جلسه 128 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
128
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1383
ماه
1
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 128 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا: جلسه 128

خب بحث مان در زیارت عاشورا به «بِاَبِی اَنتَ وَ اُمِّی» رسید که من عرض کردم اگر قرار باشد ما این مطلب به اضافه چند مطلبی که بعد از این فقره در زیارت عاشورا می آید را خوب درک کنیم، یک مقدار باید به دنبال شناختن نفس خودمان و معارف معرفت نفسی زیارت عاشورا باشیم. توضیح دادیم که با توجه به بعضی از فقرات ما چه کسی هستیم و چه نسبتی با اهل بیت (علیهم السلام) داریم. نوع نگاه هایی که ما می توانیم بین خودمان و اهل بیت (علیهم السلام) داشته باشیم چند گونه هست. یکی نگاه مولا و عبد هست که نگاه بسیار شیرین و زیبایی هست که آنها را موالی خودمان بدانیم. «مَوالِیَّ» در جامعه کبیره با همین تعبیر از آنها یاد می کنیم. ای آقایان من! سروران من!

در اینجا از این مقام به آنها نگاه می کنیم که آنها مظهر خداوند تبارک و تعالی هستند و چون بر ما فقط و فقط اطاعت حق تعالی واجب است نه اطاعت دیگری، عبد بودن برای حق تعالی لازم و واجب است نه عبد بودن نسبت به کس دیگری، عبودیت خدا در روی زمین به این است که مظهر خدا یعنی تجلی کامل خدا وقتی روی زمین آمده ما نسبت به آن اطاعت محض داشتته باشیم. «اَطِیعُوا الله وَ اَطِیعُوا الرَّسُول وَ اُولِی الاَمرِ مِنکُم». طاعت محض نسبت به اهل بیت (علیهم السلام). آنها مولای ما هستند، ارباب ما هستند، فرمانروای ما هستند و ما رعیت آنها هستیم.

چون خداوند سلطنت کره زمین و همچنین سلطنت آخرت را به اینها واگذار کرده است. «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم. قُل اَعُوذُ بِرَبِّ النّاس. مَلِکِ النّاس»؛ خداوند پادشاه مردم است. کلمه «مَلِکِ النّاس» غیر از «مالِکِ النّاس» است. مالک یعنی صاحب مردم. مَلِک یعنی شاه مردم، پادشاه مردم. سلطان مردم. پس سلطان ما، فرمانروای ما در حقیقت که هست؟ خداوند تبارک و تعالی است. پادشاهی مال خداست. «لَکَ المُلک» مال خداست. همه چیز، پادشاهی، فرمانروایی مال خداست.

خب حالا اگر ما نسبت به این پادشاه اگر بخواهیم اطاعت بکنیم، شاه ماست دیگر، ما رعیت او هستیم، او که خودش روی زمین نیست، با او که ارتباط مستقیم به این معنا نداریم، او در تجلی های چهارده گانه یا تجلی های دوازده گانه یا سیزده گانه ای که دارد (به هر عبارت بگوییم درست است) اینجوری برای ما تجلی پیدا می کند. یعنی خداوند که تنها کسی است که ما باید از او اطاعت بکنیم و هدایت بجوییم و نسبت به او عبد باشیم اگر می خواهد تجلی بکند روی زمین بیاید، باید چطور بیاید؟ باید به صورت انسان بیاید دیگر. بله؟! می شود که؟ می شود رسول الله (ص). می شود امیرالمومنین (ع). برای همین هم حضرت علی (علیه السلام) می فرماید شما اگر ما را خدا ندانید و نگویید که ما خود خدا هستیم هر چیز دیگری در حق ما بگویید کم است. فقط نگویید ما خود خدا هستیم. نه! ما تجلیات او هستیم. ما مظاهر او هستیم. ما مخلوق او هستیم. اما غیر از آن هر چیزی که در شان ما بگویید دیگر کم است.

یعنی غیر از مرحله واجب الوجودی، دیگر هر کمالی که شما بگویید اهل بیت (علیهم السلام) دارای آن هستند. بنابراین ما عبد آنها هستیم. رابطه عبد و مولا داریم. هیچکس هم جز پیامبر و آلش صلاحیت اینکه فرمانروای ما، شاه ما و رهبر ما باشند را ندارد. اصلا این فلسفه سیاسی که قرآن به ما می دهد که شما باید فقط شاه خودتان را خدا بدانید و کس دیگری را شاه و سلطان خودتان ندانید، تفکر ناب شیعی و تفکر ناب محمدی (صلّی اله علیه و آله و سلّم) را شکل می دهد. برای همین هم اگر به فلسفه سیاسی شیعه نگاه بکنید یا به رفتارهای سیاسی شیعیان در طول تاریخ نگاه بکنید، می بینید شیعه به هیچ وجه هیچکس از سلاطین را پادشاه و سلطان حقیقی ندیده است. هیچوقت سر سازگاری با سلاطین نداشته است.

قیام شیعه، رفتار شیعه، رفتاری است پر خطر، مبارزه و خونین. شیعه می گوید یا معصوم باید پادشاه و حاکم سیاسی من باشد، فرمانروای ممالک باشد... این را دارم می گویم که بعدا با یک مفهوم خیلی بزرگ آشنا بشوید. چون بعدا می خواهیم به بحث های خیلی مهم و جدیدی بپردازیم کاملا به این توجه داشته باشید. شیعه می گوید حاکمیت جهان مال خداست و به تبع اولا و بالذات مال خداست، دوما و بالعرض مال کیست؟ اهل بیت (علیهم السلام)، مظهر خود خدا. چون انسان به قدری بزرگ و مهم است که غیر از خود خدا و غیر از تجلی کامل خدا کسی نمی تواند اساسا عهده دار هدایت، رهبری و سلطنت بر او باشد. اساسا نباید کسی غیر از معصوم، انسان را دستکاری بکند و برای او خط مشی مشخص بکند که در بحث ولایت ما مفصل اینها را توضیح دادیم.

بنابراین یا باید معصوم باشد که خب به خاطر تاریخ سیاسی که شیعه دارد، امیرالمومنین (ع)، حضرت مجتبی (ع)، سیدالشهدا (ع) و بقیه که آن بلاها سرشان آمده، بعد از شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) نوبت به امام زمان (ع) برای امامت حتی به معنای اینکه مستقیما با مردم در ارتباط باشد وجود نداشت. حاکمیت هم همینطور. لذا تکلیف شیعیان این بود که در غیبت امام زمان (ع) فقط حاکمیت فقیهی را بپذیرند که از نظر فقه، تقوا و مدیریت نزدیکترین شخصیت به معصوم باشد. غیر از آن را اصلا نمی توانند به عنوان رهبر یا سلطان بپذیرند. اگر پذیرفتند برای اینکه خب تو سری خور بودند. برای اینکه خودشان کوتاهی کردند و حکومت سلاطین را پذیرفتند.

