جلسه 124 - شرح زیارت عاشورا
شماره جلسه
124
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1382
ماه
11
روز
16
متن کامل (خام) ‌ جلسه 124 - شرح زیارت عاشورا

شرح زیارت عاشورا: جلسه 124

بحث مان در جلسه گذشته به بررسی روانشناسی دشمنان امام حسین (علیه‌السلام) رسید که گفتیم مردم مسلمانی که هم نماز می‌خواندند و هم شهادتین می‌گفتند چطور شد که به جنگ سیدالشهدا (ع) رفتند. عوامل مختلفی را برشمردیم. مسئله دنیاطلبی و همچنین مسئله ترس را عرض کردیم. در مورد ترس بحثی را شروع کردیم که گفتیم ترس مربوط به این است که طبیعت گرایی بر انسان حاکمیت پیدا می‌کند و یکی دیگر از دلایل ترس را نبودن محبت و عشق برشمردیم.

گاهی وقت‌ها انسان قلبا یک چیزی را قبول دارد اما چون با آن رابطه عاطفی و قلبی برقرار نکرده در برابر آفت‌هایی که آن چیز را تهدید می کند، نمی‌تواند مقاومت بکند. مبارزه‌ای نمی تواندبکند. مقوله عقل با مقوله احساس با همدیگر فرق دارد. گاهی وقتها به یک خانمی می گویند تاریکی ترس ندارد، او هر کاری می‌کند می‌بیند که نمی‌تواند به ترس از تاریکی غلبه پیدا بکند. شب می‌خواهد از خانه بیرون برود، می‌ترسد. امام این خانم بعد از اینکه ازدواج کرد اگر برای همسرش یا فرزندش اتفاقی بیفتد، می بینید برای دفاع از حریم آنها یا برای دفع خطر، شب هم از خانه بیرون می زند.

یک کسی در حالت عادی ممکن است ترسو باشد اما وقتی یکی از عزیزانش به خطر می افتند، می‌بینید که شجاعت زیادی پیدا می‌کند. بنابراین نبودن عشق و محبت یکی از دلایل مهم ترس است. در انقلاب اسلامی خودمان که الآن دهه فجر است، یادی هم از شهدای بزرگوار انقلاب اسلامی بکنیم چون این شهدا از شهدای جنگ هم بالاتر هستند، از شهدای جنگ هم مقامشان بالاتر است چون شهدای قبل از پیروزی هستند. قرآن می‌فرماید کسانی که قبل از فتح مبارزه و قتال کردند با کسانی که بعد از فتح قتال می‌کنند یکی نیستند.

یک موقع هست کسی می آید به پیغمبر کمک می‌کند تا پیغمبر اساساً پیروز بشود و حاکمیت پیدا بکند. یعنی در غربت و تنهایی پیغمبر کمک می‌کند. در غربت و تنهایی امام امت کمک می‌کند. زندان را می‌خرد، شکنجه را می‌خرد. مبارزه را می‌خرد. در به دری را می‌خرد. سال‌ها دور بودن از خانواده را به جان خودش می‌خرد بعد می‌ایستد تا انقلاب به پیروزی برسد. بعد از اینکه انقلاب تثبیت شد و حاکمیت تثبیت شد، عده‌ای هستند که خب پیرو این انقلاب و این جاکمیت هستند بعداً اگر جنگی شد و خطری او را تهدید کرد، حاضرند جانفشانی کنند.

شهدای انقلاب اسلامی از کسانی بودند که اینها در تاریکترین، غمبارترین، وحشت آورترین برهه تاریخ در کشور ما در این دوران تاریخ معاصر مان مبارزه کردند. ارزش آنها خیلی زیاد است. شجاعت‌ زنهایی که در قبل از انقلاب مبارزه می‌کردند، مردهایی که قبل از انقلاب مبارزه می‌کردند، ساواک، ارتش، شکنجه‌ها، در به دری‌ها، آنموقع هیچکس حتی اعضای خانواده یک مبارز هم به راحتی او را نمی‌پذیرفتند. می‌گفتند تو برای همه ما دردسر درست می‌کنی. کار سختی است. خیلی کار سختی است و انسان از طرف خودی و غیر خودی محکوم می‌شود.

بعد از فتح اینجوری نیست. بعد از اینکه انقلاب تثبیت شد، هر چند این کار، کار عظیمیست، پای کار انقلاب بودن، جانفشانی برای انقلاب کردن، مبارزه کردن بسیار مقام عظیمی است، مجاهدت. به هر حال انقدر هست که در روایت داریم مقام دوستان ویژه خداست. «اِنَّ الجِهادَ بابٌ مِن اَبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّةِ اَولِیائِه»؛ جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند تبارک و تعالی، آن را به روی دوستان خاص خودش باز می‌کند. ولی اجر و قرب و ثواب مجاهدین قبل از پیروزی به نص قرآن بالاتر است. چون آن شجاعت را داشتند. شجاعت آنها خیلی شجاعت بیشتری بود. محبت آنها محبت بیشتری بود که توانسته بودند در گود بیایند.

محبت که بیاید این شجاعت می‌آید. ما زمان انقلاب من قشنگ یادم است بچه که بودم برای زیارت به همین حرم با پدرم می‌آمدم. آن موقع ها ما پیاده می‌آمدیم. هر شب جمعه من و پدرم پیاده می‌آمدیم از همان چهار راه خط آهن. چون جاده سوم آسفالت هم نشده بود. آن موقع ها یک جاده خاکی بود. پیاده می‌آمدیم تا حرم. با هم گپی می زدیم تا می آمدیم زیارت و برمی گشتیم. یادم است یک موقع هایی که می‌آمدم وارد بازار می‌شدم یکدفعه می‌دیدم که مثلاً صد نفر، دویست نفر مثل گوسفندی که گرگ به آنها زده در حال دویدن هستند در بازار. اصلاً ولوله‌ای می‌شد، چه شده؟ مثلاً یک پاسبان، یک گروهبان سه آمده بود مثلا سر بازار یک عربده کشیده بود همه فرار می‌کردند.

یک موقع هایی قرق می‌کردند. تلکه می‌کردند. هر کاری دلشان می‌خواست می‌کردند کسی جلودار آنها نبود. همین مردمی که از پاسبان می‌ترسیدند وقتی عشق امام، انقلاب و خدا در دلشان آمد، رفتند جلوی ارتشی‌ها، جلوی گاردی‌ها که بسیار خشن و بی رحم بودند، راحت آدم می‌کشتند، می‌ایستادند و می‌دانستند که آنها تیراندازی می‌کنند اما می‌ایستادند و شعارشان را می‌دادند. این شجاعت از کجا آمده؟ از اعتقاد راسخ، ایمان، معنویت و عشق که شجاعت آورده است.

بنابراین اگر عشق نباشد، شجاعت نیست. همانطور که وقتی ایمان می‌آید شجاعت را می‌آورد. ترس مال ضعف ایمان است. یکی از عوامل ترس، ضعف محبت است. یکی از عوامل دیگرش ضعف ایمان هست. ما کسانی داشتیم که می‌آمدند پشت جبهه کمک می‌کردند، آدم‌های بزرگواری بودند، بعد خودشان می‌گفتند که ما تا اینجا می‌توانیم بیاییم، بقیه‌اش را نمی آییم. یعنی آنجاها کار ما نیست. خط و جنگ و خون، آنجاها کار ما نیست. ولی انقدر هست که تا اهواز بتوانیم بیاییم مثلاً با ماشین بار بیاوریم آنجا خالی کنیم. انقدر می‌توانیم بیاییم خدمت کنیم. بیاییم پشت جبهه یک کاری بکنیم. باز هم آنها خیلی شرافت داشتند. خیلی ارزش داشت. خدا به همه آنها اجر عظیم عطا بفرماید انشاالله و آنهایی که دلشان می‌خواستند بروند و نتوانستند بروند به همه‌شان حتماً خداوند اجر می‌دهد و نسل‌های بعد که به وجود می‌آیند و آرزو می‌کنند که ایکاش بودند. آنها هم همینطور در این ثواب شریک هستند.

به هر حال مراتب عشق و ایمان است که مراتب شجاعت را برای انسان می‌آورد. هر چقدر ایمان یک نفر قوی‌تر باشد شجاعت در سخن گفتن (داشته باشد) از کسی نترسد. در روایت داریم بالاترین جهاد این است که: «کَلِمَةُ حَقٍ یا کَلَمَةُ عَدلٍ عِندَ اِمامٍ جائِر»؛ یک کلمه حق را انسان در نزد یک سلطان، یک آدم جائر که جلویش حرف بزنی آدم می‌کشد، نترسد و حرفش را بزند. این جهاد بزرگی است که انسان حرف حق را بزند.

