جلسه 127 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
127
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1382
ماه
12
روز
28
متن کامل (خام) ‌ جلسه 127 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا: جلسه 127

خب! بحث مان جلسه گذشته به اینجا رسید که ما در زیارت عاشورا که حدیث قدیست، درسهای خیلی بزرگ و عمیقی در خودشناسی داریم و با تعمق در زیارت عاشورا می توانیم به قدر و قیمت خودمان پی ببریم و این برای یک حرکت موفق به سمت ابدیت ضروریست. انسان اگر قیمت خودش را نداند و نفهمد از کجا آمده، در کجا هست، به کجا می رود، نفهمد که هست، چه ارزشی دارد، قطعا نمی تواند یک حرکت موفقی به سمت ابدیت و یک تولد سالم به برزخ و عالم ملکوت داشته باشد. حداقل آن همین است که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: «بِئسَ المَتجَر اَن تَری الدَّنیا لِنفسِکَ ثَمَنا»؛ یا «اَن تَری لِنَفسِکَ ثَمَنا» به هر دو شکل آمده است. معامله بدیست، تجاریت بدیست اینکه دنیا را قیمت خودت بدانی. «اَن تَری الدَّنیا لِنفسِکَ ثَمَنا»؛ دنیا را قیمت خودت بدانی. یا اینکه اساسا برای خودت قیمتی قائل باشی. چون برای نفس قیمتی وجود ندارد.

در بعضی از روایت ها حداقل قیمت نفس را معین کردند. فرمودند که: «اِنَّهُ لَیسَ لِاَنفُسِکُم ثَمَنٌ اِلّا الجَنَّةَ فَلاتَبِیعُوها اِلّا بِهَا»؛ قیمتی ندارید مگر بهشت. خودتان ر ا به کمتر از بهشت نفروشید. به غیر بهشت نفروشید. ولی امام کاظم (علیه السلام) در کافی فرمودند که بهشت پاداش بدن شما هست. پس بنابراین ما پاداشی بالاتر از بهشت داریم. برای نفس ما پاداشی بالاتر از بهشت وجود دارد. در زیارت عاشورا هست که می فهمیم حد و حدود قیمت ما چقدر هست و به یک کلی گویی اکتفا نشده، بلکه مظاهر این قیمت معین شده است.

یعنی اگر کسی بخواهد خودش را به قیمت اصلی بفروشد و در یک تجارت پر سود شرکت بکند، همانطور که امام سجاد (علیه السلام) در مناجات خمسه عشر فرمودند که ما را از کسانی قرار بده که تجارت شان در فروش دنیا به آخرت برایشان سودمند باشد، «رَبِحَت تِجارَتَهُم»؛ تجارت شان سود بدهد، اگر کسی بخواهد اینجوری باشد، فقط ما کلی گویی نکنیم، بگوییم خب قیمت شما قیمت بلندیست، قیمت شما عبارت است از خدا، بهشت شما خداست، خود خدا بهشت است همانطور که حضرت سجاد (علیه السلام) در مناجات مریدین عرض می کند: «یا جَنَّتِی وَ نَعِیمِی یا دُنیایُ وَ آخِرَتِی»؛ ای بهشت من، ای نعمت من، ای دنیای من، ای آخرت من، بلکه صحنه های این تجارت پرسود و ابدی را باید معین بکنیم.

زیارت عاشورا صحنه ای است که به ما یاد می دهد که اگر ما بخواهیم وارد معامله بشویم باید چه کارهایی انجام بدهیم. دستورالعمل در آن است. کاربردی معین می کند که ما باید چگونه رفتار بکنیم تا به قیمت معامله کرده باشیم و دچار خسران نشده باشیم. حد و حدود را معین می کند. اینکه در قرآن فرمود: «اِنَّ الاِنسانَ لَفِی خُسر اِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحات»، حدود ایمان و عمل صالح را در زیارت عاشورا کاملا ترسیم کرده و ما با یک بحث معرفت نفسی می توانیم بفهمیم که قدر و قیمت ما چقدر هست و ما باید چطور این تجارت را ماهرانه و با تخصص انجام بدهیم تا سود کرده باشیم.

اگر به متن زیارت عاشورا توجه فرموده باشید، زیارت عاشورا قیمت های مختلفی را به ما داده و صحنه های مختلفی را از یک نفس خوب، از یک زائر خالص و موفق ارائه می دهد و این چنین است که ما می توانیم به بهترین هدفی که برای نفس ما، برای خلقت ما در نظر گرفته شده، نائل بشویم. یکی از مهمترین چیزهایی که در زیارت عاشورا به عنوان پایه و اصل است و ما به آن می رسیم... من مرتبه به مرتبه خدمت تان عرض می کنم تا یک مرور در مباحث، البته یک مرور خیلی کلی و الّا مرورهای بسیار تخصصی تر و جزئی تر هم وجود دارد. یک مرور کلی در مباحث معرفت نفسی زیارت عاشورا بکنیم.

یکی اینکه به ما می گوید اصل و ریشه شما امام حسین (ع) هست. شما با امام حسین (ع) اتحاد دارید. خودت را بدون این نحو نشناس. خون حسین (ع) خون تو هست و با او یک اتحاد دارید. رابطه تو با او رابطه یک فرع و اصل است. او اصل و ریشه توست. وقتی در مقابل سیدالشهدا (ع) نشستی بدان که در مقابل حقیقت و اصل خودت نشسته ای. غایت تو اوست که تو باید با او همسایه و هم خانه باشی و با او محشور باشی. این یک نکته. نکته دیگری که به ما در زیارت عاشورا می فهمانند این است که حسین (ع) همان تجلی کامل خداست و تو از آن تجلی هستی.

«السَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَ اللهِ وَ ابنَ ثارِه». اینکه دارد می گوید: «یا ثارَ اللهِ وَ ابنَ ثارِه» ما باید قیمت خودمان را از این دربیاوریم. چرا؟ چون در خود زیارت عاشورا خون ما را با خون حسین (ع) یکی می داند. ما را همراه او در دنیا و آخرت می داند و عضو خاندان و خانواده او معرفی می کند. بنابراین وقتی می گوید: «السَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَ اللهِ وَ ابنَ ثارِه» که حسین (ع) خون خدا در جامعه انسانیست (توضیح دادیم که خون یعنی چه. مفصل در مورد ثارالله توضیح دادیم) یعنی عامل حیات روح الهی، عامل حیات دین، معنویت وانسانیت در بین انسانها در تمام جهان، حسین اوست و ما از آن حقیقت هستیم و اگر اینجوری باشد، ما هر چقدر در احیا دین نقش داشته باشیم، در جریان حیات دینی، در اجتماع نقش داشته باشیم به چه کسی تشبه پیدا کردیم؟ به سیدالشهدا (ع) تشبه پیدا کردیم. پدر ما، اصل ما و ریشه ما، حیات معنوی و انسانی روی زمین را تامین می کند و ما هر چقدر در احیاء دین، در احیاء معنویت، در سریان و جریان دادن روح ایمانی و معنوی در جامعه نقش داشته باشیم، بیشترین شباهت را به سیدالشهدا (علیه السلام) داریم و به خصوص که بتوانیم در این راه انشاالله به شهادت برسیم.

برای همین هم شبیه ترین افراد به معصومین (علیهم السلام) علما هستند. علمایی که مدادشان، یعنی مرکبشان «اَفضَلُ مِن دِماءِ الشُّهدا»؛ مرکب سیاه عالم از خون سرخ شهید بالاتر است چون شهید پرور است. پس با «یا ثارّ الله» تکلیف خود ما معلوم می شود. قیمت و قدر خود ما هم معلوم می شود. ما باید بدانیم که ما در چه صحنه هایی، در چه زمینه هایی قیمتی هستیم. در چه زمینه هایی با ارزش هستیم. اگر سیدالشهدا (ع)، ثارالله نامیده می شود که خون خدا هست، قدر و قیمت او را دارد در نظام خلقت معین می کند.

بنابراین ما هر چقدر در انجام وظایف مان و در فهم نقشی که سیدالشهدا (ع) داشته موفق تر باشیم، به سیدالشهدا (ع) نزدیک تریم و تشبه به سیدالشهدا (علیه السلام) پیدا کردیم. پس اصل ما و ریشه ما ثارالله هست. یعنی آن که بقای دین، بقای معنویت به او بستگی دارد. وقتی عامل حیات انسانی در اجتماع نتواند وظیفه خودش را انجام بدهد مثلا در یک بدن اگر خون نتواند وظیفه خودش را انجام بدهد چه اتفاقی میفتد؟ آن بدن می میرد. بنابراین ارزش بدن به این است که خون در آن سالم باشد و جریان داشته باشد.

