت چیزی گیر نمی آید و به هر خوردنی به هر خوراکی به هر آشغال تن می دادند و می خوردند. یعنی همین که هست دیگر. باید بخوری. پس شکر کنیم. شکر گذارباشیم. اهل کفران نباشیم.

کفران باعث می شود که انسان از نعمتها محروم بشود و دچار عذاب بشود. روایتی از نبی اکرم (ص) چقدر خطرناک است. «ضغطة القبر للمؤمن كفّارة لما كان منه من تضييع النّعم» چقدر خطرناک است. می فرماید که فشار قبر برای مومن. پس مومن فشار قبر دارد یا نه؟ دارد. فشار قبر برای مومن، كفّارة لما ، کفاره است. یعنی چه؟ می ترسیم معنا کنم برای تان چون خیلی تکان دهنده است با همین معنای عرضی و عوامانه برایتان ترجمه می کنم اگر بخواهم تخصصی ترجمه کنم فکر می کنم اگر کسی یک کمی هوشیار باشد مریض می شود. چون خودم مدتها مریض بودم وقتی فهمیدم معنای باطن کفاره را یعنی چی. آقا این کار کفاره ی گناهان است یا مثلا کفاره ی روزه را بدهید. روزه نگرفتی باید کفاره اش را بدهی یا مثلا این کار کفاره ی گناهان است. اگر آدم مریض می شود کفاره ی گناهانش است. کفاره ی گناه هایت هست یعنی چی؟ یعنی از کفر می آید. کفر یعنی چی؟ یعنی می پوشاند گناه را. یعنی نمی گذارد که گناه اثرش را بگذارد و عذابش را داشته باشد.

ما با کفران رفتیم در قبر و نعمتها را ضایع کردیم. پدر و مادر را ضایع کردیم. استادمان را ضایع کردیم. سلامت خودمان را ضایع کردیم. دین مان را ضایع کردیم. ائمه را ضایع کردیم. خدا به این قشنگی در اختیار مان بود ضایع کردیم و قدرش را ندانستیم و اصلا ازش استفاده نکردیم و اصلا از خدا لذتی نبردیم. کامی از خدا نگرفتیم. کفران است دیگر. با فرشته ها با امام زاده ها با این حرم با این مطالب با این قرآن و با امام زمان و با نعمتهای دیگر خواهر و برادر و همسر و سلامتی و توانایی و روزی و غذا و آب و هوا و هر نعمتی. آدم وقتی قدر نمی داند و کفران می کند، اینها کفر است و معصیت دارد.

کفر گفتیم چی دارد؟ عذاب و فشار دارد. شخص با گناه که نمی تواند وارد بهشت بشود. باید این گناه کنده و پاک شود. لذا مومن وقتی وارد قبر می شود، اگر کفران نعمت داشته باشد و اهل شکر نباشد و یا خوب شکر نکرده و سپاسگزار نکرده این دچار فشار قبر می شود. این فشار قبر این عذابی که در قبر می بیند به خاطر کفران بوده. بخاطر پوشیدن هایی بوده که کرده و نعمتها را خوب ندیده.

برای همین قاعده این است که هر چی غرغر کردن و نارضایتی در ما بیشتر باشد از زندگی مان هر کسی در هر سطحی می خواهد باشد مهم نیست چون ما در هر سطح هستیم لیاقتش را واقعا نداریم از ما بدتر همیشه وجود دارد هر چقدر کفران بیشتر باشد عذاب و فشار قبر بیشتر است. هر چی نارضایتی و نق زدن و افسردگی و پژمردگی از وضع زندگی از خدا از اتفاقهایی که در زندگی ما می افتد بیشتر می شود، فشار قبر ما بیشتر است. حالا برگردیم به فرمول خودمان این که نفس ما قبر ما است.

شما وقتی نارضا هستی چی شما را فشار می دهد؟ چی تو در فشار است؟ نفس شما در فشار است. در واقع قبر تو در فشار است. وقتی می خواهی بفهمی فشار قبر داری، ببین چقدر از زندگی ات راضی و ناراضی هستی. در هر جایی هستی اگر ناراضی هستی بدان در آن طرف خیلی فشار قبر داری. اگر قدر نعمتهایت را نمی دانی اگر قدر داشته هایت را نمی دانی و خوبیها را نمی بینی فقط جنبه های منفی شوهرت یا زنت و نقص هایش را می بینی، در بچه ات و در کارهایت و چیزهای دیگر هم همین طور وقتی می گوییم.

