خوب بحثمان در زیارت عاشورا به این فقره رسید که «یا اباعبدلله انّی سلمُ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم الی یوم القیامه و لعن الله آل زیاد و ال مروان ولعن الله بنی امیة قاطبة» در اینجا سه گروه را لعنت کرده است، سه خاندان را لعنت کرده است. خاندان زیاد و مردان و همهی بنی امیه را «ولعن الله بنی امیة قاطبة» که خوب امروز برسیم من در مورد اینها، هر سه خاندان توضیحاتی را عرض می کنم. در مورد زیاد«ولعن الله آل زیاد» زیاد کسی است که در طول تاریخ از نظر پدر به آدمهای مختلفی نسبت داده شده و گاهی وقتها، چون مشخص نبوده که پدرش کیست به مادرش که یک زن بدکار بوده است. نسبت داده شده است. زیادبن سمیه، زیاد پسر سمیه که مسلم تاریخی این است که یک زن بدکاره بوده است. زیادبنعبید هم گفته شده، زیاد بن امیه گفته شده، زیاد بن ابی سفیان گفته شده، اینها پدرهایی هستند که به اصطلاح ادعا شده که پدر زیاد هستند و گاهی وقت ها هم به خاطر مشخص نبودن پدرش گفته اند زیادبن أبی، زیاد پسر پدرش، حالا پدرش هر که هست، پسر پدرش. این از نظر اصل و نسبش که مادرش که بوده است و پدرش هم که نامشخص است. البته بعضی از اسناد نشان میدهد که پدرش ابوسفیان بوده است و اینجا چند سند موجود است. این أبی الحدید که یک شارح سنی است. نهج البلاغه را در بیست جلد شرح کرده است. ایشان دوجا سند آورده است، ذکر کرده است واقعه ای را که در آن واقعه هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده است. که ابوسفیان میگوید من با مادرش زنا کرده ام، من پدر او هستم و این پسر من است و خود معاویه هم که پسر ابوسفیان است در یک اقدام رسمی در سال 24 ه.ق جلسه ای تشکیل داد و به منبر رفت و یک پله پاین تر از منبر زیاد را می نشاند و اعلام می کند که ای مردم زیاد برادر من است و هرکس خبر دارد که این برادر من است بیاید و شهادت بدهد از جمله کسانیکه شهادت دادند ابو مریم است که می اید آنجا میگوید راست می گوید این برادرش است. چون تا آن موقع به او می گفتند زیاد بن أبی، زیاد پسر پدرش، کسی معلوم نبوده است. معاویه ادعا می کند که پدرش مشخص است، ایشان برادر من است و پدرش همان پدر من است. به عنوان گواه ابو مریم می آید و شهادت می دهد که بله من زمانی که شراب فروشی می کردم یک شبی ابوسفیان شراب زیادی از من خواست و من به او دادم و بعد به من گفت می خواهم یک خانمی باشد که اهل فساد و فحشا و به هر حال یک کسی را اینگونه سفارش داده بود گفت من هم سمیه را معرفی کردم در حالیکه شوهر داشت و با سمیه زنا کرد و این هم بچهی آنهاست ورسماً اعلام کردند. این در مورد اصل و نصب زیاد که خدمتتان عرض کردم. إبن أبی الحدید عرض کردم در جلد 16 شرح نهجالبلاغهاش در دو جا این مطلب را میآورد و سند هم به إبن عباس میدهد که إبن عباس این را اعلام کرده است، در جلسه ای من بوده ام، علی بوده است، ابوسفیان بوده است و یک همچین مطلبی بود و ابوسفیان به ما اعتراف کرده است و گفته است که فرزند من است. خود زیاد بیش از بیست پسر برایش ذکر می کنند. حدود بیست پسر داشته است. که یکی از آنها عبیدالله است، عبیدالله بن زیاد، این جناب زیاد شخصی است که در اوایل ازطرافداران امیرالمؤمنین(علیه السلام) بوده است و از امیرالمؤمنین(علیه السلام)دفاع هم میکرده است و تقریباً تا زمان امام حسن مجتبی(علیه السلام) دوام میآورد. در مقاومتی که میکند ولی بعد توسط معاویه خریداری میشود. تطمیع میشود و به معاویه میپیوندد و از آن