بنابراین اگر بخواهیم روانشناسی مردم کوفه، مردم مدینه و مردم حجاز را اساساً بشناسیم، اینها آدم‌هایی بودند که قطعاً در ایمان، در محبت و ولایت دچار ضعف بسیار شدیدی بودند که نتوانستند پا به پای امامشان بایستند. یک چند هزار نفری هم با امام آمدند بعد که دیدند خبری نیست و ممکن است واقعاً کشته شدن باشد، همه فرار کردند. ترسیدند. یک روایتی داریم از امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره شجاعت، می‌فرماید که... از او سوال کردند شجاعت یعنی چه؟ فرمود: «مُواقَفَةُ الاَقرانِ وَ الصَّبرُ عِندَ الطِّعان»؛ شجاعت یعنی اینکه انسان بتواند با حریفان پنجه به پنجه بکند، نبرد بکند، ایستادگی بکند. «مُواقَفَة» یعنی ایستادگی. ایستادگی بکند در مقابل دشمن. زود نبُرد. به این می گویند شجاع. بی حوصله نباشد. صبر او زیاد باشد. ایستادگی‌اش زیاد باشد. «وَ الصَّبرُ عِندَ الطِّعان» و در نبرد بتواند صبر بکند. ایستادگی در برابر حریفان، هم آوردان و صبر در نبرد. به این می گویند شجاعت.

آن‌ها این حوصله و صبر را نداشتند که بایستند با یزید و یزیدی‌ها درگیر بشوند. زمان جنگ هم اینجوری بود. خیلی‌ها حال و حوصله اینکه بلند شوند بروند خط، جبهه و جنگ و دردسرهایی را تحمل بکنند (را نداشتند). اسارت بود، معلولیت بود، کشته شدن بود، دردسر داشت دیگر. همینجوری که نبود. خداوند اینجوری قرار داده است که بهشت... «اَلجَنَّةُ مَحفُوفَةٌ بالمَکارِهِ وَ الصَّبر»؛ بهشت پیچیده شده با سختی ها و صبر. اینجوریست. یعنی شما باید بروید در دل این سختی‌ها و تاریکی‌ها تا از آن طرفش، سر از بهشت در بیاوری.

کسی که شجاعت رفتن از اینجا را ندارد، از اینجا نمی تواند ورود بکند، این ورودی او را می‌ترساند هرگز به آن آسایش ابدی نمی‌رسد. مرد می خواهد. کسی باشد که حوصه این چیزها را داشته باشد. این در همه افراد جامعه وجود دارد. در دختر، پسر، زن و مرد. حالا کتابهایی در این زمینه درباره نقش خانم‌ها نوشته شده در مورد این مسئله در دوران جنگ، در عاشورا. چقدر خانم‌ها نقش داشتند. نقش بسیار عظیمی داشتند. همین که در روایت داریم پنجاه نفر از سیصد و سیزده نفر لشکریان امام زمان(ع) خانم هستند، پنجته نفر خیلی است. نشان دهنده این است که چقدر نقش آنها عظیم است.

دخترهایی که رزمنده‌ها را تقویت می کردند. دختری بود که یک رزمنده‌ای که خواستگاری او می‌رفت، تا خانواده او می‌فهمیدند این بسیجی است، سپاهی است، جبهه برو است می‌گفتند نه! یک موقع ها هم نه می‌رفتند، می فهمیدند که اینجوریست. می‌فهمیدند این که الآن آمده خواستگاری... آن موقع معروف بود سپاهی‌ها را می‌گفتند شش ماهه. اصلا معروف بود. یعنی عمرشان بیشتر از شش ماه نیست. یکی، دو تا، ده تا، صد تا، هزار تا هم که اتفاق نیفتاد، زیاد بود دیگر.

یک دختری که یک سپاهی یا یک بسیجی خواستگاری او می‌رفت که واقعاً مرد جنگ بود، خیلی در امتحان سختی قرار می‌گرفت. یعنی می دانست با این کسی که می‌خواهد ازدواج بکند ممکن است از او بچه دار هم بشود، به احتمال خیلی زیاد تا شش ماه دیگر، سه ماه دیگر، یک ماه دیگر، یک سال دیگر زنده نیست. خیلی است ها! یک دختر تن به ازدواجی بدهد که هر لحظه منتظر است جنازه همسرش را برایش بیاورند. کار راحتی نیست. هر کسی زیر بار چنین فشاری نمی‌رود. این‌ها خیلی صبر می‌خواهد. خیلی شجاعت می‌خواهد. اجر خیلی عظیمی دارد.

پسر می‌آمد قوی، زیبا، عرض کنم خدمت تان متعادل، ازدواج می‌کرد، شش ماه بعد، هفت ماه بعد، یک سال بعد، یک ماه بعد می‌آمد، اصلاً وقتی برمی گشت دیگر چیزی از بدن نداشت. یک جنازه، فقط نفس می‌کشید. این کار سختی است. این‌ها حوصله می‌خواهد. اگر کسی بخواهد نترسد در روایت داریم که باید حلم خودش را زیاد بکند. حوصله اش باید زیاد باشد تا بتواند شجاع باشد. کسانی که بی حوصله هستند، راحت طلب هستند اینها ترسو هستند. طبیعت گرایی، راحت طلبی برای انسان ترس می آورد. تا یک ذره تهدید می‌شود... من دارم مثل بافتنی، قسمت‌های مختلف بحث ترس را به همدیگر می‌بافم که دقت بکنیدحلقات مرتبط آن با همدیگر چه جوری است.

یکی دیگر از عوامل ترس: علی (علیه السلام) می فرماید: «شِدَّةُ الجُّبن مِن عَجزِ النَّفس»؛ شدت ترس مال حقارت است. عجز نفس، عاجز بودن نفس، پست دیدن خود انسان. اینکه انسان در درون خودش پست باشد. در درون خودش عجز داشته باشد، ناتوان باشد. وقتی کسی خودش را کم می‌بیند، بی ارزش می‌بیند، کوچک می‌بیند این همه چیزش همان چیزهای بسیار محدودی است که با آن ارتباط دارد. اگر قرار باشد یکی از اینها به خطر بیفتد، ترس دارد. ابوسفیان را شما نگاه بکنید همه چیزش همان اموال و شترهایش است.

از جنگ فرار می‌کند. خیلی‌ها هستند که... حالا لطیفه بود می‌گفتند یک قطعه‌ای هم در بهشت زهرا هست، قطعه 598. قطعنامه که پذیرفته شد، یک عده جا در جا در تهران سکته کردند. گفتند قطعنامه است و کار تجاری ما بهم خورده و ضرر کردند. واقعاً هم اینجوری بود. کسانی بود که از همین مردند. همه چیزشان همین است. کسی که اینجوری است یعنی با مبارزه همه چیزش را از دست رفته می‌بیند، خودش را کوچک می‌بیند، در مبارزه اگر یک سنگ به او بخورد، می‌شکند دیگر. شیشه در مقابل سنگ.

شما امریکایی‌ها را نگاه بکنید، سه تا عملیات بچه‌های لبنان کردند، من منزل آنها رفتم، با آقای غریبی رفتیم منزل آنها در لبنان، این شهدای عزیز، سه تا جوان عملیات کرده بودند، آمریکا، فرانسه و ایتالیا از بیروت فرار کردند رفتند. اصلاً از لبنان رفتند. آن‌ها همه چیزشان را در جنگ می برند. ولی ما اینجوری نیستیم. در مورد مؤمن آل یاسین هست گویا. قرآن می فرماید هرگز نتوانستند به او آسیب برسانند. امام صادق (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم تکه تکه‌اش کردند. قرآن می‌گوید هیچ آسیبی به او نرساندند. امام صادق (ع) می‌فرماید چه؟ تکه تکه کردند. این را خوب دقت بکنید.

چه جوری با هم جمع می‌شود؟ هیچ ضرری نتوانستند به او بزنند با اینکه تکه تکه‌اش کردند چه جوری قابل جمع می‌شود؟ برای اینکه از نظر قرآن بدن چیزی نیست که انسان، آن را از دست بدهد. کسی که همه چیزخودش را این بدن می‌بیند که اگر من به جنگ بروم، این بدن را از من می‌گیرند، ترکش به قلبم می‌خورد می‌میرم، همه چیز را این بدن می‌داند، این خیلی ترس دارد. رزمندگان ما که در میدان مین با همدیگر مسابقه می‌گذاشتند که چه کسی زودتر روی مین بغلتد، او اصلاً فکر می‌کرد قرار است یک لباس عوض بکند. یقین او هم همین بود. چیزی را نمی‌خواست از دست بدهد. تازه می‌خواست به دست بیاورد. این را یافتن می‌دید و چون یافتن می‌دید، به دست آوردن می‌دید، تجارت می‌دید...