ناسپاس نباشیم دلیل نمی شود که ما تلاش برای افزایش نکنیم مثلا شغل من که الحمدلله یک لقمه نان می آید و من خیلی اوقات می بینم این عوام را ( چقدر این مردم ناز هستند) می گویند شکر یک لقمه گیرمان می آید می خوریم و نفس می آید می کشیم. شکر خدا چقدر این ادبیات قشنگ است. چقدر بهشتی است این ادبیات. شکر خدا یک لقمه گیرمان می آید کم و زیاد می خوریم. دیگر حرص برای چی بزنیم؟ ولی دلیل نمی شود که ما ضمن این که شاکر هستیم تلاش نکنیم. تلاش باید بکنیم. تلاش با نارضایتی نیست. تلاش با آرامش و با رضایت، بدون حرص و جوش و بدون چشم و هم چشمی است.

چشم و هم چشمی را که در بحث مهارتهای زندگی برای تلویزیون 7 – 8 جلسه بحث کردیم که انشاءالله بعدا پخش می شود. چشم و هم چشمی یک جهنم یک فشار قبر زیاد است که چرا فلانی دارد من ندارم. رقابت یک جهنم خیلی بزرگ است. مقایسه یک جهنم است. یک فشار قبر، یک عذاب است. لذا ما آدمهایی داریم که پول دارند و خانواده دارند همه چیز شان تامین است، کمبودی از نظر نعمتهای ظاهری ندارند ولی آدمهای عصبی و پرخاشگر و ناسپاس و ناراضی و آدمهای که همه چیز را تاریک می بینند و باید با قرص اعصاب خودشان را نگه دارند. این خیلی بدبخت است. خیلی بیچاره است. نعمتها را ضایع و فشار قبر این طوری برای خودشان درست کرده اند فرمایش پیغمبر است که فشار قبر مومن برای تضییع نعمتها است نعمتها را ضایع کرده. خوبیهای پدر و مادر و آثار وجودی شان را.

یک خانمی بود خدا حفظ کند ایشان را. همیشه در چشم من این خانم بزرگ است. ایشان یک شوهری داشت که خیلی او را اذیت می کرد. کلی بداخلاقی می کرد. یک بار به من گفت که شوهرش را خیلی دوست دارم. گفتم برای چی؟ گفت با اینکه شوهرم سوهان روح است، اعصاب خرد می کند و اذیت می کند ولی این اذیتهای او باعث شده که من به دنیا نچسبم و خدا را صدا کنم و این رفتن به سمت خدا من را به سمت دین و معارف اسلامی کشاند. به سمت آشنا شدن با معارف. این نعمت را داشت. باز یک خانم دیگری بود که شوهری این جوری داشت وخیلی اذیت کن بود. می گفت خیلی چیز هست ولی باز الحمد الله به من اجازه می دهد که بروم مسجد و حسینیه و حرم و بروم درسهایم را بخوانم. ببینید این آدم چقدر هوشیار است. چقدر این خانم فهمیده است.

یک دوستی داشتیم ورشکست شد. ورشکست سنگین؛ یعنی به پول الان چیزی دور و بر چهار میلیارد تومان کم آورد و بدهی بالا آورد. همه چی تعطیل شد. طلبکارها همه دنبالش بودند. چند وقتی پیداش نیست. رفته بود گوشه ای قایم شده بود. می گفت بگذارند بیایم کارخانه ام را بفروشم و بدهم ولی طلبکارها خیلی هول بودند. بعد از مدتی شاید یکسالی شد من پیدایش کردم با هم صحبت می کردیم همه ی زندگی اش را باخته بود. یک آدمی که شما فکر کنید صدها نفر از قبل او مردم می خوردند. یک آدمی که اهل وجوهات بود. اهل خمس بود. متدین و با تقوا و خوش اخلاق بود. همه چیز تمام بود و یک امتحان الهی قرار گرفت و ورشکست شد و می گفت که برای پول نان دقت کنید کسی که صدها نفر سرسفره اش می نشستند بگوید خانمش بود از همسایه اش نان قرض بگیرد و آن زن چقدر بزرگ است که امتحان باید پس بدهد. حالا ایشان می گفت که من خدا را آنقدر شاکرم برای ورشکست شدن. گفتم برای چی؟ گفت رفته بودم در یک خلوت و از کارخانه و دویدن و نجات پیدا کرده بودم از آنها و شب و روز کارم این است که دعا می خوانم و قرآن می خوانم. انس با خدا گرفته ام. طلبکارها اگر راضی بشوند پول شان را می دهم. من آدمهای اشرافی سراغ دارم که اینها وقتی می خواهند کار بکنند می گویند ما زمانی کاری را انجام می دهیم که به نماز جماعت ما به نماز مسجدمان به معنویت مان لطمه نخورد. اینقدر قدر می داند نه اینکه یک نفر عقده ای باشد و اهل مسجد و هیئت و حرم بزرگ شده ولی عقده ی آن طرف را دارد. اگر به او یک پیشنهاد بدهند حاضر است همه را بفروشد و برود. خیلی این طوری داریم این که آدم در فشار نباشد.