به بعد شروع به اذیت شیعیان میکند. شیعیان زیاد یرا هر جا که میدیده است دستور میداده که بکشند یا خود آنها را میکشته است. شیعیان هم از ظلم های ایشان به سیدالشهداء(علیه السلام) گله میکنند، سیدالشهداء هم او را نفرین میکند و یک خراشی در دست ایشان ایجاد می شود و یواش یواش عفونت میکند و بعد به سایر قسمت های بدنش هم می رسد و به هر حال در 53سالگی به نفرین سیدالشهداء به درک واصل می شود. خوب زیاد و عبیدالله بن زیاد که بعداً در موردش صحبت خواهیم کرد.«ولعن الله آل مروان» مروان که من حالا به شناسنامه اش را کامل خدمتتان می دهم اگر برسیم چون می خواهم کل شناسنامه ی بنی امیه را بگویم، این را برای شما توضیح می دهم که مروان که هست و چه طور هست، چه وضیعتی دارد. در بحش بنی امیه چون می خواهیم به ترتیب جلو برویم حالا آن موقع اطلاعات بیشتری خدمتتان خواهم داد. مروان بن حکم که حالا این حکم که هست را توضیح خواهم داد. مروان بن حکم، پسر حکم، کسی است که زمان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) زندگی می کرده است و از جمله کسانی بوده است که پیامبر را خیلی آزار می داده است. جاسوسی پیامبر را می کرده، در بعضی از جاها از پیغمبر شکلک در می آورده و مسخره می کرده است که حضرت او را به طائف تبعید می کند. در آن موقع مروان بجه بوده است در چند روایت که خود اهل سنت هم ذکر کرده اند داریم که هر بچه ای که به دنیا می آمده است پیش پیامبر می آوردند که در گوشش اذان و اقامه بگویند و مثلاً دعایش بکند. مروان را پیش پیامبر می آوردند که برایش دعا کند، پیامبر همین که چشمش به مروان و به آن نوزاد می افتد میفرماید: «الوزغ من الوزغ، الملعون بن الملعون» وزغ پسر وزغ، ملعون پسر ملعون، بعد چیزهایی هم میگویند که اینها چه ظلمهایی میکنند و چه جورهایی می کنند. رد می کند. بچه را پس می دهد و میرود، هم این از عایشه نقل شده است، از کسان دیگی هم نقل شده که پیامبر در مورد مروان یک همچنین چیزی گفته اند. زمانی که پدر مروان را یعنی حکم را پیامبر تبعید می کند. بچه بوده است و با همان حال بچگی به طائف تبعید بوده است. بعد از پیغمبر هم ابوبکر جرأت نمی کند که کسی را که پیامبر تبعیدش کرده است برگرداند و تبعیدش را لغو کند. عثمان می رود شفاعتش را می کند که او را برگردانند، حتی شفاعت مروان را، همهشان را کلاً که هم حکم، هم مروان را بیاورند نمی شود. زمان عمر، عمر هم مقاومت می کند. می ترسیده است که یک موقعی کسی را که پیامبر تبعید کرده برگرداند و مسائل اجتماعی دامنگیرش شود نه اینکه از خدا میترسیده است تا اینکه خودش خلیفه می شود. وقتی خودش خلیفه می شود اینها را با عزت و احترام وارد مدینه می کند یعنی دستور تبعید پیامبر را می شکند. خوب بذل و بخشش های بسیاری هم می کند. حالا یک کتابی هست که من به شما معرفی می کنم مطالعه کنید، تاریخی است، شرایط رفتارهای عثمان، ابوبکر، عمر را به خصوص فسادهای اقتصادی اینها را غیر از مفاسد دیگر آنجا مبسوط می توانید شما مطالعه کنید به نام "دو تاریخ همگون" شما این را مطالعه بفرمایید. بعد جناب مروان را وارد مدینه میکند، داریم که در آن زمان هزار دنیا از بیت المل به او کمک می کند و در یک روایتی داریم که خمس آفریقا را که مبلغ خیلی زیادی بوده است، صد هزار دینار یک جا در یک مجلس به مروان می دهد. البته فقط نیست به مروان نبوده است عثمان نسبت به دور و بریهای خودش ازبیتالمال خیلی حیف و میل کرد و یک جا این مبالغ هنگفت را میدهد. در