وقتی که ثارالله نمی تواند وظیفه خودش را انجام بدهد، آن رسالتی را که به عهده اش است نمی تواند انجام بدهد، حیات انسانی و حیات الهی در جامعه نمی تواند باشد، این بزرگترین مصیبتی است که در جامعه انسانی وجود دارد. لذا خداوند تبارک و تعالی از دو جهت فاجعه و ضایعه عاشورا را مصیبت معرفی می کند. یکی از جهت احساسی و عاطفی قضیه است که مصیبت سیدالشهدا (ع) از نظر عاطفی در دنیا بی نظیر است. مصیبت بسیار بزرگی است. «یا اَباعَبدِالله لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّة». «رزیّه» را توضیح دادیم. گفتیم یعنی مصیبتی که به چه وادر می شود؟ به خاندان و خانواده وارد می شود. مصیبت امام حسین (ع) مصیبت بزرگیست.

خداوند وقتی می خواهد ما را راه بیاندازد، تعلیم بدهد و تربیت بکند از احساس و عاطفه شروع کرده است. «لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّة». این نشان می دهد که ما در واقعه عاشورا اگر بخواهیم احساسات، عواطف، گریه، روضه و جنبه های مختلف عواطف انسانی را در نظر نگیریم به اشتباه رفتیم. چون خداوند در زیارت عاشورا به این اهمیت داده است. ما باید جنبه احساسی و عاطفی عاشورا را کاملا زنده نگهداریم و برای آن روضه بخوانیم، گریه بکنیم و سینه بزنیم. این بزرگداشت بر ما یک امر واجبی است. اما این بزرگداشت یک هدف نیست، یک وسیله است برای اینکه ما به آن چیزی که خداوند تبارک و تعالی در نظر دارد و آن هدفی که برای ما در نظر گرفته، برسیم.

«لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّة وَ جَلَّت وَ عَظُمَت مُصِیبَتُک فِی الاِسلام عَلی جَمِیعِ اَهلِ الاِسلام»؛ این مصیبت تو مصیبت بزرگی است در اسلام بر جمیع مسلمانها بلکه در آسمانها بر همه اهل آسمانها مصیبت تو مصیبت بزرگی است. بعد توضیح دادیم که کدام مصیبت را خدا بزرگتر از این رزیّه می داند؟ اینکه امام حسین (ع) در مصدر قدرت و حکومت نباشد. در مصدر تعلیم و تربیت جامعه بشری نباشد. این بزرگترین مصیبت است. برای همین خدا شروع می کند لعنت کردن نسبت به کسانی که خونریزی را شروع کردند. «فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَت اَساسَ الظُّلمِ وَ الجًور عَلَیکُم اَهلَ البَیت»؛ آن کسانی که (ریختن) خون خدا را یعنی ثارالله را شروع کردند. اگر دقت کرده باشید خداوند تبارک و تعالی، سیدالشهدا (ع) را فقط ثارالله نمی داند. سیدالشهدا (ع) را پسر ثارالله می داند. می گوید: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَاللهِ وَ ابنَ ثارِه»؛ پسر خون خدا. امیرالمومنین هم همینطور است.

بنابراین قاعده از آنجا شروع می شود. همانطور که منادی هم روز جمعه که عاشورا بود ندا زد: «قُتِلَ الحُسَین یُومَ الاِثنَین»؛ حسین دو شنبه کشته شد. این خیلی در ارزیابی ما مهم است و اینکه خداوند تبارک و تعالی ما را اینگونه تعلیم می دهد. پس ما به خاطر اینکه نگذاشتند ثارالله، اصل و ریشه ما، در جامعه ما جریان پیدا کند و جامعه انسانی و جامعه جهانی را در آن زمان به سمت یک جامعه موفق و سعادتمند الهی ببرد، مصیبت زده هستیم. چون در حدیث هم داریم که خداوند سال هفتاد هجری را سال فرج کلی قرار داده بود یعنی قرار بود در سال هفتاد هجری فرج کلی حاصل بشود و آنچه که ما الآن به عنوان فرج امام زمان (علیه السلام) در انتظار آن هستیم، تحقق پیدا بکند و سیدالشهدا (ع) برای بعضی ها که به بهانه اینکه سال هفتاد، فرج حاصل می شود تنبلی کرده بودند یا سهل انگاری کرده بودند پیغلم می فرستد که با این مصیبتی که برای من به وجود آمده و یا به وجود می آید، آن قضیه سال 70 منتفی است و خبری از چنین چیزی نیست.

یعنی قرار بود این ثارالله، نقشش را کامل اجرا بکند و همه جامعه به سمت هدایت بروند اما نگذاشتند و جالب اینجاست که خدا و معصومین به جای اینکه تقصیر را ببرند سر وقت اینکه دیگران نگذاشتند، می گویند شیعیان تنبلی و کوتاهی کردند. عامل را شیعیان می دانند. این خیلی بد وخطرناک است که شیعه شریک جرم باشد و زمینه حذف، دفع و زائل شدن ثارالله را خودش فراهم بکند. همانطور که ما الآن این کار را کردیم برای امام زمان مان دست به دست هم دادیم و نگذاشتیم که حضرت بیاید.

اگر غیرت بکنیم حضرت می آید. اگر همت داشته باشیم حضرت می آید. خب برای اینکه این اصل نمی تواند حضور داشته باشد، این خون نمی تواند در رگهای معنوی و انسانی جامعه جریان پیدا کند، مصیبت زده هستیم و چون این مصیبت در واقع به ما، به حقیقت و اصل ما وارد شده، ما چه هستیم؟ ما مصیبت زده ایم. اهل اسلام مصیبت زده هستند. اهل آسمانها مصیبت زده هستند و ما چون مصیبت زده هستیم باید به دنبال دفع این مصیبت باشیم. به دنبال رفع این مصیبت باشیم. این را برطرف بکنیم.

لذا از اینجا که خداوند مصیبت را در صحنه های آغازین زیارت عاشورا به ما نشان می دهد و برای ما ترسیم می کند، بعد دیگر ماموریت ها و وظائف در بقیه قسمت های زیارت عاشورا روشن می شود که اول از این تو متوجه باش که چه کسی هستی، اصل و نسبت چیست، ریشه ات کیست، متوجه باش که ثارالله یعنی چه، متوجه باش که نبودن امام حسین (ع) و نبودن یک امام معصوم در یک اجتماع، بزرگترین مصیبتی است که جامعه جهانی می تواند به آن دچار بشود، این را متوجه باش. حالا توجه کن که به عنوان یک مصیبت زده یک: به عنوان فرزند امام حسین (ع)، دو: وظیفه خودت را درست انجام بدهی. به عنوان یک عزادار وظیفه ات را درست انجام بدهی. ماموریت ها را کاملا در زیارت عاشورا برای ما معین می کند. پس من که هستم، در این جامعه چکار دارم، چه نقشی را باید ایفا بکنم، اینها مسئله خیلی مهمی است که حالا بعد انشاالله یک ذره جلوتر رفتیم توضیحات بیشتری را در این زمینه خدمت تان عرض می کنم.

اولین تجلی که زیارت عاشورا برای ما مطرح می کند این است که در وجود ما باید حالت پیوند با حقیقت خودمان به صورت دائمی وجود داشته باشد و هیچوقت دست مان را از اصل و پدر خودمان جدا نکنیم و دائما با او در سلم، آرامش، اتحاد، همبستگی و پیوستگی باشیم. لذا از اینجا شروع می کند: «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم». چرا از «حرب» شروع نمی کند و اول از سلم شروع می کند؟ چون اساسا اگر کسی بخواهد فقره دوم را پیاده بکند بدون سلم نمی تواند. چون خودش جزو محاربین محسوب می شود. وقتی من با امام زمان (ع) توافق ندارم، وقتی که نامه اعمال من دوشنبه و پنجشنبه سیلی به صورت امام زمان (ع) می زند، من نمی توانم جزو کسانی باشم که اهل سلم با امام زمان (ع) باشم. من جزو آزاردهندگان امام زمان (علیه السلام) هستم.