وقتی سال 57 شیعیان نخواستند و گفتند ما فقط باید رهبر معصوم یا نائب معصوم مان باشد، دیدید که وقتی گفتند یا مرگ یا خمینی، وقتی این را گفتند خدا به آنها داد. گفت حالا که لیاقت دارید و به جای شاه رهبر معصوم می خواهید، به جای طاغوت رهبر الهی می خواهید به شما می دهیم. پای کار ایستادید، خون دادید، قیام کردید، می دهیم. به ما داد. این فلسفه سیاسی شیعه است که یا معصوم یا جانشین معصوم. یک خطر وجود دارد که من این را می گویم رد می شوم، بعدا می خواهیم روی آن کار بکنیم. آن این است که ما نباید به رهبری غیر معصوم ولو رهبری ولی فقیه هم باشد قناعت بکنیم. این را از ما نخواسته اند. گفته اند شما رهبری معصوم را در زمان غیبت و ناچاری که امام زمان (ع) نمی تواند بیاید حاکمیت را بگیرد، بپذیرید. ولی باید خودتان تلاش بکنید امام زمان (ع) بیاید حاکمیت شما را به عهده بگیرد. خودتان باید تلاش بکنید امام زمان (ع) را برای حاکمیت خودتان بیاورید.

این که بگوییم خب حالا ما در این مملکت انقلاب کردیم، الحمدلله ولی فقیه هم هست، برویم (...) در خانه های مان نه، برویم دنبال کارهای مان نه، اصلا چنین چیزی نیست. باید برای آمدن امام زمان (ع) تلاش بکنیم. باید تلاش بکنیم که امام زمان (ع) بیاید. نباید قانع باشید. باید با رهبری ولی فقیه همه حرکت بکنیم به کدام سمت؟ به سمت حاکمیت خود معصوم. او بیاید. در غیر این صورت ما وظیفه و رسالت مان را نسبت به امام زمان (ع) انجام ندادیم. یک عبد وفادار، یک رعیت وفادار کسی است که برای حاکمیت سلطان اصلی تلاش می کند که موانع حاکمیت سلطان را از بین ببرد. سلطان را بیاورد در راس حکومت سیاسی جهان بنشاند.

تا وقتی که این رهبر در راس حکومت سیاسی جهان قرار نگیرد، اوضاع جهان و اوضاع ما با وخامت سر و کار دارد. به این می گوییم... حالا من این را در عزادار حقیقی مفصل نوشته ام. به نبودن معصوم بالای سر ما و به نبودن سلطان در راس هرم سیاسی جهان، مصیبت می گوییم که اسم این را مصیبت کبری گذاشته ایم. مصیبت کبری! مصیبتی بزرگتر از این وجود ندارد. عزاداری ها، گریه ها، سینه زنی ها و فعالیت ها اگر برای امام حسین (ع) انجام می شود... ما برای چه داریم گریه می کنیم؟ اگر برای سر بریده امام حسین (ع) گریه می کنیم، برای سیلی که به صورت حضرت زهرا (س) می خورد، گریه می کنیم، برای چیست؟

اینها مصیبت بزرگ نیست ولو در حد خودش بزرگ است. اما این مصیبت صغراست. همه معصومین حاضر شدند که مصیبت صغری را تحمل بکنند که مصیبت کبری پیش نیاید. توجه فرمودید؟ برای اینکه مصیبت کبری پیش نیاید حضرت زهرا بلند می شود، بین در و دیوار می آید. چون می خواستند در حمله به چه کسی تعرض کنند؟ به امیرالمومنین (ع)، به ولی، به سلطان می خواستند تجاوز کنند که حضرت زهرا (س) باید بین در و دیوار بیاید. باید بیاید در کوچه کتک بخورد. سلطان را که دارند می برند از او بیعت بگیرند، دارد مصیبت کبری پیش می آید. حضرت زهرا (س) می گوید دیگر اینجا من اهمیت ندارم. من نباید بگذارم مصیبت کبری پیش بیاید. لذا می رود به شهادت می رسد که این پیش نیاید و بقیه قیام های دیگر. قیام سیدالشهدا (ع) و همه اینها برای این است.

ما باید فرق این دو مصیبت را بشناسیم. توجه فرمودید؟ این دوتا مصیبت چیست و بعد باید بدانیم که واقعا کدام مصیبت بزرگتر است و باید برای آن فعالیت بکنیم که نباشد. که حالا در آینده توضیح خیلی مفصل تری در این رابطه برایتان خواهم داد انشاالله. فقط این را داشت باشید. یک بحث سیاسی بود. رابطه ما با اهل بیت رابطه عبد با کیست؟ با مولاست. ما یک نگرش دیگر داریم که نگاه ما به اهل بیت هست. نگرش اصل و جلوه است. نگرش حقیقت و رقیقه است که هم در آشتی و هم در این بحث برایتان توضیح مفصل داده ام که خداوند یک حقیقت بیشتر نمی آفریند.

یک روح واحد و ما را هم از همان روح واحد خلق کرده است. من کوچک شده و رقیقۀ امام حسین (ع) هستم. امام حسین (ع) حقیقت من است، اصل من و ریشه من است. به این نگاه بکنیم. برای همین هم در زیارت عاشورا خون امام حسین (ع) را خون چه کسی می دانیم؟ خون خودمان می دانیم دیگر. می گوییم خون تو خون من است. می خواهم انتقام خون خودم را بگیرم. «اَن یَرزُقَنِی طَلَبَ ثارِی» یک حقیقتیم. ما با هم یک حقیقتیم. فهم این قضیه برای همه کار راحتی نیست که من بفهمم حسین (ع) حقیقت من است، من هم تجلی حسین (ع) هستم. یک جلوه از جلوه های حسین (ع) هستم. برای همین آمدند تعبیر را قشنگ تر کردند. یک طوری کردند که ما بفهمیم. گفتند چه؟ گفتند پدر و فرزند. «اَنَا وَ عَلِیٌّ اَبَوا هذِهِ الاُمَّة»؛ من و علی پدران این امت هستیم. پدر به معنای حقیقی کلمه است. یعنی نسبت علی (علیه السلام) به عنوان پدر با من... پدر چه نقشی دارد؟ یکی اینکه انسان از او به وجود می آید.

خب! پدر و مادر ما، روح ما را به وجود می آیند یا بدن ما را؟ بدن ما را. و یکی اینکه نسبت به ما شفقت و مهر پدری، مهر علت و معلولی، اصل و فرع داشته باشد. وقتی که به رابطه خودمان با ائمه نگاه می کنیم، می بینیم که خدا ما را از آنها افریده است. پس در وجود ما سهم دارند. «اَنفُسُکُم فِی النُّفُوس» در جامعه کبیره می گوییم. جانهای شما در جانهای همه است. خوب دقت کنید وقتی می خواهیم به نتیجه برسیم، اوج می خواهیم بگیریم باید آماده بشویم. اینها را الآن زمینه قرار بدهید تا کم کم سرعت شما در این مسیر زیاد بشود، بتوانید اوج بگیرید. «اَنفُسُکُم فِی النُّفُوس». «اَرواحُکُم فِی الاَرواح»؛ روح های شما در همه روح ها وجود دارد. جانهای شما در همه جانها وجود دارد. این هست. این از نظر مشارکت در وجود.

