برای امام صادق علیه السلام یکصد صلوات و یک صلوات بلند می فرستم.
فرمود و لعن الله بنی امیة قاطبة این تمام شد که رسیدیم به این فقره و لعن الله بن مرجانه ابن مرجانه، پسر مرجانه، پسر مرجانه، همان پسر زیاد، ابن زیاد عبیدالله بن زیاد در مورد ابن زیاد هم صحبت کردیم قبلاً که هم زنازاده بود و گفتیم که ، افراد زیادی ادعا کردند که پدر او هستند این شخص زنا زاده با یک زن زناکاری به نام مرجانه که معروف هم بوده یعنی صاحب اَلَم بوده صاحب پرچم بوده زن های بدکاره در آن زمان بالای خانه اشان یک پرچمی و علامتی می زدند که مشخص بود، که این کاره هستند با این خانم زنا می کند و محصولش می شود عبیدلله و لعن الله بن مرجانه. خدا لعنت کند پسر مرجان را یا همان عبیدالله بن زیاد را، دربارۀ این شخص سیدالشهداء این جمله معروف را دارد. اَلا ادّعیبَن دعی قَدَرَ کَذَنی بینَ النَّتین بین صِلَةِ و ذلَّه و هیهات مِنَ الذِّلَه که این زنازاده پسر زنازاده من را بین دو چیز مخیّر کرده اشاره است به همین ابن زیاد، زنازاده، پسر زنازاده، ابن زیاد حاکم بصره بود در زمان یزید و بعد از تحرکاتی که کوفه صورت گرفت نامه ای که به سیدالشهداء علیه السلام رساندند و نوشتن و آمدن نمایندۀ سیدالشهداء، یعنی مسلم به کوفه ترس دستگاه یزید را برداشت و با مشورتی که با سِرجَوُن که مشاور روحی پدرش است حکومت کوفه را هم به ابن زیاد می دهند یعنی والی بصره بوده والی کوفه هم می کنند او را با این که خود یزید از عبیدالله دل خوش نداشت بلکه عبیدالله از جمع مخالفین بود که با ولی عهدی یزید در زمان معاویه مخالفت کرده بود. ولی شخصی را مناسب تر از اون برای این که بفرستد تا این نهضت را خنثی کند پیدا نکردند بنابراین این همچنین شخصی را که آمادگی این کار را داشت و از قساوت و جنایت زیادی برخوردار بود او را انتخاب کردند و فرستادند به عنوان والی کوفه، خوب به کوفه رفت و سخنرانی کرد و مردم را به وحشت انداخت از دور مسلم خالی کرد مسلم را محاصره کرد در یک نبرد نابرابر بالاخره حضرت مسلم علیه السلام را دستگیر کردند و به شهادت رساندند، در کوفه که مستقر شده بود از طرف یزید مأمور هدایت عملیات ضد سیدالشهداء بود، تصمیم به جنگ با سیدالشهداء را او می گیرد و او را به شهادت برساند با فرستادن لشگر در مقابل امام به کوفه جلوگیری می کند و دستور می دهد که اگر بیعت نکرد با یزید حتماً کشته بشود، دیگر از اقداماتی که عمر سعد کرد این که دستور داد آب را روی سیدالشهداء و خانواده اش را ببندند که حالا داستانش را در بخش عمر سعد توضیح خواهم داد. تمام دستوراتی که ما بعدها برایش خیلی روضه می خوانیم و گریه ها می کنیم به دستور این شخص صادر شد، کشتن ها و نحوۀ کشتن ها همین بستن آب به روی سیدالشهداء وقتی این که اسب هایی را نعل تازه بزنند و با این به روی بدن مبارک سیدالشهداء اسب بدوانند و بزنند به بدن مبارک سیدالشهدا و همچنین بریدن سرها. جدا کردن سرها از بدن و سرها را در شهر بگردانند تمام این ها را ابن زیاد می دهد دستورش را. توضیح زیادی برای ابن زیاد نداریم بدهیم این همین مقدار کافی است در مورد به درک واصل شدنش هم در سال 67 هجری توسط ابراهیم بن مالک اشتر با داستانی که دارد و نمی خواهم وقت شما را بگیرم دستگیر می شود و از کمر دونیم می شود و بدنش را هم می سوزانند و در قیام مختار چون ابراهیم مالک اشتر از سرداران و سربازان مختار بوده. نفر بعدی که مورد لعن قرار می گیرد، عمر بن سعد و لعن الله عمر بن سعد است. سعد کی است؟ سعد همان سعد بن ابی بقاص است که ایشان را هم در تاریخ گفتند زنازاده است. به پدرش یعنی به غیر پدرش در واقع نسبتی دادن، عمر سعد فرزند یک همچنین شخصیتی است در از نظر خانوادگی، عناد، لجبازی و بی ادبی و جسارت به امیرالمؤمنین و فرزندانش در این خانواده وجود دارد. سعد داستان عبرت انگیزی دارد از کسانی هست که فرصت خیلی زیادی می کشد در راه اسلام جنگ می کند. شکنجه ها تحمل می کند. مبارزه می کند جزء مبارزین بوده است. خیلی جای عبرت دارد و از عبرت های تاریخ هست. به هر حال فرصت های خیلی زیادی کشید و بعد به علت بی تقوایی و تمایل زیاد به دنیا دچار انحراف شد. یعنی با سابقه ای که داشت اگر به سمت دنیا کشیده نمی شد واقعاً برای خودش آیندۀ خوبی را رقم می زد اما همان بحثی را هم که مقام معظم رهبری هم در مورد خواص زمان پیغمبر دارند و زمان امیرالمؤمنین و زمان حال خودمان خیلی ها را ما هم در زمان خودمان دیدیدم و آن زمان هم همین جوری بوده خواص بودند مثل طلحه و ذبیر و کسان دیگر که بعدها به انحراف کشیده شدند بعد هم