جنگ جمل خبر کسانی بوده است که در مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) میجنگیده است یعنی در سپاه عایشه بوده است. اسیر میشود، به حسین(علیه السلام) متوسل میشود. امام حسن و امام حسین هم میآیند و شفاعتش را پیش امیرالمؤمنین می کنند که مثلاً این را ببخش، آزادش کن برود. حضرت در آنجا حالا من مفصل توضیح نمی دهم. در خطبه ی 72 نهج البلاغه عزیزان می توانند مراجعه کنند، صحبتهای زیادی و فرمایشات مفصلی در مورد مروان دارد که این مگر قبلاً با من تبعیت کرد، آخر به امام حسن و امام حسین گفته بود که شما بروید شفاعت من را پیش پدرتان کینه من می آیمو بیعت می کنم. حضرت می فرماید: من اصلاً دوست ندارم این با من بیعت کند، این مگر قبلاً با من بیعت نکرد، جز بیعت کنندگان بود، حالا بیعتش را شکسته است. این اگر باز هم بیعت کند، باز هم بیعتش را میشکند یعنی اساساً وفادار به بیعت نیست. بیعتش را اصلاً نمیخواهم. بعد می فرماید: از این و فرزندانش ظلمهای زیادی به اسلام میرسد و جنایتهای زیادی میکنند، بعد بچه هایش را هم، یک چند نفر از بچههایش چنین و چنان میکنند که حالا هرکس خواست انشاءالله به نهج البلاغه مراجعه میکند. بعدها که معاویه ظاهراً خلیفه می شود،مروان از طرف معاویه به حکومت و فرمانروایی مدینه، والی مدینه می شود، بعداً هم طائف و مکه هم به آن اضافه می کنند که والی آنها هم می شود ولی بعدها به خاطر اختلاف و درگیری های خانوادگی که داشتند، اختلاف درونی است دیگر. جان گرگان و سکان از هم جداست. اینگونه بودند بعدها معاویه این را عزل میکند. تقریباً در سال 48 ه.ق عزل می شود بعد از به درک واصل شدن یزید پسرش معاویه دوم به خلافت میرسد که از روزی هم که به خلافت میرسد همان روز بالای منبر میآید و میگوید مردم پدر بزرگ من معاویه و پدرم در حق پیامبر و آلش ظلم کردند، من هم تحمل یک همچنین ظلمی را ندارم و من نمی خواهم خلیفه باشم و در این جنایت و ظلم ها شریک باشم، پایین می آید و می رود، علی القاعده دیگر از بچه های معاویه که حالا من در نسلشان توضیح خواهم داد که نسل اینها چگونه است. کسی نمانده است، یعنی ابوسفیان، معاویه، یزید، معاویه دوم، این چهار نفر به اصطلاح یک نسلی را از امیه تشکیل می دهند. خاندان مروان یک نسل دیگری تشکیل می دهند که حالا این را خدمتتان توضیح خواهم داد. کس دیگری نمانده است بنابراین خود به خود مردم در آل امیه متوجه مروان میشوند، یعنی خود به خود می آیند و با مروان بیعت می کنند به عنوان خلیفه مدت خلافت مروان 9ماه ق بوده است که تا سال 65 ه.ق ادامه پیدا میکند و در سن 66 سالگی مروان هم به درک واصل میشود. بقیهی آل موران را من دانه دانه خدمتتان توضیح بدهم تا ما خیلی مختصر برسیم به آل امیه. البته اینکه میگویم بعد از معاویه با ایشان بیعت کردند فقط همین یعنی قدرت حکومتی ایشان همان فقط شامل شام و توابع شام بود. نفر دوم از آل مروان ولید است. ولید بن عبدالملک که ایشان در سال 86 به خلافت می رسد، نه سال و هشت ماه حکومت میکند، در سال 96 هم در سن 43سالگی به درک واصل میشود. اینها غالباً عمرهای طولانی نداشته اند. من نگاه می کردم به عمرهایشان غالباً عمرهای طولانی نداشتند به خاطر همان شدت ظلم و جنایت هایی که می کردند در سنین جوانی یا کشته می شدند یا به درک واصل می شدند و می مردند. ولید بسیار فرد ستگری بوده است. ولید بن عبدالملک از بچه های مروان است و خوب این توضیحی بود که خدمتتان دادم. نفغر بعد سلیمان است. سلیمان