منطق قرآن خیلی بالاست: «هَل اَدُلُّکُم عَلی تِجارَةٍ تُنجِیکُم مِن عَذابٍ اَلِیمٍ تُومِنُونَ بِاللهِ بِاَموالِکُم وَ اَنفُسِکُم»؛ آیا می‌خواهید به یک تجارتی (تجارت به دست اوردن است. کاسبی است. از دست دادن نیست) شما را دلالت و راهنمایی بکنم که شما را از عذاب الیم الهی نجات بدهد. ما کلمه عذاب الیم را که می‌شنویم خیلی برایمان عادی است. می گوییم عذاب الیم. خدا امام را رحمت کند در این قسمت‌ها خیلی غوغا کرده، فرمود: آتش دنیا هر چقدر سوزاننده باشد از رحمت خدا خلق شده. آتشی است سرد. آتش دنیا را امام می‌گوید آتش سرد عرضی است هر چقدر که حرارت داشته باشد ولی آتش جهنم از غضب خدا درست شده است. آتشی است که با آتش دنیا خیلی فرق دارد.

شما ماهیت آتش را حداقل به قول آقا میرزا اسماعیل ده میلیارد برابر بکن، تازه می‌شود آتش برزخ. «نارُ اللهِ المُوقَدَه اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الاَفئِدَه»؛ آتشی که روح را هم می‌سوزاند. یعنی فقط بدن سوز نیست. روح مجرد را هم این آتش می‌تواند بسوزاند. شوخی نیست این آتش. عذاب الیم الهی. تازه این یک عذاب نیست. عذاب‌های مختلف دارد در قران می‌گوید. تشنگی، غصه، غم، تنهایی، فشار جا. حمیم، زقوم. شکنجه‌های روانی. یکی از شکنجه‌های جهنم این است که جهنمی‌ها بهشت را هم می‌بینند. در عین حالی که در آن فشار هستند، می‌بینند که بهشتی‌ها در چه وضعیتی هستند. عذاب عظیم الهی. عذاب الیم الهی.

«هَل اَدُلُّکُم عَلی تِجارَةٍ تُنجِیکُم مِن عَذابٍ اَلِیمٍ تُومِنُونَ بِالله». «تُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ الله بِاَموالِکُم وَ اَنفُسِکُم»؛ در را مجاهده بکنید با اموال تان و جانهای تان. چیز به دست می‌آورید. جبهه برای زیرک‌ها، برای زرنگ‌ها کاسبی خوبی بود. جهاد با دشمنان اسلام، با دشمنان امام زمان (ع)... جبهه که می گویم عزیزان دقت کنید، همه‌اش جبهه جنگی و نظامی و اینها در ذهنتان نیاید ها! کار در جبهه‌ای که ما الآن داریم به مراتب کشنده‌تر و سخت‌تر است تا زمان جنگ. کسی غصه نخورد که حالا زمان جنگ نبوده، جهاد نکرده. جهاد الآن به مراتب سخت‌تر و کشنده‌تر است. ثواب آن هم خیلی زیاد است. می‌شود در این جنگ جبران کرد.

با اموالتان بجنگید تجارت است. معصومین و قرآن می گویند کسی که در راه خدا با اموالش بجنگد، با دو تضمین روبرو است. تضمین است دیگر. شما الان بانک تجارت می‌روید پول می گذارید، بانک صادرات می‌روید پول می‌گذارید، مشارکت می‌کنید، تضمین است دیگر. می گویند بیایید سپرده گذاری کنید، پول بگذارید، تضمین است که ما مثلا هفده درصد سود بدهیم. سه ماه سه ماه، بیایید پولهای تان را بگیرید، اصل پول تان هم تضمین می‌شود. با این حساب شما می‌روید پول می‌گذارید دیگر.

قرآن می‌فرماید کسی که از مالش در راه اسلام خرج می‌کند، مجاهده می‌کند با دو تضمین روبرو است. خدا تضمین کرده. معصومین هم تضمین کرده‌اند. یک تضمین این است که حتماً سود دنیایی آن هم به او برمی گردد. یعنی اصل مال با سودش برمی گردد. با سودش در دنیا به او برمی گردد. تضمین. مثل صدقه است. شما صدقه بدهید اصل مال با سود خیلی زیاد به شما برمی گردد. امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید من وقتی که گرفتار می‌شوم، وضع مالی‌ام خراب می‌شود، می‌روم صدقه می‌دهم تا مشکلات مالی من حل بشود. هر وقت گرفتار می شوم صدقه می‌دهم، مشکلات مالی‌ام را حل می‌کنم. با صدقه مشکلاتم را حل می‌کنم.

بعضی‌ها فکر می‌کنند صدقه فقط مال پولدارهاست. یکی هم تضمین آخرتی است. تضمین آخرتی که انسان به نعمت و پاداش عظیم الهی نائل می‌شود. با مال خودتان، با جان خودتان در راه خدا بجنگید. چیز به دست می آورید. به قول یکی از بزرگان فرمود پاچه ور مالیده. پاچه ور مالیده اصطلاحی است که در مورد آدم‌های خیلی زیرک و خیلی خلاصه اهل حساب کتاب و اینها به کار برده می‌شود. این از آن هفت خط‌هاست! هفت خط هم اصطلاح قشنگی است. حالا یادم باشد یک زمانی راجع به هفت خط صحبت کنم. هفت خط اصطلاح خیلی زیباییست. اگر می گویند کسی هفت خط است یک اصطلاح عرفانیست که مقامی است. اگر کسی به هفت خطی برسد یک مقامیست. کسی بتواند از جام محبت الهی تا خط هفتم آن بخورد خیلی است. مست بشود.

مستـی اکبر ز یاران بیش بود جام را از دست ساقی می‌ربود

هر چه می در ساغرش می‌ریخت او می‌شنید از او که ساقی باده کو

آنچنان می از سبوی او کشید تا به رنگ او درآمـد هو کشــید

علی اکبر (علیه السلام) هفت خط بود. یعنی هفت خط را پر کرده است. کامل. با خط اول مست نشده. با خط دوم مست نشده. در جام تا هفت خط آن رفته است. فرمود پاچه ور مالیده‌ترین آدمها، آدم‌های هفت خط کسانی هستند که با خدا رفیق می‌شوند. معامله و تجارت را کجا می‌برند؟ یک جایی می برند تجارت می‌کنند که سود بیشتری داشته باشد. به بلندای ابدیت. هم در دنیا ضرر مالی نمی‌کنند. دائماً پول آنها در حال افزایش است هم در آخرت.

یک آقایی را به من معرفی کردند، گفتند این فقط سالی یک میلیارد تومان انفاق می‌کند. سالی یک میلیارد. گفتند به خدا گفته خدایا هر چه بدهی پنجاه درصد آن مال خودت. تجارت اینجوری خوب است دیگر. زیرکی! هم در دنیا خدا به او بیشتر می‌دهد هم در آخرت. با مالهای تان در راه خدا بجنگید. با جان تان بجنگید. وقتی کسی اینجوری حساب کرد، شجاعت او را می‌گیرد. ترس ندارد. نه در خرج کردن می‌ترسد برای خدا، برای امام زمان (ع)، برای اسلام. اصلاً دیگر ترس ندارد که وقف کند، از او بریزد، در راه اسلام بریز و بپاش داشته باشد.

من دیدم. خیلی آدم‌های بزرگی که الآن فرصت نیست خاطرات آنها را برایتان بگویم. هم در مسائل جانی ترسی ندارد. اصلاً نمی‌ترسد. چرا؟ چون با تضمین روبرو است. در میدان رفتن چیز به دست آوردن است. می‌روی که چیزی به دست بیاوری. طرف یک الاغ در لشکر دشمن دیده بود، آمده بود در لشکر پیغمبر برود بجنگد. رفت جنگید و کشته شد. به حضرت گفتند چه جوان خوبیست، چه خوب می‌جنگد یا بعداً که کشته شد. حضرت فرمود این قتیل الحمار است. کشته راه خر است. خر را دیده بود، رفته بود آن خر را به دست بیاورد، جانش را هم داده بود.

خیلی‌ها الآن حاضرند برای... می گویند فلان جا طلاست، فلان جا زیرخاکی است، می روند جان خود و خانواده‌شان را به خطر می‌اندازد که مثلاً یک زیرخاکی پیدا کنند. یک کیلو مواد مخدر مثلاً از زاهدان بردارد ببرد فلان جا، هزار بار خطر اعدام و گرفتاری را به جان خودش می‌خرد تا یک کیلو مواد منتقل کند. وقتی در آن سود است، طرف به شجاعت می افتد. قاچاقچی‌ها چقدر شجاع هستند؟ حاضرند با نیروی انتظامی، با پلیس، با هزار و یک نفر درگیر شوند. سر سود. وقتی کسی متوجه باشد سود در کار است شجاع می‌شود. قرآن می‌گوید سود در کار است.