شما عزیزم اگر الان از وضع زندگی ات دچار نارضایتی هستی یعنی دچار فشار قبر هستی و این فشار قبر آن طرف گرفتارت می کند. تو حق نداری نفست را فشار بدهی. نفست را و روحت را که امانت خداست فشار می دهی و به جای اینکه قشنگی های عالم را خوبی های عالم را درک کنی، تو در رحم هستی و رحم جای خوشگذرانی نیست. در دنیا یک مدتی هستی دنیا اصلا دار بلاست، دار سختی است، فشار و سختی و محدودیت و محرومیت آن چیزی که من همیشه می خواهم نیست. اینجا آن چیزی را که ما همیشه می خواهیم گیر نمی آید. این را بفهمیم.

این ذات دنیا را بفهم بعد می بینی که چقدر آدم به آرامش می رسد وقتی متوجه می شود که قرار نیست من در اینجا خوشبگذرانم. قرار نیست به حالم شود قرار نیست که خودم را با کسی مقایسه کنم چرا؟ چون اگر کسی بیشتر از من دارد او دارد از سهم آخرتی اش می خورد. سهم همه ی ما مساوی است. «المساوه بین البریه مقسومه بالسویه ...»

من اگر درد سر دارم من دارم درد سر خودم را در اینجا تمام می کنم و او دارد سهم لذت خودش را تمام می کند. پس برای چی باید غصه بخورم که او دارد و من ندارم. اصلا کلمه ی خوش به حالت چیز خوبی نیست واقعا. خوش به حالش یک جا فقط خوب است و آن کجاست؟ در نعمتهای معنوی و آخرتی است که آن هم راهش بسته نیست و محدودیتی وجود ندارد در نعمتهای آخرتی. همین الان او نماز شب می خواند تو هم بخوان. او تقوا دارد تو هم داشته باش. قرآن می خواند تو هم بخوان. او با خدا انس می گیرد. در هم بگیر میهمانی ها و عیاشی ها و بزم و مطرب شبانه شرکت می کند تو هم استفاده کن. شب جمعه را گذاشته اند تا صبح برو در می و مطرب و فرشته و ائمه و معصومین برو شرکت کن. منع نیست و راه بسته نیست. خوب دقت کنید.

خیلی خیلی فرق هست بین اینکه من یک سختی بکشم و لذتش و ثوابش برای من بماند تا اینکه من یک لذتی ببرم که یک گناهی را بکنم که عذاب و تلخی برایم بماند. حالا در بین کسانی که دارند زندگی می کنند چه کسانی ثروتمندتر هستند؟ کسانی که سهم سختی شان را دارند اینجا می گذرانند و رفاه و لذتش برای آن طرف مانده یا کسانی که اینجا بیشتر دارند بهره مند می شوند و فقرشان برای آن طرف مانده. اولی یا دومی بیشتر خوش به حالش است؟