بن عبدالملک که این هم در سال 99 بعد از دو سال و نه ماه حکومت در اثر تب در سن 45 سالگی این هم به درک واصل می شود. نفر بعد عمربن عبدالعزیز است که در کتاب زمان شاه ما برایش شعر هم داشتیم، شعرهایی در مورد عدالت عمربن عبدالعزیز و داستان فروش آن انگشترش و چنین و چنان بود. درواقع عمربن عبدالعزیز در بین خلفای بنی امیه نسبتاً بهتر از بقیه بود، یک مقدار هم اهل عبادت بوده، هم عادل تر بوده است، چند کار رادر تاریخ به او نسبت داده اند یکی عزل مدیران فاسد و نسب مدیران صالح و یکی برگرداندن فدک بازگرداندن فدکی که غصب حضرت زهرا(سلام الله علیه و آله) شده بود به اهل بیت(علیه السلام) و گفته اند که مرد خوبی بوده است به هر حال ایشان هم مدت حکومت زیادی نداشته است. سال 101 ه.ق دو سال و پنج ماه حکومت داشته و در سی و نه سالگی این هم می میرد. نفر بعدی یزیدبن عبدالملک است. عبدالملک و عبدالعزیز که اسم آوردم اینها از بچه های مستقیم خود مروان هستند. یزید بچه ی عبدالملک است یزیدبن عبدالملک ایشان هم چهار سال حکومت می کند سال 105 ه.ق از دنیا می رود. نفر بعد حشام بن عبدالملک است که خدا بسیار او را لعنت کند. بسیار خونخوار بوده است.هم به اصطلاح قتل زیدبن علی را دستور میدهد و میشکند و هم که خوب امام باقر(علیه السلام) را به شهادت میرسانند، به دستور ایشان، بیست سال حکومت می کند، 125 ه.ق در 53 سالگی می میرد. نفر بعد ولید بن یزیدعبدالملک است که ایشان هم بسیار آدم فاجروفاسقی بوده است. داریم که یک موقعی به قرآن استخاره کرده بود، استخاره بد آمده بود آخر بعضی ها که استخاره می کنند دوست دارند همانطور که می خواهند استخاره بیاید یعنی یک کاری را دوست دارند انجام دهند می خواهند از قرآن یک تأییدیه ای برایش بگیرند، ما یک موقع هایی سر کلاس استادمان شوخی می کند، بعضی از آقایان که می گویند مثلاً استخاره بیارید، ایشان می فرمایند که استخاره خوب بیاوریم یا بد، چه می خواهی برایت بیاورم همان را بگو برایت بیاورم، حالا بعضی ها اینگونه هستند، این بحث استخاره یک فرهنگی دارد که حالا واردش نشویم، به هر حال استخاره بد آمده بود، آنقدر عصبانی می شود که قرآن را تیرباران می کند، یعنی از شدت عصبانیتش اینکار را می کند، بعد هم در اثر همین ظلم و بی ادبی هایش به چند مریضی سخت مبتلا میشود و یک سال و دو ماه حکومتش بیشتر طول نمی کشد. در سال 126ه.ق در چهل سالگی کشته می شود به وضع خیلی وحشتناکی او را می کشند. نفر بعد یزیدبن ولید بن عبدالملک است که این پنج ماه حکومت می کند، سال 126 در چهل سالگی به درک واصل میشود.سنها را که دارم میگویم توجه کنید. نفر بعد ابراهیم بن عبدالملک است که ایشان هم فقط چندماه حکومت میکند و بعد میمیرد. نفر آخر مروان است. مروان بن محمدبن مروان بن حکم. ایشان هم پنج سال حکومت میکند. سال 132ه.ق به دست شورشیهای بنیعباس، عباسیان که شورش کرده بودند تازه می خواستند بیایند و تشکیل سلسله بدهند و اینها هم به نحوی غصب خلافت کنند، کشته میشود. این از فشردهی تاریخ آل مروان است که این گروه آمدند و به هرحال مدتی غصب خلافت کردند و بعد هم به درک واصل شدند. خدا همه اشان را لعنت کند. اما بیاییم سراغ بنی امیه که حالا بعد دوباره به همین آقایان برمی گردیم یک توضیحی هم خدمتتان می دهیم دربارهی بنی امیه اساساً ما از آن حوادث اصلی تاریخ حضرت ابراهیم(علیه السلام) شروع می شود لذا در قرآن هم شما میبیند بعد از اینکه حتی بنی اسرائیل هم میآیند. بعد از حضرت ابراهیم(علیه السلام) باز مبداء مهمترین حرکات را خدای تبارک و تعالی ابراهیم (علیه السلام) معرفی میکند و حتی با آمدن موسی و مسیح(علیه السلام) باز می بینید که خداوند تبارک و تعالی میفرماید که: اسلام مال ابراهیم(علیه السلام) است.