بنابراین اگر بخواهم با دشمنان حضرت بجنگم اولین مرحله این است که با او در چه باشم؟ در صلح باشم. خود شما هم همینطور هستید. انسان نمی تواند یک کسی را به عنوان همسنگر بپذیرد مگر اینکه اول اعتماد کرده باشد که او با دشمن ساخت و پاخت ندارد. کمک به دشمن نمی کند حالا آگاهانه یا ناآگاهانه. وقتی فهمید او دوست است، او نیت خیر دارد، او در سلم است، سلام را که می دهد «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله»، سلام را که می دهد، متحد می شود و در سلم قرار می گیرد بعدا می آید به مرحله چه می رسد؟ به مرحله حرب می رسد. پس قیمت های من کم کم دارد در می آید که من چه قیمت هایی دارم.

قیمت من این است که با سیدالشهدا (ع) در صلح کامل باشم. در دوستی کامل باشم. با امام زمان (علیه السلام) که حسین زمان من است در سلم و دوستی کامل باشم. یعنی بالاخره بویی از هم سنگری، پیوستگی، همبستگی و عضو خانواده اهل بیت (علیهم السلام) بودن از من بیاید. نه اینکه در عقاید من، در افکار اجتماعی من و به خصوص به خصوص به خصوص در افکار سیاسی من انحرافاتی وجود داشته باشد که من فقط در حد یک ارادتمند و محب بمانم اما به مرحله شیعه خالص، شیعه حقیقی و اهل مودت نرسم. نه! باید در سلم باشم. اینکه وقتی به درون خودم مراجعه می کنم بفهمم که من هم سنگر امام زمان (علیه السلام) هستم. با هم در یک سنگریم. با هم یک جائیم. با هم در یک چادر هستیم.

از بزرگترین مقاماتی که انسان قبل از ظهور امام زمان (ع) می تواند به آن برسد مقام منتظر است که اینها را در آشتی با امام زمان (ع) توضیح داده ام که می فرماید اگر کسی توانست به مقام انتظار برسد و منتظر حقیقی شد درجاتی برای او در نظر گرفته اند. «کَمَن کانَ فِی فُسطاطِ مهدِی علیه السلام»؛ مثل کسی است که در چادر امام زمان (ع) است. مثل کسی است که در رکاب حضرت به شهادت رسیده است. علی (علیه السلام) فرمود: چنین کسی با من و هم درجه من در قیامت است. با من و هم درجه من! این با من و هم درجه من را داشته باشید تا وقتی که سراغ بقیه فقرات معرفت نفسی زیارت عاشورا می رویم، بدانیم که جایگاه ما کجاست. یعنی ما با سلم است که می توانیم مقام معیت را پیدا کنیم. حالا این را خدمت تان توضیح می دهم تا بیشتر این قضیه جا بیفتد.

ببینید این حدیث را که برایتان خواندم که با من و هم درجه من است، لنگه اش و جفتش را در کجا داریم؟ در زیارت عاشورا داریم. کجا؟ بگویید. بلند، یک نفر بلند بگوید. «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة» من باید خودم را بشناسم. خدا می گوید تو این کاره ای، قیمتت دستت باشد. تو کسی هستی که باید در دنیا با محمد و آل محمد (ص) باشی، در آخرت هم با آنها باشی. مشکل ما می دانید چیست؟ مشکل ما این است که ما به خاطر اینکه شیطان دائما اطلاعات غلط از خود ما به ما می دهد و با یک مقدار لغزش، یک مقدار گناه به قدری ما را از خانواده دور می کند که در خودمان نمی بینیم که با پیامبر و آلش در دنیا و آخرت باشیم. عضو خانواده آنها باشیم. منّا اهل البیت باشیم. شیطان زود ما را فریب می دهد.

شما یک بچه را ببینید نسبت به مادرش جسارت می کند، نسبت به پدرش جسارت می کند، در خانه شیطونی می کند، در بیرون شیطونی می کند اما هیچوقت حس عضویت در خانواده از او گرفته نمی شود. ما نه! اینجوری نیستیم. ما اگر یک موقع گناه کردیم، یکدفعه رها می کنیم، شل می شویم. از خانه بیرون می آییم، به خانه برنمی گردیم. یک بچه هیچوقت اینجوری نیست. یک بچه هر چقدر هم او را بیرون بیندازند شب می آید در خانه گریه می کند، کولی بازی راه می اندازد، بالاخره می آید داخل. ها؟ می داند از آنطرف هم محبت است. می داند اگر یک گریه بکند، مادر در را باز می کند. یک گریه بکند پدر در را باز می کند. یک معذرت خواهی کوچک کند در را باز می کنند. ما نه! ما گناهان مان، وحشت زده مان می کند، از خانه بیرون می رویم دیگر هم برنمی گردیم. زود هم قهر می کنیم. لوس و پرتوقع بیرون می رویم.

بچه هایی که به خانه نمی آیند چه بلایی سرشان می آید؟ بچه های فراری در اجتماع چه بلایی سرشان می آید؟ دختر و پسر سر از فساد، بدبختی، تباهی، خودکشی و مردن در اوج فساد و غربت در می آورند. بچه هایی که هر چقدر جرم می کنند به خانواده برمی گردند، ارتباط شان را با خانواده، با پدر و مادر قطع نمی کنند اینها همیشه ضریب امنیتی شان بالاست، کمتر آسیب می بینند. مشکل ما این است که ما زود از خانه بیرون می آییم. قهر می کنیم می رویم دیگر هم برنمی گردیم. یا شیطان انقدر ما را بی آبرو می کند که در خودمان روحیه برگشت نمی بینیم یا اینکه قهر می کنیم و با حوادثی که برای مان پیش آمده، چهار تا مشکل و بلایی که برای مان پیش آمده و چه بسا خودمان در بوجود آمدن آن نقش داشتیم، طلبکارانه و بی ادبانه از این خانه بیرون می رویم و دیگر هم به این خانه برنمی گردیم.

آنوقت هزار و یک جور مشکل برای ما پیش می آید. در حالیکه خدا دارد به ما تعلیم می دهد، می گوید حواست باشد، تو تحت هر شرایطی مال این خانه هستی، عضو این خانه هستی ، از خانه بیرون نرو. رها نکن. بیرون نرو. جدا نشو. ترک نکن. ما اینجوری نیستیم. تعلق نداریم. من چهارشنبه ها خیلی سال است که قم می روم. حالا که دیگر خانه مان قم است. آن موقع که خانه ام تهران بود، هفت هشت سال تنها، شبها می رفتم یا بعضی وقتها رفقا هم با من می آمدند، می رفتیم سر یک کلاسی، جلسه ای، یک دیداری، بازدیدی و زیارت و پابوس خانم.

یک بار به بچه ها این را گفتم. شاید به شما هم در همین کلاس عرض کردم. یک موقعی به من زنگ می زدند، چون تنظیم آن کلاس، مثلا بود و نبود و این چیزهایش با من است، می گویند که کلاس داریم یا نداریم؟ بعضی وقت ها به بعضی از رفقا می گفتم، کلاس نیست، جلسه نیست، می گفتند خب پس هیچی. این هفته دیگر قم بی قم. قم نمی رویم. یک بار به آنها گفتم. جمعشان کردم، گفتم برادرها شما کلاس می آیید کلاس خیلی خوب است. استاد خیلی درسش ارزشمند است، دیدن بزرگان و اولیاء خدا خیلی خوب است ولی همه اینها را بگذارید کنار. اینکه شما در محضر فاطمه معصومه (سلام الله علیها) قرار می گیرید یک چیز دیگر است. اصلا شما این را با هیچ چیز یکی نکنید. شما در محضر فاطمه معصومه(س) می روید. می توانید راحت با او حرف بزنید. با همدیگر بده بستان دارید. فقط صرف یک زیارت، بوس کردن ضریح و این چیزها که نیست. حواست باشد، یک ذره چشمت را باز کن، درست فکر کن، درست ببین اصلا. شما خدمت خانم معصومه (س) که می روید می دانید چه اتفاقاتی میفتد؟ در باطن این زیارت چه خبرهایی هست؟

نپرسید که کلاس هست، نیست. حالا از این به بعد هر وقت به من زنگ می زنند می گویند کلاس هست، می گویم خانم معصومه (س) هست. ایشان هست. آنهایی که زیرک هستند می فهمند. دیروز که من خودم تهران بودم، آمده بودم بچه را دکتر ببرم، شب که می خواستم بروم، دیدم یک تعداد از رفقا در جاده همینطور دارند می روند. در جاده که به تعدادی از آنها برخورد کردیم. یکی از آنها که می دانست کلاس نیست آمده بود سراغ من. از سعادت آباد آمده بود دنبال من، برویم قم. می دانست که کلاس نیست. دیگر فهمیدند که چه کسی آنجا هست؟ حضرت معصومه (س) هست. آمدند، رفتند زیارت شان را کردند. بعضی های شان شب خوابیدند، صبح بلند شدند رفتند. بعضی های شان همان نصف شب برگشتند.