«هَل اَدُلُّکُم عَلی تِجارَةٍ...» تجارت است. «تِجارَةٍ ...» چه؟ «تُنجِیکُم مِن عَذابٍ اَلِیم» خب بیایید معامله کنید دیگر. آدمی که فکر می‌کنید فقدان... وقتی کسی که با مقوله فقدان روبروست، ترس برش می‌دارد. از من کم می‌شود. به او می گویند بیا جبهه. می‌گوید اگر من به جبهه بروم دیگر از دوره لیسانس می افتم. از دوره دکترا می افتم. فکر می‌کند چیزی از دست می دهد. نمی‌گذارد به حساب امام زمان (ع) که امام زمان (ع) آن را جبران کند. اگر کسی اینجوری فکر کرد، می‌گوید من درس دارم نمی‌توانم. اگر کسی اینجوری گفت نمی‌تواند مجاهدت کند. خیلی‌ها زمان جنگ گفتند، مملکت مهندس و دکتر هم می‌خواهد، شما همه به جبهه نروید. از این توجیهات!

شب عملیات به یک کسی گفتیم بمان. گفت نه شب عید است من الآن بروم کلی در تهران کاسبی کردم. ماندن شب عید در جبهه را در شب عملیات ضرر می‌دانست. کسی که اینجوریست خب می ترسد بایستد.. برای چه بایستد؟ کسی که همیشه می‌داند چیز به دست می‌آورد، شجاعت دارد. قوی است. کسی که می‌خواهد خودش را برای امام زمان (ع) وقف کند، شجاعت می‌خواهد. هر کسی عرضه ندارد برای امام زمان (ع) وقف شود. امام زمان (ع) الآن همه شما را صدا می‌کند برای اینکه خودتان را وقف او بکنید. فاطمه زهرا (س) همه شما را به خانه خودش خطاب می‌کند، می‌گوید بیایید از ما اهل بیت باشید. ما چند نفرمان این شجاعت را داریم خودمان را وقف اهل بیت بکنیم. چند نفر؟

از شهوت مقام، از شهوت علمی، از ثروت بگذریم و حاضر باشیم خودمان را وقف اهل بیت کنیم. بایستیم مبارزه کنیم. مبارزه! این را خوب دقت بکنید. مبارزه خون دل خوردن دارد. تنهایی دارد. یکی از رفقا به من گفت، این راه کربلا باز شده، این همه هم می‌آیند شما را دعوت می کنند که رایگان به کربلا بروید، الان بارها شده رفقا رایگان دعوت کردند، کربلا، عمره، مشهد، می گویم من نمی‌توانم الآن وقت این نیست که من بلند شوم، بروم کربلا برای امام حسین (ع) گریه کنم. الآن باید برای حسین زمان خودم گریه بکنم. برای منتقم اصلی تلاش بکنم. بلند شوم بروم کربلا، مثلاً ماهی یک بار بروم کربلا، آنجا بنشینم گریه بکنم، سینه بزنم و بگویم اصغر و اکبر و در و دیوار و... که چه بشود؟

امام زمان من الآن زنده در فشار، در اضطرار، در مظلومیت، حاضر نیستم برای او پنج ساعت وقت بگذارم. آنوقت می‌خواهم برای آن حسین (ع) یک هفته در ماه بلند شوم به کربلا بروم که چه بشود؟ حالا خوب است انسان به عشق امام حسین (ع) کربلا برود، یک بار، دو بار، هر وقت هم عشقش کشید برود، خوب است. حضرت عبدالعظیم (ع) هم کربلای ما در اینجاست. شما همین زیارت اینجا را بیا. وقت بگذار برای مبارزه. مواظب باش شهوت حرم رفتن تو را خفه نکند. اگر انقدر که کربلا می روی، وقت بگذاری با دشمنان امام زمان (ع) بجنگی، خیلی بیشتر گیر تو می‌آید. عزادار باید غیرت داشته باشد. دائم برویم آنجا گریه بکنیم آقا تو را کشتند، سرت را بریدند، نمی‌دانم چکارت کردند، دخترت چطور شد، پسرت چطور شد، می‌گوید بلند شو برو حسین آنجاست. من همانجا هستم. من مهدی هستم.

امام زمان (علیه السلام) فرمود: «مَن اَرادَ اَن یَنظُرَ اِلَی الحَسَنِ وَ الحُسَین فَها اَنا ذَالحَسَنِ وَ الحُسَین»؛ هر کس می‌خواهد به حسن و حسین نگاه کند به من نگاه کند. حسن و حسین ما اینجا مظلوم یک گوشه افتاده کمکش نمی‌کنیم، کار برایش نمی‌کنیم، وقت نمی‌گذاریم، آنوقت بلند شویم برویم برای آن حسین هزار و چهار صد سال پیش گریه بکنیم. نه! وقتی می گویم کار برای امام زمان (ع) یعنی مبارزه کنید، یعنی سازمان داشته باشید. یعنی وقت بگذارید. اگر عزاداری می‌کنیم که باید بکنیم، اگر سینه زنی می‌کنیم که باید بکنیم، کسی اینها را انکار نمی‌کند. یک موقع کسی فکر نکند ما نباید سینه زنی کنیم، دسته راه بیندازیم، عزاداری نکنیم، گریه نکنیم. نه! باید باشد. حتماً هم باید باشد. امام زمان (ع) هم برای امام حسین (ع) گریه می‌کند.

اگر این کار را می‌کنیم باید چندین برابر گریه کردن، حس انتقام و غیرت در ما باشد. الآن عزاداری برای ما به جای اینکه یک وسیله باشد برای اینکه انتقام بگیریم برای خیلی از ما یک هدف شده است. میلیاردها تومان در این مملکت و میلیاردها ساعت از مردم گرفته می‌شود، فقط عزاداری هدف است. وسیله نیست. ما را در دامن امام زمان (ع) نمی کشاند. سیلی نمی‌زند. عزاداری که سیلی بزند به گوش آمریکا، ابرقدرت‌ها و دشمنان امام زمان (ع) نیست. خب از بحث منحرف نشویم.

کسی که فکر بکند چیزی را از دست می دهد، نمی‌تواند خودش را وقف امام زمان (ع) بکند. هر وقت به او بگویی همینجوری نگاه بکند، تأیید هم بکند، به به! به به! ولی تکانی هم نخورد. ده‌ها بار گفتم باز هم می گویم. انشاالله تا امام زمان (ع) بیاید هر دفعه این را می گوییم. ما باید ببینیم آخرین ارتباط مان، آخرین وضعیت ارتباطی‌مان با امام زمان (ع) از نظر علمی، معنوی، وقت گذاری، اقتصادی، سیاسی چطور هست. این تعیین کننده جایگاه ما در ابدیت مان و در جایگاه انسانیت است. وقتی این تعیین نشده باشد و گم است، تو دائم برو برای امام زمان (ع) گریه کن، رابطه‌ات با امام حسین (ع) هم خیلی خوب باشد.

حالا در (مجله) موعود مقاله زده ام، به زودی برای محرم می آید. کتاب آن را هم دارم می‌نویسم. انشاالله سعی می‌کنم برای اواخر محرم این کتاب چاپ بشود. کتاب عزادار حقیقی. شیعیان در عزاداری اساساً حرفی برای گفتن ندارند. شما ببینید بودایی‌ها برای امام حسین (ع) چکار می‌کنند. هندوها چکار می‌کنند. کسانی که غیر مسلمان هستند. آنها در آتش می‌روند عزاداری می‌کنند. ما چکاره ایم. می‌توانیم عرض اندام بکنیم در مقابل آنهایی که می روند در آتش برای امام حسین (ع) سینه می زنند، عزاداری می‌کنند؟ ما می‌توانیم عرض اندام بکنیم بگوییم ما خیلی ولایتی هستیم؟ نه! سر خودمان را با این چیزها کلاه نگذاریم. فکر نکنیم وظیفه انجام دادیم اگر خانه مان مجلس گرفتیم، پول خرج کردیم، شام و نهار دادیم و دسته راه انداختیم. این آن نیست.