خب! بدن من که یک مدتی با من هست. ده سال، پانزده سال، بیست سال بعد از من جدا می شود، در گور می رود و می پوسد. خود من که هستم که مرحله تولد به برزخ را دارم، مرحله دوران برزخی را دارم، مرحله قیامت پنجاه هزار ساله را دارم و مرحله بعد از پنجاه هزار سال که ابدیت است؟ خود من همانی هستم که از امیرالمومنین (ع) هستم. امیرالمومنین (ع)، آن را به وجود آورده است. آن حقیقت را به وجود آورده است. آن از امیرالمومنین (ع) است. آن از رسول الله است. آن از فاطمه زهرا (س) است.

خب! محبت آنها چه؟ محبت پدر و مادر ما به ما چقدر است؟ پدر و مادر ما می دانند که ما بعد از مرگ انقطاع ارتباط داریم. چون بعد از مرگ روابط این جوری از بین می رود. نیست. یک مدتی در حیات دنیا هست که ما یک رابطه ای به نام پدر و فرزندی و این چیزها داریم. زن و شوهری و برادری و خواهری و این حرفها! محبت و شفقت آنها در این محدوده عمر دنیا چقدر است؟ بینهایت زیاد! خیلی! حالا همین محبت و شفقت پدر و مادر را اگر بینهایت بکنیم، می شود شفقت امیرالمومنین (ع) به ما. می شود محبت فاطمه زهرا (ع) به ما. یعنی همه مادرهای عالم را جمع بکنید، محبت آنها در مقابل محبت فاطمه زهرا (س) نسبت به ما یک قطره است. چون فاطمه زهرا (س)، بچه هایش را همان جوری که از آن خلق شده اند، دوست دارد یعنی به بلندای ابدیت دوست دارد. دلشوره دارد.

اینها را داشته باشید چون می خواهیم به اصل بحث برسیم. باز دارم تاکید می کنم که ما بدانیم می خواهیم چکار بکنیم. آنجا نتیجه گیری کردیم، نگویید این چه نتیجه گیری هست که شده. چیز خیلی عجیبی است. چنین و چنان است. نه! می خواهیم به یک حقیقت بزرگ برسیم. بعد از نظر هم شرکت در اصل وجودی ما، هم از نظر رابطه عاطفی با ما اینگونه هستند برای اینکه ما فرزندان آنها هستیم. اینکه ما فرزندان آنها هستیم یک رابطه دو طرفه است که به آن ولایت می گویند. گفتیم که رابطه ولایی دو لنگه دارد دیگر. مثل پدری و فرزندی. ولایت دو لنگه ای است دیگر. مثل عبد و مولا. ولایت پدر بر فرزند. ولایت پادشاه بر رعیت خود. مثل ولایت زن و شوهرش. ولایت های دیگر. ولایت استاد بر شاگرد. اینها انواع ولایت است. ما به این رابطه ولایت می گوییم.

خب! ولایت یعنی رابطه بین دو شی که هیچ چیز نمی تواند مانع ارتباط و اثرگذاری باشد. درست شد؟ نمی تواند مانع بشود. در این رابطه دو تا موجود با شعور وسط هستند. روی این کلمه دقت کنید. دو تا موجود چه؟ با شعور، با فهم. دو تا روح نه دو تا جسم. گرفتید چطور شد؟ دو روح. من و مادرم فاطمه زهرا (س). من و پدرم سیدالشهدا (ع). من و پدرم امام زمان (علیه السلام). دو روح. به این دقت کنید که بعد که می خواهیم به نتیجه برسیم کاملا برایتان مفهوم باشد. هر دو موجودات با شعوری هستند. هر دو باید این مفهوم رابطه را بفهمند. یعنی الآن شما دست بچه تان را که می گیرید، بچه دو ساله می فهمد که تو پدرش هستی و با آن بغلی فرق داری. می فهمد یا نمی فهمد؟ شعور دارد دیگر.

نوزاد هم می فهمد که مادرش کیست. نوع ارتباطی که با مادر برقرار می کند و انتظاری که از مادر دارد با نوع ارتباط و انتظاری که با خاله اش دارد فرق می کند. مگر ما الآن با پدر و مادرمان همین جوری نیستیم؟ کسی هم به ما درس نداده. هیچکس به ما درس نداده. رابطه حقیقی است، علت و معلول ظهور دارد. لازم نیست گفته بشود. زبان نمی خواهد. ظهور دارد. زبانش در نوع وجودش است. در طور وجودش است. پدر ما هم نسبت به ما حس خاصی دارد. مادر هم نسبت به ما حس خاصی دارد. کسی نمی گوید این پدر توست از این به بعد باید برایش این جوری کنی یا نمی گوید این فرزند تو است نه! ما خود به خود...

در حیوانات هم این ادراک وجود دارد. بنابراین هر دوی ما، هم من و هم سیدالشهدا (ع)، هم من و هم فاطمه زهرا (س)، هم من و هم امام زمان (ع) می دانیم با هم که هستیم. ما جهالت داریم اما اگر پرده کنار رفت خود به خود ارتباط برقرار است. بگوییم من از وقتی متولد شدم پدرم را از دست دادم، پدرم مثلا رفته مسافرت، رفته جنگ، اسیر شده ها؟! تمام شد دیگر. گم شده یا من گمشدم. بعد از بیست سال پدر من را آزاد می کنند یا او برمی گردد یا من پیدا می شوم. به محض اینکه ما با هم روبرو شدیم یعنی گفتند این پدرت است، آن ارتباط و شعور خود به خود چه می شود؟ بله؟ برقرار می شود. وجود دارد فقط پرده کنار می رود. پس اصلش هست.

پدر من، من را ندیده، من هم پدرم را ندیدم ولی هر دو نسبت به هم حس های خاصی داریم، این حس وجود دارد. ولی من چون نمی دانم پدرم کیست، نمی توانم در این جمعیت نسبت به شخص خاصی این حس را پیدا کنم اما یک حال گمشده ای دارم. پدر من، من را می شناسد، می داند من که هستم. بچه اش را دیده. مثلا پنج سالم بوده، گم شده ام. او این سوز پدری را دارد. دنبال من می گردد که من را پیدا بکند. این حس هست. حالا در مورد ما، وقتی می آیند به ما می گویند که حقیقت ما کیست...

شما غربیها را نگاه کنید، یهودی ها، مسیحی ها، وقتی راجع به امام حسین (ع) با آنها صحبت می کنیم، حس اصلا غریب نیست. غریبه آشناست. یعنی از نظر اسم و فامیل و اینکه این شخصیت که هست، تعارفی همدیگر را نمی شناسند. مثل همان رابطه بین آن خانم و آقا که آن هفته خدمت تان عرض کردم. دو تا از اولیای خدا. ولی وقتی که پرده کنار می رود، معرفی می شوند آن حس برقرار است. آن حس هست، شناخته می شود. شما گاهی وقت ها افرادی را می بینید از آنها خوشتان نمی آید. دفعه اول هم هست، هیچ رابطه ای با هم نداردی ولی نمی دانید چرا خوشتان نمی دانید. (می گویید) نمی دانم چرا من از این خوشم نمی آید. اصلا هیچ نمی چسبد.