حواسمان باشد! اینکه من یک موقع عرض می کنم پنجشنبه اینجا کلاس نیست، بی لیاقتی نکنید یک موقع به حرم برای زیارت نیایید، حالا که قسمت شده که بیایید، می پذیرد، شب جمعه هم هست، شب زیارتی امام حسین (ع) است. اصلا از در اینجا جای دیگری نروید. الآن بعضی ها می گویند مثلا ما شب جمعه خانه مادر زن مان دعوتیم، می رویم خانه مادر زن مان. به مادر زن مان تعلق داریم. خانه پدرمان می رویم.

خب! ما هم اینجا، کس و کارمان حضرت عبدالعظیم (ع) است دیگر. کس و کارمان پیامبر و آلش است. شب جمعه ها باید بیاییم در لانه خودمان. قم را گفتند چه؟ حضرت فرمود: «عُشُّ آلِ مُحَمَّد»؛ لانه. لانه یعنی باید به آن برگردید. لانه و خانه... شما الآن همه تان از اینجا که بروید هر چقدر هم که بیرون باشید، عیاشی و کیافی و شب زنده داری بکنید، آخر سر کجا برمی گردید؟ در لانه های تان. در آشیانه های تان. در خانه های تان. باید برگردیم به لانه مان. ما نباید تحت هیچ شرایطی دست برداریم. ما متاسفانه می بینیم که بعضی وقت ها با سفارش این، با سفارش آن، با توصیه این، با توصیه آن، یک ذره حالمان خوش می شود، بلند می شویم می آییم هیات، جلسه، حرم. بعد از یک اتفاق کوچک مثلا طرف کنکور قبول می شود، خدا نکند قبول شود، چه قبول شدن نحسی یا ازدواج بکند، ازدواج نحس، می بینید دیگر از حرم افتاد. از هیات افتاد. دیگر نه هیاتی، نه مسجد و نماز جماعتی.

اصلا در روایت داریم شما با کسی ازدواج کنید(به دختر خانم ها سفارش شده) که اصلا اهل خانه باشد. یعنی چه؟ فرمودند با پسری که اهل نماز جماعت نیست، مستحب است ازدواج نکنید. یعنی چه؟ باید اهل خانه باشد. اهل هیات باشد. اهل جلسه باشد. اهل مسجد باشد. هیچ حادثه ای نباید... برای چه ما از خانه در برویم؟ علت اینکه ما بعد از یک مدت هیات نمی رویم، در هیات ها پیدای مان نمی شود، در سینه زنی ها پیدای مان نمی شود، در روضه خوانی ها پیدای مان نمی شود، در حرم ها کمیاب می شویم و این توفیقات را از دست می دهیم این است که ما اصل و نسب و ریشه خودمان را گم کرده ایم. نمی فهمیم کجایی هستیم. خودمان را مال اینجا می دانیم (طبیعت)، می گوییم حالا می خواهیم یک زیارتی هم بکنیم، ثوابی دارد یا حتی اگر اعتقاد داشته باشیم مثل اکثر ما که اعتقاد داریم، متوجه نیستیم که ما در دنیا باید با پیامبر و آلش باشیم.

ما دائم داریم می گوییم خدایا در قیامت ما را با آنها قرار بده. نه! همین جا باید قرار بگیری. اگر اینجا نباشی، آنجا امکان پذیر نیست که با آنها باشی. اینجا! هر چه هستی همین جاست. آن طرف هیچ خبری نیست. این را بدانید. تمام خبرها اینجاست. به خدا قسم اگر ما فردا بمیریم به محض اینکه از اینجا خارج بشویم، دائم غصه دنیا را می خوریم. کجا بودیم، باید کجا برمی گشتیم. کجا بودیم. تمام خبرها همین جاست. آن طرف هیچ خبری نیست عزیزان! هیچ خبری نیست. بیخود دنبال آن نگردید. بگویید آنجا چنین و چنان است. اینجا باید با پیامبر و آلش باشیم. اینجا رفاقت بکنیم.

به خدا قسم کسانی که اینجا اهل این بودند که خودشان را جزو خانواده پیامبر و آل دانستند، هیچ چیز کم نیاوردند. عبش و نوش هایی داشتند، بزم هایی داشتند، صفایی کردند، با پیامبر و آلش زندگی کردند، در همین جا زندگی کردند. افسوس که نامۀ جوانی طی شد. یک موقعی می رسد اینجوری می شود دیگر. می فهمیم چقدر باخت کردیم. اینها را می گوییم:

افسوس که نامه جوانی طی شد وان تازه بهار زندگانی طی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب؛ جوانی که به آن مرغ طرب می گفتند

آن مرغ طرب که نام او بود شباب فریاد ندانم که کی آمد کی شد

نمی فهمیم اصلا کی آمد، کی رفت. تمام شد. دیروز صبح داشتیم با یکی از فقا از قم می آمدیم. داشت رانندگی می کرد یکدفعه به من گفت چهل سال دیگر ما نیستیم. پنجاه سال دیگر هم خیلی هایی که الآن روی زمین اند، نیستند. به خدا همه چیز همین جاست. همه رفت و آمدها، بزم ها همین جاست. ما فکر نکنیم آنها نسیه کار می کنند. با کسی نسیه کار نمی کنند. همین جا نقد با شما زندگی می کنند. رفت و آمد می کنند. حضور دارند. نقد!

ما بدبختیم که امام رضا (علیه السلام) را در همین ضریح می دانیم، در مشهد و ضریح! یعنی من وقتی رفتم مشهد و کنار ضریح، پیش امام رضا (ع) هستم، از کنار ضریح و حرم که بیرون آمدم، امام رضا (ع) نیست. اینجوری نیست. فکر کنم حضرت عبدالعظیم (ع)... اینجوری نیست. همیشه و همه جا با ما هستند. همه جا! در همه کارها، در همه چیز کنار ما هستند. حالا بعضی ها امام زمان (علیه السلام) را چون زنده است، احساس می کنند، می بینند، می گویند امام زمان (ع) همه جا با ما هست. خوب است که آدم به این درک برسد که امام زمان (ع) همه جا در کنار ما هست. حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید شما اصلا در روز او را می بینید، با او صحبت می کنید، به شما سلام می کند، شما به او سلام می کنید.

چند روز پیش یک عصری با همین آقای مجاهدی که خدمت شما هم آمدند، نشسته بودیم. یک شیخی را که من هم می شناختم به من معرفی کرد، گفت: این فلانی را می بینی. یک آدم خیلی ساده، یک روحانی که هیچکس هم اصلا به هیچ چیز حسابش نمی کند، خیلی غریب می آید می رود. گفتم: آره. گفت: یک روز این آمد به آقای مجتهدی گفت، آقای مجتهدی خیلی ناراحتم. گفت: برای چه؟ گفت: مانع وجود دارد نمی توانم تند تند خدمت امام رضا (علیه السلام) بروم. دغدغه یک آدمی که عضو خانواده است این است. دقت می کنید؟ آدمی که ریشه دارد، محبت دارد، مودت دارد، اینجوریست. مثلا می گوید من یک هفته است مادم را ندیده ام باید بروم. الآن دو هفته است، سه هفته است، پدرم را ندیده ام باید بروم. چند روز است خانواده ام را ندیده ام دیگر بس است، جهاد، جبهه، نمی دانم جنگ، شهادت و اینها سر جایش خودش ولی بالاخره ما باید پیش که برویم؟ یک سری لااقل به خانواده بزنیم. این عاطفه آدم را به وطن و به اصل برمی گرداند.

ما که دلمان برای امام رضا (ع) تنگ نمی شود، برای حرمش یا برای بقیع، یا برای کربلا، یا برای حرم حضرت عبدالعظیم (ع) دلتنگ نمی شویم، تند تند برنمی گردیم مال این است که هنوز احساس عضویت خانوادگی نداریم. ولی یک آدمی که سالم است... بعدها برای شما معنای سالم را بیشتر توضیح خواهم داد. چون من می خواهم این مباحث زیارت عاشورا را برای تان تمام کنم و انشاالله می خواهم وارد یک شرح عرفانی از زیارت عاشورا بشوم. این مباحث همین جوری تمام بشود تا انشاالله اصل زیارت عاشورا را برایتان بگویم. من مقدار کمی را برایتان عرض کرده ام، و الّا هنوز آن شرحی را که باید خدمت تان بدهیم، شروع نکرده ام.