عزادار واقعی این نیست. در آشتی من این را مفصل توضیح داده‌ام. عزادار واقعی کسی است که حس انتقام دارد. دشمن و حسین زمان را می شناسد. هم یزید زمان، هم حسین زمان را می‌شناسد. اهل مبارزه است. ترسو نیست. می‌تواند خودش را وقف امام زمان (ع) بکند. واقعاً برای اسلام وقت می‌گذارد. جبهه شناس است. دشمن شناس است. وقتی آدم فکر کرد چیزی را از دست می‌دهد او را ترس می‌گیرد. در مبارزه باید روحت قوی باشد، قیمتت خیلی زیاد باشد. اگر به این یقین رسیدی که قیمت تو خیلی زیاد است دیگر هیچوقت ترس برت نمی‌دارد. هیچوقت نمی‌ترسی. اضطراب تو را نمی‌گیرد. «اَلا اِنَّ اَولِیاءَ الله لا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنُون». نه ترس. نه غم. اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد... اگر غم بخواهد لشکر بیاورد:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

ترس کجا بود؟ غم کجا بود؟ غلط کرده غم، غلط کرده ترس که بخواهد در حیطه دوستان امام زمان (ع) و سربازان امام زمان (ع) بیاید. کسی که وقف می‌کند، مست است. شاد است. همیشه از این تجارتی که کرده سرمست است. همیشه شاد است. می‌فهمد کجا زده است. شوخی نیست. «مِنّا اَهلَ البَیت» شوخی نیست. کسی که خودش را وقف می‌کند، خیلی برد کرده است.

بله خیلی‌ها، شغل‌های خیلی خوبی گیرشان می آید، دیگر دست از کمک امام زمان (ع) بر می‌دارند. می گویند تا شغل نداشتیم، می‌شد، وقت می‌گذاشتیم یک کاری می‌کردیم. تا دنیا چشمک می زند خیلی‌ها رها می‌کنند و می‌روند. تا دنیا چشمک می زند، یک جا دکانی باز می‌شود... ولی خیلی‌ها هستند نه! هر چشمکی به آنها بزنند حاضر نیست لباس نوکری را دربیاورد. این داستان را برایتان گفته‌ام که یک ثروتمندی پیش نوکر امام صادق (ع) آمد، به او گفت بیا من به تو ثروت می‌دهم، پول می‌دهم، همه چیز به تو می‌دهم این خادمی امام صادق (ع) را به من بده. قبول است یا نه؟

وسوسه شد. ما زیاد اینجوری دیدیم. رفت به امام صادق (ع) گفت: اجازه بفرمایید ما دیگر سخت مان است از محضر شما مرخص شویم. یک پیشنهادی به ما دادند. حضرت فرمود: بفرمایید. امام زمان (ع) به خیلی ها می‌گوید بفرمایید. تا به او بگویید آقا ما دانشگاه داریم، درس داریم، نمی دانم... امام زمان (ع) عزیز است. چون خودش فرمود من هیچ احتیاجی به شما ندارم، شما به من احتیاج دارید. امام زمان می‌فرماید من فقط به خدا محتاجم. حدیث آن را آوردیم. «نَحنُ صَنائِعُ رَبِّنا وَ الخَلقُ بَعدُ صَنائِعُنا»؛ ما ساخته پروردگاریم. شما ساخته ما هستید. مخلوق‌های ما چطور می‌توانند برای ما کاری بکنند. ما اگر هم داریم ناله می‌زنیم، برای شما ناله می‌زنیم که شما به یک جایی برسید والّا ما چه احتیاجی به شما داریم؟

شما تا در خانه امام زمان (ع) بروید، بگویید امام زمان وقت ندارم، می‌خواهم شوهر بکنم، می‌خواهم زن بگیرم، نمی‌دانم دانشگاه قبول شدم، چنین و چنان، می‌فرماید خواهش می‌کنم، بفرمایید. تشریف ببرید. خدا هم اینجوری است. ناز نمی‌کشد. امام صادق (ع) فرمود بفرمایید. بفرمایید بروید. رفت. روزی که قرار گذاشتند، لباس را که داشت در می‌آورد یک تکانی خورد. گفت من دارم چکار می‌کنم؟ چه چیزی را دارم به خاطر پول می‌دهم؟ این نوکری را عوض نمی‌کنم. گفت آقا من نیستم. اصلاً نمی‌فروشم. خوش آمدی! حاضریم همان حالت نوکری و گدایی را داشته باشیم. به هیچ چشمکی!

زهد یعنی همین. یعنی بی توجهی به چشمک‌ها. به موقعیت‌های دنیایی خیلی زیادی که اجتماع با طمطراق به ما نشان می‌دهد و باید بتوانی بگویی نه! فقط می‌خواهم در بیت بمانم. از بیت بیرونم نیاندازید. نه می‌خواهم نماینده مجلس بشوم. نه می‌خواهم استاد دانشگاه بشوم. نه می‌خواهم نمی دانم مشهور بشوم. نه می‌خواهم چنین و چنان بشوم. کاری ندارم. نه می‌خواهم پول در بیاورم. می‌خواهم در بیت باشم. در خانه. از خانه بیرونم نیاندازید. خیلی حرف است که یک کسی در خانه امام باشد، در چادر امام زمان (علیه السلام) باشد تا یک کسی که بیرون بخواهد خدمت بکند. خیلی فرق دارد.

ولی اینکار ترس دارد. اینکه من دو جلسه دارم بحث ترس را می گویم برای این نیست که بگویم آره کوفیان ترسیدند، امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. این بحث نیست. موضوع این است که ما الان نباید کوفی باشیم. الآن ترس خیلی از ما را گرفته است. می‌ترسیم امام زمان (ع) را داد بزنیم. می‌ترسیم امام زمان (ع) را فریاد بزنیم. می‌ترسیم امام زمان (ع) را تبلیغ بکنیم. تا می گویی... من یک جایی داشتم صحبت می‌کردم، آدم‌های خیلی ارزشمندی هم بودند، جبهه‌ای، جنگ رفته و اینها. بعد یک پیغام برای من نوشتند، روی سن فرستادند آمد بالا که آقا یک مقدار احتیاط کنید می‌ترسم به ما بگویند حجتیه هستیم. این هم شیطان است دیگر.

«اِنَّ الشَّیطان یُخَوِّفُ اَولِیائَه»؛ دوستانش را می‌ترساند. حجتیه کیلو چنده؟! امام زمان (ع) یک حقیقتی است که باید برای او دادبزنیم. می گویند حجتیه، بگذارید بگویند حجتیه. امام فرمود ما می گوییم می‌خواهیم امپراطوری بزرگ جهانی تشکیل بدهیم اگر می‌خواهند بگویند شما روحیه استکباری دارید، کشورگشایی می‌خواهید بکنید، نمی‌دانم اسم این را هر چه می‌خواهید بگذارید ما بیمی نداریم، باکی نداریم که استکبار و دنیا در مورد ما چه می‌گوید. الآن خیلی از مسئولین ما همینجوری هستند تا یک چیزی می شود، می گویند وای اینها را نکشید، اعدام نکنید، اگر اینطور کنید حقوق بشر می‌آید می‌گوید اوخ است، جیز است، کار بدی کردید. محکوم می‌کنند ها! سازمان ملل ما را محکوم می‌کند. نگویید. سلمان رشدی؟ وای! آبروی مان می‌رود.

همین ترس‌هاست که آدم را بدبخت می‌کند. آنجا محکوم تان می‌کنند. حرفی برای گفتن ندارید. برای امام خمینی نامه نوشته بود که آقا ما در جلساتی که هستیم، در وزارت خارجه در خارج از کشور با دیپلمات‌های خارجی که هستیم، سر سفره‌هایشان، کشورهای خودشان است، مشروب می‌گذارند، ما اگر شرکت نکنیم برای دیپلماسی‌مان خوب نیست، ضعیف می‌شود و اینها، چه بکنیم؟ امام فرمود: بسمه تعالی. به جهنم! شما حرف خودتان را بزنید. ترس نباید داشته باشید.

ما خیلی وقت‌ها می‌ترسیم از حق خودمان دفاع کنیم. می‌ترسیم نماز اول وقت بخوانیم. می‌ترسیم بگویم روزه هستیم. یکی می‌ترسد حجاب را رعایت کند. یکی می‌ترسد در مجلس عروسی بلند شود بیرون برود. یکی می‌ترسد بگوید آقا موسیقی نگذار. یکی می‌ترسد بگوید آقا... خیلی چیزهای دیگر. می‌ترسد از رهبرش دفاع بکند. می‌ترسد از اسلام دفاع کند. می‌ترسد از امام دفاع کند. می‌ترسد از ارزش‌های انقلاب دفاع کند. می‌گوید اگر من بگویم یک چیزی از من کم می‌شود.

ابعاد ترس را دقت کنید که در زندگی خود ما چقدر زیاد است. خیلی از ما همین روحیات کوفی‌ها را داریم. یعنی وقتی فکر می‌کنیم اگر قرار باشد خودمان را وقف کنیم باید از خیلی چیزها بزنیم، ترس برمان می‌دارد. بابا اینها مال پنجاه و هفتی‌ها بود، مال الآن که نیست، الآن باید عاقل باشیم! الآن عهد عقلانیت است. خیلی‌ها الآن فکر می‌کنند اگر بخواهند برای امام زمان (ع) سرمایه گذاری کنند و خودشان را وقف کنند از آنها کم می‌شود. دو تا چرتکه می‌اندازند بعد می‌بینند که صرف نمی‌کند، می‌گذارند می‌روند. التماس دعا!