بعضی از افراد را هم می بینید خیلی به شما می چسبد. برای اولین بار او را دیده اید ولی می گویید مثل اینکه ما یک سنخیتی با هم داریم، یک رفاقتی، یک آشنایی با هم داریم. خیلی به همدیگر آشنا نگاه می کنیم و خیلی زود با هم ارتباط برقرار می کنیم. خیلی زود. این برای این است که حقیقتا در آن بالا ما با این یک اشتراکاتی داشتیم. حالا از این ظریف تر به شما بگویم. از این ظریف تر این است که علامه می فرماید افراد، دو جین دو جین هم هستند. دو جین دو جین!

الآن نگاه کنید ما چقدر جمیعت هستیم که اینجا پیش همدیگر نشسته ایم؟ حالا قرار است شام بدهند. بعد از شام می بینیم چهار پنج نفر یک جا کپه می کنند. چهار پنج نفر یک کپه دیگر. یک کپه دیگر. خانم ها یک جور. افرادی که به هم نزدیک تر هستند دائم به هم چه می شوند؟ جذب می شوند. حالا می خواهیم اردو برویم. می گوییم من می خواهم با این و این و این بروم اردو. می خواهیم برویم آنجا لذتی ببریم، گریه ای کنیم، عزاداری کنیم، حجی برویم. افراد جفت های خودشان را پیدا می کنند.

خیلی از افراد هستند به شدت همدیگر را دوست دارند. این شدت و رابطه وجود دارد اما هرگز با هم چه نمی شوند؟ جفت نمی شوند. یعنی همین جوری خیلی با هم عیاقند، همدیگر را دوست دارند به شدت هم دوست دارند اما اگر قرار باشد که یک ذره با هم مانوس تر و خلوت تر باشند، حاضر نیستند. الآن بسیاری از شاگردان من هستند که به شدت دوست شان دارم. هیچوقت شاگرد نمی تواند استادش به اندازه ای که استاد، شاگردش را دوست دارد، دوست داشته باشد. استاد همیشه محبتش بیشتر است. آنها هم خب من را خیلی دوست دارند. ولی خیلی های شان اگر مثلا من بگویم بیا برویم مشهد، بیا برویم فلان جا، حال نمی کنند با من بیایند. می گویند رفتیم توی ذوق مان خورد، اصلا حال نمی دهد.

می گوییم مثلا آن یکی بیاید، آن یکی بیاید، آن یکی بیاید، آقای شجاعی نباشد، اصلا مزاحم است. من خودم که یک موقع هایی اردویی که با اتوبوس می رویم کاملا مشخص است که مثلا خیلی ها با من راحت نیستند. اصلا راحت نیستند. دلیل این است که از من بدشان می آید؟ نه! من را دوست دارند ولی می رود جفت خودش را پیدا می کند. می روند دوتایی یک گوشه ای می نشینند، یک گپی می زنند، یک صفایی می کنند و اینها. تا من را هم می بینند خودشان را جمع و جور می کنند. یعنی یک حرفهایی هست که دیگر من نباید بشنوم. بین خودشان باید بگویند. آنوقت یک کسی هم هست که ممکن است جفت من باشد، بتواند بیاید با من بنشیند، تحمل بکند با من بیاید عبادت، با من بیاید نماز شب بخواند، با من بیاید شوخی کند، با من بیاید مثلا چایی بخورد یا هر چیز دیگر. آن هم جای خودش. می خواهم این را بگویم که یک روابط، قوانین و فرمول های خاصی در روابط بین افراد برقرار است.

فاطمه زهرا (س) چون حقیقت از خودش ناشی شده و شروع شده، سیدالشهدا (ع)، این انوار طیبه چون از خودشان شروع شده، اینها کاملا به نوع رابطه واقف هستند. از طرف آنها بایدهای رابطه درست است. برقرار است. بایدهای رابطه چیست؟ برقرار است. از طرف ما چه؟ از طرف ما بدون معرفت برقرار نمی شود. یعنی آن حقیقت وجود دارد ولی اگر پرده کنار برود رابطه چه می شود؟ من اگر بفهمم در این جمعیت پدر من فلانی است از آن به بعد با آن حسی که من به او دارم، پنج دقیقه بعد می بیند که ما دست به گردن هستیم. درست است؟ یک جور دیگر هستیم. به شدت به هم انس می گیریم. چون کشف می شود که این پدر حقیقی من است و من هم فرزند او هستم. درست شد؟

پس از طرف آنها نوع ارتباط سر جایش است. آن لوازم ارتباط یک مادر به فرزندانش، یک پدر به فرزندانش برقرار است. از طرف ما باید کشف و برقرار شود. خب حالا که دیگر برای ما کشف شد و فهمیدیم که از یتیمی داریم در می آییم، می فهمیم که پیامبر و آلش، پدر و مادرهای حقیقی ما هستند نه فقط یک گروه انسانهای مقدسی که هزار و چهارصد سال پیش بودند و به خاطر خدا دوست شان داریم، رهبران دینی ما هستند، احترام می گذاریم نه! بلکه حقیقت خود من هست، با عاطفه خداوندی دارد به من نگاه می کند، وقتی اینجوری می شود دیگر من کم کم یاد می گیرم که نوع نگاهم را به امام زمان (ع)، به سیدالشهدا (ع)، به ابوالفضل (ع)، به نمی دانم علی اکبر (ع)، به خانم زینب (س)، به همه تنظیم کنم. این رابطه تنظیم می شود. بعد با قوانینی که خود به خود از نظر وجودی هست، روابط برقرار می شود.

شما الآن توجه داشته باشید. بعضی از آقایان دو ماه سیاه می پوشند. برای پدرش چنین کاری نمی کند. برای مادرش چنین کاری نمی کند. آن هم هر سال. هر سال وقتی به او می گویند امام حسین (ع) چنین مظلومیتی دارد، می نشیند زار زار گریه می کند. فیلم که نیست. سر گریه که نمی شود فیلم درآورد. زوری که نیست. گریه حرکت قلب است. اصلا نمی شود به ان زور گفت. اشک می آید. تحمل شنیدن اسم سیدالشهدا (ع) برای او سخت است. اسم علی اصغر (ع) می آید به هم می ریزد. اسم فاطمه زهرا (س) می آید به هم می ریزد. این وسط یک حقیقتی برقرار است دیگر، دارد کار خودش را انجام می دهد. هر چقدر معرفت بالا برود این نوع ارتباط، دقیق تر می شود.

الآن معرفت ما کم است، ارتباطی که با اینها داریم فقط در حد ارتباطات عاطفی و احساسی است. بیشتر نمی توانیم جلو برویم. حالا در بحث عزادار حقیقی آن چهار مرحله را توضیح داده ام. مرحله چهارم و پنجم که برایتان در این جلسه خیلی فشرده عرض کردم. وقتی معرفت دائم بالاتر می رود، رابطه من دیگر فقط احساسی و عاطفی نیست. یک روابط جدی تر، مسئولانه تر و متعهدانه تر است. توجه فرمودید چطور شد؟ فقط این نیست. که حالا در این رابطه بعدا توضیح خواهم داد.