«ملةُ ابیکم ابراهیم و هو سمکم المسلمین» شما آیین پدرتان ابراهیم را دارید واو شما را مسلمان نامیده است. در مورد پیامبر داریم که پیامبر نه مسیحی بود و نه یهودی بود، به دین حنیف ابراهیم عمل می کرد. خوب حضرت ابراهیم چند پسر دارد. یکی از پسرهایش اسحاق (سلام الله تعالی علیه) یکی از پسرهایش اسماعیل(سلام الله تعالی علیه) است. در کتاب آشتی آوردهام که از اسحاق، اسحاق سرسلسله ی ایرانیان است. ایرانیها بچههای حضرت اسحاق هستند که فرزند حضرت ابراهیم است. اساساً علت اینکه ایرانی ها اساساً میتوانند با اهل بیت(علیه السلام) پیوند بخورند و مهمترین قوم از نظر یقین ایمان و خدمت به اسلام از نظر پیغمبر شناخته شدهاند، علت این است که یک سرسلسلهی خوب دارند حضرت اسحاق(علیه السلام) است. از حضرت اسماعیل(علیه السلام)، اسماعیل بعد از اینکه بزرگ میشود با هاجر در کنار زمزم آنجا اقوام زیادی می آیند بالآخره با یکی از خانم هایی که از اقوام بوده ازدواج می کند و صاحب فرزندانی می شود. فرزند ایشان عدنان نام دارد، یکی از فرزندان پسر ایشان 8 نام دارد. که از عدنان دو قبیله به وجود میآید، یکی مُعد و یکی ترار. از قبیلهی ترار هم سه قبیلهی مُرز و ربیعه و عباد هست. از قبیلهی مُرز قبیلهی کنانه و از قبیلهی کنانه قبیلهی قریش به وجود میآید. یکی از بزرگان قریش اسمش قُصی بن کلاب است. که بزرگ قریش بوده است و آنجا صاحب مقام بزرگی بوده است، ایشان دو پسر داشته است یکی عبدمناف و یکی عبدالدار. عبدمناف شخصیت برجسته و بسیار شریفی بوده است. قصی تصمیم میگیرد که بعد از خودش عبدمناف را رئیس قبیله کند ولی کاهنها اطلاع میدهند که در فرزندان عبدمناف درگیری و خونریزی و اختلاف زیاد میشود. لذا با این اطلاعی که پیدا می کند جانشینی خودش را به عبدالدار میدهد ولی خوب همه هم منتظر بودند ببینند بالآخره تکلیف عبدمناف چه میشود. بچههایش چه می شوند. یک بارداری دوقلو عبدمناف ایجاد میشود.دو پسر، اسم یکی عمرو دیگری عبدالشمس به وجود می آیند، یک دوقلوی به هم چسبیده که پای عمر به سر عبدالشمس چسبیده است. وقتی متولد می شوند اینها را با شمشیر جدا می کنند: یعنی پای هاشم را یا همان عمر را از سر عبداسمش با شمشیر جدا می کنند که اینها بتوانند راحت زندگی کنند چسبیده نشوند به همدیگر. که خوب به تعبیر مورخین اولین خونریزی همین جا در همین نقطه اتفاق می افتد. اینها دوتا پسرهای عبدمناف هستند. بزرگی و نیابت از قصی به عبدالدار رسیده بود. اینها بعداً تلاش می کنند که آن موقعیتها و مقام عمویشان را از دست و چنگ عمو دربیاورند که از چنگ عمو دوبرادر در هم میآوردند و خوب بین اینها اختلاف بوده است. عمر شخصیتاً، که بعدها به هاشم نامیده می شود که ما اهل بیت را می گوییم بنی هاشم، آدم خیلی خوبی بوده است. موقعیتهای کلیدی و مقام های اصلی به خاطر شرافتی که داشته است، به ایشان سپرده می شود مثل امور حج، سقایت حجاج، کلید داری کعبه اینها همه دست هاشم (عمر)بوده است. برادرش که عبدالشمس بوده است، آدم خوبی نبوده است. زیاد به برادر حسادت می کرده، تلاش هم می کرده که به نحوی به خاطر شهرت طلبی که دشاته خودش این موقعیت ها را به دست آورد، موفقیت چندانی نداشته اما این عبد اسمش یک