اینکه دل مان تنگ نمی شود مشکل داریم. سالم نیستیم. چون آدم سالم کسی است که نسبت به خانواده، به اصل و به ریشه اش تعهد دارد. دلتنگی دارد. محبت دارد. مودت دارد. وابستگی دارد، هر کاری کنند به وطن خودش برمی گردد. گفت: آقای مجتهدی یک تاملی کرد به او گفت امام رضا (علیه السلام) اجازه دادند. مشکل تو را حل کرد. گفت: آقا یک کاری کن لااقل ما هفته ای یک بار خدمت امام رضا (ع) برسیم. دل را نگاه کن! هوس را نگاه کن! تعلق را نگاه کن! مودت را نگاه کن!

ما الآن صبح که از خانه بیرون می آییم، شب دل مان برای زن و بچه و پدر و مادرمان تنگ می شود. می گویند آدم سالمی است. تعلق دارد. ولی خب مثلا یک موقع می بینیم شش ماه حرم امام رضا (ع) نرفته ایم. نمی گوییم حالا حتما برویم. برای خیلی ها فراهم نیست. ولی لااقل دلتنگ که می توانیم باشیم. می توانیم به عشق کربلا بلند شویم حرم حضرت عبدالعظیم (ع) بیاییم، نمی توانیم بیاییم؟ چون «مَن زارَ عَبدَالعَظِیم بِرِی کَمَن زارَ الحُسَین بِکَربَلا» مگر نمی شود؟ خب ما نیستیم دیگر. برای همین هم هوس نمی کنیم. قیمت انسان با هوس هایش شناخته می شود. نوع هوس قیمت های آدم را در می آورد. به شما می گوید تو چه کسی و چکاره هستی. نوع خواب دیدن هایت، آرزوهایت و هوس هایت نشانت می دهد.

گفت: کاری کن ما لااقل ماهی یک هفته را خدمت آقا باشیم. آقا شیخ جعفر می گوید که آقا عنایت کردند که شما در ماه سه هفته آنجا باشی، یک هفته قم باشی. گفت چقدر این ذوق زده شد. آخیش پیش پدرم هستم! اصل خودم. کجا بروم؟ ما اصلا کاری در دنیا نداریم. ما غیر از معیت با پیغمبر و آل، در این دنیا چکار داریم؟ برای چه اصلا خلق شدیم؟ آمدیم چکار؟ گفت: خیلی خوشحال شد. گفت مشکلاتش هم تا دو سه روز دیگر حل می شود. ولی به تو بگویم ها! شما این دفعه که می روی، به خدمت امام رضا (ع) می رسی، نه در خواب ها! در بیداری به خدمت امام رضا (ع) می رسی.

هیچ فرقی نمی کند امام ضا (ع) مثل امام زمان (ع) است. ائمه همینطور هستند. فاطمه زهرا (س)... رفقای ما در جبهه به کرّات ذوات مقدسه را زیارت کردند. به کرّات دوستان ما ملاقات کردند. به کرّات! آقای بهاءالدینی فرمود: خانه ما یک بار روضه بود، سینه زنها که وارد شدند رفتم آن اتاق بنشینم یک سیگاری بکشم، وقتی وارد شدم دیدم که همه ائمه آنجا هستند، در اتاق من هستند. با آنها سلام علیک کردیم. گفتند ما همه داریم از جبهه می آییم. هر کدام از ما برابر صدهزار نفر می جنگیم. به خدا بچه ها انقدر راحت با ائمه، با فاطمه زهرا (س)، با حضرت زینب (سلام الله علیها)... چندین بار بچه ها حضرت زینب (س) را ملاقات کردنده بودند آنجا. در بدترین شرائط.

خیلی راحت زندگی می کنند. همه جا هستند. مگر می شود من بروم برای امام حسین (ع)، برای امام زمان (ع)، برای فاطمه زهرا (س)، برای ابوالفضل (ع) بجنگم، پیش من نباشد؟ کنارم نباشد؟ بایستد در بهشت، من بروم بجنگم؟ نه بلند می شود می آید به جبهه کمک من. ایکاش فرصت بود، ظرفیت بود، من خاطرات خودم را برای شما تعریف می کردم. راحت! راحت! مرده و زنده که ندارند. همه شان یکی هستند. گفت: در بیداری می بینی ها! هیچی! گفت به مشهد رفتم. از هیات یا از خانه در آمدم بعد از چند وقت که مشرف شده بودم، یک روز که داشتم می رفتم یک آقایی من را به اسم صدا کرد، آقای فلانی!

برگشتم دیدم یک آقایی هست که خیلی دل می برد. خیلی با جلالت است. لباس شخصی هم تن او بود. عبا و عمامه و اینها هم نه! خودمانی. خیلی خودمانی. همینطور که امام زمان (س) غالبا در لباس روستایی و کارگری و اینها می آید سر می زند. (گفت) شما با من کاری داشتی؟ نه آقا من کاری با شما نداشتم. چرا مثل اینکه یک کاری با من داشتی؟ نه آقا کاری نداشتم. خب اگر رفتی قم سلام ما را به آقا جعفر آقا برسان. خداحافظ! خداحافظ! گفت وقتی آمدم فهمیدم چه خاکی به سرم شده. همین جوری!

هر چقدر شما خودت را عضو خانواده اهل بیت بدانی، آنها هزار برابر تو را بچه خودشان می دانند. مشکل از ماست. وقتی ما نمی توانیم خودمان را عضو خانواده آنها بدانیم، از خانه در می رویم... هر چند آنها باز هم می آیند بیرون، دنبال ما می گردند. دلواپسی دارند. دلشوره دارند. دعای مان می کنند. خیلی از کسانی که توبه کردند، می گویند ما نمی دانیم، ما اصلا نمی دانیم چطور شد که یکدفعه آمدیم آشتی کردیم. آمدند دنبالت پیدایت کردند. می گوید من نمی دانم. من نه پدر خوبی داشتم، نه مادر خوبی داشتم ولی نمی دانم چطور شد، همین جوری ماندم در این خانه. یا گم شده بودم، پیدا شدم.

یکی از این رفیق های مان سوییس زندگی می کند. من یک موقع هایی می رفتم آنجا به او سر می زدم. کمک ما هم زیاد می کرد. از بچه های جبهه ای بود ولی رفته آنجا مانده است. آن هفته به من زنگ زد. دیدم خیلی منقلب است. خانمش هم گریه می کرد. گفتم چه شده. گفت حالم خیلی خراب است. گفتم چرا. گفت من... تبعیت سوئیسی هم گرفته بود. پاس و شناسنامه و همه چیزشان برای زندگی کردن به عنوان یک عضو سوئیسی در آنجا فراهم بود. آنجا مستاجر بود. گفت: گفتم حالا که ما اینجا هستیم، برویم خانه بخریم دیگر. گفت شبی که فردایش می خواستم خانه بخرم، خواب دیدم، همه ائمه آمده اند، یکی شان که تسبیح دستش بود، عصبانی بود گفت: پسرم اینجا جای تو نیست، برگرد به خانه ات. می آیند دنبال آدم. این همه سال من در گوش او خواندم اینجا نمان. وقتی دیگر جدی شد، آقا می بیند بچه دارد از دستش می رود. می آید دنبالش.

حالا فکر نکنید یک موقع چرا طرف بعد از چهل سال یکدفعه اینجوری شد. رسول ترک چطور شد که یکدفعه رسول ترک شد؟ به آن مقامات رسید که وقتی می رفت سوریه... خب ما رفتیم سوریه، هزار دفعه رفتیم پشت در بسته ماندیم ساعت 7 و 8. رسول ترک وقتی می رفت. همه دنبالش می افتادند. می دانستند چه اتفاقی می افتد. حضرت زینب درها را باز می کرد. تمام درها برای رسول ترک باز می شد. چون بچه اش آمده آنجا. مادر که در را نمی بندد. هر وقت می رفت درهای قفل به رویش باز می شد. آنها خیلی ما را دوست دارند.