خب! از طرف آنها چه هست؟ وقتی یک نفر پدر و اصل هست به طور ذاتی یک چیزهایی در نهادش نسبت به معلول و فرزند خودش وجود دارد. از بین رفتنی هم نیست. سر جای خودش هست. اینها چه چیزهایی هستند؟ خوب دقت کنید می خواهم بگویم. البته همه اش را هم نمی گویم. چون بحث خیلی اهمیت دارد و فوق العاده مهم است، من مقدماتی را فراهم می کنم که انشاالله جلسات بعد بحث را پیگیری کنیم.

یک: مهرورزی بینهایت و ثابت. خوب توجه بفرمایید. یعنی از طرف آنها نسبت به ما مهرورزی بینهایت و ثابت است. ثابت یعنی چه؟ منظور از ثابت یعنی از بین رفتنی نیست. بینهایت است. افزایش پیدا می کند. قابل افزایش است. افزایش پیدا می کند. ولی یک مهرورزی ثابت وجود دارد. کلی هست. سر جای خودش است. به خاطر اینکه این مهرورزی وجود دارد نوع روابط آنها با ما هم روابط خاصی هست. ببینید شما خودتان درک می کنید، روابط شما با پدر و مادرتان یا روابط یک پدر و مادر با بچه اش از نظر عاطفی روابط خاص و ویژه ای هست. یعنی شما نگاه کنید یک مادر برای بچه خودش بیدار می ماند، بچه خودش هزار بار جایش را خراب بکند، کک او هم نمی گزد که برود شستشویش بدهد. در بیمارستان برود برای او بخوابد. ولی حالا بگویید برود برای یک بچه دیگر این کار را بکن، آیا می تواند به راحتی اینطور که برای بچه خودش می رود برای آن بچه برود؟ نه! بله؟ نه نمی تواند.

وقتی می گوییم از طرف آنها مهرورزی ثابت وجود دارد، مهرورزی بینهایت وجود دارد ما باید بدانیم که هیچوقت به تنفر تبدیل نمی شود. بنابراین در ما، امثال ما را دارم می گویم، شیطان نباید بک موقعی به خاطر گناهان ما و اشتباهات ما، این توهم را جا بیندازد که ما منفور اهل بیت می شویم. ممکن است ما یک عملی انجام بدهیم که آنها از آن عمل ما بدشان بیاید ولی از خودمان نه! پدر و مادر از بچه متنفر می شود یا از رفتار بچه متنفر می شود؟ بله؟ از رفتارش. یعنی بچه تا بگوید ببخشید، مادر قند در دلش آب می شود. از خدا می خواهد بچه به او بگوید چه؟ بگوید ببخشید. چون بچه اش را دوست دارد. نمی خواهد رها شود، نمی خواهد دور شود، نمی خواهد او را از دست بدهد.

لذا اینجا باید مواظب باشید که شیطان در روابط شما نفوذ نکند که مثلا شما یک موقعی فکر کنید که امام حسین (ع) از تو خوشش نمی آید. توجه فرمودید؟ امام زمان (ع) دوستت ندارد. نه! اصلا اینجوری نیست. اصلا اینطور نیست. مواظب باشیم شیطان ما را گول نزند. آنها به ما محبت ثابت، همیشگی و بینهایت دارند. این را باید کشف بکنید. اگر توانستی این را کشف بکنی و این حس را با وجودت دریافت بکنی... چون دریافت خیلی مهم است، توجه فرمودید؟ بچه وقتی نسبت به پدر و مادرش مشکوک است، دچار اختلال شده یا پدر و مادر اساسا به وظیفه شان عمل نکرده اند نمی تواند حس پدری را از پدرش دریافت کند یا از مادر دریافت بکند. نمی تواند چون در رابطه اختلال بوده، مریضی و بیماری بوده است.

اگر تو توانستی این را کشف بکنی و با آن بتوانی ارتباط برقرار کنی یعنی وقتی داری با مادرت صحبت می کنی، بدانی که مادرت یعنی که؟ بتوانی خودت را برای او لوس بکنی. شما الآن خانه عمه ات بروی، نمی توانی لنگت را روی لنگت بیاندازی. درست است؟ می گویند مگر خانه عمه ته، مگر خانه خالته. این هم که می گویند عمه و خاله باز به این خاطر است که عمه و خاله در ما چه دارند؟ یک ارتباط خونی بین ما برقرار است که می گویند خانه عمه ته، خالته. ولی عمه و خاله هم حدی دارد. یک ذره پرروگری کنی، شوهر عمه و شوهر خاله تو را بیرون می اندازند. ولی وقتی خانه مادرت می روی اینجوری نیست. شما حتی با همسرت هم نمی توانی اینجوری باشی که با مادرت هستی.

خدا رحمت کند آنهایی که مادران شان از دنیا رفته، خدا رحمت کند آنهایی که پدران شان از دنیا رفته. خدا انشاالله همه اموات شیعیان را به حق امیرالمومنین (ع) ببخشد و بیامرزد. حسی که به مادرت داری فرق می کند. یعنی خانه مادرت می روی می فهمی که این یک کسی هست که تو اگر الآن خودت را لوس کنی، می خرد. ننه جان خسته ام! می گوید قربونت بروم مامان جان، بیا بنشین یک چای برایت بیاورم. بخور ننه جان، بخور، بخور، بخور، می گویی ننه نمی خورم، آخر هم دعوای مان می شود. ننه من می خواهم بخوابم فلان ساعت بیدارم کن. خودش خسته است ولی بیدار می ماند تا تو را بیدار کند. می خواهد یک جایی برود، می گویی ننه جان کار دارم. نمی رود، می ایستد تا تو کارت را انجام بدهی.

ننه یک غذا برای من درست کن! اصلا آمادگی ندارد برای خودش غذا درست کند، برای شوهرش هم آمادگی ندارد، بعد وقتی می بیند بچه ها هوس کباب کرده اند، می بینید بلند می شود رنده می کند، خلاصه شروع می کند پیاز و گوشت را قاطی می کند، کباب درست می کند. بچه ام نخورده، بچه ام، بچه ام، بچه ام! این حس است. بچه می فهمد که با مادر می تواند این رابطه را برقرار بکند خب؟ و از عاطفه اش کمک بگیرد. توجه فرمودید؟

اینکه در روایت داریم، وقتی پدر و مادر شما از دنیا رفتند، بروید توسل کنید. مشکلات تان را بگویید. حتما نباید که به امام رضا (ع) بگویید که امام رضا (ع) مشکلات شما را حل کند. برو سر قبر پدر و مادر توسل کن، حل می شود. کاملا حل می شود. آنجا خیلی قدرت است. در برزخ، پدر و مادر خیلی قدرت دارند. کمک می کنند، برو به آنها توسل کن. شما می دانید که وقتی دارید با مادرتان صحبت می کنید می توانید به عاطفه اش پناه ببرید. می دانی اگر خطا کنی، اشتباه بکنی، می توانی پدر و مادر را تحریک کنی با عواطف آنها چکارشان کنی؟ راضی شان کنی که بگذرند.