به بقیه می گویند آقا التماس دعا داریم، دنبال کار خودشان می‌روند. ما را هم دعا بفرمایید. مؤید باشید انشاالله. دنبال کار خودشان می‌روند. ولی تا دلتان بخواهد سینه می‌زنند. گریه، خیلی می‌کنند. شامی، نهاری، این‌ها خوب است. اشک، حاضر است بریزد. مثلاً دعای ندبه در خانه‌شان برقرار می کند. عدسی می‌دهد. نمی‌خواهیم اجر اینجور آدمها را ضعیف بکنیم ها! خیلی‌ها هستند این کارهای شان خیلی بزرگ است. ما که لیاقت این کارها را هم نداریم. ولی مبارزه نه. جنگ نه. وقت گذاری نه. فکر نه. اندیشه نه. نقشه ریزی نه. درگیر شدن با دشمن نه. شب بیداری نه. تنهایی را تحمل کردن نه. نق نق شنیدن. انتقاد شنیدن. خیلی‌ها برای اسلام فقط تا یک حدی می آیند که با آبروی آنها بازی نشود. می گویند ما جلو برویم یک موقع با آبروی مان بازی می‌شود. نه اگر من بخواهند به من چیزی بگویند من نیستم.

بعضی‌ها حاضرند خون بدهند ولی خون دل نه! باز این خوب است. شهید بهشتی فرمود: یک زمانی خون دل خوردن از خون دادن خیلی سخت‌تر است. خون دادن راحت است. خون دل خوردن خیلی سخت است. خیلی سخت است. نه! وقف شدن یعنی هم خون... خون دادن که دیگر یکی از ابتدائی ترین کارهایی است که ما می‌خواهیم بکنیم. به قول رفیق ما می‌گفت چهار لیتر خون است آقا، قربانت بروم همین چهار لیتر را می‌دهیم. خیلی راحت. می‌ریزیمش. بیشتر از این که نمی‌شود. می خواهند خون ما را بریزند، چهار لیتر خون برای امام حسین (ع) می‌ریزیم. ولی یک موقع نه! خون دل می‌خواهد. وقف شدن خیلی چیزها دارد. نباید بترسی. اگر نترسیدی الحاق صورت می‌گیرد. می‌شوی «مِنّا اَهلَ البیت».

حالا خوب دقت کنید. آدمی که ترسو است خدمت تان عرض کردم که این از عجز نفس است یعنی ذلیل است، آدمهای ذلیل، آدم‌های پست، پست فطرتی و ضعف فطرت این کار را می‌کند. حالا این تکه را خوب دقت کنید. می‌فرماید: «شَجاعَةُ الرَّجُلِ عَلی قَدرِ هِمَّتِهِ»؛ شجاعت یک نفر به اندازه غیرت اوست. غیرت! آدم‌های بی غیرت می‌ترسند. شما یک جوانی را نگاه کنید همین جوری اگر بخواهد قاطی چهار تا لات برود، خیلی او را ترس برمی دارد. ولی اگر با ناموسش باشد، چهار تا لات که هیچ، پنجاه تا لات هم بخواهند چپ نگاه کنند، چشم همه آنها را در می‌آورد. چرا؟ کسی زیر بار چنبن ذلتی نمی رود که کسی بخواهد به ناموسش چپ نگاه کند.

برای همین هم حضرت می‌فرماید: «غَیرَتُهُ عَلی قَدرِ حَمِیَّتِهِ»؛ غیرت یک آدم به اندازه این است که چقدر نمی خواهد زیر بار ذلت برود، از ذلت بیزار است. چقدر در درون خودش بلند است. می گوید من زیر بار نمی‌روم. طیّب که قبرش همین جلوی در است (یک صلوات به روحش ختم بفرمایید) وقتی گفتند بگو که امام این حرفها را به ما یاد داده، این فتنه ها را درست کرده و ما را تحریک کرده، یک چرتکه انداخت! چون قیمت او بالا بود دید نمی‌تواند با فاطمه زهرا (س) طرف بشود. گفت من جواب مادرش را نمی توانم بدهم. آره! نمی‌توانم بدهم. قیمت او بالا بود دیگر. نمی توانم دیگر انقدر جلو بروم. این ذلت را نمی‌توانم تحمل کنم که فردا فاطمه زهرا (س) به من بگوید خوب نبودی. بد کاری کردی. خیلی ذلت دارد. خیلی ذلت دارد که امام به او بگوید که... اصلاً برای خیلی‌ها کشنده است.

دیشب یک بنده خدایی برای مشاوره پیش من آمده بود. من شمال بودم، مشاوره داشتم. یک چیزی گفت خیلی تکان خوردم، ناراحت شدم. بعد دید من صورتم در هم کشیده شده، گفت چه شده؟ گفتم خیلی از این کارت کدر شدم. بلند شو برو. قبلاً به او گفته بودم اگر می‌خواهی در دام نیفتی این کار را نکن. رفته بود کرده بود. آمد گفت آره اینجوری شده. به او گفتم... اصلاً نتوانستم دیگر تحمل کنم. امروز من آمدم، صبح از ساری زدم برای سخنرانی در دانشگاه رفتم بابل، دیدم ظهر خودش را به من رسانده.

آمده بود در ساختمان گشته بود من را پیدا کرد. گفت یک حرف دارم. گفتم بله. گفت از دیشب تا حالا خوابم نبرده، گفتی کدر شدم. چکار کنم که جبران کنم؟ گفتم ریشه آن قضیه را قطع کن. همان را که به تو گفتم. به او برمی خورد. چون قیمت دارد به او برمی خورد. بلند می شود از آنجا می‌آید به یک شهر دیگر. می‌گردد من را پیدا می کند. با چه در به دری هم بدبخت پیدا کرده بود، نمی‌دانست من کجای بابل هستم. کجای بابل! گشته بود، دانشگاهی را که من در آن سخنرانی داشتم را پیدا کرده بود، آمده بود بالا...

امام زمان به یک کسی بگوید خوب آدمی نبودی، خیلی برایش سخت است. بعضی‌ها غیرت دارند. همیت دارند. نمی‌توانند زیر بار ذلت تأیید نکردن امام زمان (ع) بروند. فاطمه زهرا (س) بگوید نه! تو از ما نبودی. نتوانستی پسرم را یاری کنی، غیرت نداشتی. حضرت زینب غیور بیاید به او بگوید تو هم مردی نبودی. چهل سال عمر کردی، پنج دقیقه برای ما نجنگیدی. به زن و بچه، خانه و زندگی‌ات چسبیدی. ذلیل بودی. خوار بودی. نتوانستی مبارزه بکنی. یک بار فاطمه زهرا (س) به کسی اینجوری بگوید این خیلی باخته است. برای آدمی که حالیش می شود، غیرت دارد، قمیت دارد، این خیلی حرف تندی است.

حضرت می فرماید غیرت افراد به اندازه این است که چقدر نمی خواهند زیر بار ذلت بروند. یک کسی که ناموسش را بزک کرده به خیابان می‌آورد، نه برای خودش و نه برای ناموسش قیمت قائل نیست. پس شجاعت تابع غیرت است و غیرت تابع این است که ما چقدر زیر بار ذلت نمی‌خواهیم برویم. بزرگیم. قیمت داریم. عزیزیم. عزت شجاعت می‌آورد. عزت می دانید یعنی چه؟ یعنی نفوذ ناپذیری. یعنی من نمی‌خواهم لکه دار بشوم. هَیهات مِنَّ الذِّلَّة. خیلی جالب است سیدالشهدا (ع) می‌گوید: شما من را به چه دعوت کردید؟ ببینید چقدر تکان دهنده است، من را به چه دعوت کردید؟ خدا ابا دارد، رسولش ابا دارد، مؤمنین ابا دارند، رحم‌هایی که ما در آن پرورش یافتیم از این ذلت ابا دارند. اصلا قبول نمی کنم. من را به کجا دعوت کردید شما؟ بیعت کنم؟

می‌فرماید خدا نمی‌پذیرد. رسولش نمی‌پذیرد. مؤمنین زیر بار چنین ذلتی نمی‌روند و رحمی که من در آن تربیت شدم چنین ذلتی را نمی‌پذیرد. مادر من فاطمه زهرا (س) است. کسی که یکنفره جلوی آن همه گرگ، بلند شد رفت با آنها درگیر شد. درگیر فیزیکی شد. مادرم زیر بار ذلت نرفت. آنوقت شما من را به کجا دعوت می‌کنید؟ هَیهات مِنَّ الذِّلَّة؛ ذلت از ما دور است. ذلت نزدیک ما هم نمی‌تواند بیاید. کسی که اینجوری شجاع است، در همه جای دنیا شجاع است. آرام، روان، بی تکلف، بی تعارف، شجاع، شاد.