برای چه من نارضا باشم. او صاحبخانه است من نیستم من مستاجرم. آن یکی بابایش آیت الله است ولی بابای من معتاد است. آن یکی ننه اش کسی هست و ننه ی من بیسواد و کمی بداخلاق هست. آن شوهرش آنطوری و من شوهرم این طوری است. آن بچه اش سالم و بچه ی من سالم نیست. نوبت آنها می رسد و نوبت ما هم می رسد. این طوری نیست دنیا که به پایان نمی رسد. می گویند دنیا به آخر رسیده، به آخر نمی رسد. ما اینجا یک تولد داریم بعدش آن طرف تازه شروع می شود. ما نیامدیم اینجا زندگی کنیم «و ان دار الاخره لهی الحیوان». حیات برای آن طرف است. یعنی از وفات حیات شروع می شود. شما به محض اینکه وارد بهشت می شوید از گیر این بدن و این سختی های دنیا رها می کنی، اول خوشی ها است. اگر بدانی آن طرف چه خبر هست. این طرف این قدر وقت تلف نمی کنیم. شما آن فیلم مستندی را که نشان دادند هم مستند ایرانی و هم مستند خارجی با هر دو گروه صحبت می شد، هم خارجی ها و هم ایرانی ها، آنهایی که آدمهای خوبی بودند و از دنیا رفته بودند هیچ کدام در کما حاضر نبودند برگردند. وقتی برگشته بودند همه آنها غصه می خوردند و گریه می کردند. می گفتند ما رفتیم آن طرف و دیدیم و هر چی به خدا التماس کردیم که ما را برنگرداند گفتند باید برگردید. خوب ها این طوری هستند. وقت هست. لذا نه مقایسه کنیم خودمان را با کسی. نه نارضایتی کنیم. ما باید بگوییم خدایا از داده هایت شکر و تشکر می کنیم خدایا ما غرق نعمت و داده های تو هستیم. هی افزون طلبی و افزون خواهی و حریص بودن و گدا بودند دنبال این که کی چی دارد از کی چی بگیرم از کی چی بکنم این فشار قبر می آورد. «و لن کفرتم ان عذابی لشدید»

بنابراین کار ما این است که دائما روح شکر را در خودمان زیاد کنیم و هی تمرین کنیم چیزهایی را که در زندگی قشنگ است در بیاوریم.

یک فرمایش از امیرالمومنین است که می فرماید: «ليكن الشكر شاغلا لك على معافاتك مما ابتلى به غيرك» می گوید یکی از شغلهای مهم تو شکر باید باشد نسبت به عافیتی که تو داری و دیگران ندارند نسبت به بلاهایی که سر دیگران آمده و سر تو نیامده. شما یک سر به بیمارستان بزنید که آدمهایی مثل شماها آرزو می کنند که مثال شماها بتوانند بیایند حرم و زیارت بکنند. میلیونها آدم حسرت این را می خورند که مثل شما گوش داشتند و بشنوند و بنشینند ولی ندارند. چقدر زجر می کشند. میلیونها آدم حسرت می خورند که مثل شما چشم داشته باشند، دندان داشتند، یک سر به آن جانبازان عزیزمان بزنید ترکش خورده کل فکش را برده. در بیمارستان ببینید که حلقش را سوراخ کردند که غذا از آنجا برود و نمی توانند غذا بخورند. به آدمهایی نگاه کنید که تار صوتی ندارند و نمی توانند حرف بزنند. همین تار صوتی داشتن که بتوانی حرف بزنی و حرف بشنوی و دیدن و حرکت کردن به کسانی نگاه کنید که یک دست یا دو دست یا دو پا و یا چهار دست و پا ندارند. بروید زندانها را نگاه کنید. اعدامی ها را نگاه کنید. آنهایی که تا آخر عمرشان باید در زندان بمانند. به کسانی که از اینجا در آمدند و قدر ندانستند الان در زندانهای آمریکا و عراق و افغانستان و جاهای دیگر و هیچ کس از آنها خبری ندارند. حضرت علی (ع) می گوید که باید شغل تو این باشد که بگویی خدا را شکر.

در حدیث داریم وقتی یک مبتلا را دیدید بدون اینکه او بشنود در دل خودت بگو الحمدالله الذی عافانی من ابتلا به ..... . حمد و سپاس خدایی را که از آنچه تو را مبتلا کرده و مرا مبتلا نکرد و عافیت بخشیده و اگر می خواست می کرد. من جای تو بودم.