انقدر دوست دارند که در دهان ما گذاشتند، این را بگویید که با ما در دنیا و آخرت باشید چون ما دوست داریم که با ما در دنیا و آخرت باشید. اینها معرفت نفس است دیگر. خودشناسی است. می گوییم من اعتماد به نفس ندارم. نمی دانم چرا خودم را کم می بینم. من نمی دانم چرا یکسره غمگینم، یکسره غصه دارم. برای چه آخر؟ تو می فهمی که هستی؟ برای چه غمگینی؟ چرا شاد نباشی؟ چرا مست نباشی؟ چرا هیمشه شنگول نباشی؟ چرا اهل بهجت و سرور نباشی؟ چرا دائم خودت را کم ببینی، با چهار تا مشکل یکدفعه فکر کنی تمام مصائب دنیا به سراغت آمده، خودت را بدبخت ببینی؟ برای چه آخر؟ بفهم که هستی. بفهم!

این یک طرف قضیه که مشکل ما این است که خودمان را هنوز عضو این خاندان نمی دانیم برای همین هم هنوز حس مودت و غیرت ما تحریک نشده که کمک امام زمان (ع) برویم. فکر می کنیم امام زمان (ع) یک آدم مقدسی هست، خیلی آدم ازشمندی است، دوستش هم داریم ولی در خودم این محبت، آخر بالا نمی آید که کارهایت را جمع و جور کن، درسهایت، برنامه هایت، کارهایت را ردیف کن، یک وقتی برای کمک امام زمان (ع) بگذار. برو یک سری به او بزند. در تنهایی خیلی دوست دارد که تو به او یک سری بزنی. پدری که سالها او را در خانه سالمندان گذاشتی خیلی خوشحال می شود که تو بروی به او بگویی سلام. دیدید مادر و پدر وقتی بچه می رود بعد پیدا می شود یا قهر می کند بعد آشتی می کند، چقدر خودشان خوشحال می شوند؟ آره؟!

برو یک سر به امام زمان (ع) بزن، خیلی خوشحال می شود. بگو من آمده ام، می خواهم باشم. نمی خواهم بروم دیگر. می خواهم باشم. «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم». سلم، اصل و اساس است در دوست بودن، آشتی بودن. اینجوری! ما این مشکل را داریم دیگر. قیمتت دست خودت باشد. من که هستم؟ من آن هستم که می توانم با پیامبر و آلش در سلم باشم. رفیق باشم. «حَسُنَ اُولئِکَ رَفِیقا»؛ رفیق های خوبی هستند چرا با اینها در سلم نباشیم؟ خدا مرحوم الهی را رحمت کند. مرحوم سید حسن الهی برادر علامه طباطبایی. گفت من دیدم که حالا خب باید یک رفیق هایی داشته باشم، با یک کسانی رفیق باشم آدم نمی تواند که تنهایی زندگی کند، باید رفیق داشته باشد، گفتم چرا حالا با اینهایی که در زمین دارند زندگی می کنند رفت و آمد داشته باشم، با بالایی ها رفت و آمد برقرار می کنم.

برای همین ایشان همیشه آن بالا بود. هر کس را دلش می خواست می آورد با او صحبت می کرد. رفاقت و رفت و آمد داشت. یک خانمی را می شناسم خیلی خانم خوبی هست. حالا اگر انشاالله فرصت شد، اجازه دادند، دوست دارم که همه شما را به محضر ایشان ببرم. ایشان را دعوت کنم بیاید او را ببینید. مثل آقا شیخ جعفر آقای خودمان. خوب! خوب! انقدر خوب با اینها رفت و آمد می کند. با همه امام زاده ها رفت و آمد دارد. نشست و برخاست دارد. این رفیق ما به او گفت خانم فلانی آقا میرزا اسماعیل را می شناسی؟ گفت: نه! نمی شناسم. به جا نمی آورم. نه! خدا رحمت کند آقا میرزا اسماعیل را، چقدر دوست داشتنی و نمکی بود.

یک لحظه او را برده بودند مجلس آقا میرزا اسماعیل نشسته بود. آقا میرزا اسماعیل می آید بیرون، شروع می کنند با هم سلام علیک کردن. این می گوید عجب! ما سر کار بودیم، به او می گویم آقا میرزا اسماعیل را می شناسی، می گوید نه نمی شناسم. به آقا میرزا اسماعیل می گویم فلانی را می شناسی، او هم می گوید نه. حالا الآن مثل دو نفر که سالها با هم رفاقت داشتند... گفت آقا من به اسم نمی شناسم ولی با ایشان یک مجالسی آن بالا داشتیم، دعوت داشتیم مجلسی که مثلا برای اهل بیت بوده، برای کسان دیگری بوده...

امشب شب جمعه است، چه غوغایی اطراف ماست. خیلی غوغاست. ما که نمی فهمیم، ما می رویم و می آییم. می رویم آهن می بینیم، می بوسیم و بلند می شویم می آییم. خیلی خبرهاست. همدیگر را هم خوب می شناسند. خودشان خیلی رفیق باز، اهل پارتی هایی هستند، اهل بزم هایی هستند، زیاد... عیش و نوش هایی. زن و مردشان. خاک بر سر طبیعت گراها که فکر می کنند خوش هستند. خاک بر سرشان! خیلی خوش. زن و مرد با هم در مجلس حضرت زینب (س) جمع می شوند، چطور حضرت زینب از آنها پذیرایی می کند. ابوالفضل (ع) پذیرایی می کند. علی اکبر (ع) پذیرایی می کند. آره!

ما اینجوری نیستیم. ما دوریم. ما غریبه هستیم. ما بدبختیم. ما به یک چیزهایی انس داریم که نمی گذارد با این چیزها انس بگیریم. ما یک هوس هایی داریم، نمی گذارد. گرفتاریم. خدا می گوید حواست باشد. قیمت داشته باش. با افتخار، با شادی داد بزن. اصل و نسب خودت را به همه دنیا اعلام کن. «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم». آقا من این هستم. ما الآن نمی فهمیم شعار «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم»، چه ارزشی دارد. در قیامت اگر دستت به سلطان ابدیت رسید، بتوانی آنجا بگویی که... امام حسین (ع) بگوید تو که هستی. آقا من فرزندتان هستم. «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم». اصلا نمی گویند که هستی. می دانید چکار می کنند؟ می گویند بچه ها ما بیایند بروند. کاری که با اینها نداریم. حساب کتاب برای کسان دیگر است دیگر. بچه ها بیایند بروند. «فِی مقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقتَدِر»؛ در نشیمنگاه صدق. این کلمه صدق را داشته باشید، با آن کار داریم. «عِندَ مَلِیکٍ مُقتَدِر»؛ در نزد سلطان مقتدر. آره!

قیامت کجا بود؟ وقتی اینجا خانه ما می آید، رفت و آمد می کند، به ما سر می زند، خوش و بش دارد، برزخی که از اول آن، تو هنوز نرفتی، می آید به سراغت و استقبالت، پنج تن به استقبالت می آیند، ببینید چه برزخ قشنگیه! یک چنین برزخ قشنگی، قیامت قشنگ تر دارد و بعد از قیامت، دیگر یک هم خانگی و هم نشینی خیلی قشنگ تر هست. ولی خب ما نه! ما دائم احساس غربت می کنیم. نمی توانیم بفهمیم. صدای پدرمان را می شنویم که هر روز دارد می گوید: «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی» اما در خودمان نمی بینیم که به کمک او برویم. می گوییم خودش می آید. خود آقا حل می کند. خدا حل می کند. نه اینجوری نیست.

خیلی خجالت دارد یک زمانی امام زمان (علیه السلام) ما را به محضرش بپذیرد... خدا علی بن مهزیار را رحمت کند. بعد از مدت ها که خدمت حضرت رسید، خیلی هم معطل شد، خیلی خسته و درمانده و معطل بود، مدتها، سالها، یک روز که دیگر خسته شده بود گفت دیگر نمی آیم، یک کسی آمد به او گفت، بیا آقا با تو کار دارد، فردا بیا فلان جا. رفت... عجب صحنه ایست! چادر را به او نشان دادند. چه کسی می تواند قدم بزند برود داخل؟ رفت داخل. خب چه بگوید. شما باشید چه می گویید. آقا خیلی دلم برایت تنگ شده. خیلی دوستت دارم. جانم به فدای تو! آقا گفت من خیلی بیشتر دلم برای تو تنگ شده بود. ما اگر یک ذره دل مان تنگ می شود، آنها خیلی دل شان تنگ می شود. گفت خب چکار کنم، خودتان پیش ما نمی آمدید. ما که دل مان تنگ شده بود. ما که راه را نبسته بودیم. خودتان نخواستید بیایید. گناه می کنید، آلودگی دارید، خودتان نمی خواهید بیایید. اگر می خواهید بیایید که دست از این کارها بردارید، یک دل بشوید، بیایید.