پسر دارد، اسم این پسر"امیه" است. طبق اسناد پسر حقیقی اش نبوده است، یک غلام روحی بوده است، چون این در احادیث هم تأیید شده است، که« غلبت الروم فی ادن الارض» روم را در یک جایی امام صادق(علیه السلام) تعبیر کرده است. منظور از روم بنی امیه است، که به خاطر تواناییها و تیزهوشیهایی که داشته است عبدالشمس او را به عنوان پسر خودش معرفی می کند. معروف بوده است در عربها این کار را می کردند، الآن هم هست، پدرخواندگی، پسرخواندگی هست، یک کسی به کسی دیگر میگوید این پسر من است، اعلام هم می کند، پدرخوانده می شود یا پسرخوانده می شود، مثل خود پیغمبر که زید را به عنوان پسر معرفی کرد. امید این غلام رومی بسیار با عموی خودش ظاهراً رقابت داشته سر اینکه بتواند این موقعیت ها را از دست عمو دربیاورد، بدجنسیها و توطئه های زیادیمی کرده که بتواند این کار را بکند اما خوب موفق نشد و آن مقام ها و آن شرافت در دست عمر ماند. حالا عمر چرا هاشم شد؟ در همین رقابت هایی که بینشان وجود داشت یک قحطی ایجاد می شود؟ هاشم ثروت خودش را در اختیار مردم قحطی زده می گذاشته، خودش نان ها را خرد می کرده و به مستضعفان و مستمندان می داده است. خردکنندهی نان را می گفتند هاشم یعنی خردکننده ی نان. لقب را از آنجا گرفته است که به فکر مستضعفان و مردم و فقرا بوده است. امیه موفق نمی شود اما بچههای امیه یعنی در واقع بنی امیه، به وقل مرحوم علامه، اینجا تاریخی که برایتان می گویم نقل از مرحوم علامه طباطبایی (ره) است، دیگر لعامت و پستی و جنایت و این چیزها در خاندان امیه نسبت به بنی هاشم وجود داشته و به قول ایشان به هر حال کار به دست یزید می رسد تا یزید انتقام این گروه را یعنی بنی امیه را از بنی هاشم بگیرد. جالب این جاست که یزید در یکی از اشعارش کلمه ی هاشم را می آورد یعنی کینه اش را همینطور نشان می دهد .«لعب هاشم بالملک فلاح خبرٌ جاء ولا وحی النظر» هاشم یعنی بنی هاشم در واقع، بنی هاشم با حکومت و ملک بازی کردند، اینها ریاست را دست خودشان نگه داشتند، بعداً ادعای پیغمبری هم کردند، چون پیغمبر از نوههای هاشم است، «ولا خبرُ جاء ولا وحی النظر» نه خبری بوده است نه وحی نازل شده است. اینها فقط برای اینکه حکومت را در دست خودشان نگه دارند این شعر یزید است. ادعای پیامبری کردند. حالا من بنی امیه را از اینجا برایتان یک توضیحی بدهم تا بعد به بنی هاشم برسیم. امیه که همان غلام رومی عبدالشمس بود دو پسر دارد، اسم یکی اشان حرب و دیگری ابوالعاص است. از حرب ابوسفیان به وجود میآید که بعدش معاویه، از معاویه، یزید از یزید هم معاویه ی دوم. اینها مال این طایفه است. یعنی بچههای حرب هستند. از پسر دوم که ابوالعاص است حکم به دنیا میآید که پدر مروان و عموی عثمان می شود. مروان هم که خدا را به او چند بچه می دهد، محمدوعبدالملک و عبدالعزیز که اینها را دیگر لازم نیست. برایتان توضیح دهم. این داستان انشعاب بنیامیه به این شکل بود. در مورد انشعاب بنی هاشم باز هم این از خداوند تبارک و تعالی عبدالملک را به هاشم میدهد از ایشان دو پسر به وجود میآیند، دو برادر به نام عبدالله و ابوطالب، ازعبدالله پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و از ابوطالب هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) که دیگر بقیه سلسله را هم میدانید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) دختر پیغمبر را میگیرد و آن به اصطلاح اهل بیت به این صورت با هم پیوند می خورند. این