بعضی‌ها هم هستند، می آیند خودشان را وقف امام زمان (ع) می‌کنند، انقدر شجاعت دارند، ولی گهگاهی که چشمشان را به چیزهایی که دیگران دارند می‌اندازند، می گویند که خوب رشده کرده‌ها! خوب کشید بالا! مدارج علمی، مدارج مادی، موقعیت‌های سیاسی، اجتماعی... این هم خوب نیست. تو که آمدی بیا دیگر. مثل نوکر امام صادق (ص) نشو که وسوسه بشوی یک موقع لباس را دربیاوری به کس دیگری بدهی. آمدی در این راه تمامش کن. اصلاً بگذار به حساب امام زمان (ع) دیگر تمامش کن. یک بار که گفتی چشم، دیگر پشت سرت را نگاه نکن.

زرنگ‌ها، قوی‌ها، زیرک ها، خوب‌ها، نازنازها، خوشگل‌ها اینجوری هستند. یک بار که به آقا نگاه کرد، دیگر به غیر نگاه نمی‌کند. به آقا که نگاه کرد دیگر به کسی نگاه نمی‌کند. اصلاً وسوسه اینکه برگردد، وسوسه اینکه کوتاه بیاید، دیگران دائم بر سرش بزنند که تو اگر این کار را نکرده بودی می دانی کجا بودی، از نظر علمی کجا بودی، از نظر سیاسی کجا بودی، از نظر مادی... گوشش کر است. کر! اصلاً آن طرف را نگاه نمی‌کند. وسوسه نمی‌شود. یک بار گفتی آقا چشم! ما آمدیم اینجا یا علی! این یا علی را که به امام زمان (ع) گفتی، بسم الله را که گفتی، تمام است دیگر. وسوسه نشو. پشت سرت را نگاه نکن. خوب نیست.

دو سه دقیقه دیگر من وقت شما را بگیرم این بحث را تمام کنیم. فرمود شدت ترس از عجز نفس است و «ضَعفِ الیَقِین»؛ ضعف یقین، بی ایمانی. نگاه نداشتن. یعنی باور نداشته باشد. کسی که باور ندارد که کارهایش تضمین است، یقین ندارد که اگر برای امام زمان (ع) خرج کرد، وقف شد برای امام زمان (ع)، معامله کرد با امام زمان (ع)، نمی‌بازد، کسی که در او تزلزل است، باور ندارد که معامله با این خاندان همه چیز را جبران می کند، عزت می‌آورد، شرف می‌آورد، آبرو می آورد، ثروت می‌آورد، معنویت می‌آورد، مستی می‌آورد، کسی که باور نکرد، می‌ترسد.

شما نگاه کنید کسی که خودش را در میدان مین می‌اندازد، یقین او خیلی بالاست. یقین دارد که من الآن که روی میدان مین رفتم، همین که بدنم روی میدان مین افتاد، روحم در آغوش فاطمه زهراست. روحم در آغوش امام زمان (ع) است. همین جوری هم هست. بعضی‌ها فیلم های سینمایی می سازند، رزمنده می‌خواهد کشته شود، تیر خورده، در آن لحظات یا اسلحه را طرف او گرفته‌اند، می خواهند او را بزنند، این همین جوری دارد نگاه می کند، چهره زنش را می بیند، نامزدش را می بیند، نمی‌دانم بچه‌هایش را می‌بیند، این مال اهل یقین نیست که طبیعت به یاد او بیاید. نه!

طرف می‌گوید یا حسین! یا حسین می‌گوید خودش را روی میدان مین می‌اندازد. اصلاً کسی را نمی‌بیند. فقط امام حسین (ع) را دارد می‌بیند. فاطمه زهرا (س) را دارد می بیند، با یقین در میدان مین می‌رود. عملیات می‌خواهد بکند، الله اکبر! ایکاش فرصت باشد من یک مدتی فقط درباره همین یک کلمه صحبت کنم. عظمت الهی! الله اکبر! از همه چیز بزرگتر. از همه کس بزرگتر. الله اکبر! اینجوری می‌رود عملیات. این یقین دارد. شما حتماً این کار را بکنید عزیزان. من که خودم از ابتدا تا آخرش بودم، هیچوقت نتوانستم خودم را از این بچه بسیجی‌ها و رزمنده‌ها بدانم. خدا شاهد است تا آخر جنگ احساس کردم یک لکه‌ای وسط اینها هستم. بُر خوردم.

وقتی اینها را می‌دیدم به شدت می‌نشستم گریه می‌کردم. یک موقعی صبحگاه، بچه‌ها می‌آمدند، می دویدند، می رفتم اینها را نگاه می‌کردم خدایا اینها کجا، ما کجا! خدایا بیرون مان نکنی حالا که همین جوری آمدیم اینجا. بالاخره آمدیم با آلودگی، با بی لیاقتی. به خدا قسم خانواده من می‌دانند. خانمم، بچه‌هایم می‌دانند موقعی که تلویزیون این بچه‌ها را نشان می دهد من کاملا از همه چیز غافل می‌شوم. همه چیز، حتی درسم باشد، هر چه باشد کنار می‌گذارم فقط با حیرت به این بچه‌ها نگاه می‌کنم. برای من هنوز، همه چیز آن نو، تازه و شیرین است. اصلاً تکرار وجود ندارد. با اینکه هیچ کار خطرناکی نبوده که من نکنم. هیچ کاری! ولی همه چیز تازه است. بخوانید خواهشا! این کتابهایی که خاطرات را نوشته‌اند، وصیت نامه‌های شهدا را بردارید، بخوانید. رمان‌هایی که راجع به جنگ نوشته شده بردارید بخوانید. برای امثال ما هزاران درس در آن هست.

سیره شهدا را مطالعه کنید. خاطرات اسرا را بخوانید. اسرا! اصلاً آدم جلوی آنها خیلی کم می‌آورد. آزادگان! چه اسم قشنگی برای آنها انتخاب کردند. آزاده! این‌ها خیلی سازندگی دارد. یقین را از اینها یاد بگیریم. چرا می گویم اینها؟ یک موقع ممکن است برویم مثلا ملأ حسینقلی همدانی را بخوانیم، نمی‌دانم آقا میرزا علی قاضی را بخوانید، نمی‌دانم سید حیدر آملی را بخوانی. آقا سید احمد کربلایی را بخوانیم. انها اولیاء خدا هستند، سال‌ها در حوزه‌ها ریاضت و زحمت کشیدند. نه! همین بچه همسایه‌تان که از بچگی با خودت تیله بازی می‌کرد، برو سیره او را بخوان که در جنگ چه جوری بود. برو داش مشدی های نازی آباد، شوش و گذر لوطی صالح را بخوان. ببین آنها چکار کردند.

برو مردهای نظام آباد و جاهای دیگر را نگاه بکن، ببین آنها چکار کردند. همین‌هایی که با هم بودید. با هم هم کاسه و هم پیاله بودید، ببینید اینها کجا رفتند، چه شدند. این‌ها را مطالعه بکنید. زن‌های شان، دخترهای شان، مادرهای شان که دائم بالا نپریم. همین پائینی‌ها را نگاه کنیم، ببینیم چطور شد که اینها یکدفعه اینجوری شدند. ما هم می‌شود که بشویم دیگر. برای همین می گویم اینها را مطالعه بکنید. مطالعه بکنیم که یاد بگیریم. یقین هر چقدر بالاتر هست، شجاعت بالاتر است. هر چقدر یقین افزوده می‌شود، اضطراب، غم، ترس، همه کنار می‌رود. آدم روان است. شاد است. آرام است. همه چیز برای او حل شده است. همه چیز!

سعی کنید ایمان تان را بالا ببرید. یقین تان را زیاد بکنید. هر چقدر این بالاتر برود، دیگر ما از روحیه کوفی بودن در می آئیم. یکی از کارهای ما این است... حرف آخر را بزنم. کار ما این است که از کوفی بودن دربیاییم. با امام زمان مان، با حسین زمان مان دست جدی بدهیم. این را یادتان باشد. امام زمان (ع) غریب‌تر از امام حسین (ع) است. می‌گوید من هر بیست و چهار ساعت یک بار فریاد می‌زنم «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنِی». این امام زمان (ع) ماست. واقعاً نمی‌شنویم؟ یک ذره دقت کن، می‌شنوی. کجاست؟ در تنهایی اش، در مظلومیت است.