حالا من فکر می کنم اگر یک روزی قرار باشد من بروم در آن چادر، حضرت می خواهد همین حرفها را به من هم بزند، به همه مان می زند. ولی شرمساری می دانید مال چیست؟ مال این است که من وقتی که به درون خودم نگاه می کنم، می بینم که یک بار با محبت برای او کاری نکردم. با محبت فرزندی دلم برای پدرم نسوخته، برای تنهایی اش، برای غربتش. خیلی خجالت دارد. بعد به من می گوید که پسرم چهل سال از عمرت گذشته یک وقتی برای ما گذاشتی یا نگذاشتی، بیایی یک سری به ما بزنی؟ ساعتی، وقتی. کاری هم برای بابا کردی یا نه؟ چه بگویم؟ چه بگویم؟

بعد به من می گوید که تو ما را دوست داری، ما هم دوستت داریم ولی تو شیعه نیستی. آره! مگر قرآن نگفت که: «قُل لا اَسئَلُکُم عَلَیهِ اَجراً اِلَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی». نسبت به ما مودت نداشتی. حاضر نبودی خودت را به زحمت بیاندازی. نه تلاش مالی کردی. نه تلاش علمی کردی. نه تلاش آبرویی کردی. نه وقتی گذاشتی. کو مودتت؟ عافیت طلب بودی. انقدر که دلت برای زن و بچه ات تنگ شد و سوخت، برای پدر و مادر طبیعی ات، وقت گذاشتی و سرمایه گذاری کردی، یک هزارم آن را برای ما کردی؟ برای من که پدر اصلی ات بودم، ریشه ات بودم. برای منی که روز قیامت همه تان باید زیر علم من جمع بشوید. «یَومَ نَدعُوا کُلُّ اُناسٍ بِاِمامِهِم». می خواهیم برویم زیر آن پرچم بایستیم در حالیکه در سابقه خودمان هیچ کار جدی برای امام زمان (ع) نکردیم. «اِنِّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم»

خب حالا اگر خواستی معیت داشته باشی، چکار می کنی؟ وقتی گفتند قیمت تو این است که در دنیا و آخرت با پیامبر و آل زندگی بکنی... آقا زندگی کنیم عزیزان من! زندگی کنیم. به خدا قسم بعدا خیلی حسرت می خوریم. افتخار ما، کیف ما لحظه ای که می خواهیم از این دنیا برویم به این است که با ارواح طیبه پنج تن روبرو می شویم. کیف ما به این است که وقتی برمی گردیم گذشته را نگاه کنیم، ببینیم چه شب نشینی ها داشتیم، چه روزها گذراندیم. چه رفاقت ها و رفت و آمدها داشتیم. چقدر این کیف دارد که انسان با پیامبر و الش زندگی کند. با رفقا. «حَسُنَ اُولئِکَ رَفِیقا». با شهدا، با صدیقین، با صالحین زندگی کردن، رفت و آمد داشتن، محشور بودن با اینها، با خوبها، با خوشگل ها...

مِی همین است. شراب همین است. لذت همین است. بزم همین است. حیات همین است. «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة» ببینید! لیلی از مجنون بسی مجنون تر است. او به من می گوید بخواه که با ما در دنیا و آخرت باشی. خدا می گوید بخواه که با من در دنیا و آخرت باشی. با پیامبر و آلش در دنیا و آخرت باشی. او در دهان من می اندازد. و الّا شعور من نمی رسد که اینها را بخواهم. اگر خدا اینها را به ما یاد نمی داد، ما چه می خواستیم؟ ما دائم دنیا می خواستیم. چطور دارد به ما قیمت می دهد. قیمتت دستت باشد که در دعا چه بخواهی. قیمتت دستت باشد.

یک کسی به من گفت... خیلی ناراحت بود که پسرش جبهه رفته بود. گفتم آقا بگذار برود چرا انقدر ناراحتی؟ نمی توانست تحمل کند. وقتی پسرش رفت، شب خواب دید که در یک حوضی او را شستند. گفتند این حوض برای فاطمه زهراست، پاک شدی، حالا هر دعایی می خواهی بکنی بکن. گفت آقای شجاعی می دانی چه دعایی کردم. گفت دعا کردم پسرم برگردد. گفتم چقدر تو بی سلیقه ای! آقا میرزا اسماعیل گفت خدایا پسرم را از من بگیر که عزیزترین کس من است، عزیزترین کس خودت را به من بده. او می گوید پسرم را به من بده! او را بردند در حوض فاطمه زهرا (س)، او را غسل دادند، تمیز کردند، طاهرش کردند، حالا بیا دعا کن، چه خواسته است! حالا پسرت برنگردد، چه می شود؟ مگر کجا می رود؟ مگر جای دوری می رود؟ مگر پیش غریبه می رود؟ کجا می رود پسرت؟ «اِنَّ اِلَینا اِیابَهُم» می آید پیش خودمان. چرا ناراحتی؟ «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة».

من همینطور تکه تکه، موضوعی دارم جلو می روم. بعدها باز راجع به اینها برایتان صحبت خواهم کرد. تا اینجا فعلا این مقدار را فهمیدیم که ما که هستیم، چکار باید بکنیم و قیمت ما چقدر هست. انشاالله جلسه بعد هم همین ها را ادامه می دهیم چون بحث نیمه تمام است من هنوز «سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم» و «حَربٌ لِمَن حارَبَکُم» را کامل نگفتم و «اَن یَجعَلَنِی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَ الآخِرَة» را هم کامل برایتان نگفتم. باید توضیح بدهیم که مصادیق عملی آن چه هست.

خب! جلسه بعدی ما بیستم فروردین است. پنجشنبه بیستم فروردین. کلاس اول ما هم که کلاس تفسیر است به جای ساعت چهار، پنج است. این یادتان باشد. کلاس اول. کلاس دوم بعد از نماز است. هنوز بعد از نماز است. یعنی شما بیستم بیایید باز هم بعد از نماز است. دیگر چه؟ کتاب در محضر لاهوتیان را که زندگینامه آقای مجتهدی است، یک تعدادی از عزیزان تهیه کردند. حتما تهیه کنید. به عنوان عیدی هم به دیگران عیدی بدهید. امسال اگر خواستید به کسی عیدی بدهید، هدیه ای به کسی بدهید به عنوان عیدی بهترین چیز است که بدهید.

بله عزیز دل ما آقای جلیلی، حاج اسماعیل جلیلی نویسنده کتاب عترت در قرآن که تقریبا همه تان کتاب را دارید، خدمت تان داده ایم سه جلد، پریشب بر اثر یک ضایعه مغزی به رحمت خدا رفتند. خیلی برای او سخت بود. وقتی به عیادت او رفتم، سکته کرده بود نمی توانست حرف بزند بعد من را دید خوشحال شد. دستهایش را همینطور در دستهایم گرفتم، داشتم با او حرف می زدم یکدفعه گفتم که... نمی توانست،می خواست حرف بزند نمی توانست. یک کلمه می گفت یادش می رفت، نمی شد. سکته مغزی بود دیگر. ضایعه هم داشت. گفتم: «صَلّی الله عَلَیک یا صاحِبَ الزَّمان» بعد دیدم نطقش باز شد. تا من این را گفتم، همه را کامل گفت. زبانش باز شد، گفت: «صَلّی الله عَلَیک یا صاحِبَ الزَّمان» بعد به شدت شروع به گریه کرد. خدا انشالله به حق محمد و آل محمد با محمد و آل محمد، محشورش کند.

یادتان نرود برای او خیلی دعا بکنید. واقعا کتاب ارزنده ای تحویل جامعه داد. پانزده سال زحمت کشید. ایشان واقعا جزو شهداست. چون یک بار ترور شد. با مسلسل او را به رگبار بستند. قسمت این بود که باشد، آن کتاب را تکمیل بکند و کاری بکند. کار او خیلی ارزشمند بود و در غربت و تنهایی هم به رحمت خدا رفت. یادتان باشد که برای او انشاالله زیارت بکنید اینجا، نائب الزیاره باشید. یک صلواتی به روحش ختم بفرمایید.

فردا ساعت 9 و نیم تا 11، عرض کنم خدمت تان که موسسه تبلیغ و انفاق امام زمان (ع)، شهر ری، خیابان شهید غیوری، پائین تر از چهار راه چشمه علی، کوچه شهید گل محمدی، پلاک 19، مراسمی برای این عزیز گرفته شده، انشاالله بتوانید شرکت بکنید. من هم اگر توانستم از قم می آیم، نتوانستم فکر می کنم برای بعد از ظهر هم در مسجد امام حسن عسگری (علیه السلام) مراسمی برای او گرفته اند، آنجا باید عرض ادب بکنیم و انشاالله در مجلس شان شرکت بکنیم.