داستان به اصطلاح پیوند به وجود آمدن بنی امیه. حالا می رسیم سراغ لعن که اصلاً داستان بنی امیه و بنی هاشم چه بوده است. تا اینجا فعلاً تشکیلات و ساختارشان را خدمتتان عرض کردم. سیدالشهداء می فرماید بحث ما. اختلاف ما، بنی هاشم و اهل بیت با بنی امیه سر دنیا و آخرت است آنها دنیا را می خواهند ما آخرت را می خواهیم. این دو گروه اختلافشان سر این است یک طرف آخرتی، یک طرف دنیایی هستند. آنها با ما سر متامع دنیا به نبرد برخواستند، همان داستان هابیل و قابیل، همانطور دو برادر از آنجا شروع کردند اختلاف اینجا هم همینطور شد اینجا از دو برادر شروع می شودو به یک دو سلسله می انجامد. در مورد بنی امیه و داستان که در قرآن دارد، خوابی که پیغمبر در مورد بنیامیه میبیند که از منبرش میمونها بالا میروند. یک ذره بحث مفصل تر است می ترسم وارد شوم به مغرب بخوریم تا همین مقدار فعلاً اکتفا می کنیم. (سؤال) ایشان ذکر کردند در حدیث قدسی آمده است که از هنگامی که عالم جسم را آفریدم یک بار به آن نظر نکردم. در روایت من کلمهی جسم را ندیدم. ما از وقتی که دنیا را خلق کردم یک بار به آن نگاه نکردم به معنای دور بودنش است. «أنما تمینته الدنیا دنیا لِأنها أدنی من کل شی» علی (علیه السلام) فرمود: دنیا، دنیا نامیده شد به خاطر اینکه پستتراز هر چیزی بود. چون دورتر است به خاطر ملعون بودنش، ملعون یعنی دور، خدای تبارک و تعالی می فرماید: به آن نگاه نکردم، پس 124هزار پیامبر به کجا فرستاده است؟ به همین جا فرستاده است دیگر. این نگاه نکردن به خاطر این است که میخواهد بگوید مراتب عالم دنیا و ماده خیلی پست است. خدا رحمت کند آقا میرزا اسماعیل دولابی را ایشان فرمود من دیدم، رفتم و دیدم نه اینکه برای شما از کتابی، چیزی نقل کنم. دیده ام این چیزی که به من خودشان ارائه دادند این است که هر کمالی که شما در دنیا ببینید یک ده میلیاردم برزخ است. ببینید برزخ دیگر چیست عالم برزخ چقدر جذابیت دارد، چقدر زیباست چقدر عظمت دارد که شما دست روی هر کمالی بگذارید این چنین است. خوب عالم پستی است این که می گوید برای این است که به ما بگوید این جیفه است. نگاهش نکنید.«الدنیا جیفةٌ و طالبها کلاب» مرداری است و طالبش سگ است یعنی نظر استقلالی به دنیا نکنید اما نظر ابزاری خیلی مهم است چون اگر ما به رحم و جنین توجه نداشته باشیم، اساساً تولد موفقی هم نخواهیم داشت، دنیا خیلی اهمیت دارد. حالا من در همان جلد اول نسبت اینها را توضیح داده ام. بعداً انشاءالله در اختیارتان قرار خواهد گرفت که دنیا بسیار مهم است. حضرت میفرماید ساعتی اش را به هزاران سال آخرت نمیدهم در بحث شرح حدیث و عنوان توضیح داده ایم چرا . از این جهت که یک ابدیت را ایجاد می کند خیلی مهم است خیلی ارزش دارد باید به آن برسی.«نعم العمر الدنیا علی الآخرة» دنیا برای آخرت ما یار بسیار خوبی است پس خیلیارزش دارد اما از آن جهت که قرار باشد به عنوان ابزاری در اختیار آخرت قرار نگیرد ملعون میشود. دو جنین را در نظر بگیرید، یک جنین تمام انکانات رحم را برای تولد استفاده می کند خوب رحم برایش جای مبارکی می وشد چون توانسته در رحم خودش را برای دنیا آماده کند ولی یک موقع می بینی یک جنینی هست که نه فقط در رحم غذا می خورد، رشد می کند، اما دیگر دست و چشم و قلب و مغز و سلسله اعصاب می سازد هیچ چیز نمی سازد فقط رشد می کند. عکسهایش هم که یک موقع آوردم به عزیزان نشان دادم حالا باز میآوریم و نشان میدهیم. دیده اید که جنینهایی که متولد شده اند مثل یک تکه گوشت است، بیرون آمده است و هیچ چیزی شبیه انسان نیست. اینجا رحم برای همچنین جنینی مبارک نبوده است. لذا دنیا، مال، همسر، فرزند، اینهایی که در قرآن آمده«ان من أزواجکم وأولادکم عدوٌ لکم فحذروهم» بعضی از همسران شما و فرزندانتان دشمنتان هستند ازاینها پرهیز کنید.