علی (علیه السلام) می‌فرماید: «اَلوَحِید»؛ تنها. «اَلطَّرِید» دارد راجع به امام زمان (ع) می‌گوید. می‌گوید تنها، طرد شده، رانده شده. امام زمان (ع) این است. ما این کار را با امام زمان (ع) کردیم. اول خودمان رفیق شویم. از این حالت در بیاییم. از این حالت کوفی بودن. یقین مان را زیاد بکنیم. برویم آشتی بکنیم. برویم دست بدهیم. بگوییم آقا ما جای دیگری نمی‌خواهیم برویم. به کس دیگری هم نمی‌خواهیم خودمان را بفروشیم. نه به شغل، نه به پول، نه به تحصیلات، به هیچ چیز نمی‌خواهیم خودمان را بفروشیم. با تو می‌خواهیم باشیم. رفیق مایی، حال کنیم. فدای رفیق! هر چیزی فدای رفیق. همه چیزمان را می‌خواهیم پای رفیق صرف کنیم. رفیق بازیم.

«حَسُنَ اُولئِکَ رَفِیقاً». چقدر قشنگ است. قرآن می‌گوید اینها رفیق‌های خوبی با شما هستند، اگر آنها را بپسندید. انبیا، صدیقین، شهدا، صالحین «حَسُنَ اُولئِکَ رَفِیقاً». برای همین می‌گوید سر نماز شما... نماز درس رفیق بازی است. «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقِیم». بعد رفیق بازی شروع می‌شود. چه؟ «صِراطَ الَّذِینَ اَنعَمتَ عَلَیهِم» من می‌خواهم با رفیق‌هایم باشم. رفیق‌های تو، رفیق‌های خود من هم هستند. خدایا رفیق‌هایت را به ما بده. دوستانت را. ما با این‌ها می‌خواهیم رفیق بازی کنیم. رفاقت است آقا جان!

لات‌ها را دیده اید چقدر در رفیق بازی وفادارند. جانش را هم سر رفیقش می‌دهد. جانش را هم می دهد. ما چرا ندهیم؟ برویم رفیق بازی! از روحیه کوفی بودن دربیاییم. ترس‌های مان را کنار بگذاریم عزیزان. ترس خیلی به ما غلبه کرده است. ترس این نیست که بگوییم اگر امام زمان (ع) بیاید من می‌روم می‌جنگم و شهید می شوم. حاضرم این کار را بکنم. ما خیلی ترس داریم. ترس‌های اجتماعی، سیاسی، آبرویی، تحصیلی، مالی. انقدر ترس وجود ما را گرفته که حد ندارد. ما خیلی با ترس داریم به سمت امام زمان (ع) می رویم. خیلی با ترس داریم خودمان را نزدیک می‌کنیم.

این ترس‌ها را کنار بگذاریم. بعد، کار بعدی چه هست؟ این است که ترس ها را از بقیه هم بریزید. ترس‌های بقیه را هم بریزید، شیرینی آن را احساس بکنید به بقیه بگویید هیچ ترسی نداشت ، شما هم بیایید. خیلی خوب است و انشاالله بقیه را هم با رفیق تان آشنا بکنید.

فرموده‌اند صبح‌ها بعداز نماز صبح در صحن حضرت عبدالعظیم (ع) دعای عهد برقرار است. پنج روز دیگر مانده. این از این. بحث ترس را هم ببخشید، شکسته و ناقص تمام کردیم. انشاالله جلسه بعد قسمت بعدی روانشناسی دشمنان امام حسین (ع) را می گوییم که بحث جهل و نادانی است. در مورد آن باید صحبت می‌کنیم.

من می‌خواستم جلسه را تعطیل کنم چون سه چهار هفته‌ای می‌خواستم خلوت داشته باشم که این کار را هم حتما خواهم کرد. ولی دیدم که اگر بخواهیم کلاس را تعطیل بکنیم... یک تعدادی از عزیزان آمدند به ما گفتند، ما هم یک ذره ترسیدیم که بخواهیم این کار را بکنیم. کمترین ضرر آن که ضرر خیلی زیادی هم هست، خیلی زیاد است و اصلاً هم نمی‌شود آن را جبران کرد، این است که از یک زیارت سیدالکریم (ع) آن هم شب جمعه که شب زیارتی امام حسین (ع) هم هست، در واقع از زیارت امام حسین (ع) محروم می‌شوید. این ضرر خیلی زیادی است. برای شب اول قبر، ما به این چیزها خیلی احتیاج داریم.

سه هزار سال راه صراط است و نور می‌خواهد. خیلی‌ها اگر بدانند کلاس نیست زیارت نمی‌آیند. عزیزان باز هم گفته‌ام، کلاس را به زیارت ترجیح ندهید. کلاس که می‌آیید مهمتر از کلاس چیست؟ عرض ادب است. رفتن به دست بوسی است. دست بوسی تان را بکنید بعد سر کلاس بیایید. اگر هم موقع کلاس نرسیدید، بعد بروید دست بوسی کنید. این یادتان نرود. محضر بزرگان و در واقع محضر سیدالشهدا (ع). اینجا محضر همه هست. خیلی‌ها اینجا هستند.

یکی این. دیدیم عزیزان ضرر می‌کنند. برای همین (خودم هم که نباید بیایم چون باید بروم این دوره را بگذرانم) از دو سه تا از اساتید خوب دعوت کردم. تشریف می‌آورند. هفته بعد جناب استاد نیک نام می‌آید که همه‌تان استاد نیک نام را می‌شناسید. موعظه‌های بسیار شیرین و خوبی دارد. عزیزان حتماً تشریف بیاورند، ایشان همین ساعت تشریف می‌آورند. من هم گفته‌ام آقایان و خانم‌ها می‌آیند دیگر. از طرف شما قول دادم، از طرف ایشان هم قول گرفتم که انشاالله جلسه برقرار بشود که لااقل هم به زیارت تان برسید، هم به جلسه. تنوعی هم هست به هر حال که دائم صحبت‌های به قول بعضی‌ها تکراری ما را نشنوید. جلسه بعد یکی دیگر از بزرگان را دعوت کرده‌ام. ایشان پذیرفتند فقط یک مشکل کاری داشتند، گفتند اگر انشاالله حل بشود می‌آیند.

جناب آقای استاد مجاهدی را گفتم. آقای پروانه معروف است. نویسنده کتاب در محضر لاهوتیان. لاله‌ای از ملکوت مال آقای سفیدآبی است. در محضر لاهوتیان که اصلاح کتاب لاله‌ای از ملکوت است. کتاب لاله‌ای از ملکوت را اصلاح کردند. سی سال ایشان با مرحوم آقا شیخ جعفر مجتهدی بودند. بسیاری از کرامت‌ها را خودش مستقیم... همه کتابی را که به این قطر نوشته، کتاب در محضر لاهوتیان، خاطرات خودشان است. اکثراً خاطرات خودشان است. عرض کنم خدمت تان که پذیرفتند که انشاالله بیایند در این دو سه جلسه. نبودن من بهتر است، برای شما خیر بیشتری دارد تا بودنم. انشاالله آقای نیک نام می‌آید. آقای مجاهدی را هم گفتیم انشاالله برای هفته بعد بیایند اینجا.

حتماً به محضرشان برسید. انشاالله بتوانید استفاده خیلی زیاد از محضر ایشان بکنید و یادتان باشد، من هم یادم باشد که از ایشان بخواهید که هم از خاطرات مرحوم مجتهدی برایتان بگویند. از آن خاطراتی که ننوشته اند یک مقدار برایتان بگویند. بعد یک مقدار شعر بخواهید برای تان بخوانند از اشعار بسیار شیرین و زیبای شان. همین شعری که من برایتان می‌خوانم از ایشان است: مستی اکبر ز یاران بیش بود.

شعرهای ایشان به قول آقای مجتهدی احیا کننده عمان و وحدت است. عمان سامانی (رحمة الله تعالی علیه) و مورد عنایت حضرت لسان الغیب حافظ بودند و هستند. از اشعار ایشان استفاده زیادی بکنید. بگویید یک مقدار برایتان بخوانند. از رقیه (س) بخواند. از علی اصغر (ع) بخواند. از زینب (س) بخواند. از ابوالفضل (ع) یک مقدار برایتان بخواند حتما انشاالله. یک ذره اینجا بدمستی بکنید موقعی که ایشان می‌آید. آزاد بیایید بنشینید، بگذارید یک ذره راحت سقایت بکند انشاالله. بعد حالا برای هفته سوم هم خدا بزرگ است. یک فکری برای تان می‌کنیم. یک خاکی بر سرمان می‌ریزیم.

خب! آقای اسکندری هم برای مان یک چند دقیقه ای بخوانند که بی توسل نرویم. ما خودمان عرضه توسل نداریم، تمام زحمتش را به عزیزان می دهیم. سید عزیزمان که چند جلسه غائب بوده، صدایش هم می کنیم نیست، تشریف بیاورند جلو انشاالله از محضرشان استفاده کنیم.

والسلام