روزی یک جوانی را دیدم رفته بودم کتابی از کتابفروشی بخرم دیدم که این جوان آهسته راه می رود. یک وقتهایی آدم حیا می کند من وقتی این افراد را می بینم حیا می کنم یا یک پیرمرد را می بینم حیا می کنم که از آنها جلو بزنم در راه رفتن. درست نیست او با آن سختی دارد راه می رود می بینید یک جوان غبراق و شنگول می آید از کنار پیرمرد و پیرزن و.... رد می شود جوان عزیزی اس راه می رفت و دستش می لرزید و عصا دستش گرفته بود و به سختی قدم می زد. ما کور کور هستیم. فقط فکر می کنیم که چی می خواهیم. دیگر فکر نمی کنیم که چی داریم. همه اش نق می زنیم. همه اش این که دیگران چی دارند اصلا به من چه که دیگران چی دارند. حلال است حرام است به ما چه دارد یا ندارد به ما چه. من آن زمان شیمی درمانی که خیلی اذیت می شدم درد زیادی داشتم ولی به قول حضرت که به من فرمودند که سرطان را به تو دادیم که شکرت زیاد شود برای همین از لحظه ی اول شکر می کنم یک موقع درد اذیتم می کرد یک شب یکی از مسئولان آمد به من سر بزند خدمت ایشان رسیدم گفت خیلی درد می شکی من شاکر بودم و نگفتم که آره خیلی درد می کشم. ایشان می خواست یک چیز دیگر را به من بفهماند. در حالی که من می سوختم و اذیت می شدم فرمود که شیمیایی ها بدتر از تو هستند. اصلا آدم خجالت می کشید بگوید که من مریض هستیم و سرطان دارم یا شکستگی یا مشکل نخاع دارم. بروید سر بزنید اینکه می گویم بروید بروید نه اینکه نروید و فقط سر کلاس به آن فکر کنید بلکه واقعا وقت بگذارید و بروید عبادت است. این کار چون من خودم هم این کار را کرده ام که به شما می گویم.

یک روز بروید تیمارستان آدمهایی که خیلی دارایی آنها بیشتر از ما بوده به آخر خط رسیدند و رفتند آنجا. الان عقل هم ندارند ولی اگر این مقدار هم شعور داشت برای اینکه زده به سرش هم خدا شکر می کرد. چون حساب از او برداشته شده و راحت شده و بقیه ی عمر این شخص عبادت است در تیمارستان بودنش. من می توانم از او جلو بزنم، ولی خیلی احمق هستم. اگر جلو نزنم آدم وقتی تیمار شد نماز و روزه و عبادت و تکلیف از او برداشته شد. سختی هایی که می کشد کفاره ی گناهانش می شود و برایش درجات آخرتی است.

من الان هوشیار هستم. می توانم بگویم خدایا شکر که مثل او نیستم ولی اگر کم عمل کنم؛ ناسپاس باشم و درست رفتار نکنم، فردا او عالی ترین درجات را دارد و من در پایین ترین درجات. خدا رحمت کند ملاصالح را می گفت من حجت خدا بر طلبه ها هستم. چون من چهل سالگی شروع کردم درس را. طلبه ها از پانزده شانزده سالگی می روند سر کلاس من چهل سالگی رفتم آنها ذهن قوی داشتند و من کند ذهن بودم. به سختی یک مطلب را می گرفتم. من فقیر بودم و هیچ چیزی نداشتم دست خالی و با گرسنگی و سختی درس می خواندم. روز قیامت خدا می گوید او یک عالم بزرگ شد که کتابهایش الان چقدر منشا خیرات است. شما سلامتی و جوانی داشتی هوش داشتی و شکمت سیر داشتی و لباس داشتی نمی توانستی دغدغه دویدن دنبال خیلی چیزها باشی و درس نخواندی. تنبلی کردی خود را در یک فضای محدود نگه داشتی. شکر شادی می آورد؛ یعنی شما هر چقدر شکر کنید و ببینید و تمرین کنید تا شاد بشوید و باید هی تمرین کنید. اینهایی را که می گوییم اصول خیلی مهمی است. اگر نمی توانید انجام بدهید، یا تنبلی بکنید، بعدا غصه تان خیلی زیاد می شود. در این فاصله که هفته ها داریم درسش را می گوییم هی تمرین بکنید.

اگر یک کسی از شروع درس شکر تا الان احساس شادی بیشتر، احساس آرامش بیشتر، احساس انس بیشتر با خدا نکرده و هنوز هم از وضع زندگی اش ناراضی است، این معلوم است فشار قبرش خیلی زیاد است بنده ی خدا؛ اما نتوانسته از زیر فشار آن در بیاید. هر چه سطح شکرتان را بالا ببرید ذره ذره از فشار قبر کم می شود. قبر یعنی کجا؟ از فشار به نفس و روح خودتان در می آیید. اگر قرار است مقایسه کنیم خودمان را با دیگران با اولیا خدا خودمان را مقایسه کنیم. آدم باید با رزمندگان با شهدا باید شخص خودش را مقایسه کند دهه ی فجر دهه ی بسیار خوبی است. خیلی مبارک است. عکسهای شهدا را ببینیم در تلویزیون در روزنامه و مجله ها یک سر بروید بهشت زهرا سر قبر شهدا بعد نگاه کنید و بگویید من کجا و تو کجا. تو الان کجایی من کجایم.