نمیگوید زنهاتان و فرزندانتان و شهرهایتان و فرزندانتان، می گوید بعضی هایشان، آن بعضی ها کدام ها هستند؟ کسانی که چنان غرق در مسائل زندگی می وشند که از ابدیت و آخرت و خدا غافل می شوند. این زندگی ها دام انسان است. این همسرهایی که آدم را غافل می کنند دشمن انسان هستند. بچههایی که انسان را غافل می کنند، دمشن انسان هستند. اما بچه ای که باقیات الصالحات باشد. مأمن باشد چه اشکالی دارد. این دشمن است؟ نه یار انسان است درباقیات الصالی ت است. اصلاً یکی از، مهم ترین فلسفه ی ازدواج مرحوم فیض در کتاب النکاح بهجة البیضا دارد می فرماید این است که انسان بتواند بچه هایی را به دنیا بیاورد که اینها با تسبیحشان زمین را سنگین کنند. خیلی مهم است یک بچه ی مؤمن از او به دنیا بیاید، یک بچهی مسلمان خوب به دنیا بیاید، یک سرمایه ی ابید برای آخرت انسان است. این کم نیست جز محصولات یک ازدواج ، خیلی خوب است و هرچه بیشتر هم بهتر، اما من بعضی از عزیزان را می بینم الآن بچه هایشان 10سالشلان، 11سالشان شده است هنوز یک بچه دارند. می گویم چرا. می گویند سخت است. این خیلی بد است. بچه ها باید فاصله ی سنی شان سه سال باشد، آن چیزی که در اسلام مناسب ترین سال گفته شده سه سال است می خواهی دو بچه داشته باشید، یک بچه که اصلاً خوب نیست سعی کن بیشتر داشته باشید. بعد حالا اگر بیشتر هرچقدر می خواهید داشته باشید، فاصله ها سه سال. مثلاً صدتا سه سال خوب است ولی خوب به هر حال همین، اما بعضی ها را می بینم نه به لطف خدا اعتماد ندارند، شیطان بیشتر به آنها غلبه ی کند و آنها را از بچه دارشدن می ترساند که حالا بچه دار شویم نتوانیم تربیتش کنیم نه. اینطور نیستشما فقط شیطان را نبینید خدا هست اهل بیت هستند، فرشتگان هستند، خودماها مگر خیلی پدرومادرمان برایمان کار تربیتی کردند ما غیر از این است که در دامن فاطمه زهرا(سلام الله علیه و آله) تربیت پیدا کردیم. بیشتر لطف مادرمان و اهل بیت به ما بوده است که ما تا حالا سالم مانده این. پدرومادرمان در زمان شاه خیلی جان دار نبوده اند که بخواهند کاری کنند، یک مقدماتی یک چیزهایی فراهم کرده اند بالآخره هر چه بوده است از آنها بوده است ولی به هر حال اگر ما نگاه کنیم می بینیم هزاران هزار خطر بیشتر از آن وسایل دفاعی که پدرومادرمان به ما داده اند ما را تهدید کرده است آخر هم هیچ کاری نتوانسته است با ما بکند، نترسیم. ان شاءالله این کار را به آن جدیت بدهیم. خوب است آدم بچه دار شود و زمین را با تسبیح بچه هایش سنگین کند و اینها هم هر کدامشان یک ابدیت در نامه ی اعمال فرزند است. این شوخی نیست یک بچه ی خوب سرمایهی کمی نیست. این بچه و نسل این بچه هر چقدر از آن دکترهای خیر بیاید مال سرمنشاء آن بچه است، مال پدرومادر بچه، سرسلسله ی نسل است ان شاءالله این را هم استفاده کنیم. پس وقتی گفتم دنیا بد است، کجایش بد است؟ وقتی نظر استقلالی به آن کنیم وقتی نظر ابزاری به آن کنیم و سوار آن شویم و به آخرت رفتیم خیلی هم خوب است.«والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ وآله الطاهرین»
جلسه 101 - شرح زیارت عاشورا
متن کامل (خام) جلسه 101 - شرح زیارت عاشورا