شما مناجات ها را نگاه کنید. می گوید خدایا من خیلی من بد کردم، خیلی گناه کردم، گناه من خیلی بزرگ است... داریم دست روی کجا می گذاریم؟ می گوید خدایا به رافتت پناه آورده ام، می دانم دوستم داری. به محبتت پناه آوردم. امام سجاد (علیه السلام) در یکی از دعاها عرض می کند خدایا ما مال تو هستیم، کجا برویم، اصلا چه کسی را داریم؟ آدم با پدر و مادرش که حرف می زند، همین جوری است دیگر. با اصل خودش. آره! می گوید وقتی به خودم نگاه می کنم نمی توانم توقع داشته باشم که من را ببخشی. «کَیفَ اَقطَعُ رَجائِی مِنک وَ اَنتَ اَنت». اما وقتی به تو نگاه می کنم، می بینم نمی شود که نبخشی، می دانم می بخشی. چون تو توئی باید کوتاه بیایی. ببخشی. این شعور، بینش و شهود خیلی مهم است. اگر انسان به این شهود در رابطه اش برسد. این را درک کند که وقتی دارد با خدا حرف می زند، چطور حرف بزند.

دوست داشتم برایتان یک مقدار مناجات می خواندم. زیاد داریم. خیلی غوغاست. این مناجات ها را شما نگاه کنید. خمسه عشر. امشب داریم دیگر. «وَ اِن اَدخَلتَنِی النّارَ اَعلَنتُ اَهلَها اَنِّی اُحِبُّک». من را می بری جهنم؟ اگر به جهنم ببری داد می زنم که دوستت دارم. «اَعلَنتُ اَهلَها اَنِّی اُحِبُّک». «اِن عَقَدَ ضَمِیرِی» (ضَمیِرٌ انعَقَدَ) چقدر قشنگ می گوید! می گوید با ضمیر من منعقد شده، گره خورده که تو من را دوست داری. نمی توانم باور کنم که تو نبخشی. نمی توانم. خیلی مهم است که انسان بتواند این رابطه را کشف کند. با اهل بیت (علیهم السلام) هم همینطور. یک موقع است می گویی خانم، یا فاطمه زهرا (س)، یک موقع است می گویی... می بینی نمی آید، قلبت با تو راه نمی آید وقتی می گویی خانم. وقتی می گویی یا قاطمه زهرا (س). یک موقع است می گویی مادر! مادر!

یک بار می گویند فاطمه زهرا (س) دختر پیغمبر اسلام، همسر امیرالمومنین (ع) را بین در و دیوار گذاشتند. یک موقع است وقتی حرفش می آید با تمام حست درک می کنی که مادرت بین در و دیوار بود. این را می فهمی. درک این خیلی اهمیت دارد که وقتی داری نگاه می کنی با حس صحیح نگاه کنی. آنوقت وقتی با این حس صحیح وارد مصیبت و روضه می شوی آنوقت می بینی تمام مریضی های قلبت برطرف می شود. خوب خوب می شوی. دیگر لازم نیست زور بزنی گریه بکنی. دیگر لازم نیست. تمام اینها برایت می آید. اینها را که دارم می گویم باز مقدمه است، به اصل بحث نرسیدیم. اینکه به کجا می خواهیم برسیم صحبت می کنیم. در این رابطه بعدا صحبت می کنیم.

دو: دومین نگاهی که آنها به ما دارند و تغییر نمی کند این است که مادر تحمل دوری بچه اش را ندارد. پدر تحمل دوری بچه اش را ندارد. توجه فرمودید؟ یعنی آنها دائما می خواهند که با ما باشند. بدون بچه به آنها خوش نمی گذرد. یک مادر بیست تا بچه هم که داشته باشد برای همه آنها عاطفه دارد. با همه شان رابطه مستقل دارد. یکی از آنها که نیست می بینید که در آن قسمت کم دارد. یکی از آنها که نباشد. خیلی برایشان سخت است. این رابطه بین ما و حق تعالی هم وجود دارد. خداوند هم همین جوری هست. خداوند هم دوست دارد که ما با او باشیم. نه اینکه احتیاج دارد ها! چه دارد؟ دوست دارد.

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

دوست دارد. نیاز ندارد. ما خلأی را برایش پر نمی کنیم. دوست دارد. برای همین دائما در آموزش ها به ما می گویند که ما شما را دوست داریم. بر سر خودت بزن وقتی به اینجا می رسی که: «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة»، «اَسئَلُ الله اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة»؛ از خدا می خواهم که من را با شما در دنیا و آخرت قرار بدهد. بَرش برگردان، دعا را چه کسی دارد می خواند؟ می گویند تو بخوان ولی در اصل چه کسی داردمی خواند؟ خدا دارد می خواند.

تو داری به سیدالشهدا (ع) می گویی: «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة» ولی در واقع امام حسین (ع) دارد به تو می گوید. چرا؟ چون طبق فرمول خدمت شما ذکر کردم «لَیسَ الذِّکرُ مِن مَراسِمِ اللِّسانِ وَ لا مِن مَناسِمِ الفِکرِ وَلکِنَّهُ اَوَّلٌ مِنَ المَذکُورِ وَ ثانٍ مِنَ الذّاکر»؛ اول ذکر، یاد... مراسم زبانی نیست که ما بیاییم بنشینیم بگوییم مراسم زبانی، حرف... نمی توانیم. چون تا قلب نخواهد یعنی تا حضور دو طرف نباشد... الآن مثلا فرض بفرمایید شما دارید به من توجه می کنید، من هم به شما توجه دارم. حواستان هم جای دیگر نمی رود. چون حضور است. با هم درگیریم. چشم در چشم درگیریم. اما دل که نخواهد شما به من هم نگاه می کنید اما حواستان جای دیگر می رود. آن باید باشد. حضور باید باشد.

بین دوتا انسان حضور کجاست؟ در روابط بدنی است یا در روابط روحی؟ در روابط روحی است. باید پیش هم حضور داشته باشند. چو با منی در یمنی پیش منی! حضور یعنی این. حضور یعنی دندان پیغمبر در جنگ میفتد، اویس قرن دندانش می افتد. چند کیلومتر فاصله است؟ حضور یعنی اینکه برای بچه در آلمان، در خارج از کشور یک اتفاقی میفتد، مادرش در ایران دلشوره می گیرد. می گوید برای بچه ام یک اتفاقی افتاده. این می شود حضور. فاصله نیست. زمان و مکان ندارد. اینها همه اش فرمول است. دارم می گویم تا به آن نتیجه ای که باید برسیم، برسیم.

«وَلکِنَّهُ اوَّل...» این نیست که تو به زبان بیاوری. شما الآن می خواهی ذکر بگویی، می روی حرم سیدالشهدا (ع) می آیی، می گوییم چه فهمیدی، می گویی هیچ چیز نفهمیم. اصلا حواسم نبود آنجا. گیج بودم. حرم امام رضا (ع) رفتی آمدی، می گویی اصلا حال نداد. همه اش ذهنم این ور و آن ور مشغول بود. نماز چه خواندی؟ هیچی! «لا صَلاةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلب»؛ نماز نیست مگر اینکه قلب حاضر باشد. آن می شود نماز. پنج ثانیه! برای همین حضرت می فرماید بعضی وقت ها از یک نماز، یک دهم آن قبول می شود. بقیه اش نماز نبوده چون تو حضور نداشتی اصلا. فرار کردی رفتی. رابطه بدنی نیست که بایستی اینجا آن را ببینی. حضور دو تا مجرد کنار همدیگر است.