تا حالا ما که با اینها بودیم با اینها عملیات کردیم با اینها جنگیدیم هیچ فاصله ای با آنها نداشتیم. ما قسمت ما نشد و قسمت آنها شد بعد من بنشینم بگویم تو الان کجایی و من کجا هستم. فاصله ی من و تو کجاست. من چه کار کنم به تو برسم. آدمی اینها را باید بخواهد. اگر ما قرار است غصه ای، دغدغه ای و ناراحتی داشته باشیم که چی نداریم، به اینها نگاه کنیم که اینها غصه خوردنی است و این غصه ها و غمها همه شیرین است. اینکه خداوند قلب حزین را دوست دارد. در حدیث داریم «یحبکم بالحزین» خداوند هر قلب حزینی را دوست دارد. قلبهای غصه دار و محزون را دوست دارد. حزن چی دارند؟ حزن ابدیت را دارند. حزن آخرت را دارند. حزن خدا را دارند. این خیلی خوب است آدم این حزن ها را داشته باشد و اگر انسان حزن آخرت بیاید در زندگی اش، تمام دلش را شادی می گیرد. یعنی همیشه شاد است در دنیا. هیچی برای غصه خوردن ندارد. اگر غصه و دغدغه ای هم دارد همه در درجات و همه اش در مسائل بهشت و بالاتر از بهشت است ذهنش و دلش آنجاست. غصه ها و دغدغه هایش آن طرفی است. عزیزم اگر شما اینها را نفهمید به هیچ وجه نمی توانید زیارت عاشورا بخوانید که بگویید اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم نمی توانید این حرف را بزنید و دروغ است. نمی توانی بایستی جلوی امام حسین و زیارت کنی. بگویی همه ی دغدغه ی من انتقام از دشمن است من تمام دغدغه ام در یک چیز خلاصه میشود اینکه امام زمان بالای سرم نیست. این که نمی بینم او را. چرا نمی توانم با او باشم؟ چرا نمی توانم کمکش کنم؟

دیده اید که یک نفر بابای طبیعی اش پدر جسمانی پدر بدنی اش را بیندازند در زندان بعد می گویند حالش چطور است؟ می گوید اصلا خوش نیست. بابام مریض است. دارد می میرد. پدرم در زندان است در بیمارستان است. چه دلخوشی. شبها نمی توانم بخوابم که پدرم آن طوری است. او الان چکار می کند. بچه ام برادرم یا خواهرم در زندان است. چه کار می توانم بکنم. چه طوری به من خوش می گذرد.

زیارت عاشورا خوان حقیقی از امام زمان اصلا غفلت نمی کند. یعنی می گوید من چه طوری می توانم در دنیا آرامش داشته باشم. در حالی که پدرم، امام زمانم در آوارگی، طردشدگی، تنهایی، مظلومیت و غربت است. من می توانم واقعا پیش زن و بچه ام دلم را خوش کنم. در شغل خودم در کار خودم و تحصیل خودم همان طور بروم در غفلت و آرامش. در حالی که امام زمان من دارد بدترین شرایط را می گذراند. کسی می فهمد این ها را امیدوارم بعضی ها بفهمند که امام زمان در چه حالی است. ببنید چقدر عاشقان است این زیارت عاشورا که گفتیم زیارت عاشورا خواندن زیارت غلام با اربابش نیست. زیارت یک فرزند با پدرش است. با اصلش است. یک بچه دغدغه اش چیست؟ اینکه نسبت به پدرش به اصل خودش و ریشه ی خودش دغدغه دارد. چقدر ما را تحویل گرفته اند که این طوری با ما برخورد کرده اند. ما می رویم و می نشینیم زیارت عاشورا می خوانیم غصه هم می خوریم و گریه می کنیم بعد همه ی خواسته ی ما از امام می خواهیم این که مثلا فلان مریض شفا پیدا کند فلانی چک برگشتی اش مشکل اش حل بشود یا مثلا کار دنیایی ما حل بشود. او می گوید که وقتی تو می آیی پیش من و حرف می زنی با من دغدغه ات پدرت باشد ( امام زمان).