از کسانی که زحمت زیادی می کشد تا این جا که حتی فتح ایران را و نیای کوفه را از جمله کارهای سعد نوشته اند ولی خوب به هر حال کسی است که اهل دنیاست و همین کارها هست که باعث انحراف او می شود و ساعت قبل هم عرض کردم که گاهی خدمات انسان کارهای خیری که انسان انجام می دهد سوابق انقلابی سوابق مبارزاتی، به خصوص به خصوص از همه خطرناک تر سوابق دینی، عبادی، از همه بدتر سوابق عرفانی یک شخص باعث می شود که شخص به یک حالت خودپسندی و عجب دچار شود و بعد به راحتی بتواند دیگران را کوچک ببیند ریز ببیند و زیر بار هر کسی نرود حتی زیر بار حرف حق هم نرود چون خودش را صاحب اختیار و صاحب نظر با سابقه و این ها می بیند و ما زیاد داشتیم آدم هایی که این جوری که به خاطر مبارزاتی که زمان شاه کردند هم خودشان و هم خانواده هایشان مردی بوده که زندان رفته شکنجه دیده زحمات زیادی کشیده و خانمش هم زحمت زیادی برای انقلاب کشیده، انصافاً خانواده هایشان، دخترهایشان، پسرهایشان، دوری پدر، شکنجه، اسیری، زندان، این طرف و آن طرف بودن در به دری، ولی حالا پاداش زحمات خودشان از انقلاب را می خواهم و انقلاب را بدهکار کار خودشان می دانند و انتقام آن همه زحمت را از کی دارند می کشند؟ از انقلاب و بیت المال دارند می کشند برای همین خانواده هایی داریم و افرادی که خود و خانواده هایشان زحمات زیادی برای انقلاب کشیدند، خود آن آقایان زندان و شکنجه و خیلی از گرفتاری های زیادی تحمل کردند ولی الان می گویند بیت المال باید بدهد. و شروع شده یک سلسله زندگی اشرافی، غارت بیت المال، دزدی از بیت المال، و به قول مقام معظم رهبری اشرافیت با بیت المال به خاطر چی؟ چون مبارز انقلابی بوده و یار امام بوده است و در نجف با امام بوده و زندان بوده و چنین و چنان بوده است خیلی ها این جوری هستند جبهه بوده در عملیات رفته و نمی دانم چی بود و حالا الان می خواهند از نظام و مردم و از بیت المال پاداش خود را بگیرند. سعد هم از این جمله افراد است. سوابق خیلی خطرناک است خدا نکند که انسان یک کار خیری انجام دهد و ظرفیت آن را نداشته باشد. عبادتی و اشکی بریزد، نماز شبی بخواند، صدقه ای بدهد خونی بدهد، مسجدی بسازد عمل خیری بکند، و فداکاری کند که بعد ظرفیتش را نداشته باشد و بعد هم مفت از دست بدهد این را. خیلی ها هستند که رفته اند جبهه و آمدند و پشیمان شدند چون از اول هم با خدا معامله نکرده بودند فکر می کردند که برای خدا است. صورت کار صورت مقدسی بود ولی تحت هوای نفسشان بود. جبهه رفتن و اسیر شدن ولی تحت هوای نفسشان بودند برای همین وقتی می آیند از این اسارت نمی توانند خوب استفاده بکنند می زنند جاده خالی، خانوادۀ شهید بودند بچه شان را فرستادند جبهه رفته ولی خوب بعد ظرفیت نداشتند بعدها به راه دیگر رفتند، همسر شهید بوده انحراف رفته، پسر شهید بوده به انحراف رفته، به هر حال ما از خدا دائماً باید عاقبت به خیری بخواهیم که اگر خدای نکرده ما مغرور شدیم نسبت به فعالیت های خودمان و سوابقمان و عباداتمان و وضعیت خانوادگی خود و سوابق مذهبی خانواده و پدرم کی بود و مادرم کی بود و این قدر خدمات انجام دادم بابام مجتهد بود و پدربزرگم آیت الله بوده و نمی دانم در زندان برای اسلام این کار را کردیم و نمی دانم آن کار را کردیم برای اسلام. این کار خیلی خطرناک است اگر انسان ظرفیت نداشته باشد از همین راه می رود جهنم. حالا شما ببینید سعد از کساین هست که زحماتی که کشیده اذیت هایی که دیده و فتوحاتی که کرده تمام آن ها رفته روی طبیعتش نشسته به جایی که بروی روی فطرتش بنشیند و خودش را نسبت به خدا و مردم و اسلام طلب کار می داند طلبکار حرف می زند و بعضی ها این جوری هستند وقتی هم که می خواهند حرف بزنند در جمع خیلی با طلبکاری حرف می زنند تواضع را رعایت نمی کنند به خصوص نسبت به تازه مسلمان شده ها تازه هدایت شده ها، و تازه واردها خیلی سابقه اشان را زیاد به رُخ می کشند، در جمع اگر یک تازه وارد بیاید خیلی راحت نمی توانند جذبش کنند و با او راحت باشند و تحمل کنند او را این سابقه ها خیلی خطرناک است باعث جهنم رفتن انسان می شود. سعد از جمله کسانی است که آن قدر مغرور فعالیت ها و زحمت هایی است که کشیده و کارهایی که کرده است که بعد از پیغمبر ادعای این را دارد که من خودم یک پا خلیفه هستم اصلاً چرا من نباشم؟ در زمان عمر و عثمان، ابوبکر هیچ چیز نمی گوید اما در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام خودش را از مدعیان می داند و برای همین بیعت نمی کند با امیرالمؤمنین علیه السلام و مقاومت می کند و در وضعیت بدی هم از دنیا می رود. سال حدوداً 55 ذکر کرده اند تا تاریخ 58 تاریخ فوتش را گفته اند که می میرد و وقتی در مورد شخصیت پسرش عمر بحث می کنیم، عمر سعد، باید بدانیم که عمر سعد پسر یک چنین آدمی است که سابقه دارد در عرف آن زمان بزرگ است و خودش آدم با کمالی نیست اتفاقاً یک آدم بسیار پست و رذل وم ترسویی بود که بسیار هم مورد خدمت بود اصلاً آدم خیلی بیچاره ای بود که خیلی پست بود حتی پدرش هم سعد از او راضی نبود برای همین از ارث محرومش کرد. خوب در موردش هم پیغمبر و هم امیرالمؤمنین علیه السلام فرمایشاتی کرده بودند در مورد عمر سعد مثل یکی از جملاتی که امیرالمؤمنین علیه السلام به عمر سعد می گوید در جوانی اش می فرماید وای بر تو ای سعد چه می کنی وقتی که بین بهشت و جهنم مخیّر می شوی و تو جهنم را انتخاب می کنی؟ کم حرفی نیست که امیرالمؤمنینی به کسی بزند. این بیشتر شهرتش را که مورد توجه دستگاه هم بود و تحویلش هم می گرفتند مدیون این بود که خوب یک بابای آن جوری داشت. حالا چرا خیلی مورد توجه بنی امیه قرار گرفته بود؟ چون پدرش هم با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت نکرده خودش هم با این که دِین زیادی هم داشت به خانوادۀ امیرالمؤمنین علیه السلام اما مثل پدرش بود. در زمانی که امام حسین علیه السلام در راه است. عمر سعد اساساً کار دیگری داشت چهار هزار نفر لشگر از کوفه برداشته بود که بروند برای آزادسازی یکی از شهرها و در واقع حکم ولایت ری را هم دریافت کرده بود. اصلاً بیرون از کوفه بود و جایی اردو زده بود وقتی که این قضیه پیش می آید یعنی خطر سیدالشهداء خوب سیدالشهداء هم با یک لشگری آمده بود لشگر هم کم نبود چند هزار نفر با سیدالشهداء در راه بودند عبیدالله دنبال یک آدمی می گردد که یک برجستگی داشته باشد و یک شهرتی داشته باشد که معروف باشد و بتواند با تکیه بر این معروفیتش و شهرتش بیاید و جلوی سیدالشهداء بایستد و در واقع دنبال یک شریک جرم می گشت، شریک جرمی که بتواند یک مقدار بار سنگین کشته شدن امام حسین علیه السلام را هم تحمل کند. لذا به عمر سعد می گوید بیا برگرد و برو اول کار امام حسین را یکسره کن بعد برو دنبال کارت آن می گوید من اصلاً کار دیگری دارم وظیفه دیگری دارم باید بروم شما می خواهید بجنگید بجنگید من باید بروم سر وقت حکومت خودم در ری. من مأموریت نظامی دارم آن ها هم نقطه ضعف این را می دانستند و می گویند اگر می خواهی این کار را بکنی، اگر نمی خواهی با امام حسین بجنگی باید حکم حکومتی را پس بدهی. خوب برایش سخت است خیلی کشته مردة ری و ملک ری بود. بنابراین دچار تردید می شود و یک فرصتی می خواهد که یک شبه فکر کند در این باره. اتفاقاً با هر کسی هم که مشورت می کند همه به او می گویند که این کار را نکن تو را چه به خاندان پیغمبر که بخواهی با این ها بجنگی این یک ننگ دنیایی و ابدی دارد که تو نکن این کار را خلاصه تا صبح خیلی فکر می کند که بالاخره من چه کار کنم و یک دو بیت شعر هم در این باره گفته.
و اَترُکُمُ الملک ری و ری رغبتی اَم ارجع مَذموماً به قتل الحسین و فی قتله النّار الّتی لیسَ دونَها حجابٌ و مُلک ری قرة عین.
می گوید چه کار کنم؟ ترک کنم ملک ری را در حالی که تمام اشتیاق من به ملک ری است یا این که بدهم حسین را بکشند و مذموم و منفور شوم به قتل حسین، بعد می گوید در کشتن امام حسین و فی قتلِه در کشتن حسین جهنمی است که هیچ حجاب و مانعی از این آتش نیست که کسی بتواند نجات بدهد کسی را که بخواهد حسین را بکشد امکان ندارد از آتش نجات پیدا کند خودش دارد این را می گوید، ولی می گوید چی؟ و ملکُ ری قرةُ عینی، یعنی ملک ری قرة عین من است نمی توانم از آن بگذرم، خلاصه در واقع تردید می اید صبح به عبیدالله می گوید که آقاجون بگذار ما برویم دنبال کار خودمان، دنبال جنگ خودمان آدم های زیادی هستند که کمک تو کنند بعد شروع می کند یک تعدادی از آدم های معروف کوفه را معرفی می کند که این ها هستند می توانند بیایند در حکومت تو سرلشگری را بسپاری به این ها بروند و جنگ کنند با حسین ما را رها کن برویم. عبیدالله ناراحت می شود و به او می گوید قرار نیست تو به من مشورت بدهی اگر من قرار بود کسی را انتخاب کنم خودم بلد بودم که چه کسی را انتخاب کنم تو می روی یا نه اگر نمی خواهی بروی ما کاری نداریم که حکم را پس بده برو دنبال کارت نمی خواهد با امام حسین بجنگی ولی اگر حکم را می خواهی باید بروی و بجنگی این جا می بیند که نه خیلی سفت شد قضیه می گوید خوب باشد می روم کربلا، از این جا تصمیم می گیرد که برود کربلا، خوب این همان پذیرش است یعنی این جایی که بین بهشت و جهنم مخیر می شود توسط کی مخیّر می شود؟ چی را انتخاب می کند؟ جهنم را همان پیش گویی هست که امیرالمؤمنین علیه السلام زودتر فرموده بود به او جالب این جا است که شما می بینید عایشه، طلحه، زبیر، معاویه تمام این شخصیت های برجسته کفر را می بینند. کسانی بودند که قبل از این که به کارشان آلوده شوند پیغمبر به آن ها گفته که شما برایتان یک چنین صحنه ای پیش خواهد آمد، مواظب باشید یعنی این قدر راهنمایی مشفقانه و دلسوزانه کرده بود، عایشه همین طور زبیر همین طور، زبیر برای همین در جنگ برمی گردد و یادش می آید که امیرالمؤمنین فرماید یادت است که پیغمبر چنین چیزی به تو گفت آن جا است که زبیر یادش می آید تا حالا سعی می کرد که یادش نیاید و وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام این جوری به او گفت می کشد کنار و جلو نمی رود و درگیر نمی کند خودش را. این هم از آن موارد است که به هر حال با وجود این که امیرالمؤمنین علیه السلام به او گفته بود یک چنین چیزی را فراموش می کند یا خودش را به فراموشی می زند چون نمی توانیم بگوییم فراموش کردند این ها چون این ها شهوتشان آن قدر زیاد بوده که نمی توانستند به آن فرمایش عمل کنند خیلی وقت ها آدم می داند نباید این کار را بکند کار خوبی هم نیست در شعر عمر سعد هم هست که می گوید و فی قتله النارُ التی لیس دونها حجاب خودش دارد می گوید می داند یک جهنمی است که نجات هم امکان ندارد از آن ولی خوب نمی تواند غلبه کند به این شهرت زیاد هستند افرادی که در مسائل زندگیشان زمان هایی می رسد که تصمیم هایی می گیرند که خودشان هم می دانند که نه خدا راضی هست نه امام زمان راضی است ولی خوب نمی توانند غلبه کنند و می روند جلو و انجام می دهند خودشان خوب می دانند، کسانی داشتیم ما که می خواستند پناهنده شوند، و می دانستند می روند به دامن ابرقدرت ها ولی رفته اند، خودشان می دانند به وادی کفر می روند ولی رفته اند می دانستند نباید بروند ولی رفته اند این طوری است دیگر. کسانی داشتیم که می دانستند باید بروند جبهه ولی نرفتند، کسانی بودند که می دانستند نباید جبهه را ترک کنند ولی ترک کردند و رفتند. آدم زیاد قرار می گیرد در این زمان ها، زن های شوهرداری که می دانند وظیفه شوهرشان این است که باید بروند به جبهه ولی مانع شوهرشان می شوند مردهایی داریم که می دانند باید خودشان را اسیر خانواده نکنند آن جایی که قرار است جانفشانی کنند ولی خوب گرفتار می شوند علاقه به خانواده علاقه جهنمی باعث می شود که وظیفه خود را انجام ندهند و امام زمانشان را دین خود را ترک کنند و معطل بگذارند در زندگی زیاد پیش می آید از این ها شما عمر سعد را که نگاه کنید همه ما همین را داریم یعنی خداوند برای ما همیشه از این صحنه ها ایجاد می کند توجه فرمودید. حالا امیرالمؤمنین نمی آید به ما بگوید و پیش بینی کند ولی قرآن جلوتر گفته این را به صورت عام فرمودند این را ما خیلی وقت ها می فهمیم ولی نمی کنیم این کار را و تنها می گذاریم امام را حالا اگر نگویم به جنگ می رویم که انشاءالله این جوری نیست ولی تنها می گذاریم امام را، خوب عمر سعد مجبور می شود که برود یعنی خودش را مجبور می کند که برود. طبیعتش خطرتش مجبور می کند که کوتاه بیاید و به کربلا برود. خوب می رود کربلا و نامه به سیدالشهدا می نویسد که تو برای چه آمده ای و چه می خواهی این جا سیدالشهدا می گوید من خودم نیامدم به دعوت مردم آمدم این جا و نامه می نویسد به عبیدالله که این جوری است. و خود سیدالشهدا نامه می نویسدکه اگر شما و مردم من را نمی خواهید برمی گردم با کسی کاری ندارم و اجازه بدهید برگردم. نامه می نویسد به عبیدالله و او می گوید هرگز یا بیعت یا مرگ برگشتنی در کار نیست؟ از او بیعت بگیر یک نامه هم می نویسد و فرمان می دهدبه او که آب را هم ببند که از روز هفتم آب را هم به روی سیدالشهداء می بندند. 500 نفر را هم عمر بن حجاج می گذارد آن جا که بروند آب را می بندند، سیدالشهدا یک ملاقاتی دارد با عمر سعد و به او می گوید، عمر حالا شما جایگاه سیدالشهدا را نگاه بکنید چه طوری حرف می زند با عمر سعد چون از بچگی می شناختند همدیگر را بارها همدیگر را دیدند از جوانی سیدالشهدا چند بار به دادش رسیده زمانی که دستگیر شده بود توسط امیرالمؤمنین به شفاعت سیدالشهدا حضرت آزادش کرد خوب می شناختند همدیگر را برای همین وقتی حضرت با او روبه رو می شود به عنوان یک غریبه با او روبه رو نمی شود خیلی صمیمی با او حرف می زند، حضرت خیلی صمیمی می گوید عمر تو واقعاً می خواهی با من بجنگی؟ جلوی من بایستی؟ چگونه سخن می گوید سیدالشهدا. نگاه کنید چقدر صمیمی، واقعاً نمی ترسی از خدا؟ از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست و تو باید یک روزی جلوی خدا جواب بدهی نمی توسی اگر با من بجنگی؟ می دانی من کی هستم؟ من پسر همان کسی هستم که تو خودت خوب می دانی کی هست و من کی هستم و خوب او را می شناسی می خواهی با من بجنگی؟ بعد یک پیشنهاد خیلی شیرین به عمر سعد می دهد. شما نگاه کنید در تاریخ چند بار تا حالا خدمتتان عرض کردم، یک لحظاتی بوده که اگر این افراد بدبخت تصمیم درست می گرفتند مسیر تاریخ عوض می شد. این را در وضعیت غصب خلافت که اگر این ها کوتاه می آمدند امیرالمؤمنین علیه السلام خلیفه می شد مسیر تاریخ انسانیت عوض می شد ولی مسیر را بردند به یک سمتی به خاطر شهوت های موقت و چند روزه. عمر، ابوبکر 10 سال، عمر 2 سال. ببینید چقدر نگاه کنید صدام الان نگاه کنید یک چشم به هم زدن 35 سال حکومت توأم با خون دل و حرص و جوش و خون ریزی و 35 سال بعد سرنوشتش، 11 میلیون نفر را، به دَم کشت بدهی شوخی نیست، 35 سال حکومت، به قول یکی از مراجع می گفت آدم های خیلی منفور مثل حجاج 120000 هزار نفر را کشته (حجاج بن یوسف)، 11 میلیون نفر را کشته فقط کشته ها، غیر کشته هایش بماند تمام شد. صدام دیگر رفت الان هیچی از آن لذت 35 ساله برایش نمانده است جز یک ذلت و خواری و همان یک شب اول که دستگیرش کردند تمام آن ها از دماغش درمی آید تمامش، خواری که باید تحمل کند، نه آن شب اول ها آن موقعی که فرار کرده توی گودال مخفی شده، آدم از کاخ برود در گودال مخفی شود مدت ها تمام شد این 35 سال. ابوبکر 10 سال، عمر 2 سال فقط 2 سال، واقعاً، حضرت یک پیشنهاد خیلی شیرین می دهد به عمر سعد. حالا شما فکر کنید اگر عمر قبول می کرد چه اتفاقی می افتاد؟ به او می گوید عمر ول کن این ها را بیا با خودم باش می دانی چه اتفاقی می افتاد اگر عمر تصمیم می گرفت که با امام حسین باشد؟ این گروه ظالم و کافر را ول کن بیا پیش خودم. تو می دانی خودت هم با من باشی به خدا نزدیک تری خدا دوست دارد این جوری تو با من باشی ببینید امام حسین سلطان ابدیت آدم را دعوت می کند. عمر سعد وقتی که کلمات را می شنید می دانست که دارد با سید جوان بهشت صحبت می کند. در شعرش هم که گفته بود، خوب عمر سعد چه جواب می دهد؟ عمر سعد می گوید که، حالا شما منطق را نگاه بکنید سیدالشهدا او را دعوت به چه کاری می کند؟ چیزی که مانع می شود از این که عمر سعد جواب سیدالشهداء را بدهد چه است؟ سیدالشهدا سخن از فطرت و بهشت و ابدیت می کند به خدا نزدیک تر بودن را می گوید. مبنا و ملاک هایی این طوری مطرح می کند که تو به خدا نزدیک تر می شوی، عمر سعد. ببینید چه مبنای پستی را جلوی سیدالشهدا معرفی می کند مطرح می کند. می گوید آخر خانه ام را خراب می کند، عبیدالله، حضرت می گوید من خانه ات را می سازم یک خانه ای می دهم به تو، می گوید اموالم را و آب و ملکم را از من می گیرند ببین چه جوری خیلی زشت هست. امام با آدم این جوری حرف بزند امام چه بگوید؟ بیاید اموال و خانه و ... مطرح کند. توزمان جنگ هم ما این جوری واقع شدیم دیگر زمان جنگ هم یک عده ای هم این جوری بودند می دانستند مملکت شیعیه و امام زمان مظلوم است و مورد تهاجم قرار گرفته، شیعیه، تشیع، اسلام، چسبیدن به خانواده هایشان. یا خارج از کشور رفتند یا خلاصه یک جوری خودشان را دستگیر کردند که اصلاً فکر نکنند که باید بروند جبهه، حضرت می گوید من از زمین های خودم به تو می دهم آن هم کجا؟ تو حجاز به تو می دهم می گوید اهل و عیالم را چه کنم این ها در کوفه هستند؟ سیدالشهدا می بیند نه هر چه دارد می گوید این دارد مادیات را مطرح می کند که اگر بیایم تو این راه بدبخت می شوم، پولم، حقوقم و مادیاتم چه می شود؟ نمی تواند به امام حسین امام خودش واگذار کند این را سیدالشهدا، یک دفعه از جایش بلند می شود و می گوید مالَکَ چه شده؟ چت شده تو؟ مالک یعنی تو یک چیزیت هست یعنی تو طبیعی نیستی جواب درست نمی دهی. طبیعی بودن یعنی چه؟ یعنی همان فطرتی بودن. وقتی من تو را به بهشت و خدا دعوت می کنم اگر آدم باشی باید جواب مثبت بدهی. مگر حضرت با ذُحیر چقدر صحبت کرد با بُرِید چقدر صحبت کرد چند لحظه تا آدم از چادر بیرون، کسی که فرار می کرد از شیدالشهدا، گفت من رفتم خانمش گفت کجا؟ گفت شما طلاق و من رفتم خانمش هم گفت کجا نه من هم هستم. زبان فهم هستند. حُر چه؟ حر را نگاه کنید آن هم بین بهشت و جهنم است ولی تصمیمی درست می گیرد. و بِه هَکَ الله خدا بکشد تو را، حضرت شروع می کند به نفرین کردن. می فرماید که: ذَبِهَکَ الله الاَ خیرا شک عاجلاً و لا غَفَرکَ لَکَ یوم لحشرَک خدا روز قیامت تو را نبخشد عمر، امام آدم را نفرین کند، به زودی دارد خبر می دهد که خدا تو را در رختخواب بکشد به زودی یک خبر، نمی بخشد تو را روز قیامت دو تا، بعد حضرت می فرماید: امیدوارم از گندم عراق جز اندکی نخوری یعنی زنده نمی مانی که بخوری در جواب به همه این حرف ها می دانی به امام چه می گوید، امام را مسخره می کند کارش به جایی می رسد که امام را مسخره می کند می گوید گندمش را نخورم جُویش را که می خورم جویش بَس است برای ما مسخره می کند سیدالشهدا علیه السلام را تمام. باز عرض می کنم بحث ما یک بحث تاریخی نیست نمی خواهیم بگوییم یک عمر سعدی بوده، این جوری کرده می خواهم بگویم که این عمر سعد ها توی ماها هم هست، عمر سعد ما هم یک زمانی فعال می شود شِعر ما هم یک زمانی فعال می شود، حُر ما فعال می شود. باید دقت کنیم که به موقع تصمیم بگیریم اگر دیر بجُنبیم درست تصمیم بگیریم و در لحظات تاریخی و حساس سر از یک جایی درمی آوریم که دیگر نمی شود که برگردیم گاهی وقت ها انسان کافی است چند ثانیه اشتباه تصمیم بگیرد، سر از جایی درمی آورد که میلیاردها سال دیگر نمی تواند جبرانش کند دیگر نمی شود، ما زیاد در این معرکه قرار می گیریم، این جوری هستیم تنبل، ائمه هم شکایت کردند ها از تنبیلی شیعیان و نامنظم بودنشان، نظم پذیر نیستیم قبول کنید این را، امام امت درباره نماز جاعت های ما خیلی گِله دارد می گوید من رفتم ترکیه آن جا مردم 5 هزار نفر ایستادند نماز می خوانند و همه نوک پنجه هایشان دقیقاً برابر هم قرار گرفته صاف و منظم چسبیده اند به هم ما این جا در مصلا نماز جماعت برقرار می کنیم در دانشگاه هم همین طور، جایی دیگر که جمعیت هست، مسجدها، فاصله های افراد گاهی وقت ها به نیم متر هم می رسد آن وقت فضا زود پُر می شود بقیه باید توی خیابان بایستند و یا به نماز جماعت نمی رسند. خیلی وقت ها افراد زیادی از عبادت ها محروم می شوند چون مانظم نداریم، مستحب است وقتی می ایستیم کنار هم شانه هایمان بچسبد به همدیگر، فاصله دار نایستیم، کاملاً تنگ و صاف و در یک ردیف باشیم گاهی یک قوس خیلی زیادی دارد نمازمان آقا آن طرفی می خواند و این، این طرفی می خواند. حالا عزیزان تا می توانید به دیگران جا بدهید خداوند در قرآن می فرماید جا بدهید که خداوند برایتان سهل بگیرد. یفسهل الله لکم، صلوات ختم کنید. خوب در کربلا اولین تیر را خودش شلیک می کند و صدا می کند و تیر را می آورند و می گذارند در چله کمان و شلیک می کند و می گوید مردم شهادت بدهید یعنی بعداً می خواهد برایش افتخار باشد که اولین تیر را خودش زده است، کی زده؟ من زدم. بقیه هم وقتی می بینند عمر سعد زد خیلی تشویق می کردند آن هم شروع می کنند لشگر امام را تیرباران می کنند. قربان سیدالشهدا بروم ای کاش می توانستیم این صحنه را ببینیم چقدر این صحنه زیبا و قشنگ است می بیند تیر دارد می آید هیبتش را جلالتش را، عصمتش را، بلند شوید ببینید چقدر بی اعتنا، به این تیراندازی ها چه طور نگاه می کند اصحابشان چه طور نگاه می کردند می فرماید که : برخیزد و برای مرگی که چاره ای ندارد آماده شوید نوبت ما رسیده پا شوید برویم خوب شب قبلش هم جای هم را نشان داده بودکه فردا قرار است کجا برود، فردا قرار است کجا بروند بعد از شهامتشان بلند شوید رسیده وقتش برویم. گاهی وقت ها نگاه کردن به تیر دشمن اصلاً منطق این است حالا من می خواهم داستان عمر سعد را تمام کنم برایتان که بعد به تحلیل واقعه بپردازیم یک موقع هایی وسوسه می شوم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم گریز می زنم. گاهی وقت ها تیرها خیلی معنای قشنگی دارد به خدا قسم در جبهه بارها می شود بچه ها را من می دیدم که این ترکش هایی که می خورد به زمین ترکش های بزرگ و تیز، کوچک، اصلاً با یک حسرتی به این ها نگاه می کردند و می گفتند، آه فاصله بین من و پیغمبر یک دانه از این هاست، یک دانه از این ها به من بخورد چه قدر خوب است. این همه گلوله و توپ، خمپاره یک دانه اش به ما نمی خورد؟یک دانه اش نصیب ما نمی شود این همه تیر بار دارد کار می کند مسلسل جلوی ما، بمباران ها، التماس می کردند به یکی از این ترکش ها و تیرها که این ها را راحت کنند و پر بکشند، می دانید تیر یعنی چه دیگر؟ تیر وقتی می آید و می خورد، می خورد به کجا، می خورد به درِ قفس، وقتی در قفس باز شود شروع پرواز است. التماس می کردند بچه ها به این تیرها که یکی از شماها ما را راحت کنید به یکی ترکشی به یک چیزی. نمی شد گاهی وقت ها آدم تا کجاها خودش را تو دل خطر می برد، وسط آتش، وسط تیرباران، یکی از بچه ها می گفت. راست هم می گفت من این را این صحنه را بارها خودم به چشمم می دیدم. تیر می زدند تیر آن طرفش می رفت رفیقمان می گفت یک عراقی من را گرفت و خط باند روی خاکریز و مسلسل را گرفت جلوی من شروع کرد یک خشاب را در سینه من خالی کردن یک دانه از این ها به من نخورد، حالا واقعاً بگویید اصلاً مسیر تغییر این که می خورد به بال فرشته ها و برمی گشت می دید که آدم یک جای دیگر می رود این تیر اصلاً بنا نیست، طرف تیر زدن در گلویش ولی نمرده، آمده عراقیه تیر خلاص زده است بالای سرش نمرده است رفته یک جایی دیگر و سر از جایی دیگر درآورده است. دوشگاه، دوشگاه که شوخی نیست که فشنگ خیلی بزرگ تو سر طرف زده اند، الان هم یک این ها دیدند هستند آدم این ها را ببیند یکی اصلاً معروفی این چیز تیر خلاصی یعنی چه؟ یعنی اسلحه را گذاشته کُلت را گذاشته روی سر طرف و شلیک کرده است قرار نبود برود خوب نرفته است دیگر. حالا سیدالشهدا علیه السلام نشسته و بعد همه مست آن جایی هستند که می خواهند بروند، شب های جبهه و عملیات این جوری بود. شب های عملیات هم گیج آن طرف بودند هیچ کسی نه با عملیات کار داشت نه با این که چقدر اصلاً تیربار چه است؟ چقدر تیر هست چقدر دشمن است یکی سؤال نمی کرد، یک موقع یک گردان بلند می شد و می زد به یک لشگر کسی کار نداشت آن طرف یک لشگر است. همه به آن طرف داشتند فکر می کردند و آن طرف را می دیدند دوشگاه است، خمپاره است، میدان مین است، نمی دانم کانال آب است، سیم خاردارهای برق دار است، دعوا سر این بود که کی برود جلوتر خودش را بیندازد در میدان مین، کی زودتر درگیر شود، این است واقعاً این جوری بود. حالا شما نگاه کنید صحنه را تازه بچه بسیجی های ما یقینشان خیلی بالا بود. سیدالشهدا علیه السلام شب قبلش وقتی مطمئن شده بود از اصحابش که این ها دیگر کوتاه بیا نیستند تا آخرین قطرۀ خونشان می ایستند، مژده را داده بود، می دانی مژده بدهند یعنی چه؟ مژده را می دهند یعنی بهشت شائق تر است به بهشتی ها تا بهشتی ها به بهشت، سیدالشهدا می توانست نکند این کار را، می توانست اصلاً این کار را نکند، می توانست بگوید خوب فردا است دیگر آقایان فردا تا ظهر همه شما رفتید تا عصر و مغرب دیگر چیزی نمانده بود، یک روز دیگر می روند خودشان می بینند اما سیدالشهدا نمی تواند نگوید، بهشت فشار می آورد به سیدالشهدا علیه السلام، اهل بهشت فشار می آورند. یا للا، یا للا، یا للا، ما را به آن ها معرفی کنید بگویید فردا می خواهند بیایند این جا مژده را بدهید بهشت التماس می کند به سیدالشهدا علیه السلام که آقا امشب ما را نشان این ها بده ببینند که ما چقدر مشتاق این ها هستیم این جوری. بچه بسیجی های ما شاید هم این جوری به آن ها نشان نداده بودند ولی یقین آن ها خیلی زیاد بود. این که پیغمبر این همه ایرانیان را توصیف می کند که ایرانیان بالاترین مردم از نظر ایمان و بالاترین مردم از نظر یقین هستند به خاطر این بود که طرف می دانست آن طرف چه خبر است. مست بودن مست لذا التماس این تیر و ترکش ها را می کردند، التماس میدان مین را می کردند، خداشاهد است بارها این بچه ها تیر می خوردند تا یک ذره خون می آمد شاد می شدند فکر می کردند دیگر دارد تمام می شود، بعد که نمی شد اعصابشان خرد می شد. می آمد پشت جبهه می برده می دیده وقتی به هوش می آمد پایش قطع است اما شهید نشده است، دوباره می رفت یک پای مصنوعی می گذاشت و می رفت بلکه نصیبش شود، می دانست دیگر شوخی نیست که آن طرف آن هم با شهادت مگر شوخی است یک ابدیت، شهید کسی است که تمام اهل محشر غبطه شان را می خورند. دوباره آن پایش قطع می شد می رفت دو تا پای مصنوعی می گذاشت و با عصا می آمد می رفت در عملیات بلکه بشود. یک چشمش را از دست می داد و می رفت چشم مصنوعی می گذاشت و برمی گشت می آمد شاید شهادت نصیبش شود. واجب که نبود خیلی ها در جنگ جبهه به آن ها واجب نبود اصلاً وجوب و این ها نبود که این ها طلبشان را داشتند می خواستند برگردند به وصلتشان با چنگ و دندان می خواستند برگردند هر جوری که شده، علی بود خدا رحمت کند علی محمودوند آمد یک جلسه نه این جلسه آن جلسه که قدیم بودیم پایش را قطع کردند این همه عملیات رفت تخریب چی نشد که نشد بالاخره آن قدر استقامت کرد تا به شهادت رسید بالاخره گرفت جعفر را غیبتش را بکنیم نیست این جا جلسه، جعفر ابراهیمی زده بودنش مدتی ها بعد به هوش آمدم دیدم یک پرستار بالای سرم است اول فکر کردم شهید شدم توی بهشتم بعد بهش گفتم که اولین سؤالی که از او کردم گفتم ببینم تو حوری هستی، بعد گفت پرستار هم مرا گرفته بود گفت آره، بعد گفتم پس تو چرا این قدر زشتی آخر این چه بهشتی است؟ برخیزید و برای مرگی که چاره ای نداریم آماده شوید ، چقدر لذت دارد این کلمات را از دهن امام حسین علیه السلام شنیدن سیدالشهدا، این جوری با آدم حرف بزند و بگوید وقتش رسیده بلند شوید چیزی دیگر نمانده بلند شوید، برویم. مژده قشنگ تر این است که سیدالشهدا هیچ کسی را رَد نمی کند. می گوید مرگی که چاره ای از آن نیست یعنی درِ قفس را می زنند خیالتان راحت باشد یعنی درِ قفس باز می شود این کلمات خیلی برای کسانی که آن لحظه بودند و می شنیدند جذاب بوده وقتی سیدالشهدا این جوری با آن ها حرف می زده است، بعد یک دفعه حضرت می فرماید: خدا شما را رحمت کند دعای حضرت این جوری پاشید برویم این تیرها فرستادگانی هستند که از طرف این گروه به جانب شما می آیند. خوب این هم از شخصیت عمر سعد. عمر سعد بعد از این که قیام مختار صورت می گیرد و مختار به کوفه مسلط می شود فرار می کند و می رود یک جایی مخفی می شود چون می دانست که هر کسی به مختار رسید کشته بود می دانست به سراغ این هم می آید، یک شخصی به نام عبدالله بن جعد آدمی بود که مختار برایش احترام قائل بوده این را می فرستد واسطه که برای من امام نامه بگیر امام نامه ازمختار بگیر و بنویس و برایم بیاور، مختار هم می نشیند و امان نامه می نویسد بسم الله الرحمن الرحیم. امان نامه ای است از طرف مختار به عمر سعد و خودش و خانواده اش به شرط این که از شهر خارج نشوند از کوفه و دستورات را گوش کنند. پسر امیرالمؤمنین محمدبن حنیفه وقتی که می فهمد مختار این کار را کرده اعتراض می کند ایشان هم بسیار، بسیار به محمدبن حنیفه علاقه مند بوده به شدت علاقه داشته چون بعدها این ها جز اون کینهایی را درست می کنند و اصلاً اون را به عنوان خلیفه قبولش می کنند جانشین معصوم، بعد می گوید می کشم عمر سعد را می کشم دنبال یک بهانه ای می گشت چون امان نامه داده بوده نمی دانسته که چه کار بکند دنبال بهانه ای می گشته که بالاخره یک جوری عمر سعد را بکشد تصمیم که می گیرد عمر سعد می فهمد که این دیگر تصمیم گرفته که او را بکشد همین ترس باعث می شود که از شهر خارج شود از شهر شبانه می رود بیرون و بعد هم می گویند که نه من برگردم بهتر است برمی گردد و مختار هم می گوید که تو قرارداد را به هم زدی و قرار بود از شهر خارج نشوی و خارج شدی خلاصه پسرش را جَفس را احضار می کند و می گوید پدرت کاست می گوید در خانه است. مخفی شده است پسرش را هم نگاه می دارد و یک شخصی را هم می فرستد از این آدم هایی که خیلی نفرینش کرده بود در رختخواب سرش را می برد. این همان نفرین سیدالشهدا علیه السلام پسرش را می گیرند می آورند سر پسرش را هم می برند و وقتی می گذارند جلوی مختار، مختار می گوید این به جای سیدالشهدا علیه السلام آن هم به جای علی اکبر علیه السلام و بعد خودش می فهمد که اشتباهاً مقایسه کرده این جمله را می گوید: می گوید که به خدا قسم اگر که سه چهارم قریش را بکشند جبران انگشت کوچک سیدالشهدا علیه السلام را هم نمی کنند. بعد می گوید به خدا قسم هفتار هزار نفر را به انتقام خون حسین خواهم کُشت این هم سرنوشت عمر سعد. خوب ولعن الله شمرا، وقت نداشتم دوست داشتم این بحث و صحبتی که بین سیدالشهدا علیه السلام و عمر سعد هست را یک تحلیلی برای شما بکنم که بماند برای جلسه آینده و بعد هم که می دویم سراغ فقرۀ بعدی.
سؤال کردند درباره خبر دادن ائمه از آینده چنین اشخاصی که مانند عرم سعد که امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده بود که جهنم را انتخاب خواهد کرد دلیل بر اجبار آن ها نیست؟
نه توی نوارهای آموزش دین سه جلسه این را توضیح دادیم عزیزان این بحث جبر و اختیار را عزیزانی که سر کلاس می آیند بدون این که سیر نیایند سر کلاس اگر هم می آیند حتماً بیایند از من سیر بگیرند که نوارهای گذشته را برسانند خودشان را تا این سؤال ها برایشان پیش نیاید این ها را ما قبلاً پنبه اش را زدیم و بحث شان را مفصل کردیم که اطلاع از آینده دلیل بر اجبار یک موجود مختار نیست این عزیزی که این سؤال را نوشته مثل این که دیر آمده سر کلاس که ما عمر سعد را تطبیق دادیم به زمان فعلی خودمان و گفتیم که ما الان هم این طور افراد داشتیم و داریم که مثال هم زیاد زدم تمام بحثمان راجع به جنگ و زمان حال بود. خوب حالا با هم یک حمد جهت شفاء مریضان به خصوص مریض منظور می خوانیم چند نفر هستند التماس دعا دارند از شما برایشان حمد شفاء می خوانیم تا بعد هم توسلی به سیدالشهدا علیه السلام داشته باشیم.