می گویی زیارت، می گوید زیارت خیلی حال داد، خیلی صفا داد، خیلی قشنگ بود. چرا؟ شما نمازهایی که در آن حضور قلب دارید به شما می چسبد یا نه؟ می گویی می چسبد. چسبیدن یعنی چه؟ ادراک کردی. لذت بردی. من یک موقعی دارم صحبت می کنم به یک کسی می گویم برای من چای بیاورد. بعد دارم با یک نفر صحبت می کنم ، بحث خیلی مهم است. بعد چایی می آورد، دارم صحبت می کنم، چایی را می خورم، می گذارم زمین. بعد نگاه می کنم می بینم فنجان خالی است، می گویم پس چرا برای من چایی نیاوردی، می گوید آوردم خوردی، حواست هم نبود. یعنی درواقع تو نخوردی. درست است؟ تو نخوردی. چایی یعنی چه؟ چایی یعنی نگاهش بکنی. آب یعنی این. نگاهش بکنی، رنگش را ببینی، مزه اش بکنی، بفهمی داری آب می خوری. این می شود حضور. می شود ادراک. می شود جذب. می شود تماس زوجین با همدیگر. آنهایی که با هم سنخیت دارند. این است. والّا...

بعضی از آقایان می روند خانه مثلا به زن و بچه های شان سر بزنند. می گوید من هشت ساعت خانه بودم. هشت ساعت بدون حضور خانه ای. این فایده ندارد. ولی یک کسی نیم ساعت خانه است. نیم ساعت چه؟ با حضور. خدا شهید بابایی را رحمت کند. زندگی شهدا را بخوانید. خانمش می گفت این به خاطر ماموریت های نظامی، جنگی و فرماندهی اش، خیلی کم می توانست به خانه برسد. ولی وقتی به خانه می آمد، یک ساعت که خانه بود ما به اندازه ساعت ها و روزها اشباع می شدیم. چرا؟ حضور مهم است. یعنی آن چیزی که باید منتقل شود. وقتی قرار است منتقل شود، زمان ندارد.

علی (علیه السلام) فرمود: وقتی می دانی یکی دوستت دارد، زیاد در قید این نباش که چه وقت او را می بینی، کجا می بینی و چقدر می بینی. گاهی وقت ها افراد خیلی از هم دورند ولی خیلی با هم حال می کنند. ارتباط کاملا برقرار است، هیچ چیزی تغییر نکرده است. زن، شوهرش رفته اسیر شده، بیست سال. کاملا اشباع است. نه خلا جنسی پیدا می کند. نه خلا عاطفی پیدا می کند. هیچ نوع خلأی پیدا نمی کند. هیچی! چون محبت است. چون عاطفه است. چون پیوند است. چون حضور است. آن مرد هم همینطور. بعد از بیست سال هم که می آید، با هم خیلی راحت هستند. این مهم است. حضور!

در نماز یک لحظه حضور است ولی خیلی مهم است. در آن لحظه حضور خیلی چیزها رد و بدل می وشد. یک روز داشتیم درباره جبهه حرف می زدیم، دیدم پدرم شروع کرد به گریه کردن. مثل بچه ای که مادرش مرده، پدرم داشت گریه می کرد. من بودم. خانمم بود و پدرم. داشتیم راجع به جبهه صحبت می کردیم. دیدم آقا شروع کرد به گریه کردن. گفتم چیه بابا! گفت یک روز در یکی از این عملیات ها، در یک لحظه ای که داشتم نماز می خواندم... گفت هواپیما از بالا شلیک می کرد. راکت می زد بمب می ریخت. دشمن هم از روبرو توپ و خمپاره بود که می آمد. گفت دیدم یک روحانی رفت یک گوشه ای ایستاد نماز خواند، بقیه هم رفتند پشت سرش همانجا اقتدا کردند. گفت من هم دویدم. گفت یک چیزی در آن حالت به من دست دارد که سالهاست دارم دنبال آن می گردم. گمشده ام آن است.

«جَذبَةٌ مِن جَذَباتِ الرَّحمن» در روایت داریم. یک جذبه از جذبه های خدا، یک جذبه از جذبه های امام زمان (ع)، در دل آدم بیفتد، یک چشیدن، یک کمی... «مَن ذَالَّذِی ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنکَ بَدَلاً» کیست که شیرینی محبت تو را بچشد، بفهمد که تو که هستی، غیر تو را بخواهد. سراغ هیچکس نمی رود. «لا اِلهَ اِلّا الله» چقدر قشنگ است. دیگر «لا اِلهَ اِلّا الله» راست می شود. حقیقی می شود. نیست!

یار دل ارام دل برده از ما ... آره! روی ادراک این قضیه باید خیلی کار بکنیم. چون اگر ما اینها را نفهمیم در واقع هیچ چیز از زیارت عاشورا را نفهمیدیم. چون تمام زیارت عاشورا صحبت از محبت، بغض، موالات، اینکه با شما باشم، بی شما نباشم، همه اش این است. اگر نتوانی اینها را درک کنی، زیارت که می خوانی ، نمی فهمی که چی به چی است. «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم» را او دارد می گوید. زبان نیست. ذکر زبان نیست. شما یک موقع همینجوری (تسبیح) را در می آوری شروع می کنی به گفتن بعد می فهمی که پنج دور رفتی ولی هیچ چیز در قلبت نیامد. گفتی ولی نشد. آقا فلان ذکر را بگو. فلان دعا را بخوانید، خب تو اصلا نخواندی. دعا نخواندی. می گویی به خدا، به حضرت عباس رفتم خواندم، تا صبح خواندم. نخواندی! یک دانه اش را هم نخواندی. بخوان. دعا بخوان.

یکی از این عزیزان تعریف می کرد، می گفت یک ذکری از آیت الله کشمیری (رحمة الله تعالی علیه) گرفتم. شبها برایم گذاشته بود. شروع می کردم تا چهار صبح، پنج صبح تا اذان طول می کشید. یعنی از شب که شروع می کردم تا اذان، چهار ساعت، پنج ساعت طول می کشید. گفت یک شب، یک لحظه چشمم روی هم رفت، یکدفعه دیدم استاد جلوی من ظاهر شد، گفت آقای فلانی ذکر باید با حضور باشد، رفت. چشمم را باز کردم، دیدم کسی نیست. گفت برو صورتت را آب بزن. رفتم صورتم را آب زدم. فاطمه زهرا (س) اینجوری می کرد دیگر. به صورت حسنین آب می زد. ما بلد نیستیم. ما اصرار داریم صد رکعت را کنتوراتی تمام کنیم.