خب! کتاب را هم که گفتم انشاالله که تهیه می کنید. دو تا نکته دیگر هم بگویم که بعدا باز تذکر می دهم. دو تا نکته خیلی مهم! عزیزان نروند توجه کنند. یکی اینکه ببینید عزیزان، کلاس ما یک کلاس عمومی است. یعنی در باز است به روی همه. بارها عرض کردم بنده نه عارفم، نه استاد اخلاقم. اصلا این چیزها خیلی برای ما بزرگ است. ما خیلی با این چیزها فاصله داریم. عرض کنم خدمت تان که نه شاگردپروری می کنم. نه سیر و سلوکی داریم. این حرفها را ما نداریم. من اصلا این کاره نیستم بارها اعلام کردم. باز هم دارم اعلام می کنم.

یک کلاس عمومی است. در آن هم باز است، همه می آیند و می روند. این کلاس را سالهاست، از 64 من کلاس دارم. با ولایت شروع کردیم. کلاسهای دیگر: معرفت نفس، معاد، نمی دانم آداب، علم و یقین، همینطور ادامه داشته، آمده است دیگر. کتاب راه شناسی، آموزش دین. شاید هزار و ششصد، هفتصد جلسه است ما داریم... هر کس توانسته کلاس را آمده هر کس نتوانسته نیامده است. یکی پنج روز آمده، یکی ده روز آمده، یکی پنج جلسه آمده، یکی دو جلسه آمده، یکی ده جلسه آمده، یکی صد جلسه آمده.

یک موقع هایی کسی نگوید من شاگرد آقای شجاعی هستم. من شاگرد ندارم عزیزم! و به کسی هم انتساب نکنید که شاگرد آقای شجاعی است. مورچه چه هست که کله پاچه اش چه باشد؟! شاگرد آقای شجاعی چه هست؟ آقای شجاعی مثلا شاگرد شما چنین کرد. نه! من شاگردی که بخواهم زیر دست خودم تربیت کنم، مثلا فرض بفرمایید... من هنوز خودم را نتوانسته ام تربیت بکنم. هنوز شدیدا گرفتار خودم هستم. انقدر گرفتاری دارم که نگو! چطور می توانم کسی را تربیت بکنم؟ اینجوری نداشتم. من نه شاگرد اینجوری داشتم که کسی را زیر نظرم تربیت بکنم. من برای عزیزان سیر می نویسم برای اینکه راه بیفتند، راهنمایی های عمومی و عام به آنها می کنم، برنامه های عبادی، برنامه علمی و اینها یک موقع هایی برایشان تنظیم می کنم ولی اینطور نیست که کسی را...

چون رابطه شاگرد و استاد خیلی وسیع تر از این حرفهاست. روابط آنها باید خیلی عمیق تر باشد تا این چیزها تحقق پیدا بکند. شاگرد مثل مرحوم نجابت بود که سالها قاطی شاگردها با آنها زندگی کرد. صبحانه، نهار و شام و همه چیز. یک موقعی کسی اینجوری نگوید. مثلا آقایی آمده می گوید شاگرد شما رفته نمی دانم چکار کرده. می گویم من شاگرد ندارم عزیز من. کلاس عمومی است. کسی پنج جلسه آمد اینجا که شاگرد من نمی شود. صد جلسه هم بیاید باز هم همینطور است. کلاس عمومی است. می آیند می نشینند، می روند. اینجوری هست.

لذا اصلا خودتان را به من انتساب ندهید. کس دیگری را هم به من انتساب ندهید. ممکن است یک کسی بیاید اینجا... نزدیکترین اصحاب پیغمبر (ص)، فاجرترین و فاسق ترین آدم های تاریخ از کار درآمدند. توجه می فرمایید؟ در خانه ائمه هم از این حرفها زیاد است. این چیزی نیست که کسی بگوید این شاگرد آقای شجاعی بوده، اینجوری کرده. به زنش می گوید تو که مثلا پنج سال رفتی سر کلاس آقای شجاعی چه شده، یا چرا فلان کار را کردی یا یکی به شوهرش می گوید. یکی به رفیقش می گوید. این چیزها را کنار بگذارید. یک کلاس عمومی هست، عزیزان می آیند و می روند. دوست دارند بیایند. محفلی هست اینجا. یک محفلی هست، می نشینیم با همدیگر گپی می زنیم و می رویم. همین! بزمی هست. کاری نداریم. کسی با کسی کار ندارد. هیچکس هم به کسی کار نداشته باشد. این یک نکته.

نکته دوم این است که خواهش می کنم از محضر خواهران، در آن کلاس هم عرض کردم، هیچکدام از خواهرها برای کارهای شان به من مراجعه نکنند. سرکار خانم مجیدی برای مشاوره هست. خدمت شان مراجعه کنند. اگر کسی از خواهران با خود من کاری دارد، صحبتی دارد به خصوص در مسائل معنوی ممکن است کاری داشته باشد خانم کاشانی هستند. یا به خانم کاشانی بگویند ایشان به من منتقل بکند یا به شوهران شان بگویند یا به برادران شان بگویند یا به پدران شان بگویند یا اگر خیلی خصوصی هست...

به یک خانمی گفتم به شوهرت بگو بیاید. گفت مشکل من با شوهرم است. با شوهرم مشکل دارم، می خواهم چغلی او را بکنم. اگر مشکل دارد، یادداشت بنویسد. نامه بنویسد یا اگر عزیزان، خواهرها و برادرها برنامه خواستند، برنامه ریزی روزانه، یا سیر نوار و سیر کتاب شان، آنها هم همینطور. آقایان که مشکلی نداریم، تشریف می آوردند در خدمت شان هستیم. خانم ها مطلقا به من مراجعه نکنند. این دفعه چندم است که دارم عرض می کنم. اگر مزاحم من بشوند، تهدید می کنم که کلاس ها را تعطیل می کنم. آره تعطیل می کنم. هر چند الآن خیلی هوس کردم همه چیز را تعطیل کنم ولی من را اذیت نکنید. به من مراجعه نکنید، بگذارید که یک ذره راحت باشیم.

نکته دیگر. یک نامه آمده بود که راهنمایی خواستند من نمی دانم از طرف خواهرهاست یا برادرها. اگر از طرف خواهرهاست، از جلسه بعد فرم می دهیم که اسم و مشخصات داشته باشد که ما بدانیم باید به چه کسی جواب دهیم. عزیران نامه می نویسند، بعضی ها دیدم پنج صفحه نامه نوشته اند در پاکت دادند نه تلفن دارد، نه اسم دارد، خب من به چه کسی جواب بدهم؟ انقدر هم زیاد می شود من نمی دانم اصلا در کدام کلاس باید جواب او را بدهم.

1. چرا جوان ها بیشتر از پیرها می میرند و چرا جوانان پسر بیشتر می میرند تا جوانان دختر؟ خطرهای مرگ و میر در طول تاریخ همیشه برای آقایان بیشتر از خانم ها بوده است. الآن هم همینطور. تعداد کسانی که در آقایان می میرند بیشتر است. حوادث بیشتر مردها را می گیرد. چون به هر حال در معرض هستند. اما اینکه جوانها بیشتر می میرند، همیشه هم ثابت شده نیست که جوانها بیشتر بمیرند تا پیرها. اما خانه نشینی پیرها و در معرض خطر بودن جوانها یکی از علت های مرگ و میر زیاد جوانها هست.

2. آیا درست است که می گویند کسانی که در جوانی می میرند چون خدادوند نعمت زندگانی را از آنها گرفته باعث عفو تمام گناهان شخصی اش می شود؟ البته اینکه کسی فرصت نداشته باشد، خداوند تلافی ها و جبران هایی را دارد. ولی کسی حقی را از خدا طلبکار نیست. ما همه عبد و مملوک خداوند هستیم. طلبکار نیستیم. هر چقدر دلش خواست، عمر می دهد.

3. سرفصل های مقام منتظر را تکرار کنید؟ در آشتی با امام زمان هست.

4. بله یک خانمی را باید دعا کنیم. برای آقای جلیلی هم انشاالله دعا می کنیم.

5. اینها را در آشتی توضیح داده ام.

6. این عزیزی هم که نوشته اند بعد از زیارت عاشورا چکار کنم. شخصا مراجعه کنند یا اگر نامه می نویسند با اسم و آدرس باشد که من برایشان توضیح بدهم.