ببینید چطوری ما را تحویل گرفتند. اصلا ما را اهل این دانستند دل ما اینقدر لیاقت پیدا کرده که غصه ی امام زمان در آن بیاید. غم امام زمان بیاید در دل، آن دل خیلی آباد می شود عجیب است که غم اهل بیت شادی می آورد و غم دنیا له شدگی و پژمردگی می آورد.

من که باشم که بر آن خاطر واتل گذرم لطف ها می کنی این خاک درت تاج سرم.

به ما می گویند به جای اینکه غصه ی دنیا را بخورید غصه ی ما را بخورید. ما به شما احتیاج نداریم ولی همین که شما می آیید و غصه ی ما را می خورید دل شما مبارک است. دل شما به یک جاهایی می رسد. چقدر دل را بردن بالا. چقدر قیمت دل عوض می شود. چون قاعده این بوده. گفتیم شما غصه ی هر چیزی را بخورید قیمت شما به همان مقدار است. انسان قیمتش مساوی با دغدغه هایش است. مساوی با غصه هایش است. شما غصه هر چی را که می خورید و دل تان برای هر چیزی که می تپد قیمت تان همان است. برای هر چیزی که عصبانی می شوی لیاقت همان را داری. اگر برای غذا و خانه و پول و اشیا است، قیمت تو همان است. لذا قیمت خیلی آمد بالا که انسان می تواند به امام حسین از این حرفهای بزرگ بزند که تمام دغدغه ی من تویی و امام زمان. همه ی دغدغه ی من این است که به تو برسم.

ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره من می خواهم با شما در دنیا و آخرت باشم. باید راست بگوییم. رسیدیم به آخر زیارت عاشورا. چند سال است زیارت عاشورا می گوییم؟ شش هفت سال است که داریم زیارت عاشورا می خوانیم. بالاخره در این هفت سال که داریم شرح زیارت عاشورا می خوانیم باید یک بار بعد از این مدت راست بخوانیم بد است که یک بارزیارت عاشورا را راست نخوانیم. یعنی واقعا نگوییم که ما واقعا دغدغه ی امام زمان را داریم نگران تنهایی و مظلومیت و غربتش هستیم. یعنی بعد از هفت سال ما نتوانستیم که یک بار زیارت راست بخوانیم. یعنی نتوانستیم سطح دغدغه های مان سطح فکرمان و سطح مسائلی را که باید برایش فکر کنیم آن چیزی که باید برایش بدویم و تلاش کنیم و از دنیا بکنیم و بیاوریم بالاتر .اگر بخواهیم آن طوری باشیم باید سپر داشته باشیم. همین که من بگویم دغدغه هایم باید این باشد، شما حق تان است سوال کنید از من که حالا من دغدغه هایم این باشد که به امام زمان بگویم ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله ای امام حسین من می خواهم به مقام شما برسم ولی چه جوری؟

اینکه تو بفهمی چه کسی هستی و بفهمی که بچه ی حقیقی امام زمان هستی. نه بچه ی اعتباری قبل از اینکه بچه ی پدر و مادرت باشی بچه ی امام زمان هستی. قبل از اینکه چیزی از پدر و مادرت در وجود تو باشد روح امام زمان با تو است. روح حضرت فاطمه ی زهرا با تو است. این را اول بفهم. بفهم که در دنیا چه کاره هستی و اول درک کنی این را بعد بدان که نسبت به نداشته ها نباید اصلا غصه بخوری و شکر داشته هایت را بکنی و تمام نداشته هایت را بیاور در آخرت. غصه هایت و کمبودهایت و هر چی که قرار باشد غصه بخوری بگذار برای شب اول قبر به بعد. آنجا هم ما می خواهیم زندگی کنیم کمبودهای آنجا خیلی عذاب آورتر و غصه آورتر از کمبودهای اینجا است. اینجا کمبودها با یک چیز تمام می شود و آن این که این نیز بگذرد. دنیاست دیگر. تمام می شود. این همه غصه ها و کمبود ها و گرفتاری ها در زندگی داشته ایم که اصلا دردهای مان هم یادمان نیست فقط ثوابشان مانده و تمام شده الحمدلله تمام شده و رفت پی کارش. چقدر دیگر ما می خواهیم زندگی کنیم چقدر دیگر می مانیم این نیز بگذرد ولی دغدغه ها و غصه های تان را بردارید از سطح دنیا و جمع کنید و ببرید برای آخرت ببر تو خود امام زمان بگذار با امام زمان غصه بخور با امام زمان گریه بکن. ببرید آن طرف. به هیچ وجه در طبیعت نگذار غصه هایت را. همه ی دغدغه ها و غصه ها و فشارها را جمع کن ببر آن طرف بگذار. ببین اینجا چقدر شاد می شوید و اینجا چقدر راحت می شوید. اینجا دیگر بدون شرط زندگی می کنید. دیگر برای زندگی کردن خیلی شرط نداری که چه طوری باشم و چه طوری زندگی کنم اصلا شرطی نداری و راحت هستی. برای همین هر طوری می خواهد بگذرد ولی من آن طرف را از دست ندهم. ابدیت را از دست ندهم. امام زمان را از دست ندهم. سیدالشهدا حضرت فاطمه زهرا و خدا را از دست ندرود. آدم باید غصه ها را هم بشناسد ما تا غم شناس و غصه شناس نباشیم نمی دانیم برای چه چیزی باید غصه بخوریم و اشتباها تا آخر عمر برای چیزهایی که قیمت ما نیست غصه می خوریم. غصه می دانی چی است؟