یک بار یک کسی می خواست نماز صد رکعتی بخواند، بعد خوابش می آمد، دیدم در تشهد اینجوری کرد... این چی شد آخر؟ ما داریم چه می گوییم؟ این حضور است؟ جمعش کن. ادامه نده. بلند شو حضور را به دست بیاور. حضور مهم است. برایت سخت است، شیطان غلبه می کند؟ کم بخور. یک استحمام کن. بلند شو یک قهوه ای بخور. یک چایی بخور. یک میوه ای بخور. بزرگان می فرمایند وسط عبادت های تان یک تنقلاتی، خوراکی داشته باشید. مرحوم میرزا علی قاضی می گوید یک خیاری بنشینید بخورید، یک چیزی بخورید. دیگر حال باید باشد. حرف می خواهیم بزنیم. نمی خواهیم که بخوابیم. قرار باشد ما یک جلسه بگذاریم، طرف دائم چرت بزند. چه می گویید؟ می گویید جلسه را ادامه بدهیم؟ خب فایده ندارد.

من یک بار داشتم با یک بنده خدایی تلفنی صحبت می کردم، با چه هیجانی داشتم برایش حرف می زدم، حرف خیلی مهمی بود. بعد گفتم گفتم گفتم، استدلال کردم. حدود چهل دقیقه. بعد فهمیدم تلفن قطع بوده. چهل دقیقه اش اصلا کسی گوش نمی کرده. هیچی. چهل دقیقه... خب چه فایده ای دارد؟ یک رفیقی داریم شبها که می خواهد من را برساند بعضی وقتها، می گوید آقای شجاعی یک عرضی خدمت تان دارم، می توانم صحبت کنم. می گویم که خب باشد. بعد بنده خدا دلش خوش است من را مفت گیر آورده می خواهد یک مشاوره دو سه ساعته بکند. می گویم که خب بفرما شروع کن. بعد می گوید که البته می دانم شما صندلی را بخوابانید، من لالائی می خوانم شما بخوابید. تا یک ربع اول شروع می شود من خرناسم بالا رفته، بعد هم هیچی.

این به درد نمی خورد. حضور مهم است. ما پنج دقیقه می خواهیم حرف بزنیم، می گوییم تلفن نزن، حرف نزن، چیکار بکن، چیکار نکن می خواهیم حرف بزنیم. خدا این را می خواهد. این اثر دارد. در نماز این مهم است. مراسم زبانی نیست. «وَ لا مِن مناسِمِ فِکر». فکر هم نیست. اندیشه هم نیست. تو بگویی من می خواهم الآن به ملاقات امام زمان (ع) بروم با او حرف بزنم. نمی توانی. می روی می بینی هر چه زور می زنی حضور نمی آید. دائم سر نماز تلاش می کنی، نمی شود. نمی شود. چه هست؟ «وَلکِنَّهُ اَوَّلَ مِنَ المَذکُور وَ ثانٍ مِنَ الذّاکر» اول مذکور، او یاد دل تو را می کند بعد تو می توانی حرف بزنی. اگر او به تو گفته «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة» اول او دارد به تو می گوید «اَن یَجعَلَنِی... او می گوید من دوست دارم تو در دنیا و آخرت با من باشی. بعد تجلی آن می شود که تو دعا کنی من دوست دارم در دنیا و آخرت با تو باشم. ببینید از کجاست.

وقتی اینها را از ما می خواهند فکر نکنید ما عرضه داریم که یک چنین چیزهایی را بخواهیم. اصلا اینجوری نیست. این حرفها به عقل ما نمی رسد. اگر این حرفها را در دعا نمی زدند ما می توانستیم حرف بزنیم.؟ ما می توانستیم یک یا الله بگوییم؟ به خدا اگر می توانستیم بگوییم. امکان ندارد. گفته اند که بگویید. آنها می گویند تا ما بتوانیم بگوییم. این را خوب درک بکنید. بماند وقت زیاد گرفته شد. بماند تا اینکه بعدا بدانیم می خواهیم به چه نتایجی برسیم. فعلا من دارم این قوانین را تند تند برایتان می گویم تا بعد.

عرض کنم خدمت تان که نوشته اند یک جوان هجده ساله ای تصادف کرده و اگر در پایش پلاتین نگذارند پایش قطع می شود. این عزیزی که این را نوشته خودش به آقای ایلخانی مراجعه کند. رفقا هم اگر خواستند کمکی بکنند برای خرید پلاتین کمک کنند.

1.راجع به احترام به مادر شوهر نوشته اند که توضیح بدهید. ببینید مادر شوهر، پدر شوهر، مادر زن، پدر زن، در روایت داریم که پدران و مادران ما هستند و باید مثل پدر و مادرهای خودمان به آنها احترام بگذاریم و آقایان، خانم های شان را در احترام به پدر و مادرشان کمک بکنند. خانم ها هم موظند شوهرهای شان را کمک بکنند. یک شوهر خوب کسی است که حتما به مادرش احترام می گذارد. اگر به مادرش احترام نمی گذارد، شوهر وفاداری هم نیست. این را بدانید.

به دختر گفتند هر وقت خواستید پسری را انتخاب کنید ببینید چقدر به مادرش احترام می گذارد. متاسفانه شیطان می آید می گوید این بچه ننه است. من نمی خواهم. این حرف مادرش را گوش می کند. فردا مادرش را به من ترجیح می دهد. این شیطان است که این حرف را می گوید. این حرف مال طبیعت است. مال فطرت نیست. فطرت دقیقا نگاه می کند اگر یک پسر به مادرش احترام می گذارد، او را به عنوان همسر انتخاب می کند. چون کسی که قدر آن محبت ها را نداند، قدر محبت همسر را هم نمی داند. این خیلی مهم است که باید به آن توجه بکنیم.

جلسه آینده من می خواستم از اول اردیبهشت...

2. این هم یک چیز بیخودی است که شایع شده است. چون مبتذل بود من اصلا راجع به آن حرف نزدم. حالا سوال کردند در مورد ضبط چهره قمر بنی هاشم (ع) در سی دی. اینها همه اش چیزهای بیخود است. انحراف هم دارد. اصلا معصوم اینجوری شکار نمی شود. این یادتان باش. آره! به راحتی! یادتان باشد.

3. سوال خوبی کردند که شما فرمودید برای توبه و بازگشت همیشه وقت است و هرگز نباید ناامید شد. اما از طرفی هم خداوند می فرماید به قلب عده ای مهر می زند. این تعارض چگونه است؟ سوال خوبیست. حتما عزیز من این سوال را جلسه آینده اول بحث به من بدهند که من آن را توضیح بدهم.

برای تاریخ سوم اردیبهشت، یعنی هفته آینده نه، هفته آینده هم بعد از نماز است. از سوم اردیبهشت، هفته بعدش دیگر قبل از نماز است. آنوقت قبل از نماز بشود، اذان دو هفته بعد چه وقتی است؟ هشت و ده دقیقه است بله؟ خب کلاس تفسیر ما پنج تا شش است، چند شروع کنیم؟ شش نمی توانیم بعد از این کلاس بلافاصله آن را شروع کنیم. نمی شود. موافقید شش و نیم؟ پس انشاالله هفته بعد هم بعد از نماز مغرب و عشاست. ولی از هفته بعدش، سوم اردیبهشت انشاالله کلاس ساعت شش و نیم شروع می شود که تا مغرب تمام بکنیم.