آه می کشید این غصه است. امام زین العابدین در یکی از این مناجاتهایش دارد. آه. چند جمله خیلی آدم را می سوزاند. می گوید وا نفسا وانفسا به کی می گویند؟ فارسی آن یعنی چی؟ یعنی وای بر من. یک جا می گوید که وا مصیبتا. یک جا هم می گوید آه آه یعنی چی؟ آه چی است؟ برای چی آه کشیدی؟ «آه من حیل بیننا و بین محمد المصطفی» آه اگر بین من و پیغمبر فاصله بیفتید می دانید اگر کسی موقع مردن همان موقع که داریم می رویم چشم مان به جمال پنج تن روشن نشود خبر خوبی نیست. اگر موقع مردن عزرائیل خوشگل و خندان نیاید بالا سرت، یعنی مرحله ی بعد از آن خیلی وحشتناکتر است. آدم برای اینجا باید آه بکشد. اگر موقع مردن پیغمبر و امیرالمومنین بالا سر ما نیایند. یک بچه ای را نگاه کنید یک خانم می خواهد وضع حمل کند نه شوهرش هست ولش کرده و رفته، پدر و مادر و کسی و کاری ندارد در بیابانی افتاده یا در خیابانی در یک زمستان سرد افتاده و بدون هیچ چیزی می خواهد وضع حمل کند. این بچه می خواهد بیاید به دنیا و هیچ کس نیست از او پذیرایی کند. هر چی هست سختی و مصیبت است. این بچه تا در می آید مادر هم می میرد. این بچه می خواهد چه کار کند. اول بدبختی و سختی اش است. ما هم در رحم دنیا هستیم. یک کاری باید بکنیم که وقتی داریم متولد می شویم تا از این دنیا درآمدیم، چقدر کیف دارد که خانم فاطمه زهرا بیاید جلوی ما خندان بیاد، امیرالمومنین و پیغمبر و حسنین و فرشته های خدا و انبیاء و شهدا همه ی آنهایی که سر نماز گفتیم صراط الذین انعمت علیهم خندان بیایند. این انعمت علیهم ما همه بیایند بالای سر ما چقدر این تولد زیبا و خوب می شود.

ما باید بدانیم شکر چی را به جا بیاوریم و غصه ی چی چیزهایی را باید بخوریم اگر این طوری نباشد یک عمر بدبخت و بیچاره و غصه دار غصه می خوریم تا آخر عمر و از اینجا هم متولد شدیم و رفتیم آن طرف غصه ی غصه هایی را که در دنیا خوردیم را می خوریم. این دیگر خیلی بد است. آن طرف می فهمد چه خبر است بعد متوجه می شود ای بابا این سر چه چیزهایی عصبانی می شده. برای چه چیزهایی داد می زده، برای چه چیزهایی گریه می کرده، برای چه چیزهایی قهر می کرده و برای چه چیزهایی فحش می داد، برای چه چیزهایی کینه از دیگران به دل می گرفته، برای چه چیزهایی از دیگران بدش می آمد چقدر بدبخت بوده که از چه چیز ههایی خوشش می آمده. آن طرف تازه دردسرهایش شروع می شود.